- آیا اندوه نشانه ضعف است؟
آنکس که از دست خود عصبانی است می گوید من کجا خطا کرده ام؟
افسردگی گاهی نشانه وجدان معذب است... آه از این وجدان معذب چقدر انرژی ار آدمی میگیرد؟
- عشق و حسد
حسادت هسته مرکزی عشق است. در واقع حسد نیروی بردار منفی یک رابطه شدید است.
عشق میگوید: تو مال منی.
حسد می گوید: تو فقط مال من شی به عبارت دیگر نه تنها تو مال منی بلکه مال هیچکس دیگر نیز نیستی.حسادت در شکل شدید و بیمار گونه اش تبدیل به پارانویا می شود.
- نیچه ای زیستن
بی شک برای زیستن به سبک و سیاق نیچه باید مجرد بود. اخلاق هم اخلاق تنهایان است. او حتی حاضر نشد مسئولیت خواهر و مادر خود را بپذیرد. شاید اگر مسئولیتی از این پس داشت به گونه ای دیگر سخن می گفت.
- بن بست شکنی سقراط
دیالکتیک سقراطی همچون بولدوزری بن بست تراژدی یونانی را باز کرد. میدانیم که در تراژدی قهرمان هیچ چاره ای ندارد. به عبارتی اسیر نیروهای کور الهی و غیر الهی می شود، اشباح از هر طرف به او هجوم می آورند به زبان علم، این نیروهای کور و در واقع غرایز و شهوات او هستند.
قهرمان تراژدی اسیر ناخودآگاه خود است.دیالکتیک سقراطی در واقع ، نبرد ناخود آگاه با عقل روشن آدمی است.آری راه برگشتی وجود ندارد.عصر تراژدی به پایان رسیده است. عقل خود را پیروز این نبرد می داند، اما آیا به راستی انسان از دست غرایز خود آزاد شده است؟
شکی نیست که جاده غرایز آنقدر توسط کنترل خودآگاه کوبیده شده است که آدمی شکی در پیروزی آن ندارد(قرن روشنگری) ، اما ناگهان همه چیز فرو ریخت ،غرایز گاهی سرکشی می کنند.
طمع است زیر بنای عقل را خالی کنند اتفاقی که در قرن بیستم افتاد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- توجه به تاریخ
اینکه ملتی ناگهان متوجه تاریخ می شود آیا نشان از ضعف و عقب ماندگی آن ملت نیست؟
گاهی ممکن است ما احساس شکستی در زندگی کنیم و برای غلبه بر این احساس توجه خود را به هزاره ها بکنیم که آری تا بوده اینگونه بوده است؟ یا در تاریخ بگردیم و نشانه هایی از بزرگی خود را بیابیم؟ ( نوعی یادگار خواهی تاریخی)
تاریخ، فلسفه ملت های عقب مانده است (فی المثل فلسفه هگل)
کسی که پیشروی میکند چه نیازی است که به پشت سر خود بنگرد. بی جهت نبود که تاریخ نویسی در یونان از زمانی شروع شد که از ایرانیان شکست خوردند. فلسفه تاریخ، فلسفه ملل شکست خورده است. مثلا توجه به تاریخ در عصر مدرن در آلمان زمانی شروع شد که آلمانها مقهور لشکر ناپلئون شدند.
- تاریخ به مثابه تقدس زدایی
شکی نیست که دیدن تاریخی امور، آنها را از تقدس خالی می کند. بنابراین آن کس که دیدگاه تاریخی نسبت به امور دارد چه بخواهد و چه نخواهد از این امور تقدس زدایی کرده است.
اگرچه هگل جایگاه دین را در فلسفه خود به اوج رساند ولی با استفاده از همین روش تاریخی بود که یکی از شاگردانش با تاریخی کردن مسیح ،کل تقدس مسیحیت را به یکباره زیر سوال برد.
تاریخ، علم شناخت فراز و فرودهاست. به عبارتی علم شناخت روان آدمی و هیجانات اوست. میدانیم
که هر هیجانی در فیزیولوژی انسانی یک فرازی و یک فرودی داد.فقط داشتن یک دیدگاه زمانمند است که شما را به این امر متوجه می کند که این فراز و فرود را تشخیص دهید. به سان همین پدیده را در اجتماع انسانی نیز مشاهده می کنیم. تاریخ علم شناخت این فراز و فرودهای هیجانی است. آن کس که با این فراز و فرودها آشناست فریب تقدس یک عشق هیجانی را نمی خورد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- مقدس مبهم
بی شک یکی از وجوه بارز تقدس، ابهام است. همین موضوع باعث می شود که انسانهایی که دوست دارند تار تقدس به خود بپیچند به طور ناخودآگاه و( شاید هم خودآگاه) زندگی ابهام آلودی دارند.
ما خنده و شوخی این افراد را نمی بینیم و اگر جایی طنزی بگویند، این طنز دستمایه مریدان می شود و اسباب شادی آنها و نَقل و نُقل مجالس آنها.
در میان ادیان، اسلام کمترین ابهامات را دارد. بنابراین مستعدترین دین در جهت سکولار شدن از ابتدا بوده است. دینی که تاریخ تولد و مرگ پیامبر آن مشخص است. همچنین به عنوان یک برنامه عمل توسط پیامبر  به اجرا در آمد. همان 10 سال حکومت داری خیلی از ابهامات را برطرف کرد، این موضوع را مقایسه کنید با مثلا مسیحیت که پیرامون تولد و مرگ پیامبر آن دین چه بحثها و در گیری ها به وجود آمده است. عشق به دنبال ابهام است. قدرت به هیچ روی مقدس نمی ماند.
 
