تبليغاتX
نورو آنالیز
 
نورو آنالیز
 
 
 


1- پدیدار شناسی روش پژوهش پدیده هاست، آن چنان که خود را نشان می دهند. بنابراین در اینجا ما با سه موضوع سر و کار داریم. یکی ذهن پژوهش گر، دوم موضوع پژوهش و سوم خود نشان دادن آن پدیده در یک موقعیت است. فکر نمی کنم خوانندگان با دو موضوع اول و دوم و پذیرش آن  مشکلی داشته باشند یک ذهن پوزیتوسیتی و واقع گرای خام درهر مطالعه ای یک دوگانه ذهن ـ شی ایجاد می کند و پژوهش خود را در همین قالب انجام می دهد. اما بدیع بودن پژوهش پدیدار شناسی در این است که  عین مورد مطالعه را در زمینه آن یا وضعیت آن بررسی می کند. ممکن است یک پدیده در یک زمینه خود را به گونه ای نشان بدهد و در زمینه دیگر به شکل متفاوت. مثال ساده این موضوع کنتراست رنگها می باشد که ممکن است یک رنگ خود را در یک زمینه بهتر نشان بدهد. رشته هایی مثل طراحی و نقاشی از این کشف بیشترین استفاده را برده اند. فلسفه متأخرهایدگر که معتقد بود باید به چیزها فرصت داد که خود را آنچنان که هستند، نشان بدهند متاثر از همین شیوه پدیدار شناسانه می باشد. این بصیرت باعث می شود که پژوهشگر، پدیده ها را در زمینه و موقعیت آنها مطالعه کند. بنابراین بررسی و شناخت زمینه( Context) شرط لازم مطالعه پدیدار شناسانه می باشد. گفته اند که روش پدیدار شناسی ما را در دام نسبیت گرایی می اندازد. اما ایراد نسبی گرایی در بستر و زمینه خاصی از تفکر گفتمانی ایراد به حساب می آید به عبارت دیگر مطلق گرایی و نسبی گرایی یک فراگفتمان نیست که بتواند راجع به انواع گفتمانها قضاوت کند. ایراد نسبی گرایی در بستر گفتمان دوگانه گرایی (dualistic) معنا پیدا می کند این مثل اینست که بگوییم مردمانی که در مناطق استوایی زندگی می کنند حتماً باید به فکر برف سنگین زمستان باشند. من در قسمتهای بعدی این مطلب را روشن تر می کنم.

2-  در نوشته های پیشین تاکید کردیم که دوگانه گرایی، تقدیر تاریخی ـ بیولوژیک انسان بوده است. من شرح فرونتالی شدن ذهن آدمی را در نوشته های پیشین آورده ام و اینجا به طور خلاصه می گویم که با رشد قسمت های پیشین مغز آگاهی جدیدی در انسان پدید آمد که «خود» را کشف کرد. انسان تمپورالی یا پیش ـ فرونتالی (Pre frontalian) درکی از «خود» یا « ego» نداشت آگاهی این انسان همه «ناخودآگاه» بود و رفتارش هم بالطبع رفتاری «ناخودآگاه» البته این بدان معنا نیست که این انسان هدف را نمی شناخت حیوانی که شکار می کند، هدفش شکار است و برطرف کردن گرسنگی. ولی این ارضاء میل خود به خود صورت می گرفت به زبان فرویدی هنوز « سرکوبی» وجود نداشت. مفهوم سرکوب فقط برای انسان مطرح است و آنهم انسان فرونتالی یا مابعد تمپورالی (Post Temporalian) این رشد بیولوژیک مغز، باعث شکل گیری آگاهی جدیدی شد که  انسان به وضع دوگانه خود پی برد. سخن بر سر این نیست که آیا ابتدا این تغییرات بیولوژیک اتفاق افتاد و یا آن اگاهی دوپاره. مسأله همبسته بودن این تغییرات در یک بستر تاریخی خاص می باشد. به تدریج آدمی متوجه شد که می تواند در جاهایی امیال خود را مهار کند. و ممکن است این مهار میل آنی منافعی برایش داشته باشد. این نیروی جدید( سرکوب) به تدریج منشاً قدرت برای افراد یا گروهای خاص شد. از نقطه نظر روان کاوی، شکل گیری توتم ها و تابوها اولین اشکال اجتماعی استفاده از این قدرت جدید بود. (همین طور قدرت پدر یا جادوگران را باید در شناخت و  استفاده از این نیروی قدرت جدید شناخت) بی شک فرونتالیزه شدن مغز آدمی بزرگترین رخداد در تاریخ وجود  انسان بوده است. از اینجاست که شیوه های جدید اندیشیدن، رفتار و زیست به وجود می آید و بعد از هزاران سال آدمی هنوز با مشکلات به وجود آمده ناشی از این رخداد بیولوژیک دست به گریبان است.

3- در همین زمینه دوپارگی بیولوژیک بود که نخستین جرقه های فکری در ذهن آدمی زده شد. همین انقلاب فکری بود که یاسپرس از آن یاد می کند. به تفصیل به بررسی تاریخی این انقلابهای روحی در سراسر جهان می پردازد( آغاز و انجام تاریخ، ترجمه محمد حسین لطفی) این دوپارگی بیولوژیک، منشا بوجود  آمدن آگاهی دوگانه ای در وجود انسان شد. انسان دیگر آن موجود سرخوشی نبود که هر گونه میل می کرد، رفتار می کرد ناگهان خود را کشف کرد. متوجه شدکه نه یک انسان که در درون او دو انسان است. با خود سخن می گفت  احساس پشیمانی می کرد. او ترس را می شناخت اما پشیمانی را نه، احساس پشیمانی و رنج بعد از آن چیز جدیدی بود. به تدریج یاد گرفت برای رهایی از رنج پشیمانی، امیال خود را سرکوب کند. (فروید اولین پشیمانی را پشیمانی پدر کشی می داند) دوگانه گرایی محصول رنج ناشی از پشیمانی است. این آگاهی دوگانه در یونان باستان به بهترین شکل صورت بندی شد. هر چند شکل گیری اولیه این آگاهی در شرق به خصوص نزد زرتشت به وجود آمد. مفاهیمی مثل( روح) بدین علت خلق شدند که رنج ها را کم کنند. از اینجا تاریخ انسان، تاریخ غلبه بر رنج ناشی از دوگانه گرایی بوده است. پاسخها متعددند. و هنوز هم  ادامه دارند. انسان از بهشت بیرون شده بود. نوستالژی بهشت اولیه در واقع شرایط تاریخی قبل از فرونتالیزه شدن می باشد. زمانی که آدمی هر گونه که میل داشت، عمل می کرد. هیچ سرکوبی نبود.(آرمان روان کاوی) نه ستمگری بود و نه ستمدیده ای(آرمان مارکسیسم) قدرت سرکوب، اجتماعی نشده بود. تصور کنید آدمی از چه بهشتی بیرون رانده شده است. به عبارت دیگر فکر و عمل انسانی تاریخ غلبه بر ناخر سندی ناشی از دوگانه گرایی بوده است.

4- بنابراین پدیدار شناسی، افسردگی را در چنین بستری مطالعه می کند.افسردگی محصول دوپارگی ذهنی بشری بوده است بنابراین این کلام را که در جایی دیگری نیز گفته ام که افسردگی تقدیر بیولوژیک انسان است درست می نماید. تمامی اشکال ناخرسندی آدمی مثل افسردگی، دلتنگی، نوستالژی را می توان در چنین زمینه ای توصیف کرد. به عنوان مثال دلتنگی ناشی از کمبود یا نابودی یک هیجان است. دلتنگی ناشی از عدم تکرار یک خاطره هیجانی است. و هر چه این خاطره بار هیجانی بیشتری داشته باشد کمبود یا عدم تکرار آن خاطره، دلتنگی بیشتری به بار می آورد. و آنچه مانع تکرار این خاطره هیجانی می شود سرکوب است. تمامی اشکال فردی و اجتماعی سرکوب( Regression) ناشی از دوگانه گرایی ذهنی آدمی  است. پاسخها عمدتاً نقش درمانی دارند. بنابراین فارغ از درستی یا نادرستی پاسخها، کارکرد درمانگرانه پاسخها است که آنها را زنده نگه می دارد مذهب یکی از قدیمی ترین و بزرگترین پاسخها بوده است. و راز ماندگاری ایمان دینی را نیز باید در کارکرد ویژه درمانگرانه آن، جستجو کرد. ( کی یر که گور  در کتاب بیماری به سوی مرگ چنین نقشی را برای ایمان قائل است) مذهب در یک ضرب هم پاسخی قانع کننده برای رهایی از دوگانه گرایی در زندگی (خداباوری) و هم رهایی از دلتنگی ناشی از بیرون شدن از بهشت را با بازگشت مجدد به آن می دهد. پاسخ مذهبی برای هزاران سال پاسخی قانع کننده می نمود اما با ظهور مجدد دوگانه گرایی در دوران مدرن( عصر روشنگری) این پاسخ کهنه و منسوخ اعلام شد. ظهور دوگانه گرایی جدید  ( Modern Dualism) با ماکیاولی در حوزه اخلاق سیاسی شروع شد. ماکیاولی در حوزه عمل سیاسی دوگفتمان (Discourse) را مطرح می کند که حاکم باید یکی از آن دو را انتخاب کند و هر یک از این دو گفتمان ملزومات خاص خودش را دارد. همین دوگانه گرایی مجدداً خوش بینانه را به شکل گسترده تر در دکارت و کانت نیز مشاهده می کنیم. این خوش بینی ناشی از کشف مجدد دوگانه گرایی طولی نینجامید. کانت که فکر می کرد تمام قوانین اجتماعی ـ اخلاقی و سیاسی ناشی از این دوگانه گرایی را کشف کرده است از خود خرسند بود علی رغم بدبینی ذاتی که گاهی سر بر می آورد( دین در حدود خرد محض) اما این مانع از این نشد که جغد مینروای هگل شبانگاهان سرنرسد. عصر سادگی کاندید ولتر به سر رسیده بود. هگل این مشکل را تحت عنوان «عقل ناخشنود» صورت بندی کرد. باید بر این دوگانه گرایی غلبه کرد. این راه حل شبه دینی تا اندازه ای ذهن روشنفکران قرن نوزده را ارضاء کرد. قوانین دیالکتیک به ما کمک می کند که بر این نارضایتی غلبه کنیم نارضایتی تحت عنوان « از خود بیگانگی» در طی زمان و  خودآگاه شدن روح از بین می رود. مارکس که مشکل را اجتماعی می دید و نه ذاتی انسان، جامعه شناسی پی ریزی کرد بر اساس مراحل تکامل اجتماعی و اینکه در نهایت این نا خرسندی در جامعه بی طبقه کمونیستی ناپدید می شود. اشکال کار مارکس در این بود که فکر می کرد این سرکوب ذاتاً اجتماعی است و راه رهایی را نیز اجتماعی می دید. پاسخ مارکس را به حق ماکس و بر داد که به نظر به مسأله عمیق تر نگاه می کرد. لااقل آن افسردگی 4 ساله وبر و کناره گیری از مشاغل دانشگاهی به ما می گویدکه دوگانه گرایی هنوز مسأله جدی بود. در نهایت پاسخ و بر یک پاسخ اگزیستالنسیالیسم بود. « هر کس خود باید خدا یا شیطان خود را انتخاب کند» پس بشر هنوز علی رغم جامعه بی طبقه کمونیستی خشنود نبود. فجر اگزیستالنسیالیسم، نشانه این بود که پاسخ مارکسیستی پاسخ درستی نبود است یا لااقل فقط بخشی از پاسخ بوده است. فیلسوفان وجود به حق متوجه مشکل بودند و در واقع تمام تلاش ها برای غلبه بر دوگانه گرایی  دکارتی و در مرحله بعد دوگانه گرایی از سقراط به بعد بود. در این دوره افسردگی، خود را به شکل پوچ گرایی( نهیلیسم) نشان داده بود. من جنبش اگزیستانسیالیسم را در چنین بستری می فهمم که پاسخ به افسردگی ناشی از نهیلیسم بود. فلسفه وجود پاسخی قانع کننده می نمود دوگانه گرایی محصول تفکر بشری است برای رهایی از ناخرسندی، باید بر این دوگانه گرایی غلبه کرد. با منسوخ شدن پاسخهای مذهبی، اگزیستانسیالیسم می توانست اذهان روشن و تحصیل کرده را  ارضا کند. روان کاوی، مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم را باید جنبشهای مدرن رهایی از سرکوب( چه فردی و چه اجتماعی) نامید. کوشش فیلسوفی مثل سارتر در ترکیب مکاتب بالا به نظر من کوشش اصیلی بود هر چند. در حال حاضر تضادهای منطقی یا شیوه ترکیب آنها در نزد سارتر مورد نظر من نیست.

