|
نورو آنالیز
|
||
۱- تاریخ تکامل انسان را می توان بر اساس تکامل مغز او مطالعه کرد. در نوشته های قبلی آورده ام که مغز انسان ابتدایی تمپورالی بوده است. به این معنا که هنوز قسمت های پیشینی (فرونتالی) گسترش پیدا نکرده بود. خصوصیات انسان تمپورالی را می توان بر اساس اسطوره ها تبیین کرد. مطالعه اسطوره به ما نشان می دهد که این انسان هنوز جدایی بین خود و غیر خود احساس نمی کرده است. ارتباط انسان اسطوره ای با اشیاء به شکل خود شیء خاص بوده است. در این مرحله هنوز مفاهیم شکل نگرفته و انسان اشیاء را با مشخصات همان شیء می شناخته. مثلا انسان ابتدایی تصوری از جنگل نداشته و برای او تک تک درختان هویت واحدی داشته اند و ارتباط او با تک تک درختان بوده است. روان شناسانی که در حوزه کودک مطالعه می کنند نیز به همین نتایج رسیده اند. این روان شناسان معتقدند که برای کودکان تا سن خاصی اشیاء مفهوم ندارند. و برای بچه ها هر شیئی هویت واحدی دارد. مثلا بچه ها هر عروسک را با مشخصات خودش می شناسد و با آن ارتباط برقرار می کند و یا هر حیوانی را باهویت واحد همان حیوان (سگ مشخص) می شناسند و مفهوم سگ هنوز برای آنها شکل نگرفته است. از این مثال ها می توان نتیجه گرفت که چرا بشر اولیه خدایان متعدد داشته است و مفهوم خدای واحد برای او وجود نداشته است.
۲- با رشد قسمت های پیشین مغز (frontal) انسان قادر می شود که انتزاعی از اشیاء شبیه به هم پیدا کند. در این مرحله ابتدا انتزاعات خیلی ابتدایی و اولیه بوده است ولی به تدریج مفاهیم کلی تر و بزرگ تر شکل می گیرد. این مرحله از تکامل انسانی مصادف با بحران های معنوی و فرهنگی عظیمی است که در سراسر جهان ما شاهد آن هستیم. شاید عمر این روند از چند هزار سال بیشتر نباشد. دوره ای که انسان به تدریج یاد می گیرد که نقش اشیاء و موجودات را ترسیم کند و یا با خط آشنا می شود. به تدریج این انقلاب فرهنگی در تمام ابعاد شخصیتی و شناختی انسان خود را نشان می دهد. فیلسوفی مثل یاسپرس توصیف کاملی از این بحران های معنوی در کتاب آغاز و انجام تاریخ داشته است.
در این دوره همه حوزه های مذهبی، اخلاقی، فلسفی و هنری انسان دچار بحران و انقلاب می شود. به تدریج ادیان یکتا گرا جای مذاهب چند خدایی را می گیرند. پدیده های طبیعت بر اساس خوب/بد تفکیک و تقسیم بندی می شوند. گستره جدایی به خود انسان هم می رسد. بر این اساس انسان خود را متشکل از روح/جسم می پندارد. در مذهب ادیان ابراهیمی و در حوزه فلسفه، فلسفه سقراطی نماد تام و تمام این دو گانه گرایی می باشد. خوانندگان فهیم آگاهند که در یونان به طول چند قرن بحران های مذهبی و فلسفی (فلسفه پیشا سقراطی) و چند خدایی حکم فرما بوده است. به زعم نگارنده این بحران ها در تمام جهان وجود داشته است ولی فقط در تاریخ یونان است که ما به شکل حاد و دردناک می توانیم آن را تشخیص دهیم.
3- روندی که قبلا ما فرونتالیزاسیون (Frontalization) نامیدیم منجر به انسانی شد که عینا دوگانه گرا بود. به تعبیری در این مرحله انسان دو مغزی شد. با شکل گیری و تکامل مغز انسان واجد خود آگاهی جدیدی شد و مفاهیم کلی شکل گرفت. مفاهیمی که به طور سمبلیک در فلسفه افلاطون شاهد آن هستیم.(عدالت، نیکی، گناه، عالم مثل و ...) به عبارتی دوگانه گرایی تقدیر تاریخی انسان دو مغزی است. با نگاهی به گذشته در می یابیم که انسان از این تقدیر تاریخی فیزیولوژیک راه گریزی نداشته است.
4- شکاف انسان/خدا شکافی است خاص انسان دو مغزی. البته این شکاف نتیجه منطقی شکاف عمیق تری در وجود انسان است که همان جدایی هست/نیست می باشد. البته جدایی مفاهیم هست/نیست نیز جدایی خاص انسان است. انسان در مرحله بعدی تمام تجربیات خود را بر اساس شکاف هست/نیست قالب ریزی می کند. اگر به زبان کانت بخواهیم مطلب را بیان کنیم این جدایی یک مقوله پیشینی می باشد. حتا با غلبه بر شکاف دو مغزی نیز نمی توان بر شکاف هست/نیست فائق آمد. جدایی هستی/نیستی شرط لازم و اولیه برای زنده بودن است و به تعبیری وجود انسان منوط به این شکاف می باشد. ما موجودات به عنوان انسان نمی توانیم بر این شکاف غلبه کنیم. منتها ملاحظاتی در اینجا وجود دارد که عدم توجه به آنها باعث پیدایش مسائلی می شود که می توان از آنها اجتناب کرد.
الف: انسان مفهوم هستی را ابتدا از مفهوم نیستی استخراج کرد. برای انسان ابتدا تجربه نیستی به وجود آمد و سپس انسان متوجه بودن شد. ما ابتدا مفهوم سلامتی را درک نمی کنیم و وقتی بیمار شدیم متوجه مفهوم سلامتی می شویم. ما متوجه نور نمی شویم و فقط تاریکی است که ما را متوجه نور می کند و قس علی هذا
ب: تحمیل قالب شکاف هستی/نیستی بر بسیاری از مفاهیم دیگر باعث بوجود آمدن مشکلاتی در تفکر دوگانه گرا شده است. مثلا با تحمیل این قالب به شکاف انسان/خدا گزاره "خدا هست" را نتیجه می گیریم که فرض نقیض آن برای ذهن قابل تصور است. و این می تواند منشاء الحاد باشد در صورتیکه می توان با غلبه بردو گانه گرایی اصلا فرض الحاد را غیر قابل تصور گرداند. فقط در تفکر دوگانه گرا یا انسان دو مغزی است که الحاد معنی پیدا میکند.
ج: دو گانه گرایی تقدیر بیولوژیک انسان بوده است. ما راه فراری در حال حاضر از آن نداریم. کوشش های فراوانی در حوزه های فلسفی (اگزیستانسیالیسم) عرفان و جامعه شناسی (مارکسیسم) برای غلبه بر دوآلیسم صورت گرفته ولی همگی ناموفق بوده است. در حوزه مذهبی به قول هایدگر ما در عصر غیبت خدایان زندگی می کنیم. (ذهن دو گانه گرا منطقا به الحاد می رسد) ولی چاره ای از آن نداریم. در بستر چنین تحلیلی شاید به قول ویتگنشتاین سوال از وجود یا عدم وجود خدا سوالی سیاسی باشد تا فلسفی.
توسط: منصور نوربخش
تهران – بهمن 1387
مقدمه:
مهارتهای لازم برای مادر و یا پدری خوب بودن چیست؟دانش های لازم آن کدامند؟آیا میتوان با اتکا به محبت غریزی و تجربه های خود از زمان کودکی وآموزه های متداول سینه به سینه ، پدر ومادری شایسته بود؟ گردن نهادن به روشهای آموزشی متداول و هزینه کردن برای کلاسهای اضافی – کتابهای کمک درسی- وپر کردن اوقات فرزند با روشهای تکراری چقدر در پیشرفت او کار ساز است؟ از همه اینها مهم تر آیا این همه می تواند شخصیت کودک را آنچنان قوی سازد تا از آسیب های بزرگ و کوچک پیرامونش در امان بماند؟ چه بسیار براین سوال ها می توان افزود .اما همین تعداد نیز می تواند اهمیت و حساسیت موضوع را در دغدغه پدر و مادر ی شایسته بودن نشان دهد . همانطور که در جلسه اولیا و مربیان مدرسه می شد دید.
یادداشت حاضر پس از یک جلسه اولیا و مربیان درمدرسه دخترم و تحت تاثیرگفتگوی پدران ومادران در آن جلسه و سوال بسیار جدی وحتی مضطربانه ولی درعین حال ساده چند تن از حاضران نوشته شد. سوال این بود "چگونه می توانیم فرزندانمان را درست پرورش دهیم؟"و یا بگویید تربیت کنیم. این سوال ساده و در عین حال قدیمی از آن رو چنین نو، با اهمیت و حتی دردمندانه جلوه می کند که در شرایط نو پدید امروزی که بسیار با کودکی و نوجوانی پدران و مادران متفاوت است مسایل جدید و مشکلات و مخاطرات نوینی بر سر راه فرزند سر برآورده اند که فایق آمدن بر آنها و به انجام رساندن وظیفه والدین نه تنها دشوار که گویی مستلزم داشتن دانش و تخصصی در خور و به روز و کارآمد است. دانشی بیشتر درباره راه های تعلیم موثر و پرورش درست وهمچنین آسیب شناسی این دو برای کسب مهارت لازم در پاسخ به نیازهای فرزندان امروز.
واضح است که جرات بخرج دادن و دست بکار نوشتن دراین زمینه شدن نیاز به دانش بسیار و تجربه فراوان دارد. اما طرح سوال و همفکری های آن جمع چنان قوی بود که پس از چندین وچند بار تکرار این سوال با خودم وگفتگو با همسرم به خاطرم آمد که این دغدغه همیشگی خود را چنانکه گویی می خواهم دانسته های خود را روی کاغذ بیاورم تا توانایی و نقصان خود را مرور کرده باشم و تجربیات و مطالعات خود را بیازمایم بنویسم. یقین دارم که دامنه این دغدغه در والدین امروزه چنان گسترده است که می توان انتظار داشت پدران و مادرانی دیگر نیز این نوشته را با نگاهی نقاد بخوانند وبا محک تجربه و دانش خود بسنجند. از این رهگذر امید است مرا هم از این نقد و تذکر بهره ای باشد. و مگر راه بهبود و تکمیل تدریجی دانسته ها ورفتار بشر جزاین بوده است؟ پس این جرات را نه تنها از سر تلاش برای ادای وظیفه پدری بدانید بلکه در انجام بهتر آن همراه شوید.این نوشته را بخوانید و نگاه نقاد و دانش و تجربه خود را در نقد و تصحیح وتکمیل آن بکار گیرید و با دیگران به گفتگو بنشینید.
