زبان خدا زبان انسان ( پیرامون فراخوان فکری استاد مجتهد شبستری)

برای پاسخ دادن به پرسش هستی زبانی مشترک بین انسان و خدا لازم است در بنیادهای فکری خود بیاندیشیم .لازم است پارادیم فکری خود را عوض کنیم .در چارچوب اندیشه دوگانه متافیزیکال البته چنین زبان مشترکی یافت نمی شود .اگر فکر کنیم که خدا یک هستی عینی هر چند استعلایافته از انسان است که در هنگام سخن گفتن با انسان نزول می کند و به زبان انسان سخن می گوید که برای ما معنا دار و روشن باشد ، البته به نتیجه ای نمی رسیم .اگر زبان را زبان ذهن اگاه دکارتی بدانیم ، ذهنی که ادراک روشن و با معنایی از پدیده ها دارد و یا هستی را همچون کانت به پدیدار و هستی فی نفسه تفکیک کنیم ، راه به جایی نمی رسیم .این می تواند علت بن بستی باشد که اندیشه دینی متاثر از عقل کانتی - دکارتی گرفتار آن شده است .به عبارتی اگر از عقل و زبان آنچه را کانت در نقد اول مراد کرده است ، تصور داشته باشیم گرفتار بن بست می شویم .
اما منظورم از تغییر پارادایم فکری چیست ؟ چگونه می توان از نقد کانتی عقل فراتر رفت و به ذهن و زبان مشترکی با خدا رسید ؟ لازمه چنین گشت فکری ، دست شستن از سنت فکری متافیزیک دوگانه گرا ست .حتی تصورات وحدت وجودی از خدا هم در چنین بن بستی گرفتار هستند و راه برون رفتی به ما نشان نمی دهند .
نظریه " وحی به مثابه رویا" این تلنگر را به ذهن من زد که در مورد هستی و خدا باید به گونه دیگری اندیشید .اینجا منظورم نه محتوی وحی همچون رویا بینی شخص پیامبر که مبتنی بر رویکرد وحدت وجودی از خداست ، که انچه از زبان پیامبر برون می ریزد ، سخن خداست ( که مراد طراح ان نظریه این بوده است) بلکه از این اشاره به وجوه مشترک ساختهای زبان دین و زبان رویا پی ببریم .من البته متن وحی را رویا نمی بینم اما می توانم به ساختهای مشترکی که بین ساخت رویا و زبان وحی است اشاره کنم .
این هدف می تواند خودش را در گزاره " زبان رویا و زبان دین هر دو تظاهری از ناخوداگاه انسانی هستند" بیان کند .
البته لازم است مراد خود از ناخوداگاه را روشن کنم : از نظر من ناخوداگاه انبانی از خاطرات سرکوب شده گذشته نیست که فقط در تظاهر بیماری روانی یا رویا خودش را بروز دهد ، بلکه کارخانه تولید خیال است .ناخوداگاه نه یک مغازه اسقاط فروشی چنانکه فروید در نظر داشت بلکه ریشه در بنیاد و اصل هستی دارد .به بیان دیگر ناخودگاه ریشه در خزانه غیب دارد.امر پنهانی است که در زبان خودش را آشکار می کند .هایدگر چنین امر پنهانی را که به واسطه زبان آشکار می شود را حقیقت می داند .بنابراین حقیقت ، یک هستی از قبل انجا نیست که ما برای کشفش به سراغ ان برویم .حقیقت همواره در زبان خودش را نشان می دهد .
ان مضمون مشترکی که این خزانه غیب ناخوداگاه و پنهان را در اشکال مختلفش همچون دین ، اسطوره و هنر بیان می کند ، زبان است .بنابراین رویا ، وحی ، شعر و هنر و همینطور بیماری روانی همگی تظاهراتی از انگونه بیان مشترک انسان و خدا ست .انسانهای اولیه همگی تصورات و کلمات خود را بیان خداگونه می دانستند .اگر تصویری بر سنگ حک می کردند اگر شعری می سرودند و اگر عمل جنسی انجام می دادند ان را کار خدایان می دانستند .هنوز تفکیکی بین حوزه خدا از غیر خدا در زبان وجود نداشت .اگر ابراهیم در رویا دستور می گیرد که پسرش را ذبح کند ، این عین پیام خدا بود .ابراهیم تفکیکی بین خدا در رویا و خدا در بیداری برقرار نکرده بود .این تفکیک بعدا در اثر رشد مفاهیم در زبان بشری ایجاد شد .اگر امروز برای ما بسیاری از وقایع متون دینی و اسطوره ای عجیب می نماید به واسطه دوری از بنیادهای خیال و زبان کودکی بشر است .به نظر بی توجهی به نظریه تکوین زبان در نزد انسان پاعث خلق چنین سوالاتی در ذهن بشر مدرن شده است .برای کشف زبان مشترک بین انسان و خدا باید تا سرچشمه های تکوین زبان عقب رفت .اندیشه دینی با رویکرد واقع گرای خود ، خودش را از چنین کشفی محروم کرده است .بله تا زمانیکه با روش شناسی دکارتی - کانتی  به متون دینی نظر کنیم یافتن زبان مشترک محال است .اگر جایگاه خدایان را نه در آسمانها که در زبان و هستی خدا را در هستی زبان بدانیم ، انوقت شاید بشود از زبان مشترک انسان و خدا سخن گفت

محمدر ضا جانقلی:

عالیست بیان شما را تا حدود ۸۰ درصد میپسندم و لازمه اضافه کنم با این برداشت شما اساسا ادعای اینکه سخن پیامبر در قالب وحی حجیت دارد برای همه زیر سوال خواهد رفت واین یعنی همان اندیشه درستی که استاد شبستری بیان کرده اند که در مواجه به هستی پیامبر تجربه خویش را با دیگران به اشتراک گذاشته است و دقیقا رهیافت هر شخص از تجربه شخصی خودش از جهان هستی حال به هر نامی که بنامیم فرقی نمیکند میشود الهام و وحی که برای خود شخص حجیت خواهد داشت نه دیگران و وجود زبان مشترک بین انسان و ناخودآگاه نیز از همین مقوله میباشد گویی فرد با خودش سخن میگوید پس نمیتوان مدعی شد حقیقتی از بن هستی بیان شده والبته تشبیه زبان وحی به خیال و رویا و بیان تشابهاتش البته مشکلی را حل نمیکند وبفرض وجود خدای متشخص انسانوار او با بشر ارتباط کلامی از نوع زبان وادبیات برقرار نخواهد کرد

 

پاسخ:

با تشکر .عرض کنم انچه مد نظر من بود فرض وجود زبانی اولیه که به تسامح می توانیم ان را زبان ناخوداگاه بنامیم بود.مهمترین خصلت این زبان اشتراک لفظی  و معنایی و تجربه اولیه بوده است .زبانی که هنوز چند معنایی نشده بود .به عبارتی تک معنا بود .لفظ بیانگر یک تجربه بنیادی بود .مثلا ما به واسطه درد از واژه " آخ" استفاده می کنیم یا در مواجهه با امر ترسناک از خورده واژه " اه" استفاده می کنیم .نوعی اشتراک بین لفظ ، معنا و تجربه بنیادی و اولیه حسی .این زبان بعدا به واسطه رشد و تکامل و غنی شدن و شاخه شاخه شدن واژه ها سرکوب شد .امروز کسی برای توصیف درد در نزد پزشک از واژه های فوق استفاده نمی کند .زبان ناخوداگاه همین " اه" گفتن ها در نزد انسان است .این "اه" بیان یک تجربه بنیادی است .فرض این است که تجربه اولیه انسان در چنین زبانی تجربه خدا هم بوده است .با سرکوب چنین زبانی در نزد انسان به تدریج انسان از ان منبع تجربه اولیه خود دور شده است .نقد اندیشه دینی باید در پی چنین منابعی باشد تا بتواند به ریشه های خدایی خود دست پیدا کند .

حسین حجت پناه:

اریک فروم بحث جالبی درباره این مطلب دارد.
اما نکته ای اساسی نباید غفلت شود.
خداوند روح خود را بر انسان دمید، اما انسان خدا نیست.
میان پانته ایسم غربی و پانته ایسم شیعه یک تفاوت بنیادین وحود دارد. در غرب به سان خورشید و اشعه این پانته ایسم دیده شده است. و نقطه عطف ان در مکتب اسکندریه(برخی فرق صوفیه ما نیز چنین اند)
اما در شیعه به سان خورشید و سایه این رابطه دیده شده. است. سایه با خورشید فرق دارد،اما وجودش وابسته به خورشید است. نتیجه این دو نگاه در مورد زبان می شود.
نتیجه:
زبان انسان با زبان خدا رابطه دارد. اما در غرب وحی ناشی از تاملات در زبان نخستین و به تعبیر اریک فروم زبان از یاد رفته است.
در حالی که در شیعه وحی با ان زبان منافاتی ندارد. اما یک گفتار خارجی است. منظور خارج از دایره وجودی فرد.
تعابیر در مورد فرشته به عنوان واسط وحی نیز متفاوت می شود.
یک نکته مهم که باید به ان پرداخت، علی الاصول در تفکر غرب رابطه میان عین و ذهن یک مسیله جدی است. و به تعبیر دکتر داوری اردکانی یک بحران است. انفکاک فیزیک و متافیزیک و چگونگی رابطه ان یک بحران است.
اما در شیعه چنین نیست.
در غرب اگر سن اگوستین از شهر خدا و سهر انسان می گوید. اگر از مرد اسمانی و زن زمینی گفته می شود.
اگر دکارت، به عنوان نخستین فیلسوف مهم دوران جدید به استقلال جواهر خدا، نفس، ماده رای می دهد. اگر در ادامه فیلسوفان دیکر برای حل این بحران به موناد متوصل می شوند، اگر کانت سپهر ایمان را از سپهر عقل جدا می داند، همه ناشی از بحران چگونگی توجیه رابطه عین با ذهن است. در وحی نیز سعی می شود که ان را به زبان نخستین تقلیل دهند. برای حل این بحران.

 

پاسخ:

بنابراین من هدفم نوعی باستان شناسی متون دینی است .در نوشته های قبلی که در صدد کشف " تجربه بنیادی ابراهیم " تحت عنوان بازگشت به ابراهیم منتشر کردم هدف کشف تجربه بنیادی ابراهیم بود .کشف گناه در نزد ابراهیم از نظر من این تجربه بنیادی بود .اینکه از روش شناسی تحلیل رویا در  روانکاوی استفاده کردم بدین منظور بود .رویا و اسطوره ساختهای مشترک زبانی با این تجربه اولیه و پیدایشی دارد.برای درک بهتر اندیشه دینی لازم است رسوبات ناشی از سنتهای زبانی و فرهنگی را کنار بگذاریم تا بتوانیم به این تجربه اولیه دست پیدا کنیم .شعر و هنر هم از حوزه هایی هستند که می توانند یاریگر ما در این راه باشند .نخستین بارقه های اندیشه دینی در نزد انسان به شکل سرود و شعر و یا تصاویر نقاشی بوده اند .تجربه اولیه به شکل واژه خودش را نشان می داده .معروف است که در طوفان بزرگ که در اساطیر یونانی امده است سنگهایی از آسمان فرود امد و منشا نام انسان اشتراک لفظی با سنگ در زبان یونانی بوده است .یا در فرهنگهای سامی تشابه لفظی بین خاک و ادم می تواند منشا معنای خلق انسان از خاک بوده است .یا در مورد کاربرد واژه نوح در این فرهنگها با تجربه جاودانگی و آرامش که اشتراک معنایی و لفظی دارند .هدف نقد و بررسی از اینگونه است تا بتوان در این تصویرسازیها به تجربه بنیادین مشترک زبانی و معنایی رسید .

