از مغز به فلسفه و برعکس


فیلسوفان عموما فراموش می کنند که در چه زمینه ای از هستی مادی خودشان اندیشه می کنند حتی انانکه توجه بیشتری به زمینه و زمانه فلسفیدنشان می کنند .حتی نامدارترینشان همچون کانت و هگل و مارکس که افتخار خود را توجه به این غفلتها می دانستند از این امر غافل بودند و فراموش می کردند که با مغز فیزیولوژیک و مادی شان فکر می کنند .در قرون جدید فلسفه تلاش زیادی کرده تا بر این ساحتهای غفلت چیره شود و نام این یاداوری یا چیره گی را معرفت شناسی یا اپیستمولوژی گذاشته اند .اصولا اندیشه انتقادی به همین معنا است .در نزد کانت نقد ،نوعی کشف پیش داوریهای اندیشه و اگاهی و غلبه به ان بوده است .و ما بنا داریم اینجا به یک حوزه و ساحت مهم غفلت و فراموشی توجه کنیم و ان را به اصطلاح نقد کنیم .پس منظور ما از نقد توجه و خوداگاهی به ساحتهای فراموش شده ای از فلسفیدن است که تا کنون به ان توجه نشده است .
تاریخچه نقد:
در عصر مدرن افتخار اندیشه انتقادی به دکارت می رسد کسیکه با شک بنیادی خود در نهایت به هستی اندیشه و ذهن رسید .دکارت می گفت اگر من بتوانم به هر چیزی شک کنم اما نمی توانم به ذهن و جریان فکر خودم شک کنم .در واقع این نوعی اندیشه جدیدی بود که فلسفیدن و اندیشه من در ذهن خود من جریان دارد و از جایی وارد من نشده پس این کوگیتانها مالکیتش مخصوص به من است .اهمیت فلسفه دکارت این شخصی سازی و خودساز بودن فکر بود این نکته مهمی بود .
در مرحله بعدی کانت بررسی عمیقتری از این ساحتهای فراموشی داشت .مثلا اینکه ما بدون اینکه اگاه باشیم در ظرف زمان و مکان و قانون علیت می اندیشیم .کانت اینها را قوانین پیشینی ذهن می داند .البته کانت تلاش می کرد که بر شکاف فلسفه عقل گرا و تجربه گرا فائق بیاید اما شاید خودش هم اگاه نبود که چه انقلاب بزرگی در حوزه اندیشه انتقادی کرده است .
با هگل پیشینیات کانتی گسترش پیدا کرد .هگل در واقع از کانت کانتی تر بود .هگل با تبدیل تاریخ یعنی زمان در طولش به امر پیشینی کل هستی ادمی را پیشینی کرد به عبارتی این هستی تاریخی از حوزه اگاهی و اراده ادمی خارج شد .برای توضیح عرض کنم وقتی می گوییم پیشینی نوعی جبر را هم وارد تحلیل خود می کنیم .امر پیشینی که متعلق به ساحت غفلت و فراموشی است از دسترس اراده ادمی خارج است .اینکه ما روابط موجودات و هستیها را علی معلولی می بینیم و از ان غافل هستیم به نوعی خارج از کنترل ماست .هر چه ساحت غفلت وسیع تر و بزرگتر باشد اگاهی و اراده برای تغییر ان کمتر است .بنابراین بزرگترین فایده اندیشه انتقادی کمک به اگاهی به جبرها و غفلتهای انسان است و این اگاهی ادمی را از جبر ان می رهاند .و مانع از خطا و فریب ما می شود .وقتی می گوییم هگل کل هستی را در چارچوب امر پیشینی می اورد در واقع نوعی اگاهی به این جبر تاریخی ایجاد می کند و البته در مقابل جبر ما مسئول نیستیم .پس تفکر انتقادی اندیشه رهایی است .رهایی از جبرها .نه اینکه بعد از اگاهی به این جبرها حالا اراده ازاد پیدا کنیم نه ،رهایی اینجا به معنای رفع مسئولیت است .مثل اینکه ما از یک اسکیزو فرن توقع هیچ مسئولیتی نداریم .