 
 
 
 
 
 
   2/5/1391
آیا عقل به آدمی می آموزد که حیوان بهتری باشد؟
مگر نه اینکه من عجولم، نابردبارم، شکیبایی ندارم، تکانه ای هستم
و مگر اینکه می خواهم از این خلاصی یابم و مگر نه اینکه به این دلایل از خودم نفرت دارم، احساس ناخرسندی دارم؟
عجب؟ مگر نه اینکه این ناشکیبایی این نابردباری این تکانه ها و مجموع اینها "من" هستم؟آیا به درستی می خواهم از شر خودم خلاص شوم؟ آیا به راستی من از خودم نفرت دارم؟
این کدام من "من" است که از خودش نفرت دارد و می خواهد به کدام "من" تبدیل شود.
مگر، طبیعت یا ژن این تکانه ها را در من به ودیعه نگذاشته؟
آیا به درستی می خواهم به طبیعت خود پشت کنم؟
زندگی یک فیزیولوژیست با چه تضادها و تناقضاتی که روبرو نیست؟
منی که می خواهم به والایی دست یابم. منی که می خواهم به تقدس بالاتری حتی از تقدس دینی دست یابم.
از طرفی با سلاح فیزیولوژی به جنگ آنچه مقدس است می روم و از طرفی وقتی می خواهم خود را درون خود را وارد حس کنم به عنوان مثال (ابژه عشق) به چه بیهودگی می رسم؟ چه خاکی را زیر پای خود احساس می کنم.
آنوقت می گویید طبیعت در درون خود متناقض نیست؟
اینکه من وامدار هیچ دسته و حزب و حکومت و طایفه ای نیستم این مرا آزاد می سازد، که هرگونه خواستم بنویسم. لزومی ندارد خود را پایبند موضوع خاص علمی نمایم، یا اینکه استاد دانشگاهی مرا مجبور کند راجع به یک موضوع خاص تز یا مقاله ای بنویسم.
من هیچ وقت حسرت متخصصانی را نمی خورم که افتخارشان اینست که دهها مقاله در مجلات معتبر دارند. این موضوع هم به من آرامش می دهد و هم آزادی سبک نوشتن.
- چی؟ می خواهید آدمی را از شر تناقضهایش برهانید؟    4/5/1391
یا خدا یا آزادی؟ خدا و آزادی نمودهای متضاد موجود آدمی هستند اینکه یا خدا یا آزادی نیز بشر از شر تضادهایش خلاص شود ولی بشر بودن به متضاد بودنش است.
تضاد خدا-آزادی تضادی است خاص انسان
این تضاد نمودی از تضاد خواست- ضد خواست در درون آدمی است.
اینکه فیلسوفی اعلام کند که مرگ خدا جا را برای آزادی باز می کند در واقع به دنبال رهایی از تضاد خواست- ضد خواست درونی خود می باشد.
تا انجا که من می دانم این تضاد، مسئله ای است مربوط به فیزیولوژی و تکامل مغزی.
 