بله هدف کشف همین زبان از یاد رفته است که بارقه های ان را ما در هنر یا شعر غنایی می بینیم .البته اینجا می توان از متدولوژی وبری در جامعه شناسی کمک گرفت .فرض وجود چنین زبانی در واقع ساخت یک " تیپ ایده ال " است .ممکن است در عالم واقع نباشد اگر با رویکرد واقع گرایی نگاه کنیم .اما تیپهای ایده ال کمک کننده در میدانهای پژوهشی است .در این نوع باستان شناسی دینی ما به دنبال پیدا کردن ساختهای بنیادی هستیم که واجد اشتراک لفظ و معنا هستند .مثل ادم و خاک و یا حوا و مار یا همچون تحقیق قبلی که در مورد جنگل سدر و عرش الهی داشتم .و یا ریشه یابی نامهای خدا که در این فرهنگها در نهایت به ان تجربه بنیادی ترس امیخته با تعجب می رسد .

حسین حجت پناه:

افرین بر همت بلند شما
قطعا این اقدامات خیلی لازم است. اما به این جهت گفتم همت بلند چون واقعا یک موسسه باید چنین تخقیقاتی را انجام دهد. اما اقدام شما بسیار ارزش مند است (در نبود موسسات این چنینی در ایران).
و منتظر مطالب ارزشمند شما هستم.
اما مکانیسم وحی و تعریف مفاهیم در گفتمان های دیگر را باید مورد توجه قرار داد. و انتقادی برخورد نمود.به گناه نزد ایراهیم اشاره نمودید. و بنده می خواهم باز سیوال کی یر کگارد دوباره طرح شود. اگر ابراهیم بر اساس استنتاج خود اقدام به چاقو نهادن بر گردن اسحاق(اسماعیل) نموده است، قطعا با عقل بشری سازگار نیست.
باید به تفکر در مورد مفاهیمی مانند:
عقل
عقلانیت
تفکر
ودر گفتمان های متفاوت بپردازیم. به راستی چرا و چه الزامی است که تجربه وحی را به تجربه زبان بنیادین تقلیل دهیم؟

 

پاسخ:

نمونه چنین پژوهشی را فوکو در مورد " تاریخ جنون" انجام داده است .همانطور که فوکو متذکر شده برداشت انسان مدرن از جنون بعد از دکارت متفاوت شده است .با دکارت شکاف بزرگی بین عقل و ناعقل گری به وجود امد که قبلا وجود نداشت .واژه ها بار معنایی خود را ایجاد می کنند .معانی مدام در زبان شکل می گیرند و عوض می شوند .( نگاه کنید به مورلوپنتی در مورد تغییر معنای سوژه بعد از دکارت) .مثلا در مورد اقدام ابراهیم این چه معنایی می دهد؟ بر اساس دیدگاه ما ابراهیم هنوز تفکیکی ما بین زبان رویا و زبان مفهومی منطقی بیداری داریم را نکرده بود .از نظر ابراهیم وحی الهی می تواند در خواب همچون بیداری باشد .بنابراین انچه ابراهیم در رویا دید ، همچون واقعیت تفسیر کرد .معنای خواب و بیدار برای او یکسان بود .شاید با معیارهای عقلانیت منطقی مدرن چنین کاری جنون یا دگرازاری بوده است .

 

حسین حجت پناه : 

بله دقیقا باید به تفاوت مفاهیم در گفتمان های مختلف توجه کرد.
ضمن این که سیوال اصلی و هدف نیز باید مشخص گردد.
اگر هدف کشف اشتراکات بنیادین حوامع بشری است قطعا تحقیق شما راه گشاست.
اما اگر هدف توضیح و تبیین مکانیسم وحی است، (وحی الهی، بسط تجربه نبوی، رویای رسولانه و...) باید نگاه انتقادی به دیگر گفتمان ها اضافه گردد.

اگر فوکویی قضاوت کنیم معیاری برای درستی یا نادرستی گفتمان ها نداریم.

اگر وبری به پیش رویم،برای نقد نظریات باید با نظریات همدلی کنیم.

پاسخ:

کشف چنین تجربه بنیادی البته اکراه دارد از اینکه واقعیت را به دو ساحت مقدس و نامقدس تفکیک کند .این تفکیک هم در داخل زبان و این تجربه بنیادی صورت گرفته است .مقدس و نامقدس بعدا در رسوب زبان شکل گرفته است .معیارهای روش شناسی نزدیکی به متون دینی تفاوتی با نزدیکی به الواح اسطوره ای سومری یا کنعانی ندارد .اگر هدف کشف این تجربه بنیادی باشد هر انسانی می تواند به چنین تجربه ای دست پیدا کند .

حسین حجت پناه:

بله صحیح می فرمایید. و این مطلب شما به نظرم و بر اساس دانش اندکی که دارم صحیح است که متون مقدس تفاوت بنیادین با الواح به جای مانده ندارد.
اما قبلا یک بحثی داشتیم، شما معتقد بودید که قران با عهدین نیز تفاوت بنیادین ندارد. بنده معروض داشتم که تفاوت اگزیوماتیک دارد.
در مورد متون مقدس قران با انها تفاوت اگزیوماتیک دارد. که قرار شد در این مورد بحث کنیم.
بنده و شما هم توافق کردیم که بحث به صورت کتبی باشد، نه ویدیو کنفرانس.
حال اگر توفیق شد یک بار با هم نکته نظرات خود را در مورد تفاوت و تشابه اگزیوماتیک قران و کتاب مقدس به اشتراک می گذاریم.
این تفاوت های مهم اگریوماتیک (از نظر حقیر) دو روایت متفاوت را منجر شده است. و گمان می کنم افرادی که درباره وحی سخن گفته اند از این تفاوت اگزیوماتیک غفلت کرده اند.

پاسخ:

متشکرم تلاش می کنم مقدمه ای را ذکر کنم که امیدوارم در ادامه گفتگویی در این موضوع پا بگیرد .مطلعید که در پژوهشهای اخیر م در مورد منابع اسطوره ای متون ابراهیمی به این مهم نزدیک شده ام .البته قبول دارم که هم من سواد کافی در این زمینه ندارم و هم میدان پژوهش بکر و شخم نخورده است .منابعی وجود دارد که مقایسه ای بین متون یهودی و اسطوره های کنعانی انجام شده است که من در ادامه به بعضی از منابع خودم اشاره می کنم اما مقایسه این منابع با قران کاری نو و انجام نشده است و با توجه به محدودیتهای من ممکن است اشکالات زیادی به ان وارد باشد .من در ادامه نوشته های خودم که موردی بررسی می کنم حتما به انها اشاره می کنم .مثلا در مورد خدای تورات " یهوه" و خدای اسلام " الله" ممکن است در نظر اول تفاوت باشد اما در نوشته های قبلی اشاره کردم که " الله" نام خدایی است که به کرات و اشکال مختلف آواییش در تورات امده است ." یهوه " در تورات خودش را یک خدای قومی معرفی کرده است و البته اگاهی به زمینه خود هم دارد جاییکه می گوید من به نام دیگری به ابراهیم یا یعقوب ظاهر شدم .از طرفی متن قران موید متن قبلی است که بزرگترین دلیل بر مشابهت است .البته تفاوت در زبان و تکیه بیشتر بر بعضی ایده ها هست که باید تفاوت تاریخی را در نظر گرفت .مثلا در اسلام از منابع بابلی استفاده بیشتری شده که این نقیصه در بقیه متون یهودی مثل اشعیا یا دانیال پر شده است .

محمدرضا جانقلی:

با این اوصاف ابدا قرآن از نوع بیان احساس یا شادی و غیره نیست عملا داره حکم صادر میکنه قانون میذاره اینها رو که همه بتور داری جزء دستاورد بسری ایست وحتی مثالهایی که فرمودین از سنخ آوا هست و معنایی ندارند در حالی که ما در زبان و ادبیات معنایی را خلق کردیم و ازش استفاده ابزاری میکنیم . حداقل از این متظر کلام اللهی قرآن منتفی است

 

پاسخ:

بله قران از جنس حکم و ادبیات هست شکی نیست .اما فرض وجود زبان بنیادینی که به اعتقاد من زبان مشترک خدا و انسان است را باید کشف کرد .به عبارتی این متن تن به یک نقد زبان شناسی بنیادین بدهد تا معانی اولیه مورد نظر ان کشف شود .زبان وحی را باید همچون زبان رویا ، رمزگشایی کرد .برای این کار می توان از روش تحلیل رویا یا زبان استفاده کرد .قواعدی مثل جانشینی ، ترکیب یا چندمعنابودن و نیز کشف نمادها .اینها نمونه ای از قواعد بسیار است .همچنین کشف استعاره در متن دینی .بله از نظر قواعد زبان شناسی ، متن قران ، زبان خدا نیست اما حامل زبان خدا هست .باید با نقد ریشه شناسانه تا سرچشمه های این زبان مشترک رفت .

واکاوی مضامین اسطوره ای متون ابراهیمی( قسمت ۴)