5- اگر مارکسیسم ازحل مسأله فرد عاجز ماند( مارکس موتور محرکه که تاریخ را طبقات اجتماعی می دانست نه افراد تنها) مشکل اگزیستانسیالیسم حل مسأله « دیگری» بوده دیگران ( dasman) مانع دستیابی به خود اصیل می شود( هایدگر) دیگری عذاب « من» است (سارتر) «در جهان بودن» اگزیستانسیالیسم به معنای هستی دیگری نیز می باشد. مشکل هستی دیگری در فلسفه وجود تبدیل به یک مشکل اخلاقی می شود. من می توانم هر آنچه که می خواهم بشوم ولی اصیل شدن من از کجا معلوم که تضادی با اصیل شدن دیگری نداشته باشد. اگزیستانسیالیسم از یک طرف انسان را « در جهان بودن» تعریف می کند واز طرفی لوازم این در « جهان بودن» که هستی دیگری جز اولیات آن است را نمی پذیرد در واقع قواعد برخورد با دیگری را تعریف نمی کند. مفهوم اخلاقی مثل« دورویی» فقط در رابطه با دیگری است که معنا پیدا می کند. هر چند از لحاظ روان کاوی فریب ناخودآگاه را بتوان دورویی نامید ( که به نظرم منظور سارتر همین است) بر این اساس مسأله اخلاق فقط در زمینه دوگانه گرایی ایست که تبدیل به مشکل می شود. انسان ما قبل فرونتالی « دورویی» باخود نداشت این گونه هست که هست (دو پاره) مسأله دورویی همواره وجود دارد. و این شعار نیچه که « آنچه هستی باش» سخن بی فایده ای برای انسان دوگانه است. حتی اگر مسأله اجتماعی هم بر طبق نظر مارکسیستها حل شود باز مسئله اخلاقی سرجایش است. مسئله اخلاقی از یک طرف مسئله ای بیولوژیک است ( دو پارگی ذهنی)و از طرفی مسئله ای اجتماعی ( وجود دیگری) «دیگری» که آن هم دوپاره است. بنابراین تا وقتی انسان هست        (مگر اینکه روند تکامل بیولوژیک انسان بر این دوپارگی غلبه کند) مسئله اخلاقی نیز وجود دارد. اما نباید دست از طلب کشید و مسئله بیولوژیک را در کنار کوشش های سارتر برای جوش دادن اگزیستانسیالیسم و روان کاوی و مارکسیسم طرح کرد شاید اشکال مخفی تر سر کوب هم افشا شوند.

جمع بندی و خلاصه

افسردگی تقدیر بیولوژیک انسان دوگانه است. انسانی که  اولین بار احساس گناه را شناخت این نارضایتی محصول سرکوب بیولوژیک میل است. میل از محدودیت خوشش نمی آید. این سرکوب محصول فرونتالیزه شدن مغز آدمی در درجه اول و اجتماعی شدن و وجود دیگری است تکامل فرونتالی خود در همبستگی با دیگری است که شکل می گیرد از طرفی پی بردن به مفهوم« دیگری» خود تظاهری از فرونتالی شدن مغز می باشد.

کوششهای فکری متعددی برای غلبه بر دوگانه گرایی به وجود آمده است. پاسخ مذهبی نوعی ( Over Regression) سرکوب بیش از حد در جهت رضایت مندی است جنبش های فکری قرن بیستم مثل روان کاوی ـ مارکسیسم  اگزیستانسیالیسم در جهت رفع سرکوب به وجود آمده اند.

و در نهایت نوشتن پراکسیسی است که گاهی آدمی را خرسند می کند بی جهت نبود که سارتر علی رغم تمام کوشش های فکری در جهت هماهنگی مکاتب مختلف، اصالت را به خود نوشتن می داد. گاهی نوشتن آدمی را از رنج ملالت نجات می دهد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:8  توسط اردستانی  | 


 

برای در ک عمیق تر گذر اخلاقی {ضد اخلاق ،نیچه}باید که نظری به دیالکتیک تنهایی انداخت. این دیالکتیک بین سویه های فردی و جمعی تنهایی مطرح است. نیچه شاید بر بلندیها بتواند ضد اخلاق باشد اما ابر مرد بودن در جمع{اگر که خصیصه عمده ابر مرد را ضد اخلاق بودنش بدانیم} تحمل سنگینی می طلبد. به بیان دیگر گذر اخلاقی ابر مرد یک پدیده ی پاتولوژیک می باشد. در این جا یک پارادکس مطرح است. اگر که  در تنهایی این گذر اخلاقی مطرح باشد که به درد نمی خورد و اگر سویه جمعی آنرا در نظر بگیریم که نقیض خود است. بنابراین می بینیم که «ضد اخلاق» یکی از تظاهرات افسردگی است.

در اینجا برهان«ضد اخلاق مدرن» بر علیه خود او بکار می رود.

 ضد اخلاق دغدغه سلامت را دارد و اخلاق را نه یک امر معطوف به حقیقت که معطوف به سلامت می‌داند. اما ضد اخلاق از قبل پنبه حقیقت را زده است. ضد اخلاق تنهاست و تنهایی تظاهری از افسردگی است . پس ضد اخلاق بیماراست.

اخلاق فقط در رابطه با دیگری به میان می‌آید . آنکس که تنهاست نیاز به اخلاق ندارد کلیت برهان اخلاقی بر پایه کلیت رابطه های من- دیگری می‌باشد بنابرین آنکس که بدنبال اثبات برهان اخلاقی است ابتدا باید اصالت رابطه های من- دیگری را ثابت کند. اینجاست که می‌گوییم اثبات برهان اخلاقی به شیوۀ کانتی پا در هواست . رابینسون کروزونیاز به داشتن قواعد اخلاقی نداشت مگراینکه روابط اخلاقی را شامل برخورد با حیوانات و جنگل هم بدانیم که البته اثبات کانتی، این مقولات را در بر نمی‌گیرد.

 

سؤالاتی از قبیل تحت چه عنوان ؟همگی دررابطه با دیگری مطرح می‌شود . مفهوم وظیفه،وظیفه در مقابل دیگری است.

2- من تعمداً اخلاق را ذیل افسردگی مطرح کردم که دست به آزمونی بزنم . ازفرد افسرده توقع انجام وظیفه نداریم.]این امری بدیهی است و نیاز به اثبات ندارد[ به یک معنا می توان از اخلاق سالمان و بیماران نیز سخن گفت (هماگونه که مثلاً مارکس از اخلاق بورژوازی وکاگران سخن گفت یا عده ای از اخلاق خدایان و اخلاق بردگان سخن راندند.) اخلاق فرد افسرده ضد اخلاق است. ومن در این نوشته قصد دارم این پدیده را تحلیل کنم.

 3- اما دنیا پر است از افراد افسرده . در اینجا دست به آزمونی می‌زنیم . آزمون ما فرا رفتن از مرزهای اخلاق است. من همان وفاداری سی ساله زن قصه خود را می‌گویم]رجوع به مقاله حریم انتظار [ ] وفاداری از مقولاتی است که فلیسوف فرانسوی گابریل مارسل به زیبایی به آن پرداخته است[ در اینجا وفاداری به معنای تداوم یاد ]دل نهادن[ می‌باشد] مثلاً در مورد مارسل، این یاد مادر از دست داده بود[ این تداوم دل نهادن به یک موضوع به معنای بی توجهی به تمام موضوعات دیگر زندگی می‌باشد.آنچنانکه یکی از خصوصیات مومن واقعی تداوم دل نهادن و یاد امر الهی می‌باشد و بی توجهی به تمام مسائل دنیوی . در همان جا توضیح دادیم که این مقوله از مقولات فرا اخلاقی است. پس آنکس که سودای مومنانه زیستن را دارد باید که توان فرا رفتن از قواعد اخلاقی را داشته باشد.

اما چه کسی توان زیستن در تداوم افسردگی را دارد؟ و شما که سوادی ایمان دارید آیا به اندازه کافی افسرده هستید؟

آنکس که سوادی خدائی زیستن را دارد باید که تحمل شکست را نیز داشته باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:14  توسط اردستانی  | 

1-  در قديم رسم بود كه حاكمان ظالم وقتي ترس زيادي از مخالفان خود داشتند ابتدا او را مي‌كشتند و سپس آنرا مي‌سوزاندند و خاكسترش را به باد مي‌دادند . «قصه عبدالملك مروان و زيد بن علي»

آنكس كه مي‌كشد ولي نمي‌سوزاند وفادارتر از كسي است كه مي‌كشد و مي‌سوزاند و خاكستر به باد مي‌دهد .

2-  مادري را مي‌شناختم كه جوانش را به دليل حادثه‌اي از دست داده بود از آنجا كه درمان اين زن بر عهده من بود مي‌خواهم قصه كامل او را برايتان بگويم . با اطلاع از مراحل پيشرفت واكنش سوگ (Breavement) درمان را جلسه به جلسه پيش مي‌برديم من متوجه شدم در جلسات اوليه فقط خاطرات مستقيم از فرد از دست رفته ذكر مي‌شد مثلا اينكه در فلان جا او چگونه بوده است يا چه رفتاري داشته است مثلا زن به ياد مي‌آورد قصه يك مسافرت را. به تدريج در جلسات بعدي متوجه شدم كه علايم بيمار شديدتر شد و من احساس مي‌كردم كه در درمان پيشرفتي نداشته‌ام . همچنين متوجه شدم كه بيمار به شدت دچار گسترش تداعي‌ها در زمينه خاطرات از فرزندش شده است . نكته‌اي كه به عنوان توضيح جهت روشن شدن ذهن خوانندگان بگويم كه در فرايند تداعي ذهني كاركرد مغزي بدين‌گونه است كه مثلا شنيدن يك موسيقي در يك مكان فرحبخش و صرف غذا باعث مي‌شود كه ذهن به طور ناخودآگاه در دفعات بعد با خوردن همان غذا به ياد آن قطعه موسيقي مي‌افتد . در بعضي موارد بيمارگونه اين تداعي‌ها گسترش پيدا مي‌كند و تمام حوزه‌هاي هيجاني و شناختي و رفتاري فرد را در بر مي‌گيرد . به تدريج تمام وقايع و تجربه‌هاي حسي و شناختي و رفتاري متوجه موضوع مورد نظر مي‌شود . در اين مورد خاص (فراق) با پيشرفت بيماري ، تمام نشانه‌هاي تصويري و رفتاري متوجه فرد از دست رفته مي‌شود .

3-  در قسمت اول اين مطلب (رجوع به تاريخ طبيعي فراق) گفتيم كه قصه فراق / وصال قصه‌اي است كژتابي شده از ذهن دوگانه ، البته در آنجا منظور از فراق / وصال ، فراق عرفاني مورد نظر بود كه متوجه حضرت دوست مي‌شد . گفته شد كه اين قصه ، غصه‌اي كاذب بود . گذر از دوگانه‌گرايي متافيزيكي ، خود به خود تبديل به «جوار قرب» مي‌شود همينكه شما بر دوگانه‌گرايي فائق آمديد خود را در «جوار قرب» احساس مي‌كنيد اينجا دو حركت وجود ندارد فقط يك حركت است .

4-  گذر از دوگانه‌گرايي ، تبديل به تفكری مي‌شود كه انديشه مي‌شود يا د و دل نهادن ، به انديشه انگيزترين امر (قول هايدگر). تفكرتیمارداشت هستي است . فراموشي هستي ، حاصل ذهن دوگانه‌گراست .

ياد نه به معناي خاطره و تجديد خاطره ، كه به نظر مي‌رسد در اينجا «ياد» برازنده زن پر غصه قصه ما مي‌باشد . در اينجا مادر دل نهاده است به فرزند از دست رفته‌اش ، هر نشانه‌اي ، هر تصويري ، هر سخني او را به ياد او مي‌اندازد

5-  از نظر علم روان ، اين حالت روحي بيمارگونه است به طوريكه برداشتهاي فرد كج و معوج مي‌شود نشانه‌ها را به گونه ديگري مي‌بيند به تدريج خواب و بيداري بيمار به هم مي‌خورد ، بي‌حوصله مي‌شود ، پرخاشگر مي‌شود در اين حالت مكانيسم‌هاي دفاعي طبيعي مغز قادر به كنترل علايم نيستند .

6-    اما در حالت طبيعي ، مغز از مكانيسمي استفاده مي‌كند كه به تدريج دچار فراموشي مي‌شود .

به تدريج خاطرات فراموش مي‌شوند و فرد زندگي عادي خود را ادامه مي‌دهد . غفلت مكانيسم دفاعي مغز دوگانه‌گراست . بنابراين فراموشي يك فرايند سلامت محور است مغزي كه به راحتي فراموش نمي‌كند بيمار است .

بر اساس نظريه «دوپامينرژيك» در حالت احساسي شديد ، دوپامين به ميزان زيادي ترشح مي‌شود (واكنش مغز در مصرف مواد مخدر) به تدريج مغز خود را با ميزان دوپامين زيادي عادت مي‌دهد در وضعيت محروميت ميزان ترشح دوپامين به ميزان زيادي كاهش مي‌يابد اين همان وضعيتي كه آن را سندرم محروميت (Withdrawal) مي‌ناميم . سلولهاي مغزي گرسنه دوپامين هستند ولي از دوپامين خبري نيست در حالت طبيعي به تدريج مغز بعد از مدت كوتاهي خود را به محروميت مورد نظر عادت مي‌دهد ولي در وضعيتهاي هيجاني شديد كه ترشح دوپامين به ميزان خيلي زيادي ترشح مي‌شود علايم محروميت خيلي شديد و غير طبيعي است اتفاقي كه در مرگ يك عزيز مي‌افتد .

