گفتگو پیرامون ذات گرایی با دکتر شروین وکیلی

با سلام خدمت دوستان فرصتی دست داد تا کتاب ذکر شده را بخوانم و از بابت تاخیر عذر خواهی می کنم .
تصور می کنم که تاکید نویسنده بر فیزیولوژیک فرض کردن سیستم مغز انسان است .من البته با تحلیل فیزیولوژیک کاملا موافقم اما تصور می کنم که اینکه ما به سراغ آن می رویم مطمئنا از پیش فرضهای قبلی خالی نیستیم .نمونه اش همین کتاب که از فیزیولوژی شواهدی به نفع داروینیسم آورده است .هر چند علم به گونه ایست که وقتی شما از آن طرح مسئله می کنید
پاسختان را می دهد

مثلا شما می توانید این فرضیافت پیشینی را در صفحه ۱۱۳ مشاهده کنید .اینها فرضیات هستند که از دل توصیف فیزیولوژیک مغز در نمی آید. اطلاعات علمی ذکر شده در مورد سیستم لذت مغز می تواند برای تئوری بقا به کار آید و نیز برای نوعی تئوری دیگر .این اطلاعات همچون مصالح خامی هستند که در چارچوب های ذهنی ساخت می گیرند .
از طرفی اگر کل این سیستم لذت طلبانه در چارچوب بقا و ادامه آن وجود دارد و تفاوتی بین هست و باید وجود ندارد پس این نتیجه که (باید تفاوت میل به زندگی و مرگ به سیستم آموزنده شود وگرنه زندگی تداوم نخواهد داشت)(۱۱۳)از کجا آمد. این ارزش گذاری برتری زندگی بر مرگ از کجا آمد ؟به نظر، نویسنده به طور پیشینی در دام اصول فرضی خود (اصل تقارن اصل بقا،اصل لذت،اصل تکامل). گرفتار امده.و این توصیفات فیزیولوژیک از مغز را در چارچوب اصول فوق توجیه می کند .
ضمن اینکه ما متوجه نمی شویم که اصل برتری ارزشی بقا بر فنا از کجای این توصیفات بیرون کشیده شده .و نیز این بایدی که زندگی بر مرگ ارجح است .نه اینکه من با این اصول و بایدها مشکل داشته باشم نه اما متوجه نمی شوم که این ارزش گذاریها چگونه از دل فیزیولوژی لذت بیرون امد؟
این مشکل در جای دیگر هم خودش را نشان می دهد صفحه ۱۲۰ جاییکه بین لذت راستین و لذت دروغین تفاوت می گذارد .البته من تمایز لذت ناشی از استعلای فکری یا کشف علمی را از مصرف شیشه می دانم .اما بر چه مبنای ارزشی شما یکی را راستین و دیگری را دروغین می دانید؟اگر هدف سیستم لذت بیشتر باشد دومی که لذت بیشتری دارد.پس این نشان می دهد که این تمایز نوعی تمایز اخلاقی از پیش فرض گرفته شده است که نویسنده ناخودآگاه آن را فرض کرده است .من انتظار داشتم که نویسنده اینجا اصل تعویق و نیز والایش را مطرح کند که البته نخواسته به اصطلاح خودش را درگیر امور استعلایی بکند .
مشکل اینجا خود امکان اعتیاد است .ایشان اصل استقلال لذت از بقا را توجیهی برای اعتیاد آورده اند .این اصلی کاملا من درآوردی است که با مبانی نویسنده سازگار نیست .بهتر بود ایشان واقعیت اعتیاد را می پذیرفتند .در سیستمی که هدفش لذت بیشتر باشد اعتیاد هیچ اشکالی ندارد.اینکه ما با این موضوع مشکل داریم همان پیش فرضهای اخلاقی ماست که ابتدا آنرا با دست پس می زنیم و یواشکی بدون اینکه آگاه باشیم وارد تحلیل خود می کنیم .
در تقابل با دیدگاه بقا محور می توان رفتارهایی در موجودات زنده مشاهده کرد که در این دیدگاه جای نمی گیرند .به عنوان مثال رفتار جنسی حیوانات و درگیری جنس نر خشونتی مشاهده می شود گویی که این حیوانات اصلا به بقا فکر نمی کنند .یا حشراتی که یکبار رابطه جنسی معادل مرگ آنهاست. و نیز رفتار ایثارطلبانه که نوعی مرگ خود خواسته است .همه این رفتارها نشان می دهد که اصل لذت خیلی هم تابعی از اصل بقا نیست .

بنابراین به نظر می رسد اصل تکامل و اصل بقا که بن مایه های تحلیل لذت در اینجا می باشند اصولی انسانی هستند که بر رفتار موجودات تحمیل می شوند .
همچنین مثالهای فوق این موضوع را نشان می دهند که اصل لذت از مراکز بالاتری هدایت می شوند که در این تحلیل نادیده گرفته شده . .هر نوع تحلیل  تک بعدی و  توتالیتر از رفتار انسان هر چند ممکن است نادرست نباشد اما کامل نیست.در هر تحلیلی چه ماتریالیستیک و چه ایده الیستیک همواره مازادی باقی می ماند ته مانده ای مدفوع مانند که تحلیل گر نمی داند با آن چه کند .این زیادت هستی شناختی بر تحلیل معرفتی همان غیریت مطلقی است که از چنگ دستگاه و سیستمها هر چند پیچیده در می رود .تحلیل گر سیستم پیچیده نمی داند با این  باقیمانده چه کند

.میل عریان معادل فنا و مرگ است .شاید نهی خوردن معادل این میل محض باشد.اما خوردن میوه ممنوعه که معادل معرفت است بقای ما را تضمین می کند.خوردن معادل بقا است .پس شاید در پس داستان هبوط همان کشاکش رانه های مرگ و زندگی باشد.هبوط داستان جنگ تاناتوس و اروس است .لذت که بقای میل است فقط با سرکوب و مهار میل بدست می اید .لذت باقیمانده میل سرکوب شده است .شاید میل در محضیتش معادل مرگ است.و حق با فروید باشد که نیروی اجبار تکرار را معادل مرگ می داند.لذت اگاهانه کردن میل است .میل در خودش از لذت اگاه نیست و اصولا برایش لذت و درد علی السویه است .میل در ساحت اگاهی است که شکل لذت و رنج به خود می گیرد .و اگاهی شرط بقا است .لذت میلی است که وابسته به ابژه است.به عبارتی ما لذت محض نداریم.نیروی میل در برخورد با ابژه ها می تواند لذت و رنج را برای خودش تفسیر کند.این همراهی تفسیر را نباید هیچ وقت فراموش کرد .تفسیر به واسطه زبان و قوانین نمادین اخلاقی و دینی از میل لذت یا رنج می سازد .می توانیم به جای اصل واقعیت فروید همان تعویق را بگذاریم .اصل واقعیت از دید فروید همان اصل تعویق لذت یا تمایز است.دریدا از دیفرانس می گوید .که دومعنی دارد .تعویق و تمایز .ایا اینها تمایز بخشند؟میل در خود یک کلی واحد است.و هنوز صابون تمایز به تنش نخورده با پشت سر گذاشتن مرحله ایینه ای و کسب هویت این تعویق و تمایز وارد می شود.پس واقعیت تمایزبخش هویت بخش و کثرت زاست.پس  خود تعویق و تمایز شکاف تروماتیک را در سوژه ایجاد می کند.ترومای دیفرانس .از ان پس بازی تکرار شروع می شود.سوژه دربه در به دنبال ان وحدت بدوی و اولیه است.در واقع تکرار و نیروی ان در جهت بازگشت به میل کلی و اولیه است ساعه ای که هنوز سوژه تروماتیزه و شکاف خورده نبوده.از زاویه لاکانی این دیگری است که باعث تقسیم سوژه در خودش می شود .دیگری دیفرانس است.عنصر تعویق بخش .و سوژه در طول عمرش به دنبال بازگشت به میل خودش است.به زمان قبل از هبوط.در داستان هبوط این شیطان است که ادم را وسوسه می کند .پس پای دیگری در میان است .هبوط کشیده شدن پای دیگری در زندگی میل است .ایا دیگری شیطان است؟فی الواقع وجود شیطان برای سوژه شدن سوژه لازم بوده. 

سوال اساسی در داستان این منع است‌ ‌.به راستی ریشه این منع چیست؟فرضیات:
میوه ممنوعه مسموم بوده به عبارتی تعویق لذت برای بقا
التزام به اقتدار منع کننده. اگر هردو باشد چه؟ایا در پس هر نوع اقتداری تعویق خوابیده؟ایا دیفرانس همان سلطه است؟

چرا شیطان برای سوژه شدن لازم است؟
شیطان از بیرون به میل وارد شده است پس یک ترومای خارجی است
شیطان برسازنده شکاف و دیفرانس سوژه است.

پس تمام تلاش میل در جهت دور کردن شیطان رسیدن به کلیت واحد و رد دیفرانس است .و نیروی تکرار نیروی بازگشت به اصل بازگشتی به پیشاهبوط و قبل از دیدار شیطان است.

دکتر شروین وکیلی:

۱) در دستگاه نظری من (دیدگاه زروان، که مدلی در سرمشق نظریه‌ی سیستمهای پیچیده است درباره‌ی اتصال من و نهاد)، سیستمهای تکاملی (یعنی سیستمهای خودسازماندهِ خودزاینده‌ی همانندساز) غایتی درونی دارند. یعنی مستقل از ذهنیت ناظر، تنها با بررسی رفتارشان می‌توان دریافت که متغیری درونزاد و عینی و مشخص به نام بقا را بیشینه می‌کنند، یا در راستای بیشینه کردن آن دچار اختلال و خطا می‌شوند. از این رو تفسیر اسماعیل عزیز از دوگانه‌ی مرگ و بقا که در چارچوبی روانکاوانه و بر اساس نگاهی تفسیرگرا شکل گرفته، به نظرم نادرست است. بقا پویایی طبیعی و درونزاد همه‌ی سیستمهای تکاملی است، که در سطح بوم‌شناختی به صورت شایستگی زیستی فرد و جمعیت و گونه و در سطح سلسله مراتب پیچیدگی در قالب سطوح خودزاینده‌ی رمزگذارنده‌ی آن (لذت، قدرت و معنا) بازنمایی می‌شو

۲) در مدل زروان انسان (یعنی «منِ خودآگاه خودمختار») چهار سطح توصیفی دارد: زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی، که هریک بر اساس پویایی سیستمی تکاملی (بدن، نظام شخصیتی، نهاد اجتماعی، منش فرهنگی) شکل‌گرفته‌اند که متغیر مرکزی درونزادی دارد که در سطح زیستی بقاست و در سطوح بعدی لذت و قدرت و معنا و اینها را روی هم رفته با سرواژه‌ی قلبم نشان می‌دهیم. باز در اینجا قلبم یک امر تفسیری و دلبخواه نیست. بلکه متغیرهایی دقیق و روشن و رسیدگی‌پذیر است که می‌توان با مشاهده و ارزیابی تجربی سیستمهای یاد شده درباره‌شان داوری کرد و محک زد که محور سازماندهی رفتار در سطوح یاد شده‌ی سلسله مراتب پیچیدگی هستند یا نه. و البته شواهد فراوان نشان می‌دهد که هستند!

۳) تمایز میان لذت راستین و دروغین به قلبم مربوط می‌شود. لذت دروغین به این خاطر دروغین است که از اختلال در ماشین ترجمه‌ی بقا به لذت به قدرت به معنا ناشی می‌شود و چنان که شرح داده شده در اصل نوعی تقاطع کارکردیِ معیوب بیوشیمیایی در سیستم پاداش مغز است. لذت راستین از این رو راستین است که سه متغیر همنشین دیگر یعنی بقا و قدرت و معنا را همراه با خود افزایش می‌دهد و لذت دروغین از آن رو دروغین است که در کل قلبم را کاهش می‌دهد.

۴) اصولا با سرمشق نظری‌ای که اسماعیل گرامی سخنانم را در درونش نقد کرده موافقتی ندارم. رویکرد روانکاوانه که سرچشمه‌ی این شیوه از تعریف کردنِ کلیدواژه‌هاست را مبهم و رسیدگی‌ناپذیر و در نتیجه بیشتر ادیبانه و بلاغی می‌بینم تا عینی و شفاف و آزمون‌پذیر و ملموس، و از این رو غیرعلمی‌اش می‌دانم. هرچند درباره‌ی جالب و الهام‌بخش بودن بسیاری از مفاهیم و شهودهای برآمده از سرمشق نظری روانکاوی بحثی نیست. همچنان که مشابهش را در سرمشقهای دینی و عرفانی و مشابه اینها نیز می‌توان یافت. خلاصه آن که وقتی داریم درباره‌ی امری روشن و شفاف مانند مغز انسان و مدارهای لذت و پیامدهای اخلاقی و فلسفی داده‌های علمی‌مان سخن می‌گوییم، به نظرم باید در تعریف دقیق و روشن کلمات و رسیدگی‌پذیر بودن‌شان سختگیری نشان دهیم.

۵) بر اساس همین واگرایی با چارچوب نظری اسماعیل گرامی است که فکر می‌کنم درباره‌ی مفهوم میل و تمایز و مشابه اینها اختلاف نظر عمیقی میان‌مان وجود داشته باشد. میل از دید من سوگیری طبیعی یک سیستم عصب‌شناختی به سمت قلبم است، که غایت درونی سیستم‌های چهارگانه‌ی برسازنده‌ی «من» است. میل به مرگ یا فنا چنان که با آزمونهای فراوان نشان داده شده همواره در تمام جانوران تدبیری برای بیشینه کردن موفقیت تکاملی ژنوم است، و بنابراین در اصل میل به بقا و راهبردی در این راستاست که با خطای دیدی ناشی از نگریستن به موضوع در وازه‌ی زمانی کوتاه، فنامدار و مرگ‌بنیاد پنداشته می‌شود. یعنی تاناتوسی در کار نیست، و خارج از بحث ماست اگر بخواهیم بگوییم ورود مفهوم تاناتوس به منظومه‌ی نظری فروید نه الزامی نظری، که پیامدی از جنگ جهانی اول و کشته شدن نزدیکانش در این میان بوده و بیشتر به جامعه‌شناسی تاریخی تکوین نظریه‌ی روانکاوی مربوط می‌شود تا امری اپیستمیک.۶) اسماعیل گرامی در همین راستا گویی چشم‌انداز زیست‌شناسی تکاملی را - که قطعا نسبت به دیدگاه داروین در یک و نیم قرن پیش بسیار پیچیده‌تر است- مردود می‌داند، و به جایش رویکرد شالوده‌شکنانی مانند دریدا را بدیهی فرض می‌کند. در این مورد هم اختلاف نظری جدی داریم. نظریه‌ی تکامل در تمام علوم تجربی ستون فقراتی حذف نشدنی و مبنایی مورد توافق است و خود دیدگاه روانکاوانه (به استواری) و بحثهای پسامدرن‌ها (به نظرم با ضد و نقیضهای بسیار و نقصهای روش‌شناسانه‌ی جدی) بر مبنای همان برافراشته شده است. در حالی که مضمونهایی مانند مفهوم دیفرانس یا مشابه اینها چنین بداهت و اعتباری ندارند و خارج از بحث ماست، اما هم از سویه‌ای درون متنی و با تکیه بر منطق درونی بحث و هم از زاویه‌ای برون متنی و در سنجش با داده‌های علوم دقیق، جای نقد و ابطال فراوان دارند.

اردستانی:

اول .اصول تکامل  و بقا ایا اکسوماتیک اپریوری یا اصول پیشینی هستند که بر لذت شناسی تحمیل شده اند یا اینکه این اصول پسینی و تجربی هستند که از مطالعه مغز برگرفته شده اند به نظر رویکرد شما در کتاب مشخص نیست‌

وکیلی:

پاسخ این که رویکرد من در همه جا همان رویکرد علمی رایج و مرسوم است که هیچ اصل پیشینی‌ای را به پژوهش علمی تحمیل نمی‌کند. بر این مبنا مفهوم لذت و بقا و مشابه اینها همگی اصولی پسینی و برخاسته از تجربه و آزمون هستند.

اردستانی:

دوم. لذت شناسی شما در خدمت بقا و تکامل است ایا امکان ابطال این فرضیه هست ؟مثلا این فرضیه که لذت برای فنا به عبارتی فراسوی لذت برای انسان وجود دارد ؟

به نظر هدف شما از این موضوع استنتاج اخلاق و قواعد بایدی از طبیعت و واقعیت مغزی باشد اینکه هیچ شکاف و گپی بین اینها نیست؟

وکیلی:

بله اسماعیل جان، البته که هست. همانطور که خودت هم پیشتر اشاره کرده بودی، اگر رانه‌ای در راستای مرگ و فنا بتوان یافت، یعنی اگر الگویی منظم و هدفمند از رفتارها را بتوان نشان داد که در دراز مدت و به شکلی عام (همچنان که درباره‌ی لذت و بقا می‌بینیم) در راستای مرگ سوگیری کنند، نظر من ابطال می‌شود.

اردستانی:

ایا مواردی مثل ایثار جان یا رابطه جنسی که معادل مرگ است فرضیه شما را ابطال می کند؟

وکیلی:

البته شکافی میان‌شان هست. اما این شکاف به سلسله مراتب پیچیدگی مربوط می‌شود و شکافی فلسفی نیست. یعنی گسستی که در رمزگذاری باید و هست می‌بینیم از گذار سطح زیست-روان‌شناختی به لایه‌ی اجتماعی-فرهنگی ناشی می‌شود. از دید من قواعد اخلاقی (باید) بازتاب و نتیجه‌ی رمزگذاری غایتهای سیستم (هست) در سطح اجتماعی است.اگر به واقع به شکلی سازمان یافته و تکرارپذیر باعث کاسته شدن از میانگین عمر فرد یا گونه شود، و بخت بقای فرد/جمعیت/گونه را کاهش دهد، نظر من ابطال می‌شود.اما داده‌های استواری داریم که نشان می‌دهد رابطه‌ی جنسی منتهی به مرگ (مثلا در همنوع‌خواری آخوندک یا جفتگیری ماهی قزل‌آلا) یا ایثار (مثلا در حشرات اجتماعی یا روابط والدینی) همگی در راستای بیشینه کردن بسامد تکثیر ژنها عمل می‌کنند.

اردستانی:

منظورم شکاف هستی شناختی است .اگر اینگونه است پس خیال و ارمان خواهی و امید در انسان را چگونه توجیه می کنید؟اگر بایدهای ما در چارچوب هستهای ما دترمینیت می شوند پس پیچیدگی سیستم محصول چیست؟

از انجا که پیچیده تر شدن سیستم به عبارتی چیره گی بر هستی قبلی لازمه اش عدم توقف در هستها و ارزوی بایدهای نیست بوده یا نبوده است؟

وکیلی:

اصولا (البته اینجا دیگر وارد حریم فلسفه می‌شویم) هستی به نظرم امری یکپارچه و تکینه است. یعنی شکافهایی که به هستی نسبت داده می‌شود همگی از دید من شناخت‌شناسانه هستند.

اردستانی:

به همان سان که لذت در انسان واقعی است ایا خیال واقعی نیست ایا امید واقعی نیست؟یعنی منکر واقعیت وجود شناختی خیال و ارزو و ارمان و امید می شوید؟

وکیلی:

بی‌شک چنین است و با شما موافقم. اما باید این پویایی پیچیدگی و گذار از وضعیت موجود به مطلوب را به شکلی روشن و مستدل مدل کرد،‌به شکلی که رسیدگی‌پذیر باشد با شواهد  تجربی پشتیبانی شود. در مدل مورد نظرم دقیقا چنین چیزی هست. یعنی همین متغیرهای مرکزی قلبم که برآمده از پیچیدگی سیستمهای تکاملی و لایه لایه شدن روندهای خودارجاع داخلی‌شان هستند، دایره‌هایی از امکان (برای افزودن بر قلبم)  را ایجاد می‌کنند و پیشروی در همین میدانهاست که تکامل را با متغیرهای درونزاد سیستم بغرنج‌تر می‌کند.

اردستانی:

احسنت شناخت شناسانه است پس تفسیری است بنابراین ما قبل از توصیف هر واقعیتی این واقعیت هستیم که موجوداتی تفسیرگریم

وکیلی:

بله، چنین می‌اندیشم. خیال چنان که از تعریفش بر می‌آید بازنمایی حالتهای تحقق نایافته‌ (یا تحقق نایافتنی) وجود در شبکه‌ی عصبی است، و از این رو خودش حقیقتی هستی‌شناسانه ندارد.بله، کاملا همدل‌ایم در این مورد.

اردستانی:

همه سخن من هم همین است اینکه ما موجوداتی ابتداء تفسیرگریم هر واقعیتی را بخواهیم توصیف کنیم ابتدا پیش فرضهای خود را داریم بدون اینکه از ان اگاه باشیم .به نظرم در کتاب شما پیش فرضهای تکامل و بقا ناخوداگاه وارد شده یعنی اینها اصولی پیشینی و غافلانه بوده اند.و این نقد بنیادی من به همه صور ذات گرایی مثل ماتریالیسم و ایده الیسم است .مشکل ذات گرایی که به نظرم کتاب شما الوده به ان است مدعی توصیف واقعیتی شده است که ناخوداگاه اصول پیشینی را وارد کرده بدون اینکه به اصل پیشینی وفادار بماند.

وکیلی:

پیش‌فرضها را باید شناسایی و نقد و تحلیل کرد. اگر پیش‌فرضها روشن و شفاف باشد و به شکلی پسینی از مشاهده و شواهد عینی برخاسته باشند یا توسط آنها پشتیبانی شوند (درباره‌ی مدل خودم فکر می‌کنم چنین است) در این حالت این پیش‌فرضها بهترین حدسهای معتبر محسوب می‌شوند. یعنی از این حقیقت که ذهن داده‌پرداز و تفسیرگر است نمی‌شود به انکار عینیت بیرونی در مقام محک نهایی رسید (چنان که پسامدرنها می‌رسند)

این بحث پردامنه‌ایست اسماعیل جان. چون می‌توانم نشان دهم که سرمشق‌نظری مورد علاقه‌ات بیش از مدل خودم به پیش‌داشتهای محک نخورده‌ی مبتنی بر ذات‌گرایی پیوند خورده است. اصولا فرض یک سرشت در دستگاه‌های نظری انگار که ضرورتی فراگیر باشد و گریزی از آن نیست. مسئله آن است که این سرشت به صورت شفاف و روشن و نقدپذیر و رسیدگی‌پذیر تعریف شده باشد، یا مفهومی مبهم و سایه‌نشین در پس پرده باقی مانده باشد. استیون پینکر کتاب زیبایی دارد به نام لوح سپید، که دفاعی است از مفهوم ذات در معنای عصب‌شناختی-تکاملی کلمه، و من با او در این مورد همداستان هستم.

اردستانی:

بحث همین است که ما نمی دانیم اصول بقا و تکامل پیش فرضهای پیشینی شما هستند که نظریه لذت را بر ان پایه ریزی کرده اید یا اینکه نتایجی از توصیف سیستم لذت؟

وکیلی:

چرا اسماعیل جان می‌دانی! الان گفتم که به شکلی پسینی بر مبنای داده‌های تجربی استنتاج شده‌اند. دستگاه نظری من هیچ پیش‌فرض متافیزیکی و پیشینی ندارد.

اردستانی:

بله حق با شماست اما این تناقض در متن کتاب وجود دارد سیستم لذت به گونه ای طراحی شده که در خدمت بقا باشد،  علی ای حال من بسیار علاقه مندم این گفتگو را با شما ادامه دهم متاسفانه بیمارستان مرا خواستند .من هنوز مصرم که شما این دو موضوع را در درسهایتان مخلوط می کنید و شاید هم هنوز به ان نیاندیشیده باشید اگر موضوع پیشینی پسینی حل شود شاید خیلی از مشکلات بحث حل شود .اما از دیدگاه خودم که بیشتر پدیدارشناسانه هست توضیحاتی دارم که سعی می کنم امشب به طور مبسوط به ان بپردازم.اشکالی که من به ذات گرایی گرفتم و ظاهرا دکتر وکیلی خود را یک ذات گرا خواندند این بود که ذات گرایی نوعی روش سلطه گرانه و تمامیت خواه است به این معنی که تلاش می کند همه واقعیتها را به یک اصل ساده بر گرداند .مثل مومنی که همه واقعیتها را به اصل خدا بازمی گرداند .این ریداکشنیسم reductionismاشکالش این است که همیشه با اضافه ای با شاهدی ابطال کننده روبرو می شود که نمی داند با ان چه کند .از این رو به لطایف حیل متوسل می شود که ان شاهد یا عنصر اضافه را نادیده بگیرد یا انرا به گونه ای دیگر تفسیر کند .جنبشهای فکری ذات گرا به عنوان مثال ماتریالیسم یا پوزیتیویسم یا ایده الیسم وقتی به مرحله اثباتی خود می رسیدند دست به دامان توجیه المسائل خود می شدند .ذات گرایی ارزشی برای خیال و فانتزی و ارمان حساب نمی کند .پس اولین بحث ما با ایشان نقد جدی بر این روش شناسی ذات گرایانه است .در اینجا مثلا اصولی مثل بقا و تکامل در نظر گرفته شده که به عقیده ما تلفیقی از ماتریالیسم و پوزیتیویسم با مبنای نوروساینس است .توضیح اینکه با اینکه رشته تخصصی خودم نورولوژی است و به هر حال در عالم حرفه ای و شغلی امور را بدین سان می بینم اما شاید در بطن این مباحث نوعی خود انتقادی هم باشد .در برابر این رویکرد ذات گرا من یک پدیدار شناسم من هم مثل ایشان از انسان شروع می کنم همین بدن corpusادمی با گوشت و خون .انسانی که با ترس اشناست اضطراب را می شناسد خیال پردازی می کند فراموش کار است .کینه جو ست حسود است و تمامت خواه و نیز گشوده به هستی و واقعیت  ‌.موجودی تفسیرگر .ما با هر نوع عقیده و ایده ای در مورد این انسان نخست باید با استفاده از یک سری الفاظ و مفاهیم شروع کنیم .ما در داخل زبانیم .نمی توانیم خودمان را بیرون بکشیم و در مورد زبان یا ذهن ایده پردازی کنیم .هر حرکتی هر کنشی هر سخنی البته تفسیر است .پدیدارشناسی با ذات این وقایع کاری ندارد .پدیدارشناس با این تفاسیر سروکله می زند.شما چه بپذیرید و چه بخواهید یا نخواهید با یک سری پیش فرضها شروع می کنید که از غافلید و من دو نمونه از این غفلتها را ذکر کردم .این البته اشکالی ندارد .فرمودید که این پیش فرضها البته اگاهانه انتخاب شده اند اشکالی ندارد مهم این است که ما اگاهی به انها داشته باشیم که در چه چارچوبی بحث می کنیم .اندیشه انتقادی به همین معناست یعنی اگاهی به غفلتها .اندیشه انتقادی در بطن خود نوعی غفلت شناسی است .اینکه مارکس متوجه شد که این روابط تولیدی است که شکل نیروهای تولیدی را تعیین می کند نوعی غفلت شناسی بود اینکه من کلافه ام و کسی مرا متوجه گرمی هوا می کند نوعی غفلت شناسی است .از این نظر معرفت چیزی نیست جز اگاهی به غفلتها و پرده دری از توهمات بشری .معرفت در نظر من نه کشف حقیقت که کشف توهم و غفلت است .معرفت واقعی حیرت زاست به گونه ای که وقتی من متوجه غفلت و توهم خود می شوم و با خود می گویم عجب ،اگاهی به اینکه معرفت غفلت شناسی و کشف فریب و توهم است کجا و اینکه کسی معرفت را امری اثباتی و کشف حقیقت انهم در یک اصل اصیل کجا؟ تصور می کنم منظور خودم را از مبنای شروع بحث و تفاوت دیدگاه پدیدارشناسی با ذات گرایی رسانده باشم و در این قسمت اطاله کلام نمی کنم .  اما به عنوان پدیدارشناس شروع بحث خودم از انسان را از همین میل عادی اغاز می کنم .من در واقع به دنبال یک پدیدارشناسی میل هستم .و منظور م از میل هم خواست در انسان به تمام صور و وجوهش است .از خوردن و سکس  انتظار و امیدش گرفته تا کار و بارش .شاید هیچ واژه ای به اندازه خواست در بشر سوء تفاهم ایجاد نکرده باشد .من در بیشتر مقالات که منتشر کرده ام و در سایت موجود است تقریبا این رویکرد پدیدارشناسانه و انتقادی را دنبال کرده ام و تلاش کرده ام از ذات گرایی دوری کنم .تصور می کنم پدیدارشناسی خیلی فروتنانه به مشکلات انسان نگاه می کند و از این تمامیت طلبی ذات گرایی به دور است .در فلسفه فردی مثل لویناس و مرلوپونتی و در روان کاوی کسانی مثل فروید و لاکان معلمهای من بوده اند .فرمول من در کسب معرفت کانت +لاکان است و می تواند به تعداد این افراد اضافه شود چون ذات گرا نیستم خیلی تعصب روی اشخاص ندارم اگر مولوی از جدایی شروع می کند تصور می کنم این همان شکاف سوژه است که لاکان مدعی ان است .انسان ذات واحدی ندارد انسان یک پدیدار است پدیداری شکافته شده .از روان کاوی اموختم که این انسان واحدی که به ظاهر در یک بدن واحد جای گرفته وجودی بیمار و پاره پاره است .هستی شرحه شرحه از فراق و جدایی و در جستجوی بازگشت به روزگار وصل خویش .البته هبوط یک اسطوره است اما داستان همین جدایی و شکافتگی است .پس نمی توان بر اساس چند اصل و واژه این وجود شرحه شرحه را توصیف کرد .اگر انسان وجود پاره پاره ای است پس اولی ان است که توصیفش هم پاره پاره و ناتمام باشد .ذات گرایی نه تنها می خواهد حرف اول باشد بلکه می خواهد حرف اخر هم باشد بی جهت نبود بزرگترین انها (هگل)از پایان فلسفه در فلسفه هگل گفت .اگر انسان وجود شرحه شرحه و ناتمامی است پس پدیدارشناسی این انسان هم از اساس پاره پاره و ناقص و ناتمام است .این ناتمامی تحلیل راه را برای امید و ارزو و شاید نجات باز می گذارد .این پدیدارشناسی معرفت به انسان منتظر و گشوده و امیدوار و شاید رستگار است.

وکیلی:

من خود را ذات‌گرا به تعبیر مدرن (essentialist) نمی‌دانم و به این نگرش که خاستگاهی افلاطونی دارد نقدهای فراوان دارم. آنچه گفتم آن بود که اصولا در تمام نظریه‌ها عناصری مفهومی هست که همتای ذات (منظورم همان است که در فلسفه‌ی خودمان جوهر تعبیر می‌شده) محسوب می‌شود. یعنی سرشتی به چیزها و پدیدارها نسبت داده می‌شود که همتای ذات در نگرش افلاطونی است، اما لزوما استبداد معنایی و صلبیت آن را ندارد. ۲) رویکرد نظری من هم نظریه‌ی سیستمهای پیچیده است که از پایه با فروکاست‌گرایی مخالفت دارد و منتقد اثباتگرایی و ماتریالیسم خام است. از این رو تفسیر اسماعیل گرامی از نظریه‌ام نادرست است. ۳) اما آن بخشی که درست است، نخست به حضور مفهوم سرشت و جوهر در دستگاه نظری‌ام مربوط می‌شود که گریزی از آن در هیچ دستگاه نظری نیست. چنان که مثلا نگرش پدیدارگرای مورد نظر اسماعیل گرامی هم جوهری را به داده‌ی حسی اولیه و «خودِ چیزها» (در تعبیر هوسرلی) یا منِ شناسنده‌ی خالق/پرسشگر زیست-‌جهان (در تعبیر هایدگری) منسوب می‌کند که جای بحث و نقد فراوان دارد. ۴) دیگر آن که اسماعیل گرامی به درستی اشاره کرد که خاستگاه دیدگاه من دانش تجربی است و اصولا معتقدم هر نوع فلسفه‌پردازی‌ای که مبانی شناخت تجربی ما را نقض کند و با داده‌های علوم پایه‌مان ناسازگار باشد، نادرست است. بدیهی است که همه چیز را به علم تجربی فرو نمی‌کاهم و مفهوم کلاسیک ماده (که در فیزیک مدرن از اعتبار افتاده) را برای توصیف هستی مناسب نمی‌بینم. اما تصویر عقلانی و منسجم و خودسازگار و تجربی و رسیدگی‌پذیری که در سرمشق علم روز وجود دارد را مبنای محک اعتبار و راستی‌آزمایی مفهومها و نظریه‌پردازی‌های فلسفی می‌دانم.

اردستانی:

. یکی دیگر از نتایج ذات گرایی(توضیح واقعیت توسط چند اصل یا فروکاهش ان به یک اصل) سیستم سازی است .سیستم سازی از نتایج ذات گرایی است.در قسمت قبل گفتم که یکی از نواقص ذات گرایی نادیده گرفتن غیریت است.ندیدن شاهد مزاحم و ابطال کننده .ذات گرایی محصول یک ذهن سیستماتیک است و از لحاظ روانکاوی نتیجه تیپ وسواسی در مقابل پدیدارشناس که تیپ هیستریک می باشد.فرد وسواسی می  خواهد برای همه مشکلات و مسائل نسخه اماده داشته باشد.اگر ذات گرا به دنبال حل همه مشکلات است و انچه ان را بهم می ریزد مسئله جدید است فرد هیستریک به دنبال ناتمامی و گشودگی است .سیستم سازان نمی توانند غیریت را تحمل کنند هیچ چیز نباید خارج از سیستم قرار گیرد .سیستم ساز اگر علم گرا است همه چیز را با علم توضیح می دهد و اگر دیندار است همه چیز را با یک یا دو اصل توضیح می دهد هیچ پدیده ای از شمول خدا در نزد دیندار و علم در نزد علم گرا بیرون نیست.پس غیریت برای ذات گرایی وجود ندارد

.بنابراین سیستم سازی با ذات گرایی درهم تنیده اند .ذات گرایی ساحت غفلت سیستم سازان  است به این منظور که سیستم سازان نااگاهانه ذات گرا هستند .هدف سیستم سازان پیداکردن اسطقس واقعیت ان جوهر نهایی ایده افلاطونی است .فی المثل نیچه را در نظر بگیرید علی رغم نقد رادیکال افلاطون اما همچنان ذات گرا است انجا که همه هستی را به خواست قدرت فرو می کاهد .از انجا که غیریت برای ذات گرایی وجود ندارد سیستم سازان به شدت در مقابل غیریت موضع می گیرند .سیستم سازی با غیریت بیگانه است .به این معنا می گویم که ذات گرایی توتالیتر است .سیستم از انجا که تن به غیریت نمی دهد توتالیتر است.سیستم ها همه یا هیچند .در بحثی که پیرامون هگل با یکی از دوستان داشتیم به این نتیجه رسیدیم که این فلسفه همه یا هیچ است یا می پذیرید یا نمی پذیرید چرا؟چون سیستم تن به غیریت ان عنصر مستقل از سیستم نمی دهد اگر علم حقیقت است همه چیز را توضیح می دهد قرار نیست پدیده ای باشد که با علم نتوان ان را توضیح داد .از انجا که سیستمها تن به غیریت نمی دهند در عمل هم همه یا هیچ هستند و از پیروان هم همین را می خواهند .پسوند ایسم برای سیستمها ساخته شده اند .قانون ایسم همه یا هیچ است یک مارکسیست نه تنها مارکسیسم را حقیقت می داند بلکه انرا همه حقیقت می داند به این معنی که نه تنها حقیقت اینجاست بلکه جای دیگری نیست.به این جهت پیروان سیستمها رفتاری توتالیتر به خود می گیرند.از این جهت است که فرقه ها شدیدترین برخوردها را با پیروان شکاک خودش دارد تا افراد بیرون حلقه .از این جهت است که نفرت از خاتمی یا موسوی خیلی شدیدتر از مثلا پسر شاه است .در سیستمها هرکه به چرخهای سیستم نزدیک تر باشد اسیب بیشتری می بیند .توتالیتاریسم فرقه ها ناشی از سیستم و سیستم نتیجه ذات گرایی است .ذات گرایی محصول وسواس است.