عدم آگاهی به روشهای موثر وکمبود مهارت در آنها ما وفرزندانمان را آسیب پذیر خواهد ساخت. امروزه از توانایی های روانی اجتماعی (Psychosocial Competence) سخن به میان آمده است. این توانایی ها را آن گروه توانایی هایی که فرد را برای مقابله ی مؤثر و پرداختن به کشمکش ها در موقعیت های مختلف زندگی یاری می بخشد تعریف می کنند و مستقیم ترین روش افزایش توانایی های روانی اجتماعی افراد را «آموزش مهارت های زندگی» می دانند. پس سوال ابتدایی "چگونه فرزندانمان را پرورش دهیم؟" را به سوال " چگونه مهارت های لازم را به فرزندانمان بیاموزیم ؟" تبدیل می کنیم و در جستجوی پاسخ بر می آییم. هرچند امروزه عناوین چندی برای مهارت های زندگی برشمرده شده است اما بی شک این عناوین مجموعه بسته ای نیستند و شاید بزودی مهارت پرورش فرزند نیز در شمار این مهارت ها قلمداد شود.
فصل اول:
مهارت های زندگی
عبارت " مهارت های زندگی" امروزه چندان جدید وناآشنا نیست و می توان منابع مختلفی برای مطالعه آن یافت. مثلا ویکیپدیا مهارت های زندگی را چنین تعریف می کند:مهارتهای زندگی تواناییهایی هستند که با تمرین پیگیر پرورش مییابند و شخص را برای روبهرو شدن با مسایل روزانه زندگی، افزایش تواناییهای روانی، اجتماعی و بهداشتی آماده میکنند.
«مهارت های زندگی یعنی ایجاد روابط بین فردی مناسب و مؤثر، انجام مسئولیت های اجتماعی، انجام تصمیم گیری های صحیح، حل تعارض ها و کشمکش ها بدون توسل به اعمالی که به خود و یا دیگران صدمه می زند».
برنامه ی مهارت های زندگی بر این اصل استوارند که:
«کودکان و نوجوانان حق دارند توانمند شوند و نیاز دارند که بتوانند از خودشان و علایقشان در برابر موقعیت های سخت زندگی دفاع کنند».
بسيارى از افراد برای روبرو شدن با مسائل زندگى توانايىهاى لازم را ندارند و همين امر آنان را در برابر مسايل و مشكلات زندگى روزمره و شرایطی که موجب بروز آن مشکلات می شود آسيبپذير می سازد.در مورد کودکان و نوجوانان این آسیب پذیری می تواند شدت و اهمیت بیشتری داشته باشد. از همینجا اهمیت نقش والدین و در یک نگاه کلی تر اولیا که شامل پدر و مادر و معلمان و مربیان و همه سیستم هایی که با تربیت کودکان سر و کار دارند آشکار می شود.به همین دلیل درسی با عنوان «مهارتهای زندگی» در نظام آموزش و پرورش برخی کشورها نیز وجود دارد .
مهارت های زیر را سازمان بهداشت جهانی به عنوان مهارت های زندگی معرفی کرده است:
بیایید به این مهارت ها از منظر ارتباط با فرزندمان نظری بیاندازیم. باید به فرزندمان كمك کنیم تا دنیا را به اندازه نیاز بشناسد، خویشتن را دوست بدارد و جایگاهی منطقی و عقلانی برای خود در جامعه پیرامون تصویر كند و در راه بدست آوردن این جایگاه بکوشد. چنین حرکتی را می توان به منزله راهی مناسب برای کسب مهارت های زندگی فرزندمان تلقی کنیم.
حتما همه ما می خواهیم که این مهارت هارا در کودکانمان پرورش دهیم. اما در همان نگاه اول معلوم است که بدون اینکه حداقلی از این مهارت ها را داشته باشیم انتقال آن ها به فرزندانمان بسیار دور از انتظار است. با توجه به اینکه مهارت را توانایی انجام درست یک کار تعریف می کنیم از خود بپرسیم من چقدر در این موارد مهارت دارم؟. حتی بهتر است بطور خلاصه نظر خود را روی کاغذ بیاوریم. از خود بپرسیم :
- من چقدر می توانم احساسات و آرزوها و خواسته های خود را به روشنی بیان کنم؟
- در برخورد با مسایل و مشکلات چقدر توانایی تجزیه و تحلیل و حل آن ها را دارم؟
- در هنگام تصمیم گیری چگونه عمل می کنم؟
- در هنگام خشم ، خجالت ، ترس و یا اندوه چه می کنم؟
- نقاط ضعف من چیست؟ نقاط قوت من کدام است؟ با آنها چگونه برخورد می کنم؟
- چقدر مسئولیت نتایج اعمالم را می پذیرم؟
همچنین می توان سوالات دیگری از این دست مطرح کرد:
- من چقدر به خودم احترام می گذارم؟ آیا از نتایج فعالیت های خودم احساس رضایت دارم؟
- به دیگران چقدر علاقه دارم و احترام می گذارم؟ چگونه این علاقه را ابراز می کنم؟
- با خطای دیگران چگونه برخورد می کنم؟
- چقدر با دیگران درانجام کارها همراهی می کنم؟
دامنه چنین سوال هایی نیز وسیع است . اما به سوال هایی می پردازیم که مشابه آن ها را از فرزندمان انتظار داریم. می بینیم که انگار رسیدن به چنین توانایی هایی همان چیزی است که موجب می شود تا یک فرد شخصیتی سالم ، مسئول ، مورد اطمینان ، موفق و مورد احترام داشته باشد. یعنی درست همان چیز هایی که ما از کودکمان انتظار داریم.
به عنوان نخستین نتیجه این بحث می توان به اهمیت راهکار عملی بجای تذکرات کلی وعمومی اشاره کرد . کسب مهارت ، نیازمند آگاهی از روشهای عملی و قابل تمرین است. بهترین نصایح بدون آنکه بگوییم چگونه در عمل می توان آنها را محقق کرد ابتر و بی نتیجه اند.پس هم خود ما و هم فرزندانمان باید همواره بیاد داشته باشیم که : در هنگام مواجهه با یک نیاز یا ضرورت نخستین سوال ما این باشد که برای این منظور چه عملی باید انجام دهم. طرح چنین سوالی نخستین عملی است که باید انجام داد.چگونه و به چه روشی، کلماتی هستند که در این مواقع باید به ذهن بیایند .
برای چنین آمادگی باید تمرین کرد. لازم است با صبوری پیش از ارایه هر پاسخ یا واکنشی خود را آماده سازیم تا با سوالی که معمولا با چگونه وبه چه روشی آغاز می شود از چگونگی عملی کردن و به اصطلاح راهکار سوال کنیم و در جستجوی راهکار باشیم.
فصل دوم :
من می توانم
كودكان همچنان که بزرگ ميشوند، اگر ببینند علايق، عقايد، خصوصيات و استعدادهايشان باارزش تلقي ميشود، این موضوع هم پايهگذار شادي و هم موفقیت سالهاي بعدي زندگيشان خواهد بود. فرزند ما علاقمند است که خود را در جایگاهی حس کند که او را به عنوان یک موجود مستقل و دارای قابلیت ها و موفقیت های خاص خودش نشان دهد.
وقتی کودکان خود را به عنوان نفر اول یا فرد اصلی در فعالیت هایی که انجام می دهند حاضر ببینند ، توانایی بیشتری از خود بروز می دهند. این موضوع در مورد بزرگترها هم صادق است. وقتي كودك ما بداند كه به او اطمينان داريم و باورش كردهايم،این احساس را خواهد یافت كه می تواند به همه چیز دست يابد و رسیدن به همهچيز برايش امكانپذير است. افكار كودك نسبت به خودش بيشترين اهميت را دارد. بنابراين ما بايد سرچشمه افكار مثبت در فرزند خود باشیم. مهارت خوداگاهی در فرزند ما به این ترتیب رشد می کند.
اگر فرزند ما به فعالیتی متناسب با استعداد و توانایی هایش مشغول شود و رفته رفته موفقیت خود را در آن فعالیت ببیند اعتماد به نفس بیشتری خواهد یافت و به فعالیت هایی که این موفقیت را افزایش دهد، تشویق خواهد شد. او این احساس موفقیت را از نگاه تایید آمیز ما درخواهد یافت.همچنانکه اگر به دلیل مسامحه و یا کم کاری موفقیت کافی در آن فعالیت بدست نیاورد و یا موفقیتی را که پیش از این بدست آورده است از دست بدهد ممکن است به فکر اصلاح اشکال گذشته خود بیافتد. در این صورت لازم است که عملكرد كودك را نقد كنيم نه شخصيت او را. همچنين، آنچه را كه از كودك ميخواهيم به او بگوييم نه آنچه را كه نميخواهيم. اعتماد به نفس حاصل از یک فعالیت موفق در رشد مهارت ها از جمله در رشد مهارت های کنترل استرس کنترل هیجانات منفی و برقراری ارتباط موثر تاثیر مستقیم دارد.
نکته حایز اهمیت این است که نه انتخاب یک فعالیت انتخابی ابدی است ونه باید دستخوش عدم ثبات باشد . در دوران رشد کودک ممکن است فعالیت مورد اشاره تغیر کند که این تغیر به تناسب شرایط و موقعیت کودک پیش می آید.
با ذکر این مقدمه حالا می پرسیم که روش عملی پرداختن به این مو ضوع چه می تواند باشد:
- ابتدا توانایی و زمینه ای که کودک ما بهتر قادر به انجام آن است و به آن علاقه نشان می دهد را شناسایی می کنیم.(این توانایی می تواند یک فعالیت ورزشی ، هنری ، یک کار گروهی اجتماعی ویا حتی یک فعالیت عملی در یک کارگاه و یا یک فعالیت درسی مانند آموختن یک زبان خارجی باشد.)
- امکانات آموزش و فعالیت کودک در آن زمینه را فراهم می کنیم.
