اینک مولوی
از نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف مومن و گبر و یهود
آن زمان البته من نه قمار عاشقانه ای با مولوی کرده بودم و نه خمار مستی او بودم که بیشتر برای تایید نظرگاه خود به دنبال تکیه گاهی در سنت بومی بودم .بعدها با شکست پروژه معرفت شناسی چه در من و چه در خارج من در عرصه سیاسی ،در دوره بحران ،اعتنایی به مولوی نداشتم چون انقدر از خودم و دیگران دور بودم که اصلا مفهوم فاصله را درک نمی کردم .در آن سالها که به تمام معنا از همه چیز و همه کس دور بودم فقط با نیچه و هایدگر ،محشور بودم و از مولوی دور ،خیلی دور.بعدها که اینها همه به سر آمد چند باری تلاش کردم این بازگشت به مولوی را برای خودم تکرار کنم اما چون هنوز فاصله ها زیاد بود ،چیزی نصیبم نشد .تا اینکه به طور جدی به روان کاوی و نشانه شناسی پرداختم و دوباره خواستم این داستان فراق و وصال با او را به ازمون بگذارم .من البته در کنار یک متخصص این کار بودم و بی شک کمکی برایم بود .از پزشکی ،نشانه شناسی را آموخته بودم اما هنر این را نداشتم که آنرا در مولوی به ازمون بگذارم .این مجموعه که تحت عنوان "اینک مولوی "شروع می کنم برایم آزمون جدیدی است ،ازمونی برای ایده های خودم .ایده هایی قطعه قطعه و ناتمام که در انتظار گشودگی بنیادین هستی است .این ،بی شک نوشته ای است بدون ارجاع و بدون هماهنگی با سنت تفسیر که حتی بی اطلاع و تا اندازه ای بی سواد در ادبیات .اما منطق درونی خودش را دارد ،منطقی ناتمام و گشوده و در انتظار معنایی جدید .آنکس که سودای عبور از مرز دارد باید انتظار شکست و حتی مرگ و تیر خوردن را هم داشته باشد .اما اگر هدفی پشت این کوشش وجود داشته باشد ،اگر اصلا به هدف معتقد باشیم که من شک دارم،شاید که طرح اندازیهایی ناقص و ناتمام که در این اوضاع و احوال ،چه کاری از آدمی بر میاید .تلاش می کنم که از حاشیه ها عبور کنم که به تریج قبای کسی بر نخورد که مبادا همین طرح های ناتمام هم در نطفه خفه نشوند .
سرآغاز:
سرآغاز مثنوی با شرح درد شروع می شود.شاعر اینجا در نقش طبیب ابتدا درد را توصیف می کند:
بشنو این نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کند .
کز نیستان تا مرا ببریده اند
وز نفیرم مرد و زن نالیده اند .
سرآغاز ،شرح درد جدایی است ،جدایی نی از نیستان ،جدایی ادمی از موطن آغازین خویش .این درد جدایی خود را به شکل نوستالژی نیستان ،نشان می دهد.درد ،خاطره ای از خانه است .سراغاز این دردنامه ،خاطره سراغاز است .مثنوی قصه کشمکش فراق و وصال و کوششی است برای چیره گی بر این فاصله و دوری از نیستان .در مثنوی ما با سفر جدایی و وصل نی از نیستان و به تعبیری انسان از خاستگاه اولیه اش روبروییم .
او همچون نشانه شناس،از خود درد و علائم و نشانه ها شروع می کند .این نکته خیلی مهمی است که غالبا نادیده گرفته می شود .مولوی در مقدمه ای که برای مثنوی نوشته انرا کتابی از جنس توحید توحید ،دانسته است .این خداشناسی مضاعف ،نه از خدا که از انسان دردمند شروع می کند .غالب دین شناسیها از موضوع اصلی دین یعنی از خدا شروع می کنند،اما مثنوی از انسان دردمندی شروع می کند که ناله جدایی سر می دهد .البته حدیث این جدایی ،حدیث راه پرخونی است که کشتگان زیادی داده است .قصه این درد ،(نشانه ان)ناله های مشتاقی و مهجوری است .قصه دوری و نزدیکی است .قبض و بسط فاصله هاست ،نه اندیشه ها .و فاصله ها نسبتی با اندیشه ها ندارند
سرّپنهان؛
برای من همیشه اندیشمندانی که نور افکن به دست ،عرصه پنهانی را از هستی ،به نور روز و آگاهی روشن آورده اند ،جذاب بوده اند فارغ از هرنوع هستی شناسی یا اعتقاد دینی .همیشه این بخش از تفکر یا اعتقادات آنها برایم جالب تر بوده است .پیامبران همیشه خبر از غیبی داده اند که همه کاره عالم است و از چشم ما پنهان و جهان و موجوداتش همه از آثار و نشانه های ان امر پنهان شده است .مثلا میشل فوکو از قدرت پنهان می گوید و همچون کسی که نورافکنی به دست دارد زوایای از چشم پنهان مانده سلطه و کنترل را برای ما روشن می کند .کانت از ساحتی از اندیشه پرده برداری کرد که خود آگاهی و ادراک ما را مشروط می کند و ما از آن غافلیم .هگل این نقش را به تاریخ می دهد جایی که ما مشغول کاریم و فکر می کنیم در امور موثریم ،دست پنهان تاریخ در آن اعماق امور را صحنه گردانی می کند ،فریب عقل .فروید از ساحت پنهان و غافلانه اگاهی رونمایی کرد .ناخودآگاه نه یک هستی مستقل بلکه غفلتی از خود آگاهی .امر نادیده گرفته شده یا فراموش شده ای که روزی همچون شبحی سر از گور بیرون می آورد و باعث خوف ما می شود.در نزد مارکس این ،تحت عنوان زیربنا یا هستی اجتماعی که اگاهی یا روبنای دینی و فرهنگی را مشروط می کند ،نامیده می شود .اینکه امور جهان بیشتر از انکه موثر از ایده ها باشند ،تحت نفوذ ابزارهاو شیوه های تولید اقتصادی هستند.آنچه که مولوی تحت عنوان غفلت از ان یاد می کند .