به عنوان پدیدارشناس و از زاویه روانکاوی توجه من از سیستم به پس پشت ان می رود .برای من ادعای علم یا دین خیلی اهمیت ندارد من به دنبال نیروشناسی هستم .در پس این علم گرایی که دم از مفاهیم روشن اثبات پذیر و قابل ابطال  می زند چه اراده ای قرار گرفته ؟همینکه مجبوریم از شفافیت اثبات پذیری نقدپذیری گزاره های علمی سخن می گوییم دقیقا از چه سخن می گوییم.؟کارناپ کتابی دارد تحت عنوان پیدایش فلسفه علمی .کل کتاب از قضایایی فلسفی و پیشینی تشکیل شده که البته علمی نیست اما در مورد علم است .اینکه من از فواید علم از خصلتهای علم بگویم اینها جز علم نیستند .پس هر نوع علم گرایی هم مجبور است از یک سری اصول پیشینی استفاده کند .خود کانت به این مسئله توجه کرده انجا که می گوید لازم است قضایای یقینی داشته باشیم که پشتیبان علم باشد .علم خودش نمی تواند از خودش دفاع کند لازم است فیلسوفانی باشند که از ان دفاع کنند .پس  پشت هر نوع علم گرایی با تمام ادعای روشنی و اثبات پذیری نیاز به اراده ای برای دفاع دارد .من به دنبال پدیدارشناسی این اراده معطوف به علم هستم .

اخلاق ذات گرا اخلاق طبیعی است .اخلاق  هست نه اخلاق باید.ذات گرایی به دنبال استنتاج اخلاق از طبیعت است .به قول معروف استنتاج باید از است.باز اینجا ما با شخصیت وسواسی روبروییم کسی که به دنبال یک نسخه کامل و همیشگی از اخلاق است .اگر برای ذات گرایی در هستی غیریتی نیست در اخلاق هم ارمان و امر نو وجود ندارد .از انجا که ذات گرایی ماهیت انسان را واحد می داند پس شکاف و گسلی نیز در انسان وجود ندارد.این گسل هستی شناختی ساحتی می شود برای خیال و امر نو  گشودگی برای غیریت .از انجا که ماهیت و ذات انسان از نظر ذات گرایی واحد است رابطه ای با خیال و ارمان ندارد .از نظر من خیال ان ساحت شکاف و گسل وجود ادمی است گسلی بین من و غیریت من .ادمی ان ماشین اگاه خودمختار دکارتی نیست .نه اینکه من با تصمیم اگاهانه اشنا نباشم اما این من یک تصویر تفسیری از کشمکشهای ذهن است .اینجا هم دوباره به وسواسی می رسیم .وسواسی می خواهد همه چیز شفاف و اگاهانه و از سر اختیار باشد .اما انسان فقط وسواس نیست که .اگر من  از سوژه شکافته شده و نرسیده می گویم در مقابل سوژه دکارتی من اگاه خودمختار انرا مطرح می کنم .از نیچه به بعد نقدهای متنوعی بر این من دکارتی رفته است و من قصد تکرار انها را ندارم .ایا از دل این سوژه ناتمام و متخیل  ،اخلاقی بیرون می اید ؟نوعی اخلاق زیبایی شناسانه . در حال حاضر این روزها این موضوع فکر مرا به خود مشغول کرده .ایا از دل این انسان  ،اخلاقی  ،مسئولیت اخلاقی بیرون می اید؟

وکیلی:

درباره‌ی تعریفهای اسماعیل عزیز از کلیدواژگانش چند اختلاف نظر ریشه‌ای داریم که فشرده‌اش چنین است، از دید من: ۱) ذات‌گرایی (essentialism) با فروکاست‌گرایی (Reductionism) متفاوت است. اولی به معنای فرض سرشتی، ذاتی، جوهری و ویژگی‌ای تغییرناپذیر و جدا ناشدنی از چیزها و پدیدارهاست، و دومی تحویل کردن چیزی به چیزی دیگر و فرض پدیداری به مثابه نمودی از پدیداری زیربنایی‌تر است. ذات‌گرایی اغلب به فروکاست‌گرایی منتهی می‌شود (مثل نظریه‌ی اتمی کلاسیک که ذات هر چیز مادی را اتم می‌داند)، و گاه نمی‌شود (مثل نظریه‌ی گشتالت که ذات روان انسانی را «ذاتِ امرِ کلی بر آمده از کل اجزاء» می‌داند). ۲) احتمالا منظور از «سیستم‌سازی» اندیشه‌ی سیستماتیک است، که یعنی برساختن یک دستگاه نظری مبتنی بر مفاهیم متصل به هم و روابط خودسازگار. در این معنا همه‌ی دستگاه‌های نظری چیزی همتای ذات و جوهر را در خود نهفته دارند. خواه مثل نگرش سیستمهای پیچیده آن را (که خودِ مفهوم سیستم و پیچیدگی است) فاش و عیان صورتبندی کنند و در معرض نقد بگذارند، و خواه (مثل مفهوم طبقه در مارکسیسم یا مفهوم «خودِ چیزها» در پدیدارشناسی) آن را در پساپشت دستگاه پنهان کنند. طبیعی است که برخی از این دستگاههای فکری فروکاست‌گرا هستند و برخی نیستند. اما نگرش سیستمی که مورد نظر من است، یکی از دستگاه‌های نظری سیستماتیک است که مانند بقیه گرانیگاه‌های معنایی‌ای ذات‌واره (اما شفاف و فاش و نقدپذیر) دارد، و فروکاست‌گرا هم نیست. یعنی دست کم درباره‌ی دستگاه نظری سیستمهای پیچیده سه مفهوم یاد شده با هم خلط شده‌اند. ۳) تا جایی که من دیده‌ام دیدگاه سیستمی گشوده‌ترین نگرش نسبت به تمایز، تفاوت و امر نابهنگام است. اصولا کارکرد همه‌ی دستگاه‌های نظری آن است که شواهد ناسازگار و داده‌های آغشته به تفاوت و غیریت را شناسایی، فهم و جذب کنند و سیر تکامل همه‌ی دستگاه‌های فکری چنین است. از این رو هیچ دستگاه نظری‌ای (حتا صلب‌ترین عقاید مذهبی) را نداریم که گشودگی‌ای از این دست نداشته باشند. نکته در آنجاست که فراخنای این گشودگی تا چه اندازه باشد و دایره‌ی امر نابهنگامی که نظریه در می‌یابد چقدر گسترده و تیزبینانه باشد. آن نگرشی که از غیریت و تفاوت برآشفته می‌شود اصولا دستگاهی شناختی نیست و دستگاهی ایدئولوژيک است که کارکردی سیاسی و اجتماعی دارد و این واکنش به غیریت هم علمی و اپیستمیک نیست و واکنش عاطفی-هیجانی کسی است که از به خطر افتادن امنیت و نظم زیست‌جهان‌اش دچار اضطراب شده است. دست کم نگرش سیستمی که یک دستگاه شناختی سیستماتیک هم هست، به طور خاص با شکار غیریت و تشخیص امر ناهمساز است که تکامل می‌یابد و دلیل کامیابی‌اش هم نسبت به نظریه‌های رقیب چنین بوده است. ۴) من اصولا با تعمیم غیرشفاف یک کلیدواژه از سطحی از پیچیدگی یا میدانی از معنا به سطح و میدانی دیگر مخالف هستم. کلیدواژه‌هایی مانند هیستریک و وسواسی و مشابه اینها به سطح روانشناختی تعلق دارند و حالات پردازش عصبی در نظامهای شخصیتی را توصیف می‌کنند، تعمیم این کلمات به سطح فلسفه‌ی علم به نظرم نابه‌جاست، مگر آن که نظریه‌ای وجود داشته باشد و به دقت نشان دهد که در سطح شناخت‌شناسی که موضوع بحث ماست این کلمات چه معنایی دارند. تعمیم‌های مشابهی که از هر سطحی به هر سطح دیگری انجام می‌شود (جامعه‌ی کلنگی، عرفان کوانتومی، خوی سادیک فاشیسم، آزمندیِ کاپیتالیسم و...) هم به نظرم از سویی نادرست است و از سوی دیگر گمراه کننده. به کار گرفتن کلیدواژه‌ی یک سطح از توصیف در سطحی دیگر تدبیری شاعرانه است که استعاره درست می‌کند و تنها در این حد اعتبار دارد.

باز در امتداد سخن پیشین تعمیمهایی که رخ داده به نظرم محل اشکال است. مثلا توتالیتاریسم که مفهومی در جامعه‌شناسی سیاسی است اگر بخواهد به لایه‌ی توصیف نظریه‌ها تعمیم پیدا کند باید حتما بازتعریف شود و معنای این سخن روشن شود، وگرنه استعاره‌ایست که حس و حال و ناخرسندی گوینده درباره‌ی چیزی که نمی‌پسندد را ابراز می‌کند. همچنین است درباره‌ی اتصال میان وسواس و ذات‌گرایی و توتالیتاریسم فرقه‌ها. از سوی دیگر ذات‌گرایی‌ خاص سیستم‌سازان (یعنی علاقمندان به نگرش سیستمی) نیست، که ویژگی عام همه‌ی سیستمهای شناسایی منظم و سازمان یافته است. تنگ‌نظری و فرقه‌گرایی در میان نظریه‌پردازان البته بی‌شک هست و عوارضی هم که اسماعیل گرامی توصیف می‌کند (مثل این تلقی که حقیقت به یک نظریه محصور است) بی‌شک وجود دارد و باید هم نقد و ریشه‌کن شود. اما این خطایی شناختی و اختلالی (معمولا فراشناختی و اجتماعی-سیاسی) در سیر تکامل نظریه‌هاست و به عنصری اپیستمیک و ساختاری مانند حضور یا غیاب ذات مربوط نمی‌شود. ناگفته نماند که گفتمان اسماعیل گرامی نیز بر دوش چند مفهوم ذاتی پایه (قدرت، گشودگی، پدیدار) استوار شده و همین نقدها را درباره‌ی خود همین گفتمان هم می‌توان بسط داد.کاملا موافقم که باید به مدارهای نیروی سوار شده بر جریان تولید شناخت توجه کرد و با تحلیل آن مفهوم‌سازی‌ها را واسازی کرد. با این همه این تصور که به شکلی فارغ از قدرت می‌توان شناخت تولید کرد و حالتی ناب و خالص از شناسایی هست که دامنش به میل و خواست و قدرت آلوده نباشد، به نظرم نادرست است. از نیچه به بعد می‌دانیم (و برخی‌مان از داروین به بعد) که همه‌ی نظامهای شناختی با میل به بقا و خواست لذت و اراده به قدرت و جستجوی معنا درهم تنیده‌اند.با بخشی از این سخنان کاملا موافقم. این که انسان ماشینی یکسره خودآگاه نیست و این که خیال ارزش و اهمیتی فراوان در شناسایی و شکل‌دهی به پیکربندی انسانی دارد. اما سه پرسش هست که با این مقدمات باید پاسخ داده شود و فکر کنم پاسخ من با اسماعیل گرامی متفاوت باشد. ۱) آیا انسان در کل و هر من به طور خاص، در چشم‌اندازی هستی‌شناسانه امری یکپارچه، یکه و بی‌گسست است؟ و اگر هست آیا این یک نظام اخلاقی یکپارچه و جامع و شامل را پشتیبانی می‌کند؟ ۲) آیا منِ انسانی (که همواره از جمله در دیدگاهی که خواندیم) بسته به سرشتی که دارد (ماهیت، ذات، جوهر، یا هر رکن بنیادینی که در نظریه نهفته شده) میدانهایی خاص از دستگاه اخلاقی را مجاز و فضاهایی را نامجاز خواهد ساخت؟ یعنی آیا طبیعت بشری به طبیعی شدن نظام اخلاق منتهی می‌شود؟ ۳) اگر انسان سرشتی طبیعی دارد که به اخلاقی طبیعی‌شده راهنمایی‌مان می‌کند، درجه‌ی گشودگی و امکان پویایی این اخلاق تا چه پایه است؟ پاسخهای کوتاه من به این موارد چنین است: ۱) انسان در مقام جانوری تکامل یافته بر زمین (و نه فراتر از همین حدِ رسیدگی‌پذیر و تجربی و عینی) سرشتی و پیکربندی‌ای طبیعی دارد (که نباید استعلایی و متافیزیکی قلمداد شود و با ذات افلاطونی خلط شود)، و هستنده‌ای یکپارچه و یکه است، چنان که همه‌ی هستندگان دیگر هستند. گسستها و گسل‌ها همگی در جریان روند شناسایی ما ظهور می‌کنند و به دستگاه‌های ادراکی و نظامهای شناختی مربوط می‌شوند، نه هستیِ بیرونی. ۲) سرشت انسانی شکلهایی خاص از اخلاق انسانی را طبیعی و مجاز می‌دارد و برخی دیگر را غیرطبیعی و مطرود می‌شمارد. یعنی سرشت طبیعی انسانی سنجه‌ای به دست می‌دهد که بر مبنای آن می‌توان دستگاه‌های اخلاقی را ارزیابی و نقد کرد. بدیهی است که این به معنای توصیف کردارها و فهم امر اخلاقی است، نه توجیه وضعیت موجود و اخلاقی شمردنِ هرآنچه تحقق یافته. ۳) در دستگاه سیستمی مورد نظرم بیشترین حد گشودگی و پیگیری غیریت‌ها به رسمیت شمرده می‌شود. با این گوشزد که تشخیص غیریت باید روش‌مند باشد و گشودگی به تغییر باید منطقی داشته باشد. یعنی باید خشت به خشتِ هر ساختمان نظری را نقد کرد و خرده‌گیرانه مورد ارزیابی قرار داد، و تک تک کلیدواژه‌ها و مفاهیم را وارسی کرد و شفاف ساخت و همه‌ی دعوی‌های رسیدگی‌پذیر را آزمود، و دعوی‌های مبهم و غیرشفاف و رسیدگی‌ناپذیر را طرد کرد. چون اینها از خطاهایی شناختی یا کاستی‌هایی در منطق نظریه‌پردازی برمی‌خیزند و نباید با امر نابهنگام و رخداد شگفت راستین یکی‌شان دانست.

اردستانی:

ذات گرایی(تحلیل روان کاوی) :وقتی از ذات گرایی سخن می گوییم دقیقا از چه چیزی سخن می گوییم؟ مراد من شامل هر دو وجه مطرح شده توسط اقای دکتر وکیلی می شود .یعنی هم منظورم برگرداندن همه واقعیت به یک اصل بنیادی و نیز فروکاهش ان به یک جوهر بنیادی یک ایده (خدا)یا ماده .مثلا شما نگاه کنید به احکام ذات گرایانه:همه چیز باید با محک علمی روشن اثبات پذیر بیان شود .این یک حکم ذات گرایانه است .چون ادعایی تمامیت طلبانه دارد .اما گوینده توجه ندارد که خود همین گزاره علمی نیست .این گزاره غیریت ذات گرایی حکم بالاست .یعنی درست بودن محتوی حکم(همه چیز با محک علم شفاف و روشن باشد)صورت حکم را نابود می کند .به عبارتی اگر شنونده محتوی حکم را بپذیرد صورت حکم برایش غیرقابل قبول می شود .چون خود گزاره یک گزاره علمی نیست و از شمول علم خارج است .یا ماتریالیستی که می گوید همه چیز ماده است ،اگر همه چیز ماده است پس تکلیف خود این گزاره(همه چیز ماده است)چیست؟این گزاره که ماده نیست .یا در تحلیل نوروساینس اندیشه و رفتار تحلیل گر همه اینها را به تغییرات بیوشیمی و بیوفیزیک مغز نسبت می دهد اما تکلیف گفتار خودش را مشخص نمی کند که ایا همین گزاره ها هم در همان چارچوب است یا خارج ان .  این مثالها چند موضوع را برای ما روشن می کند .اول اینکه تمامیت طلبی در خود زبان وجود دارد .به قول لاکلائو فقط استالینیسم نیست که یک پدیده زبانی است بلکه خود زبان یک استالینیست است .خشونت ذات گرایی در خود زبان است .و زبان اگر بخواهد زبان باشد و اگر قرار بر سخن گفتن باشد چاره ای از ذات گرایی نیست .  دوم؛اشکارگی غیریت در زبان .اگر زبان ناتوان از پشت سر گذاری ذات گرایی نیست به این معنا که در هر حکم کلی یک پارادکس وجود دارد پس خود زبان پدیداری پارادکسیکال است .همه ما با پارادکس دروغ گو اشنا هستیم .بنابراین هر نوع ادعای کلیت و سیستم در ذات خود حامل غیریت خودش است .اگر تحلیل فوق را قبول کنیم پس جایگاه زبان در شکاف و گسست است .گسست بین انچه می خواهد و انچه می گوید . روانکاوی عموما این نظریه را که زبان ساختی شبیه ناخوداگاه دارد و یا برعکس در دوره هایی مطرح کرده است .اینکه در زبان ما شاهد اضافه ای بر ذهن هستیم اینکه زبان جایگاه اشکارگی غیریتی است که در ذهن نیست ما را به فراتر از دکارت می برد و به نوعی فراتر از ((من خوداگاه مختار))دستگاه قلبم .اینکه زبان جایگاه غیریتی است فراتر از ذهن اگاه نشان می دهد که انسان به واسطه گسست زبانی فراتر از من خوداگاه مختار است.این گسست زبان-هستی شناختی ما را فراتر از مرزهای من _اگاهی_اختیار می برد .گسست زبان شناختی هم هویت ثابت سوژه هم اگاهی روشن و شفافش و هم اختیارش را زیر سوال می برد .اما از انجا که اگاهی خصلت توتالیتر و کلیت طلب دارد همواره در تلاش است با رفوکاری این شکاف را بپوشاند .ناگهان طعنه ای از زبانمان در می رود و کلی تلاش می کنیم که انرا رفو کنیم . روانکاوی این را به حساب  دفاع ایگو می گذارد .ایگو می خواهد خودش را از گزند غیریت رها کند .غیریت یک امر تروماتیک است یک واقعه است یک امر ناهنجار امر غیر مترقبه و نابهنگام .این تروما منشاء اضطراب برای انسان می شود بنابراین ایگو به دنبال نقاب سازی تارتنیدن اطراف خودش است تا از اضطراب غیریت در امان باشد .ذات گرایی همین نقش را برای ایگو بازی می کند .ذات گرایی همان بستر ارامبخش است که انسان به واسطه پندار اساس و بنیاد درست سر بر بالینش بگذارد و از خودش در مقابل امر بیگانه مراقبت کند .به اصطلاح شما بقایش را تضمین کند .اری ذات گرایی عنصر اساسی برای بقا است .ذات گرایی تقدیر زندگی است .پس تعجبی ندارد که ذات گرایی وجود گسست و شکاف در سوژه را منکر می شود .از نظر ما این گسستها برای سوژه برسازنده است و باعث والایش سوژه از هستها می شود .شکاف هست_باید هم در انسان به همین سان است .شما تصور نکنید که این گسست در انسان تحمیلی و معرفت شناختی است اتفاقا این گسست گسستی وجودشناختی است .این طور نیست که هستها نماینده واقعیت وجودی انسان و بایدها امری عارضی و جبر بیرونی صاحبان قدرت باشد .شکاف هست_باید شکافی است مخصوص موجود خیال پرداز .اما این نیروی خیال از کجا نشات گرفته؟از نظر ما خیال محصول شکاف وجودشناختی در انسان است .به زبان نوروساینس محصول فرونتالیزه شدن انسان ‌.و منظورم از این اصطلاح همان سرکوب اگاهی است که نسبت به ان شور و عشق درونی دارد .این سرکوب که مکانیسمی روانی است و ان را باید از انواع سرکوب سیاسی و حقوقی و فرهنگی جدا کرد محصول زبان و اگاهی بشری است .محصول همان روند تکاملی است که شما می گویید .انچه شما تکامل می گویید از نظر من سرکوب بوده است .سرکوب ان نیروی عشق درونی .سرکوبی که باعث جدایی غیریت از من می شود .و این حدیث جدایی و فراق خودش داستانی است مفصل .از کجا من به این غیریت لانه کرده در ایگو پی بردم؟از اشنایی با خیال ،اگر من انچه هستم بودم پس خیال معنایی برایم نداشت .از امید و انتظار  و ارمان خالی بودم استعلا برایم بی معنی بود .اینکه من موجودی متخیل امیدوار یا منتظر هستم و ممکن است ارمانی برای خودم داشته باشم حاکی از ان است من ان چیزی نیستم که هستم می خواهم چیز دیگری بشوم .از این رویکرد اخلاق نه یافتن قواعد رفتاری از پیش مشخص شده که خیال خدا شدن است .خدا ارمان خیال انسان است و ادیان هم پدیدارشناسی خیال پیامبران بوده است .بهشت اوج خیال لذت طلبی و جهنم اوج خیال کینه جویی است .پس شکاف هست_باید شکافی است مخصوص انسان که از وجود خودش سرچشمه می گیرد .وجودی که غیریت در ان لانه کرده و منحصرا من خوداگاه مختار نیست .اتفاقا اگر ازادی و اختیار معنایی داشته باشند در همین گسستها  هستی پیدا می کنند .ازادی هدیه ای نیست که به انسان اعطا شود .ازادی محصول خیال پردازی و ارمان خواهی است.ازادی وقتی معنا پیدا می کند که گسست است_باید همواره زنده و فعال بماند .برای سوژه اگاه خودمختار ازادی معنایی ندارد.اگر همه چیز برای شما اگاهانه و روشن باشد و شما همان که می خواهید به ان برسید که ازادی معنایی ندارد .ازادی وقتی معنایی دارد که همواره شکافی بین انچه هستید و انچه می خواهید وجود داشته باشد .از این مقدمه می خواهم نتیجه بگیرم که ازادی جایگاهlucusانسان  است.ازادی نام دیگر گسست است_باید است .و تمام مکاتب اخلاقی که در پی نتیجه گیری بایدها از استها هستند امکانی برای ازادی بشر قائل نیستند و سخن پایانی برای امشب نکته ای هم در مورد ایمان :از زاویه این نوع نگاه به اخلاق ایمان معنای جدیدی پیدا می کند .ایمان دیگر باورمندی به چند دگم (گزاره)نیست که تصور می کنم ذات گرایی به دنبال چنین ایمانی است .ایمان حضور لحظه است .جایبکه زمان و مکان یکی می شوند .چه دور؛؟ ایمان زیستن در همین شکاف انچه هستیم انچه فیزیولوژی ماست با انچه خیالمان به پرواز در می اورد .اری خیال هر انسانی در چارچوبهای فیزیولوژی ادراک مغزش است.اما از طرفی خیال خروج از مرزهای فیزیولوژی هم هست غلبه بر ان و رسیدن به فیزیولوژی فراتر از قبل و ایا انسان غیر از همین حرکت استعلایی است؟

 شالوده شکنی مفهوم بقا:  بقا واژه ای است که در دیدگاه تکامل گرایی نقش اچار فرانسه را دارد .همه جا کاربرد دارد .به عنوان یک اپریوری توجیه کننده لذت و خشونت موجودات است .و وقتی تکامل گرایان را با پیشینی بودن ان مواجه می کنی مدعی اند که نخیر این مفهومی است پسینی که از نتایج مشاهدات تجربی برگرفته شده و به عبارتی توسط این مشاهدات تایید شده است .اما خود این مفهوم فقط سابقه ای سه قرنه بیشتر ندارد .و داروین این مفهوم را از اقتصاد مخصوصا مالتوس گرفت .همین جا هم گریزی بزنم به نقد دکتر وکیلی نسبت به استفاده از مفاهیم دیگر علوم در حوزه های دیگر .به عقیده من این کار نه تنها مذموم نیست که بسیار راه گشا ست ‌داروین بسیاری  از کلیدی ترین مفاهیم علم تکاملی خود را از علم اقتصاد و فیزیک زمانه خودش گرفت .بسیاری از مفاهیم روان کاوی کلاسیک (نیرو ،دشارژ ،)از فیزیک زمان خودش استفاده شده .بنابراین انتقال بین رشته ای مفاهیم امری مفید و کاربردی و شناخته شده بوده .و تصور می کنم برای روشن شدن ذهن موثر است .بسیاری از مفاهیم بعد کاربرد ثانویه اصولا با معنای جدید شناخته شدند مثلا مفهوم هیستری که واژه ای زیست شناسی بود وارد روان شناسی شده و امروزه عموم مردم تصور روان شناسانه از ان دارند .دومین مسئله تاریخ مفهوم بقا است ..این مفهوم در زمانه ای رواج پیدا کرد که فایده گرایی و لذت طلبی و اصولا خواست زنده بودن تبدیل به مسئله اول بشر شد .کما اینکه در هیچ دوره ای از تاریخ سراغ نداریم که اینقدر زنده ماندن برای انسان مسئله شده باشد .بعد از تغییرات فکری ناشی از اصلاحات و رنسانس و عدم بهبود شرایط عینی ،مشکلاتی مثل کمبود منابع و قحطی و ناامنی و جنگ داخلی و نیز بیماریهای اپیدمیک این مفهوم قدر دید و بر صدر نشست .زایش و اوج گیری مفهوم بقا در زمینه ای از رفاه طلبی و سودگرایی مرکانتالیسم انگلیسی بسط یافت .مفهوم بقا که یکی از چهارستون بنای قلبم است و به نظر اینجا جز بنیادهای سیستم قلبم می باشد در چنین زمینه و زمانه ای نضج گرفت .در دستگاه قلبم همه عناصر دیگر (لذت،قدرت،معنا)تابعی از بقا هستند .سیستم لذت به گونه ای طراحی شده که بیشترین بقا را برای ما ایجاد کند .خود لذت اگر بفهمد که کاربرد بیش از حدش بقا را با خطر مواجه می کند دست از خودش برمی دارد .البته اینجا این کار را ((من))به نمایندگی از لذت می کند .و لذت را پس می زند (تعویق لذت).این عمل برای رسیدن به لذت بالاتر است (وکیلی: نظریه قدرت) بنابراین تعویق لذت هم در خدمت بقا است .در نزد ایشان میل به بقا قلاب شده است و ان را هر جا بخواهد می کشد .خواست و نیروی حیاتی (لیبیدو) در خدمت بقا است .همه غرایز ،غرایز بقا هستند ،خشونت ،سکس،والایش و حتی مرگ اندیشی نیز در خدمت بقا است .سوال اینجاست این وسواس برای زنده ماندن از کجا امده ؟در پس این خواست زندگی ایا ترس از مرگ نخوابیده؟ و اگر ترس از مرگ بنیادی تر از میل به زندگی است ایا ما اینجا با عنصر بنیادی تری در انسان روبرو نیستیم ؟بی توجهی سیستم (قلبم)به دو عنصر مرگ و خیال برایم سوال برانگیز شد.ایا ما چیزی را فراموش نکرده ایم ،؟ایا این خواست بقا یک نیروی واکنشی نیست؟واکنشی در مقابل ترس از مرگ و یا فراموشی ان

دوستانی که در دهه شصت به سنین اگاهی و توجه به اطراف شده بودند می دیدند شور کسانی که برای دفاع از وطن و شاید هم مرگ سراز پا نمی شناختند .امروز شاید برای بعضی خنده دار برسد اما واقعا عده ای برای مرگ و شهادت می رفتند .هرچند عده ای امروز تلاش می کنند ان دوران را تکرار کنند که بیشتر کمیک است تا حماسه یا تراژدی .اما من با چشمان خودم مرگ طلبی را دیدم و نیز لذتی که در این مرگ طلبی بود .گویی میلی بنیادی تر در انسان بود که نه به بقا بلکه به فنا قلاب شده بود .اگر ازدواجی بود در خدمت این مرگ طلبی اگر مالکیتی بود در خدمت این میل به شهادت بود .من قبول دارم که این نوع جلوه میل خیلی کوتاه مدت و موقتی است اما ما و شما بهتر از من به عنوان زیست شناس با رفتارهای معطوف به فنا به خوبی اشنا هستید ؟تصور می کنم ماجرای میل خیلی بنیادی تر از ان است که در چارچوبهای بقا و ((من)) توجیه شود .اینجا سخن از حضور غیریتی است که وجود ادمی را فراتر از مرزهای من اگاه دکارتی و بقای داروینی می برد ‌.غیریتی که با میخ کوب شدن در میل ادمی سودای مرگ خواهی و بی من شدن را علم می کند .اگر مرزهای من اگاه در چارچوبهای معطوف به بقا محدود شده باشد ،زیادتی در خواست و میل هست که تن به این حدود نمی دهد .نوعی خواست رهایی خیال پرواز از مرزهای من و اگاهی .این ولوله غیریت و تحریک مدام میل برای اینکه بشود انچه نیست .از این زاویه برای میل انچه بنیادی تر است نه بقا در چارچوب من اگاه که درهم شکستن این مرزها به قیمت شاید فنای بقایش.ما برانیم این ترس از مرگ که نوعی حضور غیریت در وجود ادمی است او را مجبور به سیستم سازیهای مکرر در مکرر می کند تا شاید مجبور نباشد ان را تحمل کند .سیستم سازیهایی که هم دل کانت را به دست بیاورد هم نیچه ،هم هابرماس و هم دلوز .ما به طور جد معتقدیم این بقا محوری وارونه ای از ترس از مرگ است .اما نکته ای هم در مورد معنا؟ایا معنا لازمه بقا است ؟به نظر در سیستم قلبم معنایی تعریف شده بله ادمیان از انجا که موجوداتی اگاه هستند معانی برای خود خلق می کنند .اما چه نیازی به این معانی؟به تصور ما این معانی خودساخته نیز در چارچوبهای بقامحوری تعریف می شود .ما معانی را خلق می کنیم تا بقای درازمدتمان را تضمین کنیم .این معانی البته درونی هستند البته فارغ از اینکه در چارچوبهای ذهنی و زبانی و فرهنگی ساخته می شوند .((من))کارخانه معناسازی است .معنا نقش ایزوگام ساختمان در سیستم قلبم بازی می کند .جلوی هر نشتی از خارج گرفته شود .انسان موجود معناساز است بله این سخن به نوعی توتالیتریسم معنا سازی را از دست روحانیت خارج می کند ‌.چه معنایی دارد فقط انها مدعی معناداری باشند این را قبول دارم .اما من با هر دوگروه مخالفم .نه معنا به طور کامل انسان ساخته و تاریخی است و نه در اختیار گروه خاصی.اینجا هم نقش غیریت در معانی را نادیده گرفته اید .غیریتی که نه نزد بقامحوران است و نزد مدعیان دروغین دین .از انجا که نقش خیال را نادیده گرفته اید ،معنایتان در چارچوبهای من اگاه محدود مانده است .معانی به نوعی می توان گفت محصول مشترک این من و غیریتش است .بزرگترین اینها از نظر من اسطوره ها دین و نیز هنر است .و تعجبم از این است که علی رغم علاقه تان به اسطوره چرا انرا وارد قلبم نکرده اید .دین ،اسطوره،و هنر سه جلوه بارز مشترک من با غیریت لانه کرده در میل هستند.

دکتر علومی:

آیا می توان اضطراب مرگ را ناشی از میل به بقا دانست؟ اگر اضطراب مرگ، یکی از دغدغه های اگزیستانسیال انسان باشد، میل به جاودانگی با تمام نمودهای آن می تواند معنی یابد. یالوم معتقد است، میل به قدرت، اعتیاد به کار، وسواس جنسی و ... همه ریشه در اضطراب مرگ دارد. یالوم از فروید به این دلیل که نقش این اضطراب را در روانکاوی خود نادیده گرفته (و او معتقد است این نادیده انگاری عامدانه بوده است) به شدت انتقاد می کند.

اردستانی:

اضطراب در متن و بطن برنامه روان کاوی قرار دارد.به عقیده من برداشت یالوم و روان کاوان وجودی از روانکاوی سطحی است ‌.از دید روانکاوی (فروید لاکان)انچه باعث اضطراب سوژه می شود جدایی است.روانکاوی این را جدایی از ابژه میل اولیه یا مادر می نامد .جاییکه به قول لاکان سوژه مرحله ایینه ای را پشت سر می گذارد و وارد ساحت نمادین که ساحت اگاهی و زبان و سرکوب می شود.کودک مجبور است از مادر جدا شود و تن به نام پدر که همان قوانین اجتماع و فرهنگ است بدهد .در اسطوره هبوط هم ما شاهد همین فرایند هستیم .هبوط به زبان روانکاوی همین تنش و اضطراب جدایی است .جدایی و خروج از مرحله ای که میل کاملا ازاد است .پس سوژه خودش را در این جدایی و فراق پیدا می کند .ادبیات عرفانی ما که اینهمه از درد فراق می گوید در واقع این گسست و جدایی را بازنمایی می کند .و ارزوی وصال چیزی نیست مگر فائق امدن بر این شکاف و گسست وجودی سوژه .سوژه در اگاهیش این اضطراب را تجربه می کند .یعنی سوژه همیشه پس نگر ودر اگاهیش متوجه ان است .همه کوششهای ((من))از اینجا به بعد رفوکاری و زخم بندی این شکاف و زخم جدایی است.از نظر روانکاوی نوروز نتیجه ناتوانی سوژه در ترمیم این زخم جدایی است .اما این کار را با دو روش انجام می دهد یکی همین سیستم سازیهای عقلانی توسط ایگو و دیگری به واسطه خیال و فانتزی که منجر به تولید سوپرایگو و من ارمانی می شود .اما کوششهای سوژه در دو جهت همواره با شکست روبرو می شود .نفوذ این غیریت یا به زبان لاکان ساحت واقع منجر به بازسازیهای مکرر سوژه در نمادپردازیهایش می شود .مرگ جلوه ای از همین ساحت واقع یا غیریت است.پس مرگ امری نیست که در نمادپردازیهای ما رفوکاری شود .اتفاقا بشر سعی زیادی در خلق مراسم مرگ دارد به این منظور که مرگ را هم وارد سیستم من کند و ان را تبدیل به یک واقعه معمولی کند .اما به نظر کسانی مثل لویناس و لاکان مرگ قابل نمادپردازی نیست .مرگ غیریت مطلقی است که از بیرون به سوژه وارد می شود و در واقع ناممکنی امکانات سوژه است .مرگ قطع امکان ((من))است .مرگ پایان ((من اگاه ))است.فقط اندیشه دکارتی است که مرگ را پایان می داند چون سوژه برایش فقط من اگاه است اما از زاویه روانکاوی مرگ غیریت خود سوژه است

‌علیرضا مسکنی:

.

دکتر عزیز...
چه چیزی برداشت یالوم و نظایر او را سطحی و فروید و لاکان را عمقی میکند...؟
مگر نه این است که هر چیزی در دنیا به سمت تکامل پیش میرود...
چه،شاید این تکامل زوال چیزی و تولد چیزی دیگر باشد...
اما اصل ،به سمت کامل شدن است...
آیا مجازیم در حیطه علوم انسانی از کلماتی که بار ارزشی بر موضوعی میگذارند استفاده کنیم...؟
لطفا توضیح بفرمایید...

اردستانی:

سلام با تشکر از جنابعالی ؛اونچه مد نظر من بود نادیده گرفتن گسست وجودی در انسان توسط روان شناسانی مثل یونگ و روان کاوی وجودی بوده است .اما در مورد موضوع تکامل به نظرم این طور نیست .ایده تکامل هم همانند بقا عمر چندانی در اندیشه بشری ندارد .بعضی از اندیشمندان روند حرکت بشر را به سوی تباهی نه تکامل می دانند .هر چند من موافق انها نیستم اما باید به خاطر داشته باشیم که تکامل هم همچون تباهی امری پیشینی است که ما بر روند حرکت بشر تحمیل و قالب می کنیم .

با تشکر از شما...
اما به واقع وجود گرایان گسست وجودی را نادیده میگیرند یا سعی در هماهنگی آن دارند...؟
و دیگر اینکه چند مورد که امر پیشین در آن دخیل نیستند مثال میزنید لطفا...