- پیشرفت کودک را بصورت نتایج قابل ارایه جمع آوری می کنیم.او از این طریق به ماحصل فعالیت خود بصورت یک رشته نتایج طی زمان آموزش و فعالیت خود آگاه می شود و افزون شدن آنها را به مرور زمان خواهد دید.( باید دقت کرد که نوع فعالیت و روند ونتایج آن متناسب با توان کودک بوده و بار بیش از توانش به او تحمیل نکند.)
- مهارت هایی را که انتظار داریم کودک ما بدست آورد طی دوره آموزش و فعالیت فوق الذکر نشانگذاری کرده و میزان آنها را در رفتار کودک ارزیابی می کنیم.( به عنوان مثال مهارت خود آگاهی و یا مهارت ارتباط سازگارانه و...)
- متناسب با روند موفقیت ویا عدم موفقیت کودک طی فعالیتش در زمان های مختلف مهارت های نشانگذاری شده را بررسی می کنیم.اکنون اگر بتوانیم به او نشان دهیم که با تکمیل چه مهارتی می تواند به نتایج بهتری برسد و یا با توجه به چه مهارتی نتایج خوب فعلی را به دست آورده است ، نخستین قدم را در راه تکمیل مهارت های او برداشته ایم. بخاطر داشته باشیم: عملكرد كودك را نقد كنيم نه شخصيت او را. همچنين، آنچه را كه از كودك ميخواهيم به او بگوييم نه آنچه را كه نميخواهيم.(نباید از نقش زمان در روند رشد و آموزش کودک غافل باشیم و انتظارات قبل از موعد از کودکمان داشته باشیم.)
- طی این مراحل کودک وقت شناسی ، حوصله داشتن ، دقت کردن ، همکاری کردن و موارد مشابه را بیش از پیش و با تمرکز بیشتر تجربه خواهد کرد و به اهمیت آنها پی خواهد برد . (به عنوان مثال وقت شناسی را با توجه به اهمیت حضور به موقع در کلاس ویا کارگاه تمرین خواهد کرد.)
- بهتر است مراحل شروع و پیگیری و اتفاقات دوره آموزش ویا فعالیت فرزند خود را با ذکر تاریخ ثبت و روند تغیرات آن را دنبال کنیم.
ممکن است در حین این تمرین متوجه نکاتی در رفتار و یا مهارت های خودمان هم بشویم ، خوب چه بهتر. این موضوع ما را با فضایی که فرزند ما در حال تجربه آن است نزدیکتر می کند . همچنین متوجه می شویم که آموختن و تمرین کردن چقدر می تواند در شکل گیری آنچه شخصیت می نامیم موثر باشد . غفلت از این قابلیت ، یعنی قابلیت تغیر و دگرگونی بر اثر آموزش و تمرین و داشتن تصویری صلب و ثابت از شخصیت نه تنها گمراه کننده است که ما و فرزندمان را آسیب پذیر می کند. البته این به معنی بی ثباتی در شخصیت نیست. شخصیت ما و کودک ما باید برمبنای خودآگاهی و قدرت تصمیم گیری و کنترل عوامل منفی که از جمله مهارت های زندگی هستند، شکل بگیرد. به علاوه باید توانایی تطابق وسازگاری و همچنین اصلاح اشکال هایی را که به مرور زمان در می یابیم داشته باشد.این توانایی و پویایی باید همیشه با ما و فرزند ما باشد و رشد یابد. بیاید دقیقتر به موضوع نگاه کنیم. تغیر در هر حال اتفاق می افتد. اگر در جهت افزایش مهارت ها نباشد در جهت کاهش ویا در جا زدن در آن ها خواهد بود.پس آسیب شناسی کسب مهارت های زندگی را از همینجا آغاز کنیم. توجه نداشتن به روند افزایش تمرین ها و آمادگی کودک به این معنا نیست که اتفاقی نیفتاده است. عدم تمرین به معنای پس رفت و ناتوانی در زمینه مهارت های زندگی خواهد بود.
فصل سوم :
مدلی برای تحلیل رفتار
تا اینجا از اهمیت داشتن مهارت هایی سخن گفتیم. همچنین به عنوان روشی عملی در آموختن و تمرین این مهارت هااز امکان پرورش آنها از طریق تمرین در فعالیتی که کودک به عنوان فرد موثری در آن فعالیت حضور داشته باشد یاد کردیم. به نظر می رسد اگرخلاصه ای از سازو کارهای (مکانیزم های ) آموختن و آنچه علم عصب شناسی (Neuroscience) امروزه در مورد آموختن ارایه کرده است نیز بیاموزیم و همچنین رفتار را همچون یک سیستم در نظر بگیریم و بر آن اساس مدلی برای تحلیل رفتار داشته باشیم روش ارایه شده شکل منسجم تری می گیرد و با اطمینان بیشتری می توان از روش عملی سخن گفت. به اختصار یاد آور می شوم که منظور از سیستم ، همان معنای متداول آن در مهندسی به معنی مجموعه ای از اجزا مرتبط وبا تاثیر متقابل بر یکدیگر و داشتن ورودی وخروجی است.
مقاله جالب و آموزنده ای در مورد نتایج علم عصب شناسی در موضوع آموزش تحت عنوان "رهیافت عصب شناختی به یادگیری و آموزش" با ترجمه دوستم رضا علوی در اینجا خواندم که ابتدا خلاصه آن را می آورم. این مقاله ترجمه ای است از:
Understanding a Brain-Based Approach to Learning and Teaching
By: Renate Nummela & Geoffrey Caine
همچنین من سال ها قبل در کتاب "پیشنهاد مدلی برای تحلیل رفتار انسان " (تهران – پاژنگ- 1370) با استفاده از نظریه سیستمی، مدلی برای تحلیل رفتار ارایه کردم. این مدل را نیز به اختصار مرور می کنم و خواهم کوشید تا تصویر نهایی انسجام لازم را به عنوان یک راهکار در افزایش مهارت های زندگی برای ما و فرزندانمان داشته باشد.
رهیافت عصب شناختی به یادگیری و آموزش :
آنچه اخیراً درباره نقش احساسات، تنش و تهدید بر آموزش و حافظه و انگیزه روشن شده است، پیش فرض های سنتی ما را در زمینه آموزش زیر سوال برده است. از این رو ایجاد تغییرات اساسی در تعاریف ما از آزمون و نمره و ساختار کلاس و مدرسه الزامی است.اصول یاد گیری مبتنی بر عصب شناسی شامل دوازده اصل زیر است:
اصل اول: مغز پردازش گری موازی است.
افکار، احساسات، تصورات و تمایلات همزمان پردازش شده و در تعامل با دیگر بخش های پردازش اطلاعات قرار می گیرد.
آموزش خوب، تجربيات يادگيرنده را همچنانكه رهبر يك اركستر كار نوازندگان متعدد را در يك اثر هنري رهبري مي كند هم نوا مي سازد.
اصل دوم: یادگیری همه ی فیزیولوژی را درگیر می کند.
مغز یک عضو فیزیولوژیک است و بر پایه قوانین فیزیولوژیک کار می کند. یادگیری همچون تنفس فرآیندی طبیعی است که می تواند تسهیل شود و یا مختل گردد. رشد نرون ها و تغذیه، با ادراک و تفسیر تجربیات ارتباط دارند. واکنش مغز به تنش و تهدید متفاوت با واکنش آن به آرامش، چالش، بی حوصلگی، شادی و رضایت است.
بنا بر این مديريت تنش، تغذيه، ورزش، استراحت و ديگر جنبه هاي مديريت سلامت را بايد در فرآيند يادگيري مورد توجه قرار داد. بايد مصرف دارو ها اعم از تجويز شده و نشده را به حد اقل رساند و اثرات آنها را شناسايي كرد. عادات و عقايد به فيزيولوژي گره خورده و وقتي كه بخشي از شخصيت ما شدند، نسبت به تغيير مقاومت نشان مي دهند. زمان يادگيري هم متاثر از رشد طبيعي مغز و بدن است و هم به سيكل ها و ريتم هاي طبيعي فرد وابسته است. براي مثال ممكن است كه بين زمان بلوغ دو كودك معمولي پنج سال اختلاف وجود داشته باشد. بنابراين انتظار پيشرفت بر اساس سن تقويمي نادرست است.
اصل سوم: جستجو برای معنا (معنا بخشی به تجارب) و در نتیجه عمل کردن روی محیط، پدیده ای خودکاراست.
مغز نیاز دارد که محرک های آشنا را ثبت کرده و هم زمان به جستجو و پاسخ به محرک های نو بپردازد. این پردازش دوگانه در هر لحظه ای از بیداری و به نظر برخی در حین خواب نیز در حال انجام است. جستجو برای معنا نمی تواند متوقف شود، تنها می تواند کانالیزه و متمرکز شود. یعنی محيط يادگيري از طرفي نيازمند ثبات و آشنايي است و از طرف ديگر بايد حس كنجكاوي، نو خواهي، كشف و چالش گري ما را ارضا نمايد.
اصل چهارم: جستجوی معنا توسط الگو سازی(patterning)انجام می شود.
الگو سازی عبارت است از سازمان دهی معنا دار و طبقه بندی اطلاعات. به عبارتی می توان گفت که مغز هم هنرمند است هم دانشمند، از طرفی الگو هایی دریافته و می فهمد و از طرف دیگر الگو های خاص خود را ساخته و تبیین می کند. مغز طراحی شده که الگو ها را درک کند و بسازد. مغز نسبت به الگو های بی معنایی که با آنها مواجه می شود مقاومت نشان می دهد. منظور از بی معنایی، بخش های اطلاعاتی جدا از هم است که ارتباطی با هم نداشته و نمی تواند برای دانش آموز مفهومی ایجاد نماید.
بخاطر بسپاریم که رويا پردازي، حل مسئله و تفكر انتقادي از جمله روش هاي الگو سازي هستند. اگر چه ما انتخاب مي كنيم كه دانش آموزان چه چيزي را بايد ياد بگيرند اما فرآيند ايده آل اين است كه بجاي تحميل الگو ها، اطلاعات را بگونه اي به آنها ارائه كنيم كه اجازه الگو سازي را به مغز آنها بدهيم. تدوام كار روي يك موضوع درسي خاص، ضامن الگو سازي نيست چرا كه ممكن است شخص مشغول كار باشد ولي ذهنش جاي ديگري سير كند. براي اينكه آموزش مؤثر باشد، دانش آموز بايد قادر به خلق الگو هاي معني دار و مرتبط به زندگي شخصي اش باشد. زندگي اي كه در خارج از كلاس جريان دارد.