بعد از هگل این مارکس بود که به غیر از تاریخ ،وضعیت اجتماعی فرد را جز این پیشینیات می دانست .مارکس جمله معروفی دارد که اندیشه را هستی اجتماعی تعیین می کند .به عبارتی این شرایط مادی و طبقاتی فرد است که جهت گیری اندیشه و فکر او را مشخص می کند .سر مایه دار اگر صحبت از تحمل و دموکراسی و اطاعت از قانون می کند به واسطه اینست که منافعش به واسطه اطاعت همه از قانون تامین می شود .
پدیدارشناسی هم با کشف بدن کمک زیادی به اندیشه انتقادی داشت .به عقیده من مهمترین کشف هوسرل و شاگردانش کشف و سوگیری بدن بود .بعدها پیروان ان از جمله مرلوپونتی توجه بیشتری به بدن و به خصوص مغز و اسیب های مغزی داشتند .توجه او به اسیب مغزی و تاثیری که روی ادراک مغزی می گذارد از مسائلی بود که توجه من را جذب کرد .و من قصد دارم در این یادداشت توجه بیشتری به ان بکنم .
امروزه کسی شکی ندارد که اندیشه و احساس و رفتار ادمی از مغزش بیرون می اید و کسی مثلا قلب را جایگاه احساس نمی داند اما عموم مردم توجه ندارند که ساخت و اناتومی مغز چگونه بر اینها اثر می گذارد .من قصد ندارم که امشب اناتومی و فیزیولوژی مغز بگویم اما چند قاعده ساختاری مغز را نشان می دهم که چگونه بدون اینکه اگاه باشیم در شیوه های فکر بشر تاثیر می گذارد .
۱.ساخت مداری مغز:کارکرد مغز بر اساس مدارهای نورونی است که همچون بزرگراه وسیله ای ارتباطی بین قسمتهای مختلف مغز در جریان است .این مدارها عموما بین قسمتهای تحریکی و مهاری مغز قرار دارند .و سیستم کنترل تکانه در مغز هستند .می توان این حکم کلی را با جرات زیاد داد که ساخت مغز مداری (circular)است .و از جاییکه شروع می شود به همان جا بر می گردد .در طول مسیر دایروی خود تاثیرات زیادی از مراکز تحریکی و مهاری می گیرد به طوریکه شاید در انتها نتوان مشخص کرد که رفتار ساطع شده نتیجه کدام مرکز بوده است .هر چه مراکز تحریکی قدرت مند تر باشند و مراکز مهاری ضعیف تر فرد تکانه ای تر است .مثلا در فرد وسواسی اثر مراکز مهاری بیشتر است و مراکز تحریکی به واسطه عدم ارضا تعداد تحریکات خود را زیادتر می کنند و فرد یک فکر یا رفتار تکراری دارد .تصاویر کارکردی PET ,fmriنشان می دهند مداری که از هسته های بیزال به مراکز پری فرونتال می روند و بر می گردند که من نام ان را مدار اراده می نامم فعال تر هستند .
در فرد پارکینسونی فعالیت این مدار کاهش پیدا کرده و نه تنها کاهش و کندی حرکتی در فرد داریم بلکه کندی هیجانی و فکری هم داریم .یعنی کاهش فعالیت مداری روی هر سه کارکرد اصلی مغز فکری هیجانی و رفتاری حرکتی تاثیر می گذارد .در افراد تکانه ای فعالیت مراکز تحریکی زیاد است و مراکز مهاری قادر به کنترل این تکانه ها نیستند بنابراین ما شاهد احساسات و افکار و رفتارهای تکانه ای و ناپایدار در فرد هستیم .
نتایج ساخت مداری مغز؛
کل کارکرد رفتاری و فکری و هیجانی فرد یک پکیج کامل است و ما اختلال مغزی جدا نداریم .
تکانه ها از سیستم تحریکی هدفشان ارضا است و مهار سیستم کنترلی مانع ان می شود .
تکانه ها از همان جایی که شروع می شوند به همان جا باز می گردند .
تکانه ها پایه و بنیاد رفتار هیجان و اندیشه را می سازند به عبارتی هر حرکتی در مغز از یک تکانه شروع می شود .
اگر اینگونه باشد شاید بی جهت نباشد میل ادمی به بازگشت .،بازگشت به اصل خویش به نیستان ،
حرکت بازگشت که نوعی نماد حرکت دایروی و مداری تکانه ها از جاییکه شروع می شوند برای تکانه لذت بخش است .
تکانه بازگشتی همان تکانه اولیه نیست نیرویش به میزان زیادی گرفته شده این تکانه مهار شده در تلاش برای رضایت تلاش برای ایجاد مداری جدید .این مدار جدید مبنای فیزیولوژیک و اناتومیک والایش sublimationرا شکل می دهد .بنابراین در هر فراروی نیاز به یک مدار جدید است .پس تکانه ها نابود نمی شوند بلکه از شکلی به شکل دیگر در می ایند .
ساخت مداری مغز مبنایی است برای رفتارهای تکراری .لذت کودکان از بازی های تکراری را همه می شناسیم .خصلت تکانه ها تکرار است .از نو
اصولا در هر نوع رفتار ساختارشکنانه نوعی لذت تکرار وجود دارد .فروید کاشف نیروی تکرار ناخوداگاه بود .این نیروی تکرار است که ما را شیفته بازگشت به اصلمان می کند .نوستالژی و بازگشت به دوران کودکی کودک شدن .در پس این کودک شدن نوعی بازگشت به ابتدای مدار مغزی نهفته است جاییکه تکانه ها شروع می شدند و بدون اینکه به مانعی برخورند ارضا می شدند