 
 
- عشق در تفکر جاودانه می شود.      8/5/1391
اینکه اشیاء را تحت مقولات می آوریم، اینکه فی المثل در تعریف شیء از سختی و نرمی- شکل، حرارت و سرعت- انرژی استفاده می کنیم، به عبارت کلی () بار بر شی می کنیم
به این می گوییم شناخت؟ آیا شناخت اینست که کلیتی بار بر موجودبکنیم؟ به عبارتی به زبان نیچه ای اراده خود را، مُهر خود را بر موجود بزنیم. پس هر شناختی تحمیل اراده ای بر شیء است. آیا ما فقط قالب ذهن خود را بر اشیاء می زنیم و بسان کسی که قالب خشت را بر توده ای از گل می زند و نوارهای خشت هم شکل می سازد؟ یا نه اینجا یک مسئله روانشناسی هم مطرح است؟ آیا بدین ترتیب ما نمی خواهیم اشیاء را برای خود آشناتر کنیم؟ آشناتر کنیم که چه؟
که از آنها نترسیم؟
 این یک پدیده روانی شناخته شده است که آشنا ترس ندارد. در ضمن اشیاء و موجودات را به عبارتی عالم را برای خود ساده می سازیم. ذهن به دنبال آشنا و ساده است، چرا؟
به خاطر اینکه پیچیدگی و غریبگی اضطراب آور است. به عبارتی کارکرد اساسی شناخت رهایی از اضطراب است.
تکمله: در ضمن تحت مقولات آوردن اشیاء به اشیاء ثبات می دهد و ذهن آدمی با ثبات دمخورتر است، حرکات ذهن را مضطرب می کنند. فی المثل مقایسه کنید ذهن یک پیرمرد ساکن روستا را با ذهن یک نوجوان مثلا یک کلانشهر. آیا موزیکی که برای آن نوجوان قابل هضم است و از آن لذت می برد ، پیرمرد روستایی را مضطرب نمی کند؟
در مقیاس کلان تر ذهن آدمی برای سرعت، حرکت، شدن،هنوز سازگاری کاملی ندارد. گاهی آدمی در یک محیط پر سروصدا و پر سرعت و پر جنب و جوش مضطرب می شود.
اگر ما عالم را تحت مقولات می شناسیم به عبارتی مُهر ارادهء خود را بر اشیاء می زنیم تا با آنها اُنس بگیریم پس باید به مسئله "خود" یا "من" توجه بیشتری کرد.
اما می دانیم که "منِ" ثابتی نداریم اتفاقا این بی ثبات ترین پدیدار است. پس منشاء شناخت عالم ثباتِ "من" است. "من" محصول نهایی ادراکات حسی از جسم خود، هیجانات خود و اندیشه ی خود می باشم.
 
 
 
 
 
 
 