اصل پنجم: احساسات نقش مهمی داشته و در قلب الگو سازی قرار دارند.
نمی توان ساده انگارانه گفت که ما چیز های مختلف را یاد می گیریم. آنچه یاد می گیریم، تحت تاثیر احساسات ماست و بر این اساس سازماندهی می شود و بر اساس انتظارات، گرایشات، تعصبات، میزان اعتماد به نفس و نیاز به تعامل اجتماعی است که یادگیری ما در ذهن تثبیت می شود. احساسات و شناخت نمی توانند از هم جدا باشند.
احساسات در حافظه نیز نقش چشم گیری دارند چرا که نگه داری و باز خوانی اطلاعات را تسهیل می کند. از طرف دیگر بسیاری از احساسات نمی توانند صرفآً خاموش یا روشن باشند بلکه در سطوح مختلف عمل می کنند. چیزی شبیه آب و هوا. احساسات در جریان هستند و آثار احساسی هر درس یا تجربه مدتها پس از وقوع ادامه پیدا می کند. و به عنوان یک نتیجه کاربردی باید گفت بطور كلي محيط آموزش بايد پشتيباني كننده بوده و مبتني بر احترام و پذيرش متقابل باشد.
اصل ششم: مغز هم زمان اجزاء و کلیات را پردازش می کند.
لازم است بدانیم دو تمایل جداگانه ولی هم زمان برای سازمان دهی اطلاعات در مغز وجود دارد. یکی برای تجزیه اطلاعات به اجزاء و دیگری برای در یافت و کار با اطلاعات بصورت یک کل یا مجموعه ای از کلیات. لذا چه جزييات ناديده گرفته شود و چه كليات، هر دو حالت باعث ايجاد مشكل در يادگيري مي گردد. جزييات و كليات با هم در حال تعامل بوده و هر يك به ديگري معنا مي بخشد. آنچه می آموزیم در بستر طبیعت و زندگی معنا پیدا می کند.
اصل هفتم: یادگیری مشتمل بر هر دو توجه متمرکز و پیرامونی است.
مغر اطلاعاتی را که به آنها توجه می کند جذب می کند. علاوه بر این، اطلاعات و سیگنال هایی که ورای حوزه توجه هم هستند توسط مغز دریافت می شود. این سیگنال ها می توانند محرک هایی باشند که شخص از پیرامون حوزه دید خود دریافت می کند. برای مثال می توان از دیوار خاکستری و غیر جذاب یک کلاس نام برد. محرک های پیرامونی همچنین شامل محرک های خفیف و جزیی است که درون حوزه توجه اند اما بطور خود آگاه دیده نمی شوند (برای مثال نشانی از یک لبخند یا تغییر جزیی در حال قرار گیری بدن). مغز به همه اطلاعات زمینه ای که آموزش و ارتباطات در آن واقع شده پاسخ می دهد. بنابراین می توان اطلاعات پیرامونی را بطور جهت دار سازماندهی کرد تا یادگیری را تسهیل نماید.آموزگاران مي توانند با علاقه و اشتياق خود، در دانش آموزان نيز علاقه و اشتياق ايجاد نمايند. به اين طريق، ناخودآگاه سيگنال هايي كه نشان دهنده اهميت و ارزش آنچه ياد داده مي شود منتقل مي گردد. فراموش نكنيم كه شوق اصيل با نمايش شوق بصورت تقلبي، تا حدي قابل شناسايي است.
اصل هشتم: یادگیری همواره شامل فرآیند های خود آگاه و نا خود آگاه است.
ما بسیار بیش از آنچه که بطور خود آگاه می فهمیم یاد می گیریم. در زیر سطح آگاهی، پردازش بسیار زیادی در جریان است. اغلب سیگنال های محیطی بدون اینکه از آنها آگاهی داشته باشیم وارد مغز شده و در سطح نا خود آگاه وارد تعامل می شوند. در واقع ما همان تجربیات خود می شویم و آنچه را که تجربه کرده ایم به یاد می آوریم (بنابراین ما تنها آنچه به ما گفته شده است به یاد نمی آوریم). برای مثال یک دانش آموز می تواند بر اساس نت بخواند و هم زمان از آواز متنفر باشد. بنابراین لازم است که طراحی آموزش به گونه ای باشد تا از پردازش نا خود آگاه بهره برداری کند. بخش زيادي از آنچه قرار است آموزش داده شود به دليل عدم پردازش تجربيات توسط دانش آموز، تلف مي شود.
اصل نهم: ما حد اقل دو راه برای سازماندهی حافظه داریم: یک سیستم حافظه فضایی و مجموعه ای از سیستم های یادگیری از طریق تکرار.
ما یک حافظه فضایی طبیعی داریم که نیازی به تکرار و تمرین ندارد و امکان حفظ تجربیات کوتاه مدت را فراهم می کند. یاد آوری اینکه شام دیشب چه بوده و کجا صرف شده نیازی به تکنیک های حفظ کردن ندارد چرا که حافظه ای داریم برای ثبت تجربیات در فضای سه بعدی معمولی. اين حافظه با موضوعات جديد تحريك مي شود. در واقع اين حافظه يكي از محرك هاي جستجو براي معناست كه در اصل شماره 3 توضيح داده شد. سازماندهي مهارت ها و اطلاعات بطور جداگانه تمرين بسيار زيادي نياز دارد. سيستم حافظه فضايي مجموعه اي از سيستم هاست كه براي نگهداري اطلاعات نسبتاً نا مربوط طراحي شده است. متاسفانه اغلب ، آموزش خود را بر پايه حفظ كردن متمركز كرده ایم. گاهي اوقات حفظ كردن مهم و مفيد است اما اصولاً آموزش مبتني بر حفظ كردن يادگيري را تسهيل نمي كند و در فهم مطالب اختلال ايجاد مي كند. با ناديده گرفتن دنياي شخصي دانش آموز، يادگيري مؤثر اتفاق نمي افتد.
اصل دهم: بهترین حالت ادراک و حفظ کردن وقتی است که وقایع و مهارت ها در حافظه فضایی طبیعی قرار گیرند.
زبان مادری ما از طریق تجارب چند گانه تعاملی مشتمل بر دایره لغات و دستور زبان آموخته می شود. این زبان از دو طریق فرآیند های داخلی و تعامل اجتماعی شکل می گیرد. یادگیری زبان مثالی است از اینکه چگونه در قالب تجربیات معمول به چیز های مشخصی معنا می بخشیم. آموزش را می توان با چنین قالب هایی بهبود بخشید.با اهمیت و راهگشا است که بدانیم حافظه فضايي وقتي فراخوانده مي شود كه يادگيري از طريق يك تجربه صورت بگيرد.
اصل یازدهم: وقتی که مغز مورد تهدید قرار می گیرد در سطح پایین عملکرد است و هنگامی که به طرز مناسبی با چالش مواجه می شود به حالت بهینه خود می رسد.
سطح عملکرد مغز در هنگام تهدید پایین آمده و میدان ادراک محدود می شود. انعطاف پذیری دانش آموز کاهش پیدا کرده و به سمت رفتار های واکنشی ابتدایی تغییر جهت می دهد. از این رو محيط آموزشي بايد وضعيتي مركب از توجه و آرامش را بوجود آورد (Relaxed Alertness). در اين حالت سطح پاييني از تهديد همراه با ميزان چالش بالا ولی با آرامش وجود دارد.
اصل دوازدهم: هر مغزی منحصر به فرد است.
اگر چه همه ما مجموعه ای یکسان از سیستم هایی همچون حواس و احساسات را دارا هستیم، نحوه ارتباط بخش ها در هر مغزی منحصر به فرد است. از طرف دیگر چون یادگیری باعث تغییر در ساختار مغز می گردد، هر چه بیشتر یاد می گیریم اختصاصی تر می شویم. بنا بر این لازم است آموزش وجوه متعددي داشته باشد تا دانش آموزان با توانايي هاي مختلف حواس بينايي، شنوايي، لامسه و نيز قابليت هاي متفاوت احساسي و عاطفي بتوانند خود را نشان بدهند. اختلافات فردي ديگري نيز وجود دارد كه بايد مورد توجه قرار گيرد. به هر حال بايد تنوع آنقدر زياد باشد كه دانش آموزان بر اساس علايق خود قدرت انتخاب داشته باشد.
پیشنهاد مدلی برای تحلیل رفتار:
ابتدا باید گفت که منظور از مدل تحلیل رفتار تعریف سیستمی است که اجزا آن همان مولفه های رفتارند. تعریف این مولفه ها و همچنین تعریف روابط بین این مولفه ها ونحوه تاثیر آنها بر یکدیگر که حاصل آن همان رفتار است موجب می شود که: 1) روشی (الگوریتمی )برای بررسی رفتار انسان بر پایه تعاریف فوق بدست آوریم.2) از آنجا که نخستین کار هر نظریه آن است که راهنمای پژوهش منظم برای مشاهدات بعدی باشد . این مدل راهنمای ما در انجام تجربه ها و همچنین ثبت این تجارب خواهد بود.3)ا ثبت تجارب خود اولین قدم در امکان تکثیر و افزایش تجارب بوده و با افزایش تجارب می توان به ارزیابی و اصلاح نتایج آنها (روش آزمون و خطا)پرداخت. 4)همچنین طرح مدل امکان نظم دادن به تجارب ، دسته بندی آنها و نیز استفاده از ابزارهای ریاضی و آمار و نمودار رافراهم می کند . 5) و دست آخر می توان بر اساس این مدل داده های فراوانی از رفتار یک فرد بدست آورد و نسبت به پیش بینی و تغیر رفتار بر حسب نیاز اقدام کرد.
پس مدل در حقیقت یک ابزار است. ابزاری که با آن دانسته های علمی خود ونیز اطلاعات تجربی و مورد به مورد درباره یک فرد مثلا فرزندمان را نظم می دهیم و می توانیم تاثیر هر عامل را در صورت اعمال آن ارزیابی کنیم.