تحمل سنگيني مي‌طلبد تداوم ياد به معناي دل نهادن .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 7:41  توسط اردستانی  | 
 نوشتن و خواندن تاریخ افسردگی نیاز به کمی همدلی بین نویسنده و خواننده دارد. به عبارت دیگر طرح موضوع افسردگی در بستر تاریخ طبیعی، طلب نوعی «وِبِری بودن» در روش شناسی را از ما طلب می کند. [البته روش شناسی وبری را می توان حتی در حوزه های طبیعی نیز گسترش داد اگر که بتوانیم بر دوگانه گرایی دکارتی- کانتی در حوزه روش غلبه کنیم] البته منظور ما از افسردگی در اینجا نه آنچنان که امروزه موضوع علم روان پزشکی می باشد و نه آنچنان که آنرا یک سویه فرض کنیم به معنای تداوم اندوه. گویی که در اینجا «قبض و بسط‌هایی» رخ می دهد که نوروفیزیولوژی با این «قبض و بسط‌ها» به خوبی آشنا است. مولوی فقط تداوم اندوه نبود که اگر بود 2 سال فاصله دفتر اول و دوم شاید که 20 سال یا بیشتر می‌شد. پس در بنیاد، شیدایی و اندوه ریشه در یک خاک دارند که علم روان امروز از درک آن عاجز است و علم اعصاب به خوبی با آن آشنا. [رجوع به مقاله رویکردهای جدید در نوروفیزیولوژی هیجان] 

- آخ که آدمی مجبور است که چه دردهایی را بر واژه افسردگی بار کند. فی المثل کیرکه‌گور را در نظر بگیرید که عمری نوشت که توجیه کند بی وفاییش را به رگینه. اشکهای او در نوشتن «بیماری به سوی مرگ» تظاهری از شیدایی او بوده است و او فکر می کرد افسرده است و باید با ایمان بر این ناامیدی غلبه کند. افسردگی از انسان چیزی طلب نمی کند و امید دیوانه وار او برای جاخوش کردن در جایگاه ایمان فقط تظاهری بوده است از آن سویه بیماریش. من معتقدم که گذر اخلاقی او در «ترس و لرز» و به قول خودش «قهرمان ایمان شدن» هم را باید در همین بستر تفسیر کرد.

 *آذرخشی بود که دود شد و به هوا رفت* 

بر خلاف آن، در این دوره آدمی فقط می بخشد، آتشی است که در پی سوزاندن «جایی».

 شعله ات را به روح بسپار، ای افسردگی گدازنده. [تراکل] 

اخلاق که ذاتاً به قول نیچه امری است برای تداوم نسل و البته مفید، پشت سر گذاشته می شود. این گذر اخلاقی اگر در سطح جمعی مطرح شود البته مشخص نیست چه دود واویلایی آن اجتماع را فرا خواهد گرفت. [فی المثل در نظر بگیرید روحیه فرانسویان را در جنگ اول] [آندره ژید]

 تقدیرِ آتش، خاموشیست. در کنار سرد و سکون

 و اما این نیز بگذرد. پس می رسی به مرحله‌ای که می گویی، پس «جایگاه ایمان» کیرکه‌گوری نیز فریبی بیش نبوده است اینها کژتابیهای فیزیولوژی است. اما برای فردی که این گذرها را خوب می شناسد، به عبارت مغزشناس است، این کژتابیها، فریب نیست. هر گذری البته درسهای جدیدی دارد که سالک منظور نظر ما را نیرومندتر می کند. [فرض کنید یکی از مراحل گذر سالک فرضی ما، گذر از خواست قدرت باشد که در گذشته دور آن را پشت سر گذاشته است]. پس در هر گذر، حجابهایی به کنار می رود. این هذیان است، من آنرا خوب می شناسم. این توهم است، من آنرا تجربه کرده‌ام. ولی هر گذر، گذری، نو است. بی جهت نیست که سلوکِ سالک فرضی ما، به تدریج می شود انتظار. در اینجا، در این گذر، حسرت پشت سر گذاشته می شود. حسرت به نفع انتظار خود را کنار می کشد.

 و من منتظر روییدن دوباره دانه‌ها خواهم ماند.

 اشکهایی بر تقدیر 

عاشقی کز زین سرو کز زان سر است       عاقبت ما را بدان سر رهبر است. 

به یک معنا، افسردگی، اشکی است بر تقدیر، وقتی که تقدیر شخص، افسردگی باشد. گفتیم که این درد را دو سر است که به قول مولای سالکان، گاهی از این سر است، گاهی آن سر. بیماری دل، گاهی خود را به شکل حسرت می نمایاند و گاهی، انتظار. حسرتِ سرآغاز، سرآغازِ حسرت است. گو اینکه می توانستی چیزی را داشته باشی و نداری و چیزی را داری که نمی توانی نداشته باشی.

 سویه دیگر آن انتظار است. انتظارِ «دوباره» در اینجا، انتظار تبدیل به تکرار «از نو» می شود، گویی که سالک فرضی ما منتظر رویش دوباره دانه هاست.

 از نظر بیولوژی، پشیمانی، دو سر دارد. یک سویه آن فردی است که پشیمانی را نمی شناسد [شخصیت ضد اجتماعی] و یک سویه آن پشیمانی مداوم است مثل شخصیت وسواسی. [رجوع به رویکردهای جدید در نوروفیزیولوژی هیجان]. بیایید در اینجا توافق کنیم که حس دلتنگی را بار بر واژه افسردگی کنیم. آنگاه است که سویه‌های حسرت و انتظار در دلتنگی خود را بهتر نشان می دهند. بر این راه، سالک فرضی ما، مکانت ثابتی از نظر حسی، ندارد گاهی حسرت است و گاهی انتظار. سالکِ ناچاره ما تقصیری ندارد. این ناپایداری مکانی او تقدیر بیولوژی اوست بنابراین بیراه نخواهد بود اگر بگوییم، اشکهای شخص افسرده، اشک بر افسردگی است که تقدیر او می باشد.

 تحلیل ما ناقص می ماند اگر سویه دیگر این موقعیت را در نظر نگیریم. و آن بررسی این بیماری در وضعیت جمعی است. این همان وضعیتی است که فلسفه وجود آنرا تقدیر تاریخی می خواندش. گو اینکه سالک فرضی ما در سال 58 در این خاک، مشق مردن می کرد و بلاجوی دشت نینوا می شد در عوض اینکه کاغذها را یکی یکی سیاه کند، اگر که تفکر را به معنای تذکار در معیت مقام و مکان قرب بگیریم. اینجاست که می گوییم صورت بندی علم روان، از این بیماری ناقص است. چونکه عاجز است از دیدن نمایشهای تاریخی آن. اصولاً هر نوع صورت بندی از یک موضوع و مسئله با زمانمندی مشکل دارد. بررسی افسردگی در تاریخیت آن برای محقق تاریخ افسردگی، شامل است بر تحقیق یک سویه بیولوژیک [نقصان علم روان] آن. افسردگی در هر دوره تاریخی خود را به گونه ای نمایش داده است. گاهی به شکل تراژدی یونانی، [پذیرش تقدیر، حسرت، از آنجا که حسرت پذیرش اشک آلودِ تقدیر است] گاهی به شکل افلاطون گرایی در شکل پذیرش مُثُل و گاهی به شکل مسیحیت صورت پذیرش تقدیر به شکل مخلوق. و در عصر بی خدای مدرن به شکل فلسفه وجود و مرگ خدا و بازگشت ابدی. 

تاریخ نیز طلب اشکهای خود را دارد.

 اندازه پرمسئولیتی است انتخاب شیطان یا خدا در گستره تاریخ اگر که به اخلاق معتقد نباشیم.

 حریم انتظار

 - آلن فورینه در رمان ملن بزرگ [1] از شاهزاده ای می گوید که خسته و زخمی در جنگلی تاریک بدنبال راه خروج، شاخه ها را به کناری می زند و ناگهان در پایان شب بعد از کنار زدن شاخه ای کورسویی را در دور دستها می بیند.

 - در جایی خواندم که دو دوست در ساحل دریا مشغول قدم زدن بودند که زنی را دیدند که بر ساحل نشسته و به دور دستها نگاه می کند. میهمان از دوستش می پرسد قصه این زن چیست؟ دوستش می گوید شوهر این زن سی سال پیش برای صید به دریا رفته و هنوز بازنگشته و این زن از سی سال پیش تاکنون هر روز از صبح تا شام در این ساحل نشسته و منتظر بازگشت شوهرش می باشد.

 من در این دو پاره قصه در واقع می خواهم دو موقعیت وجودی را نشان دهم. می گویم نشان دهم و نمی‌گویم توضیح دهم که موقعیتهای وجودی نشان دادنی هستند و نه تعریف پذیر. بنابراین نویسنده ای که قصد تعریف پذیر (صورت بندی) موقعیتهای وجودی را دارد از ابتدا در مسیر اشتباهی قدم می گذارد. شاید در این جایگاه البته ادبیات بر فلسفه افضل باشد، اگر ادبیات را به این نهج بگیریم که امور را نشان می‌دهد و فلسفه آنها را توضیح می‌دهد. بهر حال فلسفه را از این نقص رهایی نیست. هر چند معتقدم این افلاطون بود که معرفت به معنای تذکار سقراطی را تبدیل به معرفت به معنای ایده کرد. و مثالی که افلاطون از سقراط در اثبات معرفت به معنای تذکر [درآوردن هندسه از ذهن غلام سیاه] می زند را، نوعی راه اشتباه می دانم. [در این مورد خوانندگان را به «چه باشد آنچه نامندش تفکر» هایدگر با ترجمه اهورایی آقای جمادی حواله می دهم].

 اما برگردیم به پاره قصه های خودمان. موقعیت وجودی شاهزاده «گمگشتگی» می باشد. شاهزاده قصه ما در جنگل تاریک راه گم کرده است و سرانجام بعد از گذشت نیمی از شب، جایی که شب دیگر به طرف بامداد می رود، کورسوی امیدی را می‌یابد. 

اما موقعیت زن داستان ما چگونه است؟ ممکن است خواننده در ابتدا به ذهنش «وفاداری» برسد. وفاداری از مقوله های اخلاقی است. مقوله اخلاقی، یک مقوله کلی است بنابراین وابسته به کلیت است. در این موقعیت ، کلیت از زن طلب وفاداری ندارد. چون زن می داند که دریا شوهرش را از او گرفته است. بنابراین در اینجا پای اخلاق لنگ می زند. اخلاق، اخلاق زندگان است نه مردگان. اخلاق برای مردگی حرفی ندارد که بزند بنابراین کوته نظری است که زن قصه ما را در یک موقعیت اخلاقی ببینید. برای زن، اخلاق خیلی کوچک است. دستش خالی است. زن امیدی به اخلاق ندارد. اخلاق ناظر به امر کلی است، پس برای همگان است. اما زن قصه ما از همگان نیست. او خود را جز همگان نمی داند. اخلاق در مواجهه با این زن حرفی برای گفتن ندارد.

 من تعمداً این دو موقعیت را در اینجا کنار هم آوردم شاید که در اینجا شباهتی بین موقعیت شاهزاده آن قصه و زن این قصه وجود داشته باشد. البته که برای زن منتظر قصه ما، حرمت وفاداری نیز نهفته است.

 *چون که صد آمد نود هم پیش ماست*

 زن داستان ما بدنبال صدی است که البته نود را هم در خود دارد. اما نود، نود است و با «صد» فاصله دارد. اما باز هم بیراهه رفتیم. گو اینکه بیراهه هم جزئی از راه است. پس در راهی که می رویم گاهی قدم در بیراهه هم می گذاریم شاهزاده قصه ما برای یافتن و خلاصی از تاریکی جنگل بیراهه‌های فراوانی را پیموده است. بیراهه رفتن خصلت و خصیصه گمگشتگی است. پس انتظار سویه دیگری از گمگشتگی است. کسی که راه را می داند منتظر نمی ماند انتظار در بیراهه خود را نشان می دهد. بیراهه همواره ما را منتظر نگه می‌دارد. بیراهه حریم انتظار است.

 کجایید ای شهیدان خدایی      بلاجویان دشت کربلایی 

- فلسفه وجود، زیستن را «به سوی مرگ رفتن» می نامد. خصلت واقع بودگی «دازاین» به سوی مرگ رفتن است. دازاین مرگ را انتخاب نمی کند. این مرگ است که دازاین را به خود می کشد. فلسفه وجود متوجه نیست که این به سوی رفتن، خصلت همگان است. اما در اینجا شاعر از بلاجویانی می گوید که به سوی رفتن را انتخاب کرده‌اند. پس شهید، آن بلاجویی که به سوی مرگ رفتن فلسفه وجود را پشت سر نهاده است. در این جایگاه، این مرگ نیست که دازاین را به سوی خود می خواند، بلکه این شهید است که انتخاب می کند به سوی مرگ رفتن را، در موقعیت شهادت، مرگ دستش خالی است. فلسفه وجود کم می آورد حرفی برای گفتن ندارد. اینگونه است که شهید، شاهد است. پس مقام شهادت، مقام شهود است. بلاجوی دشت نینوا از مقام مرگ گذشته است تا به مقام شهود برسد. پس این گفتِ سالار شاهدان که «ان الحیات، عقیده و الجهاد» را باید در مقام گذشت از مرگ باید که شنید، آنجا که مرگ برای همگان است، مقام شاهدی شاید برای آن زن قصه ما برازنده‌تر باشد. و اینکه فرمود: مپندارید کسانیکه را به خاطر خدا، جان می دهند، مرده، بل زنده اند که در قرب ما روزی خوارند. شاید از این چنین برداشت شود که مقام شهادت مقام قرب است. و اگر درست فهمیده باشم سوال اصلی شاعر در این بیت در همان واژه اول است که می پرسد کجایید؟ 

 دشت نینوا تکرار پذیر است که هر جایی می تواند کربلا باشد. ولی کربلا، کربلا نمی شود اگر بلاجویی نباشد، باید بلاجویی باشد و قربی که مقام شاهدی، روزی خواری در جوار قرب باشد. بنابراین فلسفه وجود در پایان راه نیز پایش می لنگد. دازاینِ به سوی مرگ، قربی ندارد که در جوار آن روزی خواری کند. پس دازاین شهادت را نمی شناسد. قرب را نمی شناسد، بلاجویی را نمی فهمد. با نینوا آشنا نیست.

