1- پدیدار شناسی روش پژوهش پدیده هاست، آن چنان که خود را نشان می دهند. بنابراین در اینجا ما با سه موضوع سر و کار داریم. یکی ذهن پژوهش گر، دوم موضوع پژوهش و سوم خود نشان دادن آن پدیده در یک موقعیت است. فکر نمی کنم خوانندگان با دو موضوع اول و دوم و پذیرش آن  مشکلی داشته باشند یک ذهن پوزیتوسیتی و واقع گرای خام درهر مطالعه ای یک دوگانه ذهن ـ شی ایجاد می کند و پژوهش خود را در همین قالب انجام می دهد. اما بدیع بودن پژوهش پدیدار شناسی در این است که  عین مورد مطالعه را در زمینه آن یا وضعیت آن بررسی می کند. ممکن است یک پدیده در یک زمینه خود را به گونه ای نشان بدهد و در زمینه دیگر به شکل متفاوت. مثال ساده این موضوع کنتراست رنگها می باشد که ممکن است یک رنگ خود را در یک زمینه بهتر نشان بدهد. رشته هایی مثل طراحی و نقاشی از این کشف بیشترین استفاده را برده اند. فلسفه متأخرهایدگر که معتقد بود باید به چیزها فرصت داد که خود را آنچنان که هستند، نشان بدهند متاثر از همین شیوه پدیدار شناسانه می باشد. این بصیرت باعث می شود که پژوهشگر، پدیده ها را در زمینه و موقعیت آنها مطالعه کند. بنابراین بررسی و شناخت زمینه( Context) شرط لازم مطالعه پدیدار شناسانه می باشد. گفته اند که روش پدیدار شناسی ما را در دام نسبیت گرایی می اندازد. اما ایراد نسبی گرایی در بستر و زمینه خاصی از تفکر گفتمانی ایراد به حساب می آید به عبارت دیگر مطلق گرایی و نسبی گرایی یک فراگفتمان نیست که بتواند راجع به انواع گفتمانها قضاوت کند. ایراد نسبی گرایی در بستر گفتمان دوگانه گرایی (dualistic) معنا پیدا می کند این مثل اینست که بگوییم مردمانی که در مناطق استوایی زندگی می کنند حتماً باید به فکر برف سنگین زمستان باشند. من در قسمتهای بعدی این مطلب را روشن تر می کنم.

2-  در نوشته های پیشین تاکید کردیم که دوگانه گرایی، تقدیر تاریخی ـ بیولوژیک انسان بوده است. من شرح فرونتالی شدن ذهن آدمی را در نوشته های پیشین آورده ام و اینجا به طور خلاصه می گویم که با رشد قسمت های پیشین مغز آگاهی جدیدی در انسان پدید آمد که «خود» را کشف کرد. انسان تمپورالی یا پیش ـ فرونتالی (Pre frontalian) درکی از «خود» یا « ego» نداشت آگاهی این انسان همه «ناخودآگاه» بود و رفتارش هم بالطبع رفتاری «ناخودآگاه» البته این بدان معنا نیست که این انسان هدف را نمی شناخت حیوانی که شکار می کند، هدفش شکار است و برطرف کردن گرسنگی. ولی این ارضاء میل خود به خود صورت می گرفت به زبان فرویدی هنوز « سرکوبی» وجود نداشت. مفهوم سرکوب فقط برای انسان مطرح است و آنهم انسان فرونتالی یا مابعد تمپورالی (Post Temporalian) این رشد بیولوژیک مغز، باعث شکل گیری آگاهی جدیدی شد که  انسان به وضع دوگانه خود پی برد. سخن بر سر این نیست که آیا ابتدا این تغییرات بیولوژیک اتفاق افتاد و یا آن اگاهی دوپاره. مسأله همبسته بودن این تغییرات در یک بستر تاریخی خاص می باشد. به تدریج آدمی متوجه شد که می تواند در جاهایی امیال خود را مهار کند. و ممکن است این مهار میل آنی منافعی برایش داشته باشد. این نیروی جدید( سرکوب) به تدریج منشاً قدرت برای افراد یا گروهای خاص شد. از نقطه نظر روان کاوی، شکل گیری توتم ها و تابوها اولین اشکال اجتماعی استفاده از این قدرت جدید بود. (همین طور قدرت پدر یا جادوگران را باید در شناخت و  استفاده از این نیروی قدرت جدید شناخت) بی شک فرونتالیزه شدن مغز آدمی بزرگترین رخداد در تاریخ وجود  انسان بوده است. از اینجاست که شیوه های جدید اندیشیدن، رفتار و زیست به وجود می آید و بعد از هزاران سال آدمی هنوز با مشکلات به وجود آمده ناشی از این رخداد بیولوژیک دست به گریبان است.