مدل تحلیل رفتار یک ابزار برای تسهیل بررسی رفتار یک فرد و در واقع تعریف رفتار به عنوان یک سیستم است. در نظریه سیستم ها یک سیستم را با اجزا آن یا همان مولفه های آن و رابطه این مولفه ها با یکدیگر و همچنین ورودی و خروجی های آن می شناسیم. مولفه های رفتار کدامند؟
مولفه های رفتار اندیشه ، احساس و عمل هستند. این سه مولفه در کنار هم و با هم رفتار را می سازند . یعنی اینکه هیچ یک مقدم بر دیگری نیست . هرسه از هم تاثیر می پذیرند و بر هم تاثیر می گذارند.سه بعد را در فضای محیط در نظر بگیرید. طول و عرض و ارتفاع هریک می تواند نشانگر یکی از این مولفه ها در سیستم یا به عبارتی فضای رفتار باشد.
این مولفه ها را باید با ویژکی های ملموس و قابل تشخیصی مشخص کنیم:
اندیشه: با دانستن و ندانستن مشخص می شود.
احساس: با خوشایند و ناخوشایند مشخص می شود.
عمل : با ارتباط مادی با سایر پدیده ها و یا عدم ارتباط مادی با سایر پدیده ها مشخص می شود.
برای آنکه عمل را با رفتار در این نوشته اشتباه نکنیم یاد آوری این نکته لازم است که عمل در این نوشته تقریبا معادل action در انگلیسی گرفته شده است و در اینجا یکی از مولفه های سیستم رفتار است.رفتار در انگلیسی behavior خوانده می شود.دویدن یک ورزشکار در میدان مسابقه دو و دویدن فردی که از خطری فرار می کند هردو در مولفه عمل که دویدن است مشابه ولی از نظر رفتار که یکی مسابقه دادن و دیگری فرار کردن است متفاوتند.
این سه مولفه بر یکدیگر تاثیر می گذارند یعنی فعالیت هر مولفه موجب بروز نوعی فعالیت در مولفه های دیگر می شود . به عبارت دیگر:
عمل : موجب دادن نوعی اطلاع (درست دانستن ویا نادرست دانستن یک گزاره) به اندیشه می شود.
عمل : موجب بروز نوعی احساس خوشایند یا نا خوشایند می شود
اندیشه : موجب نوعی عمل (ارتباط مادی با سایر پدیده ها) ویا اجتناب از نوعی عمل می شود .
اندیشه : موجب بروز نوعی احساس خوشایند یا نا خوشایند می شود.
احساس : موجب نوعی عمل (ارتباط مادی با سایر پدیده ها) ویا اجتناب از نوعی عمل می شود .
احساس : موجب دادن نوعی اطلاع (درست دانستن ویا نادرست دانستن یک گزاره) به اندیشه می شود.
عمل متقابل و مداوم این سه مولفه بر یکدیگر رفتار انسان را مشخص می کند . بدین ترتیب هر تغیر در رفتار انسان می تواند بر اساس تغیرات و تاثیر متقابل این سه مولفه یعنی پویایی درونی رفتار وهمچنین تاثیر ورودی هایی که بصورت زیر تعریف می شود بررسی شود.
حواس ما در هر شرایط علایمی (signal) را دریافت می کنند.این علایم به داده هایی تبدیل می شوند که می توانیم به اختصارآنها را یک اطلاع جدید به مولفه اندیشه یا یک احساس جدید برای مولفه احساس ویا یک وضعیت جدید در ارتباط با پدیده های دیگردر مولفه عمل در نظر بگیریم. خروجی این سیستم هم رفتار خواهد بود.
همچنین نباید از یاد ببریم رفتار هر فرد در یک زمان مشخص تحت تاثیر حالت قبلی رفتار او شکل می گیرد و باید با توجه به گذشته اش بررسی شود. به عبارت دیگر سیستم رفتار یک سیستم حافظه دار است.
اگر دوباره اصول یاد شده در مقاله " رهیافت عصب شناختی به یادگیری و آموزش" بویژه اصول اول تا پنجم آن را مرور کنیم شباهت کاملی در سیستم تعریف شده برای رفتار و اصول منتج از علم عصب شناسی می بینیم.
حالا به اصل ششم همان مقاله توجه کنیم. مغز هم زمان به پردازش کلیات و جزییات می پردازد.هر یک از این سه مولفه رفتار، هم یک حالت کلی و هم یک حالت جزیی دارند. یعنی هریک از سه مولفه اندیشه – احساس – عمل دارای حالت هایی کلی و جزیی اند.
اندیشه در حالت جزیی آن شامل اطلاعات جزیی و تک تک داده های موجود در ذهن ماست . یک فرمول ریاضی یا شماره تلفن یک دوست از این جمله اند.
اندیشه در حالت کلی شامل آن داده هایی است که ما با آن اطلاعات جزیی را به هم مربوط می کنیم و تصویری از جهان و جایگاه خودمان در آن می سازیم. معمولا این اندیشه کلی و نظام یافته را با عباراتی همچون فلسفه ، بینش ، دیدگاه می نامیم.
احساس در حالت جزیی آن همان احساسی است که در یک وضعیت مشخص در قبال یک موضوع داریم یعنی عواطف ما در یک مورد مشخص. می گوییم من از این خوشم نمی آید یا به آن علاقه دارم.
احساس در حالت کلی را معمولا سلیقه – نظام ارزشی و یا عواطف کلی یا حتی عواطف بشری می نامیم.
عمل در حالت جزیی همان وضعیت فیزیکی فرد و ارتباط مادی است که در آن لحظه با سایر پدیده ها برقرار کرده است . معمولا می گوییم این فرد در حال نشستن – نوشتن –دویدن- و... است.
عمل در حالت کلی همان مجموعه ای از اعمال است که بصورت به هم پیوسته از فرد سر می زند. می گوییم این فرد درس می خواند یعنی مجموعه ای از عمل های مختلف در زمانهای مختلف را انجام می دهد که روی هم یک کل یا یک عمل کلی محسوب می شوند که آن را درس خواندن می نامیم.در اینجا باز هم در موقع بکار بردن کلمه عمل همان ارتباط مادی با سایر پدیده ها را در نظر داریم.یعنی عمل در حالت کلی مجموعه تمام آن ارتباط هایی است که با پدیده های مادی بوقوع می پیوندد تا یک ارتباط بزرگتر یا کلی تر را که مجموع تک تک آن عمل های جزیی است ، بصورت یک ارتباط گسترده تر با پدیده های مادی بوجود آورد.
رفتار را یک سیستم مرکب از مولفه ها در نظر گرفتیم، این مولفه ها دو حالت جزیی و کلی دارند حتما حالت های جزیی و کلی با یکدیگر در ارتباطند . این چگونگی ارتباط حالت جزیی هر مولفه با حالت کلی آن با پیروی از قواعدی که درحقیقت الگوهای ذهن ما هستند حاصل می شود. اصل چهارم مقاله عصب شناسی می گوید: " جستجوی معنا توسط الگو سازی انجام می شود.الگو سازی عبارت است از سازمان دهی معنا دار و طبقه بندی اطلاعات ".
منطق ها چه هستند؟ هنجار ها چه؟ سازمان ها چه نقشی ایفا می کنند؟
منطق ها: الگوهایی هستند که انسان ها برای ارتباط دادن مفاهیم و اندیشه های جزیی به اندیشه های کلی از آن پیروی می کنند.
هنجارها: الگو هایی هستند که انسانها برای ارتباط دادن احساس های جزیی و موردی خود به عواطف یعنی احساس های کلی از آن استفاده می کنند.
سازمان ها : الگوهایی هستند که عمل جزیی انسانها از طریق رعایت آنها به هم پیوند خورده و یک عمل کلی و بزرگتر را می سازد.
اصل چهارم مقاله فوق آنجا که می گوید : مغز طراحی شده که الگو ها را درک کند و بسازد. مغز نسبت به الگو های بی معنایی که با آنها مواجه می شود مقاومت نشان می دهد. منظور از بی معنایی، بخش های اطلاعاتی جدا از هم است که ارتباطی با هم نداشته و نمی تواند برای دانش آموز مفهومی ایجاد نماید را به یاد آورید.
مثال های زیادی می توان برای این قواعد کلی یافت. در مورد منطق و کاربرد آن در ربط مفاهیم جزیی و کلی کافی است به استنتاج که همیشه از آن استفاده می کنیم، اشاره کنیم. در مورد هنجار و ارتباط یک حس خوب یا بد بصورت موردی و جزیی معمولا ما از یک الگو تبعیت میکنیم. یعنی حس خود را بر اساس آن الگو انتخاب می کنیم. صحنه پر خطر و خشن گاو بازی برای یک نفر جذاب و هیجان انگیز است، چون هنجاری که با آن پرورش یافته آن را می پسندد ولی برای فرد دیگری ناراحت کننده است. یعنی این نوع خشونت در یک جا خوب و بهنجار وجای دیگر بد و ناهنجار تلقی می شود. نقش سازمان ها در شکل دادن به اعمال هم مثال های زیادی دارد. مثلا خرید و فروش یک کالا باید با قواعد خاصی صورت پذیرد که متداول و مرسوم یک جامعه است در غیر این صورت این عمل یا صورت نمی گیرد و یا با مشکل مواجه می شود. قواعد بازی که هم کودکان و هم بزرگسالان در موارد مختلف استفاده می کنند درحقیقت همان نحوه ربط هر عمل جزیی توسط یک فرد در کل آن بازی است.
.بیاید بر اساس تعاریفی که از رفتار به عنوان یک سیستم ارایه شد یک جدول داده ها( data base) درست کنیم.این جدول را جدول مرور تغیرات رفتار می نامیم. در این جدول هر سطر افقی را به یک زمان مشخص اختصاص می دهیم و مشخصات هریک از سه مولفه را در سه ستون عمودی آن ثبت می کنیم. در زمان بعدی در سطر بعدی دوباره مشخصات هر یک از سه مولفه را با احتساب تغیرات آن ها ثبت می کنیم و این کار را هر زمان که تغیری در یکی از مولفه ها مشاهده کردیم ادامه می دهیم.در نظر داشته باشید که حد اقل یک ستون عمودی بعد از سه ستون مشخصات هریک از سه مولفه در نظر بگیریم.در این ستون حالت سیستم رفتار یا به اختصار بگویید رفتار را ثبت می کنیم.این حالت مدام تحت تاثیرهای متقابلی که هر یک از سه مولفه بر یکدیگر می گذارند ونیز آنچه به عنوان ورودی از محیط می گیرد تغیر می کند. سیستم رفتار با توضیحاتی که داده شد در هر زمان یک حالت مشخص دارد. این حالت همواره دارای ویژگی زیر است:
.مولفه های رفتار در یک زمان مشخص چنان بر هم تاثیر می گذارند که سرانجام در آن زمان مشخص سه مولفه با هم معارض نبوده و وضعیت هریک دیگری را نفی نکند. در صورت بروز تعارض بین وضعیت هریک از سه مولفه حالتهایی مانند شک و اغتشاش در رفتار پدید می آید . اما همواره تغیراتی در یک یا دو ویا هر سه مولفه ایجاد خواهد شد و سه مولفه دوباره به وضعیتی خواهند رسید که یکدیگر را نفی نکنند. این حالت را تعادل در سیتم رفتار و قاعده فوق را قاعده تعادل رفتاری می نامیم.