 نینوا نیست اگر اینجا و اکنون نیز نباشد. نینوا یک موقعیت وجودی است برای بلاجویی که طالب قرب است و گمگشتگی و انتظار و حسرت در جوار قرب یار برای آنکه بلاجویی دشت نینوا باشد پایان است اگر که نینوا در همین نزدیکی باشد.

 [1]: [من عبارت ملن بزرگ را در ترجمه آقای فولادوند از کتاب هیوز به ترجمه این کتاب بنام مون بزرگه ترجیح دادم]

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:26  توسط اردستانی  | 

فیض روح القدس ارباز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

ما در عصر غیبتیم.

 شاعر از چه خبر می دهد؟ کلید فهم مصرع اول در کلمه اگر است در اینجا اگر به مقهوم امید می باشد گو اینکه در مکالمه عادی می گوییم اگر اینطور می شد؟ اما امید به چه؟ کسیکه امید دارد به چه امید دارد؟ آن وجود امیدوار چه چیزی را از دست داده است که امیدوار است دوباره آنرا بیابد؟ شاعر پاسخ آن را به ما می گوید. او مدد می خواهد. از که؟ از چه؟ به قول شاعر از روح قدسی.

 از روح قدسی چه می خواهد که مدد باشد؟ فیض. شاعر به ما می گوید که ما در عصر غیبت فیض زیست می کنیم (به طور غیرمستقیم) پس امید کنش وجودی آن وجودی است که درعصر غیبت فیض می زیید. چرا می گوییم در زمانه غیبتیم؟ شاعر پاسخ آن را در همان مصراع اول با کلمه «باز» می دهد. پس در سرآغاز مددی بوده است که شاعر می گوید و باز مدد فرماید. پس موقعیت وجودی طالب فیض در این عصر غیبت فیض چگونه است؟ انتظار. طالب فیض منتظر است تا روح قدسی دوباره به کمک او بیاید. مگر او درمانده است که طلب امداد دارد؟ شاعر در اینجا از درماندگی خود [دگران] خبری دهد. آیا توجه شاعر فقط به طرف آینده است؟ آیا او فقط منتظر است؟ آیا انتظار او فقط انتظار است به این معنی که ما در خانه ایم و منتظر بازگشت عزیزی نشسته ایم. نه این فقط انتظار محض نیست شاعر از کلمه باز به معنی «دوباره» استفاده می کند. پس شاعر تجربه‌ای از ابتدا یا سرآغاز داشته است سرآغازی که آنرا از دست داده است و طالب بازگشت آن است انتظاری توام با حسرت. حسرت سرآغاز. 

پس سرآغازی بوده است که شاعر خبر آنرا به ما می دهد و دوباره ای که خواهد آمد. سرآغاز و دوباره آیا امری زمانی است یا سرآغاز جایی بوده است و دوباره جایی دگر، شاعر مشخص نمی کند که سرآغاز یا دوباره زمانی است یا مکانی شاید هیچکدام نباشد یا هر دو باشد در اینجا استعاره‌ای نهفته است که شاعر ما را به حال خود می گذارد اما یک راهنمایی می کند و آن مصرع دوم است که من به آن خواهم پرداخت.

پس شاعر خود را نه در سرآغاز می بیند که حسرت آنرا می خورد و از دوباره ای می گوید که انتظار آن را می کشد بنابراین در راه است در میانه راه و درمانده. منتظر امداد است برای شاعر اینجا و اکنون حسرتکده است انتظارکده است. شاعر در میانه راهی مانده است که حسرت سرآغاز را می خورد و انتظار دوباره دارد. چه وقتی انسان در راه می ماند و نه می تواند به عقب بازگردد و نه می تواند رو به جلو برود؟ وقتی راه را گم کند معمولاً ما در چه وقتی راه را گم می کنیم؟ در شب آیا فقط شب؟ نه شب تاریک، شب ظلمانی.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

پس شاعر می گوید که در ظلمت است در تاریکی است راه را گم کرده است و از طرفی ترس بر او غلبه برده است ترس از چه؟ ترس از گردابی حائل، ترس از مغاک، ترس از نیستی.

اکنون موقعیت شاعر چگونه است؟ با مداد است و من نمی خواهم شما را تا صبح اینجا نگه دارم.

اکنون شاعر در ظلمتکده ترسناکی می زیید که حسرت سرآغاز دارد و انتظار دوباره.

دگران هم بکنند آنچه مسیحا کرد.

دیگران کیانند؟ منم؟ توئی؟ همه‌اند؟ اهل رازند؟ معلوم نیست در این عسرتکده ترسناک دگران کیانند. در شب ظلمانی دیگران معلوم نیست چه کسانی هستند. آیا می توانی در شب ظلمت دیگری را تشخیص دهی؟ آیا او را می شناسی؟ نکند سایه ات باشد؟ دوست است یا دشمن؟ 

شاعر می ترسد پس دگران دشمنند چون ترس هر دوستی را به دشمن تبدیل می کند.

پس در این ظلمتکده ترسناک کسی کسی را نمی شناسد. در این شب ظلمانی شاید تو از سایه خودت هم فرار می کنی؟ دیگری برایت مفهومی ندارد. تو راهی نداری که به دیگری فکر کنی. بنابراین تنها می شوی پس شاعر در این ظلمتکده ترسناک تنها نیز هست.

شاید اینکه دگران نمی توانند آنچه را مسیحا می‌کرد را انجام دهند به خاطر تنهایی آنها باشد

 صبح شد و من هنوز شما را اینجا نگه داشته‌ام.

مسیحا چه می کرد؟ شفا می داد. در این ظلمتکده بیمار کیست؟ شاعر می ترسد. ترس بیماری است شاعر به دنبال درمان ترسش است. آیا درمانی هست؟ شاعر منتظر درمان است.

حال موقعیت وجودی شاعر چگونه است؟ او راه را گم کرده است. گرفتار ظلمت شده است. می ترسد. به دنبال درمان می گردد. چه چیزی باعث بیماری شاعر شده است؟ شب تاریک.

 شفای او چیست؟ صبح. آیا انتظار شاعر کنش درستی است؟ آری. به جنگ شب فقط با انتظار می توان رفت. با چه؟ با انتظار با شکیبایی با صبر.

پس شکیبایی دوای درد شاعر است. گو اینکه شاعر خود این را در همان ابتدا به ما می گوید «دوباره».

 اکنون آفتاب شروع به درخشیدن کرده و من شما را رها می کنم.

ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است

ما در راهیم. ماره گم کردگانیم.

دوباره شاعر از راه شروع می کند. پس هنوز شاعر در راه است. ظهر گذشت و تو هنوز اینجایی.

شاعر از چه راههایی می پرسد؟ از راه میخانه و مسجد. شاعر از راه می پرسد؟ کدام راه؟

آیا میخانه و مسجد مکانند؟ شاعر از جایی نمی گوید. معلوم نیست مکان باشند. 

مسجد کجاست؟ پرستشگاه. چرا شاعر پرستشگاه را بر خود حرام کرده است؟ خودش می گوید. چون مسکین است.

یعنی دستش خالی است. چیزی ندارد که بدهد. 

پرستشگاه می دهد یا می ستاند؟ اشاره شاعر به حرمت پرستشگاه از جهت بی چیز بودن او است. پس می ستاند. پرستگاه چه می ستاند؟ که شاعر خود را در مقابل او مسکین می داند؟ جان را؟ روح را؟ تن را؟ عقل را؟ فرقی نمی کند. هر کدام را بخواهد بستاند شاعر چیزی ندارد که به او بدهد. میخانه چه چیزی را می ستاند؟ باز هم فرقی نمی کند شاعر بی چیز است. بهرحال آنچه میخانه می ستاند، شاعر آن را ندارد.

شاعر در اینجا چیزی می گوید. اما چه چیزی را نمی گوید؟ آیا در جستجوی جایی است؟ اگر فرض کنیم که مقصودش از میخانه و مسجد مکانی است پس در جستجو است. جستجوی شاید خانه‌ای. شاعر مسکین است پس در طلب است. حالِ مسکین چگونه است؟ مسکین در طلب ستاندن است نه دادن.

عصر شد و من تنهایم و در اندیشه خانه ای.

پس شاعر به دنبال خانه ای است. اگر او در راه است و بدنبال خانه‌ای، موقعیت او چگونه است؟

از ناگفته های شاعر ما می فهمیم که او بی خانمان است. بدنبال جایی است. خانه چگونه جایی است؟خانه جایی است که می دهد و نمی ستاند. پس شاعر بی خانه است. چرا شاعر می گوید بی خانمان است؟ مسجد هست، میخانه هست، مکه است، دوبی هست. چرا شاعر در یکی از این مکانها منزل نمی کند؟ شاعر به ما می گوید که در این مکانها فقط می ستانند و چیزی نمی دهند. آیا شاعر جایی را نمی یابد که بستاند؟ به نظر پاسخ شاعر منفی است چرا؟ چون او در عسرتکده می زیید.

اما شاعر به یاد می آورد سرآغاز را. شاید در نام بردن از مکانی خاص تعمدی بوده باشد.

پرستشگاه زمانی، فقط می بخشید و چیزی نمی ستاند. پس چگونه است که شاعر آنرا بر خود حرام کرده است؟ در اینجا انسان متوجه حسرت شاعر در نام بردن از مکان‌های خاص می شود. حسرتی که در سرآغاز شاید پرستشگاه، خانه هم بوده است. اما برخلاف قبل در اینجا فقط حسرت است و انتظاری نیست، امیدی نیست. در اینجا شاعر تقدیر بی خانمانی خود را با حسرت می پذیرد. بی خانمانی، تقدیر و جودی است که در ظلمتکده می‌زیید. و شما به این می گویید زندگی؟

شاعرانه زیستن است بودن در جهان

من تعمداً تاکنون از فلسفه نگفته ام. شاید اینکه در اینجا فلسفه جا را برای شعر باز می کند بخاطر موقعیت وجودی «خودی» است. که در عسرتکده می‌زیید. اما فلسفه کدام است و شعر کدام است؟ جهان کدام است؟ که شاعر آلمانی از شاعرانه زیستن در آن سخن می گوید. 

آیا در جهان نمی توان به گونه ای دیگر مثلاً به عنوان حیوان سیاسی یا یک «وجود به سوی ایمان» زیست؟ 

امر سیاسی کدام سویة خود را در ظلمتکده نشان میدهد که موقعیت وجودی تبدیل به شعر می شود؟ شعری که در حسرت سرآغاز و انتظار دوباره است. هایدگر از «در جهان بودن» می گوید. «این در جهان بودن» برای تو چگونه است؟ در اینجا ما «در جهان بودن» را به معنی امری حاضر برای آن «وجودی» می دانیم که در حال هستیدن می باشد. بنابراین در جهان بودن نوعی معاصریت است. معاصریتی که «اینجایی و اکنونی» است. بالطبع در اینجا سخن از یک سوژه دکارتی یا حیوان ناطق ارسطویی نیست که تجربه بودن را در ازلیت و ابدیت و به یک معنا در جاودانگی تجربه می کند.

سخن از «بودنی است» که برای تو معاصریت دارد. اما چرا فلسفه نمی تواند برای تو ارمغانی داشته باشد؟ چرا دستان فلسفه خالی است؟ شاید این معاصریت برای کسی مثل نیچه، نهیلیسم باشد و برای هایدگر غلبه بر نهلیسم. اما هایدگر گفت. به زبان فلسفه هم گفت. اگر چه شعر گفت. اما معاصریت تو چیست؟ در اینجا تو حتی بهره ای از معاصریت هایدگری هم نداری. پس فقط تبدیل به شعر می شوی. شعر گفت و گویی است که ناگفتنیهای آن بسی بیش از گفتنیهایش است. شعر هستیدن در ظلمتکده است. ظلمتکده چگونه جایی است؟ هر چند پسوند این واژه اشاره به «جا»  دارد ولی در اینجا منظور یک موقعیت است.

ظلمتکده یک نهلیسم مضاعف است روابط شیئی شده مضاعف است. شیئی شدگی مضاعف است. 

این حتی موقعیت «دازاین» در عصر نهیلیسم نیز نمی باشد. دازاین گرچه امکان فلسفیدن ندارد اما هنوز امکانی برای زیستن دارد. شاعرانه زیستن.

