سوژه و اخلاق
رابطه بین انسان و اخلاق برای من همواره مسئله مهمی بوده و من تلاش می کنم ابتدا توصیفی تاریخی از ان و سپس سوالاتی را مطرح کنم .
به طور کلی در رابطه انسان و اخلاق می توان از نظر تاریخی سه نوع رویکرد را مطرح کرد.
ابتدا انسان کلاسیک و رویکردش نسبت با اخلاق.
این بحث از این جهت اهمیت دارد که نسبت وثیق و تنگاتنگی بین ازادی و حق انسان از طرفی و مسئولیتش از طرف دیگر وجود دارد .از نظر نگارنده اخلاق مسئله ای است مربوط به حدود ازادی و حق بشر و احساس مسئولیتش.
انسان از وقتی فرونتالیزه شد یا به عبارتی قدم در جاده تمدن گذاشت صاحب وجدان شد و وجدان چیزی نیست جز احساس گناه و پشیمانی .به عبارتی منظور از وجدان قضاوتی است که انسان از اعمال و تصورات و اندیشه هایش می کند .و این قضاوت همواره بر مبنا و پایه احساس گناه و رنج وجدان شکل می گیرد .
به عبارتی من تحلیل خودم از اخلاق را بر بنیاد بیولوژی و ساخت و کارکرد ذهن یا مغز انسان می گذارم و چیزی را از قبل پیش فرض نمی گیرم .
از این منظر می توانم سه نوع انسان تاریخی را تشخیص دهم که سه رویکرد متفاوت به حق و وظیفه خودش دارد .انسان کلاسیک یا به طور خلاصه انسان مذهبی (انسان سنتی) دوم انسان مدرن (سوژه دکارتی-کانتی) و انسان پسامدرن (سوژه مرده نیچه ای-فوکویی_دریدایی
)توصیفم را با انسان کلاسیک شروع می کنم .در ابن دوره که مصادف با حاکمیت معنوی وسیاسی دین می باشد روابط اخلاقی انسانها با توجه به ایمان به خدا و تاثیر و شناختی که انسان سنتی از ان دارد قرار می گیرد .خدای این انسان موجودی خارج از خودش است که نوعی رابطه بنده-خدایگانی بین انها وجود دارد .به عبارتی انسان کلاسیک تمام نیروگذاری ذهنی اش متوجه این وجود خارجی است و اخلاقیاتش را براساس روابط بندگی تنظیم می کند .انسانی است که هنوز سوژه نشده و از خود قدرتی ندارد نه اینکه تواناییش را نشناسد بلکه این قدرت را به رسمیت نمی شناسد (در اینجا توصیه می کنم برای فهم بهتر مطلب قسمت خدایگان و بنده پدیدارشناسی روح هگل خوانده شود) .خدای مورد پرستش قدرت تامه اش از طرف انسان به رسمیت شناخته شده ولی از طرف دیگر بنده به رسمیت شناخته نشده است .رابطه ای یک طرفه بین انسان خدا برقرار است گویی همیشه از اسمان می بارد و حتی یک بار هم از زمین نه .اخلاق محصول این جهان شناسی بالطبع اخلاق بردگی است .اخلاق کن فیکون است سعادت و شقاوت با اراده اوست و گناه در واقع خلاف ان خواست رفتار کردن است .اینجا وجدان بشری معطوف به هماهنگی ان خواست مطلق با این بندگی است .بنده هیچ حرفی در مقابل ارباب ندارد نه تنها هیچ حرفی که هیچ قدرتی .اخلاق اخلاق وظایف است .هنوز مفهوم حق در ذهن انسان شکل نگرفته .البته پارادکس اخلاق دینی مشخص است .اگر همه اراده از ان خداست و خواست خواست اوست و من قدرتی در انتخاب رفتارم ندارم پس چرا باید دادگاه اخرتی باشد .اگر من حقی در گناه کردن ندارم (حق گناه)پس اصلا داوری بی معنی به نظر می رسد .سراسر دوران کلاسیک در چنبره پارادکس اخلاق وظیفه با داوری نهایی گیر افتاده و اندیشمندان دینی چه یهودی و چه مسیحی و مسلمان قادر به حل این پارادکس نبودند .