3- در همین زمینه دوپارگی بیولوژیک بود که نخستین جرقه های فکری در ذهن آدمی زده شد. همین انقلاب فکری بود که یاسپرس از آن یاد می کند. به تفصیل به بررسی تاریخی این انقلابهای روحی در سراسر جهان می پردازد( آغاز و انجام تاریخ، ترجمه محمد حسین لطفی) این دوپارگی بیولوژیک، منشا بوجود  آمدن آگاهی دوگانه ای در وجود انسان شد. انسان دیگر آن موجود سرخوشی نبود که هر گونه میل می کرد، رفتار می کرد ناگهان خود را کشف کرد. متوجه شدکه نه یک انسان که در درون او دو انسان است. با خود سخن می گفت  احساس پشیمانی می کرد. او ترس را می شناخت اما پشیمانی را نه، احساس پشیمانی و رنج بعد از آن چیز جدیدی بود. به تدریج یاد گرفت برای رهایی از رنج پشیمانی، امیال خود را سرکوب کند. (فروید اولین پشیمانی را پشیمانی پدر کشی می داند) دوگانه گرایی محصول رنج ناشی از پشیمانی است. این آگاهی دوگانه در یونان باستان به بهترین شکل صورت بندی شد. هر چند شکل گیری اولیه این آگاهی در شرق به خصوص نزد زرتشت به وجود آمد. مفاهیمی مثل( روح) بدین علت خلق شدند که رنج ها را کم کنند. از اینجا تاریخ انسان، تاریخ غلبه بر رنج ناشی از دوگانه گرایی بوده است. پاسخها متعددند. و هنوز هم  ادامه دارند. انسان از بهشت بیرون شده بود. نوستالژی بهشت اولیه در واقع شرایط تاریخی قبل از فرونتالیزه شدن می باشد. زمانی که آدمی هر گونه که میل داشت، عمل می کرد. هیچ سرکوبی نبود.(آرمان روان کاوی) نه ستمگری بود و نه ستمدیده ای(آرمان مارکسیسم) قدرت سرکوب، اجتماعی نشده بود. تصور کنید آدمی از چه بهشتی بیرون رانده شده است. به عبارت دیگر فکر و عمل انسانی تاریخ غلبه بر ناخر سندی ناشی از دوگانه گرایی بوده است.