تاملی پیرامون نامهای خدا
تاریخچه تصور ایده خدا از انتقال اسطوره به دین ، با شکل گیری ایده " خود" self در نزد انسان متقارن بوده است .به عبارتی به موازات وحدت عناصر گونه گون خود و شکل گیری یک خود واحد در انسان ، ایده خدا هم در نزد انسان به شکل وحدت درامد .این موضوع خودش را با مال خود کردن همه نامها و صفات خدایان متعدد اسطوره ای در یک خدای واحد ، که واجد تمام نامها و صفات فوق است ، نشان می دهد .وحدت خدایان متعدد اسطوره ای در یکتاپرستی شخص واره ادیان ابراهیمی ، در واقع تظاهری از اگاهی به خود و تصور ذات واحد از نفس انسانی بوده است .یکتاپرستی زمانی به عنوان باور غالب در انسان شکل گرفت که قبلا ما شاهد این وحدت و تمامیت در شخصیت انسان هستیم .در اندیشه اسطوره ای نه تنها این نامها و اوصاف در شخصیت خدایان متعددی ظاهر می شود بلکه این شخصیتهای خداگونه متعدد واجد توانایی های انسانی در بالاترین درجه ان هستند .مثلا در اسطوره های اوگاریتی ، عمل جنسی خدای برتر ( ال) که منجر به پیدایش فرزندان خدا می شود ، ذکر شده است .در صورتیکه در انتقال به یکتا پرستی ما خصلت جنسی از خدایان نمی بینیم ." لم یلد و لم یولد" گویی با اگاهی به گناه جنسی ، که همزمان با پیدایش ادیان یکتاپرستانه است ، این کارکرد انسانی نباید در مورد خدایان به کار رود ، در صورتیکه بینایی " رویت ، رای بصیر " و نیز   شنوایی " سمیع ، اسمع ایل " هنوز جز صفات خدایی ذکر می شود .خدا بینا و شنواست اما مثلا چشایی و لامسه و بویایی ذکر نمی شود .با انتزاعی شدن اندیشه به " هستی " و نیز اگاهی به وحدت خود ، ایده خدا ، هر چه بیشتر انتزاعی و استعلایی تر شد .در متون ابراهیمی هر چه تاکید بیشتری بر شنوا و بینا بودن خدا می شود اما هیچ اشاره ای به دیگر حس ها و نیز قدرت جنسی ، نمی شود .من اینجا این ایده بنیادی را تاکید می کنم که ادیان یکتا پرست ابراهیمی و تصور ایده خدا در این ادیان ، به میزان زیادی ناشی از اگاهی به گناه جنسی و نیز تقوای به ان بوده است .گویی در شناخت و مراحل خوداگاهی انسانی این پرهیزگاری مرحله مهمی از تکامل و رشد فکری انسان بوده است .در خود این متون هم این اصل حاکم است .هرچند منابع فکری و زمینه های فرهنگی و زبانی این متون به میزان زیادی مشترک هستند اما اصل فوق شامل تاریخ تکامل خود متون فوق هم می شود ." یهوه" خدایی است قومی که خودش را خدای اسرائیل معرفی می کند و نگران بقیه ملل نیست و انچه برایش مهم است سرنوشت قوم اسرائیل است ." زیرا که تو برای یهُوَه، خدایت، قوم مقدس هستی. یهُوَه خدایت تو را برگزیده است تا از جمیع قوم‌هایی که بر روی زمین‌اند، قوم مخصوص برای خود او باشی" ( سفر تثنیه باب ۷ ایه ۶)
اما این خصلت قومی در متن قران نادیده گرفته می شود و خدا ، خدای همه ملل جهان است .
در متون ابراهیمی نامهای متعددی برای خدا امده است که با بررسی این متون و تطبیق با متون قدیمی تر کنعانی به نتایج جالبی می رسیم .
خدا از زمانهای بسیار قدیم تر در زبان مردم ناحیه سوریه و لبنان و نیز اعراب شمالی و جنوبی با لفظ " اله" شناخته می شده است .در الواح اوگاریتی با نام " ال" امده است که در خدای برتر بوده است .در این متون از " ال" با نامهای متعددی اسم برده شده است .عبارت l - ilm که بعدها در متون عبری به el - elohim " ایل - الوهیم تغییر کرد .در متون مقدس عبری بیش از دوهزار بار از لفظ الوهیم استفاده شده است .الوهیم واژه جمع برای خدا می باشد .همچنین به نام ایل - الیون el - eloin هم بر می خوریم که ملک سالم ( به احتمال زیاد اورشلیم ) ابراهیم را به این نام متبرک می کند .در متون اوگاریتی به عبارتil w iliyon بر می خوریم که هر چند بعضی پژوهشگران اعتقاد به دو خدا در این عبارت دارند ولی نظر غالب بر یکی بودن ان دارد و به معنای  صفت بلند مرتبه ال دارد.احتمال می رود واژه " اعلی علیین " که جایگاه خدا در قران است از ال الیون گرفته شده باشد .اعلا از ریشه ala در زبانهای سامی به معنای بالا رفتن است .در زبان ارامی برای خدا از واژه اله elah و نیز Eloah نیز استفاده شده است .این واژه  در کتاب دانیال که یکی از معدود متون مقدس عبری است که به زبان ارامی نوشته شده امده است ( باب ۱۱ ایه ۳۷ و ۳۹)همچنین در مزامیر هم از این نام خدا استفاده شده است ( مزمور ۵۰ ایه ۲۲ و مزمور ۱۳۹ ایه ۱۹)
الله که یکی از نامهای خدا در قران است ترکیبی از ال و اله بوده است .در اینجا بین زبان شناسان اختلاف است که الله ترکیبی از اله و ال معرف عربی است یا ترکیبی از اله و ال به معنای خدای باستانی کنعانی است .که ما معتقدیم که با توجه به خاص بودن اسم الله این نام باید ترکیبی از ال به معنای خدا و اله باشد .به این ترتیب الله در این زبانها معنای خدای خدایان می دهد .از نظر زبانی الله باید ترکیبی مشابه ال الیون یا ال الوه  باشد

رکیب ال الوه هم در متون عبری به کار رفته است .
אֵל, אֱלֹהֵי יִשְׂרָאֵל ال الوه اسرائیل ( پیدایش ۳۳ ایه ۲۰) یا ترکیب مشابه ان אֵל אֵלִים, (ایل الیم خدای خدایان)
(دانیال باب ۱۱ ایه ۳۶)  امده است که نشان می دهد ترکیب ال و اله ترکیب شناخته شده بوده است .
 " رب العالمین " یکی از نامهای خدا در قران است .واژه عالم در عبارت el - olam  به معنای خدای جهان هستی در متون اوگاریتی امده است .از این نام خدا همچنین در متن مقدس عبری هم در (אֵל עוֹלָם) پیدایش باب ۲۱ ایه ۳۳ توصیف یهوه امده است .این واژه از ریشه آ ل م al m در زبانهای سامی به معنای جهان گرفته شده است .
ال روی el roy یکی از نامهای خدا در متون اوگاریتی بوده است که در ادیان ابراهیمی از ان در نامیدن خدا استفاده شده است .
در تورات در مواجهه هاجر با خدا  از این نام خدا استفاده شده است .
و او، نام خداوند را که با وی تکلم کرد، «اَنْتَ ایل
رُئی אֵל רֳאִי» خواند، زیرا گفت: «آیا اینجا نیز به عقب او که مرا می‌بیند، نگریستم.( پیدایش باب ۱۶ ایه ۱۳) همچنین از این نام خدا در قران نیز استفاده شده است : «اِنَّنى مَعَكُما اَسمَعُ و اَرى» (سوره طه ایه ۴۶ )

در متون ابراهیمی قدوس یکی از نامهای خداست.در قران  امده است" 
هُوَ اللّهُ الَّذِى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤْمِنُ المُهَيْمِنُ العَزِيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ).(حشر ایه ۲۳)
«او است خدايى كه جز او خدا نيست، فرمانرواى منزه و بى عيب، ايمنى بخش، حافظ و نگهبان، قدرتمند، خودمختار، بزرگوار، منزه است خدا از آنچه براى اوشريك قرار مى دهند»
واژه قدوس از ریشه ق د س qds  در زبانهای سامی امده است که به معنای پاک و پاکیزه بوده است .قدوش نام یکی خدایان فنیقی بوده است .بعدها از این نام در زبانهای عبری و عربی واژه های متعددی ساخته شده است .اورشلیم را مسلمانان قدس یا بیت المقدس می نامند .بعدها این واژه دست مایه ای شد برای تفکیک دو عالم زمینی و خدایی .در صورتیکه با ریشه یابی واژه فوق این تفکیک نادرست به نظر می رسد

"اعلی"
یکی از نامهای خدا در قران " اعلی" است .همچنین سوره ای در قران به همین نام وجود دارد.
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى( اعلی ۱)
نام پروردگار بلند مرتبه خویش را به پاکی یاد، کن
إِنَّ هَذَا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولَی
این سخن در صحیفه های نخستین است:
صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى
صحیفه های ابراهیم و موسی( همان ۱۸ و ۱۹)

اعلی در لغت به معنی بلندترین مرتبه یا مرتفع ترین است .
از ریشه زبانهای سامی" ع ل ی " elyگرفته شده است . در متون اوگاریتی در چند جا به این واژه بر می خوریم .bel ely به معنای بعل بالامرتبه.همچنین در متن دیگری به واژه علیو aliyu  با تفکیک  al- i- yi بر می خوریم .در عربی نام علی از این ریشه گرفته شده است .
همچنین در متون اوگاریتی این نام در کنار نام ایل امده است به شکل il//ly یا ال الیون که به معنای ایل بلندمرتبه ترین امده است .
در الواحی که در السفیره حلب بدست امده به عبارت  
’l wʿlyn  بر می خوریم که به معنای ال و الیون است .که به بلند مرتبگی ال اشاره دارد
نام "الیون" خدا در تورات هم استفاده شده .در تورات سفر پیدایش باب ۱۴ ایات ۱۸ تا ۲۰ مواجهه ملک صدیق پادشاه شهر سالم با ابراهیم امده که این ملک ابراهیم را با "ال الیون" متبرک می کند.
مهمترین اشاره به نام اعلی خدا ( الیون ) در تورات در سفر تثنیه امده است که وقتی خدا ( الیون) داشت ملتها را تقسیم می کرد او پسران ادم را جدا کرد .( تثنیه باب ۳۲ ایه ۸)
در تورات الیون خالق اسمانها و زمین است .( پیدایش باب ۱۴ ایات ۱۹ و ۲۲)
در اثار بدست امده از الواح دریای مرده عبارت bny ’lwhm امده است که معنای پسران خدا را می دهد .
در الواح اوگاریتی از هفتاد پسر خدا( بنی ایل) اسم برده شده است .و الیون هر یک از ملتها را جدا و با نام خدای خودش که یکی از پسران ایل بوده مزین می کند .یهوه خدای پسران اسرائیل است .بنابراین بین الیون و یهوه تمایز مشخصی در تورات برقرار است .و به نظر در بعضی متون عبری نام اعلی خدا " الیون " بالاتر از نام " یهوه" قرار گرفته است.
همچنین نام اعلی خدا " الیون" در اشعیا باب ۱۴ ایات ۱۳ و ۱۴ مورد استفاده قرار گرفته است .
" اعلی" یا " الیون" با مسماترین نام خداست .اعلی از نامهای خداست که لفظ دلالت مستقیم بر معنا در نزد ملل سامی اولیه داشته است .در اساطیر کنعانی ( فنیقی) جایگاه خدای بزرگ ( ال) را در بلندترین کوهها می دانستند ‌.از نظر جغرافیایی امروزه این کوه جبل اقرا که در مرز شمال غربی سوریه امروز با ترکیه قرار دارد .در عصر برنز این کوهستان جایگاه خدایان بوده است .در بعضی از متون این کوه زافرون هم نامیده شده که اصطلاح " بعل زافرون " از ان گرفته شده است .در تورات وقتی خداوند حدود و مرزهای سرزمین کنعان را مشخص می کند این کوه مرز شمالی سرزمین مقدس است .بنابراین نام " الیون" نامی از خدا بوده است که در مرتفع ترین نقطه عالم ساکن بوده است .قبلا در مورد عرش الهی و سدره المنتهی گفتم که این کوهستان ارض مقدس جنگل سدر بوده است .و بعید نیست که خود واژه " ارض" به معنای زمین از سرزمین سدر یا " ارز" گرفته شده باشد .و با توجه به هم ریشه بودن این واژه ها با واژه " عرش" در زبانهای سامی می توان به این نتیجه منطقی رسید که منظور از " عرش اعلی" همان سرزمین جنگل سدر واقع در بلندترین کوههای لبنان بوده است .اگر بخواهیم ترجمه ای از اصطلاح " عرش الهی " به زبان سامی اولیه داشته باشیم شاید " ارز الیون" یا " ارض الیون" مناسبترین ترجمه باشد

واکاوای مضامین اسطوره ای متون ابراهیمی ( قسمت ۳)