 

تفاوت همین جاست .روانکاوی معتقد است که تمام تلاش برای رفوکاری این گسست با شکست مواجه می شود .مثلا نقد اساسی به روانشناسی موسوم به ایگو این است که تلاش می کند با رفوکاری این گسست سوژه هایی سازگار با محیط و اجتماع بسازد .از نظر روانشناسان ایگو  برای رهایی از اضطراب باید حداکثر سازگاری با محیط ایجاد شود تا بقا (سلامت روان)تضمین شود .قرینه ان در زیست شناسی تکاملی که بقا معادل حداکثر سازگاری با محیط است ‌.و هر چه موجودی با محیطش سازگارتر باشد شانس زنده ماندنش بیشتر است .اینکه ما می گوییم قاعده تکامل اصلی پیشینی است که بر رفتار موجودات حاکم است نوعی نقد اندیشه است و گرنه در ساحت زبان و فکر راهی برای خلاصی کامل از پیش فرضهای پیشینی نیست.اما اندیشه نقدی تلاش می کند انها را کشف کند .اینکه گفتم هدف اندیشه انتقادی نه کشف حقیقت بلکه شناخت توهم است اینجاست .روانکاوی کلاسیک(فروید متقدم)فکر می کرد با روند تداعی ازاد مشکل هیستری حل می شود اما فروید در اواخر عمرش به نتایج متضادی رسید و اینکه تداعی ازاد(گفتار درمانی)مشکل بیمار را حل نمی کند .لاکان معتقد بود که این سینتوم بیمار است و ان هسته خیالی میل بیمار است و توصیه می کرد که روان کاو نباید این هسته خیالی را دست کاری کند .اینکه علائم بیمار در مقابل درمان مقاومت می کند ناشی از همین هسته بنیادی میل ممتنع است .که سوژه تن به رفوکاری و ترمیم ان نمی دهد .مثالها در این زمینه زیادند .مثال اشنا مادر فداکار است که علی رغم اسیبهای زیادی که در خانواده تحمل می کند حاضر نیست نقش خود را رها کند .یا عاشقی که مدام از معشوش اسیب می بیند اما حاضر به قطع رابطه نیست.

امیر رادی..

در این مثالی که از مرگ طلبی در اواخر دهه ۵۰ و ۶۰ بیان شد نقش تبلیغات اجتماعی و همچنین نقش باورهای دینی که تعویق لذتی نامعلوم را وعده می دادند و به طرز اغراق آمیزی بزرگ وعده ی بهشت و غیره را می دادند و همچنین جو حاکم بر اجتماع که معنی، مفهوم و ارزش را اینگونه تفسیر می کرد را چه می دانید ؟
آیا سوژه خود طالب فنا بوده 

اردستانی:

ما مرگ را غیریتی دانستیم که بر سوژه اعمال می شود .مرگ از امکانات سوژه نیست که خودش ان را انتخاب کند .مرگ همواره از شکاف و گسست هستی ادمی وارد می شود گویی مرگ این زخم به هزار زحمت رفو شده را دوباره می شکافد.گفتیم که یکی از تفاسیر سوژه از این غیریت ،جدایی است.فراق حسی است مخصوص انسان دوگانه .انسان در فراق زندگی می کند و همواره علی رغم کوششهای متعدد در جهت وصال با شکست روبرو می شود .از این نظر زندگی چیزی نیست جز کوششهای مکرر سوژه که با شکست روبرو می شود .اما گویی اینجا انسان خودش را فریب می دهد و هر بار از نو این کوشش را شروع می کند .اما گاهی این مرگ خود خواسته می شود .اینجا باید توضیحی در مورد ایدئولوژی بدهم .ایدئولوژی نوعی خطاب و پیام است .و مخاطب خود را پیدا می کند .مثل اینکه کسی در خیابان می گوید اقا،و شما سر برمی گردانید .در واقع خود را خطاب ان دانسته اید .پیام یک ایده ئولوژی هم مخاطب خود را پیدا می کند . تعویق لذت همواره لذت مازادی ایجاد می کند .جایگاه پیام و خطاب ایده ئلوژی در فانتزی ناشی از خیال سرکوب شده است .تمام دستگاههای فکری اخرزمانی این هسته خیالی سرکوب شده را خطاب قرار می دهند .یکی از مهمترین خصلتهای دین همین خطاب فانتزی خیالی سرکوب شده است .از سرکوب جنسی که وعده های انچنانی در مورد ان می دهد تا عدالت اجتماعی .و علت مقاومت دین علی رغم مدرنیته همین است .مدرنیته از انجا که با اگاهی روشن سروکار دارد قادر به درک این خطاب فانتزیک نبود .نه اینکه مدرنیته بهشت وعده داده خودش را نداشت .اما بهشتی اسطوره زدایی شده .اسطوره و دین با این هسته خیالی میل سرو کار دارند و انها را ارضاء می کنند.و بهشت در ادیان را هم باید اینگونه دید .حالا که بحث به اینجا کشید نکاتی در مورد مدرنیته عرض کنم :هدف پروژه مدرنیته خودبنیادیselfgrundingانسان بود .مدرنیته بر ان بود که  عقل ادمی نه تنها خود بنیاد است (و به دنبال ان هستی او)بی نیاز از نوعی غیریت .بلکه کافی است .نخستین واکنش در اندیشه غربی به این نوع تفکر ساد بود .ساد امکانات عقل روشنگری را تا انتها برد .ساد نشان داد که اگر هدف پروژه روشنگری خودبنیادی باشد هیچ چیز مانع لذت من نمی شود .تقسیم بندی بنام لذت راستین و دروغین نداریم .اگر هدف لذت باشد هیچ منعی از خشونت ورزی نیست و اتفاقا خشونت عین لذت است .از زاویه خود بنیادی عقل روشنگری حق با ساد بود .مدرنیته هستی را درون ماندگار و سیستمی می بیند .قرار نیست چیزی از بیرون به ان وارد شود خود تنظیم  است.اگر معنایی دارد خودش تولید می کند .مدرنیته هرنوع غیریت بنیادی را بیرون می کند .مدرنیته بی خداست.و منظورم اینجا از خدا غیریتی بنیادی است که در بیرون جهان است و تنظیمات ان را به عهده دارد .نقد مدرنیته که با کسانی مثل کیرکه گور و نیچه شروع شد و به دریدا و لویناس رسید ،موید نوعی غیریت است که خودمختاری انسان و جهان مدرن را زیر سوال می برد .ایمان از نظر لویناس نوعی خروج Exedus است خروج از خود .خروج از خودبنیادی عقل مدرن و نیز خروج از سیستم بسته جهان .از تار تنیده اگاهی مدرن .از این زاویه ایمان در شکل دینی نه پذیرش نوعی اصول Dogma که خروج از خود و نقد خود است .ایمان انتظار و امید به رستگاری است .انتظاری که با شورش و خروج از وضع موجود خود را نشان می دهد .سه مولفه کاریزما ،والا،و ایده ئولوژی دست به دست هم می دهند تا شرایطی را کنش خروج انقلابی را تولید می کند به وجود اورد .امر والا حضور غیریت است .این امر استثنایی .امر استثنایی خارج از شبکه دلالت زبانی و فرهنگی است .کاریزما بخشی از نفوذ و قدرت امر والا است یا اینطور خیال پردازی می شود .و شهادت میل قلاب شده به امر والا به واسطه کاریزماست .شهادت مرگ خود خواسته است .این مرگ خودخواسته میلی است که به غایت خیالی والایی متصل شده .شهادت بر خلاف خودکشی که ناامیدی محض است ،تماما امید و ارزو است .بنابراین باید بین انواع مرگ خودخواسته تفاوت قائل شد .تفاوت خودکشی و شهادت طلبی در پری امید و ارزو در دومی است که اولی از ان خالی است .وگرنه از نظر ظاهر شهادت طلبی هیچ فرقی با خودکشی ندارد .ایده ها بعدها این ظرف امید را پر می کنند .مثل دفاع از وطن و دین و غیره .

توضیحات :

توضیح یک اصطلاح روانکاوی لاکان ؛plus_de_jour (خوشی اضافی):لاکان این اصطلاح را به سیاق مارکس در کتاب سرمایه از ارزش سرمایه(ارزش اضافی)جعل کرد.در فدا کردن لذت ،لذت بزرگتری است.این همان اصل فراسوی لذت فرویدی است.مثلا رفتار فداکارانه یا ایثارطلبانه با فداکردن لذت زندگی ما به لذت و خوشی بزرگتری می رسیم که قابل مقایسه با اولی نیست.از نظر لاکان این لذت مازاد وصل به ژویسانس که به نوعی بهشت لذت یا لذت تمام و کامل است ، می شود.ژویسانس محصول همین دیالکتیک میل و سرکوب است .به نوعی بهشت زاده خیال انسان است.این خوشی مازاد خود را در گزاره(( لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست))،چرا؟چون  در این گزاره سوژه  لذت را به تعویق می اندازد و نوعی لذت مازاد در خود ایجاد می کند .

فیتیشیسم و روانکاوی:روانکاوی اینجا هم بدهکار مارکس است.مارکس در کتاب سرمایه (جلد ۳)بحث فیتیشیسم کالا را مطرح کرده .او معتقد بود که بعضی از روابط انسانها در دوره فئودالیسم ،پروژکت (انتقال)به کالاها شده است.مثلا در دوره فئودالیسم شاه در مقام دال استثنا تبدیل به نوعی ابژه والا یا فیتیش می شود.با اینکه این مردم هستند که شاه را شاه می کنند ،اما قضیه کلا معکوس می شود تو گویی این شاه است که به مردم اعتبار می بخشد .ایدئولوژی از دید مارکس همین است .نوعی وارونه شدن واقعیتها .در دوران سرمایه داری این کالاها هستند که این نقش را به عهده می گیرند چون با قطع سر شاه ،روابط سلطه گرانه انسانی به اتمام می رسد و از ان اسطوره زدایی می شود .امروزه اگر کسی بگوید که شاه سایه خداوند است مورد تمسخر قرار می گیرد .اما مارکس معتقد است که در دوران مدرن این روابط پایان نمی گیرد بلکه از انسانها به اشیاء منتقل می شود .مثلا پول فانکشن فیتیش را بازی می کند .در سرمایه داری پول تبدیل به ابژه والا و استثنا می شود .اما روانکاوی با استفاده از این نقد مارکسی از ان استفاده دیگری کرد.اگر اینگونه باشد که روابط فیتیشی از بین نرود بلکه از شکلی به شکل دیگر در اید مشکل کجاست؟از نظر روانکاوی ریشه مشکل در خود میل است.دال استثنا ((ابژه والا)) در خود میل قرار دارد.از نظر تاریخی فروید اول بار ان را تحت عنوان پدر ازلی یا ((سرپدر))مطرح کرد ‌.پدری که همه زنها را برای خودش می خواست و دست به اخته کردن پسرانش جهت جلوگیری از تعدی انها به زنانش زد .((فروید؛توتم و تابو)).هرچند این داستان اسطوره ای بیش نیست و نباید در تاریخ بشر به دنبال چنین پدری گشت یعنی این داستان شان واقعی ندارد اما حاکی از میل ادمی است .و ان استثنا  است .هر سیستمی یک دلالت خارج از سیستم دارد که پایداری سیستم را تضمین می کند .دالی که خودش به جایی دلالت ندارد .دال تهی .این دال تهی به نوعی غیریت سبستمها است .در ایدئولوژیها این دال تهی که نقش استثنا را بازی می کند تبدیل به عین یا ابژه والا می شود یعنی فیتیش.مثلا در تاریخ دین بت نوعی فیتیش بوده .بعدا در ادیان ابراهیمی با این نوع فیتیشیسم به شدت مقابله شد و جایگاه والا خارج از عین قرار گرفت(من انم که هستم )اما علی رغم این خدا همواره در نقش فیتیش برای انسانها ظاهر شده است.پس فیتیش ابژه ای است که از شبکه دلالت خارج و استثنا شده است .اما همه سویه میل به طرف این فیتیش است .مثلا فردی را در نظر بگیرید که برای پول عزیزانش را هم فدا می کند اینجا پول نقش ابژه والا را برای او بازی می کند .روانکاوی معتقد است به واسطه دیالکتیک میل و سرکوب ،جایگاه فیتیش از قبل وجود دارد .انسانها در طول تاریخ این جایگاه را با اشیاء یا ایده های مختلف پر کرده اند .فئودالیسم با شاه ،سرمایه داری با پول ،فاشیسم با قدرت و دین با خدا ،این دال استثنا از اسمان به زمین نیامده بلکه از کرم درون انسان سرچشمه می گیرد.

 امیر رادی:

منظور از کرم درون اسان همان میل و سرکوب است ؟

اردستانی:

سلام بله منظور از ان ولوله ای است درون خود انسان بنابراین مسئله دین از نظر من چیزی نیست که از خارج به انسان تحمیل شده باشد بلکه خدا پاسخی به ان است .پر شدن جایگاه والا (sublim )در نزد انسان .اینکه مسئله دین در دوران مدرن تمام نشد به واسطه ان بود .این جایگاه که بشر زمانی ان را با ابژه خدا(خدا در مقام عین)پر می کرد جایگاهی است ناشی از خود تقسیم شدگی و شکاف حاضر در خود انسان.از این نظر است که تصورات ادمیان در مورد متافیزیک یا خدا عارضه ای(syntum )از برون ریزی(projection )خیال یا میل درونی انهاست.منظور از دیالکتیک میل و سرکوب همان دعوی عشق و عقل است که در فلسفه و ادبیات ما مشهور است .این دعوی خالق جایگاه والا (sublim )است.

 

گفتگو پیرامون تعبیر رویای رسولان ۲

سید عبدالصالح جعفری:
جناب برادر دکتر اردستانی ارجمند؛
اساسا متن شما ثانویه به مطلب دکتر سروش، نیازمند توجه و شفاف سازی هم نظر ایشان و هم نظر شماست.
خلاصه نظر دکتر سروش، تشریح فرآیند وحی است؛ اما:
مفاد سخن ایشان و شما هردو دارای ابهامهای ابرازی است که نزد بنده به دو علت متفاوت است.
چون بر روحیات دکتر سروش، چیرگی نسبی دارم می دانم که او به پیروی از حافظ، ابهام گویی و چند پهلویی را هنر می شمارد و نیز در موضوعاتی که حساسیت برانگیز است، گزینش واژه های خاص در مفاهیم عام را به گونه ای روش تبلیغ و جذب توجه می داند و حال آن که در متن دانشی، نه ابهام و ایهام گویی هنر است و نه ترویج و تبلیغ سزاوار جایگاه پژوهش.
اما سروش همزمان با پژوهشگری، کنشگر است که این حسنی است اما آمیختنش قبح.
برای مثال او نام مقاله خود را «صراطهای مستقیم» می نهد و حال آنکه می توانست «سبل السلام» نهد که قرآنی تر است. او می داند که «صراط» و «سبیل» نزد مفسران کاربرد خاص یافته و نخست در مقام ثبوت است و دوم در مقام اثبات؛ اما این کاربرد خاص را عامدانه می شکند و بر خلاف اصطلاح سخن می گوید چنانکه گویی کشف جدیدی شده است و این، بیش از آنکه پژوهش باشد، کنش است. مفسران در رساندن مفاد سخن سروش، از «سبل» بهره گرفته و «صراط» را ویژه واژه نموده اند و مناقشه در اصطلاح اگر هم هنر زبان شناسی باشد، هنر فیلسوف و منطقی نیست چنانکه از دیرباز در اشعار نیز آمده است.
او در «رویای رسولانه» نیز تلاش کرده تا مکانیزم وحی را توضیح دهد و اگرچه که توضیح او حاوی نکات نوین است اما او می داند که «رویا» عام واژه ای است که بیش از درک، نزد عموم دلالت بر خیال می کند و کاربرد آن در خواب انبیا نیز که یک حالت از اقسام کلامی وحی است، با تاکید بر صدق است که مفهوم عام رویا را خاص و فرافزایی و بلکه به کلی دیگر می کند، حال بیان مکانیزم وحی که باید با عنوانی چون «درک رسولانه» نامگذاری می شد و اساسا مقاله ایشان منحصر در گونه وحی رویایی نیست بلکه همه گونه های وحی را نشان رفته است. بعلاوه ابدا در کل مقاله انواع وحی حتا رویای خاص، به رویای عام ارجاع نشده و متناسب با هوشیاری، مداخله شخصیت پیامبر در وحی، بسان تشبیه مولوی در مداخله نی در نوا دانسته شده و هیچ تقربی به مقوله و موضوع رویا در متن جسته نشده و کارکرد این نامگذاری کاملا اغتشاشی و دستکم تخصیص بلا خصوصیت/ ویژگری بی ویژگی است که تنها به مناقشه در مفاهیم و واژگان می انجامد و البته جا برای دفاعا ما یی نیز باز است به کاربردی قرآنی که «اری فی المنام» و البته آن خاصی است که دکتر به غیر مصلحت سخن، عام کرده است تا مناقشه انگیز و ابهام آور باشد و البته سزاوار دانشوران نیست که روشنگرانند بلکه مقام شاعران که «یتبعهم الغاوون».
حال همین ابهام و ایهام ناسزا در پژوهش و متناسب با کنش تبلیغاتی و انقلاب فرهنگی! نقطه عزیمت مقاله اندیشوری دیگر گردیده است که اگر «رسولانه» ها «رویا» است، پس بر ناخودآگاه سزاوارتر است تا خودآگاه. شاید اگر متن شما ابتناء و اعتناء کلامی بر متن «رویاهای رسولانه» نمی نمود و مستقیم از آبشخور کلاسیک دسته بندی متکلمان می آشامید، از پایه های پایورتری در ادبیات کلامی ما بهره مند می گشت.

اما ابهام در نوشتار شما را به دلایل دباغی نمی دانم و بیشتر ناشی از نگرانی به جای شما در تکفیر و نیز ضعفی در ویرایش جملات که حذف افعال و ترتیب پایه و پیروی جملات نیاز به بازنگری ویراستاران دارد.
پس سخن، ساده سازی می شود به این که آیا اساسا وحی، خواب بوده است؟ و این پرسش ساده، با بررسی ساده تاریخی نفی می شود که پیامبر ندرتا پس از خواب، آیه ای می آورده و غالبا آیات در کشاکش جنگها و سفرها و تلاشها خوانده شده و حتا جایی که از خواب ایشان گفته شده، بدان تصریح گشته که «رویا التی اریناک». بلکه نسبت دادن این متن گسترده و متوالی به صرع و توهم، تاریخی تر از خواب خواهد بود که نه تنها مستدرک نیست بلکه خلاف مدارک است. برای خوابیدن کسی، گزارش عینی شهودی تاریخی می خواهیم، نه مباحثه روانشناسی و رواندرمانی و روانکاوی!
به عبارتی در تعبیر خواب فرویدین و غیر فرویدی هم از تفسیر متن پی نمی برند که خواب بوده، بلکه پس از تحقق اصل خواب، آن را تفسیر می کنند و تازه همانگونه که می دانیم روش فروید هم علمی نیست و تنها یک تفسیر محتمل است که در فلسفه علم بدان پرداخته شده است و به هیچ روی مفید گزاره «این است و جز این نیست» نمی باشد تا چه رسد به این روش که Reverse         Freudian Method باید شمرد.نکته بنیادین دیگر آن است که در متن، مکرر چنان سخن رفته که گویی ناخودآگاه، از منابع شناخت و صدور دانش انتولوژیک است و مکاشفه Objective در آن رخ می دهد و حال آنکه ناخودآگاه تنها آگاهیهایی پس رفته از احوالات شخصیه است و نمی تواند چشمه زاینده ای برای سخنانی باشد که کرانه های نو بر گیتی نشینان بگشاید. گمانم خلطی میان ناخودآگاه و نهاندانی(علم غیب عام) رخ داده است.
ممکن است پاسخ داده شود که ما نیز قرآن را مایه دار به سخنی نو نمی شماریم که آنگاه این پاسخ باز می گردد به همان موضوعات کلامی ادبی تاریخی که از دیرباز مطرح بوده و نه تنها حرف تازه ای نیست بلکه دیگر درآمدی به روانشناسی نخواهد داشت جز آنکه چرا ناخودآگاه دیگرکسی حتا با تفاوت معنی دار، چنین تفصیل نیافت و بانی تمدن و الاهیاتی چنین گسترده نگشت.
همچنین در متن، رویکرد سخن به گونه ای است که گویی قرآن از ادله اثبات خدا بوده و در فرض کفایت تفسیر ناخودآگاه آن، بی نیاز از خدا خواهیم بود یا دستکم یکی از ادله هستی خدا از میان رفته است. این رویکرد نیز ناشی از بی توجهی به این مفهوم است که نبوت تاخر استدلالی به توحید و معاد دارد و قرآن، از ادله نبوت است و نه توحید؛ یعنی الصاق به خداوند و نه اثبات آن و  این باز هم بازگشت به همان ضعف کلامی که در بسینگی و بسندگی به آثار دکتر سروش نیز رخ نمود و نیز لغزش/مغالطه وارونگی که در کاربست روش فرویدی نیز دیده شد دارد.
پاسخ:
.تصور می کنم برداشت من از ناخوداگاه با شما متفاوت باشد .من ناخوداگاه را امیال سرکوب شده نمی دانم فقط نمی دانم ،بلکه از نظر من ناخوداگاه شکاف آگاهی ماست .ما دو نوع تقسیم شدگی یا شکاف در انسان داریم .شکاف بین اگاهی و رفتار که مثلا ما به امری اگاهی داریم ولی بر این اساس عمل نمی کنیم .ولی شکاف دیگری نیز وجود دارد که ما به ان اگاه نیستیم و اصلا انسان به ما هو انسان به ان اگاه نیست من این را ناخوداگاه می دانم .ناخوداگاه همان  شکاف غفلت اینده است ناخوداگاه ،اگاهی پس نگر است .ما فقط بعدا به شکل پس نگر به ناخوداگاه اگاه می شویم .پس ناخوداگاه همواره متعلق به آینده است نه بر خلاف انچه مصطلح شده و مربوط به گذشته .ناخوداگاه حیث هستی شناسانه ندارد.یعنی ساحتی وجودی نیست که ما برویم و ان را کشف کنیم بلکه امری نگاتیو است.حضور عدم در وجود اگاهی است .تهدید کننده اگاهی است.پس امری است که معطوف به آینده است.این تحلیل و تعبیر از ناخوداگاه راه را بر امر نو می گشاید .و نیز تفسیر مجدد و مکرر از متن.پس انچه در اینده می اید غفلت گذشته بوده است .
عبدالصالح جعفری:
آیا به تعریف روانشناس دیگری ارجاع می دهید یا تعریف شما تاسیسی است؟
پاسخ:
من از یک سنت طولانی تری در این مورد استفاده کرده ام که شامل نقد کانتی از اگاهی و نیز نقد زبانی ویتگنشتاین و  نقد لکانی از ناخوداگاه فرویدی و  نقد دریدایی بر متافیزیک همان است .
عبدالصالح جعفری:
در صورت تاسیس، ضرورت دارد یا واژه دیگری برای آن تعبیر به کار برده شود و یا در مقالات مجزای حرفه ای، آن اراده نوین از این اصطلاح را تبیین و کارکردهای آن نزد همکاران مورد پذیرش قرار گیرد و سپس به صَرف تبیینی آن در مسائل مبادرت گردد. به عبارتی، کسی «ناخودآگاه» را به مفهومی آینده نگر نشناخته و طبیعتا کارکردهای ناخودآگاه فردی فروید و جمعی یونگ و ... بر «ناخودآگاه» ابرازی شما بار نمی گردد.
به عبارتی، مناقشه در مناقشه است و خروج از اصطلاح و تفاهم متقابل و مغالطه اشتراک لفظی
پاسخ:
بله به نظرم مناقشه پیرامون ناخوداگاه از همین جا سرچشمه می گیرد

حسین حجت پناه:
1-طبق نظریه رویای رسولان، که شما بیان کردید تمایزی بین ذهن پیامبر و خدا وجود ندارد، بر چه اساس؟ این مطلب را چگونه استخراج کرده اند؟
2-تجربه حقیقت با انچه که نزد پیامبر است با انچه که نزد خداست تفاوتی ندارد؟ ایا حقیقت یک صراط است یا یک شی ثابت که تجربه خدا و پیامبر از ان یکسان است؟
زمانی که از پیامبر راجع به روح سیوال می شود، طبق ایه قران پیامبر به انان می فرماید حقیقت روح را فقط خدا می داند.
از سوی دیگر پیامبر به عنوان یک انسان، به حقیقت رسیده است یا در راه حقیقت است و راه گشا برای دیگران؟
زمانی می توان گفت که حقیقت نزد خدا و پیامبر یکسان است که حقیقت امر تناهی باشد، اما حقیقت لایتنهاهی است. پیامبر علی صراط المستقیم می باشد، طبق سوره یس.
و انا للله و انا الیه الراجعون است. به سوی او می رود. این رفتن و سیر نا متناهی است.
بنابراین اگاهی پیامبر از حقیقت به اتدازه خدا زیر سیوال می رود. این پیش فرض نظریه رویای رسولان.
3-فرموده اید که ریشه شناسی، روان کاوی، تاریخ ،اسطوره شناسی و...باید در تفسیر مورد استفاده قرار گیرد. بحث کاملا درستی است.
اما طبق رویکرد متودولوزیک در ابتدا باید جایگاه و نسبت این علوم با تفسیر مشخص شود.
4-این گونه نوشته اید: اگر بپذیریم که متن قران در تمامیت خود در اگاهی پیامبر حاضر باشد، پس به این نتیجه می رسیم که نباید دست به تفسیر متن بزنیم.
میشه راجع به این جمله بیشتر توضیح دهید.
ایا این نتیجه من درست است ، که طبق نظریه رویای رسولان نباید دست به تفسیر متن زد؟ این نتیجه گیری را تایید می کنید؟
پاسخ:
متشکرم جناب اقای دکتر و تشکر از همدلی جنابعالی .من هم معتقدم که در متن رویای رسولان این تمایزات روشن نشده است .من برداشتم بر اساس ماخدی که از متن نوشته دکتر سروش اوردم چنین برداشتی کردم .ایشان به تصور من به واسطه غلبه اندیشه متافیزیکی دوگانه گرای افلاطونی مجددا تلاش کرده با رویکرد وحدت وجود بر این دوگانگی غلبه کند .گویی از نظر ایشان حقیقت ابژه ای است دور افتاده که پیامبر به ان دست یافته و همچون امر بی صورتی بر پیامبر حاضر شده و انگاه پیامبر ان حقیقت را به لباس متن دین در اورده .لب لباب سخن من این است که بر این متافیزیک غلبه کنیم .بر این اساس شکاف آگاهی پیامبر از آگاهی خدا همچنان باقی است .و تفسیر مکرر از متن هم آشکارشدن همین شکاف است .در صورتیکه اگر همچون رویای رسولان قائل به این شکاف هستی شناختی نشویم هم منکر وجود غیریت متمایز خدا از پیامبر شده ایم و هم راه را بر تفاسیر جدید بر قران بسته ایم .چون بر اساس رویای رسولان ،چون حقیقت در تمامیتش نزد پیامبر حاضر بوده پس تفسیر ایشان که به زعم صاحب رویای رسولان که همان متن قران بوده ،اخرین تفسیر و حقیقی ترین تفسیر هم خواهد بود و بر پیروان است که فقط همان تفسیر را متابعت کنند .ولی بر اساس رویکرد متن محورانه ،همواره ساحتی از متن در غیاب اگاهی پیامبر بوده است که پیامبر دعا می کردند که اللهم ارنی حقایق االاشیا ،خود همین کلام نشان می دهد که همواره شکافی بین اگاهی و شناخت پیامبر از حقیقت وجود دارد.ما به عنوان مسلمان موطفیم این پیام را به زبان معاصر از خود متن بگیریم .نه تنها به این متن قران اکتفا نکنیم بلکه به منابع دیگر کلام خدا مثل تورات هم توجه کنیم و از مجموع اینها پیام خدا را در صورت معاصر ان بیرون بکشیم.
حسین حجت پناه:
متشکر از شما. پس فعلا این انتقاد شما به نظریه دکتر سروش است.
اما چند نکته در نوشته شماست.
شما می خواهید متافیزیک را کنار بکذارید.
اما به راستی متافیزیک چیست؟
در ثانی قطعا مقایسه قران با کتاب مقدس و اناجیل دیگر مفید است، اما برای من روشن نیست که چرا باید این کتاب ها را در یک طول قرار داد؟ بیشتر هم عرض هستند تا هم طول.
ثالثا، به نظر می رسد هم بر اساس تجربه های عینی و هم استدلال عقلانی که قران یک متن است و همیشه نیاز به تفسیر دارد. خود پیامبر اولین مفسر قران هم نیز بود. و یکی از رسالت های خود را تفسیر قران می دانست. علی القاعده زمانی که نیاز به تفسیر وجود دارد، به مفسر هم نیاز است.
چیستی مفسر هم باید مورد بحث قرار گیرد که مهم است.
پاسخ:
متافیزیک از نظر من همان است که مورد نظر هایدگر است و بعدا نقد جدی از طرف مکتب واسازی شد .متافیزیک نوعی پیش فرض اگاهی است که ما را فریب می دهد که شامل خود زبان هم می شود .در مورد دیگر کتب مقدس من عرضی طولی نمی کنم .وقتی قران می خوانید و دوباره تورات می خوانید متوجه خواهید شد که یک نفر یا خدای واحدی سخن گفته است اینجا دو نفر سخن نگفته اند .خدا ی قران همان است که در تورات سخن گفته است .اگر فرصت داشتید حتما این دو متن را مقایسه کنید .من در یکی از قسمتهای نوشته ام به بررسی و مقایسه نام خدا در تورات و قران پرداخته ام .این سنتی است که باید باهم خوانده شود

حسین حجت پناه:
 بنده مدعی شدم که بنیان های کتاب مقدس(لطفا بگویید کتاب مقدس نه تورات، چون تورات بخشی از کتاب مقدس است) با قران متفاوت است. و شما متشابه در نظر گرفته اید. می توان در این مورد گفت و گو کرد.
و البته پیشنهاد دیگری هم دارم. اقای دکتر سروش در متن زیارت جامعه کبیره تشکیک کرده اند. چه خوب است میان این متون و قران و دیگر ادعیه نیز مقایسه ای انجام پذیرد با روش.
کلا دکتر سروش حرف های بدون روش زیاد می گویند. باید از این حرف های بی اساس دوری کرد.
پاسخ:
من همین چند شب گذشته توفیق داشتم کتاب مقدس را بخوانم و مقایسه ای به عمل بیاورم .شک ندارم که پیام یکی است .و قران معاصر شده متن مقدس است .در مورد زیارت جامعه اطلاعی از نظر ایشان ندارم ولی حتما در اولین فرصت ان را مطالعه می کنم .
محمود صوفیانی:
با دیدگاه شما در رابطه با نقد تحلیلات روانکاوانه وحی از سوی جناب دکتر اردستانی موافقم اما جسارتا توضیحات مختصری که در مورد پدیدارشناسی داده اید دقیق نیست. اولا پدیدارشناسی سوژه محور نیست در ثانی به دنبال تفهم نیز هست. مساله اساسی در پدیدارشناسی ادراک ماهوی امور است که بر هر نوع فهمی تقدم دارد. نکته دیگر این که در پدیدارشناسی به جای تبیین از توصیف بهره می گیریم. امروزه رویکرد پدیدارشناختی در تمام زمینه ها حتی الهیات کاربرد فراگیری دارد. اتفاقا در نقد نظر جناب اردستانی می توان گفت که ایشان درصدد تبیین وحی هستند نه توصیف آن. و بنابراین نقد و تحلیل ایشان اساسا پدیدارشناختی نیست. مشکل رویکردهای تبیینی تقلیل گرا بودن آن هاست. به نظر من دیدگاه روانکاوی در ساحت روانکاوی بسیار مفید است اما در ساحت های دیگر نه. قبلا هم اشاره کرده ام می توان پیامبر را به مثابه انسان روانکاوی کرد اما فروکاستن وحی و کلام الهی به حالات روانی پیامبر درست نیست. در حقیقت چنین رویکردی خود ساحت الهی و قدس را از دست می دهد و چیزی به دست نمیاورد جز آن چه که روانکاوان قبلا گفته اند.
پاسخ:
 اگر پدیدارشناسی را منحصر در هوسرل کنیم سخن شما راست است اما از نظر من پدیدارشناسی کشف و آشکار کردن ساحت های غفلت است .انچه ما معمولا به ان توجه نداریم .من رویکرد پدیدارشناسی را در ادامه سنت انتقادی کانتی می دانم و روانکاوی را نیز پدیدارشناسی ساحتی از وجود ادمی می دانم که قبلا تاریک بوده است .حرکت پدیدارشناسانه حرکت از ظلمت به نور است .از تاریکی به سوی نور .و البته هم هدایت دین هم همین است حرکت از تاریکی به سوی نور .من اصلا قصد روانکاوی پیامبر را ندارم من فقط با این روش تحلیل به سراغ متن می روم .پدیدارشناسی من بیشتر هایدگری است تا هوسرلی .پدیدارشناسی برای من نوعی توهم زدایی است .اگاهی که ما را فریب می دهد بدون اینکه از ان اگاه باشیم .
محمود صوفیانی:
بسیار عالی اما پدیدارشناسی را باید با تعابیر و اصول خودش موردنظر قرار داد. پدیدارشناسی اساسا هوسرلی است و سخن از پدیدارشناسی غیرهوسرلی نوعی مسامحه است. از سوی دیگر پدیدارشناسی هایدگری نوعی وجودشناسی بنیادین است که پرسش از وجود را مطرح می کند و در ساحت وجود آشکارگی و نهان بودگی باهمند. پدیدارشناسی ای که شما می گویید یک تفسیر شخصی است. قطعا پدیدارشناسی وجودی هایدگر در ساحت الهیات بسیار کارایی دارد و برخی حتی فلسفه هایدگر را نوعی الهیات جدید تلقی کرده اند ولی نگاه هایدگری فاصله زیادی با روانکاوی دارد. یکی از دغدغه های هایدگر از حیث روشی این است که تمایز حالات روان شناختی را از حالات فلسفی- منطقی نشان دهد. البته من متوجهم که اگر کمی عمیق شویم می توان همسویی و همگرایی وثیقی میان روانکاوی به ویژه از نوع لاکانی آن که امر بنیادی و فاندامنتال آن فقدان و عدم است با پدیدارشناسی هایدگر و حتی هر فلسفه محضی برقرار کرد و از این همگرایی به ساحت الهیات پرداخت با این حال نمی توان ساحت الهیات را به ساحت روانی فروکاست. یکی از دلایل اجمالی که می توان ارائه داد این است که اساسا ساحت روان ذیل ساحت قدس و الهیات قرار می گیرد نه برعکس.
پاسخ:
بله من هم با همین رویکرد لاکانی به طرف هایدگر و کانت رفتم .تصدیق می فرمایید که چنین امکانی هست .
محمود صوفیانی:
قطعا هست و امروزه شما بهتر از من میدانید که لاکان را در تاریخ فلسفه جزو فیلسوفان می آورند. نقد من بر رویکرد تقلیل گرای دیدگاه شماست. به نظر من اگر روان پیامبر را داخل پرانتز قرار دهیم و فقط ساحت متن را مورد واکاوی قرار دهیم البته نه به آن صورتی که جناب دکتر سروش و جنابعالی مورد واکاوی قرار می دهید می توان بهره زیادی از روانکاوی لاکانی برد

کیومرث جعفرمنش:
شاید آدم وهوا تاقبل از بلوغ در بهشت کودکی بودند وبرهنه...
 بعداز بلوغ و ورود به عرصه ی نیاز جنسی وارد دنیای نو جوانی شده اند  وزمین نماد این حضور باشد ...
و الا بشر در سیر تکامل جسمی و روحی اش داستان دیگری دارد...
پاسخ:
ماجرای هبوط و رانده شدن آدم از بهشت از مواردی است که تحلیلهای متعددی را می طلبد.بر اساس رویکرد ما ،هبوط وقوع طغیان و سرپیچی آدم از نهی اولیه بوده است .بنابراین گناه رخ دادی است که به دنبال نهی و سرکوب اولیه ،به وجود می اید.بر اساس روانکاوی ،کودک در مرحله آیینه ای یا قبل از اخته سازی (کستراسیون) وابسته به ابژه میل اولیه یعنی مادر است .اخته سازی نمادی از جدایی و رانده شدن از مادر توسط قانون پدری است .این نهی و جدایی چیزی نیست جز نهی جنسی از نزدیکی به مادر و این هم نمادی از نهی و تعویق کلی لیبیدو یا میل اولیه است .گناه سرپیچی از قانون پدر و  شکستن این تعویق و نزدیکی به ابژه میل اولیه است .از این زاویه هبوط نمادی از جدایی از منبع لذت اولیه و گردن نهادن به قانون نهی پدری است .رخ داد مذکور باعث می شود که همواره بین منبع میل اولیه که سوژه انسانی ان را در کودکی تجربه کرده با واقعیت نمادینش که تحت قانون نهی پدری قرار دارد ،شکاف و دوگانگی پدید آید .در پس این دوگانگی در طول حیات انسانی همواره وعده ای برای تماس با ان منبع لذت اولیه وجود داشته است که سوژه انسانی در مورد آن وعده و صورت ان خیال پردازی می کند .این وعده که در دین به صورت بهشت و در صورت سرپیچی از نهی پدری به صورت جهنم ظاهر می شود،از همان اقتصاد لیبیدویی سرچشمه می گیرد.سوژه های انسانی این وعده را در ابژه های والایش یافته در خیال خود مجسم می کنند .