4- بنابراین پدیدار شناسی، افسردگی را در چنین بستری مطالعه می کند.افسردگی محصول دوپارگی ذهنی بشری بوده است بنابراین این کلام را که در جایی دیگری نیز گفته ام که افسردگی تقدیر بیولوژیک انسان است درست می نماید. تمامی اشکال ناخرسندی آدمی مثل افسردگی، دلتنگی، نوستالژی را می توان در چنین زمینه ای توصیف کرد. به عنوان مثال دلتنگی ناشی از کمبود یا نابودی یک هیجان است. دلتنگی ناشی از عدم تکرار یک خاطره هیجانی است. و هر چه این خاطره بار هیجانی بیشتری داشته باشد کمبود یا عدم تکرار آن خاطره، دلتنگی بیشتری به بار می آورد. و آنچه مانع تکرار این خاطره هیجانی می شود سرکوب است. تمامی اشکال فردی و اجتماعی سرکوب( Regression) ناشی از دوگانه گرایی ذهنی آدمی  است. پاسخها عمدتاً نقش درمانی دارند. بنابراین فارغ از درستی یا نادرستی پاسخها، کارکرد درمانگرانه پاسخها است که آنها را زنده نگه می دارد مذهب یکی از قدیمی ترین و بزرگترین پاسخها بوده است. و راز ماندگاری ایمان دینی را نیز باید در کارکرد ویژه درمانگرانه آن، جستجو کرد. ( کی یر که گور  در کتاب بیماری به سوی مرگ چنین نقشی را برای ایمان قائل است) مذهب در یک ضرب هم پاسخی قانع کننده برای رهایی از دوگانه گرایی در زندگی (خداباوری) و هم رهایی از دلتنگی ناشی از بیرون شدن از بهشت را با بازگشت مجدد به آن می دهد. پاسخ مذهبی برای هزاران سال پاسخی قانع کننده می نمود اما با ظهور مجدد دوگانه گرایی در دوران مدرن( عصر روشنگری) این پاسخ کهنه و منسوخ اعلام شد. ظهور دوگانه گرایی جدید  ( Modern Dualism) با ماکیاولی در حوزه اخلاق سیاسی شروع شد. ماکیاولی در حوزه عمل سیاسی دوگفتمان (Discourse) را مطرح می کند که حاکم باید یکی از آن دو را انتخاب کند و هر یک از این دو گفتمان ملزومات خاص خودش را دارد. همین دوگانه گرایی مجدداً خوش بینانه را به شکل گسترده تر در دکارت و کانت نیز مشاهده می کنیم. این خوش بینی ناشی از کشف مجدد دوگانه گرایی طولی نینجامید. کانت که فکر می کرد تمام قوانین اجتماعی ـ اخلاقی و سیاسی ناشی از این دوگانه گرایی را کشف کرده است از خود خرسند بود علی رغم بدبینی ذاتی که گاهی سر بر می آورد( دین در حدود خرد محض) اما این مانع از این نشد که جغد مینروای هگل شبانگاهان سرنرسد. عصر سادگی کاندید ولتر به سر رسیده بود. هگل این مشکل را تحت عنوان «عقل ناخشنود» صورت بندی کرد. باید بر این دوگانه گرایی غلبه کرد. این راه حل شبه دینی تا اندازه ای ذهن روشنفکران قرن نوزده را ارضاء کرد. قوانین دیالکتیک به ما کمک می کند که بر این نارضایتی غلبه کنیم نارضایتی تحت عنوان « از خود بیگانگی» در طی زمان و  خودآگاه شدن روح از بین می رود. مارکس که مشکل را اجتماعی می دید و نه ذاتی انسان، جامعه شناسی پی ریزی کرد بر اساس مراحل تکامل اجتماعی و اینکه در نهایت این نا خرسندی در جامعه بی طبقه کمونیستی ناپدید می شود. اشکال کار مارکس در این بود که فکر می کرد این سرکوب ذاتاً اجتماعی است و راه رهایی را نیز اجتماعی می دید. پاسخ مارکس را به حق ماکس و بر داد که به نظر به مسأله عمیق تر نگاه می کرد. لااقل آن افسردگی 4 ساله وبر و کناره گیری از مشاغل دانشگاهی به ما می گویدکه دوگانه گرایی هنوز مسأله جدی بود. در نهایت پاسخ و بر یک پاسخ اگزیستالنسیالیسم بود. « هر کس خود باید خدا یا شیطان خود را انتخاب کند» پس بشر هنوز علی رغم جامعه بی طبقه کمونیستی خشنود نبود. فجر اگزیستالنسیالیسم، نشانه این بود که پاسخ مارکسیستی پاسخ درستی نبود است یا لااقل فقط بخشی از پاسخ بوده است. فیلسوفان وجود به حق متوجه مشکل بودند و در واقع تمام تلاش ها برای غلبه بر دوگانه گرایی  دکارتی و در مرحله بعد دوگانه گرایی از سقراط به بعد بود. در این دوره افسردگی، خود را به شکل پوچ گرایی( نهیلیسم) نشان داده بود. من جنبش اگزیستانسیالیسم را در چنین بستری می فهمم که پاسخ به افسردگی ناشی از نهیلیسم بود. فلسفه وجود پاسخی قانع کننده می نمود دوگانه گرایی محصول تفکر بشری است برای رهایی از ناخرسندی، باید بر این دوگانه گرایی غلبه کرد. با منسوخ شدن پاسخهای مذهبی، اگزیستانسیالیسم می توانست اذهان روشن و تحصیل کرده را  ارضا کند. روان کاوی، مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم را باید جنبشهای مدرن رهایی از سرکوب( چه فردی و چه اجتماعی) نامید. کوشش فیلسوفی مثل سارتر در ترکیب مکاتب بالا به نظر من کوشش اصیلی بود هر چند. در حال حاضر تضادهای منطقی یا شیوه ترکیب آنها در نزد سارتر مورد نظر من نیست.