به خاطر داشته باشیم که کلمه تعادل حاوی بار معنایی مثبتی نیست و فقط گویای آن است که سه مولفه یکدگر را نفی نمی کنند. اینکه هماهنگی بین مولفه ها در یک زمان مشخص ویک رفتار خاص مثبت ، مفید و مطلوب است یا نه نیاز به بررسی آن رفتار خاص دارد.
در اصل دهم مقاله ای که خواندیم این مثال را ذکر می کند:
زبان مادری ما از طریق تجارب چند گانه تعاملی مشتمل بر دایره لغات و دستور زبان آموخته می شود. این زبان از دو طریق فرآیند های داخلی و تعامل اجتماعی شکل می گیرد. یادگیری زبان مثالی است از اینکه چگونه در قالب تجربیات معمول به چیز های مشخصی معنا می بخشیم.
این مثال و توضیحات آن ، تعریفی را که از تعادل بین سه مولفه درهر رفتار به عنوان قاعده تعادل رفتاری بیان کردیم تایید می کند. اهمیت این قاعده این است که چگونگی تغیرات در مولفه ها و وضعیت بعدی آنها را می توانیم تاحدودی پیش بینی کنیم. همچنین اگر تغیر خاصی را در رفتار فرد انتظار داریم ، می توانیم نوع تغیر و کدام مولفه ویا مولفه ها را مشخص کنیم. در کتاب های روانشناسی مثال های بسیاری می توان دید که افرادی را که دارای عادات غیر طبیعی بوده اند ، ابتدا با ایجاد فضایی مشابه آنچه که مورد پسند فرد بوده وسپس با ایجاد عوامل ناراحت کننده فیزیکی وهمچنین دادن اطلاعات و توضیحاتی به فرد تغیر عادت داده اند. در این مثال ها دیده می شود که حالت خوشایند (لذت) را به حالت ناخوشایند (مثلا تهوع) تبدیل کرده اند ، با پاره ای توضیحات اطلاعات جدیدی به او داده اند و یا شرایط عملی او را چنان آماده کرده اند که پس از مدتی و تحت تاثیر تکرار آزمایش ، آن احساس خوشایند و وضعیت ذهنی که آن را درست می دانسته تغیر کرده و فرد عادت ناپسند را ترک کرده است (شاید نیاز به توضیح نباشد که ذکر این مثال و شاهد آوردن آن از تجربه روانشناسان فقط برای نشان دادن صحت تجربی قاعده تعادل رفتاری است وگرنه در این نوشته به هیچ وجه قصد بحث در مورد درست یا نادرست بودن چنان روش هایی نیست).مثال های معمولی تر را همه تجربه کرده ایم مانند این مثال که چگونه شرکت در یک بازی جمعی افسردگی را از یک فرد دور می کند.
از ثبت وضعیت هر مولفه در یک زمان مشخص و دنبال کردن تغیرات در جدول مرور تغیرات رفتار سخن گفتیم.همچنین گفتیم که مولفه ها را باید با ویژکی های ملموس و قابل تشخیصی مشخص کنیم:
اندیشه: با دانستن و ندانستن مشخص می شود.
احساس: با خوشایند و ناخوشایند مشخص می شود.
عمل : با ارتباط مادی با سایر پدیده ها و یا عدم ارتباط مادی با سایر پدیده ها مشخص می شود.
این نحوه تعریف مولفه ها بصورت دانستن ویا ندانستن – خوشایند ویا ناخوشایند – و ارتباط مادی و عدم آن در عمل- کمک می کند تا وضعیت هر مولفه را بصورت یک گزاره مشخص کنیم و در صورت تغیر وضعیت آن مولفه گزاره را عکس کنیم. همچنین می توانیم تغیر مورد پیشنهاد برای هر مولفه را به صورت عکس گزاره ای که وضعیت فعلی آن مولفه را نشان می دهد بیان کنیم.این موضوع تهیه جدول مرور تغیرات رفتار را آسان می کند.
خلاصه و نتیجه گیری :
سوال ابتدایی "چگونه فرزندانمان را پرورش دهیم؟" به سوال "چگونه مهارت های لازم را به فرزندانمان بیاموزیم؟ " تبدیل و در جستجوی راهکار برآمدیم. یعنی از خود پرسیدیم" چگونه و به چه روشی مهارت های لازم را به فرزندانمان بیاموزیم؟" مهارت ها از طریق تمرین کسب می شوند. با توجه به اینکه کودکان از اینکه در گیر فعالیتی باشند که خود را در آن موفق و موثر ببینند احساس رضایت و شادی می کنند و به این ترتیب می توانند بر آن فعالیت متمرکز شوند ودر حین تمرکز بر آن فعالیت، مهارت های یاد شده را تمرین کنند. روش عملی ، فراهم کردن شرایطی است که کودکان به فعالیتی متناسب و مورد علاقه شان مشغول شوند.
با توجه به دوازده اصل یادگیری یاد شده و خصوصا اصل یازدهم که می گوید: " سطح عملکرد مغز در هنگام تهدید پایین آمده و میدان ادراک محدود می شود. انعطاف پذیری دانش آموز کاهش پیدا کرده و به سمت رفتار های واکنشی ابتدایی تغییر جهت می دهد. در محيط آموزشي بايد وضعيتي مركب از توجه و آرامش را بوجود آورد (Relaxed Alertness). در اين حالت سطح پاييني از تهديد همراه با ميزان چالش بالا ولی با آرامش وجود دارد." لازم است که از محیطی که ترس و تهدید در آن وجود داشته باشد و همچنین محیطی که بی تفاوتی و بی اهمیتی در آن احساس شود به یک اندازه اجتناب کنیم. شرایط مطلوب آرامش و در عین حال توجه است ، پس در نقد اشتباهات فرزندمان عملش را نقد کنیم ونه شخصیتش را. همچنین به او آنچه را که انتظار داریم انجام بدهد بگوییم نه آنچه را نباید انجام دهد.
مدلی برای تحلیل رفتار به مثابه یک سیستم تعریف کردیم . جدول مرور تغیرات رفتار را قدم به قدم و همراه با تجربه های جدید فرزندمان پر می کنیم و نتایج را در هر مرحله با فهرست مهارت هایی که انتظار داریم او با تمرین آن ها تواناتر شده باشد می سنجیم. فرقی ندارد که این جدول را اگر می توانیم در ذهن خود داشته باشیم ویا روی کاغذ وکامپیوتر ثیت کنیم. مهم این است که روند تغیرات را مشاهده و نقش هر مولفه را در نتیجه رفتار درست ارزیابی کنیم. در این صورت می توانیم تشخیص دهیم که الان فرزند ما نیاز به تغیر کدام مولفه و به چه شکلی دارد.
یک تمرین ساده :
تمرین ساده زیر را که می توان به راحتی در خیلی مواقع انجام داد در نظر بگیرید:
چند کودک مشغول بازی هستند. در آن میان :
- اگر کودکی دچار عدم اعتماد به نفس است ، بهتر است بازی را طوری هدایت کنیم که در یک مرحله از کار آن کودک احساس کند که نفر اول است و تصمیم و خصوصا عمل او بر نتیجه کار همه اثر می گذارد.در غیر این صورت ممکن است نقش او رفته رفته کم رنگ شده وازفعالیت گروهی حذف شود. (در این مثال ، عمل کودک را تغیر داده ایم . یعنی شرایطی بوجود آورده ایم که عملی جز آنچه انجام می داد را تجربه کند.)
- اگرکودکی مسئولیت پذیر نیست ، باید به او بگوییم " من روی تو حساب می کنم" ، یا بازی را طوری هدایت کنیم که او متوجه شود ما به او اطمینان داریم.(در این مثال اطلاع جدیدی به اندیشه کودک داده ایم.)
- اگر کودکی کار را تا انتها انجام نمی دهد و ناتمام رها می کند ، باید ببیند که به پایان بردن درست کار نتیجه شیرینی داردو تشویق می شود. چنین مواقعی یکی از زمان هایی است که هدیه و جایزه می تواند مفید باشد. (در این مثال احساس کودک را تغیر داده ایم.)
- نوشتن تاریخ روان گونه ای روایت تاریخ (وجود) نیز هست..هرچند از لحاظ منطقی وجود فی نفسه قبل از انسان به گونه ای بوده است اما با انسان است که (هستی) تاریخمند می شود ومنظور ما ا زتاریخیت در اینجا آگاهی به( بودن ) است .بنابراین مورخ روان کارش را از آگاهی به خود شروع می کند .وباز منظور ما در اینجا از آگاهی صرفا ادراک عقلانی نیست بلکه آگاهی به مفهوم کلی آن مورد نظر است .گو اینکه آگاهی به درد یا ترس یا لذت نیز از انواع آگاهی است..همچنین می توان به این لیست (گناه آگاهی) را هم اضافه کرد که در نوشته (اریخ طبیعی فراق) منشا فیزیولوژی گناه را در انسان شرح دادیم .
2- شاید آدمی نخستین بار ، زمانی از مفهوم (بودن) آگاه شد که ابتدا ادراکی از (نبودن) پیدا کرد در انسان این نوع ادراکات آشنا است مثلا آدمی ممکن است ادراکی از مفهوم سلامتی نداشته باشد وفقط وقتی بیماری را تجربه کرد آن وقت متوجه وضعیتی مثل سلامتی می شود یا همینطور ادراک درد و بی دردی .در سنت فلسفه وجودی (مرگ آگاهی) خاستگاههای ادراک (بودن) است، آنگونه که فیلسوفی مثل هایدگر در اثر خود (هستی وزمان)آورده است ویا ( ترس آگاهی ) است که آدمی را متوجه (ایمان ) می کند آنگونه که مکتب روان کاوی معتقد است .