محمد پویا:
تا جایی که خاطرم هست تو سوره بقره در مورد نام ها خداوند پس از اعتراض فرشتگان مبنی بر اینکه کسی را می خواهی خلق کنی که در زمین فساد کند. خداوند می فرماید من چیزی می دانم که شما نمی دانید بعد آیه بعد می گه علّم الله کل اسما. یعنی در بدو خلقت کلیه اسما رو بهش یاد دادم. من تعبیرم نام نیست اسما الهی هست و تمام علوم . به نظرم در مغز ما تمام علوم موجوده فقط پرده ها کنار نرفته.

پاسخ:
من ارتباط و تنیدگی بین خلقت و فطرت بر قرار کردم .از نظر من می توان از خلق تعبیری فطری داشت .به این معنا که خلق را معادل فطر بگیریم و ان هم به معنای شکافتن و تقسیم شدگی است .و این خلقت و فطرت هم چیزی جز "علم ادم الاسما کلها"نبوده .انچه باعث این فطرت و خلقت یا تقسیم شدگی در انسان می شود یادگیری نامها ست .یعنی خود زبان .در فرآیند رشد انسانی ،زبان مندی مرحله مهمی است .رخ داد زبان مندی رخ داد خلقت یا فطرت است .سوژه در زبانمندی اش هبوط می کند و تقسیم می شود .از این پس مفهوم سرکوب و نهی اولیه از نزدیکی به منبع لذت اولیه از راه سر می رسد . ماجرای خلقت و هبوط را می توان از طریق نمادینه شدن سوژه انسانی تعبیر و تفسیر کرد.زبان رخ داد شکافنده است .با زبان سوژه های انسانی وارد فرآیند سرکوب و وعده می شوند

محمود صوفیانی:
البته دین از آدم تا خاتم یکی است. و دین ابراهیم هم دینی توحیدی و راست و حنیف است. با این همه گفتن این که اسلام بازگشت به دین ابراهیم است از یکطرف روند تاریخی و تکاملی دین توحیدی را که در اوج خود اسلام را به بار آورده از نظر دور می دارد و از طرف دیگر معنای پالوده الله را که معنایی تنزیهی است مورد غفلت قرار می دهد.
البته تحلیل های مفهومی جزئی و موشکافانه شما بسیار عالی و قابل استفاده است. نقد من روی برخی از اصول موضوعه شماست. هر کسی در پذیرفتن یا نپذیرفتن اصول موضوعه آزاد است. اما هر اصلی باید مبنایی عینی نیز داشته باشد. اگر اسلام بازگشت به دین ابراهیم است پس بعثت پیامبر چه معنایی می تواند داشته باشد. آیا پیامبر تنها می خواسته ما را از دین از قبل موجود آگاه گرداند یا تحولی در فهم و تجربه دینی او روی داده است؟
تعارض دیگری که پیش می آید قطع پیوند میان اسلام, مسیحیت و یهودیت است. گویی چون ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی هیچ پیوندی میان اسلام و این ادیان وجود ندارد. این در حالی است که دیدگاه روانکاوانه شما باید نه تنها اسلام بلکه یهودیت و مسیحیت را نیز در بر بگیرد.

پاسخ:
براساس برداشت من پیام الهی در متن مقدس و قران یکی است .یکی سخن می گوید .من دو دلیل برای تکرار این پیام دارم .اول تکرار این پیام در جغرافیایی که هر چند زمین اولیه این پیام بوده است (ناحیه بین النهرین و شمال عربستان )زادگاه ابراهیم اما این پیام به زبان عربی نیامده بود .در قران ایه ای هست که می فرماید من پیامبری از جنس خودتان و قوم خودتان مبعوث کردم که بعدها نگویید قوم عرب پیامبری نداشته و بهانه بیاورید که پیام را نشنیده اید .دوم انحراف از پیام اولیه است .اسلام در تکرار خودش و بازگشت به ابراهیم در واقع نفی سنت یهودی و مسیحی هم هست ،نفی سنت این ادیان نه خود متون مقدس انها ،زیرا در جای جای قران از تورات و انجیل و صحف ابراهیم نام برده شده و موید تجارب ابراهیم و یعقوب و اسحاق و موسی و عیسی است .پس بازگشت به ابراهیم در اسلام به معنای بازگشت به خاستگاه تجربه اولیه و ناب بوده است .تکراری از تجربه اولیه در نزد ابراهیم .البته به زبان عربی و برای قوم عرب .اگر اسلام تکرار و بازگشت به خاستگاه اولیه و تجربه بنیادی ابراهیم در بین النهرین باشد ،انوقت با کنار زدن سنتهای بعد از ان می توان به ان تجربه اولیه دست پیدا کرد .الله و هو و ایل همه نامهای متفاوت یک خدا هستند که در تجربه اولیه تجربه نور بوده است .ابراهیم از این خاستگاه بلند شده است .برای کشف خاستگاه این تجربه باید نمادهای سنتهای عبری و عربی را نقد کرد تا به ان تجربه اولیه و بنیادی دست یافت .
محمود صوفیانی:
به عبارتی فراتر از متن می روید؟!

پاسخ:
بله حتما متن را باید در گستره وسعت ان از حضور کنعانیان در منطقه بین النهرین و تاثیراتی که از تمدن سومر گرفتند ، نگاه کرد.خوانش این تجربه توسط اکدیان که از اجداد ابراهیم بودند .باید به شباهت قواعد حکمی این پیام با قوانین حمورابی هم توجه کرد .پس علاوه بر ریشه شناسی زبانی و جغرافیای متن باید اسطوره شناسی سومری و ایلامی و اکدی را هم شناخت .بعدتر این پیام توسط ابراهیم به سرزمین کنعان منتقل می شود و در شکل عبری ان در نزد نسل یعقوب تکرار می شود .اسلام هم تکرار این تجربه در صورت عربی ان است .تجربه تجربه واحدی بوده است و پیام هم واحد .خدایی که با ابراهیم سخن گفته با یعقوب و موسی و محمد هم سخن گفته .برای رسیدن به خاستگاه و بنیاد این تجربه باید تا تجربه سومریان عقب تر رفت

داوود مهدوی زادگان
جناب دکتر اردستانی، سپاس از بذل توجه تان
آقای دکتر، گویا شما انتخاب می کنید که به کدام بحث طرح شده پاسخ دهید. چون مسایل زیادی طرح شد. از جمله مساله متن مقدس و نا مقدس که مایل بودم نظر شما را بدانم. اما به هر روی، فهم تفاوت تصور من و شما از موضوعات بالنسبه با درستی هر کدام، جنبه فرعی دارد. من از بیان شما متوجه تفاوت فریب اخلاقی و فریب روانکاوی نشدم. شما در مقام توضیح،  فریب روانکاوانه را به غفلت تاویل بردید و بعد شروع به توضیح غفلت کردید. در حالی که بین این دو ( فریب و غفلت )  تفاوت آشکاری است. فریب ، امر ارادی است و غفلت،  امر غیر ارادی است. و این دو قابل جمع در ناخودآگاه نیست. و چون فریب امر ارادی است، مشمول داوری اخلاقی هم می شود.

قوانین بنیادین مانند علیت و کمیت هیچ ربطی به ناخودآگاه ندارد. چون شما ناخودآگاه را ساحت امیال سرکوب شده تعریف کردید. در حالی که قوانین بنیادین سرکوب شدنی نیستند. این قوانین درست مثل خورشید پشت ابر عمل می کند. کانت فقط ما را به وجود و تاثیر گذاری این قوانین در تجربه انسانی التفات داده است. شما این عدم التفات را در ساحت ناخودآگاه قرار دادید. در حالی که چنین نیست.

تجربه پیامبر را از جنس دیگر می دانیم. چون عنصر وحی در آن حضور دارد و این عنصر شرایط معرفتی و رفتاری خاصی را طلب می کند. و البته این شرایط لزوماً به معنای نفی آن قوانین بنیادین نیست. و چون دست روانکاوی از مطالعه تجربه وحیانی کوتاه است، نمی تواند دستاوردهای خود را درباره آن به کار بندد. لذا از جنابعالی مشخصا این پرسش را دارم که ارتباط بحث روانکاوانه ناخودآگاه در بحث از وحی چیست؟  آیا می خواهید وحی را  در ساحت ناخودآگاه قرار دهید؟  این پرسشی است که قبلاً هم از شما سوال کردم ولی بدون پاسخ ماند. اگر پاسخ منفی است، پس شما دنبال اثبات چه چیزی هستید.

آیات مورد اشاره تماما مربوط به اعمال ارادی است و معلوم نیست چگونه برای اثبات ساحت ناخودآگاه پیامبر ذکر کردید. محتوای آنها عدم لزوم افراط در انجام وظیفه است. چنان که از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین خواسته شده است:
" وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا " [سوره اﻹسراء : 29]
لذا این آیات هیچ دلالتی بر فاصله و شکاف بین آنچه پیامبر است با آنچه باید باشد، نیست. فرضاً که چنین شکافی را بپذیریم لکن این شکاف مربوط به قبل امر الهی است. چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مطیع امر الهی است. لذا بعد امر الهی شکافی نیست که بخواهید تحقیق کنید. مضافاً اینکه ربطش با تحلیل روانکاوانه ناخودآگاه چیست؟ یعنی می خواهید تبیین این شکاف را در ناخودآگاه جستجو کنید؟

جناب دکتر، شجاعت در این است که به فراتر از " مثلکم " فکر کنید و الا فکر کردن درباره مثلکم که شجاعت نمی خواهد. اینکه پیامبر اکرم را مانند زید و عمرو و بکر بنگرید که شجاعت نیست. شجاعت تفکر در این است که محمد بن عبدالله را رسول الله ببینید:
" مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ۗ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا " [سوره اﻷحزاب : 40]
شجاعت تفکر در این است که مثلکم را همراه با خلق عظیمی که خدا گفته است، ببینید:
 " وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ " [سوره القلم : 4]
و خلاصه شجاعت تفکر این است که وجه یلی الربی رسول‌الله را هم ببنید. ولی تاکنون چنین تفکری را در شما ندیدم.

جناب دکتر، شما حتی حاضر به تفکر جامع پیرامون مثلکم نیستید. چون در قرآن کریم دو سطح از مثلکم داریم. سطح اول همان امر الهی است:
" قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَيْلٌ لِلْمُشْرِكِين "َ [سوره فصلت : 6]
سطح دوم همان است که کفار و مشرکین خطاب می کردند. آنان پیامبر خدا را با  خطاب بشر بودن تحقیر و تکذیب می کردند :
" وَمَا أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا وَإِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكَاذِبِينَ  " [سوره الشعراء : 186]
حال بفرمایید این شجاعت تفکر در مثلکم را در کدام سطح توصیه می کنید؟  از این گذشته، اگر کسی به شما بگوید که از بنده نوازی شما سپاسگزارم، آیا او را از این پس بنده خود می دانید. جناب دکتر، من راه تفسیر جدید را بسته نمی دانم بلکه می گویم تفسیر هر قدر که نو باشد تا رسیدن به تفسیر رسول‌الله صلی الله علیه و آله فرسنگ ها فاصله دارد. چون پیامبر تجربه‌ای از وحی دارد که ما نداریم. به همین خاطر، تفسیر پیامبر اکرم، اولین و آخرین تفسیر است. در " خاتم المفسیرین " مغالطه فرمودید. زیرا میان خاتم النبیین و خاتم المفسرین تلازم است. اگر رسول اکرم صلی الله علیه و آله خاتم النبیین نبود، خاتم المفسرین کلام خدا هم نبود. چون پیامبر بعد آخرین مفسر می شد. و چون پیامبر بعدی نیست، خود رسول الله خاتم المفسیرین هم هست. علاوه. تلازم بین خاتم المفسیرین و عدم رجوع به قرآن کریم را هم متوجه نشدم. خود قرآن کریم فرموده است که آنچه را که رسول الله به شما می دهد بگیرید و آنچه را که از آن نهی می کند، حذر کنید:
" مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ "  [سوره الحشر : 7]

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا [سوره اﻷحزاب : 21]

آیا این ارجاع به رسول خدا به معنای عدم نیاز به رجوع به قرآن کریم است یا آنکه توصیه شده که با تفسیر پیامبر به قرآن کریم رجوع کنید؟ مسلم است که پاسخ دوم درست است.

جناب دکتر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در رتبه نازله من و شما نیست که گمان کنید که یک تفسیر از پیامبر و یک تفسیر از من. واقعاً شما مرتبه معرفتی و اخلاقی خود را آنقدر بالا دانستید یا مرتبه وجودی رسول‌الله را آنقدر نازل دانستید که خود را با پیامبر هم رتبه بدانید.
جناب دکتر، سنت پیامبر مرده ریگ نیست که گمان کنید می توان فارغ از آن به تفسیر کتاب وحی پرداخت. اینگونه تعابیر از سنت نبوی برازنده مومنین نیست. به نظرم، تفسیر کتاب وحی بر اساس روانکاوی قطعاً خطا است. اما بر اساس ریشه شناسی و جامعه‌شناسی و تاریخ هم بدون ملاحظه قواعد تفسیری، نادرست است.

سخن آخر اینکه جناب دکتر اردستانی بزرگوار، متواضعانه عرض می کنم که تصور بسیار نازل و ناسوتی از رسول‌الله دارید. تصوری که بعضاً به اسایه ادب نسبت به آن حضرت منجر می شود و قطعاً یک دلیل آن رویکرد روانکاوانه شما به رسول خدا است. قرآن کریم رسول خدا را در عالی ترین مرتبه وجودی انسان توصیف کرده است. از آن حضرت نقل شده است که  فرمود : " لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل "یعنی مرا با خداوند وقتی است که در آن وقت هیچ ملک مقرب و هیچ پیغمبر مرسل نمی گنجد. »؛ ( بحار الأنوار، ج 18، ص 360، ح 66). حال نیک بنگرید که تصور شما چقدر از این روایت،  فرسنگ ها فاصله دارد.
پایدار باشید

پاسخ:

برای پاسخ مناسبتر که در خور سخن شما باشد من لازم می بینم که از بنیادهای فکری خود شروع کنم .وقتی صحبت از انتقال پیام خدا به انسان می کنیم چه منظوری داریم ؟پاسخ به این سوال و شیوه پاسخ ما البته ارتباط تام و تمامی با تصورات ما از انسان و خدا دارد.انسان ماقبل کانتی تصوری موجودگرا و ماهیت گرا از این دو داشت .به این معنا که تصور موجودی و ماهیتی از انسان و خدا داشت .خوب وقتی چنین تصوری از خدا و انسان داشته باشید یا باید همچون انسان همان دوره واسطه ای برای این انتقال بیابید یا برای اینکه در دوران معاصر گیرنده این پیام را بری از توهم و بیماری بدانید ،همچون نظریه رویای رسولان پیامبر را به مقام خدایی برسانید و نقش واسطه را حذف کنید تا گرفتار شبهه فوق نشوید .به تصور من دغدغه اصلی آقای دکتر سروش همانطور که دکتر جعفری فرمودند تبیین خود مکانیسم وحی بوده است .یعنی با این شیوه اندیشیدن مدرن و تصوراتی که در مورد ادراکات و شناختهای انسانی داریم اگر بخواهیم وحی را توجیه کنیم به طوری که  متهم به جنون یا توهم یا فریب دادن از نوع اخلاقی نشویم ،مجبوریم مقام پیامبر را به جایی برسانیم که به جز خدا نباشد و نبیند و نشنود و لمس نکند .بنابراین مجبوریم تمایزی بین ادراک پیامبر از واقعیت و مابقی انسانها قایل شویم و ادراک پیامبری را به گونه ای دیگر ببینیم که گرد و خاک و الودگی حدود ادراکی حسی و رفتاری و زبانی بر ان ننشیند .به تصور من چون فهم فیزیولوژیک و پزشکینه پشت این طراحی نیست ،خود این گونه اندیشیدن به وحی ،لازمه اش چنین حدودی از ادراک است .به زبان فلسفی و اشنا اگر بخواهیم بگویم در تجربه وحی ،پیش شرطهای نقد کانتی یا نقد زبانی در مورد ذهن پیامبر صادق نیست .ذهن و ادراک پیامبر به گونه دیگری بوده است که این الودگیهای معرفتی از حقیقت را پشت سر گذاشته است .اگر این نظریه جناب سروش را بپذیریم نظریه قبلی ایشان در مورد بسط تجربه نبوی زیر سوال می رود .اگر ادراک پیامبر ،اگر اگاهی پیامبر به گونه ایست که حقیقت به شکل تام و تمام در نزد این اگاهی حاضر باشد ،انچنانکه در رویای رسولان آمده است ،پس دیگر سخن گفتن از بسط آن تجربه در نزد پیامبر بی معنی است .مشکل اینجاست که ما برای حل کردن یک مشکل ،مشکل بزرگتری را برای خود ایجاد می کنیم .می خواهیم پیامبر را از شبهه جنون و توهم نجات دهیم (به زعم رویای رسولان)در دام ،خداپنداری پیامبر می افتیم .ادراک و اگاهی مذکور در رویای رسولان ،اگاهی و ادراک خداگونه است .و اگر این ادراک و اگاهی خدا گونه باشد پس رویا نیست .خدا رویا نمی بیند .رویا مخصوص موجودی است که فاصله ای بین انچه هست و انچه باید باشد ،در خودش دارد.مگر اینکه فرض کنیم پیامبر در لحظات دریافت وحی به چنین مقامی می رسیده و در دیگر لحظات جدا می شده و باز این پرسش پیش می آید که اگر ان فضا را ادراک می کرده چه لزومی داشته دوباره به وضعیت عادی برگردد.این توصیفی ادراک شناسانه از رویای رسولان بود .به طور خلاصه این رویکرد چه نتایجی دارد؟ اولا پیامبر را در تجربه وحی به مقام و جایگاه خدایی می رساند و ثانیا تمایزی بین پیامبر و خدا قائل نیست .من تاکیداتی که جنابعالی بر صفات و روحیات اخلاقی و معرفتی پیامبر اورده اید کاملا می پذیرم و البته مسئله من این نیست .در اینکه وجود بابرکت حضرت رسول واجد چنین ویژگیهایی بوده هیچ شکی ندارم اما ابن نباید باعث شود که پیامبر را به جایگاه خدایی برسانیم .انچه که در نوشته شما غایب بود تعیین حدود همین تمایز است .شما از طرفی نمی خواهید همچون صاحب نظریه رویای رسولان ادراک پیامبر را همسنگ اگاهی و ادراک خدا بدانید ،به عبارتی در ذهن خود بین این دو تفکیک قائل هستید ،از طرفی حاضر نمی شوید به حدود و ثغور این تفکیک بیاندیشید .اما اگر تاکید خود را از پیامبر به طرف متن ببریم مشکلات ما کمتر خواهد بود .وقتی صحبت از متن می کنیم و در اینجا مشخصا قران مورد نظر است ،خود را با یک متن در طرف می بینیم و اگر تحلیل مثلا تاریخی یا روانکاوانه یا زبان شناسانه می کنیم با متن سروکار داریم .وقتی این را پذیرفتیم ،غیریتی را در متن تشخیص می دهیم که در آگاهی پیامبر نبوده است .ما مثل یک فرد باورمند به اصول اعتقادی به سراغ متن نمی رویم تا اصول و باورهایمان تایید شود بلکه حضور این غیریت حاضر در متن را از خود متن نتیجه می گیریم .از متن نتیجه می گیریم حضور غیریتی به جز آورنده پیام .ما با متن یک پیام سروکار داریم و این متن واضحا بین پیام آور ان و گوینده متن تمایز و تفاوت قائل است .تاکید متن بر "بشرمثلکم"از این جهت است که ما دچار این اشتباه نشویم و پیام اور را با صاحب اصلی یکی نگیریم .تصور می کنم لازم است در مورد واژه "عصمت "توضیحی عرض کنم چون  برای ادامه گفتگو لازم است .از نظر رویکردهای جدید به انسان ،ما دو شکاف و فاصله در اگاهی و رفتار داریم .شق اول همان شکاف و فاصله اگاهی و رفتار ماست

مثلا ما از شر بودن یا نادرست بودن رفتاری یا ایده ای اگاهیم اما بر اساس شهوت درونی  یا ناتوانی از انجام ندادن ان ،ان رفتار ناپسند را انجام می دهیم .اگاهیم که سیگار مضر است اما مصرف می کنیم .در واقع فاصله ای بین اگاهی و اراده ما وجود دارد.و از این جهت بر رفتار خود کنترل نداریم .در وسواس این اگاهی وجود دارد که تکرار یک  رفتار اشتباه است اما بیمار قادر به کنترل ان نیست .ماحصل چنین رفتاری پشیمانی و احساس گناه است .پس گناه محصول فاصله بین اگاهی و رفتار است .
حالت دومی از شکاف و فاصله در اگاهی ماست که من تعبیر "غفلت "را از ان کردم و این غفلت اصلا یک مقوله اخلاقی نیست.این به قول هگل "فریب عقل "یا ادام اسمیت در حوزه اقتصاد ان را "دست پنهان بازار"نامید ،از حدود اراده انسان خارج است .سخن این است که انسان به ما هو انسان هیچ گاه نمی تواند این شکاف را در خودش ترمیم کند .قوانین شناخت کانتی اگر درست باشد تا ابد باقی اند .انسانی نمی تواند مدعی شود شناخت تجربی بدون زمان یا مکان داشته است .این قوانین و پیش شرطها ،همواره شکافی بین ما و واقعیت می اندازد که تا ابد انسان برقرار است .انچه از عصمت مورد نظر است ،شق اول است .یعنی انسان می تواند به مقامی برسد که فاصله ای بین انچه اراده می کند و بین انچه عمل می کند ،نباشد .فاصله و شکافی بین انچه به ان باور دارد و عمل می کند نباشد .اگر این فاصله حذف شود ان وقت گناه حذف شده است .به این معنا پیامبر معصوم است که گناه نمی کند .فاصله ای بین انچه درست می پندارد و انچه عمل می کند نیست .پیامبر ریاکار نیست .
اما معصوم بودن ،حالت دوم و شکاف دوم وجود انسانی را ملغی نمی کند .اگاهی و ادراک پیامبر همچنان در چارچوبهای کانتی باقی است .و تفاوت خدا از انسان همین است .در خدا این شکاف هم پر شده است .یعنی تصورمان از خدا به عنوان وجودی کامل این است که واجد شکاف انسانی نیست .قواعد شناخت ندارد .کن فیکون است .پر شدن شکاف اول در انبیا و اولیا اتفاق می افتد مقام عصمت است و پر شدن شکاف دوم ،مقام خدایی است .و تمایز پیامبر با خدا هم در شق دوم است .
خوب این تفاوت خودش را کجا نشان می دهد ؟در متن .در تفاوت قران و حدیث .در قران غیریتی است که در حدیث وجود ندارد.غیریت حدیث ارجاع به غیریت متن دارد.
پس اگر غیریتی در متن حاضر است که در کلام عادی پیامبر وجود ندارد،نظریه رویای رسولان نمی تواند مورد پذیرش قرار گیرد .غفلت روانکاوانه از نوع دوم است .و از این جهت همواره پس نگر و معطوف به آینده است .ما فقط بعد از گذشت زمان و عبور از یک واقعه تاریخی می توانیم درست بفهمیم که چه اتفاقی افتاده است .پس لازمه ان یک گسست است .گسستی معرفتی و تاریخی .از این جهت انسان ،آینده است به چه معنا ؟به همین کشف غفلت خود .فلسفه کانت انسان را مغرورتر می کند یا فروتن تر ؟البته اگاهی از اینکه حدود ادراک انسانی چگونه است انسان را فروتن تر می کند .اگر ما غفلتی ناخوداگاه را در خودمان تشخیص دهیم که فقط در اینده کشف می شود البته این ما را فروتن تر می کند .جایزالخطا بودن انسان ارجاع به شکاف اول دارد که شامل حال معصومین می شود اما اگر ما واقعیت را به شکل ادراک خودمان می اوریم و متوجه می شویم که ادراک و اگاهی ما فقط بخشی از حقیقت است و بخشی از حقیقت همواره از دسترس انسان خارج است ،به این معنا خطا کار نیستیم .اگر کسی کوتاه قد بود و والیبالیست خوبی نشد ایا خطا کرده است ؟حدود انسانی او همین است .و انتظار ما هم باید در همین حدود باشد .اینکه خداوند در جای جای متن از طاقت و اندازه ان سخن گفته به همین معناست .اگر اگاهی و ادراک انسان حدودی دارد این برای همه انسانهاست و فرقی بین پیامبر و بقیه نیست .
غفلت ناخوداگاه از سیاق همان کوتاهی قد است .اگر عصبانیت فردی به خاطر توبیخ رییس اداره اش ،بر سر اهل و عیالش فرو می ریزد (فرافکنی)این از اراده او خارج است .سوژه های انسانی در حدود ناخوداگاه می مانند .اینکه انسانی کشف کند که در زندگی این پرده ها را می درد کشف همین ساحتهای غفلت است .عرفان به همین معناست .کشف غفلت خود .و البته این کشف برای ادمی پشیمانی و احساس گناه نمی اورد بلکه عین شادی است .انسان معمولا از کشف ساحت غفلتش احساس پشیمانی نمی کند .به تصور من جنابعالی تفکیکی از دو شکاف ذکر شده در ذهن خود نداشته اید.
این کشفها در واقع کشف محدودیت و نقص ذاتی انسان است .ناخوداگاه همین معنا را دارد.ناخوداگاه کشف همین غفلت در اینده است .این چه معنایی دارد؟این عطف انسان به آینده یعنی غفلت کشفی است که همواره در آینده کشف می شود .از این نظر است که می گویم راه بر تعبیر و تفسیر متن باز است .نه تنها تعابیر حال از تفسیر و تعبیر گذشتگان در غفلت کمتری است بلکه مهمتر تعبیر آیندگان است که غافلانه های کمتری نسبت به تعابیر معاصر دارند

مثلا ما امروزه به مدد کشفیات باستان شناسی و اسطوره شناسی سومری،درک بهتری از طوفان نوح داریم .چون از چنین طوفان بزرگی در نوشته گیلگمش هم سخن به میان امده :
"گیلگمش از راز جاودانگی اوته نه پیشتیم می‌پرسد. اوته نه پیشتیم ماجرای طوفان بزرگ را تعریف می‌کند. در زمان طوفان بزرگ، او به دستور اآ کشتی ای ساخت و یک جفت  از هر حیوانی در آن گذاشت. وقتی خدایان از زنده بودن او مطلع شدند، او و جفتش را در شمار خدایان قرار داده و ساکن آن سوی دریا کردند.
آن گاه اوته نه پیشتیم جای گیاه جاودانگی را بر گیلگمش  آشکار می‌کند و گیلگمش آن را می‌یابد؛ ولی وقتی به شست‌وشوی خود مشغول است، ماری آن را می‌خورد و گیلگمش دست خالی به اوروک بازمی‌گردد"
وقتی توجه به مضامین طوفان بزرگ و گیاه جاودانگی و مار در این اسطوره می کنیم متوجه شباهت ان با متون تورات و قران می شویم .مثلا مار حیوانی است که در تورات با ورود به بدن همسر ادم او را می فریبد .

مثال فوق نمونه ای از شباهت متون فوق بود.اشتباه نکنید نمی خواهم با این مثال بگویم که مثلا قران یا تورات متنی اسطوره ای یا انسانی است .بلکه می خواهم شاهدی بیاورم از حدود اگاهی تعبیر متن.ما امروز به مدد این کشف می توانیم متن قران را در گستره تاریخی خاستگاهی ان کشف کنیم .نمونه دیگری که من در قسمتهای قبلی اوردم پیگیری تاریخی و ریشه شناسانه از "الله"و "هو"داشتم .و ان را به "ایل "یا "ایلو"اکدی و "آن"سومری رساندم .
کشف این اگاهی تاریخی ،ما را متوجه حدود تاریخیت متن می کند .ما متوجه می شویم متن در چه زمانه و زمینه ای شکل گرفته است .
فرض کنید که انالیزور فوتبال از چند بازی فوتبال یک تیم ،متوجه قواعد خاصی در بازی انها بشود و این کشف از چشم خود بازیگران و مربی تیم مخفی است .کشف ناخوداگاه به این معناست .حال اگر این تیم در چند بازی اینده از حریف شکست بخورد و در پی علت یابی باشد و متوجه شود که علت ان کشف قواعدی در بازی انها توسط انالیزور تیم حریف بوده در واقع ساحتی از غفلت خود را کشف کرده اند .با نگاهی در متن متوجه می شویم که متن متعلق به دوره کشاورزی و عصر اهن بوده است .چون اهن را می شناخته ولی از کامپیوتر سخنی نرفته .ولی وقتی از آهن سخن رفته ناقد متوجه می شود که مثلا متعلق به عصر حجر نیست .یا وقتی از بروج دوازدگانه سخن می گوید مشخص می شود که از تقسیم بندی نجومی سومری اطلاع دارد.پس متنی مابعد سومری است .منظور من از ناخوداگاه متن این موارد است

عبدالصالح جعفری.

با درود و سپاس

بنده چنانکه فرمودید تلاش برای بررسی فرآیند وحی را ارزشمند می دانم.
نکته شما درباره تفاوت مقام عصمت و خدایی نکته صحیحی است و اگر سخن شما را آسانگویی بخواهم نمایم چکیده آن است که عصمت، از گناه است و خدایی، از خطا.
اما ویرایش می کنم که عصمت از گناه است و فرشتگی نیز از خطا و نیاز به خدایی نیست. اما در این سخن کاملا همداستانیم که معصوم همانگونه که خدا نیست، فرشته هم نیست.
به هر روی این سخن درستی است که عصمت از گناه در حیطه انسانی اما از خطا، خروج از مقام انسانیت است.
اینها را گسترش و ریزگویی کردم چون ارزشمند است، چه در این نوشتار به کار آید و چه نه و نکته گویی و استطراد است.
اما اشکالی که هست آنجاست که در کلام متعارف، وحی را امتداد شوون الاهی می شمارند و شما وحی را شان نبوی
بدین معنی که متکلمان بر آنند که وحی شان انتقال پیام الاهی با پاسداری الاهی از نفوذ گناه و خطاست.
لذا صنعت انسانی نیست تا لغزبایست باشد.
دکتر سروش با ویرایش و نگهداشت بنده از نظراتشان، انتقال مفهوم و مقاصد را صنعت مستقیم الاهی و تفصیل را صنعت انسانی می شمارد و طبیعتا نفی گناه کرده اما نفی خطا دستکم در حدی که مفاهیم و مقاصد را نیالاید نمی دارد.
اینگونه، سخن شما درباره ناخودآگاه نیز چندان که همان مفاهیم و مقاصد را نیالاید، با پذیرش آن چارچوب درست و بلکه طبیعی است؛ چرا که انسان هم ارز با خودآگاه، ناخودآگاهی دارد.
اما و اما که اگر این ناخودآگاه را منبع عوارض/به گفته سروش، عرضیات پیام بشماریم در آن چارچوب، پذیرفته است.
ولی اگر منبع گوهر مفاهیم و اغراض پیام بشماریم، نقض تعریفی وحی و انتقال به مفهوم صادرات ناخودآگاه است که جنبه خدایی سخن را از میان می برد و همان مشکل نخستین که گفتیم را باز می گرداند که ناخودآگاه به هر تعبیر که بیانگاریم، زادگاه دانش و داشته های فزاینده بشری نیست.

پاسخ:

وحی در لغت به نوشتن و اشاره سریع ،آشکار شدن امر پنهان و نیز القای ذهنی نیز گفته شده است .
راغب اصفهانی در تعریف واژه وحی گفته : « اصل الوحی الاشارة السریعة وحی پیامی پنهانی است که اشارت گونه و با سرعت انجام گیرد » . ابواسحاق نیز گفته است : « اصل الوحی فی اللغة کلها اعلام فی خفاء و لذلک سمی الالهام وحیا ، اصل وحی در لغت به معنای پیام پنهانی است ، لذا الهام را ، وحی نامیده اند »
( راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ، ص 515 .5 - ابن منظور ، لسان العرب ، ج 15 ، ص 380)
در قران در موارد مختلفی از این واژه استفاده شده ،مثل اشاره مریم (ع) به قومش:
(فَخَرَجَ عَلَي قَوْمِهِ مِنَ الْمِـحْرَابِ فَأَوْحَي إِلَيْهِمْ أَن سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيّاً)؛(مریم ۱۱)
از محراب به سوي قومش شتافت و به اشاره به آنان القا كرد كه صبح و شام خدا تسبيح را كنند.
اینجا زبان وحی نوعی اشاره است .و در این نوع از وحی کردن کلام بکار نرفته .
مورد بعدی وحی به مادر موسی است ،جاییکه به مادر موسی(ع) القا می شود که کودکش را در رود نیل رها کند:

(وَأَوْحَيْنَا إِلَي أُمِّ مُوسَي أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلاَ تَخَافِي وَلاَ تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ)؛(قصص ۷)
به مادر موسي وحي كرديم كه طفل خود را شير بده و اگر ترسيدي كه فرعون به او گزندي رساند، او را در نيل رها كن و هيچ ترس و اندوهي به خود راه مده، كه ما او را به سوي تو باز مي گردانيم و او را از پيامبران قرار مي دهيم.
که اینجا منظور از وحی نوعی الهام و دریافت و شهود ذهنی است .
همچنین قرآن از وحی به زنبور هم سخن به میان آورده :
(وَأَوْحَي رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّـمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاًَ)؛(نحل ۶۸و ۶۹)
پروردگار تو به زنبور عسل وحي كرد كه خانه ي خود را در ميان كوه ها و درختان بنا كند و از همه ي ميوه ها و گل ها بهره گيرد و راهي را كه خداوند براي او آماده كرده است، طي كند.
با توجه به نوع وحی رسیده به زنبور که ساخت خانه و شیوه کارکردن آن است ،به نظر هر نوع کارکرد غریزی حیوانات هم جز وحی محسوب می شود.
همچنین قران در سوره انعام از وحی شیاطین هم سخن به میان آورده :
(وَكَذلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّاً شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَي بَعْض زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ)؛(انعام ۱۱۲)
براي هر پيامبري، دشمني از شياطين جن و انس قرار داديم كه برخي از آنان، از روي غرور، سخن هاي به ظاهر آراسته را به بعضي ديگر القا مي كنند. و اگر پروردگارت مي خواست چنين نمي كردند (ولي اجبار سودي ندارد).
(وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ )؛(انعام ۱۲۱)
شياطين به دوستان خود وحي و القا مي كنند كه با شما جدال كنند
اگر بخواهیم نظر به معنای شیطان در قران داشته باشیم و آن را مراد کنیم به نظر هر نوع القا و اندیشه وسوسه انگیز هم نوعی وحی محسوب می شود.
اما شایعترین کاربرد وحی در مورد انتقال پیام خدا به پیامبران الهی است که هفتاد بار در قران مورد استفاده قرار گرفته است .
(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ)؛(یوسف۳)
ما به وسيله ي وحي اين قرآن به تو، بهترين داستان ها را براي تو بيان مي كنيم.
(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي وَمَنْ حَوْلَهَا)؛(شوری۷)
اين چنين، قرآن را به زبان عربي به تو وحي كرديم تا مردم مكه و اطراف آن را انذار نمايي.
(اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ)؛(عنکبوت۴۵)
اي پيامبر، آنچه را كه از اين كتاب آسماني به تو وحي شده است براي مردم بخوان.
(أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَي رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هذَا لَسَاحِرٌ مُبِينٌ)(یونس۲)
آيا براي مردم تعجب آور است كه يكي از آنان را به رسالت خود برگزينيم و به او وحي كنيم كه مردم را انذار كند و مؤمنان را كه نزد خداوند مقام بلندي دارند بشارت دهد؟ كافران گفته اند اين ساحري آشكار است.
(إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَي نُوح وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِيسي وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمانَ وَآتَيْنَا دَاوُود زَبُوراً)؛(نساء ۱۶۳)

هنچنین قران از نوع دیگری از وحی هم سخن گفته است و آن شکل رویا گون وحی است .نمونه ان رویای ابراهیم (ع)برای قربانی کردن فرزندش بود :
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(صافات۱۰۵)
با نگاهی به استفاده قران از واژه وحی می توانیم معانی زیر را برای ان در نظر بگیریم : استفاده از زبان بدن و اشاره بدون کلام همانند انچه به مریم (ع) توصیه شد.(وحی به مثابه نشانه)
القا و شهود و دریافت ذهنی همانند تجربه مادر موسی(ع).وحی به مثابه ادراک و شهود ذهنی
القا یک کارکرد و نهادن غریزه در موجودات انچنانکه در مورد زنبور بیان شده است .(وحی به مثابه فیزیولوژی و عملکرد موجودات)
القا وسوسه های شیطانی و امیال شهوانی (وحی به مثابه زیاده خواهی و شهوت کنترل نشده )
انتقال پیام از طریق رویا همانند انچه بر ابراهیم و یوسف وحی شد (وحی به مثابه رویا)
و شایعترین فرم وحی همان انتقال پیام خدا به پیامبران بوده است .این شیوه از وحی هم به سه شکل بوده است یا مستقیما خدا با پیامبران سخن گفته یا خدا همچون نشانه ای از پس حجابی بر انها اشکار شده است و یا از طریق واسطه ای دیگری بر پیامبران ظاهر شده است .
در سوره یونس ایه ۲ وقتی از وحی سخن می گوید این موضوع را تعجب برانگیز نمی داند و می پرسد ایا این برای شما عجیب است که خداوند با پیامبرش سخن می گوید؟این آیه دلالت بر این موضوع دارد که انتقال پیام الهی تعجب برانگیز نیست و شما نباید این را به عنوان امر عجیبی در نظر آورید .بر این اساس می توان با کاربردهای متنوع وحی در قران ،دامنه وحی را وسیعتر از انچه متقدمان در نظر داشتند ،گرفت .با توجه به متن قران ،وحی اعم از هر نوع شهود عقلی و هنری و نیز کلامی و غیر کلامی (تصویری) و نیز هر نوع کارکرد طبیعی موجودات و نیز امیال شهوانی آنها هم وحی محسوب می شود .
اما تفاوت در کجاست ؟از نظر ما تفاوت در شدت انواع وحی بوده است .وحی آشکار شدن امر پنهان است و این آشکارگی به انواع مختلف است .گاهی نشانه ای شهودی ،امر پنهانی را آشکار می کند .و گاهی دریافتهای عقلی اشکار گر این امر مستور هستند .نبوت هم از اشکال این اشکارگی است .در قران اشاره های متعددی به صاحبان نبوت از ابراهیم و فرزندانش و انساب او شده است .
با توجه به توضیحات فوق باید وحی را اعم از نبوت دانست .و نبوت را نوعی آشکار کردن امر پنهان در شکل خاص و منطقه خاص دانست .همانطور که خداوند در سوره شوری وحی به پیامبر اسلام را به زبان عربی و مخصوص مردم منطقه حجاز دانسته است .
به این ترتیب اگرچه باب نبوت با پیامبر اسلام بسته شده است ،اما باب وحی همچنان باز است اگر وحی را در معنای وسیعتری که اینجا توصیف شد ،در نظر بگیریم .و هدایت الهی هم همین است .حرکت از تاریکی به طرف نور .(ظلمات الی النور ). اگر معانی ذکر شده فوق را برای وحی در نظر داشته باشیم به نظر تا زندگی هست ،وحی هم هست .و وحی هم همین زنده شدن مداوم است .