واقع گرایی در مقابل نمادگرایی
امروزه با نقد بنیادی که فلسفه از واقع گرایی یا به بیان دیگر متافیزیک به عمل اورده است ،امکان این پرسش را برای ما به وجود آورده که مواجهه صحیح با گزاره های دینی و اسطوره ای چگونه است ؟ به تصور من انچه باعث سوء تفاهمات در این زمینه می شود را باید ناشی از غیبت آگاهی به چنین مواجهه ای دانست .اگر بخواهیم با معیار و خط کش معرفت شناسی کانتی جدید به سراغ این متون برویم یا حکم به توهم الود بودن این باورها می دهیم یا انها را نادرست می دانیم و دور ریختنی و اگر کمی متخلق به اخلاق همدلی باشیم نهایتا مثل کانت در مقابل این گزاره ها سکوت می کنیم و لاادری می مانیم .نقد هگل به کانت در حوزه هستی شناسی بیانگر این مسئله است که واقعا نمی توان با سکوت از کنار آن گذشت .کانت معتقد بود که هرچند "وجود مستقلی" از ما بیرون از حدود معرفت هست اما عقل ما قادر به ادراک یا فهم این "هستی فی نفسه" نیست .ما فقط می توانیم به چنین" هستی خارجی" مستقل از معرفت خود ایمان بیاوریم و قادر نیستیم توصیف یا تحلیلی از ان داشته باشیم .هگل به درستی ایده "هستی در خود" کانت را مورد پرسش قرار داد که اگر ما چیزی از ان نمی دانیم ، چگونه می دانیم که هست ؟ چرا باشد ( به زعم کانت) و اصلا چرا نباشد ؟ (باور به نبودنش) .این البته نوعی پارادکس اندیشیدن است که به امر نااندیشدنی  باور داشته باشد ؟ چگونه چیزی که نمی توان به ان فکر کرد می تواند باشد ؟ در حوزه زبان هم ما با چنین مشکلی روبرو هستیم .اگر روابط سوسوری زبان را مد نظر داشته باشیم و اگر  هر دالی ارجاع به مدلولی  در زبان بکند همواره یک دال باقی می ماند که مدلولی ندارد و ان دال خود زبان است .پس یا باید هستی یک استثنا را بیرون از شبکه دلالتی زبان بپذیریم یا وجود فرا زبان .فرازبانی که خارج از زبان انسانی است و از خارج نامها را به انسان اموزش می دهد .در اصطلاح زبان شناسی این دال ،دال تهی است .دالی که به هیچ مدلولی دلالت ندارد.بنابراین چه در حوزه اندیشه و چه در حوزه زبان به یک مغاک می رسیم .حتی هگل هم اگرچه به نقد ایده "چیز در خود" کانتی پرداخت و چنین مفهومی را پارادکسیکال می دانست ، مفهوم تاریخ را چنان درنظر گرفت که گویی همچون " هستی مستقلی" از بیرون در مورد درون تاریخ قضاوت می کند .بنابراین خود مفهوم تاریخ از سیستم بیرون می ماند .بر این اساس واقع گرایی دچار بحران خود ساخته می شود .فراتر از واقع گرایی ، اندیشه نمادگرایی تلاش کرد تا از بحران واقع گرایی فراتر رود .نمادگرایی ، گزاره های اسطوره ای و دینی را نه گزاره هایی مربوط به عالم واقع که نمادی از واقعیتهای عینی دیگری می داند .نمادگرایی نمی تواند بر مسئله واقع گرایی گزاره های فوق غلبه کند چونکه فقط مسئله را یک قدم عقب تر می برد و در سطح دیگری ان را مطرح می کند .
نقد بنیادی عقل فقط در جایی امکان داشت که خود عقل به پرسش گرفته شد .اندیشه وجودی و روانکاوی از این گونه اندیشیدن ها بود که به خود بنیادهای عقل توجه کرد .علی رغم نامهربانی هایی که صاحبان این اندیشه ها نسبت به هم داشتند ، توجه بیشتر نشان داد که اینها تفاوتی در ایده به پرسش گرفتن خود عقل نداشتند .روانکاوی در توجه به تظاهرات بیمارگونه اندیشه و نیز تکامل زبان و استفاده از این زبان بنیادی در رویا ، و اگزیستانسیالیسم در اگاهی به " دغدغه وجدان " و نقد بنیادی از متافیزیک  اهداف مشترکی داشتند .برای اولین بار اندیشه به خودش و زبان هم به بنیادهایش توجه کرد . از این زاویه ساخته های اسطوره ای و دینی ، ساختهای فکری و زبانی بودند در خود رشد شان .حرکت از اسطوره به دین و از انجا به باورهای علمی مدرن ، حرکتی بودند در خود زبان در ساخت سازیهای درونی خود زبان و اندیشه .پس دین و اسطوره نه ساختهایی خارج از انسان و بیگانه به ان که رسوباتی از روند رشد و تکامل خودش .این مفاهیم ، ساختهای میانجیی بودند برای ادامه زیستن .این تظاهری از خلا خود زبان و اندیشه بوده و اگر از نظر وجودی این خلا همچنان باقی است دلیلی است بر زنده ماندن چنین مفاهیمی .بنیادهای چنین گزاره ها و مفاهیمی نه گزاره های منطق و عقل که نقص عقل بوده است .و اگر با لطایف الحیل تلاش در مرگ چنین ساختهایی شود به گونه ای دیگر این نیروها خودشان را نشان می دهند

.چرا واقع گرایی به نتیجه نمی رسد؟
یکی از اشتباهات رایج نقد دینی ، نقد گزاره های دینی و اسطوره ای با رویکرد واقع گرایی است .واقع گرایی چیزها  را به "هست " و "نیست" فرو می کاهد .یعنی از این زاویه چیزها یا هستند یا نیستند .فراتر از واقع گرایی عینی گرا ، حتی این نقد به واقع گرایی ذهنی و انتقادی هم وارد است .این نقد جدی کانت به ایده خدا که " هستی نمی تواند یکی از صفات خدا باشد" هنوز انتزاع فکری لازم برای جدا کردن خود " هستی " از " هستها " را ندارد .به عبارتی برای واقع گرایی " هستی " جدای از " هستها" وجود ندارد و بی معناست .اندیشه دینی در اینجا با یک پارادکس بر خورد می کند .اگر خدا را یکی از " هستها " بداند هرچند شخص وارگی خدا را حفظ کرده است که چنین ایده ای برای خدای ادیان لازم است ، اما شمولیت او را نادیده می گیرد .اگر " هستی" فراتر از " هستها" باشد پس مفهوم "خدا" شمول " هستی" را ندارد.اگر نخواهیم شمولیت مفهوم خدا را از دست بدهیم مجبوریم شخص وارگی ان را نادیده بگیریم .
اشکال واقع گرایی این است که تمایزی بین حوزه واقع گرایی و هسته تخیلی اندیشه قائل نیست . گزاره های اسطوره ای و دینی  ، گزاره هایی واقع گرا نیستند ، یعنی الان نیستند .اما در زمان خودشان از عالم واقع خبر می دادند .باز هم اگر با رویکرد واقع گرایی به سراغ عبارت بالا برویم البته متناقض به نظر می رسد .این چه معنایی دارد که گزاره های اسطوره ای و دینی در زمان خودشان خبر از واقع می دادند اما امروز نه ؟ اگر با رویکرد واقع گرایی فلسفی به سراغ عبارت بالا برویم البته متناقض به نظر می رسد .اگر با رویکرد نقد روانکاوی بخواهم حق مطلب را ادا کنم باید بگویم که فرض کنید ما در حال رویا دیدن هستیم ایا در حین رویا شکی در واقعیت اتفاقات داریم ؟ البته که نه .ما فقط وقتی متوجه رویا می شویم که از خواب بیدار شویم .گزاره های زبانی در رویا منطق خودشان را دارند و نمی توان با منطق زبان بیداری انها را نقد کرد .یا تصور کنید که با بیمار پارانوییا برخورد می کنید هرچه تلاش کنید که او را متوجه منطق نادرست زبان او بکنید او در باورهای خود راسخ تر می شود .راه حل درست در برخورد با بیمار بالا درک هسته تخیلی بیمار و گفتگو با او از انجا ست .چه در رویا و چه در برخورد با تظاهر بیماری روان برخورد واقع گرا نه تنها نتیجه ای ندارد بلکه مسئله را خراب تر می کند .پس سنتوم بیمار یا رویای یک فرد ، تظاهری از ان هسته خیالی است که تا درک نشود نمی توان تحلیل درستی از ان داشت .
گزاره های اسطوره ای و دینی هم از جنس موضوعات ذکر شده است .دین و اسطوره تظاهری از سنتوم خیالی بشر بوده است و تلاش برای برخورد با چنین گزاره های زبانی به واسطه واقع گرایی نه تنها به نتیجه ای نمی رسد بلکه قادر به درک ان هم نیست .حماقت این نیست که به چنین گزاره هایی اعتقاد داشته باشیم یا ان را رد کنیم ، حماقت این است که به این علائم بی توجه باشیم و میدان برخورد را در ست تشخیص ندهیم .امر خیالی همچون رویا دربند منطق زبانی و زمان و مکان واقعی نیست و به قول شاعر از شش جهت محدود نیست .پزشک هذیان بیمارش را جدی می گیرد و به واسطه هذیان بیمار را احمق نمی داند .احمق پزشکی است که  هذیان بیمارش را به تمسخر می گیرد .اگر پزشک هذیان بیمار را تظاهری از آسیب عمیقتر بیمار در نظر می گیرد ، ناقد دین و اسطوره هم باید به این توجه کند که در پس این گزاره ها چه خبر است ؟ اعتقاد به بهشت و جهنم تظاهر زبانی و تصویری کدام ترس پنهانی بوده است ؟ اعتقاد به " هستی والا" sublim exist  تظاهر کدام نقص در وجود ادمی است ؟ و همه اینها چه نسبتی با انتزاعی تر شدن ذهن و زبان انسان دارند ؟