اما در موقعیت ظلمتکده شعر هم شیئی می شود. شعر هم به بن بست می رسد. در ظلمتکده دازاین از هستیدن در می ماند. در اینجا هستیدن اعم از شیوه های بودن مثلاً به عنوان «شهروند مدینه بودن» یا حتی کارگر بودن به شیوه مارکسی آن یا بودن به شیوه کیرکگوری آن می باشد. بنابراین دازاینی که در عصر نهیلیسم امکان شاعرانه زیستن را دارد تبدیل به یک شبح سرگردان میشود که از سایه اش هم فرار می کند. چرا؟ چون در این ظلمانیت ما قادر نیستیم سایه خود را تشخیص دهیم. برای این شبح سرگردان سایه تبدیل به دشمن می شود. شبح سرگردان از خود می پرسد آیا امکانی برای فرا رفتن وجود دارد؟ راه رهایی کدام است؟ چگونه تاب بیاورم بودن را در این نهیلیسم مضاعف؟ شفا کجاست؟ کی می توانم از این توهم شفا بیابم؟ شبح به امکانی می اندیشد که روابط هستی و نیستی را پشت سر بگذارد. از آن فراتر رود. شبح عزم این کرده است که بماند و بجنگد. با این توهم بجنگد. اینگونه است که در معاصریت با «شیئی شدگی مضاعف» فلسفه تبدیل به انتظاری برای جنگ می شود.

حقیقت نمایش

1- یونانیان لفظ آلثیا را (Alethia) برای کلمه حقیقت به کار می برند. پیشوند (A) در زبان یونانی به معنای نفی است که به معنای نفی مخفی بودن، پنهان شدن و مستوری می باشد. 

البته غرض در اینجا تکرار گفته های هایدگر در باب حقیقت نیست که این قلم حتی در تکرار آن گفته ها نیز خود را ناتوان می یابد. از نظر هایدگر حقیقت هستی در ناپوشیدگی آن است. به عبارت دیگر حقیقت هستی در نمایش آن است البته نمایش وقتی نمایش است که بینندگانی نیز باشند وگرنه در غیبت بینندگان، نمایش به نانمایش تبدیل می شود. هستی زمانی نامستور است، هستی زمانی حقیقت دارد که کسانی باشند که نظاره گر آن باشند. وگرنه در غیبت ناظران، هستی پنهان می ماند. 

اما حقیقت فقط یک رویه هستی می باشد که در حضور حاضران هست. اما در غیبت ناظران این نا-حقیقت هستی توجه نکرد. شاید نقصان کار فیلسوف این باشد که به ناحقیقت به اندازه حقیقت هستی توجه نکرد. شاید این نقص برای فیلسوفی که تمام عمر خود را جهت روشن کردن لفظ هستی بکار برد نابخشودنی باشد. اما چرا فیلسوف فریب حقیقت (نمایش) را خورد و به ناحقیقت توجهی نکرد.

2- نیچه در جایی می گوید که من به این جهت به خدا اعتقادی ندارم که یک زن است. در سنت تفکر غربی (لاتینی، مسیحیت) حقیقت برابر خدا دانسته شده است. (خدا حقیقت است و حقیقت خداست).

و از آنجا که حقیقت لفظی مونث است. فیلسوف تیزبینی چون نیچه تعبیر زنانگی را برای خدا به کار برده است. به عبارت دیگر علی رغم نقد کوبنده نیچه از حقیقت، خودش در دام تعبیر (لاتینی، مسیحیت) از خدا افتاد. 

فیلسوفی مثل هایدگر نیز علی رغم نقد دو هزار ساله مابعد الطبیعه غربی همان راه نیچه را در تفسیر حقیقت پیمود. در اینجا تفاوتی بین نیچه و هایدگر در توجه به حقیقت هستی وجود ندارد. فقط نیچه حاضر نیست نمایش را ببیند ولی هایدگر عمر خود را صرف دیدن نمایش هستی کرد. [فیلسوفی مثل کیرکگور نیز حقیقت را زنانه می داند بهرة زنان از حقیقت بیشتر است].

پس بنیاد تفکر غربی (سیطره حقیقت) نمایش است. هایدگر هر چند از تصویری بودن تفکر مدرن سخن گفت. اما جایی ندیده ام که تحلیل از ربط آن با لفظ حقیقت ارائه داده باشد. سیطره دیدن [Idus] از افلاطون به بعد، هستی را فقط در سویه نمایشی آن در نظر گرفته است. بنابراین سویه نا-حقیقت هستی مورد غفلت قرار گرفته است. اما آیا این تعبیری پارادوکسیکال (متناقض) نیست؟ آیا نا-حقیقت به معنای دروغ یا حتی عدم نیست؟ اگر عدم است پس چگونه وجود است؟ آیا می توانیم بگوییم که هستی دو سویه وجود عدم دارد؟ آیا گرفتار تناقض نمی شویم؟ یک راه حل این مشکل این است که حقیقت (نمایش، زنانگی) را نادیده بگیریم و چنگ در نا-حقیقت بیندازیم اما نا-حقیقت عدم است. و ما نمی دانیم که چنگ در چه انداخته‌ایم. پس ما مجبوریم که نمایش را ببینیم. اما راه حل دوم اینست که هستی را برابر با حقیقت [نمایش] ندانیم.

و از سویه ناحقیقت [عدمی] هستی غفلت نکنیم. در اینجا اگر بخواهیم گرفتار تناقض نشویم باید لفظ هستی را رها کنیم. وجود نمی تواند سویه عدمی داشته باشد. اگر بخواهیم مومنانه آنرا بنامیم همان لفظ خدا را به کار می بریم. پس از نظر مومن خدا آن ساحتی است که حقیقت و ناحقیقت [وجود و عدم] به هم می پیوندند. در این موقعیت است که تو مجبور نیستی فقط به نمایش بسنده کنی. اینگونه است که در این شیوه فکری خدا از حقیقت بزرگتر است و شما آنرا چه می نامید؟

امر سیاسی و موقعیت های وجودی

سیاست مسئله ای است مربوط به انسانها. حیوانات و گیاهان هیچ وقت هیچ مسئله سیاسی نداشته اند.

امر سیاسی نیز جدای از دیگر حوزه های انسانی نمی باشد. سخیفترین سخنی که تاکنون در عمرم شنیده ام جدایی دین از سیاست بوده است. این سخن آنقدر سبک و سطحی است که من حتی وقت خود را در جهت ابطال آنهم صرف نمی کنم. حتی نسخه جدید تر این عبارت تحت عنوان جدایی نهاد سیاست از نهاد دین هم سخافت کمتر از نسخه اصلی آن ندارد. مسئله دریفوس یک مسئله ای بود اساساً سیاسی و اتفاقی حقوقی که در پس آن مسئله که وجدان فرانسویان را به درد  آورد نیز اساساً مسئله ای بود اخلاقی. پس می بینیم که حتی مانیفست سکولاریسم که نازیدن به قضیه دریفوس می باشد، اساساً مسئله ای بود اخلاقی، که خود را در ساحت سیاست نشان می داد مزخرفتر از این شعار، شعار کسانی است که می گویند ما را با سیاست کاری نیست. اینکه فردی می گوید مرا با سیاست کاری نیست یعنی اینکه من هیچ مسئله اخلاقی در اینجا نمی بینم. یا اینکه این فرد اخلاق را بی اهمیت می شمرد.

بر این اساس سیاست، ظهور امر اخلاقی در حوزه عمومی است. البته حوزه عمومی نیز مانند هر حوزه دیگری محدودیتهای خود را دارد. مگر امر اخلاقی در حوزه های فردی یا روابط بین فردی تمام مسائل خود را حل کرده است که از سیاست توقع پاکی و یکدستی داشته باشیم؟

بنابراین بازی در زمین اخلاق، بازی مداوم سیاست است. و برای سیاست امر اخلاقی همواره مسئله بوده است. ساده انگاری است که تاریخ سیاست را به قبل و بعد ماکیاولی تقسیم کنیم. ماکیاولیسم تجربه جدیدی در سیاست نبود فقط صورت بندی بود از آنچه واقعاً در امر سیاسی جاری بود.

حتی مسئله خشونت که این همه ذهن فیلسوفان و جامعه شناسان و روان شناسان سیاسی را به خود مشغول کرده است از این قاعده مستثنی نیست. خشونت هم یک موجودیت انسانی دارد. بنابراین هر جا پای انسانی وسط باشد مسئله خشونت هم در آنجا حضور دارد. اینگونه سخن گفتن البته فتوی برای خشونت در امر سیاسی نمی باشد. چرا که شاید خواننده ما را متهم به توجیه خشونت در سیاست کند. خشونت در حوزه عمومی حضور دارد، بنابراین گاه و بیگاه خود را در تمام امور مربوط به این حوزه نشان می دهد. اینکه باز عده ای دم از عدم خشونت در حوزه اجتماعی و سیاسی بزنند از آن شعارهایی است که گاهی اوقات آنرا باید درِ کوزه گذاشت. حضور یا غیبت خشونت را در حوزه عمومی، قوانین حوزه عمومی مشخص می کند. و یک فعال حوزه اجتماعی همانطور که گاهی اوقات مجبور است قواعد اخلاقی را پشت سر بگذارد خشونت را نیز نادیده بگیرد تا وضعیت انسان، «انسانی، بسی انسانی» است. فاعلان سیاسی را گاهی چاره ای جز خشونت باقی نمی ماند. آنجا که موقعیت «انسانی، بسی انسانی» است. خواست قدرت نیز می‌باشد و امر سیاسی نیز جدای از این قاعده نمی باشد. امر انسانی چه در حوزه های عمومی و چه در حوزه های فردی (مگر حوزه ای هم غیر از حوزه عمومی وجود دارد؟ شاید من هیج درکی از حوزه غیر عمومی ندارم). تابع قواعد خواست قدرت است. 

همه اینها را گفتم که بگویم در تجربه امر سیاسی گاهی لحظاتی واقع میشود [می گویم واقع می شود به این معنا که بر ما تحمیل می شود] که تمام این امور دود می شود و به هوا می رود. آن لحظاتی که هر چه با خود می اندیشی آیا این اخلاق است؟ حقوق است؟ مصلحت است؟ عقیده است؟ رفاقت است؟ به نتیجه ای نمی رسید. می بینی که پای همه تاکتیک ها و استراتژیها و رفاقتها و مصلحتها می لنگد. پای اخلاق می لنگد. آنوقت است که در این موقعیت، فاعل سیاسی می ماند و یک مغاک. یک گردابی که همه چیز را با خود فرو میبرد. 

در این موقعیت، امر سیاسی برای تو دو چهره دارد. یک چهره آن همان اخلاقیات، مصلحت و رفاقت است. و چهره دیگر آن شرارت محض است. فقط خواست قدرت نیست، که درخواست قدرت البته اخلاق و مصلحت هم هست. تو میبینی که فقط با شرارت محض روبرویی آنوقت است. که تو باید تصمیم بگیری «این یا آن». در اینجا نمی توان به شیوه هگلی، مارکسی تضاد را حل کرد در یک سنتز بالاتر.

وقتی امر سیاسی سویه شر محض خود را نشان می دهد تو باید تصمیم بگیری. تاریخ سیاسی پر است از این مثالها، مثلاً قضیه تامس‌مور اینگونه بود. اروپاییان را تجربه جنگ اول به چنین موقعیتهای فکری وارد کرد. جدای از اگزیستانسیالیسم بازاری فرانسوی، امر سیاسی خود را چون یک موقعیت وجودی برای آلمانیها و فرانسویها نشان داد. یک موقعیت وجودی برای یک فاعل سیاسی، ممکن است بزرگ باشد یا کوچک. این بستگی به بزرگی فاعل سیاسی دارد.

تصمیم به انتخاب «این یا آن» برای هر انسانی در هر حوزه ای ممکن است واقع شود در حوزه سیاسی «این یا آن» وقتی رخ می نماید که سیاست تبدیل به شرارت محض شود. دیگر هیچ بهره ای از امر حقوقی، مصلحت، اخلاقی یا حتی زیباشناسی نداشته باشد.

آن وقت است که تو مجبوری بین «این یا آن» یکی را انتخاب کنی تا خود را تائید کنی. تا خودت خود را تائید کنی و نه دیگران


 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:27  توسط اردستانی  | 

 

1- در این نوشته ما فیزیولوژی را درمقابل ایدئولوژی قرار می دهیم.وطبیعتا از زاویه دفاع از فیزیولوژی به نقد ایدئولوژی می پردازیم. من فکر می کنم بیشتر خوانندگان فهیم منظور ما را از فیزیولوژی درک می کنند .فیزیولوژی،مجموعه ای از روابط روان –تنی (Pshyco somatic) انسان است که از رفتارهای خوردن و خوابیدن شروع وبه یک سری روابط پیچیده شناختی- هیجانی منجر می شود.همچنین فیزیولوژی عصبی اولیه انسان تحت تاثیر ادراکات انسانی که از روزهای اولیه زندگی شروع می شود، قرار می گیرد.این ادراکات می تواند،بینایی ،شنوایی- بویایی ،چشایی ولامسه باشد . در علم اعصاب شناختی مدرن (CognetiveNeural science) ثابت شده است که ادراکات اولیه می توانند باعث رشد سلولهای مغز شوند .محروم کردن یک نوزاد انسانی از دید دوچشمی (bipolar vesion) می تواند صدمات غیر قابل جبرانی بر منطقه مربوط به درک بینایی نوزاد باقی گذارد که بینایی این فرد هیچ وقت به حالت عادی بر نمی گردد.(ما درقسمت مربوط به ادراک به این موضوعات مفصلا خواهیم پرداخت).از طرفی این ادراکات  اولیه می توانند در کنش و واکنش با هیجانات بنیادی انسان که متخصصین آنرا سیستم انگیزشی (Motivation system) می نامند تاثیر گذار باشند. سیستم انگیزشی نیروی درونی یک انسان زنده است که جهت گیرهای مربوط به امیال وغرایز اولیه را هدایت می کند (مثل خوردن-خوابیدن وفعالیت جنسی) در مجموع سیستم انگیزشی (Motivation) وهیجانی (emotion) وادراکی (perception) می توانند محتوی شناختی یک انسان راتعیین کنند واین محتوی شناختی در کنش و واکنش  با سه سیستم فوق، رفتار یک فرد را تعیین می کنند .البته در اینجا نباید از بنیاد ژنتیک یک انسان غافل شد که در هریک از قسمتهای بالا می تواند به صورت مستقیم ویا غیر مستقیم وارد شود.مثلا این ذخیره ژنتیکی می تواند در سطح Motivation عمل کند وفرد پرخور باشد یا میل جنسی زیادی داشته باشد.ویا از طریق مراحل بعدی شناخت ورفتار  ایجاد اختلال در هریک از قسمتهای فوق نماید.

