میل و هبوط

میل عریان معادل فنا و مرگ است .شاید نهی خوردن معادل این میل محض باشد.اما خوردن میوه ممنوعه که معادل معرفت است بقای ما را تضمین می کند.خوردن معادل بقا است .پس شاید در پس داستان هبوط همان کشاکش رانه های مرگ و زندگی باشد.هبوط داستان جنگ تاناتوس و اروس است .لذت که بقای میل است فقط با سرکوب و مهار میل بدست می اید .لذت باقیمانده میل سرکوب شده است .شاید میل در محضیتش معادل مرگ است.و حق با فروید باشد که نیروی اجبار تکرار را معادل مرگ می داند.لذت اگاهانه کردن میل است .میل در خودش از لذت اگاه نیست و اصولا برایش لذت و درد علی السویه است .میل در ساحت اگاهی است که شکل لذت و رنج به خود می گیرد .و اگاهی شرط بقا است .لذت میلی است که وابسته به ابژه است.به عبارتی ما لذت محض نداریم.نیروی میل در برخورد با ابژه ها می تواند لذت و رنج را برای خودش تفسیر کند.این همراهی تفسیر را نباید هیچ وقت فراموش کرد .تفسیر به واسطه زبان و قوانین نمادین اخلاقی و دینی از میل لذت یا رنج می سازدمی توانیم به جای اصل واقعیت فروید همان تعویق را بگذاریم .اصل واقعیت از دید فروید همان اصل تعویق لذت یا تمایز است.دریدا از دیفرانس می گوید .که دومعنی دارد .تعویق و تمایز .ایا اینها تمایز بخشند؟میل در خود یک کلی واحد است.و هنوز صابون تمایز به تنش نخورده با پشت سر گذاشتن مرحله ایینه ای و کسب هویت این تعویق و تمایز وارد می شود.پس واقعیت تمایزبخش هویت بخش و کثرت زاست.پس  خود تعویق و تمایز شکاف تروماتیک را در سوژه ایجاد می کند.ترومای دیفرانس .از ان پس بازی تکرار شروع می شود.سوژه دربه در به دنبال ان وحدت بدوی و اولیه است.در واقع تکرار و نیروی ان در جهت بازگشت به میل کلی و اولیه است ساعه ای که هنوز سوژه تروماتیزه و شکاف خورده نبودهاز زاویه لاکانی این دیگری است که باعث تقسیم سوژه در خودش می شود .دیگری دیفرانس است.عنصر تعویق بخش .و سوژه در طول عمرش به دنبال بازگشت به میل خودش است.به زمان قبل از هبوط.در داستان هبوط این شیطان است که ادم را وسوسه می کند .پس پای دیگری در میان است .هبوط کشیده شدن پای دیگری در زندگی میل است .ایا دیگری شیطان است؟فی الواقع وجود شیطان برای سوژه شدن سوژه لازم بوده.اینجا نوعی معادل گرفتن شیطان دیگری و سلطه در میان است.بعد از هبوط تمام تلاش میل در جهت ابطال و رد این دیفرانس این سلطه یا شیطان  و بازیابی تمامیت اولیه بوده.

 