عبدالصالح جعفری:

درود بر برادرم دکتر اسماعیل اردستانی بزرگوار
و سپاس از پرداخت

معانی واژگانی «وحی» و حتا کاربردهای قرآنی آن از «نماره/اشاره» تا «پیام خدا» گسترده است اما اصطلاح کلامی آن در نگر است که همان «پیام خدا» باشد و در دیگر گونه های آن گفتگویی نیست و حساسیتی نیز.
از این رو اگر منظور شما از تحقق «وحی» در «ناخودآگاه»، آن گونه از «وحی» ها باشد بسان اشاره و غریزه و .. که نقاشی در آن نداریم و اساسا موضوع کلامی نیست.
اما اگر منظورتان دقیقا تحقق «وحی» کلامی در جایگاه «پیام خدا» ست که توضیحات واژگانی و آیاتی آورده، بی پیوند به موضوع گفتگو و خروج از موضوع خواهد بود.
اما «وحی» درجا/مثابه «پیام خدا»، هنگامی بر «ناخودآگاه» بار می شود که دستکم «نهاده هایی» ی از سوی خداوند در آن «ناخودآگاه» نهاده و بانی ساخت و صدور پیامی که دستکم دربرگیرنده همه «مفاهیم و آماج» الاهی باشد گردد. که چنین ناخودآگاهی که با دخالت و نظارت مستقیم خدا/پاکروان(روح القدس) کار می کند، تفاوت ماهوی/کلی با «ناخودآگاه» متعارف دارد و البته می تواند یک گزینه پیشنهادی برای «وحی» کلامی باشد ولی نمی دانم که «ثمره» فرض این گزینه چه خواهد بود؟ چرا که هم «ناخودآگاه» متعارف نیست و هم نهایتا با افزایش یک واسطه به ساخت همان پیامی که دستکم حاوی همه «مفاهیم و آماج» الاهی است می انجامد.
طبیعی است اگر وحی کلامی را به «مفاهیم و آماج» منحصر شماریم و بیان را به پیامبر بسپاریم(چنانچه در نگاه سنتی به احادیث قدسی باور می رود) ، هر بیان ماحصل کارکرد مشترک «خودآگاه و ناخودآگاه» است و البته تاکید بر دوم، می تواند به این برساند که بخشهایی از متن قرآن اشاراتی دارد که خود پیامبر نیز بدان ناآگاه بوده و ژرف نگرانی در آینده آن را در می یابند؛ چنانکه در «یهود» چنین دیدگاهی به «تورات» هست و البته این سخن چون به پهنه های درون دینی می آید، نیازمند هماهنگیهایی با مدعاهای درون دینی نیز دارد و منافاتهایی با «لتبین لالناس ما نزل الیهم» و مفهوم «عقل رسولی» و «ادری بما فی البیت» و .. که نیازمند رفع تعارض و تعادلاتی است.

پاسخ:

هنچنین قران از نوع دیگری از وحی هم سخن گفته است و آن شکل رویا گون وحی است .نمونه ان رویای ابراهیم (ع)برای قربانی کردن فرزندش بود :
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(صافات۱۰۵)
با نگاهی به استفاده قران از واژه وحی می توانیم معانی زیر را برای ان در نظر بگیریم : استفاده از زبان بدن و اشاره بدون کلام همانند انچه به مریم (ع) توصیه شد.(وحی به مثابه نشانه)
القا و شهود و دریافت ذهنی همانند تجربه مادر موسی(ع).وحی به مثابه ادراک و شهود ذهنی
القا یک کارکرد و نهادن غریزه در موجودات انچنانکه در مورد زنبور بیان شده است .(وحی به مثابه فیزیولوژی و عملکرد موجودات)
القا وسوسه های شیطانی و امیال شهوانی (وحی به مثابه زیاده خواهی و شهوت کنترل نشده )
انتقال پیام از طریق رویا همانند انچه بر ابراهیم و یوسف وحی شد (وحی به مثابه رویا)
و شایعترین فرم وحی همان انتقال پیام خدا به پیامبران بوده است .این شیوه از وحی هم به سه شکل بوده است یا مستقیما خدا با پیامبران سخن گفته یا خدا همچون نشانه ای از پس حجابی بر انها اشکار شده است و یا از طریق واسطه ای دیگری بر پیامبران ظاهر شده است .
در سوره یونس ایه ۲ وقتی از وحی سخن می گوید این موضوع را تعجب برانگیز نمی داند و می پرسد ایا این برای شما عجیب است که خداوند با پیامبرش سخن می گوید؟این آیه دلالت بر این موضوع دارد که انتقال پیام الهی تعجب برانگیز نیست و شما نباید این را به عنوان امر عجیبی در نظر آورید .بر این اساس می توان با کاربردهای متنوع وحی در قران ،دامنه وحی را وسیعتر از انچه متقدمان در نظر داشتند ،گرفت .با توجه به متن قران ،وحی اعم از هر نوع شهود عقلی و هنری و نیز کلامی و غیر کلامی (تصویری) و نیز هر نوع کارکرد طبیعی موجودات و نیز امیال شهوانی آنها هم وحی محسوب می شود .
اما تفاوت در کجاست ؟از نظر ما تفاوت در شدت انواع وحی بوده است .وحی آشکار شدن امر پنهان است و این آشکارگی به انواع مختلف است .گاهی نشانه ای شهودی ،امر پنهانی را آشکار می کند .و گاهی دریافتهای عقلی اشکار گر این امر مستور هستند .نبوت هم از اشکال این اشکارگی است .در قران اشاره های متعددی به صاحبان نبوت از ابراهیم و فرزندانش و انساب او شده است .
با توجه به توضیحات فوق باید وحی را اعم از نبوت دانست .و نبوت را نوعی آشکار کردن امر پنهان در شکل خاص و منطقه خاص دانست .همانطور که خداوند در سوره شوری وحی به پیامبر اسلام را به زبان عربی و مخصوص مردم منطقه حجاز دانسته است .
به این ترتیب اگرچه باب نبوت با پیامبر اسلام بسته شده است ،اما باب وحی همچنان باز است اگر وحی را در معنای وسیعتری که اینجا توصیف شد ،در نظر بگیریم .و هدایت الهی هم همین است .حرکت از تاریکی به طرف نور .(ظلمات الی النور ). اگر معانی ذکر شده فوق را برای وحی در نظر داشته باشیم به نظر تا زندگی هست ،وحی هم هست .و وحی هم همین زنده شدن مداوم است .

عبدالصالح جعفری:

درود بر برادرم دکتر اسماعیل اردستانی بزرگوار
و سپاس از پرداخت

معانی واژگانی «وحی» و حتا کاربردهای قرآنی آن از «نماره/اشاره» تا «پیام خدا» گسترده است اما اصطلاح کلامی آن در نگر است که همان «پیام خدا» باشد و در دیگر گونه های آن گفتگویی نیست و حساسیتی نیز.
از این رو اگر منظور شما از تحقق «وحی» در «ناخودآگاه»، آن گونه از «وحی» ها باشد بسان اشاره و غریزه و .. که نقاشی در آن نداریم و اساسا موضوع کلامی نیست.
اما اگر منظورتان دقیقا تحقق «وحی» کلامی در جایگاه «پیام خدا» ست که توضیحات واژگانی و آیاتی آورده، بی پیوند به موضوع گفتگو و خروج از موضوع خواهد بود.
اما «وحی» درجا/مثابه «پیام خدا»، هنگامی بر «ناخودآگاه» بار می شود که دستکم «نهاده هایی» ی از سوی خداوند در آن «ناخودآگاه» نهاده و بانی ساخت و صدور پیامی که دستکم دربرگیرنده همه «مفاهیم و آماج» الاهی باشد گردد. که چنین ناخودآگاهی که با دخالت و نظارت مستقیم خدا/پاکروان(روح القدس) کار می کند، تفاوت ماهوی/کلی با «ناخودآگاه» متعارف دارد و البته می تواند یک گزینه پیشنهادی برای «وحی» کلامی باشد ولی نمی دانم که «ثمره» فرض این گزینه چه خواهد بود؟ چرا که هم «ناخودآگاه» متعارف نیست و هم نهایتا با افزایش یک واسطه به ساخت همان پیامی که دستکم حاوی همه «مفاهیم و آماج» الاهی است می انجامد.
طبیعی است اگر وحی کلامی را به «مفاهیم و آماج» منحصر شماریم و بیان را به پیامبر بسپاریم(چنانچه در نگاه سنتی به احادیث قدسی باور می رود) ، هر بیان ماحصل کارکرد مشترک «خودآگاه و ناخودآگاه» است و البته تاکید بر دوم، می تواند به این برساند که بخشهایی از متن قرآن اشاراتی دارد که خود پیامبر نیز بدان ناآگاه بوده و ژرف نگرانی در آینده آن را در می یابند؛ چنانکه در «یهود» چنین دیدگاهی به «تورات» هست و البته این سخن چون به پهنه های درون دینی می آید، نیازمند هماهنگیهایی با مدعاهای درون دینی نیز دارد و منافاتهایی با «لتبین لالناس ما نزل الیهم» و مفهوم «عقل رسولی» و «ادری بما فی البیت» و .. که نیازمند رفع تعارض و تعادلاتی است.

پاسخ:

ناخوداگاه در متن دینی
وقتی سخن از ناخوداگاه یک متن دینی می کنیم منظورمان چیست؟
روانکاوی از همان ابتدا متوجه یک شکاف در زبان شد و تحلیل روانی خود را بر همین اساس بنیان گذاشت .این شکاف وقتی خودش را آشکار می کند که مقاومت ایگو کاهش پیدا کند .در وضعیتهایی مثل خواب ،وضعیتهای هیجانی مثل خشم یا خوشی بیش از حد ،ممکن است زبان ساحتی را آشکار کند که در وضعیتهای عادی قابل مشاهده نباشند .هر یک از ما ممکن است چنین تجاربی را داشته باشیم .در هنگام خشم سخنانی را از یک فرد بشنویم که در حالت عادی از او نمی بینیم .یا رفتاری را مشاهده کنیم که عجیب به نظر برسد .به اصطلاح شکاف "من قال "و "ماقال" در این طور موقعیتها خودش را نشان می دهد.به اصطلاح در چنین موقعیتهایی زبان از خودش سبقت می گیرد .چیزی گفته می شود فراتر از نیت گوینده .و شاید هم متناقض از نیت گوینده .از قدیم با پارادکس اپیمندس یا پارادکس دروغ گو اشنا هستیم .فردی کرتی که می گوید همه کرتی ها دروغ گویند .در ذهن این فرد این است که دارد گزاره صادقی را بیان می کند اما زبانش چیز دیگری می گوید .از انجا که خودش هم یک کرتی است ،اگر بپذیریم که همه کرتی ها دروغ گویند ،پس این فرد هم دروغ گو ست بنابراین گزاره ای هم که گفته دروغ است .یا فرض کنید فیلسوفی می گوید "هستی ماده است "،انوقت این پرسش پیش می اید اگر همه هستی ماده باشد و شما صادق باشید حداقل یک چیز و ان هم "گزاره بیان شده "که مادی نیست .پس این فرد راست نمی گوید چون حداقل یک دروغ گفته است .توضیحات فوق به ما می گوید که همیشه بین آنچه گفته می شود و انچه می گوید ،شکافی است .بین "من قال "و "ما قال"همیشه شکافی پر ناشدنی است که هر چه تلاش کنیم انرا وصله پینه کنیم در می مانیم .انچه مورد نظر ما از "ناخوداگاه متن"است ،همین جاست .همواره در انچه گفته می شود و انکه می گوید جدایی و شکافی است که زبان ان را بر ما تحمیل می کند .و این شکاف و جدایی خودش را در متن یا اثر هنری نشان می دهد .این همان شکافی است که محل نفوذ غیریت در متن است .وقتی سخن از "ناخوداگاه "می کنیم ،خود را متوجه این حضور غیر (غیریتی به جز گوینده سخن )می کنیم .حتی اگر شما از قبل هم به من نگویید که بین خدا و پیامبر در قران تفاوت است ،من بر اساس همین قاعده زبانی متوجه غیریتی در متن می شوم که از پیامبر جداست ‌.البته این شامل هر متن و سخن و اثر هنری هم می شود اما انچه باعث قدرت یک متن دینی می شود حضور پررنگ همین عنصر غیاب و خبر رسانی از غیبتی است که وعده می دهد.
دومین ساحتی که در زبان ما را متوجه این غیریت و "ناخوداگاه "در زبان می کند ،"وعده "در زبان است .زبان در "وعده دادنش "ما را متوجه آینده می کند .کاربرد قید اینده در زبان ،کارکرد وعده دهنده "زبان است .زبان در وعده دادنش شکافی بین "انچه هست"و "انچه خواهد امد" می اندازد .زبان در استفاده از قید اینده ،شکافی بین واقعیت و خیال آدمی می اندازد .وعده زبانی ما را متوجه امر "والا"می کند .آینده جعلی است ساخته و پرداخته زبان .زبان در وعده دادنش ،ما را فریب می دهد و امیدوار می کند .ما از این رو به خدا باور داریم چون فریب وعده زبان را می خوریم .وعده در زبان ،همان جایگاه شکاف و جدایی است که "والا"خودش را آشکار می کند .وعده ما را امیدوار به ادامه زندگی می کند . قومی که زبانش فاقد قید زمانی آینده باشد ،خداناشناس است . وعده ،شکاف بین انچه هستم و انچه باید باشم را پر می کند . و همچون نوار زخم بندی ،مانع شکاف بیشتر می شود.

ناخوداگاه در متن دینی۲
نو اوری روانکاوی در اتصال این غیریت نفوذ کرده در زبان به گذشته ان بود.روانکاوی یک هم ارزی و تقارنی بین کودکی بشر و نیز کودکی هر سوژه ای برقرار می کند .همانطور که در آغاز رشد سوژه های انسانی مرحله پیشا زبانی وجود دارد که سوژه هنوز از مرگ و آینده و نیز مسئولیت بی خبر است در گذشته نوع بشر هم دوره ای بوده که هنوز انسان بین خودش و طبیعت جدایی حس نمی کرده است .به عبارتی هنوز به شکاف خودش از طبیعت اگاه نشده بود.روانکاوی نام این ابژه آغازین را مادر می گذارد.به تبعیت از روانکاوی می توان از زمین به عنوان ابژه آغازین نوع بشر اسم برد .زمین برای نوع بشر همان جایگاه و رحم اولیه بوده که زادگاه بشر بوده است .بشر در دوره ای که هنوز با طبیعت یکی و یگانه بود و بعدا در فرایند زبان مندی ،و اگاهی به خودش احساس جدایی از زمین کرد‌.بشر در کودکی خود ،جاییکه هنوز با زمین یکی بود و از پستان مادر زمین شیر می خورد ،هنوز خدا را نمی شناخت ،این رخ داد زبان بود که در نخستین نامیدنها ،بشر را از مادر زمین جدا کرد و از ان پس ،انسان در حسرت بازگشت دوباره به ان یگانگی ،دل به وعده زبان خوش کرد .
متن دینی ،شاخص ترین این وعده هاست .در متن دینی بیش از هر متن دیگری ما حضور غیریت و وعده داده شده را می بینیم .و اصولا هر چه این وعده در جایگاه دور از دسترس تری باشد ،و وعده داده شده شکاف بیشتری با واقعیت نمادین انسان داشته باشد ،عمر بیشتری دارد.
مقایسه بین لیبرالیسم ،یهودیت و اسلام در اینجا راه گشاست .وعده لیبرالیسم ،رفاه و خوشی دنیوی است و این وعده با افزایش نیاز و مصرف بیشتر و کار به دست می اید .وعده یهودیت هم دنیوی است منتها این وعده با سرکوب جنسی و نیز نیاز ،در ارض موعود کنعان حاصل می شود .بر خلاف وعده داده شده در اسلام به آنسوی مرگ منتقل شده است و این وعده طبق برنامه خاصی در زندگی حاصل می شود که شباهت زیادی با ایین یهود دارد.
این چه تفاوتی ایجاد می کند ؟به عقیده ما نقش عنصر بازگشت و توبه در اسلام قوت بیشتری دارد.هر چه وعده بزرگتر و دور از دسترس تر باشد ،امکان بازگشت و توبه بیشتر است .یک مسلمان تا هنگام مرگ هم وقت دارد تا توبه کند و مسلمان بمیرد .بنابراین در مقایسه با گفتمانهای دیگر ،قدرت گفتمان اسلام بیشتر است چون وعده دورتر و بزرگتری می دهد .تنش میل و وعده در اسلام از همه ادیان ابراهیمی بیشتر است .
این موضوع باعث انتزاعی تر شدن زبان وحی اسلام در مقایسه با یهودیت و مسیحیت و نیز انتزاع بیشتر خدا و اخرت در این دین شده است .دیگر از معجزات طبیعی در اسلام خبری نیست .(معجزه شکاف بین میل و وعده را یک لحظه پر می کند ).و خود متن به عنوان معجزه مطرح می شود .بنابراین تفاوت اساسی است بین متن قران و دیگر متون دینی که این متن خود را معجزه معرفی کرده است.ما شاهد عبور یک مرحله خوداگاهی بشری هستیم .
در مطرح شدن یک متن نوشتاری بر خلاف دیگر متون ،چند نکته را باید در نظر داشت :اول تبدیل گفتار به نوشتار است که تاکید از "من قال" برداشته شده و بر "ماقال"گذاشته می شود .از اگاهی پیامبر برداشته می شود و بر ناخوداگاه پیامبر بار می شود .این موضوع بر خلاف دیدگاه نظریه "رویای رسولان "است که هم پیامبر محور است و هم "گفتار محور ". این نظریه همچنان در چنبره "خودمحوری"و غلبه فرهنگ گفتار محوری" گرفتار است .در صورتیکه تاکید بر ناخوداگاه تاکید بر فرهنگ نوشتاری و مقابله با کیش شخصیت پنهان در نظریه است .

گفتگو پیرامون تعبیر رویای رسولان

داوود مهدوی زادگان:
 این مسئله برای من بسیار مهم است که نه فقط شما بلکه قاطبه مدرن اندیشان از جمله آقای دکتر سروش و همفکرانش، از مواجهه مستقیم با قرآن کریم و گفت و گو با وحی واهمه دارند. نمی گویم بیزارند بلکه گویی خوفناک هستند. آیا آنان از ناخودآگاه خطاب وحی می ترسند. شما فرمودید : "  امروز اگر به سراغ متن وحی می رویم برای نقد قدرت است. امروز روز متن وحی متنی بی آزار که گوشه ای افتاده باشد و کاری به کار کسی نداشته باشد نیست. ما با متنی سر و کار داریم که مدعی برنامه ریزی برای تمام جزییات مرگ و زندگی ماست و شوربختانه از جایگاه قدرت ". این سخن آشکارا وجود خطاب وحی را بیان می کند و مهم تر آن که این بیان توام با باور به دیگر بودگی وحی است و الا چه جای برداشت " شوربختانه " از حضور قدرت وحی است. تمام تحلیل های جنابعالی در این چند ساعت که عمدتاً مبتنی بر روانکاوی بود، توجیهی برای فرار از خطابات وحی با شما است ؛ اینکه با متن وحی روبرو نشوید و باب گفت و گو باز نشود. البته اینکار تازگی ندارد. در زمان نزول وحی هم اتفاق افتاده است. مشرکین و کفاری بودند که وقتی صوت قرآن را از زبان وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله می شنیدند، گوش هایشان را می گرفتند تا نشنود. آنچنان که قرآن کریم این ماجرا را روایت کرده است: " وَمِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ ۖ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا ۚ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَا يُؤْمِنُوا بِهَا ۚ حَتَّى إِذَا جَاءُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ " [سوره اﻷنعام : 25]. این رفتار اختصاص به پیامبر اسلام نداشت. قرآن کریم از زبان نوح پیامبر علیه السلام روایت می کند که آنان برای نشنیدن سخنان من، انگشتان شان را در گوش هایشان می کنند و بر این کارشان اصرار و استکبار می ورزند : " وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا " [سوره نوح : 7]. حتی تحلیل های روانکاوانه از پیامبر خدا در آن زمان رایج بوده است. قرآن کریم از کفار یاد می کند که آنان وقتی ذکر را می شنوند، می گویند او مجنون است: " وَإِنْ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ " [سوره القلم : 51].  البته هر گونه تحلیل روانکاوانه از نادرین از نوابغ به تحلیلی غیر از همین مجنون بودن ختم نمی شود. من هیچ کجای از کلام تان به غیر تحلیل روانکاوانه چیز دیگری شاهد نبودم. چرا شما حاضر نیستید به تحلیل های فلسفی رو آورید. گویی ناخودآگاهی از فرار از فلسفه در شما وجود دارد. و من دلیل آن را در همان فرار از خطاب واقعیت می دانم. هراس از گفت و گو با متن واقع مانع بزرگی در راه فلسفه ورزیدن است. بی جهت نیست که در دنیای مدرن، فلسفه از رونق افتاده است.
به هر روی، من دلیل این متن گریزی جنابعالی و اندیشه گران مدرن نسبت به قرآن کریم و اساساً واقعیت جز من را در احساس دیگربودگی متن می دانم. اما چرا باید چنین احساسی در شما و دیگرانی که به مانند شما می اندیشند، پدید آید؟  چرا نباید آنگونه که از حال اواخر عمر فوکو نقل کردید، همچون دو دوست که ساعتها در کنار هم لذت می برند بدون اینکه بحثی کنند ؛ از دوستی با قرآن کریم لذت برد؟!
پاسخ:
بسیار متشکرم .باید بگویم جانا سخن از زبان ما می گویی .اصلا هدف اینجا کنارزدن حجابهای متن و جستجوی دیگربودگی و غیریت متن است .اجازه بدهید تجربه شخصی خودم را بگویم از کودکی قران  برای من امری رازالود و ترسناک بوده است .نخستین مواجهات من با قران شنیدن صوت بلند قران خواندن پدر در سحرگاهان جمعه ها بوده است .گویی ان خاطره از تاریک روشن مواجهه با قران همواره در ذهن من نقش بسته .بنابراین من در تمام این سالها به قران نه به عنوان برنامه زندگی ،نه یک پروژه سیاسی و کلامی و فلسفی بلکه وجودی بوده است .مهمترین مضامین مورد علاقه من در قران قربانی کردن اسماعیل ،توبه ،نور ،هبوط ادمی و تصویر قیامت بوده است .صادقانه بگویم من تجربه عشق از قران نداشته ام .و شاید سخن جنابعالی در مورد من صادق باشد که تجربه من در مواجهه با قران خوف بوده است .من در تجربه  روانکاوی همان تاریک روشن صبح های جمعه و شنیدن صوت قران پدر را زنده می کنم .در واقع شاید دارم خودم را تکرار می کنم .من البته به دنبال غیریت و دگربودگی در متن هستم و هدفم هم از بررسی همین است

امیر حسین جعفری سپهر:

سلام و سپاس فراوان از مطالب محققانه شما.
منتظر ادامه مطلب و ارتباط آن با رویای رسولانه هستیم.
آیا مکانیسم وحی  از منظر شما بیان امیال سرکوب شده در ناخودآگاه پیامبران است؟
مطلب بعدی در پاراگراف ۲ فرموده اید خودآگاه و نا خودآگاه دو جایگاه متفاوت و جدا ندارند. تا جاییکه میدانم حداقل در مغز نئوکورتکس بخصوص لوب فرونتال بیشتر در ارتباط با خودآگاه و بخش های عمقی مغز در ارتباط با ناخودآگاه و هیجانات هستند. در عصب شناسی باور این تفکیک تقریبا شناخته شده است.

پاسخ:ممنون از توجه شما جناب دکتر . .هدفم ازمودن این نظریه با نظریه رویاها از دید روانکاوی است .مواردی مشابهات و تمایزات البته وجود دارد که من سعی می کنم در قسمتهای بعدی  موردی بررسی کنم .باید بین خود تجربه وحی و زبان وحی تفاوت قائل شد .فرضیات وحدت خوداگاه و ناخوداگاه در صاحب وحی و نیز وحدت پیامبر با منبع وحی که در در نظریه رویای رسولان امده بر طبق نص صریح متن باطل است .و ما نیز چنین باوری نداریم .البته این را بر اساس رویکرد روانکاوانه خودم می گویم .چون در خود نظریه رویاهای فروید بین اینها تفکیک شده است .خود یا ایگو زایل نمی شود .این فرض بنیادی ماست .اگر بپذیریم که ایگو در جریان تجربه وحی زایل می شود انوقت شبهه توهم و جنون که از ابتدا از همان زمانهای قدیم مطرح بوده ،جدی می شود .اما در مورد ارزوهای کودکی بشر و تصویر سازی مشابهت زیاد است که من در اینده تک تک انها را بررسی خواهم کرد .باید بین توپوگرافی نورولوژیک و سایکولوژیک تمایز قائل شویم که این هم موضوع یکی از قسمتها خواهد بود .
مسعود صوفیانی:
:لطفا اولا نظر آقای سروش را در مورد وحی و رابطه آن با رویا به طور مختصر توضیح دهید و ثانیا دغدغه و مساله خودتان را در بررسی این موضوع به دقت روشن شود.
پاسخ:
 من ترجیح دادم شروع بحث از یک متن کلاسیک و شناخته شده باشد .نمی توان بحثی در مورد تجربه وحی به مثابه رویا داشت (البته فعلا پیش داوری نمی کنم )و از کتاب کلاسیک فروید گذشت .روانکاوی به عنوان یک گفتمان نه به عنوان یک نظریه علمی با فروید شروع شد .من البته همدلی بیشتری با شاخه لکانی ان دارم و در ادامه این یادداشتها به مباحث مهمی از ان خواهم پرداخت .تصور می کنم گفتمانها بیشتر منبع اقتدارند همچون ایدئولوژیها و دینها تا نظریه ای علمی _تجربی .بنابراین من در پیروی از گفتمان روانکاوی به دنبال اثبات تجربی نیستم .هدفم محک زدن این نظریه با یک گفتمان است .در این گفتمان فرض ناخوداگاه یک اصل اساسی است .البته می توان بحث کرد در این مورد .عنوان یادداشت قسمت بعد هم ساخت ناخوداگاه است .اما اگر بخواهم اخر داستان را از همین اول بگویم ،فرض اساسی نظریه رویای رسولان ،همجنس پنداشتن تجربه وحی با تجربه شعر و نیز هنر است .هر چند از نظر من تفاوت شدت این میان هست که در نظریه نادیده انگاشته شده .در اینجا فرض می شود که صاحب تجربه "خود" یا ایگو که محصول اندیشه اگاهانه و نمادین است را از دست می دهد .چیزی شبیه روش تداعی ازاد در روان کاوی .در روش تداعی ازاد ،مقاومت خود از بین می رود و سوژه تبدیل به ناخوداگاه خود می شود .حالا هر چه شدت این بیشتر باشد فرد اسرار مگو را نیز ذکر می کند .به تصور من فرض بنیادین نظریه رویای رسولان این است که مقاومت ایگو در صاحب تجربه وحی کم می شود و به قول معروف از خود بی خود می شود .چیزی شبیه تجربه شاعران که زبان خودبه خود می گوید و نقش اراده در سخن کم می شود .چیزی شبیه تئوری مرگ مولف فوکو .در مرگ مولف این ایگو سوژه نیست این نویسنده نیست که می گوید یا می نویسد بلکه نوشتن یا گفتن خودش می اید .به زبان روانکاوی تداعی ها شل می شوند  و خودبخود زبان می گوید یا قلم می نویسد .بر این اساس صاحب تجربه وحی ایگو اش زائل می شود .نتیجه برعکس است .در نظریه رویای رسولان ، صاحب وحی پیامبر می شود (پیامبر محور)اما با این فرضیات جلو برویم "خود"پیامبر اینجا دخالتی ندارد بلکه این زبان "بی خودی"یا ناخوداگاه پیامبر است که می گوید این فرض را من "متن محور "می گویم .هر چند نظریه رویای رسولان می خواهد گرفتار مشکلات قبلی نشود اما گرفتار مشکلات بزرگتری می شود که متن را متنی انسانی می کند .و سوژه محور .به عبارت دیگر نظریه ممکن است از جای درستی شروع کرده باشد اما به نتایج وحشتناکی می رسد .یکی از این نتایج نادیده گرفتن  تمایز و غیریت پیامبر از خداست .در نهایت نظریه مجبور است تن به متافیزیک وحدت وجودی بدهد .نظریه ای که می خواست از دوگانه گرایی افلاطونی نجات پیدا کند گرفتار وحدت وجود شد

عباس قیومی:
اصولا اصلا منظر روانشناختی معنی محصلی ندارد. رویکرد فرویدی رویکرد .... کدام منظر؟ حتی فروید هم رویکردهای متفاوتی دارد ....
علی الاصول تحلیل وحی از منظر روان شناسی تا چه حد می تواند درست باشد؟
روان شناسی چه مرجعیت و مشروعیتی برای تحلیل وحی دارد؟
پاسخ:
متشکرم .البته اینجا ادعایی مبنی بر تعبیر متن نیست بلکه سخن بر سر تجربه وحی است .البته شناخت چنین تجربه ای بدون توجه به متن امکان ناپذیر است .خود نظریه رویای رسولان برای تایید خودش شاهد مثال از متن می اورد .بنابراین بر منتقدان عیبی نیست اگر برای نقدش از متن مثال بیاورند .اما در مورد حجیت و مشروعیت این خود مرجع قدرت است که انرا مشخص می کند.از نظر من حجت متن نه با سازگاری و عقلانی بودن گزاره هایش که با قدرتش مورد سنجش قرار می گیرد .در مورد گفتمانها یا دینها یا پارادایمهای بزرگ علمی نمی توان از درستی نادرستی سخن گفت بلکه حجت و مشروعیت انها در قدرت انهاست .
علی رضا معینی:
اگر روان شناسی و زبان شناسی کفایت لازم برای پرداختن به مقوله وحی را نداشته باشند، پس کدام رشته متکفل تبیین تحول روانی و روحی مولد متنی اینچنینی شود?
 بالاخره دادن یک تئوری که بتواند امکان ارائه ی تفسیری از مفاد وحی را مهیا کند لازم است. کوتاه اگر بگویم بیان اینکه زبان وحی، کجاها مجازی و. کجاها حقیقی ست به عهده زبان شناسی ست و تحقیق در باب اینکه مفاهیم و توصیفات وحیانی  «از کجا» و  « در چه احوالی» حاصل شده بعهده ی روانشناسی و اسطوره کاوی ست. من البته بهره گیری از علوم عصبی تجربی را چندان مفید نمی بینم. مهم محصول آن احوال است.
تجربی نیست اما مستدل به حد مقدور هست.
نقدهایی هم شده دیگر. مطالعه ی آنها دایره بحث را روشن می کند.ما نه تنها به کنه پدیده ی وحی که به کنه هیچ چیز حتی آب و درخت هم راه نداریم. در پدیدار می توان وارسی و کند و کاو و تعمق کرد. با ترکیبی از روشهای شناختن.
خود نبی هم، اولین بار دقیقا نمی دانست چه بر او می گذرد. گفته اند پیامبر آنقدر شگفت زده بود که عالمی یهودی یا مسبحی بر بالین ایشان آمد و برای ایشان توضیح داد

پاسخ:
در مورد علمی بودن روانشناسی فعلا این مسئله مورد ادعا نیست .من از تحلیل روانکاوانه سخن می گویم نه از علم روان شناسی .علم روان شناسی تجربی بر اساس فرضیات خود به همراه آزمایش جلو می رود و البته من ان را نفی نمی کنم .اما از نظر من روان کاوی نوعی روش تحلیل مفاهیم است .و البته برای خودش مفاهیمی هم دارد.به عبارتی یک گفتمان پارادایمی است .گفتمان ها را می توان رد کرد یا پذیرفت اما نمی توان در مورد علمی بودنشان سخنی گفت .گفتمانها خودشان را در موضع انتقادی بالاتری قرار می دهند و خودشان را همچون مراجع قدرت مطرح می کنند همانند نظامهای فلسفی .مثلا علم خودش یک گفتمان است و قواعد خاص درونی خودش را دارد .مارکسیسم هم همینطور .فلسفه و زیبایی شناسی هم نوعی گفتمان محسوب می شوند بنابراین نمی توان قواعد صدق تجربی را که معیار علم است بر دیگر گفتمانها حاکم کنیم .البته چیزی به نام مواجهه گفتمانها داریم .مثلا فیلسوفی مثل پوپر یا کاسیرر تلاش می کردند از قوانین علم در گفتمان شناخت شناسی فلسفی استفاده کنند .بنابراین در پاسخ شما باید بگویم اعتبار گفتمانها در مرجعیت و اقتدار درونی خودشان است و این به خیلی از موضوعات مرتبط می شود .که البته بحث دلکش و مبسوطی است به نظرم کارهای فوکو در دوره تبارشناسی به این بحث نزدیک می شود.من صحبت از سنجش علمی دین نمی کنم و اصلا این بحث برای من مطرح نیست .ولی مفاهیم مهم هستند .مثلا داشتن اطلاع از اسطوره و زبان در دوره وحی مهم هستند .مفاهیم هر یک تاریخ خودشان را دارند .این کار زبان شناس است که از این مفاهیم شالوده شکنی می کند .بر اساس رویکرد همدلانه وبری خود مثلا ما باید معنای مفاهیم قرانی را زبان شناسانه بررسی کنیم .                     بر اساس کانت ،شناخت بشری نمی تواند پی به انتی نومیها ببرد .بر این اساس سخن گفتن از این موارد همچون توصیفات واقعی نوعی خیال بافی محسوب می شود .البته از نظر من کانت اینها را از حوزه شناخت به حوزه های اخلاق و زیبایی شناسی منتقل کرد .اگرچه سخن گفتن از فرشتگان و ارواح در ساحت عقل کانتی ،توهم است اما می توان چنین چیزهایی را در ساحت خیال و زیبایی شناسی تصور کرد .یک پایه نظریه رویای رسولان همین تصور از عقل کانتی است

اما در مورد دکتر سروش لازم است نکاتی را بگویم .به تصور من پارادایم فکری و متافیزیکی ایشان مبانی کانتی است .هرمونتیک مدرن در یک دید کلان متاثر از نقد کانتی است .اما اندیشه ایشان یک پایه دیگر هم دارد و البته از سر علاقه و دلبستگی به وحدت وجود .ایشان خُلقا و خَلقا ،عارف مسلک است .من فکر می کنم ممکن است مدتهای زیادی را صرف جفت و جور کردن این دوگانگی در خودشان کرده باشند .من خودم دوره ای از عمرم را کانتی و وحدت وجودی بودم و این مسئله را کاملا برای خودم حل کرده بودم .این امکان هست بین مولوی و کانت هم آوایی پیدا کرد .نظریه رویای رسولان محصول مشترک کانت و مولوی است .اما و هزار اما که به تصور من ناخوداگاه ،یک تغییر پارادایمی را در این نظریه متحمل شده اند .به تصور من نظریه رویای رسولان فراتر از اینها می رود .
اشاره ای گذرا در متن رویای رسولان به نیچه شده است .می دانید که ایشان به هر حال همدلی اگاهانه ای با تفکر نیچه ای ندارند .پس این اشاره گذرا را چگونه باید تفسیر کرد.البته من قصد داشتم یک قسمت از یادداشتها را به این بحث اختصاص بدهم ولی همین جا مطرح می کنم .از نظر من این ساحت غفلت و ناخوداگاه نظریه رویای رسولان بوده .به عبارتی اضافه ای بر نظام پارادایمی متن نظریه .این همان عنصر غیاب متن است .به زبان لکانی امری است از ساحت واقع .این اشاره با نظام نظریه سازگار نیست .اما از نظر تبارشناسی برای تقریب به ذهن می گویم که گفتمان روان کاوی ،گفتمانی سراسر نیچه ای است .از نظر من فروید صورت بندی منطقی از فلسفه نیچه است .اتفاقا اینکه فروید اصرار دارد که نیچه را از قصد نخوانده ،تاییدی است بر این نظر .نیچه ساحت غیاب روانکاوی فرویدی است .امری که اگر حضور واقعی ندارد اما احساس می شود .سرو کار هردو این نظامهای مفهومی با نیروهاست .