2- امروزه این مسئله ای بدیهی است که شناخت ورفتار انسانی متاثر از فیزیولوژی سلولی مغز او می باشد.حتی ثابت شده است که کارکرد  فرهنگ وسیاست واجتماع هم در همین سطح خود را نشان می دهد

مثلا مطالعات جدید ثابت کرده است که رفتار درمانی بعد از مدتی می تواند تغییرات سلولی وفیزیولوژیک در مسیرهای عصبی ایجاد نماید واز این طریق فیزیولوژی را متاثر کند .ویا علت اینکه داروهای ضد افسردگی تا 2 هفته طول می کشد تا اثرشان شروع شود به خاطر اینست که تغییرات فیزیولوژیک ایجاد شده توسط این داروها مدتی طول می کشد تا تبدیل تغییرات ساختاری در مغز شود.

روان کاوی در ابتدای قرن قبل متوجه فشارهایی که تمدن بر غرایز وارد می کند وباعث می شود که غرایز مسیر نادرستی برای ارضا خودشان پیدا کنند ،شده بود.اما در مطالعات جدید فیزیولوژی سلولی عصبی، این تغییرات به طور عینی (objective) مشاهده شده و برای تمام بیماریهای روانی بنیان سلولی مشخص شده است.امروزه ما می دانیم که در جریان افسردگی یا اضطراب یا فرآیندهای ناخود آگاه که روان کاوی تعریف کرده بود چه تغییرات فیزیولوژیک یا آناتومیکی اتفاق می افتد .امروزه ،روان کاوی وسیکوآنالیز همان نقشی را برای Neural science دارد که زمانی فلسفه برای روان شناسی داشت .از نظر ما روان تظاهر کوچکی از تغییرات بیوشیمی وسلولی است که در اعماق وجود آدمی در جریان است .امروزه ما درک بهتری از ناخودآگاه فرویدی داریم.

3- یکی از زیر رشته های مطالعات بین رشته ای که در چند سال اخیر به واسطه پیشرفتهای Neural     science رو به گسترش بوده Neurosciology بوده است.تکامل مغز در طول تاریخ انسان،مغز اجتماعی شده،روند اجتماع پذیری (Sciolazation) ونیز بررسی هیجان اجتماعی ، کارکرد هیجانات در رفتارهای اجتماعی وتصمیم گیریهای اقتصادی وهمچنین بررسی نقش هیجانات در اعتقادات مذهبی ، می تواند زمینه های مشترک کاری برای جامعه شناسان ومتخصصین علوم اعصاب شناختی باشد که متاسفانه جای خالی این نوع مطالعات در جامعه ما خالی است.

اما بعد از ذکر مقدمات فوق (که فکر می کنم جهت روشن شدن بحث ما کمک کرده باشد) این سئوال مطرح است که ایدئولوژی چگونه می تواند در کارکرد فیزیولوژیک انسان دست اندازی کند و درنهایت این دست اندازی باعث آثار وعوارض رفتاری وشناختی وروانی شود که فرد را از تعادل خارج کند.ذکر این نکته لازم است که اکثر منتقدان ایدئولوژی ،نقد خود را از جنبه های فرهنگی،انسان شناسی وروانی مطرح کرده اند اینکه ایدئولوژی چگونه باعث فساد اخلاقی در جامعه می شود ویا اینکه باعث مسخ انسانیت انسان می شود ؟ولی من کمتر در این نوشته ها به این مسئله برخورده ام که که تاثیر آن را بر فیزیولوژی انسان بررسی کرده باشند. واین تغییرات در سطح مولکولی وسلولی تا بحال مطالعه نشده است.

الف:فقر ادراک (Poverty of perception) : یکی از کارکردها والزامات ایدئولوژیها  محدود کردن دامنه ادراکات حسی، جهت رشد طبیعی یک مغز می باشد در بسیاری از ایدئولوژیهای توتالیتر ،یکی از اولین اقدامات ایدئولوژی مستقر محدود کردن ادراکات حسی است.در این قسمت ایدئولوژی تعیین می کند که یک انسان چه چیزهای را مجاز است ببیند ویا بشنود ویا لمس کند .مثلا در جامعه کمونیستی اکثریت مردم از داشتن تلویزیون شخصی محروم بودند اکثر فیلمهای به نمایش گذاشته شده ،انتخاب شده بود.در یک جامعه ایدئولوژیک ممکن است حتی کاربرد رنگ نوعی سرکشی به حساب آید تجربه های بینایی اکثرا سیاه وسفید هستند.از آنجا که درک رنگ در قسمت خاصی از مغز صورت می گیرد عموما افراد چنین جوامعی درکی از رنگ ندارند به نوعی کوررنگی اجتماعی دچار هستند.

همین مسئله  در مورد تجربه بینایی زیبایی نیز صدق می کند، زیبایی از نظر ایدئولوژی مسئله ای مطرود است تجربه بینایی زیبایی، بنیادی ترین تجربه ادراک زیبایی شناسانه است.در چنین جوامعی افراد به تدریج قدرت ادراک زیبایی را از دست می دهند.البته این مسئله جدای از تجربه هیجانی زیبایی است که در قسمت بعدی به آن می پردازیم .ولی مطالعات ثابت کرده است که ادراک درست زیبایی ابتدا از درک بینایی شروع می شود که عموما ایدئولوژیها در این قسمت موانع زیادی ایجاد می کنند.

شعار یک ایدئولوژی اینست که هرچیزی مجاز به دیدن نمی باشد .همین مسئله باعث ایجاد نوعی فقر ادراک بینایی می شود که تاثیرش را روی ساختار کورتکس بینایی می گذارد. این تاثیرات در سطوح  دیگر ادراکی در هنگام قابلیت جمع آوری ادراکات مختلف (integration) عمل کرده ومغز در این حالت قادر نیست مثلا تجارب شنیداری خود را با تجارب بینایی یکی کرده وتجربه مشترکی از آن داشته باشد .همچنین این محدودیت در سطح ادراک شنوایی نیز وارد عمل شده ومغز را از بسیاری از تجارب شنوایی محروم می کند .مثلا در فیزیولوژی اعصاب ثابت شده است که ریتم موسیقی می تواند از طریق ادراک  شنوایی باعث بوجود آمدن فعالیت هیجانی در مغز شود.فقر ادراک شنوایی می تواند باعث فقر تجارب هیجانی شود که در نهایت باعث نوعی مرگ مغزی اجتماعی (social Brain Death) می شود. همچنین فقر تجارب شنیداری خود در سطوح بالاتر کارکردهای مغزی باعث فقر تجارب زیبایی شناسانه می شود.همچنین ایدئولوژی در سطح ادراک حس لمس نیز محدودیتهایی ایجاد می کند. مثلا غیر مجاز بودن هر نوع لمس جنس مخالف فرد را از بسیاری از تجارب حسی محروم می کند که در نهایت  می تواند باعث نوعی ادراک بهم ریخته (Disorganized perception) در فرد شود .ادراکات بهم ریخته در سطوح بالاتر می توانند باعث ایجاد شناختهای بهم ریخته شوند .ودر نهایت منشا بسیاری از تظاهرات سایکولوژیک ورفتاری شوند.

ب:سطح emotion ,Motivation : یکی دیگر از کارکردهای ایدئولوژی های توتالیتر

محدود کردن سیستمهای انگیزشی وهیجان انسانها. می باشد. این محدودیتها می تواند در سطوح اولیه غرایز مثل خوردن ونوشیدن وهمچنین غرایز پیچیده مثل رفتارهای جنسی باشد.از کارکردهای سیستم انگیزشی می توان به انتخاب محل  زندگی یا حتی شغل  هم اشاره کرد. درنهایت مهار سیستم انگیزشی (Motivation) که در واقع موتور تصمیم گیریها وهیجانات افراد می باشد به نوعی بی تصمیمی وکاهش علاقه (abulia) منجر می شود.که تمام کارکردهای شناختی و رفتاری فرد را تحت تاثیر قرار می دهند.در چنین شرایطی فرد کاملا آماده برای رفتارهای پاتولوژیک می باشد.از نظر عصب شناسی ،مسئله اعتیاد به مواد مخدر در این سطح از فیزیولوژی مطرح می شود. دراعتیاد، فرد تجربه هیجانی خودرا با استفاده از یک سیستم انگیزشی مهار شده تجربه می کند.در واقع در جوامع ایدئولوژیک ، مواد مخدر، بار بسیاری از عدم ارضاء ومهار سیستم های فیزیولوژیک را به دوش می گیرند. تجربه هیجانی در اعتیاد به گونه ای است که سیستم انگیزشی (Motivation) در درون خود می پیچد وبه اصطلاح مهارمی شود وامکان بروز شناخت یا رفتار متناسب برای خود باقی نمی گذارد از آنجا که مدار اراده وتصمیم گیری discion- making circuit از Motivation شروع می شود فرد دیگر قادر به تصمیم گیری وعمل اجتماعی نمی باشد واصولا علاقه ای به حضور در اجتماع ندارد.

ج: سطوح زبانی وتکلم: رشد قسمتهای مربوط به تکلم در انسان در همین چند هزار سال اخیر به وجود آمده است بنابراین تکلم توانایی است که انسان کسب کرده است .بر طبق نظریه سلولی عصب شناسی،رشد نورونهای مربوط به مناطق تکلمی وارتباط این مناطق با مناطق ادراکی وهیجانی وشناختی مراحلی از رشد وتکامل مغزی است که به تدریج تا سن 36 سالگی انسان تکمیل می شود.

مثلا یادگیری زبان بیگانه در ابتدای زندگی آسان تر است ،بواسطه اینکه رشد سلولهای مغزی مناطق تکلمی در کودکی در تغییر است.یکی از کارکردهای ایدئولوژی توتالیتر ایجاد نوعی فقر زبانی یا توانایی تکلمی(verbal) اشخاص می باشد. عموما در این جوامع یادگیری زبان بیگانه یک ضد ارزش است .همچنین استفاده از کلمات بیگانه در زبان به نوعی ضد ارزش تلقی می شود.تمام تلاش مدافعان ادبی ایدئولوژی این است که حتی الامکان بسیاری از کلمات بیگانه ترجمه خودی داشته باشند.در ضمن زبان بکار گرفته شده،زبانی است که عموما تجربه هیجانی زیادی ندارد. دراین جوامع افراد آزاد نیستند که تجارب هیجانی خود را به راحتی به زبان بیاورند.بر اساس مطالعات انجام شده در علوم اعصاب شناختی ، ثابت شده که شیوه های گفتاری می توانند به تدریج ساختار سلولی نورونی خاص خود را در مغز پدید آورند.عموما گفتمانهایی که فاقد بار هیجانی باشند ارتباطات نورونی خود را  با قسمتهای راست مغز از دست می دهند.در اینجا اتفاقی که می افتد نوعی جدایی بین قسمتهای مربوط به هیجان گفتاری وقسمتهای مربوط به تکلم عادی که در سمت چپ مغز است می افتد ودر نتیجه کلام بدون آهنگ می شود (aprosodia ) و در نهایت باعث حالتی می شود که فرد درک آگاهانه ای از هیجانات خود ندارد. به سخنرانی چند ساعته یک ایدئولوگ نگاه کنید وببینید که چقدر فاقد بار هیجانی است.  و درنهایت در یک جامعه ایدئولوژیک گفتمان کلیشه ای بوجود می آید که سر پیچی از آن می تواند عواقب داشته باشد تمام مشکلات فوق می تواند به نوعی فقر کلامی منتهی شود که ارتباطات اجتماعی را ناممکن می سازد . از آنجا که افراد یاد نگرفته اند که هیجانات خود را از طریق کلامی به طرف مقابل انتقال دهند، این تجارب هیجانی می توانند خود را به شکل رفتارهای پرخاشگرایانه در جامعه بروز دهند.