استن این عالم ای جان ، غفلت است .
هوشیاری این جهان را افت است
بنای عالم و آدم بر امر پنهان شده ای است که در ساحت غفلت ما قرار گرفته است .سرّپنهان خود را همچون نشانه ای برای ادمی اشکار می کند .انچه سرّپنهان در کلام ماست در زبان لاکان "امر واقع"نام گذاری می شود .امر واقع لاکانی هم از چشم سوژه پنهان است اما در کار ان دخیل .امر واقع گاهی خود را همچون ورطه هولناک و مغاک گونه ای نشان می دهد که ما در مواجهه با ان خود را خوشبخت احساس می کنیم که فقط برقی بود و عبور کرد.
گفتم ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی نی کنارت نی میان
این همچون نگاه اورفه است که اگر لحظه ای به ان خیره شوی به ستون نمک تبدیل می شوی .امر پنهان و غفلت شده ،سیلانی از شورها و عشقهاست که در ساحل اگاهی و روزمرگی به گل نشسته و آرام شده است .این سیلانها ،این فانتاسمها به قول کلوکوفسکی در هویت "خود"ته نشین می شوند .و خود آدمی چیزی نیست جز همین ته نشین و رسوب این سیلانها و تکانه ها .آدمی را توان و طاقت به یاد داشتن و به حضور اوردن آن را نیست .سوژه خود را در لایه ای از اگاهی و اراده و حضور حس واقع می پوشاند تا چشمش به ان نیافتد .این سیلان سوزان ،این دره هولناک و مغاک گونه همچون ترومایی تجربه می شود .اصلا آدمی بعد از مواجهه با ان است که تازه شروع به صورت بندی و تفسیر می کند .این ،همچون برقی که در هنگام ظهورش از بس شدت دارد چشم ادم را کور می کند.
تجربه سرّ پنهان ،خصلت مشترک اندیشه هایی است که در ابتدای مطلب اشاره شد .برای پیامبران این پیامی بوده از ساحت غیب و خبری از اینده ،برای شاعران ،الهامی است که ناگهان همچون برقی در ذهن آن را تجربه می کنند .فروید ،تلاش کرد انرا تحت عنوان ناخوداگاه ،صورت بندی کند .او ،رویا ،هیستری ،لغزشهای زبانی و نوروز وسواس را از تظاهرات این ساحت پنهان می دانست که تن به منطق اگاهی نمی دهد.اگاهی همچون عروسک خیمه شب بازی اسیر این نیروی پنهان از دید اگاهی است .
آنچه بیشتر متفکرانی که از این امر پنهان سخن گفته اند ،مشروط بودن اگاهی و اراده و رفتار ادمی به ان امر پنهان است .در نزد کانت ،ادراکات عقلی تحت صور کلی عقل که خود به ادراک نمی ایند ،شماتیزه می شوند .مقولات کلی عقل بدون اینکه ما اگاه باشیم ،ادراکات حسی ما را شکل می دهند همچون ناخوداگاهی که اگاهی را متعین می کند .
در نزد پیامبران ،ما انسانها مخلوق و افریده ان امر غیبی که در زبان دین خدا نامیده می شود ،هستیم .در نزد لاکان ،سوژه از اساس به واسطه دیگری ساخته می شود .و امر واقع لاکانی ساحت نمادین را بر می سازد و استحکام ساحت نمادین به ساحت واقع است .در نزد لویناس ،سوژه به واسطه غیر (غیری مطلقا غیر )ساخته می شود و سوژه در نقش جانشین ان می باشد .در نزد هگل ،ذهن تحت تاثیر تاریخ قرار دارد .ذهن در تاریخ تابعی از ضرورت خود تاریخ است و امکان خروج از ان را ندارد .نزد مارکس ،انسان تابعی از شرایط اقتصادی خود است و این طبقه اقتصادی فرد است که تعیین می کند فرد چگونه فکر یا رفتار می کند .