21/5/1391
هایدگر، نیچه را متهم می کند که علی رغم مخالفت با متافیزیک (افلاطون گرایی) خود در دام همین بازی افتاده است. (واژگونی ارزشها و باز ارزش گذاری تمام ارزشها، خود نوعی متافیزیک گرایی است).
(نفی هستی و پذیرش شدن، خواست قدرت به عنوان ارزش نهایی تمام موجودات، بنابراین بازگشت جاودان هم گونه ای متافیزیک گرایی و ارزش گذاری برای زندگی است).
ارزش زندگی چیست؟ (اگر که بزرگترین بنیاد همان زندگی است)
بازگشت جاودانگی همان! این زندگی است که همواره تکرار می شود پس تکرار زندگی، همان ارزش ارزشهاست. همان ارزشی که بعد از ویرانگری تمام ارزشهای قبلی بجا مانده است. همان ققنوسی است که از خاکستر جنگ ویرانگر نیچه با افلاطون باقی مانده است.
باز ی زبانی "هستی شناسانه" هایدگر بر نهیلیسم چیره می شود؟ هایدگر، نیچه را متهم می کند که نتوانسته است بر نهیلیسم خود چیره شود چونکه همچنان در قفس ارزشها (زندگی) باقی مانده است. شاید منظور نیچه از زندگی، زنده بودن و زنده ماندن بود است که بر مردگی ترجیح دارد. اما آیا گفتمان هایدگری "هستی شناسانه" پیشاپیش در "زنده بودن" نهفته نیست.
اما "زنده بودن" شرط "هستی داری" نیست. بنابراین نمی توان خیلی تفاوتی بین این دو گفتمان قائل شد. "هستی داری" و "زنده بودن" هردو به یک معنا هستند. شاید در اینجا ما به پایان امکانات بشری می رسیم.
فوکو و دریدا از ابر روایت " هستی شناسی" سخن گفته اند. فوکو از گفتمانهای متعدد سخن گفته است آیا به این معنی اینها نوعی روایتهای زبانی نیستند. به یک معنا،نوعی بازیهای زبانی نیستند.
اینجا متوجه اهمیت محدودیت های وجودی زبان می شویم.
آیا ما نهیلیست نیستیم چونکه هنوز سخن می گوییم؟ آیا نهیلیسم تقدیر تاریخی – وجودی، موجود سخنگو نیست؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- بهترین دفاع از خدا، سکوت در برابر خدا و سخن نگفتن از او در برابر خلق است.  29/6/1391
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- ادراک و واقعیت   28/7/1391
نسبت ادراک به واقعیت چیست؟
از یک طرف جعل مفهوم واقعیت کارکرد ادراک است از طرف دیگر ادراک با واقعیت شکل می گیرد یعنی این "تجربه اولیه" واقعیت است که ادراک را شکل می بخشد. مثلا تجربه بینایی اولیه به تدریج باعث شکل گیری و تکامل بینایی می شود( بستن چشم نوزاد در 21 روز اولیه باعث کوری دائمی در نوزادی که در بدو تولد سالم است می شود.)
از یک طرف دیگر حدود واقعیت هر ذهنی بسته به حدود ادراک آن فرد دارد.  در (مثلا نظریه نسبیت را در نظر بگیرید که تحلیل مفهوم زمان در چارجوب مختصات مکانی حدود واقعیت را گسترش می دهد.) همینطور در نظر بگیرید که چارچوب های گفتاری چه تاثیری در حدود ادراکی ذهن دارد( ویتگنشتاین اول)
همینطور پیش فهمها یا به قول اصحاب هرمنوتیک پدیدار شناسی افق انتظاری در حدود ادراک تاثیر میگذارد.
بنابراین حل مسئله واقعیت در گرو حل مسئله ادراک است.امروزه مهمترین مناقشات پیرامون مسئله وحی را می توان در چارچوب مسئله ادراکی دید.
آیا فرونتالیزاسیون، چارچوب های ادراکی بشر را تغییر داده است؟
مدعای اصلی این نوشته بر این اساس است. بر این اساس سوالات زیر در ذهن شکل می گیرد.
افقهای استعلایی فهم چه تاثیری در محدود ساختن واقعیت دارند؟
سخن گفتن از رابطه ادراک و واقعیت نیاز به یک ادراک از درجه دوم دارد فرونتالیزاسیون در آنها موثر بوده است، بنابراین پرسش ادراک وحی نوعی پرسش درجه دوم است.
ادراک اسطوره ای چه تفاوتی باادراک فرونتالیزه شده دارد؟
آیا ادراک زمان ( زمان آگاهی) تاثیری در گسترش ادراکی واقعیت دارد؟ از این به بعد بشر برای واقعیت قائل به تاریخ می شود.
نقد تاریخ ادراک (پدیدارشناسی روح) نقد واقعیت است آنجایی که در ادراک ظاهر می شود.
- پدیدار شناسی
پدیدار شناسی آنگونه که من می فهمم و در آگاهی هوسرل در جریان است آگاهی است از نوع آگاهی خدا آنچنانکه در ذهن متفکران اسکولاستیک است ذهن فارغ از تاریخ و جغرافیای ذهنی یعنی استعلایی که خود را از قید زمان و مکان و اشیاء و جهان رها کرده است.
 