هستی شناسی واقع گرایانه مضامین اسطوره ای و دینی را در یک برش زمانی خاصی در نظر می گیرد ، به اصطلاح به این تصاویر یا گزاره ها بر اساس " هم زمانی" نظر دارد .واقع گرایی فکر می کند زبان و اندیشه تا بوده همین بوده و توجهی به تکوین زبان و خلق مفهوم ندارد .از مشخصات چنین گفتمانی پرسش از " هست و نیست" این مضامین به شکل وسواس فکری در می اید .آیا خدا هست یا نیست ؟ آیا فرشتگان واقعا وجود داشته اند ؟ آیا واقعا موسی رودخانه نیل را شکافته است ؟ آیا مائده آسمانی برای بنی اسرائیل نازل می شده ؟ آیا پیامبر به راستی جبرئیل را می دیده ؟ و صدای او را می شنیده ؟ آیا واقعه معراج اتفاق افتاده ؟ پرسشهای زیاد دیگر از این دست.
با نگاهی به پرسشهای فوق متوجه می شویم که ذهنیت پرسش گر به دنبال هستی واقعی چیزها و رویدادهاست .همچنین پرسش گر بی توجه به تاریخ زبان و اسطوره و نیز روان آدمی به دنبال اثبات رئالیستیک آنهاست .اما اگر رویکرد زبان شناسانه خود را از " هم زمانی " به " در زمانی " تغییر دهیم آنوقت متوجه می شویم که بسیاری از پرسشهای فوق مبنای درستی ندارند .و نباید آنها را جدی گرفت .
همچنین عدم توجه به استعاره های زبانی که در جریان تکوین اندیشه و زبان مفهومی در ان دچار استحاله شده زبان را در سنت واقع گرایی فقیر کرده است .زبان مفهومی از محصولات متاخر زبان بوده است و زبان ابتدایی بر اساس احساسات و تجارب اولیه روانی شکل گرفته است .مثلا تجربه ترس از رعد و برق در تصورات ابتدایی به شکل مارپیچی ترسناک ظاهر کرده است  و همزمانی این تجربه دیداری ترسناک با صدای ناشی از ان خودش را به شکل استعاره ترس از مار و قدرت جادویی مار نشان داده است .نخستین تصاویر از خدایان در چنین تجارب مشترکی از زبان بنیادی با تجربه روانی خاص خودش ظاهر شده و بعدا تحت عنوان نام خاصی در زبان و فرهنگ بشری رسوب کرده است .در زبانهای سامی ریشه واژه خدا از سه حرف ا  ل ه شکل گرفته است که می تواند ریشه در دو حرف ا ه داشته باشد که تظاهری از صوتی ناشی از ترس و تعجب این اقوام بوده است .در ابتدا این تجربه خوفناک در تحت حروف فوق می توانست به هر رخ داد ترسناک مثل رعد و برق ، طوفان یا زلزله تعلق بگیرد .بی جهت نبود که خدای طوفان و رعد و برق " بعل" در میان این اقوام از جایگاه بالاتری برخوردار بوده است .کم کم در تکوین زبان این واژه ها جایگاه خودشان را پیدا کردند و از واقعیت ابتدایی خود منتزع شدند .در نزد اقوام اولیه بشری ، هر شئی یا موجودی می توانست جایگاه  این قدرت جادویی باشد .اما با رشد زبان خود این قدرت جادویی تحت نام خاصی از زمینه اولیه خود منتزع شد و در مکان خاصی قرار گرفت .من قبلا به چند مورد از این مضامین مثل حوا و ادم و نوح اشاره کردم و نقش استعاره زبانی بنیادی را در این موارد بررسی کردم .مثلا توجه به مضمون حوا این نظر را روشن می کند که ریشه حوا در زبان باید شبیه واژه ای باشد که برای مار به کار می رفته .زن همچون موجود ترسناکی که مثل مار می پیچد و صدای ترسناک از خودش در می اورد ‌.در تورات مار نقش فریبکار را دارد که شاید کنایه ای باشد بر خدای رعد و برق در نزد اقوام ابتدایی کنعانی .این قدرت جادویی و ترسناک تحت محتوی ترس به شکل مار خودش را نشان می دهد .مار نه تنها حاوی محتوی ترس است بلکه همچون " بعل " باید محتوی باروری و نیروی جنسی و نیز جاودانگی هم باشد .این خدای " بعل" است که در تورات به شکل مار و در قران به شکل " ابلیس" ظاهر می شود و وعده یک زندگی جاودانه و پر از باروری را می دهد .
بنابراین زبان در شکل اولیه اش چیزی بیشتر صوت و تصویر نبوده است .این شکل از زبان که ابتدا خودش را به شکل تصاویر هنری و اسطوره ای نشان می داد بعدا تحت عنوان حروف الفبایی رمز گذاری شد و دو قسمت صوت و تصویر با هم جفت شدند و خط را تشکیل دادند .به نوعی می توان گفت پیدایش خط شروعی بود بر افول جهان اسطوره ای انسان .انسان که تا قبل از خط ، تجارب روحی و روانی خود را به شکل تصویر هنری یا مصوتهای ساده زبانی نشان می داد ، در جریان خط یک مرحله استعلا پیدا کرد و این دوشاخه برون ریزی روانی ادمی به شکل واحد نوشتار در امد .پیدایش خط مرحله مهمی در تکوین ذهن و زبان انسان بود .دین یکتاپرستی در چنین زمینه ای شکل گرفت .به عبارتی در دین یکتاپرستی ، دوشاخه صوت و تصویر برون ریزی احساس بشری تحت عنوان کلمه متحد شدند .دین یکتاپرستی که با نوشتار ظهور کرد در واقع سنتزی از دو شاخه صوت زبانی و تصویری جهان اسطوره ای بود .با ظهور نوشتار افول اسطوره شروع می شود ‌.بی جهت نبود که چنین متونی به شدت با تصویر سازی و بعضا با اواز مخالف بودند .اینها مربوط به جهان قبل از نوشتار بودند و باید در مرحله بعدی پشت سر گذاشته شوند .

 

نکات تکمیلی:

ایمان به مثابه رویا:

نچه باعث می شود ما هنوز اسیر جذبه رویا شویم ، منطق  زمان پریش  ان است .رویا ، اسیر منطق خطی زمان از گذشته به آینده نیست .گاهی آینده جلوتر از گذشته به وقوع می پیوندد ، زمانها در هم تحلیل می روند و بر هم سبقت می گیرند .بر اساس همین منطق زمان پریش رویا بود که فروید " بی زمانی ناخوداگاه" را نتیجه گرفت .ناخوداگاه همواره بیرون زمان قرار دارد ، و آسیب شناسی اختلالات روانی بر اساس تاریخچه کودکی آنچنان که باید موافق این اصل اصیل تحلیل روان نمی باشد .
اگر ناخوداگاه همواره بیرون زمان قرار گرفته ، پس همیشه از قبل آنجا بوده ، به نوعی زیستی جاودانه داشته .اگاهی نوعی با خاک پوشاندن این جاودانگی بوده است .آگاهی انسان همچون لایه های رسوب کرده بر این ناخوداگاه جاودانه بوده است ، همچون امری سرکوب گر ، همچون مرگ جاودانگی ، همچون فراموشی آن .
در رویا ، این " بی زمانگی" همچون زبانه آتشی سر می کشد و ما را مسحور جذبه بی زمان خود می کند .این یادی است که به مدد فراموشی فراموشی رخ می دهد .این یادی است که تن به فراموشی مضاعف می دهد .در رویا ما برای لحظاتی فراموشی را فراموش می کنیم .
در فلسفه ، " لحظه " همان اهمیتی را دارد که " رویا" یا " هیستری" برای روانکاوی .تجربه جذبه  لحظه  نه در حیرتی که می افزاید که در همین " یاد" است ." در یاد زیستن" چون فراموش کردن فراموشی .و این دومی همان آگاهی رسوب کرده است که روانکاوی تحت عنوان " جهان نمادین" می نامدش .و رویا همچون کلیدی است بر در قفل مانده جاودانگی .ناخوداگاه بی زمان .
اما اگر رویا ، زمان پریش است و کلیدی است برای در ورود به جاودانگی ، زبان پریش هم هست .در رویا واژه ها نه همچون بیداری بر چیزها و وقایع حمل می شوند .گاهی واژه ای چند بخش می شود و در وقایع مختلف یا چیزهای متعددی گم می شود .و گاهی واژه ای جانشین یک کار می شود و برعکسش گاهی کاری جانشین واژه ای .گاهی دو واژه باهم ادغام می شوند تا رخ دادی را برای ما توصیف کنند .( خواب اسکندر وقتی که شهر صور را محاصره کرده بود .تفصیل ان در کتاب تعبیر خواب فروید آمده است)
در رویا ، زبان هم چون زمان دلالت واقعی بر وقایع و چیزها ندارد.گویی رویا ، همان لحظه ای است برای زبان که هر چه دل تنگش می خواهد بگوید .از این جهت " ریشه شناسی واژه ها یا علم اتیمولوژی به کار تعبیر خواب می اید تا در شکار آن " لحظه" مورد نظر یاریگر بیداریمان باشد .
ریشه شناسی واژه ها به ما کمک می کند تا از بعضی رخ دادها یا اصطلاحات نامانوس برای اگاهی ، رمزگشایی کنیم .
رویا ها همچون بندنافی وجود ما را به جهان دیگری وصل می کنند که در جهان نمادین ان ها را فراموش کرده ایم .این " جهان خیالی " که ریشه در " خارج از زمان و زبان " ما دارد .ریشه در " آنجا" .رویا به یاد ما می اورد که ما انسانها " آنجا هستیم" . انسان وجودی در " لحظه " و " آنجا"
لحظه و آنجا ، در این جهان خیالی البته دلالت زمانی و مکانی و نیز زبانی ندارند ، دارند اما نه بر اساس لحظه گذشته یا آینده و یا اینجا یا آنجا .اما همچون جایگزین هم .جاییکه بتوان زمان را از مکان یا برعکس نتیجه گرفت .( نسبیت عام) .
فیزیک نسبیت چنین نقشی را در علم مدرن بر عهده دارد.تبیین واقعیت نمادین بر اساس یک " جهان خیالی" .جهانی که زمان و مکان در داخل زبان ( نظریه) بهم می پیچند .خیالی به سرعت نور .سرعتی برای جاودانه شدن .
این راز آموزش اندیشه خیام و حافظ و نیچه است .دریافت لحظه و در حال زیستن ، نه به معنای فراموشی گذشته و آینده و بی خیال شدن آنها ، بلکه تکرار " لحظه " در جاودانه شدن است .راز فهم " بازگشت جاودانه زیستن " نیچه یا " نقد زندگی کردن " خیام یا " رندی" حافظ ، در فهم درست رویا است .اگر بتوانیم راز رویا را بفهمیم آنوقت " رویایی" زندگی خواهیم کرد .
فهم چنین رازی است که معمای ایمان را یا به عبارت درست تر " پارادکس ایمان " به قول کیر که گور را برای ما قابل فهم می کند .برای حل پارادکس آفرینش جهان یا خلقت آدم و رویای ابراهیم ، رجوع به علم و شناخت شناسی مدرن ، آب در هاون کوبیدن و ره به ترکستان بردن است .دلالت واقعی پیدا کردن بر " هفت آسمان" یا آفرینش از خاک یا عمر شش روزه عالم نه تنها قابل دفاع نیست که گمراه کننده است .گمراهی از آن جهت که به دنبال راه حلی برای درمان دردهای بی شمار بشر امروزی بیابیم که در نهایت سر از توهم در بیاورد یا نسخه ای برای حکومت و معیشت بپیچیم که انگشت نما شویم .این هدایت نیست که عین ضلالت است مثل اینکه اعمالمان را بر اساس رویا هایمان بنا بگذاریم .
ایمان هم چون رویا ، خودش را در لحظه نشان می دهد ، در لفافی از کلمات درهم .بازگشت به چنین دین و ایمانی نیاز به رمزگشایی همچون تعبیر خواب دارد.