3- بر اساس آنچه تا کنون بر پایه فیزیولوژی روان در نوشته های قبلی آورده ام ، نوشتن تاریخ روان را باید با اسطوره شناسی شروع کرد.در مقاله ((مغز در آینه فلسفه )) آوردم که رشد فیزیولوژی شناخت بشری ابتدا (تمپورالی) بوده است به این معنا که آدمی آگاهی به عنوان یک (هستی کلیت یافته) نداشته است.ادراکات اولیه مثل ترس، لذت و درد ،سو دهنده رفتار بشر بوده است .دراین دوره بوده است که حیات انسانی به گونه ای اسطوره ای بوده است.ارتباط بین پدیده های طبیعی بر اساس قوانین وقواعد اسطوره ای تبیین می شده وطبعا آدمی سعی می کرد رفتار خود را بر اساس این روابط تنظیم کند.انسان ادراکی از مفهوم اخلاقی قدرت نداشته وروابط سلطه بر اساس ادراکات اولیه تمپورالی بوده است .ضمن اینکه دینداری این انسان نیز مفهوم اخلاقی نداشته وصرفا بر پایه ترس یا لذت یا کسب سلطه بوده است .انسان اسطوره ای با مفهوم گناه آشنا نبوده وپشیمانی را نمی شناخته.
4- با رشد قسمتهای پیشینی مغز است که آدمی با مفاهیم کلی آشنا می شود .احساس گناه پیدا می کند وبر این اساس برای خود قواعد اخلاقی پایه ریزی می کند (بر این اساس قواعد اخلاقی ، گونه ای قواعد درون ذهنی هستند وکلیت آنها ناشی از کلیت طبیعت آدمی است) در این دوره آدمی به مفاهیم کلی ادراک پیدا می کند (خواننده محترم می تواند برای نزدیکی به ذهن ، رشد مغزی کودک را تصور کند که ابتدا ادراکی از کلیات نداشته و ((شی محور)) است ) فلسفه محصول رشد فکری انسان در این دوره می باشد .از این پس انسان واقعیت بیرونی را بر اساس قواعد کلی ذهن ادراک می کند دین،رنگ فلسفه می گیرد وبرای اولین بار عده ای در جهت اثبات وجود خدا با قواعد وبراهین فلسفی بر می آیند.تبیین و توجیه (وجود) بر اساس قواعد کلی فلسفی روایتی انسان گونه از واقعیت است.که محصول روند تکاملی مغز که آنرا فرونتالیزاسیون(Frontalization)نامیدیم می باشد.در طی این روند ، سلسله ای از تفکیک / تحلیل های فلسفی جعل می شود ( صوری/مادی- روح/جسم-ماده/معنا- گذرا/پایدار- عرض/جوهر........) که در نهایت بار سنگینی شد بر روان آدمی که بیرون کشیدن انسان از آن قرنها طول کشیده وهنوزهم ادامه دارد .(به خواننده محترم توصیه می کنم یکبار هم که شده تاریخ فلسفه را اینگونه بخواند)
5- در بحث قبلی (تاریخ طبیعی فراق) اصطلاحی را بکار بردم که برای بعضی دوستان موجب سئوال شد و آن ((متافرونتالیزاسیون)) (MetaFrontalization) است .برای توضیح بیشتر باید بگویم متافرونتالیزاسیون گونه ای آگاهی از خاستگاه طبیعی رشد ادراکات انسانی است و فهم این موضوع که بسیاری از آگاهیهای بشری ونسبت دادن به واقعیت ، چه خاستگاهی دارند؟ نوشتن تاریخ روان نیز شاخه ای از این متافرونتالیزاسیون میباشد. آگاهی در تحلیل نهایی ، خود را جزئی از روند رشد فیزیولوژی می یابد وبر آن است که خود را با طبیعتش هماهنگ کند.
بشنو این نی چون شکایت می کند واز جداییها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم ،مردو زن نالیده اند
نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش ، پرده های ما درید.
1- نوشتن تاریخ فراق وخواست وصال، آگاهی از روایت جدایی است .گونه ای روایت هستی شناسانه از وجود آدمی که مبتنی بر حسی نوستالژیک بوده است.پیرامون این نوستالژی نیستان انبوهی از خرده روایتهای ادبی شکل گرفته که امروزه نام پر طمطراق ((عرفان)) را بر آن نهاده اند.کشف ((رمز شب)) این حدیث نوستالژیک منجر به پیدایش گونه ای تاریخ طبیعی ((عشق افسرده)) خواهد شد. بی شک آنالیز احساس فوق شاید برای خواننده عاشق پیشه رماننده باشد ولی اگر از قبل مطلع شود که این قلم شکسته سالها در سودای وصال بی جهت در بیابانها دور خود می چرخیده وسرانجام راز این قصه فراق / وصال را در خود یافته ، شاید با تامل بیشتری در پی آن مارا همراهی کند.
2- در مطلب پیشین (مغز در آینه فلسفه) آمد که آگاهی از روح وتفکیک دوگانه روح وبدن، محصول رشد قسمتهای پیشینی مغز آدمی بوده است.این روند رشد مغز انسان را که به شکل نظری آنرا فرونتالیزاسیون (Fronta lization) نام می نهیم برای انسان واقعا دردسر زا بوده است. از نظر تکامل فیلوژنیک قسمتهای پیشینی مغز انسان نسبت به قسمتهای گیجگاهی که محل بروز خواستها وامبال واحساسات انسان هستند،معاصرتر هستند .انسان اولیه فقط بر اساس احساسات خشم ، ترس و لذت رفتار می کرد.وارضاء نیازهای طبیعی مثل خوردن،خوابیدن ورفتارهای جنسی بر اساس این احساسات تنظیم می شده است.این انسان نه آگاهی از ((بودن خود)) داشته است و نه ادراک کلی از ((هستی)) . ادراک انسان تمپورالی از خود و هستی ، بر اساس ادراکات ساده اولیه حواس پنجگانه بوده است .انتزاع برای انسان تمپورالی (مرحله ای تمپورالی تکامل انسان) وجود نداشته است . از طرفی این انسان ((گناه)) را نمی شناخته .از آنجا که لازمه احساس گناه جدایی بین خود تمپورالی و خود انتزاعی می باشد بنابراین انسان در این مرحله احساس گناه نداشته است . در مراحل بعدی رشد مغز وبزرگ شدن قسمتهای فرونتال مغز ، کم کم آگاهی به خود بوجود آمده است . همچنین آگاهی به مفاهیم کلی مثل قواعد اخلاقی ، زیبایی شناسی وقانون از نتایج روند تکامل مغزی بوده است .اینجا بود که بشر با مفاهیم کلی مثل عدالت، هستی، روح ومعنا آشنا شد .بنابراین تفکیکهایی مثل روح/بدن و ماده / معنا و خوب / بد و زشت / زیبا محصول رشد مغزی انسان بوده است . از نظر مذهبی ، انسان تمپورالی هیچ گونه جدایی بین هستی طبیعی وهستی معنوی قائل نبود بنابراین ایمان مذهبی این گونه انسان مبتنی بر اسطوره بود .ایمان مذهبی این انسان متوجه هر شی طبیعی می شد. در این مرحله انسان هیچ تفکیکی بین جسم مادی و روح یک موجود قائل نبود. دوگانه گرایی محصول فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان در دوران متاخر حیات او بوده است .این دوگانه گرایی در حوزه فلسفه وعلم در یونان منجر به پیدایش فلسفه های مابعد سقراطی شد ودر حوزه مذهب ما شاهد پیدایش ادیان ابراهیمی وسنت یهودی ، مسیحی ، اسلامی در حوزه های تمدنی بشری می شویم .هستی شناسی انسان فرونتالی، مبتنی بر دوگانه گرایی است. این دوگانه گرایی (Dualism) منجر به روایتی از حیات انسانی مبتنی بر جدایی روح از بدن شد ودر حوزه هستی شناسی منجر به جدایی خدا از طبیعت شد .از این زمان به بعد این روایت دوگانه گرا تبدیل به پا را دایم غایب فکری فکری انسان متمدن شد. بر اساس یک قرنیه سازی احساسی ، روح تعلق خدایی گرفت و جسم تعلق مادی ومعنوی.پازل این روایت هستی شناسانه اینگونه کامل شد که آدمی اصالتا روح است وتعلق الهی دارد واین جسم خاکی وتعلقات تفسانی مانع وصال روح به اصل خود می شوند.
3- از نظر تئوریک سنت مذهبی همواره با این پارادکس دست وپنجه نرم می کرده که اگر جسم آدمی وطبیعت آفرینش الهی دارد پس چرا این بخش خلقت مانع وصال روح به اصل الهی خود می شود؟
البته معتقدم که در اسلام این تنش و پارادکس به میزان خیلی کمتر از مثلا مسیحیت می باشد ولی در فرهنگ وسنت اسلامی ( نه در متن اسلام) خرده روایتهایی شکل گرفته که بر تیزی این پارادکس افزوده است. شاید متن اسلامی ، ((این یا آن)) کیر که گوری نباشد ولی خرده فرهنگهای عرفانی شکل گرفته در دنیای اسلام که در کوره دوگانه فراق / وصال دمیده اند به میزان زیادی هویت اسلامی را متاثر کرده اند ودر سنت اسلامی به همان میزانی که متن اصلی وفقه شکل گرفته اطراف آن پتانسیل سکولاریزه و اومانیزه شدن را دارا می باشد ، فرهنگ عرفانی شکل گرفته ضد سکولار می باشد . همچنین شکل گیری مفهوم ((گناه)) در ادیان محصول فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان بوده است .انسان اسطوره ای با مفهوم گناه آشنا نبوده است. از نظر بیولوژی ، گناه احساسی است که نتیجه پیروزی یک خواست (Reward) بر خلاف قواعد اخلاقی ورفتاری تعریف شده در حوزه شناختی می باشد.در واقع یکی از قسمتهایی از مغز انسان که رشد چشمگیری نسبت به پریماتها داشته لوب سینگولیت بوده است که محل برخورد همه تضادهای اخلاقی واحساسی می باشد .بیمار انیکه دچار ضایعات این قسمت از مغز می شوند هیچگونه احساس پشیمانی یا گناه از رفتارهای خود پیدا نمی کنند .همچنین امروزه ثابت شده است که شخصیتهای ضد اجتماعی ، لوب سینگولیت کوچکتری نسبت به افراد طبیعی دارند.از طرفی ثابت شده است که فعالیت این قسمت از مغز در افراد وسواسی بیشتر از افراد عادی می باشد.بدون شکل گیری این قسمت از مغز ((گناه)) برای انسان مفهومی نداشت .