5- اگر مارکسیسم ازحل مسأله فرد عاجز ماند( مارکس موتور محرکه که تاریخ را طبقات اجتماعی می دانست نه افراد تنها) مشکل اگزیستانسیالیسم حل مسأله « دیگری» بوده دیگران ( dasman) مانع دستیابی به خود اصیل می شود( هایدگر) دیگری عذاب « من» است (سارتر) «در جهان بودن» اگزیستانسیالیسم به معنای هستی دیگری نیز می باشد. مشکل هستی دیگری در فلسفه وجود تبدیل به یک مشکل اخلاقی می شود. من می توانم هر آنچه که می خواهم بشوم ولی اصیل شدن من از کجا معلوم که تضادی با اصیل شدن دیگری نداشته باشد. اگزیستانسیالیسم از یک طرف انسان را « در جهان بودن» تعریف می کند واز طرفی لوازم این در « جهان بودن» که هستی دیگری جز اولیات آن است را نمی پذیرد در واقع قواعد برخورد با دیگری را تعریف نمی کند. مفهوم اخلاقی مثل« دورویی» فقط در رابطه با دیگری است که معنا پیدا می کند. هر چند از لحاظ روان کاوی فریب ناخودآگاه را بتوان دورویی نامید ( که به نظرم منظور سارتر همین است) بر این اساس مسأله اخلاق فقط در زمینه دوگانه گرایی ایست که تبدیل به مشکل می شود. انسان ما قبل فرونتالی « دورویی» باخود نداشت این گونه هست که هست (دو پاره) مسأله دورویی همواره وجود دارد. و این شعار نیچه که « آنچه هستی باش» سخن بی فایده ای برای انسان دوگانه است. حتی اگر مسأله اجتماعی هم بر طبق نظر مارکسیستها حل شود باز مسئله اخلاقی سرجایش است. مسئله اخلاقی از یک طرف مسئله ای بیولوژیک است ( دو پارگی ذهنی)و از طرفی مسئله ای اجتماعی ( وجود دیگری) «دیگری» که آن هم دوپاره است. بنابراین تا وقتی انسان هست        (مگر اینکه روند تکامل بیولوژیک انسان بر این دوپارگی غلبه کند) مسئله اخلاقی نیز وجود دارد. اما نباید دست از طلب کشید و مسئله بیولوژیک را در کنار کوشش های سارتر برای جوش دادن اگزیستانسیالیسم و روان کاوی و مارکسیسم طرح کرد شاید اشکال مخفی تر سر کوب هم افشا شوند.

جمع بندی و خلاصه

افسردگی تقدیر بیولوژیک انسان دوگانه است. انسانی که  اولین بار احساس گناه را شناخت این نارضایتی محصول سرکوب بیولوژیک میل است. میل از محدودیت خوشش نمی آید. این سرکوب محصول فرونتالیزه شدن مغز آدمی در درجه اول و اجتماعی شدن و وجود دیگری است تکامل فرونتالی خود در همبستگی با دیگری است که شکل می گیرد از طرفی پی بردن به مفهوم« دیگری» خود تظاهری از فرونتالی شدن مغز می باشد.

کوششهای فکری متعددی برای غلبه بر دوگانه گرایی به وجود آمده است. پاسخ مذهبی نوعی ( Over Regression) سرکوب بیش از حد در جهت رضایت مندی است جنبش های فکری قرن بیستم مثل روان کاوی ـ مارکسیسم  اگزیستانسیالیسم در جهت رفع سرکوب به وجود آمده اند.

و در نهایت نوشتن پراکسیسی است که گاهی آدمی را خرسند می کند بی جهت نبود که سارتر علی رغم تمام کوشش های فکری در جهت هماهنگی مکاتب مختلف، اصالت را به خود نوشتن می داد. گاهی نوشتن آدمی را از رنج ملالت نجات می دهد.