 

نه اینکه متن دینی " خواب و خیال" باشد که این گمانی باطل است ، بلکه باید به دنبال " خیال" در ان متن گشت .
اگر رویا ، طلب آرزوی لحظه و بازگشت به جاودانگی است ، باید برای ایمان صحیح ، به دنبال چنین خیال و ارزویی در متن دینی گشت .دین نه تنها در شکل سنت تل انبارشده اش ، و در متن به زبان آمده اش که " جهان نمادین شده " است ، بلکه در واکاوی و رمزگشایی اش .قواعد رمز گشایی از رویا ، راهنمایی برای این باستان شناسی و کشف و فهم " خیال آرزومندانه " دین است .
این مهم در هیچ کجای متن دینی به خوبی داستان آفرینش انسان و رانده شدنش از بهشت ، یافت شدنی نیست .
آدمی از خاک آفریده شده ، چون واژه آدم به معنای خاک است .حوا یا مار ( بر اساس متن عهد عتیق) آدم را وسوسه به خوردن میوه درخت جاودانگی می کند ، چون واژه های حوا و مار به معنای زندگی و زنده بودن جاودانه در زبان متن دینی است .و " شجره الخلد " رمزی است برای چنین آرزوی جاودانگی .اما این آرزویی ممنوع است از آن جهت که خود نمادی از " عمل جنسی" که نمادی از این جاودانگی است ، و مگر آدمی با توالد نسل ، جاودانه نمی شود .شرم ناشی از عریان بودن آدم و همسرش بعد از خوردن میوه ممنوعه اگر شکی برای تحلیل فوق باقی بود ، برطرف می کند .و هبوط ، هبوط از جاودانگی است .این استعاره ای است برای نقش متناقض عمل جنسی  .عمل جنسی هم آدمی را از بهشت جاودانگی و درخت خلد دور می کند و هم در توالد نسل ان را حفظ.این می تواند به ما بگوید که چرا  آدمی حس دوگانه ای به رفتار جنسی اش داشته است .بی جهت نبود که برای مدتهای مدیدی ، رفتار جنسی برای انسان از گونه رفتارهای مقدس محسوب می شده و زنانی که خود را برای چنین رفتاری قربانی می کردند واجد هاله بودند .
قرینه چنین رفتاری را ما در عمل قربانی کردن ابراهیم می بینیم .چگونه می توان رفتار ابراهیم را توجیه کرد به جز اینکه آرزوی ادیپالی را در ان نبینیم .تعارض ادیپال هم تظاهری است از خواست جاودانگی بشر .و نیز داستان طوفان نوح .که خود واژه نوح در زبانهای سامی به معنای عمر طولانی و جاودانه بوده است .و اگر عمر هزار ساله آمده ، استعاره ای از عمر جاودانه و بی مرگی است.
اما مهمترین" نشان داد " آرزوی جاودانگی در متن دینی ، همان " حیات پس از مرگ " است .حیات پس از مرگ یا زنده شدن مجدد که به اشکال متنوع در فرهنگهای ملل مختلف آمده ، چیزی نیست جز همان خواست جاودانگی .اگر با مرگ هم جسممان  نابود می شود و هم آگاهی،  پس ادمی در پی جاودانگی چیست ؟ پاسخ ها به تنوع فرهنگها و نحله ها فکری و فلسفی متنوع است . اما همه آنها غافلند که اصلا زمینه بحث زمینه و زمانه دیگری است .و ان بی زمینه گی و  بی زمانگی چنین خواستی است .اگر زیستن ، مانع این زندگی خیالی و بی زمان است آیا مرگ تکرار مداوم جاودانگی نیست؟ و اگر مرگ چنین ما را جاودانه می کند ، پس ایمان و بازگشت مدام به چنین جهان رویایی در مرگ متحقق نمی شود؟ مومنان به حیات پس از مرگ چنین می اندیشند .حیات پس از مرگ آشیان خلد مومن است .جاییکه آدم به واسطه خوردن درخت خلد هبوط کرد ، مومن بازگشت مجدد در ان دارد.
نوشته خود را با تحلیل رابطه رویا و مرگ به پایان می برم .
اگر رویا لحظه بی زمانی ناخوداگاه است ، اگر رویا ما را به جهان خیالی می برد که هر انچه نمادین است پشت سرگذاشته می شود و فراموش می شود ، آیا مرگ بهترین فراموشی نیست ؟ و آیا هدف همه لذت ، مرگ نیست و آیا مرگ تکرار مدام و جاودانه چنین لذتی نیست ؟ این پرسشی بود که می توانست برای نیچه بعد از " بازگشت جاودانه " مطرح باشد اما بر زمین ماند .فروید در اواخر عمر چنین پرسشی را شجاعانه از خود پرسید.و پاسخش همان بود که هدف همه غرایز مرگ است .دور بازگشت نیچه ای هنوز در نزد او ناقص بود .بازگشت اگر بخواهد دور خود را کامل کند ، فقط در مرگ به پایان می رسد . اگر مرگ بازگشت به رویا و جهان خیالین است ، زیستن آغشته به  انتظار چنین آینده ای است .این آینده ای است که خودش را در گذشته کشف می کند .رویا نه تنها ما را به جهان خیالین گذشته می برد بلکه همیشه حامل سویه آینده این بازگشت و تکرار نیز هست . انتظار مرگ،  انتظار والایی است .در"  انتظار مرگ " فلسفه و علم تحلیل روان به مقصد واحدی اشاره می کنند .اگر انسان وجودی است " آنجا هستی " که دلالت بر غیریت " جهان نمادین" اش می کرد ، این " غیریت" یا جهان خیالی انتظار مرگ را در آینده می کشد ، " آنجا هستی" به سوی مرگ روان است ، از آن جهت که این خواست  ان را در سویه" والایش" به انتظار نشسته.
اما این فریبی بیش نیست .مرگ نقطه پایانی بر خواست جاودانگی است .اگر ما مرگ را خواستیم از ان جهت است که رمز جاودانگی بود .و رویا و دین و فلسفه و علم همه صوری از  خواست جا ودانه شدن بودند .دین و فلسفه وقتی از خواب بیدار شوند ، می فهمند که اینها همه رویا بوده اند و آدمی جایگزینی به جز  تاب اوری زیست نمادین خود ندارد.

نکات تکمیلی:کفر در لغت به معنی پوشاندن است .و اصطلاحی است که از فنون کشاورزی در زبان عرب گرفته شده است .عرب به خاک ریختن و پوشاندن دانه کفر می گوید از این جهت هم زارع را کافر خوانند .در زبان دین کافر کسی است که حق را پنهان می کند .این از واژه هایی است که وقتی از متن اصلی خودش جدا و جای دیگری استفاده می شود ، معنایش عوض می شود .در زمان وحی کافر یا منکر به معنای امروزین ملحد نبوده است .اصلا چنین تفکری که ناشی از لاادری گری یا طبیعت گرایی باشد ( به معنای امروزین ان ) مطرح نبوده است .شرک به معنای باور به خدایان دیگر در کنار خدای واحد بوده است که این باوری مرسوم بوده و قاطبه مردم هستی را تک معنا یا قدرت واحد یا کل نمی دانستند و نیروهای متعددی را منشا اثر می دانستند .خود واژه " کل" که از ریشه زبانهای سامی است هنوز مفهومی نبود که برای انسان ان زمان شکل گرفته باشد .باور به توحید در زمینه ای از مفهوم " کل" شکل گرفته .من بعدا در یک قسمت جداگانه از سری یادداشتهای واکاوی به ان خواهم پرداخت .اما شبهه سایکوز : عرض کردم واژه ها را باید در زمینه درست ان بکار ببریم .اگر منکران رسول خدا را به جنون متهم می کردند به معنای جنون و سایکوز ان چنان که امرزوه مد نظر است نبود .مفهوم و معنای جنون به معنای اسکیزوفرنی در همین صد سال اخیر شکل گرفته ( تاریخ جنون فوکو) بنابراین نمی توان به صرف شباهت الفاظ یکی بودن معنا را نتیجه گرفت .این باورها از دید و رویکرد ناچورالیستیک مدرن خرافه یا بی معنا هستند .اما مطمئنا در زمان خودشان معنای خاصی داشتند که مفسر قران باید به دنبال چنین معنایی باشد .اگر قرار باشد با هر متن سنتی و باستانی چنین برخوردی شود عملا بر شاخ نشستن و بن بریدن است .ایلیاد و اودیسه هومر  و تئوژنی هزیود  هنوز اهمیت دارند و خوانده می شوند از ان جهت که واجد معنای خودشان هستند .هر متن اسطوره ای یا دینی فقط باور مذهبی نبوده بلکه تظاهری از معنای مورد نظر ان قوم از قدرت و اجتماع و فرهنگ بوده است .بنابراین رویکرد درست به چنین گنجینه ای توجه و کشف معنای مورد نظر ان است .کشف معانی در قران حداقلش کشف اتیمولوژیک زبان قران است .رویکرد خود من در خوانش مبتنی بر کشف معنای مورد نظر در زمان خودش است .تا درکی از جهان معنای زمان مورد نظر نداشته باشیم نمی توانیم با قاطعیت حکم صادر کنیم .نهایتش می توانیم حدس بزنیم و فرضیاتی را مطرح کنیم .البته یک دیدگاه سیاسی هست که معتقد است ناکارامدی سیستم سیاسی فعلی ناشی از نادرست یا خرافه بودن متن قران است .معتقدم که اگر حکومتی بخواهد بر اساس لفظ و ظاهر احکام در متن حکومت داری کند دچار همان اشتباه گروه قبلی شده است که بر اساس ظاهر واقع نمای این باورها حکم می کنند .هر دو گروه در دام واقع گرایی ظاهری افتاده اند و یکدیگر را تقویت می کنند .در مقابل این گروه هم همان استدلال قبلی صادق است .بسیاری از ناکارامدیها و اشتباهات در مدیریت فعلی دینی کشور ناشی از همین سوء تفاهم تحلیلی است .اگر مثلا بر اساس ظاهر در مورد ربا تفسیر کنیم راه را بر بانک و بیمه خیلی از روشهای مدرن مدیریت بسته ایم .اما اگر تفاسیر چند لایه و چند معنا از این احکام مدنظر قرار دهیم گرفتار این ناکارامدی نبودیم .

علیرضا موثق:
 با سلام
فلان باور در کانتکست واجد معناست، یا علل روانشناختی و جامعه شناختیِ پیدایش آن بهمان‌ است، ربطی به مطابقت با واقع در خصوص گزاره های آبجکتیو ندارد؛
اینکه علل پیدایش باور به امام زمان چه بوده؟ با اینکه واقعا امام زمان در عالم خارج وجود دارد یا خیر؟ متفاوت است.
اینها دو مقام متفاوت است؛
در خصوص جنون، باید به این نکته توجه کرد که فهم مردم از اسبابِ پیدایش جنون، متفاوت بوده؛

یعنی از منظر انتولوژیک، اختلاف است بین فهم ما از علل جنون با فهم گذشتگان؛
اما هر دو به کسی که غش می کرده و تشنج داشته و صدای جرس می شنیده و جبرئیل می دیده و به معراج می رفته می گفته اند مجنون!
یعنی در رفتار شخص، نمودها و ظواهری را نشانه جنون می گرفتند، اما با تفاسیر متفاوت از علل آن.
شما برای تبارشناسی و فهم‌سیر تاریخی یا اسباب رواشناختی باور به فلان خرافه، مثلا امام زمان، می توانید مطالعه و بررسی کنید، اما از منظری دیگر باید تکلیف خودمان با محتوای صدقِ این باور و انطباقش با واقع را روشن کنیم.

در خصوص مشکلات نظام سیاسی موجود و نسبت اش با قرآن:
طرف آمده و ادعا کرده که ارث و دیه زن و یکسری مناسبات‌ جامعه بدوی و عرب بیابانی و ... سخن الله است؛
بعد، ۱۴۰۰ سال این خرافه، در جان مردم ریشه دوانده است؛
حالا ماهم مرتب تعارف می کنیم.
می خواهیم از شرور اسلام رها شویم؛ اما از یک طرف با عواطف عوام مواجه هستیم و از طرفی با شمشیر داموکلس-محمدیِ ارتداد!
چهل سال تفسیر کردیم، اما قانون سنگسار و قصاص و ...از قوانین ما حذف شد؟
آخرش می خواهیم‌ با بازی های زبانی مسلمین را به عدول از اسلام برسانیم؟
اما سخن من این است که حتی کثیری از عوام از اسلام عبور کرده اند و روشنفکران ما از جامعه عقب هستند؛ آخوندها که هیچ!
به نظرم باید بیاییم و صادقانه چیزی که گمان می کنیم درست است و در محافل خصوصی می گوییم را شفاف و علنی بگوییم.
اینکه پادشاه لخت است!