د: سطح حافظه وخاطره: حافظه وخاطره ارتباط تنگاتنگی با ادراکات وهیجانات ما دارند.حافظه تجمعی  یا ذخیره ای (stroge memory) فقط بخش کوچکی از حافظه ما انسانها را تشکیل می دهد.هر یک از تجارب هیجانی و ادراکی ما انسانها می تواند به شکل حافظه در قسمتهای مختلف مغز بوجود آید.در یادگیری  یک نوع مهارت یا رفتار، حافظه عموما حرکتی ما دخالت دارد. در یادگیری هیجانات عموما حافظه هیجانی ما که در قسمت آمیگدال مغز می باشد دخالت دارد.ایدئولوژیها با دخالت در این نوع کارکردهای فرعی حافظه، باعث بهم ریختگی حافظه کلی یک فرد می شوند.چیزی که جامعه شناسان به آن حافظه جمعی یا خاطره جمعی می گویند،فقط مربوط به ارتباطات اجتماعی نیست لازمه ایجاد یک حافظه جمعی مشترک ،یک حافظه ارگانیزه  شده در یک مغز سالم می باشد. بنابراین آسیب اولیه در شکل گیری این حافظه در فرد است. مغزی که ادراکات وهیجانات بهم ریخته (Disorginazed) دارد،حافظه ای بهم ریخته دارد.اصولا این حافظه نمی تواند در یک لحظه از تمام قسمتهای مغز استفاده کند بنابراین بار هیجانی این حافظه زیاد است نوعی حافظه نزدیک بین در اینجا داریم .از آنجا که گردش اطلاعات وسطوح بحث اجتماعی در جوامع ایدئولوژیک محدود است این نوع حافظه را به راحتی می توان به دلخواه شکل داد.در ضمن این حافظه استمرار زمانی ندارد.ویا لاقل استمرار زمانی آن کوتاه مدت است.امروزه در بیولوژی سلولی حافظه ثابت شده است که برای اینکه حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت تبدیل شود سایر ادارکات وتکرار رفتارها دخیل هستند واینجاست که نقش ادراکات بهم ریخته خود را نشان می دهد.استمرار تاریخی این حافظه ، کوتاه مدت است.در چنین جوامعی ،خاطره جمعی به سختی شکل می گیرد.

ه: سطوح عالی کارکردهای مغزی : شناخت و از آن بالاتر رفتارو اخلاق اجتماعی در واقع تظاهری از سطوح پایه ای است که قبلا به آن اشاره کردیم.شناخت اجتماعی (social cognition  ) بر اساس نظریات آدولف (Adolph 2002) از سطوح ادراک بینایی شروع و قسمتهای مربوط به حافظه ،هیجان،مناطق گفتاری  ورفتاری  وکورتکس سوماتوسنسوری (Somato sensory) را شامل می شود.

بر اساس نظریات دامازیو رفتارهای جمعی ،نتیجه کنش و واکنش سیستم هیجانی آمیگدال وسیستم کورتکس پری فرونتال است.بنابراین در علم اعصاب شناختی جدید بنیان رفتارها وشناخت اجتماعی ،سیستمهای ادراکی ،هیجانی وتکلمی وحسی است.هر نوع اختلال ویا محدودیت تکاملی در سیستم های فوق می تواند به نوعی رفتار نابهنجار منجر شود.(مطالعات در زمینه شخصیتهای ضد اجتماعی به فراوانی انجام شده است) بر اساس این مطالعات هیچ کنش شناختی یا رفتاری انسان وجود ندارد که خالی از بار هیجانی باشد مگر در حالتهای بیمارگونه. در جوامع ایدئولوژیک با محدودیتهای ادراکی وهیجانی که قبلا ذکر شد این خطر وجود دارد که رفتارها وشناخت بیمار گونه از حد معمول جوامع عادی بیشتر باشد.شاهد آن فراوانی بیماریهای خلقی ورفتاری در چنین جوامعی  می باشد.در جوامعی که فیزیولوژیستها بیکار می شوند،روان پزشکها وقت سرخاراندن ندارند.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:12  توسط اردستانی  | 

۱- تاریخ تکامل انسان را می توان بر اساس تکامل مغز او مطالعه کرد. در نوشته های قبلی آورده ام که مغز انسان ابتدایی تمپورالی بوده است. به این معنا که هنوز قسمت های پیشینی (فرونتالی) گسترش پیدا نکرده بود. خصوصیات انسان تمپورالی را می توان بر اساس اسطوره ها تبیین کرد. مطالعه اسطوره به ما نشان می دهد که این انسان هنوز جدایی بین خود و غیر خود احساس نمی کرده است. ارتباط انسان اسطوره ای با اشیاء به شکل خود شیء خاص بوده است. در این مرحله هنوز مفاهیم شکل نگرفته و انسان اشیاء را با مشخصات همان شیء می شناخته. مثلا انسان ابتدایی تصوری از جنگل نداشته و برای او تک تک درختان هویت واحدی داشته اند و ارتباط او با تک تک درختان بوده است. روان شناسانی که در حوزه کودک مطالعه می کنند نیز به همین نتایج رسیده اند. این روان شناسان معتقدند که برای کودکان تا سن خاصی اشیاء مفهوم ندارند. و برای بچه ها هر شیئی هویت واحدی دارد. مثلا بچه ها هر عروسک را با مشخصات خودش می شناسد و با آن ارتباط برقرار می کند و یا هر حیوانی را باهویت واحد همان حیوان (سگ مشخص) می شناسند و مفهوم سگ هنوز برای آنها شکل نگرفته است. از این مثال ها می توان نتیجه گرفت که چرا بشر اولیه خدایان متعدد داشته است و مفهوم خدای واحد برای او وجود نداشته است.

۲- با رشد قسمت های پیشین مغز (frontal) انسان قادر می شود که انتزاعی از اشیاء شبیه به هم پیدا کند. در این مرحله ابتدا انتزاعات خیلی ابتدایی و اولیه بوده است ولی به تدریج مفاهیم کلی تر و بزرگ تر شکل می گیرد. این مرحله از تکامل انسانی مصادف با بحران های معنوی و فرهنگی عظیمی است که در سراسر جهان ما شاهد آن هستیم. شاید عمر این روند از چند هزار سال بیشتر نباشد. دوره ای که انسان به تدریج یاد می گیرد که نقش اشیاء و موجودات را ترسیم کند و یا با خط آشنا می شود. به تدریج این انقلاب فرهنگی در تمام ابعاد شخصیتی و شناختی انسان خود را نشان می دهد. فیلسوفی مثل یاسپرس توصیف کاملی از این بحران های معنوی در کتاب آغاز و انجام تاریخ داشته است.

در این دوره همه حوزه های مذهبی، اخلاقی، فلسفی و هنری انسان دچار بحران و انقلاب می شود. به تدریج ادیان یکتا گرا جای مذاهب چند خدایی را می گیرند. پدیده های طبیعت بر اساس خوب/بد تفکیک و تقسیم بندی می شوند. گستره جدایی به خود انسان هم می رسد. بر این اساس انسان خود را متشکل از روح/جسم می پندارد. در مذهب ادیان ابراهیمی و در حوزه فلسفه، فلسفه سقراطی نماد تام و تمام این دو گانه گرایی می باشد. خوانندگان فهیم آگاهند که در یونان به طول چند قرن بحران های مذهبی و فلسفی (فلسفه پیشا سقراطی) و چند خدایی حکم فرما بوده است. به زعم نگارنده این بحران ها در تمام جهان وجود داشته است ولی فقط در تاریخ یونان است که ما به شکل حاد و دردناک می توانیم آن را تشخیص دهیم.

3- روندی که قبلا ما فرونتالیزاسیون (Frontalization) نامیدیم منجر به انسانی شد که عینا دوگانه گرا بود. به تعبیری در این مرحله انسان دو مغزی شد. با شکل گیری و تکامل مغز انسان واجد خود آگاهی جدیدی شد و مفاهیم کلی شکل گرفت. مفاهیمی که به طور سمبلیک در فلسفه افلاطون شاهد آن هستیم.(عدالت، نیکی، گناه، عالم مثل و ...) به عبارتی دوگانه گرایی تقدیر تاریخی انسان دو مغزی است. با نگاهی به گذشته در می یابیم که انسان از این تقدیر تاریخی  فیزیولوژیک راه گریزی نداشته است.

4- شکاف انسان/خدا شکافی است خاص انسان دو مغزی. البته این شکاف نتیجه منطقی شکاف عمیق تری در وجود انسان است که همان جدایی هست/نیست می باشد. البته جدایی مفاهیم هست/نیست نیز جدایی خاص انسان است. انسان در مرحله بعدی تمام تجربیات خود را بر اساس شکاف هست/نیست قالب ریزی می کند. اگر به زبان کانت بخواهیم مطلب را بیان کنیم  این جدایی یک مقوله پیشینی می باشد. حتا با غلبه بر شکاف دو مغزی نیز نمی توان بر شکاف هست/نیست فائق آمد. جدایی هستی/نیستی شرط لازم و اولیه برای زنده بودن است و به تعبیری وجود انسان منوط به این شکاف می باشد. ما موجودات به عنوان انسان نمی توانیم بر این شکاف غلبه کنیم. منتها ملاحظاتی در اینجا وجود دارد که عدم توجه به آنها باعث پیدایش مسائلی می شود که می توان از آنها اجتناب کرد.

الف: انسان مفهوم هستی را ابتدا از مفهوم نیستی استخراج کرد. برای انسان ابتدا تجربه نیستی به وجود آمد و سپس انسان متوجه بودن شد. ما ابتدا مفهوم سلامتی را درک نمی کنیم و وقتی بیمار شدیم متوجه مفهوم سلامتی می شویم. ما متوجه نور نمی شویم و فقط تاریکی است که ما را متوجه نور می کند و قس علی هذا

ب: تحمیل قالب شکاف هستی/نیستی بر بسیاری از مفاهیم دیگر باعث بوجود آمدن مشکلاتی در تفکر دوگانه گرا شده است. مثلا با تحمیل این قالب به شکاف انسان/خدا گزاره "خدا هست" را نتیجه می گیریم که فرض نقیض آن برای ذهن قابل تصور است. و این می تواند منشاء الحاد باشد در صورتیکه می توان با غلبه بردو گانه گرایی اصلا فرض الحاد را غیر قابل تصور گرداند. فقط در تفکر دوگانه گرا یا انسان دو مغزی است که الحاد معنی پیدا میکند.

ج: دو گانه گرایی تقدیر بیولوژیک انسان بوده است. ما راه فراری در حال حاضر از آن نداریم. کوشش های فراوانی در حوزه های فلسفی (اگزیستانسیالیسم) عرفان و  جامعه شناسی (مارکسیسم) برای غلبه بر دوآلیسم صورت گرفته ولی همگی ناموفق بوده است. در حوزه مذهبی به قول هایدگر ما در عصر غیبت خدایان زندگی می کنیم. (ذهن دو گانه گرا منطقا به الحاد می رسد) ولی  چاره ای از آن نداریم. در بستر چنین تحلیلی شاید به قول ویتگنشتاین سوال از وجود یا عدم وجود خدا سوالی سیاسی باشد تا فلسفی.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:9  توسط اردستانی  | 

 

 

 

- نوشتن تاریخ روان گونه ای روایت تاریخ (وجود) نیز هست..هرچند از لحاظ منطقی وجود فی نفسه قبل از انسان به گونه ای بوده است اما با انسان است که (هستی) تاریخمند می شود ومنظور ما ا زتاریخیت در اینجا آگاهی به(  بودن ) است .بنابراین مورخ روان کارش را از آگاهی به خود شروع می کند .وباز منظور ما در اینجا از آگاهی صرفا ادراک عقلانی نیست بلکه آگاهی به مفهوم کلی آن مورد نظر است .گو اینکه آگاهی به درد یا ترس یا لذت نیز از انواع آگاهی است..همچنین می توان به این لیست (گناه آگاهی) را هم اضافه کرد که در نوشته (اریخ طبیعی فراق) منشا فیزیولوژی گناه را در انسان شرح دادیم .

2- شاید آدمی نخستین بار ، زمانی از مفهوم (بودن) آگاه شد که ابتدا ادراکی از (نبودن) پیدا کرد در انسان این نوع ادراکات آشنا است مثلا آدمی ممکن است ادراکی از مفهوم سلامتی نداشته باشد وفقط وقتی بیماری را تجربه کرد آن وقت متوجه وضعیتی مثل سلامتی می شود یا همینطور ادراک درد و بی دردی .در سنت فلسفه وجودی (مرگ آگاهی) خاستگاههای ادراک (بودن) است، آنگونه که فیلسوفی مثل هایدگر در اثر خود (هستی وزمان)آورده است ویا ( ترس آگاهی ) است که آدمی را متوجه (ایمان ) می کند آنگونه که مکتب روان کاوی معتقد است .

3- بر اساس آنچه تا کنون بر پایه فیزیولوژی روان در نوشته های قبلی آورده ام ، نوشتن تاریخ روان  را باید با اسطوره شناسی شروع کرد.در مقاله ((مغز در آینه فلسفه )) آوردم که رشد فیزیولوژی شناخت بشری ابتدا (تمپورالی) بوده است به این معنا که آدمی آگاهی به عنوان یک (هستی کلیت یافته) نداشته است.ادراکات اولیه مثل ترس، لذت و درد ،سو دهنده رفتار بشر بوده است .دراین دوره بوده است که حیات انسانی به گونه ای اسطوره ای بوده است.ارتباط بین پدیده های طبیعی بر اساس قوانین وقواعد اسطوره ای تبیین می شده وطبعا آدمی سعی می کرد رفتار خود را بر اساس این روابط تنظیم کند.انسان ادراکی از مفهوم اخلاقی قدرت نداشته وروابط سلطه بر اساس ادراکات اولیه تمپورالی بوده است .ضمن اینکه دینداری این انسان نیز مفهوم اخلاقی نداشته وصرفا بر پایه ترس یا لذت یا کسب سلطه بوده است .انسان اسطوره ای با مفهوم گناه آشنا نبوده وپشیمانی را نمی شناخته.