محمود صوفیانی:
با سلام و ارادت. لطفا نمونه ای از آیات قرآنی را بیاورید و توضیح دهید که برآمده از ناخودآگاه پیامبر است. من قبلا هم از شما این سوال را کرده ام ولی متاسفانه جوابی نگرفته ام. شما یا نظریه رویا را توضیح می دهید یا نظریه ناخودآگاه را. حرف های شما فقط نوعی کلی گویی است. اگر مصداقی برای دیدگاه خودتان از آیات بیاورید بسیار ممنون خواهم شد.
پاسخ:
.این سوال که نمونه ای از آیه ای را بیاوریم که از ناخوداگاه پیامبر است ،نشان می دهد که ما تصورمان از ناخوداگاه ساحتی از وجود است که هستی واقعی دارد .اما منظور من این نبود .اینطور نیست که ما آیات قران را به دودسته آیات خوداگاه و ناخوداگاه تقسیم کنیم .ناخوداگاه یک اثر و ردّ است .و همچون رنگی بر کل اثر قرار می گیرد .اتفاقا در یادداشت بعدی به همین مفهوم خواهم پرداخت .اما به طور خلاصه بگویم که ناخوداگاه میل دیگری در ماست .چشم داشتی است  از جانب خارج از ما .از دوران کودکی ما طبق انتظار جهان بیرون ،پدر و مادر و قانون جامعه زندگی می کنیم .در ضمن قبل از این مرحله خاطره ای داریم از کودکی که اصلا قانون جامعه و الزامات پدری برایمان وجود نداشت .خاطره ای از بهشت .انسان در برخورد با سختی و مقاومت جهان واقعی و قانون جوامع ،در داخل زبان ،تن به سرکوب می دهد .اما ان خاطره کودکی همواره در او وجود دارد.می توان داستان ادم را اینگونه برداشت کرد که انسان ابتدا در بهشت زندگی می کرده و طی یک گناه به زمین پرتاب شده است .از این نظر گناه ،همان قانون نمادین جهان است .امری ناقص و مشکل دار.سوژه در کوششهای بعدی تلاش می کند از این گناه خود را خلاص کند .بنابراین بر اساس فشار نیروی آن خاطره آغازین ،و نقصان قانون نمادین ،همواره تلاش می کند دوباره به جایگاه اولیه خود بازگردد.این گمشده یا به قول روانکاوی ژویسانس ،همواره دوراز دسترس باقی می ماند .بر این اساس ،ذهن جایگاهی از امر والا را برای خودش می سازد که فراتر از قانون فعلی است .و تلاش می کند به انجا برسد سوژه های انسانی به واسطه خیال پردازی و نیز رویا تلاش می کنند به ان جایگاه نزدیک شوند .بر این اساس مثلا انسان خدایی را در ان جایگاه امر والا می نشاند و از ان تصویر سازی می کند .تاثیر ناخوداگاه را می توان از تصویر سازی و والایش ما از خدا دید .ما بر این اساس به واسطه ان جایگاه همواره از ان امر تصویرسازی می کنیم و تلاش می کنیم بر اساس میل خدا یا خواست او زندگی کنیم

محمود صوفیانی؛
نظریه ناخودآگاه فروید مبتنی بر رویاها و تحلیل ساختار و تعبیر آنهاست. تفسیر خواب فروید مجموعه ای است از موارد فراوان در جهت تایید نظریه ناخودآگاه. منظور من این است اگر کلام پیامبر مبتنی بر ناخودآگاه خود اوست باید ساختاری همانند یا شبیه ساختار رویاها داشته باشد. من نمی گویم که پیامبر فاقد ناخودآگاه بوده و حتی در گفتن این کلام از خود اختیاری داشته است. قطعا پیامبر نیز همچون هر انسان دیگری تحت تاثیر حالات روانی خود بوده است. سخن من این است اگر کلام وحیانی صرفا برآمده از ناخودآگاه است باید ساختاری همانند رویاها داشته باشد. از این جهت می گویم نمونه ای از کلام پیامبر را در قرآن و نه در احادیث قدسی ارائه بدهید و بگویید این کلام ساختاری رویامانند دارد. چون من تاجایی که فکر قاصرم کار می کند چنین نمونه ای را پیدا نمی کنم.

نصرت الله تابش:
با توجه به بی اعتباری روانکاوی اعم از فروید و یا لکان از منظر تجربه پذیری و پارادایم دانستن روانکاوی به مثابه دانشی که صدق و کذب پذیر نیست و فاصله تاریخی ۱۴۰۰ساله با وقوع وحی و عدم اطلاح از سطوح آگاهی پیامبر اعظم(ص)و مساله ناخودآگاه در ایشان،چه در تایید رویای رسولانه با این پیشفرضها سخن بگوییم و چه در نقد آن ایستادن بر زمین باتلاقی نیست؟
 قبلا بارها در خصوص بی اعتباری روانکاوی در مطالب جنابعالی سخن رفته است. اما من هنوز متوجه نشده ام از کجا با این قطعیت در مورد بی اعتباری آن ابراز نظر می کنید. احتمالا منظورتان این است که روانکاوی معیار درستی برای مطالعه وحی نیست. در غیر این صورت به نظر من روانکاوی فرویدی در ساحت خود نه تنها معتبر است بلکه عدم توجه به این حیطه در رابطه با حالات فردی و جمعی خسرانی جبران ناپذیر است. اگر روانکاوی نامعتبر می بود از سوی کسانی همچون لکان و دیگران ادامه نمی یافت. از طرف دیگر فروید و لکان را نباید یک کاسه بکنیم. لکان در عین حالی که نگاه نقادانه به روانکاوی فروید دارد احیاگر آن نیز هست. نظر من این است هر پدیده ای را باید در متن و زمینه خودش در نظر بگیریمِ. من هم موافق نیستم وحی را به امر روانی پیامبر فروبکاهیم و در عین حال معتقدم شخص پیامبر و نه تجربه وحیانی او را می توان از حیث روانکاوی مورد تحلیل قرار داد. اما با این امر هم موافق نیستم چون برخی وحی را روانکاوانه نگاه می کنند برای نجات وحی روانکاوی فروید یا لکان را کلا نامعتبر بدانیم. البته حیطه روانکاوی نیز بری از نقد و نقادی نیست ولی این نقد باید از سوی متخصصین این حوزه باشد. کلی گویی هایی نظیر این که روانکاوی نامعتبر است راه به جایی نمی برد. فروید خود به درستی توضیح داده آن هایی که روانکاوی را نمی پذیرند نوعی مقاومت روانی در برابر آن دارند یعنی گرفتار دگم ها و تعصباتی هستند که برآمده از سرکوب های دوران کودکی است. به هر حال اگر روانکاوی نامعتبر است باید از طریق پژوهش های دقیق و مطالعات بنیادی آشکار گردد. البته در خود غرب هم عده ای فروید و لاکان را شارلاتان در نظر می گیرند ولی آن ها نیز دچار همین کلی گویی ها هستند و هیچگاه به طور دقیق و نظام مند روانکاوی لکان را بررسی نمی کنند. بعصی ها نیز به درستی اشاره کرده اند که مطالعه روانکاوی لکان یک عمر می طلبد و درست نیست آدم عمر خود را بر سر این سودا نهد. اما به نظر من که مطالعه بسیار اندکی در روانکاوی داشته ام ارزشش را دارد آدم زندگی خویش را در این راه سپری کند چرا که نوعی خودشناسی عمیق و ژرفی است که همه ما به آن نیاز داریم. اما در مورد وحی و تجربه پیامبران نظر من این است که بهترین مطالعه مطالعه از منظر عرفان و تفسیر عرفانی متون مقدس است.
محمود صوفیانی در پاسخ به اقای تابش؛

البته من متوجه ام که شما روانکاوی را از منظر پوزیتیویستی و پوپری نقد می کنید. ولی هر معرفتی رو نمیشه با این دیدگاه ها مورد نقد قرار داد. البته فروید و لکان برای دیدگاه خود شواهدی دارند. بحث بر سر این است ساختار زبان به تبع ناخودآگاه یک ساختار رمزی و رازآلود دارد و به راحتی نمی توان در مورد صدق و کذب هر گزاره ای نظر داد. چنان که خود شما نیز احتمالا نمیپذیرید که نباید گزاره های وحیانی را از سنخ گزاره های صدق و کذب پذیر تلقی کرد.
نصرت الله تابش:
اما اینکه فرموده اید اگر عمرمان را در جهت خودشناسی مصرف کنیم سخن دقیق و مطلوبی است اما متدولوژی شناخت خویشتن اولا منحصر در خویشتن نیست و شاخه های قابل اعتناتری در روانشناسی دراین زمینه موجوداست و از همه مهمتر این اگر منظور ازخود شناسی علمیست که به خدا شناسی منجر میشود باید متدلوژی آن را نیز ازخود معارف وحیانی استخراج کرد که یکی ازروشهای تربیتی معصومین صلوات الله علیهم اجمعین نیز هست

پاسخ:
.اعتبار گفتمان روان کاوی بر صدق و کذب گزاره های ان نیست .گفتمانها گزاره های از جنس صدق و کذب نیستند بلکه تغییر نگاه ادمی هستند .اگر شما با خواندن روانکاوی دچار چنین تغییر دیدگاهی نشوید مسئله ای نیست همانطور که شما در مورد احکام متافیزیکی چنین می کنید .گفتمانها ارتفاع اگاهی را تغییر می دهند ولی از صدق و کذب سخنی نمی گویند .گفتمانها معیارهای صدق و کذب را تعیین می کنند.این سخن در مورد گفتمانها مورد قبول است .به تصور من جناب استاد تابش از زاویه معرفت شناسی پوپری به روانکاوی نگاه می کنند و وقتی فردی گفتمانی را با معیارهای گفتمان دیگر بی اعتبار بداند انوقت ادامه گفتگو مشکل می شود.
 .روانکاوی ادعای خداشناسی بهتر ندارد .روانکاوی ،اگاهی به فریب ذهن است .روانکاوی از انسان شروع می کند ممکن است به مفهومی مثل خدا برسد و یا انرا هم جز فریب سوژه بداند .مثلا از دید روانکاوی ،به واسطه دیالکتیک میل ،جایگاه والا در اگاهی سوژه ،شکل می گیرد .انسانها تلاش می کنند این جایگاه والایش یافته را با ابژه ای پر کنند و زمان درازی انسان این را با خدا پر می کرده .خدا در نزد مومن ابژه والای خیال است .و تصویر سازی از این ابژه والا البته در حدود خیال و ادراک انسان همواره باقی می ماند .
مثلا تصویر سازی از خدا در قران را نگاه کنید خدا چگونه در قران خودش را معرفی می کند ؟حئ ،قیوم ،رحمان ،رحیم ،عالم ،قهار ،...  خدایی که داور اعمال است ،ناظر است .این تصویرسازی ،اینگونه معرفی خدا از خودش در قران ،فراتر از مرزهای خیال متن نیست .
.پارادایمها همچون چارچوب نگاه ما را قاب می کنند .همچون عینک عمل می کنند .ما از این پس واقعیت را با این عینک می بینیم .فراتر از ان پارادیامها خود واقعیت را برای ما می سازند .پارادایم همچون چشم است .جهان بدون چشم واقعی نیست .
کانت از شرایط پیشینی هر تجربه ای سخن گفت .این شرایط پیشینی در اگاهی ادراکی حاضر نیستند ،بلکه سازنده تجربه هستند.از نظر روانکاوی هم ناخوداگاه یکی از این شرایط پیشینی اگاهی است .از این نظر روانکاوی هم کانتی است .
نصرت الله تابش:
پس باید پذیرفت که وحی را نیز در پارادایم خودش دید.هرچند از واژه پارادایم در این زمینه با تسامح استفاده کردم.

پاسخ:
اینکه من متن محوری را به جای پیامبر محوری رویای رسولان می گذارم به این خاطر است .انچه ما با ان سروکار داریم یک متن است.نه ذهن پیامبر .اگر به دنبال تحلیل ذهن و روان پبامبر می رویم برای فهم بهتر متن است .از این نظر به تصور من در متن چیزهایی هست که در اگاهی پیامبر نبوده .
دکتر علومی:
به نظرم نکته ای در خصوص تئوری رویای رسولانه از نگاه دوستان بزرگوار مغفول مانده است و آن اینکه دکتر سروش هرگز پدیده  وحی را به رویای ساده یک انسان معمولی فرو نمی کاهد بلکه تاکید می کند این رویا باذن الله و امرالله بر پیامبر حادث می گردد اما پدیده وحی همانند رویا است و پیامبر همانند یک خواب بین در بسیاری از صحنه ها حضور مستقیم دارد و آن را بالعینه می بیند. اما این فرایندها ضمن اینکه در قالب یک رویا قابل بررسی است، با عنایات حق حادث می گردد.
پاسخ:
به عقیده من این تمایز دیدن و شنیدن در نظریه رویای رسولان کمکی به مسئله اصلی نمی کند و فقط مسئله را از جایی به جای دیگر منتقل می کند .
البته هدف اولیه بررسی یک متن با رویکرد یک گفتمان است .اینکه از دید گفتمان روانکاوی به سراغ متن برویم .
.اگر پیامبر فرشته ای را دیده یا صدایش را شنیده از نظر خودش واقعی بوده این موضوع از نظر ما به عنوان انسانهای پساکانتی ممکن است توهم باشد چون ساخت ذهن ما متفاوت از ذهن پیامبر بوده .
محمد شیخ الاسلامی:
به نظرم در فهم وحی و ارتباط پیامبر با وحی؛ نباید خلط روشی کرد. برداشتن یک واژه از یک دانش تجربی و استفاده از آن در دانشی دیگر که کلام باشد کلا خطای روشی است.
پاسخ:
ما نمی توانیم بفهمیم (هیچ وقت)که تجربه پیامبر چگونه بوده ،ما با یک متن سروکار داریم .از این متن باید شالوده شکنی روانکاوانه شود.
مثلا متن اسلام نمازهای یومیه را توصیه می کند که با روزکاری سازگار است .و اصلا شب کاری مطرح نبوده .متن ،متنی روزمحور است.
مثلا نگاه کنید که فروید چه تفسیری از مجسمه موسی میکل آنژ دارد .این مجسمه یک اثر هنری است و طبیعتا فروید از زاویه مفاهیم روانکاوانه خودش به سراغ ان می رود .به تصور من اشکالی ندارد ما با مفاهیم و گفتمان خودمان سراغ متن برویم .مثلا وقتی توصیفات بهشت در قران را می بینیم بعید است که متوجه نشویم متن در یک سرزمین گرم و خشک شکل گرفته .یا زنانی که در بهشت در خیمه ها می مانند ،بعید است این برداشت را نکنیم که تخیل متن از زن در خانه ماندن و منتظر مرد بودن است .بنابراین نقد به دنبال عناصر غیاب در یک متن هست

اینکه مشخص است سیکل خواب و بیداری و کار ارایه شده در متن ،روزکاری است .متن از شب کاری اطلاعی نداشته .و نیز این سخن هم درست است که خدای معرفی شده در قران همان خدایی است که با موسی و ابراهیم و عیسی و یعقوب سخن گفته است .داستانهای قرانی با مختصر تفاوت همان داستانهای قوم یهود بوده (نگاه کنید به اسطوره های سامی).بنابراین مبانی کلان و متافیزیک متن شبیه متون سامی قبل از خودش می باشد .
دکتر علومی:
فرشته نیز یکی از عناصر رویاست. بطوریکه گاه وجود ندارد و محمد (ص)، مستقیما مورد خطاب قرار می گیرد.

پاسخ:
همانطور که خدا در متن متمایز از پیامبر است فرشته هم متمایز است .رویای رسولان نظریه ای وحدت وجودی است و از نظر من این متافیزیک وحدت وجودی که برای رهایی از مشکلات واقع گرایی در متن قران ،گرفته شده همان مشکلات را دارد .
هیچ متنی فراتر از تاریخ نیست .و این ایده متن جهان شمول و حقیقی و فرا تاریخی جایگاه ابژه والا یا خدا را در ذهن ما می گیرد  .به تصور من ایده متنی جهان شمول و فراتاریخی که گرد زمانه بر ان ننشیند جای خدا را در ذهن معرفت شناسانه گرفته این ایده نیاز به شالوده شکنی دارد.
اصلا بحث ناخوداگاه را من به این خاطر مطرح کردم .زمانی تصور ما از یک نظریه فرازمانی و فرا مکانی به نظر برسد ،فقط بعد از پرده دری از غفلتمان متوجه می شویم که آه پس اینهم ؟ از نظر ما این راه خلاصی ندارد و بشر به گمشده خودش وصال نمی کند .

محمود صوفیانی:
به نظر من این که هر متنی تاریخی است و پارادایم خودش را دارد به این معنا نیست که قابل بررسی نباشد. حتی میتوان از پارادایمی دیگر به آن نگریست به شرط آن که پارادایمی که از آن نگریسته میشود جامعتر از پارادایم قبلی باشد که طبیعتا از حیث تاریخی بعد از پارادایم اول روی داده است. والا تکامل معرفت بی معنا می شد. از سوی دیگر یک پارادایم در زمان خود میتواند درست باشد اما در زمان های دیگر نه. بنابراین راه برای نقد باز است و به نظر نمی رسد در این جا اشکال روش شناختی وجود داشته باشد. اگر این گونه بود نباید گالیله و نیوتن طبیعیات ارسطویی را نقد می کردند و انشتین نباید فیزیک نیوتنی را مورد نقد قرار می داد و الی آخر.

پاسخ:
چند نمونه از کشف غیاب ؛دریدا در واسازی هگل به ماجرای انتیگونه اشاره می کند .از نظر دریدا حضور این فرد با نظام مردسالار هگلی سازگار نیست (غیاب نظام )‌. رویای رسولان اشاره گذرایی به نیچه می کند و سریع حرفش را پس می گیرد و به قول خودش زبان در کام می گیرد (نیچه غیاب این نظریه است).
عنصر غیاب در متن حضور حاضر ندارد اما گویی همچون کوتوله بنیامین عروسک گردان متن می شود .دم خروس نظام می شود .اضافه ای که در نظام جا نمی گیرد اما قوام نظام با اوست .مثل "چیز در خود "نظام کانتی که بیرون نطام قرار دارد ولی قوام و بقای نظام به اوست .خدا در نزد مومنان چنین جایگاهی را اشغال می کند (در گفتمان دین).خدا اگر چه در بیرون جهان است اما قوام جهان با اوست
به باور من رویای رسولان نقش "دم خروس"نظام فکری و معرفتی دکتر سروش است .نظریه ای که کاملا با دیدگاههای قبلی سازگار نیست ،در پارادایم هرمنوتیک جا نمی افتد ،یک جای کار می لنگد ،در خود نظریه هم اشاره به نیچه "دم خروس"نظریه است .از پارادیم کانتی گویی به طرف پارادایم نیچه ای _دریدایی شیفت می کنیم .تحقق کامل نظریه نیاز به تکمیل این شیفت پارادایمی دارد.
محمود صوفیانی:
زبان معمولی ما که از شکاف میان سوژه و ابژه تبعیت می کند در مورد ذات خداوند گمراه کننده است اگر با زبان پدیدارشناسی هوسرلی سخن بگوییم بهتر است بگوییم خداوند در عین تعالی از جهان در آن حلول نیز دارد. عبارت خداوند بیرون از جهان است باید توضیح داده البته منظور من نظریه وحدت وجودی نیست. چون این نظریه را در مورد خداوند و رابطه او با جهان نارسا میدانم

نصرت الله تابش:
ویا بجای حلول خداوند در جهان  به کلام حضرت علی (ع) نگاه کنیم که فرمود داخل فی الاشیاء...خارج فی الاشیاء...
در نظریه وحدت وجود هم باید به تمایز سه مفهوم حلول اتحاد و وحدت توجه کرد.
محمود صوفیانی:
بسیار عالی. اما باز جای توضیح دارد. منظورم این است چگونه باید این خارج بودن و داخل بودن را فهم کرد. نظر هگل نیز می تواند در این جهت راهگشا باشد. او اساسا به تمایز درونه و برونه معتقد نیست. از سوی دیگر همانند اسپینوزا وحدت وجودی هم نیست

پاسخ:

به نظرم این بحث خیلی مهم است حتی بنیادی ترین بحث است .تمایز بیرون از درون چیست ؟چگونه شکل می گیرد .زمانی قوم ابراهیم بتان را می پرستیدند و از نظر انها بت برون از جهان بود اما ابراهیم بت ها را شکست و جایش ایده خدای متعالی از جهان را گذاشت .امرزوه با تفکر پسا انتقادی متوجه می شویم که تصویر خدای ادیان درون جهانی و درون ذهنی است یعنی تصوری انسانی بسیار انسانی است ،و همین تصویر از نظر این شیوه فکری بت پرستی است .بنابراین ما مدام در حال توهم زدایی از تصورات خودمان هستیم و این را پایانی نیست به واسطه دیالکتیک میل و ناخوداگاه.
باید فرق گذاشت بین توهم از دید روان پزشکی و روانکاوی .من بحثی در مورد توهم روان پزشکی ندارم .درک توهم و فریب ادراکی پس نگر است فقط بعد از تحلیل متوجه می شویم که در غفلت بوده ایم .به این معنا که اموری در افکار و تصورات ما تاثیر داشته اند که از ان اگاهی نداشته ایم .فرض کنید کسی چپ دست است و می نویسد و فردی بدون اینکه او را بشناسد با دیدن خطش می گوید این فرد چپ دست است ،کشف ناخوداگاه به این معناست .چپ دستی تاثیری روی شیوه نوشتن می گذارد که خود فرد نویسنده از ان مطلع نیست .یا مثلا زبان شناسی از روی واژه های یک زبان مثلا پی می برد این قوم چنین خصوصیاتی دارند ،اینها کشف غافلانه ها یا ناخوداگاه ان قوم است .از این نظر نقد کانتی و به تبع ان روانکاوی نوعی نظریه توهم زدایی و کشف فریب است .روانکاوی نمی گوید این درست است یا نادرست ،بلکه می گوید بر اساس ساخت روان ادمی ،چرا بشر نیاز به یک خدا دارد.و از این موضوع توهم زدایی می کند .فرض کنید که شما ناگهان با کارمند زیر دستتان با خشونت برخورد می کنید و خودتان علت ان را نمی دانید چون هیچ وقت چنین رفتاری از شما دیده نشده بود .روانکاو در تحلیل به شما می گوید این نوعی  واکنش به خشونتی است که شما از رئیس تان داشته اید .بنابراین نظریه انتقادی و روانکاوی نظریه حقیقت نیستند بلکه نظریه رهایی هستند .روانکاوی ما را از فریبمان نجات می دهد .
محمد شیخ الاسلامی:
من و شما شاید حق داشته باشیم با رویکردهای خودمان؛ یک حقیقت را تحلیل معرفت شناختی کنیم ولی انتقال از این گزاره های معرفت شناسانه به هستی شناسانه غلط است. شما ممکنه بگید من با دید روانشناسانه وحی را اینگونه تحلیل می کنم تا اینجا اشکالی ندارد اما اگر خواستید بگویید واقعا هم وحی همان چیزی است که من تحلیلش کردم آنوقت اول باید وحی را بشناسید. اینجا گزاره های روانشناختی جواب نمی دهد چون مدعی اعلام می کنو وحی یک مقوله بشری نیست تا با مکانیزمهای بشری قابل حقیقت یابی باشد. این می شود اشکال متدلوژیک... شبان حق داشت خدا را معرفت شناسانه تحلیل کند نه آن که به تحلیل خود بگوید خدا همین است.

پاسخ:
این فرض وجود حقیقت که ان بیرون هست و منتظر ماست تا انرا لمس کنیم از کجا امد ؟اصلا مبنای این تفکیک حقیقت و برداشت از حقیقت از کجا امده ،؟این پیش فرضی کانتی است که شما اختیار کرده اید و تازه شما یک قدم جلوتر امده اید که بین برداشتهای مختلف و اینکه دیگران هم حق دارند برداشت خودشان را از حقیقت داشته باشند ،این تازه رویکردی مدرن است .قبل از این پیش فرض ،دیدگاهی بود که برداشت خودش را حقیقت می دانست و برداشتهای دیگران را نادرست می دانست .اما خدمتتان عرض کنم همین دیدگاه کانتی که شما اختیار کرده اید هم قابل نقد است .شما یک حقیقت ،یک امر والا و دست نیافتی را فرض می گیرید که می توان برداشتهای متفاوتی از ان داشت .اگر اگاهی ما همواره برداشت محور است ،پس چگونه متوجه این ابژه حقیقت ان بیرون شده ؟این نقدی بود که بر کانت هم وارد کردند .شبان مولوی نمی گوید من یک برداشت از خدا دارم  جناب موسی شما هم برداشت خودت را داشته باش و مرا به حال خودم بگذارم ،هم موسی و هم شبان اگاه به این تفکیک معرفت شناسی کانتی نبودند .هرکدام فکر می کردند که حق با انهاست و و بعد از مواجهه است که شبان دگرگون می شود و مرحله ای را از سر می گذراند .ما وقتی این مرحله را پشت سر گذاشتیم انوقت می گوییم برداشتها متفاوت است .فرض حقیقتی مستقل ازما ان بیرون یک فرض هستی شناختی است که کانت فرض گرفت تا نظام معرفت شناسیش سرپا بماند.روانکاوی نمی گوید این بنیانها اشتباه است بلکه می گوید این بنیادها بر اساس چه ساختی از ذهن شکل گرفته است .در مورد نظریه رویای رسولان هدف من هم همین بود قصدم واسازی از متن تئوری بود.در مورد خود روانکاوی هم این اتفاق افتاده نمونه اش کارهای دریدا در مورد فروید و لاکان است .فروید و صحنه نوشتار ،علیه حقیقت که در نقد سمینار لاکان در مورد نامه پو امده .این فرض که روانکاوی را روانکاوی کنیم هم تاییدی بر نظریه انتقادی است

بله روانکاوی گفتمان نقد قدرت است ‌.نظریه رهایی است .یکی از دلایل جدایی لاکان از انجمن روانکاوی همین بود که روانکاوی کلاسیک تبدیل به نهاد مستقر قدرت شده بود .امروز اگر به سراغ متن وحی می رویم برای نقد قدرت است .امروز روز متن وحی متنی بی آزار که گوشه ای افتاده باشد و کاری به کار کسی نداشته باشد نیست .ما با متنی سروکار داریم که مدعی برنامه ریزی برای تمام جزئیات  مرگ و زندگی ماست و شوربختانه از جایگاه قدرت .این ما نیستیم که به ان دخالت می کنیم بلکه این متن است که دست از سر ما برنمی دارد .هرچند معتقدم این اگاهی نقد قدرت در نظریه رویای رسولان نیست که به دنبال جایگاه مرجعیت قدرت است اما من تصور روشنی از این موضوع دارم که پروژه ام کاملا پروژه ای سیاسی و رهایی بخش است .در مورد هستی شناسی من معتقد به شیفت پارادایمی از کانت به نیچه هستم .البته این اگاهی را ما امروز از روانکاوی داریم .روانکاوی این فرض هستی شناختی نظام کانتی که حقیقتی ان بیرون فراتر از ذهن ما وجود واقعی دارد را واسازی می کند .اما در مورد شهود متوجه منظورتان نمی شوم که از این واژه چه مفهوم یا ایده ای در ذهن دارید؟از دید روانکاوی هر نوع دستگاه معرفتی توهم است .و این توهم ها لازمه ادامه زیست هستند ما فقط وقتی یک لایه بالاتر برویم متوجه توهم قبلی می شویم .من متن را اصل وحی می دانم و تفاوتی بین اصل وحی و متن قائل نیستم .قران همان است که پیامبر تجربه کرده همانطور که سنت و متن قران هم موید همین است .در قران تحریف و دستکاری مخصوصا از سوی پیامبر نبوده .متن همان است که پیامبر ادراک کرده حالا به هر شیوه ای .این تفکیک بین اصل تجربه وحی و متن قران تفکیکی معرفت شناختی کانتی است .

عباس قیومی:
معیار دیگری که می توان درستی فرضیه ای را سنجید چیست؟
پاسخ:
به تصور من این گفته شما نشان دهنده سلطه متودولوژی علمی بر هر نوع سخنی است .به تصور من این جا ما با صدق و کذب گزاره ها سروکار نداریم و این خلط مبحث است به تصور من در پس این ادعای روش شناسانه نوعی سلطه گری گفتمانی خوابیده است .
لازمه و پیش شرط این گفتمان این است که از خود گفتمان حقیقت محور واسازی شود .اگر حقیقت توهمی باشد که ناگهان ما متوجه شویم فریب ان را تاکنون می خودیم چه ؟
این بر می گردد به پرسش اعتبار و مشروعیت این گفتمان ،پس باید با یک مشروعیت مرجع سنجیده شود .همه سخن ما این است که ما مشروعیت مرجع نداریم و هریک از گفتمانها بسته هایی از خواست قدرت است .
روانکاوی همین جا وارد می شود .فرض این حقیقت لایتغیر از کجا به ذهن ما رسیده ؟ما از کجا متوجه می شویم خواب دیدیم ؟فقط وقتی که بیدار شویم .اگر همین بیداری ما هم سطحی از خواب باشد چه ؟این رشته را بگیرید جلو بروید .اگر فرض حقیقت لاتغیر یک توهم باشد چه ؟پرسش اساسی نیچه در مقاله حقیقت و دروغ به معنای غیر اخلاقی ان .ایا می توان این پرسش را جدی گرفت اصلا؟
اگر امکان خلاصی از پیش فرضها وجود ندارد پس همیشه سطحی از توهم باقی می ماند .از این جهت است که روانکاوی معتقد است فقط مرگ این مسئله را تمام می کند .با مرگ توهم پایان می یابد .البته امکان دیگری هم هست و ان اسکیزو شدن است .بله تا توهماتش در واقع روشن شود تا فریبهایش مشخص شود انوقت که اگاه شدیم یک نظریه فریبی بیش نبوده انوقت می رویم به سراغ یک مرحله دیگر نقد .اگر ما همه پیش فرضهایمان را می دانستیم که وارد گفتگو نمی شدیم .در سکوت کامل در عشق کامل باهم یگانه می شدیم و از زندگی لذت می بردیم .فوکو در اواخر عمر به دنبال چنین زیستی بود .دو دوست ساعتها در کنار هم لذت می برند بدون اینکه بحثی کنند بله این عروه الوثقی شرط زیستن است .اصولا نیچه ای زیستن به معنای کامل تحقق ان (حذف کامل توهم )امکان ناپذیر است .یا به جنون می کشد یا مرگ .روانکاوی هم به همین جا می رسد .ساحت واقعی که خارج از ماست و زیست نمادین ما بر ان اساس تعیین می شود .ما نمی توانیم از متافیزیک خلاص شویم مگر اینکه از خودمان خلاص شویم .داشتن خدا برای ادامه زندگی لازم است .لاکان می گوید یا پدر یا بدتر من می گویم یا خدا یا مرگ و جنون .
کاملا می پذیرم .حتی در گفتگوی درونی هم ما از زبان استفاده می کنیم .منظورم از متافیزیک هم زبان بود .ما حتی در خواب و رویا هم با زبان هستیم .در این زمینه اگامبن کتاب مهمی به نام زبان و مرگ دارد که فکر می کنم کمک کننده باشد

.مثلا یکی از موضوعات مورد علاقه روانکاوی پدر کشی است که فروید انرا از اسطوره های یونانی گرفته ‌.اما چرا ما چنین اتفاقی را در فرهنگ سامی که تورات و انجیل و قران از متون بنیادی ان هستند نداریم ؟چرا ما در این متون برادر کشی داریم (داستان هابیل و قابیل و یوسف و برادران )چرا در فرهنگ سامی حسادت شکل برادرانه می گیرد .در صورتیکه مثلا در فرهنگ ایرانی پسر کشی است .یا چرا حضور خواهری را در این متون نمی بینیم .در صورتیکه در فرهنگ یونانی اسطوره انتیگونه را داریم .؟این نمونه ای از نقد روانکاوانه است .
توصیف خداوند از خلق جهان ،توصیف جهان به هفت آسمان ،ماجرای هبوط آدم از بهشت ،.....مگر چقدر تفاوت بین این توصیفات در تورات و قران است ؟

حسین حجت پناه:
تعجب می کنم، خودتان اذعان کردید که گفته هایتان فاقد ارزش روش شناختی است.
با یک لیبیدو و چند اصطلاح که خوب هم درک نشده است،
چقدر راحت به هم می بافید.