دو نظریه معروف فلسفی بازگشت ابدی نیچه و تکرار کیرکه گور می توان اینگونه باز خوانی کرد .و شاید ایده معروف دینی که همه از خداییم و به سوی او می رویم و نیز ایده تکرار روح در نزد هگل از جاییکه شروع می شود به همان جا پایان می گیرد .
در پس این ایده های تکرار لذت بازگشت ،بازگشت تکانه ها از جاییکه شروع می شوند و بازگشت به جای اولیه .این پالس مغزی که هماره در طول عمر می طپد منشا این ایده ها هستند .
اما چرا بعضی مغزها ان را نمی فهمند .؟تکرار یک تجربه است .اما تجربه مغز شیدا .
در وضعیت مانیا سرعت جریان مغزی بیشتر می شود و هر چه این سرعت بیشتر باشد فرد بیشتر متوجه این سیکل تکراری می شود .فرد دوچرخه سواری را تصور کنید که حول یک تکه سنگ می چرخد اگر سرعت تکرار برای فرد زیاد باشد به عبارتی تعداد پالسهای مغزی بیشتر باشد ممکن است این تکرار تجربه پوچی را برای فرد داشته باشد .تجربه پوچی همیشه در کنار ایده تکرار را میرفته .مثلا می توانم از نظر بالینی حدس بزنم که شدت شیدایی در نیچه بیشتر از کیرکه گور بوده که در اولی تجربه تکرار همراه با تجربه پوچی بوده و در وضعیت عادی تلاش می کرده بر
این تجربه غلبه کند .اما در دومی تکرار نوعی فراروی به سوی مرحله سوم حیات یا مرحله ایمان دینی بوده .
بنابراین وضعیت خلقی سوگیری تکانه ای فرد را تحت تاثیر می گذارد .
نیروی تکانه ای البته وابسته به شرایط تغذیه ای و تحریکات خارجی هم هست که البته فعلا ما این عامل را وارد تحلیل خود نمی کنیم .
ارث و ژنتیک فرد در نیروهای بنیادی فرد تاثیرگذار است به عبارتی شدت و سرعت تکانه فرد خیلی متاثر از ژن است .
خلق بیشتر تاثیر سرعتی روی فرد دارد .در فرد افسرده سرعت تکانه ها کاهش پیدا کرده و تکانه ها امیدی به ارضا ندارند بنابراین به تدریج به واسطه مکانیسم فیدبک مغزی ضعیف تر می شوند .در فرد افسرده سیستم مهاری عملا غیر فعال است .
عمر هم تاثیر دارد با افزایش سن به واسطه مرگ سلولی شدت و سرعت تکانه ای کاهش پیدا می کند بنابراین محافظه کاری در افراد مسن به این دلیل است

.

اقتصاد خداباوری

وقتی در مورد این ایده با یکی از دوستان صحبت می کردم اولین سوالش این بود که منظورت از به کاربردن واژه اقتصاد در مورد ایمان به خدا چیست؟ایا ناخوداگاه حسابگرانه به ایمان نگاه نکرده ای و اعتقاد به خدا را سودمحورانه بررسی نکرده ای؟ توضیح دادم که منظور من از اقتصاد بیشتر معطوف به خرج و دخل نیروهای روانی در انسان می باشد و مسئله خدا از نظر من نوعی نیروگذاری روانی یا لیبیدینال می باشد .از نظر الهیات و فلسفه خدا یک مفهوم است .مفهومی برای پاسخ به پرسش وجود انسان یا جهان و یا نظم علی در ان .بنابراین اینجا خدا به عنوان یک مفهوم شناختی مطرح است . از همان زمانها عده ای بودند که منتقد این نوع خداباوری بودند و اعتقاد داشتند که خداباوری نوعی ایمان قلبی باید باشد وگرنه به صرف اعتقاد به وجود خدا مشکلی را از انسان حل نمی کند .چه فایده ای از اعتقاد به خدایی که فقط هست و تاثیری در زیست ادمی ندارد .؟در مقابل اینها معتقد بودند خداباوری نوعی شیوه زیست است .نه اعتقاد به وجود خدا بلکه خدایی زیستن

از دیدگاه ما تفاوتی بین دو گروه نیست .چرا که در واقع هر دو نحله فکری در بنیاد به طور واحدی نیروهای خود را خرج می کردند . از دیدگاه روان کاوی خداباوری در چارچوب اقتصاد میل باز تفسیر می شود .به عبارت دیگر نوع تصور انسانها از خدا در واقع بازتابی از اقتصاد میل و نیاز انها بوده است .از قدیم مشهور بود این عبارت گزنفون که اگر از گاوها بخواهیم خدا را ترسیم کنند به شکل گاو انرا می کشند . اما اینجا مسئله فراتر از تصورات است و حوزه خیال در واقع نبردگاه نیروهای متضاد انسانی است .