اگاهی به این پارادکس در دوران مدرن بود که ظهور انسان جدیدی را نوید می داد.دوران مدرن با کشف انسان به عنوان سوژه شروع شد .ابتدا نیاز بود که جهان شناسی انسان مدرن عوض شود .و این کار را گالیه شروع کرد .گالیله در کتابی به عنوان دو جهان توصیفی از جهان شناسی مسیحی و جهان شناسی کپرنیکی و انچنان که خودش دوست داشت ارائه داد .با تغییر جهان شناسی نوبت تغییر انسان بود و دکارت این کار را کرد .دکارت اولین فردی بود که اگاهانه البته نصفه نیمه انسان را تبدیل به سوژه کرد .به عبارتی انسان را به رسمیت شناخت .از این به بعد انسان برای خودش منبع نیرو و اندیشه وجود شد .با اصطلاحات بیکنی انسان شد وجود قدرتمند.و هدفش کسب قدرت بیشتر اعلام شد .علی رغم تفاوت روشهای دکارت و بیکن (اولی ذهنی و تئوریک و دومی تجربی)اما یک چیز مشترک بود و ان استقلال و وجود مستقل بشر بود .با کانت این پروژه کاملتر و در هگل به قله خودش رسید .دیگر خدا یک وجود خارج و تنها منبع قدرت نبود .در سیستم دکارتی از خدا فقط یک نام مانده است و اگر ان را بردارید هیچ لطمه ای به سیستم وارد نمی شود و به کار خودش ادامه می دهد .دکارت استدلال جالبی برای ایقان تصورات و اندیشه های ما دارد و ان وجود خداست .از انجا که خدا ما را فریب نمی دهد .البته مسئله فریب است اما نه ان طور که دکارت می گوید .فریب فریب دکارت است که از خدا فقط نامی مطرح است .پیروانش هیچ اهمیتی به این نام ندادند .اسپینوزا انرا کاملا درون ماندگار و حلولی کرد .و کانت ان را از جهان شناسی بیرون کرد .و منحصر به عقل عملی یا وجدان کرد .اری کرسی قضاوت اکنون به داخل انسان (وجدان)منتقل شده بود .داوری امری درونی و وجدانی شد و داوری بیرونی نفی شد .(البته در این درونی شدن خدا نباید از تاثیرات لوتر غافل شد). با سوژه شدن انسان مفهوم حق زاییده شد .مفهوم حق نمی تواند در جهان شناسی کلاسیک مطرح شود چون اساسا روابط ارباب _بندگی است.بنابراین مفهوم حق انسان زمانی مطرح شد که خدا درونی و تبدیل به وجدان بشری شد .هر چند کانت به این موضوع انتقادی نگاه می کرد و جهان شناسی را کاملا از اخلاق جدا کرد و خدا را فقط در اخلاق درونی کرد اما پیروان ایده الیستش همچون هگل این درونی سازی را به جهان شناسی هم گسترش دادند .خدا اگاهی جاری و ساری در تاریخ جهان شد که انسان هم بخشی از ان است ولی البته همه اینها درون ذهن انسان جریان دارد .خدا رد هگل در انسان حل شد .و نامش شد اگاهی .
کمی صبر و تامل کنیم ببینیم چه اتفاقی افتاد .