4- با رشد قسمتهای پیشینی مغز است که آدمی با مفاهیم کلی آشنا می شود .احساس گناه پیدا می کند وبر این اساس برای خود قواعد اخلاقی پایه ریزی می کند (بر این اساس قواعد اخلاقی ، گونه ای قواعد درون ذهنی هستند وکلیت آنها ناشی از کلیت طبیعت آدمی است) در این دوره آدمی به مفاهیم کلی ادراک پیدا می کند (خواننده محترم می تواند برای نزدیکی به ذهن ، رشد مغزی کودک را تصور کند که ابتدا ادراکی از کلیات نداشته و ((شی محور))  است ) فلسفه محصول رشد فکری انسان در این دوره می باشد .از این پس انسان واقعیت بیرونی را بر اساس قواعد کلی ذهن ادراک می کند دین،رنگ فلسفه می گیرد وبرای اولین بار عده ای در جهت اثبات وجود خدا با قواعد وبراهین فلسفی بر می آیند.تبیین و توجیه (وجود) بر اساس قواعد کلی فلسفی روایتی انسان گونه از واقعیت است.که محصول روند تکاملی مغز که آنرا فرونتالیزاسیون(Frontalization)نامیدیم می باشد.در طی این روند ، سلسله  ای از تفکیک / تحلیل های فلسفی جعل می شود ( صوری/مادی- روح/جسم-ماده/معنا- گذرا/پایدار- عرض/جوهر........) که در نهایت بار سنگینی شد بر روان آدمی که بیرون کشیدن انسان از آن قرنها طول کشیده وهنوزهم ادامه دارد .(به خواننده محترم توصیه می کنم یکبار هم که شده تاریخ فلسفه را اینگونه بخواند)

5-  در بحث قبلی (تاریخ طبیعی فراق) اصطلاحی را بکار بردم که برای بعضی دوستان موجب سئوال شد و آن ((متافرونتالیزاسیون)) (MetaFrontalization) است .برای توضیح بیشتر باید بگویم متافرونتالیزاسیون گونه ای آگاهی از خاستگاه طبیعی رشد ادراکات انسانی است و فهم این موضوع که بسیاری از آگاهیهای بشری ونسبت دادن به واقعیت ، چه خاستگاهی دارند؟ نوشتن تاریخ روان نیز شاخه ای از این متافرونتالیزاسیون میباشد. آگاهی در تحلیل نهایی ، خود را جزئی از روند رشد فیزیولوژی می یابد وبر آن است که خود را با طبیعتش هماهنگ کند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:7  توسط اردستانی  | 

 

بشنو این نی چون شکایت می کند                            واز جداییها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                                  از نفیرم ،مردو زن نالیده اند

نی حریف هر که از یاری برید                               پرده هایش ، پرده های ما درید.              

 

1- نوشتن تاریخ فراق وخواست وصال، آگاهی از روایت جدایی است .گونه ای روایت هستی شناسانه از وجود آدمی که مبتنی بر حسی نوستالژیک بوده است.پیرامون این نوستالژی نیستان انبوهی از خرده روایتهای ادبی شکل گرفته که امروزه نام پر طمطراق ((عرفان)) را بر آن نهاده اند.کشف ((رمز شب)) این حدیث نوستالژیک منجر به پیدایش گونه ای تاریخ طبیعی ((عشق افسرده)) خواهد شد. بی شک آنالیز احساس فوق شاید برای خواننده عاشق پیشه رماننده باشد ولی اگر از قبل مطلع شود که این قلم شکسته سالها در سودای وصال بی جهت در بیابانها دور خود می چرخیده وسرانجام راز این قصه فراق / وصال را در خود یافته ، شاید با تامل بیشتری در پی آن مارا همراهی کند.

2- در مطلب پیشین (مغز در آینه فلسفه) آمد که آگاهی از روح وتفکیک دوگانه  روح وبدن، محصول رشد قسمتهای پیشینی مغز آدمی بوده است.این روند رشد مغز انسان را که به شکل نظری آنرا فرونتالیزاسیون (Fronta lization) نام می نهیم برای انسان واقعا دردسر زا بوده است. از نظر تکامل فیلوژنیک قسمتهای پیشینی مغز انسان نسبت به قسمتهای گیجگاهی که محل بروز خواستها وامبال واحساسات انسان هستند،معاصرتر هستند .انسان اولیه فقط بر اساس احساسات خشم ، ترس و لذت رفتار می کرد.وارضاء نیازهای طبیعی مثل خوردن،خوابیدن ورفتارهای جنسی بر اساس این احساسات تنظیم می شده است.این انسان نه آگاهی از ((بودن خود)) داشته است و نه ادراک کلی از ((هستی)) . ادراک انسان تمپورالی از خود و هستی ، بر اساس ادراکات ساده اولیه حواس پنجگانه بوده است .انتزاع برای انسان تمپورالی (مرحله ای تمپورالی تکامل انسان) وجود نداشته است . از طرفی این انسان ((گناه)) را نمی شناخته .از آنجا که لازمه احساس گناه جدایی بین خود تمپورالی و خود انتزاعی می باشد بنابراین انسان در این مرحله احساس گناه نداشته است . در مراحل بعدی رشد مغز وبزرگ شدن قسمتهای فرونتال مغز ، کم کم آگاهی به خود بوجود آمده است . همچنین آگاهی به مفاهیم کلی مثل قواعد اخلاقی ، زیبایی شناسی وقانون از نتایج روند تکامل مغزی بوده است .اینجا بود که بشر با مفاهیم کلی مثل عدالت، هستی، روح ومعنا آشنا شد .بنابراین تفکیکهایی  مثل روح/بدن و  ماده / معنا و  خوب / بد و  زشت / زیبا  محصول رشد مغزی انسان بوده است . از نظر مذهبی ، انسان تمپورالی هیچ گونه جدایی بین هستی طبیعی وهستی معنوی قائل نبود بنابراین ایمان مذهبی این گونه انسان مبتنی بر اسطوره بود .ایمان مذهبی این انسان متوجه هر شی طبیعی می شد. در این مرحله انسان هیچ تفکیکی بین جسم مادی و روح یک موجود قائل نبود. دوگانه گرایی محصول فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان در دوران متاخر  حیات او بوده است .این دوگانه گرایی در حوزه فلسفه وعلم در یونان منجر به پیدایش فلسفه های مابعد سقراطی شد ودر حوزه مذهب ما شاهد پیدایش ادیان ابراهیمی وسنت یهودی ، مسیحی ، اسلامی در حوزه های تمدنی بشری می شویم .هستی شناسی انسان فرونتالی، مبتنی بر دوگانه گرایی است. این دوگانه گرایی (Dualism) منجر به روایتی از حیات انسانی مبتنی بر جدایی روح از بدن شد ودر حوزه هستی شناسی منجر به جدایی خدا از طبیعت شد .از این زمان به بعد این روایت دوگانه گرا تبدیل به پا را دایم غایب فکری فکری انسان متمدن شد. بر اساس یک قرنیه سازی احساسی ، روح تعلق خدایی گرفت و جسم تعلق مادی ومعنوی.پازل این روایت هستی شناسانه اینگونه کامل شد که آدمی اصالتا روح است وتعلق الهی  دارد واین جسم خاکی وتعلقات تفسانی مانع وصال روح به اصل خود می شوند.

3- از نظر تئوریک سنت مذهبی همواره با این پارادکس دست  وپنجه نرم می کرده که اگر جسم آدمی وطبیعت آفرینش الهی دارد پس چرا این بخش خلقت مانع وصال روح به اصل الهی خود می شود؟

البته معتقدم که در اسلام این تنش و پارادکس به میزان خیلی کمتر از مثلا مسیحیت  می باشد ولی در فرهنگ وسنت اسلامی ( نه در متن اسلام) خرده روایتهایی شکل گرفته که بر تیزی این پارادکس افزوده است. شاید متن اسلامی ، ((این یا آن)) کیر که گوری نباشد ولی خرده فرهنگهای عرفانی شکل گرفته در دنیای اسلام که در کوره دوگانه فراق / وصال دمیده اند به میزان زیادی هویت اسلامی را متاثر کرده اند ودر سنت اسلامی به همان میزانی که متن اصلی وفقه شکل گرفته اطراف آن پتانسیل سکولاریزه و اومانیزه شدن را دارا می باشد ، فرهنگ عرفانی شکل گرفته ضد سکولار می باشد . همچنین شکل گیری مفهوم ((گناه)) در ادیان محصول فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان بوده است .انسان اسطوره ای با مفهوم  گناه آشنا نبوده است. از نظر بیولوژی ، گناه احساسی است که نتیجه پیروزی یک خواست (Reward) بر خلاف قواعد اخلاقی ورفتاری تعریف شده در حوزه شناختی می باشد.در واقع یکی از قسمتهایی از مغز انسان که رشد چشمگیری نسبت به پریماتها داشته لوب سینگولیت بوده است که محل برخورد همه تضادهای اخلاقی واحساسی می باشد .بیمار انیکه دچار ضایعات این قسمت از مغز می شوند هیچگونه احساس پشیمانی یا گناه از رفتارهای خود پیدا نمی کنند .همچنین امروزه ثابت شده است که شخصیتهای ضد اجتماعی ، لوب سینگولیت کوچکتری نسبت به افراد طبیعی دارند.از طرفی ثابت شده است که فعالیت این قسمت از مغز در افراد وسواسی بیشتر از افراد عادی می باشد.بدون شکل گیری این قسمت از مغز ((گناه)) برای انسان مفهومی نداشت .

4- گفتیم که با فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان، آگاهی دوگانه ای از ((خود)) و واقعیت برای انسان شکل گرفت در فلسفه های یونانی ما بعد سقراطی این دوگانه گرایی به صورتهای فیزیک /متافیزیک و جوهر/ عرض –صورت/ماده –ماهیت / وجود – ودر حوزه انسان شناسی روح / بدن یا ذهن / جسم خود را روایت می کند. در روایتهای عرفانی،  دوگانه ماده /معنا نمود بارزتری دارند.هرچند عرفایی مثل مولوی پی به کنه این مشکل پی برده بودند که این تفکیکها همه ساخته ذهن است .ودر واقعیت اینگونه نیست ولی ما امروزه می توانیم با تحلیل علمی به نقد این دوگانه گرایی بپردازیم. حکایت فراق و وصال هم در شاکله این تحلیل جای می گیرد. حدیث جدایی ، آگاهی به این احساس جدایی روح از بدن می باشد .روح متعلق به خداست پس باید برای وصال بر جسم غلبه کند گو فراموش می کند که این جسم هم آفریده خداست.

5- آه ای مغز فریبکار

پس چگونه می توان فریب این کژتابیها را نخورده آیا ما می توانیم از بخشی از وجود خود صرف نظر کنیم؟ به عبارت دیگر آیا می توان بر فرونتالیزاسیون غلبه کرد؟ فرونتالیزاسیون بخشی از روند بیولوژیک حیات انسانی است بنابراین امکان اینکه بتوانیم بر آن غلبه کنیم وجود ندارد .ولی می توان کژتابیهای آنرا شناخت این هم بخشی از خود آگاهی است.پروسه ای که می توان آنرا متافرونتالیزاسیون یا فراآگاهی نامید که با استفاده از آن انسان بر دوگانه گرایی خود غلبه کند. ما خود عین وصالیم وفراقی در بین نیست فراق وحدیث آن یک کژتابی ذهنی بوده است.به زبان فلاسفه وجودی، آدمی خود، ((خانه وجود)) است. ما خود هم راه هم مسافر و هم خانه خودیم.صاحب خانه نیز نزد ماست راه دوری نرویم.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط اردستانی  | 

1-    امروزه هر انسان ذی شعور وسالمی این مسئله را تایید می کند که افکار و احساسات و امیال و رفتارهای آدمی از مغز او سرچشمه می گیرد. فیلسوفان عموما در نوشته های خود از ((ذهن)) استفاده کرده اند که بعدها باعث به وجود آمدن یک مسئله فلسفی شد که از آن به جدایی ذهن از بدن تعبیر می شود .برای غلبه بر این مسئله فلسفی بهتر است از کلمه مغز استفاده کنیم وذهن را آن فضای آناتومیک وفیزیولوژیکی بدانیم که منشا آن، تحریکات الکترکیمیکال عصبی در سلولهای مغزی می باشد.در اینجا باید خواننده محترم مختصری همراهی با نویسنده داشته باشدتا بتوانیم در این مسیر قدم برداریم .اینکه کلیت آگاهی واحساس ورفتار چیست ؟شاید نتوانیم یک تحلیل کامل ودقیقی از آن داشته باشیم ولی از این حکم که ظرف وابزار این آگاهی واحساس بیولوژی است گریزی نیست.بنابراین یکی از روشهای درست ومفید جهت تحلیل حیات فکری ومعنوی وآدمی، تجزیه وتحلیل مغز است چه در روند تکاملی از حیوانات پست تر به طرف حیوانات عالی تر وچه در بستر حیات تاریخی آدمی از ابتدا تاکنون.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:2  توسط اردستانی  | 
 
  بالا