ناخوداگاه وقیح

در محاکمه کافکا مبتذل ترین و شهوانی ترین صحنه ها در داخل دادگاه و توسط کارگزاران قانون اتفاق می افتد .محکمه حقوقی کافکا به تعبیری خود برتر superegoانسانی است .جاییکه وقیح ترین تصورات انسان خود را در لباس تقدس عرضه می کنند.خود فروید هم واقف بود که سوپرایگو باجی بود که ایگو یا خود به نهاد یا اید می داد .به زبان لاکانی سوپرایگو حفره یا خلاء ایگو است.حفره ای که به واسطه سرکوب میل ناخوداگاه در خود یا ایگو ایجاد شده است.ما این حفره را خود برتر یا سوپر ایگو می نامیم .خود هویت مدار است .لازمه این هویت مداری البته فراموشی است .به واسطه این خلاء و حفره که انهم به واسطه سرکوب میل ایجاد شده ،خود همواره تلاش می کند که در واقع این خلاء را منکر شود یا انرا فراموش کند .کسب هویت در واقع سرپوشی بر این خلاء وجودی است .اما پس از هر کوششی دوباره این میل تشنه سربلند می کند و حق خود را طلب می کند . خود برتر فانتزی میل سرکوب شده است.سرابی است که میل تشنه را به دنبال خود می از دیدگاه ما خداباوری را باید در این چارچوب وجودی تحلیل کرد .ایمان نوعی نیروگذاری روانی است که معطوف به این ارمانهای خود است . در دوران کلاسیک (انسان سنتی قرون میانه) این نیروگذاری معطوف به موجودی خارجی موجودی که از هر نظر برتر بود ،می شد .مومنان جان و مالشان را در را خدا می دادند و البته انرا خرج نمایندگان ان می کردند .کم کم این نمایندگان جای اصل را گرفتند و انقدر بزرگ شدند که جا را برای خود خدا تنگ کردند. در عصر مدرن این نیروگذاری متوجه خود انسان شد .از لوتر تا نیچه هر یک نیروی جدیدی را در انسان کشف و نامگذاری کردند .نام ان در نزد لوتر هر فرد یک کشیش ،در نزد دکارت شک بنیادی ،در نزد کانت وجدان اخلاقی و در نزد هگل روح سرگردان که در نهایت در اندیشه هگل مامن همیشگی خود را می یابد ،نامگذاری شد .اما انچه اتفاق افتاد درونی کردن این نیروها(اینترنالیزه )بود .اینها همه بازتاب ان نبردهای درونی در انسان بودند که خدا را از اسمان به زمین کشیدند و ان نیروها را از ان خود کردند . از زاویه اقتصاد میل خدا در جایگاه سوپر ایگو می نشیند چه در رویکرد کلاسیک که در اسمان بود و چه در دوران مدرن که به عنوان وجدان اخلاقی کلی کانتی مطرح شد .خدا در واقع حدود خیال فانتزیک بشر بود .همان ناخوداگاه وقیح و شرارت بار دادگاه کافکایی که هر چه بخواهد همان می شود .از قدرتی که که به ان نسبت دا ده شده از علمش از تاثرناپذیریش از بی رحمی اش ،و از محبت بی کرانش ،یک ژانوس در حد نهایتش ؟مثلا چه نسبتی است بین مازوخیسم مسیحی با خدای محبتش یا زورمندی موسی با یهوه قدرقدرتی که هیچ بخشایشی در کار ش نیست ؟و چه نسبتی است بین دوسویگی شخصیت محمد (ایا از نتایج از دست دادن پدر بود؟)با ژانوسی بودن الله ،خدایی که برای خودیها رحمان و رحیم است و برای بیگانگان اشددا .یک سوپر ایگو چگونه می تواند این همه صفات متضاد را در خود جا بدهد ؟چگونه می شود در عین حداکثر قدرت بخشید؟چگونه می توان هم جنگ و هم صلح ان مقدس ترین اقدام باشد؟چگونه می توان شیر جنگی روز بود و خاضع ترین و کوچک ترین شب؟ایا اصولا این برتری است؟و پاسخ من به این سوالات مثبت است؟ و چگونه چه توضیحی برای ابن برتری اسلام بر مسیحیت و یهودیت است؟ از دیدگاه اقتصاد میل با توضیحاتی که اوردیم خود برتر یک مسلمان توانسته ارمانهای متضادی را درون خود جمع کند .در مقایسه با یک مسیحی یا یهودی اگر اروپا وارد دوران مدرن نشده بود حتما و قطعا اسلام دنیا را فتح می کرد ..