پاسخ:
تلاش می کنم با اشتیاق این گفتگو را ادامه بدهم از انجا که تجلی و پیدایش حقیقت را در گفتگو می دانم .صحبت کردن به خودی خود نتیجه این است که باورهای ما صفر و صدی نیست .به شخصه معتقدم که احکام صفر و صدی مبنی بر حکم قطعی پیرامون چیزها و باورها به نتیجه ای نمی رسد و راه را بر گفتگو می بندد .بنابراین گفتگو فقط یکی من بگویم یکی شما یا وقت تلف کردن نیست بلکه یک روش است .در مطالب قبلی چند اشکال را به واقع گرایی عینی گرا و اثبات باوری وارد دانستم امشب تلاش می کنم چند مورد دیگر هم ذکر کنم .اینکه تاکید بر این موضوع دارم ناشی از تصوری است که از رویکرد معرفت شناختی شما پیدا کرده ام .تصور می کنم واقعیت از نظر شما مبتنی بر مکتب تجربه گرای اثبات گرا ست بنابراین بهتر است در گفتگو ابتدا منطق بحث را روشن کنیم .نکته ای که می خواهم امشب به انتقادات خود به واقع گرایی مورد نظر شما وارد کنم ، نا اگاهی از بنیادهای خودش است .مثلا تحلیل زبان که اشاره کردید به هیچ وجه مورد توجه این رویکرد فکری قرار نمی گیرد .هیوم در نقد عقل گرایی دکارتی ( امور پیشینی قبل از هر نوع تجربه ای) ان را به عادت فرو می کاهد اما پرسش اساسی از ایشان این است معنای عادت چیست؟ بنابراین تجربه گرایی برای اینکه شروع به اثبات خود کند مجبور است به تحلیل زبانی پناه بیاورد .بی جهت نبود که سیر تجربه گرایی از اثبات گرایی positivism به طرف تجربه گرایی انتقادی ( پوپر) و در نهایت در نزد مکتب تحلیل زبان اکسفورد به زبان رسید .شما نگاهی به تحلیلهای استین بیاندازید تلاش می کند زبان پاکی پیدا کند که طابق النعل بالنعل با چیزها برابری کند .غافل از اینکه واژه ساده ای مثل " و" کل ان پروژه را بهم می زند .به راستی دلالت واقعی " و" و دیگر حروف ربط و اضافه و قیدها در زبان چیست ؟ دلالت واقعی خیال و ارزو و خواهش و تمنا و عشق چیست؟ ایا باید همچون آستین همه حروف ربط و اضافه و خیال و ارزو ها را در گفتار بیرون بریزیم تا زبان مطابق واقعیت یا شبه واقعیت آستینی شود ؟ بنابراین همواره زبان بر واقعیت سبقت دارد .همواره زبان واجد هستی و واقعیتی است که در خود واقعیت نیست .تجربه گرایی اثبات گرا  برای اینکه  استدلال خودش را ثابت کند مجبور است از زبان استفاده کند .بنابراین مجبور است برای اثبات واقعیت ، از واقعیت عینی دور شود .و وقتی وارد بازی زبانی بشود انوقت تازه آمده سر قرار گاه جدیدی .اینجا پرسشهای جدیدی پیدا می شود .وقتی از "وجود "پرسش   می شود چه معنی می دهد ؟ اصلا معنا چیست؟ کجا شکل می گیرد ؟ در اینجا تجربه گرا مجبور است تن به منطق " نمادگرایی" بدهد و از اصول اولیه خود دست بردارد . دومین نقدی که بر این نوع واقع گرایی وارد است قاعده " صفر و صدی " کردن واقعیت است .یک واقعیت یا هست یا نیست .منطق واقع گرا دوتایی است .این منطق راه را بر گفتگو می بندد .یا من با شما موافقم یا نیستم حالت میانه ای وجود ندارد .اما اگر واقعیت را " هستی داخل زبان" بدانیم همچون شطرنج بی پایانی گفتگو می تواند ادامه پیدا کند .با توجه به اینکه معنا در داخل زبان ساخته می شود بنابراین ساخت معانی پایانی ندارد.شما همینکه شروع به گفتگو و سخن می کنید معنا خلق می کنید .پس از این دیدگاه واقعیت چند معنا ست .و هر معنایی واقعیت خودش را تولید می کند .اما تولید و ساخت معنا بخشی از وجود ادمی است و وابسته به تمامیت شخصیت ادمی .پس در تحلیل معنا نمی توان تحلیل روان یا جامعه یا اقتصاد را در نظر نگرفت .اینها نکات روش شناختی بود که به نظرم باید قبل از ادامه گفتگو روشن باشد

.علی رضا موثق:

من نیز از پاسخ های شما تشکر می کنم،
من واقع-گرایی خام و پوزیتیویستی را قابل دفاع نمی دانم و عقلانیتِ انتقادیِ پوپری را ترجیح می دهم.
محل مناقشه من و شما چیست؟

در گزاره های آبجکتیو که ناظر به واقع است و ادعای وجود چیزی در جهان خارج را دارد (جن و جهنم و روح و امام زمان و ...)، چکار باید کرد؟

محل مناقشه خیلی روشن است و نباید حوزه ها را خلط کرد؛
شخصی می گوید امام زمان‌غیب شده؛
یا روح وجود دارد و بعد از مرگ جسم باقی می ماند و ...
حالا می خواهیم ببینیم که مدلول این سخن در عالم واقع وجود دارد یا خیر؟
رویکرد شما چه پاسخی دارد؟
شما با بررسیِ علل روانشناختی و تحلیل روانشناختی و اسطوره ای و تاریخی، چه پاسخی دارید؟ آیا جن و امام زمان در جهان خارج وجود دارند یا خیر؟

از فایرآبند، می توان پرهیز از علم-پرستی را آموخت و به طور کلی از فلسفه علم چنین اخگر و بصیرتی بر می خیزد؛

اما تفطن به حدودِ تنگ‌دانایی، جا را برای خرافات ادیان و مذاهب باز نمی کند؛
ضمن اینکه 《در مقام گرد آوری》 می توان حتی《به آیین های جادوگری》 نیز گشوده بود، اما معرفت، گزاره صادق و موجه است و مقام داوری است که معرفت علمی را چنین با صلابت کرده است.

پاسخ:
متشکرم از روشنگری تان .تصور می کنم حتی فیلسوفان علم جدید مثل فایرابند هم به این نتیجه رسیده اند که از ان ادعاهای علم پرستانه نخستین فاصله بگیرند .بر اساس کوهن و فایرابند نمی توان خیلی با اطمینان بالا از صدق گزاره های علمی سخن گفت .علم قرن نوزدهمی امروزه تبدیل به یک اسطوره شده است .صدق و کذب گزاره ها در داخل گفتمانها معنا پیدا می کنند .به عبارتی هر پارادایم معرفتی برای خودش حقیقت و صدق و کذبی تعریف می کند .وقتی سخن از نقد به معنای کانتی ان می شود نمی توان از صدق و کذب واقعی سخن گفت .می توان به تبعیت از نیچه علم مدرن را هم استعاره ای برای زیستن دانست همچون اخلاق و دین سنتی .کارناپ و رایشنباخ که از واقع گرایان تجربه گرای سفت و سخت بودند مجبور بودند که اگزیومهای خود را در داخل کتابهایی بنویسند ، اگزوماتیکی که فراتر از صدق و کذب عینی و واقع گرا می رود .نمی خواهم با شعار نسبی گرایی به بحث خاتمه بدهم . چه معتقد به واقع گرایی تجربه گرا باشیم و چه به نسبی گرایی معرفتی برسیم عملا باب گفتگو را بسته ایم .از ان طرف وقتی معتقد باشیم که گزاره های دینی یا اخلاقی یا صادقند یا کاذب و چه بپذیریم و چه رد کنیم باب گفتگو بسته می شود و از این طرف اگر باور نسبی گرایی معرفت شناسانه نسبت به حقیقت داشته باشیم که حقیقت را دل بخواهی بدانیم که موسی به دین خود عیسی به دین خود ، باز هم از گفتگو سرباز زده ایم .باید ان ایستار معرفتی را اختیار کنیم که همواره امید به کشف حقیقت را زنده نگهدارد و از طرفی باب گفتگو را سد نکند .این رویکرد معرفت شناسانه به نظرم به حقیقت نزدیک تر است .بر این اساس دادگاه صدق و کذب نه در میانه میدان ابجکتویته که در داخل زبان  شکل می گیرد .در این مورد خاص مورد نظر شما البته این حکم اولی تر است .وقتی به این حکم رسیدیم انوقت میدان بحث عوض می شود و سوالات ما هم عوض می شود .تا کی می خواهیم در دور باطل هست و نیست چیزها بمانیم که می دانیم نتیجه ای ندارد.یکی از مباحث بنیادی فلسفه کانت اجتناب از جدل پیرامون انتی نومیها ست .کانت مثال خدا و روح و اختیار یا اراده ازاد را می زند اما می توان به این فهرست نام برده های مورد علاقه شما را هم افزود .تا ابد هم پیرامون هست و نیست فرشته و جن و بهشت و جهنم بحث کنیم به نتیجه ای نمی رسیم .بنابراین روش صحیح این است که پرسش را عوض کنیم .و بپرسیم که اگر عده ای باور به امام زمان و فرشته و جن دارند این چه مبنایی در زبان و روان این افراد دارد .این مثل تحلیل روانکاوی می ماند که به جای هست و نیست بیماری پرسش را به جای دیگری ببریم .اگر فکر می کنید باورهای دینی توهم هستند راه حل تکرار مدام این نیست که به بیمار بگوییم این توهم است .تا ابد هم اینگونه استدلال  کنید راه به جایی نمی برید و فقط خودتان را نابود می کنید .و بیمار هم روش درمان شما را نمی پذیرد .ولی اگر بنشینید با بیمار صحبت کنید و ریشه های باورهای توهمی اش را به عیان بیاورید درمان موفقیت امیزی کرده اید .البته این قیاس مع الفارق است .نمی خواهم بگویم باورمندان به دین متوهمند بلکه از جهت روش بحث گفتم .این گونه بحث کردن به نتیجه ای نمی رسد .انصافا من این متدولوژی را از زمینه متد نشانه شناسی گرفته ام .باورهای دینی را باید همچون " نشانه" گرفت .این مثل این است که شما اگاهی به علائم و نشانه های راهنمایی رانندگی نداشته باشید و ان را ناشی از غرض و مرض بدانید .اگر به نشانه شناسی این باورها فکر کنید ممکن است درک معنای انها برایتان آسان تر باشدشما نگاهی به نظریات بزرگ فیزیک مدرن بیاندازید .نظریه نسبیت عام یا کوانتوم یا حتی فضای مغناطیسی ماکسولی .کدامیک از این نظریات بر پایه صدق  و کذب ابجکتیو مورد نظر تجربه گریان قرن نوزدهمی بودند .اگر تجربه گریان حاکمان کلیسای قرن نوزدهم بودند که کتابهای انشتین و هایزنبرگ و ماکسول را به اسم تخیل و توهم اتش می زدند .نه اینکه این نوع مخالفت با این نظریات نشد .از این نمی خواهم نتیجه بگیرم که پس عینیت فرشته و حوری و امام زمان را هم بپذیریم .اما وقتی صحبت از وجود و واقعیت می کنیم ابتدا باید معانی این کلمات را در زبان بفهمیم .و انها را در کانتکس و پارادایم خودشان بررسی کنیم .البته من در این گفتگو تلاش می کنم که نقیصه روش شناسی بحثهای دامنه داری که می اورم جبران کنم و البته به تک تک این مضامین در قسمتهای جداگانه خواهم پرداخت .