پاسخ:
فرضیه اساسی که در نوشته بازگشت به ابراهیم گسترش دادم نیروی بازگشت یا تکرار بود .البته این یک ایده است که ادعای توضیح رفتارهای انسان را دارد ‌.بر اساس این فرض گفتم که ادیان ابراهیمی  زنده بودن  خود را از این نیروی تکرار ناخوداگاه می گیرند .بنابراین شان عمیق تری از اندیشه های معرفت شناسی برای ایمان دینی قائل هستم .اینکه سکولاریزم مانده با حیات دین علی رغم روشنگری چه کند پاسخ در اعماق وجود ادمی است انچه ایمان دینی را زنده نگه داشته این تنش و نیروی ناخوداگاه است .این نیرو در یهودیت خودش را تحت عنوان هو و در اسلام تحت عنوان الله تکرار کرده است .ما در تحلیل خود اگر به اصل مطلب در سایت مراجعه کرده باشید تا ریشه های زبانی و روانی ان جلو رفتیم .تحلیلی ریشه شناسانه و نیز بر اساس رویکرد خودمان .همین تحلیل را می توان در گفتمان فلسفی هم داشت که من در صدد اماده کردن ان هستم .تحلیل ما را به سرچشمه های این حیرت و تعجب و ایمان رساند .من نوشته خودم را تا ریشه های زبان شناسی اکدی و سومری پیش بردم که به انرا به ایلو و ایل اکدی و بابلی رساندم .و گفتم نیروی ادیان یکتاپرست ابراهیمی در سرچشمه های بابلی ان باید جستجو شود .و نیز منشا گرفتن زبانهای عربی و عبری از زبان اکدی .این سرچشمه ها به نور در زبان سومری و اکدی رسید .در حال حاضر دارم به این موضوع فکر می کنم ایا مفاهیم فلسفی ایلیا  در لویناس و لیختانگ licktung در هایدگر ایا از نظر مفهومی به ایل در نزد بابلیان نزدیک هست؟

محمود صوفیانی:
این ریشه شناسی را چگونه انجام میدهید؟نکته ای که وجود دارد کلمات عبری و عربی و ... معانی متعددی دارند چگونه از میان آن ها انتخاب می کنید؟ مثلا برای الله معانی زیادی ذکر شده. شما چرا معنای نور را انتخاب می کنید؟
پاسخ:
من زبان عربی و عبری را با زبان اکدی مقایسه کردم نمونه ای از متن قانون حمورابی را در متن مقاله اوردم و شباهتش با عربی کاملا واضح است .علم ریشه شناسی کاملا به این امر اگاهی دارد که زبانهای عربی و عبری از زبان اکدی گرفته شده اند .مثلا مقایسه ضمایر در دو زبان عربی و عبری کاملا به هم شبیه هستند .بابلیها برای خدا از ایل استفاده می کردند که در زبان اکدی ایلو خوانده می شود به معنای نور و درخشان که انهم از آن سومری گرفته شده که ان هم به معنای نور بوده و خدای آسمان سومریها بوده است من تلفظ ضمایر عبری را اینجا می آورم.
محمود صوفیانی:
پس خودتون مستقیما این تحقیقات رو انجام میدید و از تحقیقات دیگران استفاده نمی کنید؟

پاسخ:
نه من از تحقیقات زبان شناسی و اسطوره شناسی استفاده می کنم .اما بعضی ایده ها را برای خودم اول بار مطرح کردم .مثلا این ایده که اسم هو در قران همان نام خدا در تورات است .و این هو از ضمیر سوم شخص ریشه این زبانها گرفته شده "او"
در زبانهای عبری و کنعانی ایل به معنای خداست .کنعانیان برای نامیدن خدا از این واژه استفاده می کردند حتی نام شهر بابل هم از این واژه گرفته شده باب-ایل دروازه خدا .در زبان اکدی ایل یا ایلو به معنای نور و درخشانی است .الله معرب مذکر این واژه است .هو نام ضمیر سوم شخص که در قران و تورات امده هم نشان از سوم شخص دارد.در عربی و عبری سوم شخص مذکر از مونث ضمایر جدا استفاده می شود (هو هی )صوتی که فرستادم تلفظ ضمایر در زبان عبری بود .
علی ربیعی:
عربی و عبری در همه مقوله ها زبانی بویژه از لحاظ زبانشناسی ریشه های مشترک انکار ناپذیری دارند حتی سه حرف در سه واج یا همان صامت ع و ب و ر مشترکند یعنی عبر و عرب و در مقوله اسطوره ای که جای خود دارد
پاسخ:
با توجه به شروع تمدن در بین النهرین اقوام ناحیه خاورمیانه هریک به ناحیه هجوم اوردند و فرهنگ اینجا ترکیبی از این فرهنگهاست .اکدیان قومی  از کنعانیان بودند .عموریان را متعلق به شمال شبه جزیره می دانستند .اعراب قبل از اسلام الله را می پرستیدند و خدای شناخته شده ای بود .نمونه اش بتهای لات عزی و منات که اعراب جاهلی انها را دختران الله می دانستند.
محمود صوفیانی:
این اشتراک رو متوجهم. منظورم این بود چگونه میان معانی متعدد دست به انتخاب میزنید؟

پاسخ:
در قران برای خدا سه اسم خاص که از صفت به اسم منتقل نشده اند الله هو و نور .بقیه اسمای الهی از صفات تبدیل به اسم شده اند مثل رحمان رحیم تواب جبار ..‌‌‌... فقط همین سه اسم خاص هستند که از صفت اسم نشده اند .به نظرم تحلیل اصلی حول این سه اسم باید بچرخد .
محمود صوفیانی:
به نظر من معنا را زمانی می توان مشخص کرد که به مدلول خاصی اشاره کند. خداوند چون شی نیست پس قابل اشاره نیست و هیچ اسم و صفتی را در معنای دقیق کلمه نمی توان بدان اطلاق نمود. رویکردهای تنزیهی به خصوص در عرفان براین اساس پیدا شده است. حال اگر نور به امر مشخصی اشاره کند نمی توان آن را به خداوند اطلاق کرد. اکر هم بگوییم منظور از نور نور مورد نظر ما نیست در این صورت باز هیچ معنایی را به خداوند اطلاق نکرده ایم.
پاسخ:
بله ولی اینجا ما وارد فلسفه می شویم .فرض بر این است که دین با نامیدن همین غیریت شروع شده و فرقش با فلسفه همین است .دین همین اشاره را نامیده که ما این نام را تا ریشه های لفظی ان تا نام نور عقب رفتیم در متن دینی این اشاره با نامهای الله و هو و نور نامیده شده .البته قبول دارم که ریشه های فلسفه هم همین حیرت و نادانی است .که با سقراط شروع شده.
محمود صوفیانی:
مفهوم هو یا او که به امر غایب اشاره می کند مناسبتر است تا نور. این دو مفهوم تقریبا متصادند. زبان چرا دچار تناقض می شود؟ در حالی که زبان میخواهد وضوح داشته باشد. حال اگر زبان را زبان ناخودآگاه در نظر بگیریم براساس کدام مکانیزم روانی این تضاد را توضیح می دهید؟
پاسخ:
در دقت زبان به خودش .ما برای رسیدن به خاستگاه زبان باید خود زبان را جراحی کنیم البته اینکار هم در داخل زبان است و پارادکس همین جاست .اما برای فهم این نیروی تکرار باید به خود زبان ارجاع داد .در زبان خود این نیرو مدام تکرار می شود .تکراری ناشی از تقسیم شدگی توسط خود زبان .چون تا زبان شروع می کند تقسیم شدگی و تمایز به وجود می اورد .پس در هر تکراری به قول دلوز تفاوت هم هست .زبان ادیان ابراهیمی در تکرار خودش تفاوت زا بوده شاید خواسته همان محتوی را بگوید اما در تکرارش تفاوتی ایجاد کرده

محمود صوفیانی:
درواقع میخواهم این ایراد کلی را بر نظر شما بگیرم که تعابیر دینی در سطح ناخودآگاه ساخته نمی شوند بلکه مربوط به خودآگاهند. البته این ایراد بیشتر برای تحریک شماست که توضیح دهید. و الا نهایت احترام را به پژوهش های جدی شما دارم.
پاسخ:
این نظر لطف شماست و من هم سخت به ان محتاجم .البته تصور می کنم این تصور از انجا ناشی می شود که ما ذات گرایانه به اینها نگاه می کنیم .این طور نیست که در ذهن ناخوداگاهی باشد و خوداگاهی .زبان همیشه فکر می کند محتوی ایده ها برایش روشن است اما این تحلیل پس نگر و بعد از گفتن است که مشخص می کند همه چیز هم روشن و آگاهانه نبوده است .فرض کنید که تحلیل زبانی مشخص می کند که هو و الله جنسیت مذکر داشته اند  و البته مطمئن هستیم که گوینده چنین منظوری نداشته .مثلا من ممکن است در سخن گفتن طور خاصی بنویسم که یک تحلیل گر خط متوجه شود من چپ دستم این از کنترل من خارج است .

داوود مهدوی زادگان:
گمان می کنم شما به این دلیل به استقبال گفتار دکتر سروش رفته اید که راه را برای تحلیل های روانکاوانه از وحی باز کرده است و اکنون شما راحت تر می توانید  چنین تحلیلی را بازگو کنید . لذا گفته اید: " بر خلاف نظریه رویای رسولان،  متن قرآن، خوابنامه محمد نیست بلکه خود خواب اوست ".  بر این اساس، از روانکاوی فروید بهره گرفتید که رویا حکایت بخش ناخودآگاه است و نا خودآگاه همان بخش خیال و امیال یا تکانه های سرکوب شده انسان است. ناخودآگاه به مثابه فقدان و امتناع دست یابی سوژه است از رسیدن به چیزهایی که به آن تمایل دارد. لذا سوژه گرفتار اضطراب می شود. از اینجا است که ناخودآگاه با تولید رویا به کمک او می آید. اما این تولید ناخودآگاه فریبی است که در حال غفلت برای سوژه پدید می آید.

 حال که وحی، رویای پیامبر است، پس به معبر نیاز دارد. بین معبر و رویابین از جهت افق معرفتی فرق است. " معبر چیزهایی می داند که رویا بین از آن خبر ندارد. یوسف جایگاه بالای خود را در نزد فرعون به این دلیل پیدا کرد که رویای او را تعبیر کرد و چیزهایی از آن رویا بیرون کشید که رویابین خودش به آن آگاهی نداشت. اصولا رویا ساحت غفلت فرد است ".
 اما معبر رویای پیامبر کیست؟  و چه تعبیری از وحی دارد؟ پاسخ نظری این پرسش مغفول مانده است و فقط به این  نکته تذکار رفته است که با توجه به تفاوت مرجعیت قدرت معبر و رویابین، معبر با تعبیری که می کند در پی تصاحب  جایگاه رویابین است.  در اینجا صاحب نظریه رویای رسولان ( دکتر سروش )  به مثابه معبر وحی لحاظ شده است و این دومین استقبال شما از وی است. چون به شما این مجال را می دهد که خود را چون او معبر رویای رسولان بدانید. اگر دکتر سروش می تواند معبر باشد، چرا دیگران نتوانند معبر باشند.

اما آقای دکتر اردستانی، شما یا دکتر سروش می خواهید معبر چه چیزی باشید؟  معبر کتاب وحی؟!  مگر با چنین توصیفی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و قرآن کریم کردید، چیز با ارزشی هم برای تعبیر وحی باقی گذاشتید. اگر فرض کنیم که اکنون رسول خدا نزد شما آمده است و از محتوای وحی برای شما سخن می گوید ؛ روشن است که شما با ایشان چگونه برخورد خواهید کرد. شما ( نعوذ بالله )  آن حضرت را نه یک فرستاده خدا که حامل سخن الله است بلکه انسانی بیمار می پندارید که گرفتار ناخودآگاه شده است و شما باید چنین کسی را که گرفتار فریب رویا پردازی های ناخودآگاه خود شده‌است، درمان کنید ؛ یعنی او را با تعبیر از عالم خواب به عالم بیداری منتقل کنید. به عبارت دیگر، شما به عنوان روانکاو، وظیفه خود می دانید که فرستاده خدا را ( نعوذ بالله )  بیدار کنید. بنابراین،  شما کتاب وحی را نه یک محتوای معرفتی و معرفت اندیش بلکه محتوای امیال و آرزوهای سرکوب شده ای می دانید که باید حامل آن درمان شود. این تمام آن چیزی است که خواسته اید خواننده مقاله تان ( تعبیر رویای رسولان)  به آن برسد. اما جناب دکتر، به فرمایش قرآن کریم:

" يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لَا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ " [سوره الحج : 73]

گمان می کنم در رویارویی با گفتار جنابعالی مجالی برای گفتگوی علمی نیست بلکه باید با آن مواجهه روانکاوانه کرد. وقتی فرض شما از وحی، رویا و امیال سرکوب شده و فریب ناخودآگاه و ساحت غفلت است، دیگر چه جای بحث علمی می ماند؟

. شما در ارزیابی سخن دکتر سروش گفته اید: " به تصور من " رویای رسولان " رویای نویسنده رویای رسولان است و نه رویا محمد ". یعنی رویای رسولان محصول امیال سرکوب شده نویسنده است که ناخودآگاه او اینگونه به کمک او آمده است. خب، چرا نتوان همین سخن را درباره شما گفت ؛ یعنی " به یقین " تعبیر رویای رسولان " رویای نویسنده تعبیر رویای رسولان است ". و شما همانند رویای رسولان ، در پی تصاحب جایگاه مرجعیت قدرت وحی هستید.

اما از چه رو دنبال تصاحب این جایگاه هستید؟ گمان می کنم پاسخ این سوال را در گفت وگوی ناتمام چند هفته قبل ذکر کردید. شما اذعان کردید که من از قرآن کریم می ترسم و به تجربه دوره کودکی اشاره کردید:

 " صادقانه بگویم من تجربه عشق از قران نداشته ام .و شاید سخن جنابعالی در مورد من صادق باشد که تجربه من در مواجهه با قران خوف بوده است .من در تجربه  روانکاوی همان تاریک روشن صبح های جمعه و شنیدن صوت قران پدر را زنده می کنم .در واقع شاید دارم خودم را تکرار می کنم .من البته به دنبال غیریت و دگربودگی در متن هستم و هدفم هم از بررسی همین است .لازمه این ،البته توهم زدایی از متن است .من کاملا حضور دیگری بنیادی را در پس این سخنان از قول خدا (الله) حس می کنم .خدایی که در قران با محمد سخن می گوید ،خدای حاضر در متن ،در پس این حضور ،ردّی از غیریتی دیگر مطلقا دگر می بینم .من گستره ندای این خدا را ،امتدادش از اعماق تاریخ تا عصر پیامبر را حس می کنم .الله لباس خیالی است که البته محمد بر تن این خدا کرده است .الله حضور در صحنه ان غیریت بنیادی است که من در متن حس می کنم .ندای غیابی که در قران در پس حضور الله حس می کنم باستانی تر و خوفناک تر از الله است .این تجربه من از دگربودگی متن بود ".

حال جای این سوال است که آیا اکنون که موفق به تعبیر وحی یا به زعم شما و دکتر سروش " رویای رسولان " شده اید، چه احساسی دارید؟  آیا گمان می کنید که توانسته اید جایگاه مرجعیت قدرت فرستاده خدا را تصاحب کنید؟ من که چنین گمانی را ندارم بلکه معتقدم به یقین جنابعالی نه فقط آن جایگاه را نتواستید تصاحب کنید که جایگاه علمی خود را با نگارش تعبیر رویای رسولان همچون نویسنده رویای رسولان از دست داده اید و بیش از پیش به تعبیر خودتان در ناخودآگاه خود گرفتار آمده اید. و ناخودآگاه را تکانه های سرکوب شده ای می دانید که " به شکل خیال و میل در می آیند و یک مکان هستی شناختیک و ذات گرایانه نیست. ناخودآگاه امتناع اندیشه روشن و آگاهانه است، غفلت زبان و اندیشه است، کارخانه تولید میل است ". متاسفانه، جناب دکتر، شما در این وضعیت بسر می برید. و تا وقتی چنین است، هرگز نخواهید توانست از معارف الهی قرآن کریم استفاده کنید. چون اصلاً کتاب وحی را کتاب معرفت نمی دانید. و قطعاً هم مجالی برای مباحثه علمی نیست. البته راه برون شوی از این وضعیت، آن گونه که قرآن کریم فرموده حاست، در دست خود شما است ؛ یعنی تقوی :

" ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ " ( سوره البقرة )

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

باید از تجربه ترس دوره کودکی به تجربه خشیت که تجربه عالمانه است، عبور کرد. آن گاه متوجه خواهیم شد که تجربه خشیت، عارفانه ترین سلوک معنوی است که با هر قرائتی از قرآن کریم، گامی به حضرت حق نزدیک می شویم.

" إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُور "ٌ [سوره فاطر

پاسخ:
 .از فحوای نوشته جنابعالی متوجه می شوم که مایلید این گفتگو ادامه پیدا کند علی رغم اینکه در زبان خود باب آن را بسته می دانید و البته من به آن فحوی نظر می کنم و معتقدم که اتفاقا این باب بحث جدیدی است که در متن اندیشه دینی اسلامی غایب است .من بعد از گفتگوی قبلی خود در  اینجا چند قسمت به نوشته خود تحت عنوان بازگشت به ابراهیم اضافه کردم که امیدوارم فرصت بکنید و آن را در ادامه همین قسمت تعبیر رویای رسولان مطالعه بفرمایید .به عبارت دیگر وارد بررسی موضوعی و مضمونی متن قران شدم .با تحلیلی که از قاعده تکرار داشتم بازگشت به ابراهیم را در اسلام ناشی از چنین نیرویی دانستم .و با ریشه شناسی واژه فطرت در قران تحلیل خود را از دین حنیف ارائه دادم .من در سابقه تفاسیر اسلامی چنین تحلیل روانکاوانه ای از واژه فطرت و بازگشت به ابراهیم در اسلام را ندیدم اگر موردی سراغ داشتید خوشحال می شوم بیاورید .این روش بررسی در ادامه با ریشه شناسی و سابقه تاریخی الله و هو پی گیری شد و این نظریه را ارایه دادم که "هُوَ"در قران که یکی از نامهای خداست همان "یهوه"تورات است .و ریشه واژه الله را به ایل یا ایلو اکدی رساندم که به معنای "نور"است .همان که در سوره نور آیه ۵ آمده است .من همین تحلیل را در مورد هبوط داشتم و در ادامه این یادداشتها به بررسی اگاهی تاریخی متن در مقایسه بین تورات و قران و نیز متن قوانین حمورابی و گیلگمش خواهم پرداخت اگر خدا بخواهد .منظور من از ناخوداگاه یا ساحت غفلت ،واقعیت یا ساحتی در متن است که در ذهن و آگاهی پیامبر نبود .بر خلاف صاحب نظریه رویای رسولان که معتقد است قران ان است که در آگاهی و ادراک پیامبر بود من معتقدم که متن قران واقعیتی اضافه و مازاد بر آگاهی پیامبر دارد که حتی پیامبر هم به آن غافل بود .ما به واسطه تحلیل می توانیم به این موضوع پی ببریم که در قران حقایقی هست که در نزد پیامبر به صورت روشن نبوده است .و این اتفاقا راه را بر تفسیر و تعبیر قران تا ابد می گشاید .اگر نظریه رویای رسولان را درست فرض کنیم ،بر اساس آن پیامبر بالاترین مفسر و آگاه از قران بوده در این صورت باب تعبیر و تفسیر قران بسته می شود .در صورتیکه بر اساس رویکرد متن محورانه من هیچ گاه باب تفسیر قران بسته نیست و ما پیروان قران می توانیم به اموری در قران پی ببریم که شاید برای پیامبر روشن نبوده است .فرض مقابل آن راه را بر تفسیر قران می بندد .اما در مورد جایگاه مرجعیت ،اگر به فرض بالا باور بیاوریم و جایگاه مرجعیت را بر اساس حقایق در دسترس بدانیم سخن شما درست است .ما به عنوان مفسران بعدی قران در جایگاه مرجعیت بالاتری از نظر قبلیها هستیم و اصلا تفسیر همین معنا را دارد .اینکه تن به تفسیر مجدد می دهیم نشان از آن دارد که ابهاماتی در تفاسیر قبلی هست که ما قصد روشن کردن آن را داریم .بر این اساس یا باید بپذیریم که تفاسیر و تعابیر پیامبر و قدما درست ترین تفاسیر بوده اند و باب خوانش مجدد از متن را ببندیم که وارد اندیشه وهابی گری می شویم که درست ترین تفسیر را تفسیر سنت رسول الله می داند و حق تفسیر را از دیگران می گیرد که این به مرگ متن می انجامد و یا معتقد به تفسیر مجدد می شویم تا قران برای ابد زنده بماند .
داوود مهدوی زادگان:
. همانطور که گفتم شما راه گفت وگوی علمی را با تحلیل روانکاوانه رسول خدا صلی الله علیه و آله بسته اید. شما نعوذ بالله کتاب وحی را به رویا و ناخودآگاه و  امیال سرکوب شده و فریب و غفلت تاویل برده اید. این فرض بنیادین نظریه جنابعالی است. فرضی که هیچ دلیل عقلانی و منطقی برای آن ذکر نکردید و فقط تکیه به نظریه رویای رسولان ( دکتر سروش ) دارد. در حالی که خود آن نظریه بر آب است.
عرض من هم این بود که سخن شما یک رویا است که از ناخودآگاه شما سرچشمه گرفته است.ناخودآگاهی که به شدت از توهم و ترس نابجا از کلام وحی سرچشمه گرفته است.

جناب دکتر، بحثی که شما از آن سخن می گویید در اندیشه دینی به یک اعتبار غایب نیست. زیرا متون دینی به ریشه های نفسانی و امیال توجه وافری کرده است. اگر نیک بنگرید، مفهوم اسلامی تقوی ناظر به همین مطلب است. و از جهتی هم آگاهانه غایب است. و آن وقتی است که خواسته باشیم درباره متن مقدس و انسان های پاک و مطهر، تحلیل ناسوتی ارایه دهیم. مانند تحلیل جنابعالی از کتاب وحی و وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله که کاملاً ناسوتی است. قبول بفرمایید با چنین تحلیلی راه گفت وگو بسته می شود. وقتی شما فرستاده خدا را رجما بالغیب و  نعوذ بالله،  فریب خورده ساحت ناخودآگاه سرکوب شده تلقی می کنید ؛ دیگر چه جای بحث علمی باقی می ماند. شما با چنین تلقی ، مرتبه رسول الله را از مرتبه آدم های عادی هم نازل تر تلقی کردید. آیا شما حاضرید همین تحلیل را نسبت به فیلسوفان و بزرگان علمی غربی و شرقی انجام دهید. مثلاً اگر  فرض کنید که فروید گرفتار امیال سرکوب شده و رویا پردازی بخش ناخودآگاه خود بوده است، دیگر چگونه می توانید فروید را مرجع فکری خود بدانید.

من نه نظریه رویای رسولان را درست می دانم و نه نظریه شما. چون هر دو نظریه را گرفتار اوهام و رویای ناخودآگاه خود می دانم و هیچ مبنای عقلی در آنها مشاهده نکردم.

برداشت شما از تفسیر را هم کاملاً نادرست می دانم. چون هیچ تفاوتی میان متن مقدس و نا مقدس نگذاشته اید. حتی معنای مورد نظرتان از تفسیر متن نامقدس هم فی الجمله نادرست است. حیات متن به تفسیر وابسته نیست. متن قوی خود مقوم خود است و مفسر از آن زندگی مجدد می گیرد. مگر نشنیدید که گفته می شود من با خواندن این کتاب زنده شدم. گویا کانت درباره اسپینوزا و هیوم گفته است که آن دو من را از خواب بیدار کردند. به هر حال، امید است که عرض ناچیز من در یادداشت قبل را تامل بیشتری بفرمایید.
پاسخ:
.نوشته شما به تصور من نسبتهایی به متن من داده که اصلا مورد نظر من نیست .من قصد روان کاوی پیامبر را ندارم و  کتاب وحی را به ناخوداگاه و رویا و امیال سرکوب شده پیامبر  فرو نمی کاهم .تصور کرده اید وقتی من از ناخوداگاه متن سخن می گویم از امیال سرکوفته و رویاهای پیامبر سخن گفته ام
برداشتتان از فریب در نوشته من نوعی فریب دادن اخلاقی است.فکر کرده اید که با تحلیل روانکاوی جایگاه پیامبر حتی از انسانهای عادی هم پایین تر آوردهم.همه این نسبتهای نادرست ناشی از تصور اشتباهی است که در مورد روانکاوی رواج دارد.در مورد اختلاف ما مسئله دو شق دارد یا شما وحی را با تمام محتویات ان در ذهن و زبان پیامبر می دانید همچنان که صاحب رویای رسولان می داند از این زاویه متن اضافه ای بر آنچه پیامبر از متن می داند ،ندارد.و متن را معادل آگاهی پیامبر می دانید .اینجا شما پیامبر را به مرحله خدایی می رسانید و تفاوتی بین آنچه پیامبر می داند و آگاه است با آنچه خدا می داند و آگاه است قائل نیستید .اری بر اساس رویای رسولان می توان قرآن را کلام خدا دانست به شرط اینکه مقام پیامبر را به مقام خدا برسانید .اگر این شق را بپذیرید آنوقت پیامبر اخرین تفسیر را از متن داشته و دیگر نیازی به تفسیر مجدد از قران نمی باشد .این ایده در نهایت به امتناع تفسیر می انجامد انچنانکه فرقه های در اسلام مثل وهابیت به آن رسیدند .یا اینکه می پذیرید متن اضافه ای بر آگاهی پیامبر دارد ،اینکه آگاهی خدا از آگاهی پیامبر متمایز است ،انوقت راه را بر تفاسیر جدید باز می گذارید .تصور می کنم موضع شما در مقابل انتخاب یکی از این دو گانه مبهم است .از طرفی رویای رسولان را نمی پذیرید چون جایگاه پیامبر را به جایگاه خدایی رسانده و از طرفی مرا نقد می کنید که معتقدم متن اضافه ای از آگاهی پیامبر دارد و اگر این طور است پس متن نیاز به تفسیر مجدد دارد.به هیچ وجه قصد من تحلیل ناخوداگاه پیامبر نیست .و اینطور هم نیست که وقتی صحبت از تحلیل روانکاوی می شود پای بیماری به وسط بیاید .بر اساس رویکرد من ،ما باید خود تجربه وحی را داخل پرانتز بگذاریم چون اصلا به آن دسترسی نداریم .ما با یک متن سروکار داریم که برای ما باقی مانده .اینکه متون را به دو دسته مقدس و نامقدس تقسیم کرده اید از همان ابتدا جهت گیری کرده اید .من این دوگانه را نمی فهمم و البته می دانم که این دوگانه پیش فرضی متافیزیکی از باقیمانده های شیوه اندیشبدن افلاطونی است .قدرت یک متن در تفسیرپذیری آن است و اهمیت یک متن در خوانشهای مکرر از آن است .اگر قران بین مسلمانان زنده است به تفاسیر مکرر از آن است و گرنه اگر بخواهیم به توصیه شما عمل کنیم جای قران بر سر همان تاقچه است چنانکه قبل از انقلاب بود .بنابراین به طور خلاصه اولا من در صدد روانکاوی پیامبر نیستم بلکه به متن توجه می کنم ثانیا روانکاوی کشف غفلت است به این معنا که شکافی بین متن و ذهن پیامبر است و تحلبل باید متوجه همین شکاف باشد .و ثالثا اصلا صحبت بیماری و فریب نیست .آنچه به عنوان متن در دسترس ماست همان است که پیامبر دریافت کرد و به شکل گفتار به توسط دیگران کتابت شد .تحلیل روانکاوی به دنبال شکاف بین آگاهی پیامبر و متن است .که اگر متن را با آگاهی پیامبر یکی بدانیم ،غیریت حاضر در متن را منکر شده ایم

حسین حجت پناه:
:
چرا اگر متن را اگاهی پیامبر بدانیم، ان گاه پیامبر را در مقام خدایی قرار داده ایم؟
پاسخ:
نظریه رویای رسولان تمایزی بین ذهن پیامبر و خدا قائل نمی شود.مسئله عمده ای که طراح این نظریه را به خود مشغول داشته خود تجربه وحی است .از نظر ایشان تفاوتی بین تجربه حقیقت آنچنانکه در آگاهی پیامبر است با حقیقت در نزد خدا وجود ندارد .نکته مهمی که رویای رسولان قصد طرح آن را دارد "دیدن" است .در صورتیکه متن تاکید بر شنیدن دارد.خداوند در پاسخ موسی (ع) که خواستار دیدن شده بود (لن ترانی )را گفت .تو هرگز نخواهی دید .بنابراین به نوعی می توان بر اساس متن تجربه وحی را تجربه ای شنیداری دانست نه دیداری .این البته نیاز به تحلیل روانکاوانه دارد.تفاوت تجربه دیداری و شنیداری چیست ؟چرا در هم تورات و هم قران تجربه شنیداری است نه دیداری .دغدغه مهم طراح رویای رسولان خود انتقال این تجربه است .به تصور من از آنجا که این شبهه پیش می آید که این تجربه ای بوده و امروز که بر اساس عقلانیت مدرن این ارتباط قطع شده است توجیهی برای این ارتباط دست و پا کند .اما بر اساس رویکرد متن محورانه متن زیادتی بر انچه در اگاهی پیامبر وجود داشته ،دارد.خود این شکاف بین متن و اگاهی پیامبر ،زیربنایی است بر غیریت متن .بر اساس رویای رسولان ،آگاهی پیامبر با اگاهی خدا،اینهمان است .بر این اساس رویای رسولان قائل به غیریتی در متن نیست .به زبان الهیاتی ،خدا تام و تمام در حضور پیامبر بوده و تمایزی بین خدا و پیامبر وجود ندارد.نتیجه منطقی رویای رسولان ،نفی تمایز پیامبر و خداست .اگر این را بپذیریم ،منکر وجود غیریت دیگری در متن به جز انچه در اگاهی پیامبر بوده ،می شویم .رویای رسولان تمایزی بین پیامبر و خدا قائل نمی شود .در صورتیکه اگر قرار بر این تمایز باشد بنابراین ،متن زیادتی بر هستی پیامبر دارد و در نتیجه نیاز به تفسیر دارد.بازهم تکرار می کنم اگر بپذیریم که متن قران در تمامیت خود در آگاهی پیامبر حاضر باشد ،پس به این نتیجه می رسیم که نباید دست به تفسیر متن بزنیم .و همینکه در طول تاریخ اسلام ،تفاسیر مکرر از متن شده است ،واقعیتی است که رویکرد ما را ثابت می کند .البته که تفسیر کار هر بقال و قصابی نیست .متدولوژی خاص خودش را دارد.در کنار ابزارهای زبانی و تاریخی و معرفتی قبلی که برای تفسیر متن لازم است و در سالهای اخیر هم معرفت شناسی و علم مدرن به آن اضافه شده است ،من هم معتقدم باید ریشه شناسی و روانکاوی و تاریخ و اسطوره شناسی هم به آنها اضافه شود .
داوود مهدوی زادگان:
جناب دکتر، آنچه من باز خوانی کردم صریح متن کلام شما است و لازم به بازگویی مجدد آن نمی دانم لکن نمی دانم به چه دلیل حاضر به پذیرش لوازم سخن خود نیستید. اساس بحث شما در مقاله " تعبیر رویای رسولان " بر همین تحلیل روانکاوی است و بعد چنین قصدی را انکار می کنید و بعد مجدداً تاکید می کنید که روانکاوی در تفسیر متن لازم است. من خیلی خرسندم که می گویید دنبال روانکاوی پیامبر نیستم ولی چرا مخاطب را به خواندن مقاله " تعبیر رویای رسولان " خود توصیه می کنید و چرا می گویید دنبال روانکاوی کشف غفلت از شکاف بین متن و ذهن پیامبر هستید؟ و چرا این غفلت را به پیامبر نسبت می دهید؟  من از این تناقض گویی چیزی سر در نمی آورم.

آری شما متوجه متن هستید ولی این توجه از جنس تفهم متن نیست بلکه از جنس پدیدار شناسی است و سوژه در توجه پدیدارشناسانه فقط به ذهنیت خود تکیه دارد و واقعیت محتوای متن را داخل پرانتز قرار می دهد. چون معتقد است راهی برای دسترسی به آن وجود ندارد. اگر چنین نیست، بفرمایید چه پاسخی برای آیات آغازین سوره نجم دارید :

مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى
وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى
إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى
عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى [سوره النجم : 2 _ 5]

جناب دکتر، شما می خواهید از غفلت پیامبر بحث کنید؟!!  یعنی افق معرفتی جنابعالی تا این اندازه بالاتر است که می تواند مشرف بر افق رسول‌الله صلی الله علیه و آله باشد؟!  و انتظار هم دارید این سخن را بدون هیچ برهان و استدلال عقلی بپذیریم؟! دعوی بزرگی دارید.

جناب دکتر، بفرمایید تفاوت معنایی فریب اخلاقی و روانکاوی در چیست تا برداشت من از سخن شما نادرست آید. فریب اخلاقی به معنای منحرف ساختن فرد از امر واقع و به غفلت انداختن است  آیا روانکاوی معنای دیگری از فریب می فهمد؟

جناب دکتر، مشکل شما این است که علیرغم تاکید بر توجه به متن، برای فهم رسول خدا به متن مراجعه نمی کنید. قرآن کریم برای رسول الله دو ساحت یلی الربی و یلی الخلقی قایل است. در وجه اول، بخشی از سخن پیامبر وحی است و بخش دیگر ترجمان وحی است و هیچ تفاوت معنایی با وحی ندارد. در واقع، ترجمان وحی سخن خدا از زبان رسول الله است

. در واقع، ترجمان وحی سخن خدا از زبان رسول الله است. اما وجه یلی الخلقی رسول الله محاط بر وجه یلی الربی است. یعنی قول و فعلش در تخالف با وجه یلی الربی نیست. اینجا، آگاهی پیامبر را مساوق با متن می دانم و نه بالعکس و از این معنا  ربانی بودن پیامبر استفاده می شود و نه خدا بودن پیامبر. چنان که قرآن کریم بر میرا بودن آن حضرت تصریح دارد:
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ [سوره آل عمران : 144]

آری، قرآن کریم کلام خدا است. چون قرآن کریم از جانب خدا است ؛ " أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا  " [سوره النساء : 82] و از جانب خدای حکیم بر پیامبر القا شده است: " وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ " [سوره النمل : 6]. اما اگر پیامبر به مقام ربانی نرسیده بود، توفیق حمل کلام خدا را هم به دست نمی آورد. و قطعاً پیامبر آخرین تفسیر از متن را دارد. چون او در افق برین قرار دارد و کس نتواند به آن افق دست یابد:
وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ [سوره القلم : 4]

 اما این ایده بر خلاف برداشت شما به معنای امتناع نفسیر نیست. و در واقع شما نیز مانند وهابیت گمان کرده اید که اگر تفسیر رسول‌الله را آخرین تفسیر بدانیم، باب تفسیر مسدود است. بلکه باب تفسیر مفتوح است و ما به کمک تفسیر رسول خدا، دانایی خود از قرآن کریم را ارتقاء می دهیم. و هر مفسری اگر به قدر سر سوزنی به آگاهی رسول الله صلی الله علیه و آله از کلام خدا برسد، رستگار شده است. لذا راه برای تفسیر جدید همواره باز است ولی اگر این تفسیر خلاف یا متعارض با تفسیر رسول خدا باشد، قطعاً جهل و فریب و دروغ است.
این موضع کاملاً روشن است و گمان می کنم آنچه که این معنا را در نظر شما مبهم کرده مقام ربانی یا همان وجه یلی الربی رسول‌الله است.