اتفاق بزرگی که در دوران مدرن افتاد همین درونی سازی خدا بود .خدا برای انسان کلاسیک فقط یک نام نبود .منبع و منشا نیرو هم بود .داور رفتار انسان هم بود .و حالا همه اینها به درون انسان منتقل شده بود .بی جهت نیست که نیچه می رسد به مفهوم اراده قدرت .این مفهومی نبود(همچنین مرگ خدا) که یک شبه حاصل باشد .این محصول سیصد سال اندیشه بود .و لازم بود که همه امکاناتش به ظهور برسد شیره اش گرفته شود .هر کدام از مکاتب فکری شد اگاهی به منبع قدرت انسان .بیکن دکارت کانت فروید و مارکس هر کدام منبعی از نیرو در انسان کشف کردند اینها اومانیستهای واقعی بودند به انسان اعتقاد داشتند و البته همگی خوش بین به انسان و قدرتش .اما نوبت نیچه که رسید گویی وا رسید .گویی این نیرو ته کشیده .هرچند خود نیچه از مرگ انسان سخنی نگفته اما ابر انسان نیچه ای چیزی نیست به غیر از مرگ سوژه .نیچه انقدر عمر نکرد که فجایع قرن بیستم را ببیند .اما پیروانش از مرگ انسان گفتند و کسی هم تعجبی نکرد .با این مقدمه ما وارد عصر پسا سوژه یا سوژه مرده فوکویی می شویم .خیلی از اوقات از خودم می پرسیدم مرگ سوژه یعنی چی؟پس مفهوم مسئولیت و حق چه می شود ؟اما امروز شاید بهتر متوجه این مفاهیم می شوم وقتی متوجه باشیم که گویی قدرت انسان ته کشیده .فوکو ابتدا با تاسی از بلانشو مرگ مولف را مطرح کرد .بلانشو ایده به نام خارج دارد که انهم به پیروی از نیچه معتقد است در یک متن ادبی اصیل این نویسنده نیست که سخن می گوید بلکه متن بدون توجه به مولف است که سخن می گوید .نیچه در جایی گفته می ترسم از خدا خلاص نشویم چون هنوز به زبان اعتقاد داریم .ایده مرگ زبان پیش درامد ایده مرگ سوژه بود .چون سوژه دکارتی اصولا سوژه ای سخن گوست .البته توصیف و ادامه این بحث مجال دیگری می طلبد که مناسب اینجا نیست .ضد اخلاق بودن این اندیشه ها اینجا به ظهور می رسد .گفتیم که منشا اخلاق وجدان معذب است .استدلال نیچه بر علیه اخلاق در واقع علیه وجدان معذب یا احساس گناه است .ابر انسان نیچه ای یا سوژه مرده فوکویی احساس گناه ندارد .بی وجدان است .اخلاق پسا سوژه فوکویی نه بر اساس وجدان و احساس گناه که زیبایی شنایانه است.مرگ انسان چیزی نیست مگر همین از دست دادن وجدان و حس گناه .به این ترتیب باید یک بازنگری اساسی در مفاهیم حق و سیاست و مسئولیت انجام گیرد .ایا پسا انسان فوکویی حق را می شناسد و نیز مسئولیت .ایا در جامعه ارمانی ابر انسان فوکویی خشونت ما به ازایی دارد اصلا مسئله است .؟به عقیده من در چنین جامعه و انسانی اصولا اخلاق بلا موضوع می شود .نه اینکه انسانها وظایفشان را نشاسند و متعهد نباشند شاید اصلا وظیفه ای وجود نداشته باشد که کسی متعهد شود .پس سخن گفتن از مرگ سوژه زمانی معنا پیدا می کند که جامعه ای را تصور کنیم که در ان اخلاق و تعهد بلا موضوع باشد و در ان جامعه مثلا فرقی نکند که شما دروغ بگویید یا راست اهمیتی نداشته باشد که ثروتمند باشید یا تهیدست یا حاکم باشید یا زیردست . و وفاداری اهمیت اخلاقی خود را از دست بدهد .به قول نیچه جامعه ای که رفتار جنسی تفاوتی از نظر اهمیت با مثلا غذا خوردن نداشته باشد .از این نظر ابر انسان بی اخلاق است