علیرضا موثق:
موضوعاتی مثل جن و روح و ... قابل اثبات و ابطال نیستند،
اما ما اینجا یک هنجار در عقلانیت نظری داریم،
اینکه مدعایِ بلادلیل را نباید تصدیق و باور کنیم،
اگر تعریفِ عقلانیت نظری، موزون کردن میزانِ دلبستگی به باور در تناسب با قوتِ دلیل باشد، چرا ما مدعیاتِ موصوف را تصدیق و مآلا وارد منظومه باور خویش کنیم؟
رویکرد شما برای فهم باورهایِ اشخاص از مجرایِ تحلیل روانشناختی و زبانی و اسطوره ای مفید است،
برای مثال ما با دستگاه نظری یونگ یا فروید، تحلیلی راجع به فرآیند شکل-گیریِ باورهایِ مذهبی و راجع به نیازهایِ روانی و راجع به مجرایِ تاریخیِ پیدایشِ باورهایِ مذهبی پیدا می کنیم،
اما باز این پرسش برای ما از منظری دیگر باقی ست،
اینکه واقعا مرگ پایان کبوتر نیست؟
لذا رویکرد و منظر شما واجد کارکرد است و در ایجاد خودآگاهی در افراد مذهبی و مآلا در ایجاد امکانِ اصلاح و تغییر موثر است، اما در این راستا باید به این نکته عنایت کرد که در فرهنگ ما مذهبیون مدعی اند که 《بنده دلیل اند》 و 《شرع و عقل بر هم منطبق اند》 و 《برهان های قاطع دارند》.
رویکرد روانشناختیِ شما، به بررسیِ 《علل پیدایش یک باور می پردازد》، اما ما از عللِ پیدایشِ یک باور و یا از عللِ بیانِ یک باور، نمی توانیم محتوایِ صدقِ یک باور و انطباق اش با واقع را داوری کنیم.
ضمنا درک معنای یک‌باور، منصرف است از 《صدق محتوای باور》 و البته در جای خودش مفید و آموزنده است.
پیشنهاد شما چیست؟ ما بررسی محتوای صدق باورها را رها کنیم؟
برویم در هزار و یک فرقه و قبیله و فقط معانیِ باورهای آنها را از منظر آنها فهم کنیم؟

پاسخ:
بر اساس گفتمان فوق که تا اندازه ای هر چند خلاصه و ناموفق ان را تشریح کردم پاسخ به یک باورمند مذهبی از نوع توصیف شما را هم همین گونه می دهم .یعنی این استدلالها برای بحث با چنین فردی هم به کار می اید .یعنی اگر فردی پیدا شود که مصر به این باشد که من باور او را هم چون عینیت بپذیرم هم در مقابلش اینگونه استدلال می کنم .تیغ نقد من دولبه است هم تجربه گرای منکر را نقد می کند و هم واقع گرای مثبت را .به این ترتیب باب گفتگو را باز نگه می دارم و هدفم هم از نظر روش شناسی همین است .هدف من این نیست که به طرف مقابلم بقبولانم که تو درست می گویی یا غلط .هدف من همراهی در گفتگو و ادامه ان است .در درمان بیمار توهمی هم همین هدف را دنبال می کنم .همین که بیمار بپذیرد گفتگو را ادامه بدهد یعنی در لاین مورد نظر قرار دارد و مطمئنا درمان پاسخ می دهد .در اینجا البته منظور ادامه گفتگو است .اصالت نه با هست و نیست واقعیتها که با ادامه گفتگو ست .همین که دوطرف گفتگو بپذیرند ان را ادامه دهند بسیاری از مشکلات حل می شود .اصلا بنای عقل مدرن و فروتن شده فعلی بر این است .عقلانیت فعلی دیگر ان عقلانیت پرمدعای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستمی نیست که سودای بزرگ دست یابی به حقیقت را داشته باشد .عقلانیت فعلی بر اساس شطرنج بی پایان گفتگو است .و از این جهت تحلیل زبان که ان هم بر اساس روانکاوی و تاریخ جامعه و فرهنگ صورت می گیرد بر صدر می نشیند و قدر می بیند .انسانهایی که نتوانند باهم حرف بزنند کارشان به تیغ و اسلحه می کشد

 

 

واکاوای مضامین اسطوره ای متون ابراهیمی ( قسمت۲)


"کن فیکون" یا افسون نام
توجه به ریشه واژه ها در علم اسطوره شناسی قدم بزرگی در کشف معانی اسطوره ها بوده است .نخستین بار ماکس مولر از این روش برای کشف ماهیت راستین اسطوره ها استفاده کرد.زبان در ابتدا که هنوز مفاهیم انتزاعی را کشف نکرده بود واقعیتهای عینی را به واسطه کاربرد واژگانی ابتدایی و ناقص می نامید و بعدا همین نامیدنها مبنای این واقعیتها قرار گرفت .به عنوان مثال در اسطوره های یونانی وقتی زئوس تصمیم گرفت نسل بشر را با طوفان عظیمی نابود کند ،داکلیون به واسطه ساخت یک کشتی توانست خود و همسرش را نجات دهد و سپس نسل انسان به واسطه سنگهایی که انها به زمین پرتاب کردند ،به وجود امد .توجه به ریشه واژه های سنگ و انسان در زبان یونانی که تقریبا شبیه هم خوانده می شوند متوجه می شویم که مفهوم اسطوره خلق انسان از سنگ در نزد یونانیان به چه معنایی بوده است .
با استفاده از قاعده فوق معنای اسطوره افرینش انسان در متون ابراهیمی روشن می شود وقتی بفهمیم که واژه آدم در زبانهای سامی از ریشه "ا د م" به معنای خاک سرخ رنگ بوده است .از انجا که انسان صورت سرخ رنگی داشته است و شبیه خاک سرخ (زمین) بوده است ،آفرینش انسان را از خاک دانسته اند .در اینجا نام بر ماهیت خود شی منطبق می شود .این یک اصل اساسی در اسطوره شناسی است که نام چیزها ارزشی برابر خود انها داشتند و اصلا نام بخشی از وجود و ذات شئ مورد نظر بوده است .در بعضی قبایل بومی استرالیایی نام کودکان با مراحل رشد انها عوض می شده است .یا در بعضی از این قبایل برای اینکه بیماری یا مرگ به سراغ کودکان آنها نیاید نامهای ترسناک بر انها می گذاشتند تا این نیروهای شیطانی بترسند و سراغ انها نیایند .همچنین ارتباط تنگاتنگی بین نام و ماهیت یک فرد یا چیز وجود داشت .رومیان نام خدایان خود را بر اساس کارکرد ان خدا تعیین می کردند و برای هر عملی یک خدا داشتند .(زبان و اسطوره ،ارنست کاسیرر). بعضی از قبایل افریقایی اعتقاد داشتند که وقتی یک فرد می میرد نام او هم همراه او به دنیای مردگان می رود بنابراین اوردن نام او گناه است .یک زن حق ندارد نام شوهر یا پدر خود را در انظار عموم بیاورد .تقدس نامها انقدر برای انسان مهم بوده که حتی در متون دینی هم نفوذ کرده است.یهودیان در هنگام خواندن متون مقدسشان  نام "یهوه" را به زبان نمی اورند و هر جا در متن به ان برخوردکنند  از نامهای دیگر خدا استفاده می کنند ."بسم الله" برای مسلمانان مقدس است و این واژه در نامه های اداری یا کاغذهای دورریختنی جدا می شود .بنابراین از نقطه نظر اندیشه اسطوره ای نام بخشی از ذات شئ یا فرد بوده و معمولا هم بر اساس مشخصه خاصی تعیین می شده است .توجه به ریشه واژه خدا در زبانهای سامی موید این دیدگاه هست .واژه "اله" که در زبان ارامی به معنای خدا ست از ریشه "ا ل ه" به معنای حیرت و تعجب گرفته شده است . که در شکل باستانی تر ان به شکل "ال" بوده است .این ریشه واژه در زبانهای سامی به اشکال مختلف ظاهر شده است ."ایل" در زبان باستانی عبری و الوهو "iluhu" در فنیقی و بعدا به شکل ایلو "ilu" در اکدی مورد استفاده قرار گرفت که بعدها تحت نام "الله" به شکل معرب در امد .در اساطیر فنیقی و کنعانی "ال"خدای آسمان بود و جایگاهش در بلندترین کوه بود .انچه که انسان سواحل مدیترانه از آشفتگی و رعد و برقهای ترسناک کوههای ساحل مدیترانه داشت واکنش ترس و حیرت بود و ریشه واژه خدا در نزد این اقوام هم ناشی از همین واکنش بوده است .
مثالهای دیگری هم می توان از این متون در تایید دیدگاه فوق آورد .مثلا واژه "حوا" که در زبانهای سامی به معنای حیات و زندگی است از ریشه حیا "hya" در زبان ارامی گرفته شده است .در زبان عربی "حی" به معنای زنده است .موضوع وقتی جالب می شود که واژه مورد استفاده برای "مار " را در این زبانها توجه کنیم .در زبان عربی برای مار از "حیَ" و در زبان عبری حوا"hawa" استفاده می شود .در زبان ارامی هم این ریشه واژه "hya" برای مار استفاده می شود .بنابراین واژه هایی که این اقوام برای مار و حیات به کار می بردند از یک ریشه بودند .شاید چنین ریشه یابی از واژه ها به ما کمک کند چرا حیوان فریبکاری که حوا را وسوسه کرد مار بوده است .و چرا تصور عموم از مار زندگی جاودانی است . 
"و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هُشیارتر بود. و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟»
زن به مار گفت: «از میوه درختان باغ می‌خوریم،
 لکن از میوه درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.»
مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد،
بلکه خدا می‌داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود."(تورات سفر پیدایش باب ۳ ایات ۱-۵)

همینطور نام " نوح" که در متون فوق به عنوان یکی از پیامبران امده است از ریشه واژه نوهو "nu-uh"در زبان کنعانی قدیم به معنای ارام گرفته امده است .بعضی متون واژه نوح را به معنای نجات یافته یا جاودانه در ریشه این زبانها می دانند .
غلبه اندیشه "نام " به گونه ای بوده است که برای نامها قدرت فوق العاده ای را قائل بودند .جادوگرانی با ذکر مکرر نام مخصوص یک نیرو یا شئ مقدس خاص ان را احضار می کردند .ایده تفوق نام بر واقعیت عینی شئ در متون دینی به شکل "کلمه یا نام نخستین " امده است .خدا فقط با نامیدن چیزها ،انها را خلق می کند .این ایده که خداوند فقط با تصور اَشیا انها را خلق می کند از جمله ایده های انتزاعی است که مربوط به مراحل تکامل یافته تر زبان است