جناب دکتر، گویا شما قرآن کریم را کتاب مقدس نمی دانید که می گویید دوگانه مقدس و نا مقدس نا مفهوم است. این عدم فهم هم از متافیزیک شما ناشی می شود. از تلقی یونانی انسان وارگی خدا نشات گرفته است. اگر خداوند را آن گونه که در آیت الکرسی توصیف شده است، می شناختید، هرگز در مقدس بودن قرآن کریم تردید نمی کردید. به هر حال، جناب دکتر، تفسیر روانکاوانه متن مقدس، دوری و مهجوریت به بار می آورد و کتاب وحی را نه از روی تاقچه که در پستوی خانه جای می دهد. پس بهتر است به تفهم آن پرداخت و نه پدیدار شناسی آن.
پاسخ:
مهمترین نکته تعیین حدود و شفاف سازی مفهوم غفلت و فریب در روانکاوی است چون به باور من تصور جنابعالی از این مفهوم کاملا با تصوری که من دارم متفاوت است .مراد من از غفلت نه فراموشی یا پیروی از هوی و هوس که شخصیت پیامبر بزرگوار اسلام از آن بری است بلکه شرایط و حدود آگاهی و رفتار انسانها که به آگاهی روشن آنها نمی اید است .مثلا فلسفه انتقادی کانت را در نظر بگیرید .کانت از شرایط هر نوع تجربه انسانی سخن می گوید بر فرض زمان و مکان یا مقولات ذهنی که پیش شرط هر نوع تجربه ای است .مثلا قوانین علیت و کمیت که ما بدون اینکه به ان اگاه باشیم در هر تجربه ای از آن استفاده می کنیم .اینها قوانین بنیادی هر تجربه ای هستند مگر اینکه فکر کنیم تجربه پیامبر از جنس دیگری بوده و ورای شرایط تجربه کانتی است آنوقت باید این تجربه را توصیف کنیم و حدود و ثغور آن را تعیین کنیم .روانکاوی هم از چنین پیش شرطهایی برای هر نوع آگاهی و تجربه و رفتار می گوید .بر فرض روانکاوی از مکانیسمهای دفاعی در رفتار سخن می گوید به این معنا نیست که اگر فردی از فرافکنی به معنای مورد نظر روانکاوی استفاده کرد قصد فریب دارد بلکه دست خودش نیست از اراده او خارج است .مثل اینکه ما مشکل تیرویید داریم یا قند خونمان پایین می اید و رفتار پرخاشگرانه ای از خود بروز می دهیم .این رفتار از این نظر خارج از اراده فرد است و حرجی بر آن نیست .پس غفلت از جنس گناه به معنای پیروی از هوی نفسانی و شهوت نیست بلکه کاملا خارج از اراده انسانی است .در مورد عصمت هم این مسئله مطرح است .عصمت در حوزه آگاهی معنا می دهد نه حوزه خارج از اراده انسانی .فرض کنید که کسی آگاهانه و با علم به گناه بودن یک موضوعی آن رفتار را انجام می دهد اینجا عصمت زائل می شود .اما اگر مثلا معصومی مشکل تیرویید داشت یا کنترل قند نداشت و اگر پرخوری به واسطه این مشکل ایجاد شود ،عصمت او زائل نمی شود .روانکاوی با غفلت و فریب خودخواسته و آگاهانه کاری ندارد.غفلت مورد نظر همان حکم پیشینات کانتی در مقولات را دارد .و یا فرض کنید زبان یک سری شرایط را بر تجربه انسانی تحمیل می کند این از اختیار ان فرد خارج است و تخطی از آن گناه و پیروی از هوی و هوس نیست .اصل سخن من این نوع از غفلت است .
قران به صراحت پیامبر را فردی از ابنای بشر می داند :
«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَر مِثْلُکُمْ یوحی إلَی أَنَّما إلهُکُمْ إِله واحِد فَمَن کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِکْ بِعِبادةِ رَبِّهِ أَحَدا؛ بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید وایمان دارد، پس کار شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد. (سوره کهف، آیه 110)
پرسش اصلی این است که حدود این بشر بودن پیامبر چیست؟ایا مثلا نیازهای فیزیولوژیک پیامبر با بقیه انسانها یکی است یا فرق دارد؟آیا پیامبر غرایز انسانی دارد یا نه ؟آیا پیامبر عصبانی می شده یا نه ؟آیا پیامبر دل سوز بوده یا نه ؟ترحم داشته یا نه ؟عجله داشته یا نه ؟آیا با ترس آشنا بوده یا نه ؟آیا گاهی مضطرب می شده یا نه ؟
اینها سوالاتی است که البته می توان از متن قران هم برایش پاسخ داشت .بر اساس قران می توان به حدود این "مثلکم"پی برد:
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ»؛(توبه۱۲۸)
«ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏»(طه/۲)
 «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ»(شعراء/۳)
 «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ»(فاطر/۸)
«ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ»(نحل/۱۱۰)
«لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ»(قیامت/۱۶)
. «قالُوا إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فی‏ أَهْلِنا مُشْفِقینَ»(طور/۲۶)
، «تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً»(فرقان/۴۳)
 «قُلْ لَسْتُ عَلَیْکُمْ بِوَکیلٍ»(انعام/۶۶)
 «وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکیلٍ»(انعام/۱۰۷)
 «وَ ما جَعَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفیظاً وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکیلٍ»(انعام/۱۰۷)
ولقد اوحي اليك و الي الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من‏الخاسرين (زمر/ ۶۵).
 إِمّا يَنْزَغَنَّك من الشَّيطانِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللّه اِنَّه سَميعٌ عَليمٌ (اعراف /۲۰۰).
الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلاتَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَريِنَ (بقره /۱۴۷)
فَاصبِرْ اِنّ وَعْدَاللّهِ حَقٌ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِك وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكِ بَالعَشِّي وَ الأبكارِ (مؤمن ۵۵)
عفَي اللّه‏ُ عَنكَ لِمَ أذنتَ لهم حتّي يَتبيّنَ لكَ الّذين صدَقوا و تَعلمَ الكاذِبين(توبه/۴۳)
معنای این خطابها چیست؟اگر توصیه به صبر شده ،اگر توصیه به عجله نکردن شده ،اگر توصیه به طلب عفو شده ،آیا اینها تعیین حدود "مثلکم "نیست؟
حداقل نتیجه ای که می توان از این خطابها گرفت این است که هنوز فاصله و شکافی بین انچه پیامبر هست با آنچه باید بشود است .اگر پیامبر بر همه امور و رموز هستی و شخصیت خود اگاه بود و بود آنچه که باید می شد ،پس چه نیازی به خطاب و توصیه اخلاقی از طرف خدا داشت .نفس این توصیه های اخلاقی به پیامبر از طرف خدا نشان دهنده این بود که فاصله و شکافی بین انچه پیامبر فکر می کرد و آنچه خدا فکر می کرد بود ،فاصله و شکافی بین آنچه پیامبر عمل می کرد و خدا از او می خواست .مشکل اینجاست که شما نمی توانید شجاعت این را داشته باشید که در مورد حدود "مثلکم "فکر کنید و گرنه خودتان هم اسباب و لوازم معرفتی ان را دارید .از طرفی نمی خواهید این فاصله و شکاف را در اندیشه و رفتار پیامبر با انچه مدنظر خدا بود بپذیرید و از طرف دیگر هم نمی توانید رای رویای رسولان را که خدا و پیامبر را یکی کرده است بپذیرید .اتفاقا وجود همین توصیه ها و حدود رفتاری و فکری ذکر شده در قران ،ابطال کننده نظریه رویای رسولان است که اگر بر اساس ان نظریه وجود و اندیشه پیامبر با خدا یکی شده است ،پس دیگر چه نیازی به توصیه رفتاری و اخلاقی .اگر پیامبر توصیه به مشورت شده این چه معنایی می دهد؟بر اساس نظر شما پیامبر که علمش علم یقین و خدایی است پس چه نیازی به مشورت گرفتن از بندگان کوچک و امثال یاران و پیروان ان زمان خود ؟معنای طلب عفو از طرف خدا برای پیامبر به چه معناست ؟آیا خداوند می خواهد تاوان خطای دیگر بندگان را از پیامبر طلب کند یا این خطاب برای شخص ایشان است ؟
اگر حوزه ای را که برای شما آشکار کردم ،ساحتی از خارج از آگاهی و اراده انسانی که "مثلکم"در ان معنا پیدا می کند ،آنوقت می پذیریم که راه تفسیر نو از قران به زعم شما بسته نیست .شما تفسیر پیامبر را اخرین تفسیر دانسته اید .در صورتیکه خداوند از پیامبر به عنوان "خاتم النبیین"نام برده است نه "خاتم المفسرین .

اگر اینگونه باشد پس چه نیازی به رجوع به قران ؟اگر تفسیر پیامبر اخرین تفسیر از قران باشد پس چه نیازی به "مسائل مستحدثه"اگر حضرت علی(ع)بر اسب مالیات می بندد و شما خود می دانید که این مسئله جدیدی بود ،ایا این تفسیر جدیدی نبود؟در شمال کشور که محصول کشاورزی برنج است و درامد انها صید ماهی است بیاییم طلب گندم و خرما کنیم ؟ایا پیامبر از وجود بانک و بیمه و تورم و سود بانکی ،سهمیه دانشگاه و فضای مجازی خبری داشتند و قانونی برای ان تعیین کردند که تفسیر ایشان اخرین تفسیر از قران بود؟پیامبر هم همچون دیگر مسلمانان ،پیروی بود از اسلام و قران و البته تفسیر خودش را داشت و فقط وظیفه اش ابلاغ پیام خدا بود او آخرین ابلاغ کننده پیام خدا بود و اگر خود خدا فرمود "خاتم النبیین"حتما حکمتی داشته ولی نگفت "خاتم المفسرین".هر مسلمانی موظف است پیام خدا را فارغ از انبوه مرده ریگ سنت بخواند و تعبیر خودش را داشته باشد و البته گفتم تفسیر قواعد خاص خودش را دارد،که رجوع به سنت یکی از آنهاست .اما اگر من بر اساس مبانی روانکاوانه یا ریشه شناسانه و یا تاریخ و جامعه شناسی ،پیام دیگری از پیام خدا بگیرم آیا خطا کرده ام ؟

 

در جستجوی خاستگاه تجربه ابراهیمی

گفتیم که اسلام پیام بازگشت به ابراهیم بود.وقتی صحبت از بازگشت می شود طبیعتا بازگشت به تجربه خاستگاهی است .متن قران که پیام اسلام است ،در بازگشت به ابراهیم ،پیام های قبلی خود را نیز بازگو می کند :
الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ(اعراف ۱۵۷)
 وَ أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْكِتابِ(مائده ۴۸)
وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ إِیَّایَ فَاتَّقُونِ (بقره۴۱)
قران ضمن تایید پیامهای قبلی خود ،بازگشت به تجربه ابراهیم می کند .اگر پیام ،پیام واحدی است پس چه لزومی به تکرار ان بوده است ؟
مفسران مسلمان پاسخهای متنوعی به آن داده اند که البته در خود قران هم ما می توانیم این پاسخ را پیدا کنیم .
عده ای معتقدند که پیام الهی در این متون تحریف شده است .به عبارتی متنی که از این پیام امروزه در دسترس ماست با پیام اصلی فرق دارد.این عقیده با متن قران ناسازگار است .قران در موارد متعددی از تورات و انجیل و صحف ابراهیم و زبور داود سخن به میان اورده ؛
اِنَّا اَنْزَلْنَا التَّوْراهَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ(مائده۴۴)
تحریفی در قران سخن گفته شده مربوط به خود متن مقدس نبوده بلکه مربوط به برداشتهای دل بخواهی یا بخشی از این متون است .
«یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‏(نساء۴۶)
«وَ اِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ‏ اَلْسِنَتَهُمْ‏ بِالْکِتابِ‏ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ یَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ(ال عمران ۷۸)
«اَ فَتَطْمَعُونَ اَنْ یُوْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ‏ فَرِیقٌ‏ مِنْهُمْ‏ یَسْمَعُونَ‏ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»(بقره ۷۵)
بنابراین بر اساس قرآن ،تحریف در برداشت و خواندن ان پیام بوده وگرنه اصل پیام که در این کتب آمده مورد تایید قرآن است .بنابراین این پرسش همچنان باقی است که چرا علی رغم اینکه پیام قبلی در دسترس بوده و تایید شده ،پیام مجددا تکرار شده است ؟
یک پاسخ که در خود قران هم امده می تواند این باشد که در هر عصری این پیام بر اساس مقتضیات جغرافیایی و تاریخی و میزان فهم مردم ان قوم بوده ،بنابراین تکرار پیام دلالت بر رشد عقلی و فکری انسان دارد و این تکرار را لازم می کرده است .
اِنَّا اَنْزَلْنَا التَّوْراهَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ(مائده ۴۴)
هر قوم و ملتی بسته به شرایط فکری و زبانی و جغرافیایی اش نبی خود را دارد.
از همه اینها چه برداشتی می توانیم داشته باشیم :اینکه پیام جدید ضمن تایید پیام قبلی بازگشتی به اصل و خاستگاه این پیام هم بوده است .همچنین خاطر نشان می کند که در این تکرارها نمانید و در تجربه و پیام جدید ،بازگشتی به اصل و بنیان این تجربه و پیام هم باشید .اینکه قران تاکید بر بازگشت به ابراهیم کرده و متذکر شده که ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی ،موید ان بازگشت به اصل است .بنابراین اینجا ما یک آفهبونگ به قول هگل روبرو هستیم .ضمن تایید پیام و حرکت تکرار قبلی ،پیام مجددا تکرار می شود و در این تکرار و بازگشت به اصل از تکرارهای قبلی خود فراتر می رود.تورات و انجیل هم تایید می شوند و هم از آنها عبور می شود.تورات و انجیل در تجربه اصیل خود و در بنیان پیام آوری خود تایید می شود و در شکل پوزیتویستی و نهادینه شده ان رد می شود.و هدف از هدایت از تاریکی به نور هم همین است .هدایت الهی از تاریکی به نور ،خودش را در تایید بنیان پیام تجربه ابراهیمی و فراتر رفتن از سنتهای شکل گرفته قبلی پیرامون این پیام ،نشان می دهد.
اگر پیام اسلام بازگشت به دین و ایمان ابراهیمی است ،پس مسلمان بودن در بازگشت به خود این تجربه بنیادی معنا پیدا می کند .و این طریق هدایت الهی از تاریکی به نور است .
خوب این خاستگاه و بنیاد چیست ؟من در قسمتهای قبلی گفتم که هریک از این تکرارها نامی برای خودش داشته است .این پیام در نزد ابراهیم خدای واحدی بوده است که با ریشه شناسی ان به اله واحد یا ال رسیدیم .تجربه ای از نور .تجربه این نور در نزد موسی یهو یا "هُوَ"و در نزد محمد "الله"بوده است .الله تجربه این نور در نزد پیامبر اسلام بوده است ."الله نور السماوات و الارض" .قران در یاداوری تجربه موسی تحت عنوان "هو"ان را هم تایید می کند .از قران می فهمیم که تجربه الله همان تکرار تجربه هو است .تکرار تجربه بنیادی نور .الله نامی است برای تکرار تجربه هو در نزد اسلام .تجربه نور و به سوی نور رفتن ."ظلمات الی النور "

در ریشه یابی واژه فطرت و حنیف به این نتیجه رسیدیم که فطرت ابراهیم بر حنف بوده است .این جا به بنیان معنایی مشترکی بین حنیف و فطرت و خلقت می رسیم .فطرت و خلقت انسان حنیف بودن است ،مایل به نور بودن است .میل ادمی از تاریکی به سوی روشنی رفتن است .این میل به نور خاستگاه و تجربه بنیادی ابراهیمی است که درتجربه موسوی و عیسوی و محمدی ان تکرار شده است .
این تجربه در تکرار هایش دوران کودکی خود را تا بلوغ ،اشکار کرده است .
مقایسه متون عهد عتیق و عهد جدید و قرآن و بررسی زبان شناسانه از این متون موید این رشد و بلوغ است .
۱.مقایسه داستان آفرینش در دو کتاب تورات و قران ،تفاوت زبان کودکی و بلوغ است .زبان تورات گویی زبان کودکی است که قصه می گوید .جملات کوتاه از واقعیت را بیان می کند و زبان قران بالغانه و انتزاعی تر است .
۲.متن تورات جزئی نگر تر با وقایع برخورد می کند ،نام اشخاص را می اورد .بخشی از تورات معروف به سفر اعداد شروع به شمارش قبایل بنی اسرائیل می کند گویی وسواس شمردن دارد.در صورتیکه در قران نام اشخاص کمتر می اید ولی به همان وقایع ارجاع می دهد .(مثل ماجرای اعزام دوازده نفر برای شناسایی منطقه کنعان از طرف موسی و موافقت دونفر از انها با حمله که در تورات با اسم امده اند ولی در قران فقط گفته شده دونفر از انها موافق بودند .)
۳.در داستان هبوط صحنه واقعه کاملا رئال توصیف شده و پی در پی (قطع و وصلی در روایت نداریم )ولی در قران زمان گسسته است .بخشی از ماجرا در جایی گفته می شود بخشی دیگر در جای دیگری گفته می شود.عناصر روایت در تورات کاملا واقعی است ولی در قران نمادین است .مثلا در تورات عنصر فریبکار مار است و نام حوا آمده است اما در قران اشاره ای به نام حوا نشده و روایت فریب نمادین است .
۴.ترتیب وقایع در تورات از زمان آفرینش تا زمان معاصرش کاملا بر اساس نسب نامه افراد امده است و نیز نام اشخاص و ادامه نسل مشخصا ذکر شده است و روایت شکل کاملا خطی دارد.در صورتیکه در قران این نسب نامه ذکر نشده و فقط نامهایی ذکر شده که در موارد محدودی مثل ابراهیم از این نسب نامه با خبر می شویم .زمان گسسته و تکه تکه روایت می شود و ما نمی توانیم یک تاریخ خطی پیوسته از ان متوجه شویم .
۵.پرسش مرگ در قران بسیار جدی تر بیان شده است .به طوریکه بنیان تجربه محمدی بر بازگشت از زمین است در صورتیکه تجربه موسوی بازگشت به زمین است .وعده الهی در تورات ،وعده ارض مقدس که سرزمین شیر و عسل است که مکان جغرافیایی خاصی هم هست که کاملا با ذکر حدود ان مشخص است ،در قران به ان سوی مرگ منتقل می شود .توصیفی که در قران از بهشت شده است شباهت بسیاری با توصیف تورات از ارض مقدس دارد.منتها در تورات این وعده ،وعده ای دنیوی است و در قران اخروی .از این نظر هم می توان اسلام را بازگشت به ابراهیم دانست که پرسش اساسی ابراهیم پرسش مرگ و پس از ان بود.در صورتیکه دغدغه اصلی تجربه موسوی بازگشت به ارض موعود در سرزمین کنعان بود.البته وعده این سرزمین در تورات به ابراهیم با ترسیم حدود ان ،که نسل او وارث ان خواهد شد ،داده شده است .بنابراین تجربه موسوی از خروج و وارد شدن به ارض موعود نوعی بازگشت به وعده داده شده به ابراهیم بود.در صورتیکه اسلام از این بازگشت تعبیری نمادین و به معنای زنده شدن مجدد پس از مرگ و تحقق وعده الهی در آنسوی جهان دارد.عهد عتیق تقریبا دغدغه پس از مرگ را ندارد و به نظر تحقق وعده را دنیوی می بیند .همین مسئله در مورد عذاب الهی هم صدق می کند .عذاب الهی در تورات هم دنیوی است و وعده ان در همین دنیا داده می شود در صورتیکه عذاب الهی در قرآن به انسوی مرگ منتقل می شود.در مقایسه بین این دو به نظر تجربه موسوی تکرار کودکانه ای از تجربه اولیه بوده است .همچون کودکان هنوز با مرگ آشنا نیست در صورتیکه دغدغه اصلی در اسلام مرگ و پس از مرگ که تجربه ای بالغانه ای است ،می باشد .
به طور خلاصه می توان از مقایسه بین روایت یهودی و روایت اسلامی از تجربه ابراهیمی ،متوجه عبور این تجربه از دوران کودکی خود تا بلوغ ان شد .
وقتی از کودکی و بلوغ این بنیان تجربه ایمان می گوییم هدفمان چیست ؟از چه تجربه ای سخن می گوییم ؟
پاسخ در خود زبان است .این تجربه ای از رشد و بلوغ زبان (اندیشه) بوده است .ما خاستگاه تجربه ابراهیمی را در خود تجربه شروع زبان می دانیم .زمانیکه اولین بار این تجربه نامیدن در یکتایی و توحید خود نامیده شد.تجربه ای از نامیدن "او"یا نور در احدییتش .
برای درک بهتر تجربه ابراهیمی مناسب است که به تجربه ای مشابه در همان زادگاه ابراهیم یعنی تجربه سومری ان (گیلگمش ) بپردازیم .
خاستگاه اسطوره گیلگمش در سومر است .این نوشته در نزد اکدیان آشنا بوده و اکدیان هم روایت خودشان را از ان داشته اند .مضامین به کار رفته در این نوشته ،داستان ترسها و جداییها است .قهرمان سفر اودیسه واری برای چیره گی و غلبه بر شر می کند.و برای اولین بار پرسش مرگ و دنیای مردگان برایش مهم می شود.و برای خبر گیری از دنیای مردگان به ژرفای زمین می رود.به نظر داستان روایت انسانی است که نخستین بار تجربه جنسی و پشیمانی از آن را تجربه کرده است .مضامین مشترکی در این اسطوره با متون مقدس ابراهیمی یافت می شود.افرینش انکیدو از خاک و اب دهان خدایان ،خروج او از شهر به واسطه پشیمانی از دل بستن به زن و ارزوی بازگشت به طبیعت و زیست ابتدایی خود که با حیوانات بود،طوفان بزرگ و نیز پرسشهایی در مورد مرگ و حیات مردگان .
شباهت مضامین فوق به ما خاطر نشان می کند که تجربه ابراهیمی در چه زمینه ای شکل گرفته است .البته تفاوتهایی هم مشاهده می شود .در متن تجربه قهرمان سومری چند بار از  پاشیدن گندم سخن به میان آمده که این کار در حکم عملی مقدس محسوب می شده و به تصور من مربوط به شروع دوره کشاورزی بشر بوده است .در تجربه ابراهیمی هرچند گندم و آرد اهمیت خود را دارند اما گوشت هم به ان اضافه شده .اصولا گوشت در روایتهای مکرر از تجربه ابراهیمی جایگاه بالایی دارد.در داستان هابیل و قابیل ،پیش کش قابیل گندم است (نماد کشاورزی)و پیش کش هابیل گوشت است .حضور همزمان گندم و گوشت در پذیرایی ابراهیم از میهمانانش که برای عذاب قوم لوط امده بودند و نیز قربانی کردن گوسفند که تم اصلی قربانی در ادیان ابراهیمی بوده است .بیشترین تاکید را ما  در تورات به گوشتخواری داریم .و آداب قربانی و نذر گوسفند در تورات مفصل بیان شده است .
تفاوت دیگر به نظر من تغییر از مادر سالاری به پدر سالاری در تجربه ابراهیمی بوده است .در اسطوره گیلگمش این مادر مقدس است که راه را به قهرمان نشان می دهد در صورتیکه در تجربه ابراهیمی نقش پدر برجسته و مادر در حاشیه است که این با ساخت اجتماعی شیفت از کشاورزی به دامپروری قابل توجیه است .با توجه به اینکه در دوران شروع عصر کشاورزی مردان به دنبال شکار بودند و زنان در خانه مشغول کشاورزی بودند این موضوع قابل توجیه است که تجربه دینی در اعصار ابتدایی و شروع دوران کشاورزی تجربه ای زنانه بوده است .در صورتیکه این تجربه در نزد اقوام چادرنشین و کوچ گر و دامپرور عموما تجربه ای مردانه بوده است .در تورات بر دامدار بودن ابراهیم و اسحاق تاکید زیادی شده است .بنابراین این تفاوت در شکل پیام های سومری و کنعانی را باید در تفاوت وضعیت اجتماعی و طبقاتی انها جستجو کرد.به نظر برخلاف تم مادرسالارانه و کشاورزی تجربه سومری ،تجربه ابراهیمی بیشتر پدرسالارانه و دامپروری بوده است . در روایت سومری هرچند قهرمان داستان از تجربه جنسی خود پشیمان است و زنان را  نفرین می کند اما چنین عملی مورد تایید خدایان است اما همین تجربه باعث خروج او از وضعیت اولیه و بهشت کودکانه می شود .اما در تجربه ابراهیمی به نظر عمل جنسی در شکل فوق نهی شده است و اگرچه خود این عمل است که باعث خروج و  رانده شدنش از بهشت می شود اما مورد خشم خدا قرار می گیرد و شرط بخشش را توبه می گذارد.
به نظر تجربه ابراهیمی ،شروع خانواده هم بوده است ،عمل جنسی در تجربه سومری هرچند نهی نشده و مورد تایید است ولی پشیمانی به بار می اورد و نتیجه ای بر ان ندارد در صورتیکه عمل جنسی در تجربه ابراهیمی در صورت خانواده ادامه پیدا می کند .البته تنش جنسی در هر دو فرم روایت همچنان باقی می ماند .حتی در متاخر ترین تکرار تجربه ابراهیمی یعنی اسلام ،همچنان تنش بنیادین باقی می ماند

 

هدف ما از مقایسه تجربه ابراهیمی با تجربه سومری نه تکرار این تجربه در تجربه ابراهیم ،که تاکید بر نو و جدید بودن تجربه ابراهیمی بود.از چه نظر می گوییم تجربه ابراهیمی جدید است ؟از جهت یکتایی و وحدت چنین تجربه ای.در نزد ابراهیم برای نخستین بار این تجربه در شکل توحیدی و یگانه خود ظهور می کند .و البته این مرحله ای از خوداگاهی انسان است .در نزد ابراهیم این تنش نیروهای درونی در نزد انسان یگانه می شود.به عبارتی فرماندهی مشترکی پیدا می کند .دین ابراهیم ،نخستین بارقه از نقش نیروهای کنترلی و مهاری در نزد انسان است .از این جهت است که ابراهیم را کاشف گناه می دانیم .در ابراهیم برای نخستین بار نیرویی کشف می شود که همه امورات در دست اوست .به زبان اسطوره شناسانه ،همه خدایان در یک خدا جمع می شوند .به تصور ما ابراهیم همان نیرویی را در انسان کشف کرد که مشابه اش را سقراط در یونان کشف کرده بود .اگاهی از گناه .و نقش نیروی مهار و کنترل در رفتار انسانی .این کشف خودش را در مواجهه با امر جنسی نشان می دهد.از این پس عمل جنسی همراه با پشیمانی گناه محسوب می شود اگر در چارچوب ازدواج نباشد .و این نیرو در خدمت ازدیاد نسل و تولید مثل قرار می گیرد .این نخستین وعده خداوند به ابراهیم بود که زمین را از نسل او پر می کند .
قُلْنَا يَا نَارُ كُونىِ بَرْدًا وَ سَلامًا عَلىَ إبراهِيمَ * وَ أرَادُواْ بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الأخْسرَِين *‏ وَ نجََّيْنَاهُ وَ لُوطًا إلىَ الأرْضِ الَّتىِ بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ * وَ وَهَبْنَا لَهُ إسْحَاقَ وَ يَعقُوبَ نَافِلَةً وَ  كلاًُّ جَعَلْنَا صَالِحِين‏(انبیا ۶۹_۷۲)
در آن روز، خداوند با ابرام عهد بست و گفت: «این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم، یعنی نهر فرات، به نسل تو بخشیده‌ام(سفر پیدایش باب ۱۵ ایه ۱۸)
و او را بیرون آورده، گفت: «اکنون بسوی آسمان بنگر و ستارگان را بشمار، هرگاه آنها را توانی شمرد.» پس به وی گفت: «ذُرّیت تو چنین خواهد بود(سفر پیدایش باب ۱۵ ایه ۵)
این پاداشی بود برای ایمان ابراهیم .زمینی گسترده و نسلی بسیار .انچه که از ازدواج و کنترل نیروی جنسی در چارچوب خانواده نصیب او می شود .و نشانه این عهد "ختنه "بود.اینکه ختنه نشان عهد خدا با ابراهیم بوده تاییدی بر نظر قبلی است که نهی وارد شده نهی جنسی بوده است .عمل ختنه بعد از ازمایش ابراهیم برای قربانی کردن پسرش اتفاق افتاده .در اینجا ما با ختنه شاهد عبور از مرحله ادیپال هستیم .این نهی ،نهی از زنا بوده است که خودش را در صورت قربانی کردن پسر به عنوان نمادی از مرحله ادیپال رشد و ختنه به معنای پایان و پذیرش این محرومیت است .مرحله ادیپال با ختنه پشت سر گذاشته می شود و از این پس عمل زنا و نزدیکی با محارم گناه محسوب می شود و لیبیدو در حصار خانواده و نهاد ازدواج پدرسالارانه قرار می گیرد .داستان ابراهیم ،روایتی از درام خانواده پدرسالارانه است .خانواده ای که بعدا با ازدیاد برادران و تثبیت نهی از  گناه نخستین  ،در شکل حسادت برادرانه خودش را در ادامه تاریخ فرزندان ابراهیم نشان می دهد و دوگانه اسماعیل و اسحاق و سپس تر دوگانه عیسو و یعقوب و بعدتر در داستان یوسف خودش را نشان می دهد و پسر کشی اولیه جای خود را به برادر کشی می دهد.[اولین بخش این درام در نوشته ما غایب است .صحنه ای که راوانکاوی ان را "پدر کشی" می نامد .فراموش نکنیم که داستان ابراهیم با نفی پدر آغاز می شود.جاییکه ابراهیم بتهای پدرش را می شکند. «وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ لاَِبیهِ آزَرَ اَ تَتَّخِذُ اَصْناماً آلِهَهً»(انعام ۷۴)
«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاِ َبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَه وَعَدَها اِیّاهُ فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّاَ مِنْه»(توبه ۱۱۴)
مفسرین مسلمان به دلایلی آزر را پدر واقعی او نمی دانند از جمله اینکه قران برای پدر از لفظ والد استفاده کرده و نیز اینکه در تورات نام پدر ابراهیم "تارح"است .از نظر تحلیل مورد نظر ما این موضوع اهمیتی ندارد.اب می تواند پدر نمادین باشد .در قران به روشنی او که فردی بت پرست بوده است ،مشرک محسوب می شود .در تجربه ابراهیمی اولین قدم نفی پدر در شکل نمادین شکستن بتهای او ست .البته در تورات این صحنه نمادین نفی پدر وجود ندارد.بر طبق روانکاوی درام خانوادگی سرکوب و نهی جنسی با صحنه آغازین پدر کشی شروع می شود]

سرانجام

:ما پیام ابراهیم را از خاستگاهش دنبال کردیم و تاریخ ان را پی گرفتیم و به متنی می رسیم که خود را پیام خاتم می داند .با محمد بر اساس گفته قران سلسله خبر رسانان پایان می یابد :«ماكان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شيء عليما»(احزاب۴۷)
بر اساس متن صریح قران کریم محمد آخرین نبی از سلسله انبیا الهی است .نبی واژه ای عبری-عربی به معنای خبراورنده از بالا یا پیشگو از آینده است .همچنین به معنای اشکار شدن و بیرون امدن از پنهان هم هست .پس نبوت خبری است که از پنهان به اشکارگی می اید .در مورد ختم نبوت بعضی همچون مرحوم اقبال لاهوری معتقدند که از انجا که در این مرحله عقل ادمی به بلوغ خود رسیده و قدرت تمیز خوب و بد را دارد خداوند ختم نبوت را اعلام کرده است .ایاتی از قران وجود دارند که بر این قدرت تمیز عقل تاکید می کنند:«تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ،قالُوا بَلى‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ في‏ ضَلالٍ كَبيرٍ وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ(ملک۸-۱۰)ویا در توصیف امور طبیعی بعد از برشمردن ارجاع به عقل می دهد:«إِنَّ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتي‏ تَجْري فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»(بقره ۱۶۴)
بعضی از مفسرین از عقل به عنوان رسول باطنی نام برده اند از جمله مرحوم کلینی در جنود عقل و جهل که روایتی از امام کاظم (ع)است:..يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ (علیهم السلام) وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ...(کافی ج ۱ ص ۱۶) ایه ای در قران امده که به نظر عده ای در ختم نبوت شبهه ایجاد می کند .در سوره اعراف ایه ۳۵ امده :
: «یا بنی آدم إما یأتینكم رسل منكم یقصون علیكم آیاتی فمن اتقى و أصلح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون»
عده ای برای شبهه پیرامون خاتمیت ،این ایه را شاهد اورده و چنین پرداشت کرده اند که نبوت ادامه دارد و درمقابل عده دیگری هم به این شبهات پاسخ داده اند که منظور از "اما یاتینکم " در این ایه ربطی به زمان ندارد و دلیلی بر رد خاتمیت نیست .به عقیده ما این مشاجره ای بیهوده می نماید اگر بین نبی و رسول تفاوت قائل شویم .اگر تعبیر شیخ کلینی از رسالت عقل را بپذیریم به این نتیجه می رسیم که حتی اگر تعبیر آینده نگر هم از رسالت  بر این آیه داشته باشیم تناقضی با خاتمیت پیامبر اسلام ندارد.محمد (ص) بر اساس متن صریح قران ختم نبوت است و این به این معناست که خداوند با شناختی که از رشد عقلی انسان به عنوان رسول باطنی و درونی اش دارد،نیازی به ادامه نبوت نمی بیند .البته به شرطی که از عقل همان را بفهمیم که مورد نظر خداوند است یعنی هدایت کننده از تاریکیها به سوی نور .عقل به این معنا رسول آدمی است که تاریکیها را برای ادمی روشن می کند .و البته چنین عقلی موید تجربه دینی و پیام ابراهیم است .عقلی که قادر باشد خاستگاه و بنیاد و اصل این تجربه و پیام را به روشنی ببیند ،نه نفی کننده این تجربه که موید آن است .اگر بنیاد این هدایت از تاریکی به سمت نور یا آنچه در مورد ابراهیم تعبیر حنیف نامیده می شود و به تعبیر قران "اسلام " است ،باشد عقل هم در امتداد وحی قرار می گیرد .تجربه روانکاوی این امکان را به ما می دهد که باکشف خاستگاههای این تجربه ،موید پیام وحی باشیم .این تجربه به ما می گوید انچه در این صحنه (وحی) مشاهده می شود ماجرای مواجهه انسان با خودش است .و تکرار این پیام در بازگشت های مکررش به ابراهیم ،تکرار خودش بوده است .صحنه دین تکرار ان جدایی و رانده شدگی خاستگاهی از کودکی خود است .در نهی جنسی اش که خود را در عمل ختنه نشان می دهد ،تثبیت گناه نخستین در نزدیکی با محارم و نیز کنترل نیروهای جنسی در چارچوب نهاد خانواده بوده است .پس چگونه می توانیم مدعی شویم که دین مسئله انسانی نیست ؟کدام عقل منکر چنین پیامی است ؟و کدام عقل موید چنین تجربه ای ؟به تصور ما ان نوع گفتمانهایی که در پی کشف ساحتهای تاریک و غافلانه وجود انسانی هستند ،ان گفتمانهایی که ناتوانی و نقص ذاتی انسان را در اندیشیدن و رفتار کردن کشف می کنند همان رسول باطنی هستند که موید تجربه وحی هستند .گفتمانهای فکری که هدایت گر انسان از تاریکیهای وجودش به طرف نور هستند

رسالت روانکاوی :
گفتیم که صحنه وحی ،روایتی از کشاکش میل در سرکوب اولیه نهی جنسی و ادامه این درام در تاریخ نتایج حاصل از نهادینه شدن قانون پدرسالاری و نهاد خانواده بود.پایان این ماجرا البته تحقق این میل سرکوب شده در تداوم تاریخیش بود.اگر ختم نبوت را به معنای بلوغ اگاهی ،جاییکه آگاهی به خودش اگاه می شود بدانیم ،عقل متحقق می شود.گفتار روانکاوانه هم مرحله ای از تحقق این عقل انتقادی می باشد .عقل به عنوان رسول باطنی که هدایت گر ادمی از تاریکی به طرف نور است و موید تجربه وحی است .گفتار روانکاوانه کاشف درام میل در امتداد تاریخیش تا تحقق کامل ان بود.از این نظر  رخ داد وحی ،تحقق این نیروها در میزانسن روان انسانی است .عقل در قدرت کاشفیت خود پی می برد که دین نه رخ دادی بیگانه از انسان ،که تحقق بخشی از وجود خود اوست .روانکاوی همچنین کاشف این نیرو در تکرارش است .ادیان ابراهیمی هریک تکراری از این کشاکش نیروهای درونی انسان بوده اند .تکرار تکانه های درونی و نمایشی از دیالکتیک میل . کاشف انسان در زبان مندیش ،جاییکه شروع به نامیدن اشیا کرد .کاشف تجربه تروماتیک از رخ داد واقعیت خارج .از یک غیریت بنیادین .دین صورتی از این نامیدن بوده است .همچنانکه فلسفه هم این تجربه را در واژه "حیرت"نام گذاری کرد .تجربه فلسفه و دین در نهایت در گفتار انتقادی بهم می رسند .فلسفه که همچون دین در امتداد تاریخ اش این "حیرت"را تکرار کرده بود در نهایت به گفتار انتقادی که روانکاوی هم بخشی از ان بود ،تبدیل شد