4- گفتیم که با فرونتالیزه شدن بیولوژی انسان، آگاهی دوگانه ای از ((خود)) و واقعیت برای انسان شکل گرفت در فلسفه های یونانی ما بعد سقراطی این دوگانه گرایی به صورتهای فیزیک /متافیزیک و جوهر/ عرض –صورت/ماده –ماهیت / وجود – ودر حوزه انسان شناسی روح / بدن یا ذهن / جسم خود را روایت می کند. در روایتهای عرفانی، دوگانه ماده /معنا نمود بارزتری دارند.هرچند عرفایی مثل مولوی پی به کنه این مشکل پی برده بودند که این تفکیکها همه ساخته ذهن است .ودر واقعیت اینگونه نیست ولی ما امروزه می توانیم با تحلیل علمی به نقد این دوگانه گرایی بپردازیم. حکایت فراق و وصال هم در شاکله این تحلیل جای می گیرد. حدیث جدایی ، آگاهی به این احساس جدایی روح از بدن می باشد .روح متعلق به خداست پس باید برای وصال بر جسم غلبه کند گو فراموش می کند که این جسم هم آفریده خداست.
5- آه ای مغز فریبکار
پس چگونه می توان فریب این کژتابیها را نخورده آیا ما می توانیم از بخشی از وجود خود صرف نظر کنیم؟ به عبارت دیگر آیا می توان بر فرونتالیزاسیون غلبه کرد؟ فرونتالیزاسیون بخشی از روند بیولوژیک حیات انسانی است بنابراین امکان اینکه بتوانیم بر آن غلبه کنیم وجود ندارد .ولی می توان کژتابیهای آنرا شناخت این هم بخشی از خود آگاهی است.پروسه ای که می توان آنرا متافرونتالیزاسیون یا فراآگاهی نامید که با استفاده از آن انسان بر دوگانه گرایی خود غلبه کند. ما خود عین وصالیم وفراقی در بین نیست فراق وحدیث آن یک کژتابی ذهنی بوده است.به زبان فلاسفه وجودی، آدمی خود، ((خانه وجود)) است. ما خود هم راه هم مسافر و هم خانه خودیم.صاحب خانه نیز نزد ماست راه دوری نرویم.
1- امروزه هر انسان ذی شعور وسالمی این مسئله را تایید می کند که افکار و احساسات و امیال و رفتارهای آدمی از مغز او سرچشمه می گیرد. فیلسوفان عموما در نوشته های خود از ((ذهن)) استفاده کرده اند که بعدها باعث به وجود آمدن یک مسئله فلسفی شد که از آن به جدایی ذهن از بدن تعبیر می شود .برای غلبه بر این مسئله فلسفی بهتر است از کلمه مغز استفاده کنیم وذهن را آن فضای آناتومیک وفیزیولوژیکی بدانیم که منشا آن، تحریکات الکترکیمیکال عصبی در سلولهای مغزی می باشد.در اینجا باید خواننده محترم مختصری همراهی با نویسنده داشته باشدتا بتوانیم در این مسیر قدم برداریم .اینکه کلیت آگاهی واحساس ورفتار چیست ؟شاید نتوانیم یک تحلیل کامل ودقیقی از آن داشته باشیم ولی از این حکم که ظرف وابزار این آگاهی واحساس بیولوژی است گریزی نیست.بنابراین یکی از روشهای درست ومفید جهت تحلیل حیات فکری ومعنوی وآدمی، تجزیه وتحلیل مغز است چه در روند تکاملی از حیوانات پست تر به طرف حیوانات عالی تر وچه در بستر حیات تاریخی آدمی از ابتدا تاکنون.
مقدمه:
- دیدگاه کلاسیک، احساسات را نتیجه آگاهی مغز از یک وضعیت هیجانی می دانست. بر این اساس در فلسفه قدیم، احساسات زاییده تفکرات و شناخت انسان می باشد. بنابراین به زعم این دیدگاه، می توان با تصحیح شناخت و آگاهی بشری بر احساسات نا پایدار غلبه کرد. این دیدگاه در طول تاریخ همواره از پاسخ دادن به این سئوال که چرا بعضی از انسان ها با اینکه از خطرات یک نوع رفتار خاص آگاهی کامل دارند ولی آن رفتار را تکرار می کنند، عاجز بوده است. فلاسفه یونان از جمله سقراط و افلاطون، شر را ناشی از جهل آدمی می دانستند و معتقد بودند که اگر آگاهی بشر، درست باشد، دیگر شری وجود نخواهد داشت.
در تاریخ فلسفه و علم اولین کسی که رویکردی برخلاف این دیدگاه داشت، ویلیام جیمز فیلسوف و فیزیولوژیست آمریکایی بود که اولین بار در کتابی تحت عنوان :what is emotion (احساس چیست؟) این فرضیه را مطرح کرد که آگاهی ما از احساساتمان، ثانویه به یک سری تغییرات فیزیولوژیک که در بدن رخ می دهد، می باشد.
با کشف کارکرد ساختارهای مغز مثل هیپوتالاموس و لوب لیمبیک امروزه می دانیم که هیجان یک واکنش اولیه بدن به یک محرک خارجی و یا محرک داخلی می باشد که توسط هیپوتالاموس و قسمتهای لیمبیک (Limbic lobe ) سازماندهی شده و بواسطه ارتباط این قسمت ها با کورتکس پری فرونتال (prefrontal cortex ) ما از محتوای هیجان آگاه می شویم.
|
آخرين مطالب پست شده در وبلاگ | |
|
86/11/23 |
آگاهی و وجود: |
|
86/11/01 |
فلسفه وفیزیولوژی |
|
86/08/23 |
نوروبیولوژی یادگیری (Learning Neurobiology) |
|
86/08/13 |
رهیافت عصب شناختی به یادگیری و آموزش |
|
86/07/23 |
کاربردهای علم عصب شناسی در مدیریت تغییرات سازمانی |
1- تا همین چند هزار سال پیش بشر اعتقاد داشت که جهان مملو از خدایان است .ادبیات یونانی وهمینطور بت پرستی اقوام جاهلی قبل از اسلام نشان از این دارد که آگاهی به ((واحد)) ، آگاهی نسبتا جدیدی است .درتاریخ فلسفه نوشته شده [باید متذکر شد اگر در این نوشته ها از فلسفه یونان شروع می کنیم بواسطه ثبت این تفکرات است وگرنه ما منکر این موضوع نیستیم که تفکر وحدت گرا ابتدا از شرق به یونان رفت] نخستین فیلسوفی که این آگاهی راپیدا کرد کسنوفانس بود.پارمیندس یکی از شاگردان او این ایده را تئوریزه کرد.وجود واحد است –واحد کامل است وآگاهی و وجود یکی هستند .اینها قضایایی اصلی بودند که پارمیندس سعی در اثبات آنها داشت.
از طرفی سیر تاریخی فکر دینی نیز همین روند را طی کرد ادیان ابتدایی پر از خدایان کوچک وبزرگ هستند تفکر توحیدی به معنی اینکه فقط یک نیرو در عالم هست ابتدا در ادیان ابراهیمی آمده است.به تدریج از شروع این ادیان تا اسلام که آخرین دین از ادیان ابراهیمی است فکر توحیدی ،منضبط تر وعقلانی تر می شود.
2- مطالعات انسان شناسی زیستی ثابت کرده است که بسیاری از مهارتهای مغزی مثل خواندن ونوشتن وتکلم را انسان در همین اواخر (شاید کمتراز چند ده هزار سال) یاد گرفته است.همینطور این مطالعات ثابت کرده اند که در همین چند هزارسال اخیر بوده است که بین دو نیمکره راست وچپ مغزوانسان ارتباط آناتومیکی (کورپوس کالوزوم یا جسم پینه ای )بوجود آمده است.بوجود آمدن این ارتباط نتایج بسیاری را برای انسان در پی داشته است.ما می دانیم که درک وبیان (Experssion) احساسات مربوط به نیمکره راست مغز وتکلم وگفتار در نیمکره چپ بوجود می آیند .وقتی ارتباط بین این دو قسمت مغز قطع باشد تکلم واحساسات ورفتارهای انسانی از یک رویه واحدی پیروی نمی کند، حالتی که در نوروسایکولوژی به آن (Split-Brain) می گویند.دراین حالت بیان احساسات بیمار با نحوه تکلم آن هماهنگی ندارد.
1- انسان جدید (منظور انسان بعد از گالیله و دکارت) متوجه اهمیت مغز در هستی بشری شد. شعار دکارت که می اندیشم، پس هستم در واقع تجلی این انسان بود. سیر تاریخ اندیشه بشری در 4 قرن اخیر، تاریخ تکامل خود بنیادی عقل بوده است. این خود بنیادی عقل در فلسفه کانت توجیه تئوریک شده است. این واقعیت هر چند تراژیک است اما باید آنرا پذیرفت: ما به منبع شهودی وصل نیستیم باید با کم خود بسازیم و سودای خدایی نکنیم. از زمان کانت به بعد اگر فردی پیدا شود و ادعای ارتباط با منبع حقیقت کند، جایش در تیمارستان است.
1- کشف اساس زیستی کارکردهای شناختی و رفتاری مغز نه تنها ما را در شناخت انسان یاری می کند بلکه درک درستی نیز از بیماریهای مغز و اعصاب به ما می دهد تا از روشهای بهتر و درست تری به درمان بیماری ها برسیم. در تاریخ بشر اعصاری بوده است که فرد مبتلا به صرع یا اسکیزوفرنی را فردی جن زده می دانستند، فردی که روح خبیث شیطان در او نفوذ کرده و درمانهای این فرد هم در راستای خارج کردن این روح خبیث از بدن او بوده است. اما امروزه می دانیم که بسیاری از بیماریهای مغز و اعصاب مثل اسکیزوفرنی، اضطراب، افسردگی و یا صرع اساس بیولوژیک دارند و با شناخت دقیق نوع و مکان صدمه به طور موفقیت آمیزی قادر به درمان و کنترل این بیماری ها هستیم.
|
|