نزد مولوی این ،عشق است که عشق اسطرلاب اسرار خداست .
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
بازگشت به اصلها
علم نشانه شناسی از علائم و نشانه ها شروع می کند .به اعتقاد ما جدایی و اندوه آتشین دوری از موطن و خانه ،مضمون اساسی و پایدار مثنوی است .مثنوی با توصیف این دوری و تلاش در جهت زدودن آن شروع می کند.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
گویی این کوشش در جهت بازگشت به اصل ،درمانی است که شاعر برای درد خود در نظر گرفته است .و این حرکت بازگشت، ماحصلی به جز خلق خود اثر ندارد .شاعری و خلق اثر ،خود حرکت بازگشت است .گویی شاعر خود را در حرکت بازگشت ،مدام تکرار می کند .این تکرار هیستریک ،همچون تظاهری از درد بنیادین ،در طول خلق اثر که برای سالها طول می کشد ،همواره به بنیاد خود که همان شکاف و جدایی است باز می گردد.
روانکاوی از همان ابتدای پیداییش دست بر این درد گذاشت .از نظر فروید ریشه بسیاری از اختلالات اضطرابی و خلقی در اختلال در روند جدایی است .کودک تا دوسالگی همواره در کنار مادر می باشد (مرحله ایینه ای)در این مدت مادر ابژه میل کودک است .کودک با مادر احساس یکی بودن می کند .در طی فرایند جدایی از مادر و طی پروسه اختگی که مجازی از منع نزدیک شدن به مادر توسط پدر می شود ،در واقع پدر همچون مانعی بین کودک و میلش قرار می گیرد .بعدها در روند رشد این مانع با فرایند اجتماعی شدن کودک ضخیم تر هم می شود .کودک با بزرگ شدنش این جدایی را به اشکال مختلفی تجربه می کند .کمپلکس اودیپ یا عقده پدر کشی یکی از این اشکال است .در یک فرد سالم این فرایند سرکوب و محدودیت باعث رفتار والایشی می شود ولی همواره مادر به عنوان یکی از منابع میل پسران باقی می ماند .از نظر روانکاوی ،همین پس مانده میلی که از سرکوب فرار کرده ،دستمایه ای می شود برای شکل گیری انواع فانتزی و خیال و نیروی بازگشت به منبع میل اولیه .این منبع میل اولیه که به زبان لاکانی ژویسانس نامیده می شود به واسطه مازادی از میل سرکوب نشده ،نیروی بازگشت را فراهم می کند .ابژه aدر اصطلاحات روانکاوی لاکانی ،همان پس مانده میلی است که تن به سرکوب نداده و همیشه در تن و بدن سوژه در جنبش است و او را راهبری به سوی ژویسانسش می کند .
این نیروی بازمانده از سرکوب که فروید آنرا تحت عنوان "اجبار به تکرار ناخوداگاه"صورت بندی می کند منبعی است برای کنش بازگشت در آدمی .در هر دوره ای که انسان احساس کند که در رسوبی از روزمرگی و ملال دست و پا می زند ،این نیروی تکرار همچون برقی به ادمی شبیخون می زند و طالب بازگشت خود است .
کنش تکرار در اندیشه دینی به شکل بازگشت به خدا ،در نزد هگل همچون ایده ای که از مطلق شروع می شود و در نهایت به مطلق می رسد ،در نزد نیچه با ایده بازگشت ابدی انسانی که مدام خودش را تکرار می کند ،در نزد کیرکه گور ،با ایده تکرار همچون یک شکست در تکرار تجارب قبلی و مراحل زیست سه گانه زیبایی شناسی حسی ،اخلاقی و ایمانی ،در نزد مارکس همچون انقلاب کمونیستی که بازگشت به روابط پیشاقدرت اقتصادی است ،در نزد فروید ،تظاهری از ناخوداگاه بی زمان و دل در گذشته دارد .
این بازگشت همیشه در جستجوی اصلهای آغازین خود است .بازگشت به دوران پیشاهبوطی که هنوز انسان از موطن اولیه و بهشت عدن خود ،رانده نشده بود .اگر خوردن میوه ممنوعه (خود میل)باعث و بانی رخداد رانده شدن است ،این خود میل در جداشدن و دوری از منبع میل اولیه است که دیالکتیک تکرار و بازگشت را به راه می اندازد .میل در جداییش ،در دوری اش ،در خود سرکوبش ،طالب بازگشت به موطن اولیه به خانه خود می شود .
پس سوژه در بی خانمانی اش، در فراقش ، در شرایط امتناعش در پی بازگشت به اصل است .
مثنوی دکان فقر است ای پسر
مثنوی از انسان گمگشده و بی خانمان و فقیری می گوید که در پی کنش بازگشت و رهایی است .وصل ،اسم رمز رهایی و آزادی نوع انسان از این گمگشتگی و آوارگی است