میل و انقلاب

: ایا دوران انقلابها به سر رسیده؟ من تحلیل خود را از اقتصاد میل شروع می کنم .و منظورم از این نوعی دیالکتیک میل و سرکوب است .سرکوب نه تنها پدیداری اجتماعی و تاریخی است بلکه وجوه زبان شناختی و اخلاقی نیز دارد .همچنین باید وجه روانی سرکوب را هم مد نظر قرار داد که به واسطه سرکوب میل از دید روانکاوی ناخوداگاه تولید می شود .از این نظر ناخوداگاه فقط انبار دخایر سرکوب شده میل نیست بلکه نوعی کارخانه تولید خیال و فانتزی است . به واسطه سرکوب است که ادمی تولید خیالی دارد .این نیروی خیال پردازی به قول کانت خصلت خودانگیختگی دارد .و اگر قرار باشد ازادی در نزد انسان معنایی داشته باشد حاصل این نیروی خیال خودانگیخته است .مفهوم اراده ازاد معنایی نداشت اگر انسان از خیال خالی بود .سیستمهای فلسفی از جمله ایده الیسم که اعتقادی به خیال ندارند اهمیتی برای خودانگیختگی ازادانه بشر قائل نیستند . بنابراین از نظر ما خیال و قدرت ان محصول و مازاد سرکوب میل می باشد هر چه این سرکوب بیشتر باشد نیروی خیال و فانتزی بیشتر و قویتر است .بی جهت نیست که انتظار اخرالزمانی ریشه در بی عدالتی اجتماعی دارد .سرکوب محصول تبعیض است و هرچه تبعیض و بی عدالتی در اجتماع و تاریخ بیشتر باشد نیروی خیال در ان اجتماع بیشتر است .و طلب ازادی شدیدتر . ایدئولوژی ها اشکال فانتزیک خیال اجتماعی هستند .ایدئولوژی فقط یک استراتژی عمل نیست بلکه واجد بار لیبیدینال نیز هست.پارادکس مارکسیسم این بود که علی رغم ادعای علمی بودن این همه شور در عالم انداخت از این جهت که بار لیبیدینال ان زیاد بود مارکسیسم یک هسته خیالی داشت که نیروی خود را از سرکوب می گرفت و هر چه در جامعه ای تبعیض و نابرابری بیشتر بود این هسته خیالی شور بیشتری ایجاد می کرد .و همینطور تحلیل اینکه چرا بیشتر جوانان به دنبال ایدئولوژی هستند اینکه تخیل قویتری دارند و لیبیدوی بیشتری خرج این فانتزیها می کنند . از این زاویه ازادی و خواست تغییر حاصل نیروی خیال و سرکوب میل است و تا زمانی سرکوب در تمام اشکالش وجود داشته باشد امکان انتظار جامعه بهتر ی که در ان رهایی بیشتر و سرکوب کمتر باشد هست . به طور خلاصه: انقلاب در سطح سوژه به واسطه اقتصاد میل اتفاق می افتد ازادی و اراده ازاد اگر معنایی داشته باشند به واسطه نیروی خیال است . ایده لوژیها محصول سرکوب میل هستند و برنامه های خیالی برای تغییر هستند . جامعه اینده جامعه ای است که از هر نوع سرکوب عاری است و ان جامعه ای است که عمل با میل یکی است و وجدان معذب ناپدید می شود و ادمی هر کاری کند پشیمانی به همراه نیاورد. . مفهوم سرکوب که در متن فوق به کار رفت هر چند بار سیاسی خود را دارد اما اینجا بیشتر سرکوب میل و خواست توسط ایگو بوده است . البته من واژه میل را کمی سهل انگارانه به کار برده ام اما تصور می کنم جایگزین مناسبی برای محتوی مورد نظرم ندارم .البته فیلسوفان و شاعران واژه های متفاوتی برای ان استفاده کرده اند .کانت ان را نیروی خیال ،مولوی /اتش عشق فروید انرا لیبیدو و برگسون ان را شور حیاتی می نامد .تضاد عشق و عقل که اینهمه بر ان در ادبیات ما تاکید شده در واقع همان دیالکتیک سرکوب و میل بوده است .از دیدگاه نورولوژیک این تضادی فرونتالی -تمپورالی است .ادمی با رشد فکری و روند اجتماعی شدن و به اصطلاح با خوردن میوه ممنوعه معرفت دچار هبوط می شود .به عبارتی خواستهای درونی اش را به واسطه بیان اخلاق و احکام مذهبی و حقوقی سرکوب می کند از زاویه این تحلیل این سرکوب البته برکاتی هم برای انسان داشته و نیز زحماتی .خواست ازادی و رشد نیروی خیال و اراده ازاد از برکات این دیالکتیک سرکوب بوده و وجدان معذب و مسئولیت اخلاقی و احساس گناه از زحمات ان . گناه احساس تخطی از سرکوب میل بوده گویی ما خجالت می کشیم که میل خود را ازاد کنیم .اما باید توجه داشت که این خواست منشا جوشش و حرکت و ازادی بشری بوده است و همواره منبع الهامی برای اراده ازاد . یکی از برکات سرکوب میل و شور درونی توسط ایگو ،ساحت خیال است .ساحت خیال عالم ایده ال و ارمانی بشر است .انچه افلاطون عالم معقول یا مثال می نامیده در واقع جهان خیالی بوده است که می خواسته مرزهای جهان محسوس و روزمره را بشکند و از ان فرا رود .و البته می توان ان را حقیقت هم نامید .از نظر هستی شناسی این ساحت خیال و شور درونی وصل به سرچشمه شور هستی است .پس بی جهت نیست که عرفان افلاطونی همواره می کوشد که ساحت ایگو ی روزمره را پشت سر بگذارد و وصل به عالم و ساحت خیال و مثال شود . روانکاوی در ابتدای قرن بیستم کشف بزرگی داشت مبنی بر اینکه این عالم مثال افلاطونی چیزی نیست جز خیال پردازی میل سرکوب شده و نام انرا سوپر ایگو یا فرا خود گذاشت . سوپرایگو هسته خیالی میل و شوری است که خود را از سرکوب فراتر برده و به اصطلاح والایش شده است .بنابراین امر والا چیزی نیست جز همان فراخودی که از سرکوب استعلا پیدا کرده است .در این نوع تحلیل خیال و والا یی و ازادی بهم می رسند. اما نکته مهمتری می خواستم به ان بپردازم مفهوم مسئولیت اخلاقی است .وقتی سخن از میل ازاد شده می کنیم در واقع باید فکر اساسی برای مسئولیت اخلاقی بکنیم .اگر رهایی کامل خواست و میل منظور باشد با توجه به غرایز فعلی انسان تصور نمی کنم این رهایی امنیت هم به دنبال بیاورد . من اخلاق را نوعی سرکوب درونی می دانم که ناشی از حس گناه و ترحم است اما همین حس گناه فاکتور کنترل کننده بزرگی برای مهار خودخواهیها و زیاده خواهیهای انسان است تصور کنید اگر ادمی حس گناه نداشت انوقت جامعه به چه روزی می افتاد؟ البته این تحلیل در مقابل تحلیل کانت از اخلاق است که توضیحش فرصت دیگری را می طلبد .اما وقتی من جامعه اینده را رها از هر نوع سرکوب دانستم کسی نپرسید تکلیف اخلاق و روابط ادمیان چه می شود ؟