سوال :انسان کلاسیک که اینجا تعریف کردید بر چه اساسی تعریف شده،چون حداقل برداشتی که من از دین وارتباط بین خدا وبنده دارم بااین تعریف تفاوت داره ،درسته در کلیت ایمان،موضوعات اخلاقی هم دیده شده و اعتقاد به خدا در نحوه رفتار فرد معتقد تاثیر دارد ولی با وجود مستقل بودن خدا ،باور نزدیکتر از رگ گردن بودن خدا به انسان هم وجود دارد وانسان در اینجا هم توانمندیهای بسیاری دارد و اگر درست استفاده کند به نوعی همه خوبیهای خداوند را درقالب کوچکتر و هماهنگ با ظرفیت وجودی خودش دارد که البته در انسانهای مختلف براساس میزان تقویت و وجود ایمان در وجودشان متفاوت می باشد ولی ارتباط صرفا یکطرفه بین خدا وبنده،یا رسمیت نشناخته شدن انسان حداقل با باورهای ما مغایرت دارد البته وجود قدرت واختیار در انسان هم چون به خواست پروردگار است مغایرتی با دین نداردو انسانهای زمینی هم اگر به درجات خاصی برسند به اذن خداوند می توانند کاری اسمانی کنند و خداوند به خواست خودش اختیاراتی خیلی فراتر را به صورت بالقوه به انسان داده است که لازم است با اعمال خود انها را بالفعل کند واینجا دیگر داوری هم معنا پیدا می کند البته برداشت من اینگونه است و خوشحال میشم اگر شما یا سایر دوستان توضیحاتی دارید بفرمایید متشکرم
با تشکر
اولا مدعای ما اینجا ارتباط وثیق خداشناسی با اخلاق است .تصور من این است که برداشتهای اخلاقی ما به شدت وابسته به درکی است که از خدا داریم چه در بودن نبودنش و چه در مدل هستی ان و همچنین تصوری که از این مفهوم داریم .من خواستم اینجا انگشت روی یک تفاوت عمده در خداشناسی انسان سنتی و انسان مدرن بگذارم .از بیانات شما مشخص است که خدا را اراده ای برتر و مستقل از خود می دانید و حتی اراده خود را ذیل اراده خدا می دانید .تصور انسان کلاسیک از خدا اراده ای مستقل تام و خودخواه بوده که تابع هیچ قانونی نیست.انسان اگر اختیاری دارد به قول شما اراده او بوده مثل پدری که ازادی مختصری به فرزندش می دهد اما کاملا حساب شده و قابل کنترل .این تصور پدر اسمانی یا پدر مقتدر یا قاضی سخت گیر تصور رایج از خدا در ادیان ابراهیمی بوده است .بنابراین انسان به شکل خودبنیاد و مستقل واجد حقی از جانب خودش نبوده بلکه انچه بوده لطف و فیض الهی بوده .البته انکار نمی کنم که جریان فکری اعتزال هم بوده که تلاش داشته خدا را در چارچوبهای قانون اخلاقی تصور کند مثلا ظلم را از صفات خدا نمی داند چونکه ظلم عملی ضد اخلاقی است .یا معجزات را نمی پذیرفت چون معتقد بود خدا نمی تواند خارج از قوانین طبیعی عمل کند و خروج از قاعده طبیعت خروج از عدل است و خدا نمی تواند ظالم باشد .اما این رویکرد اعتزالی از دو جهت مورد هجوم قرار گرفت از طرفی با اندیشه متعصبانه و قشری اشعری گری و از طرفی با اندیشه عرفانی .هر دو این نوع اندیشه ها نمی پذیرفتند که خدا محدود در چارچوبهای اخلاقی یا منطقی یا طبیعی باشد و تصور خدایی که محدود در چارچوبهای منطقی و اخلاقی و طبیعی باشد عملا ارزشی ندارد .همین گرایش فکری را ما در مکتب دئیسم هم می ببنیم تصوری از خدا که بیشتر منطقی و فلسفی است تا دینی یا عرفانی.
پس این خدا شناسی کلاسیک پارادکسهایی داشت که با سوژه شدن انسان مدرن منافات داشت .و انسان مدرن در ادامه فکرش به این نتیجه رسید که خدا را درونی کند و همه ان اراده را که متوجه اسمان می کرد متوجه خودش بکند .جریان فکر مدرن از دکارت تا هگل همین درونی شدن اراده الهی است که در نهایت در اندیشه هگلی خدا کاملا در دستگاه گوارش انسان هضم و جذب شد .اکنون این وجدان خود انسان بود که داور اخلاقی اش بود .در کانت این وجدان اخلاقی به صورت یک دستور کلی صادر شد ولی با نقد این صورت کلی بعدتر ما با وجدان فردیی سرو کار داریم که فقط از هستی خودش فرمان می برد (سارتر)