 
 
 
 
 
 
- بازگشت ابدی   جمعه 12/8/1391
بازگشت ابدی آنطور که من می فهمم به معنای نوعی خواست قدرت است به قول نیچه اوج تامل زرتشت (ابر انسان)، انسانی است که صولت قدرت را به انتها رسانده است بنابراین تمنای بازگشت جاودان نیز بخشی از این خواست است نوعی خواست و تمنای جاودانگی ،نوعی غلبه بر زمان یا پیروزی بر مرگ.
قهرمانی که بازگشت را زیسته است به یک معنا بر مرگ غلبه کرده است و بی زمان شده است زمان را پشت سر گذاشته است از طرفی اگر بازگشت ابدی یک تجربه است (نوعی ایهام) پس یک "آن" است، در آنجاست که "لحظه" جاودان می شود. به عبارتی ابر مرد ( یا انسانی که از خود فراتر رفته است) "لحظه"برایش تبدیل به جاودانگی می شود. به عبارت دیگر بازگشت ابدی تجربه زندگی یک "لحظه" است که جاودانه می شود.
 
 
 
 
 
 
 
- ظرفیت دورویی   4/9/1391  
هر انسانی مقدار معینی از ظرفیت دو رویی را داراست فی المثل فردی با کمی دورویی دچار اظطراب می شود. در مقابل انسان دیگر ممکن است خیره چهره باشد.
چهره های متفاوت یک فرد مخصوصا در این دوران ضروری زیست مدرن می باشد. من در خانه یک طور رفتار می کنم، با دوستانم طوری دیگر و در محیط کار شکل سومی از رفتار را دارم.
آیا میزانی از دو رویی برای زیست آدمی ضروری است؟
به عبارتی آیا میزانی از دو رویی و دروغ لازمه فیزیولوژی بقاء نمی باشد؟ گونه ای دورویی که ناخودآگاه است (انواع فرویدی آن) و یا ممکن است از آن اطلاع نداشته باشدبنابراین باید بین دورویی ناخودآگاه و دورویی خودآگاه تفاوت قائل شد.
گونه سومی از چند چهر گی برای کسانی است که خاستگاه طبقاتی متفاوتی از آنچه را اکنون هستند دارند. این نوع چند چهر گی مخصوص جوامع در حال گذار است.( مسئله رشد طبقاتی و شناوری طبقاتی)
پس تا کنون دو گونه از سه گونه دورویی که در این تشریح کردیم به مفهوم غیر اخلاقی آن است. دروغ فقط یک مسئله اخلاقی نیست. دروغ به مفهوم غیر اخلاقی آن ما را وارد حیطه فروید و روانکاوی و مارکس و مفهوم طبقه می کند.
 
 
- مرده ریگ متافیزیک             جمعه 10/9/91
اینکه برای فردی "خدا مرده باشد" ولی هنوز به نوعی مابعدالطبیعه در زمینه اخلاقی اعتقاد داشته باشد. فی المثل اینکه هر عملی عکس العملی دارد.
"این جهان کوه است و فعل ما ندا"
بنابراین این مرده ریگ مابعدالطبیعی ریشه در بنیادهای اخلاقی آدمی دارد.
بنابراین در آدمی هر عملی از قبل، انتظاری از عکس العمل را ایجاد می کند.
واکنش                              انتظار واکنش                   کنش
آیااین نتیجه ساختار کارپذیر ذهن آدمی است؟
آنوقت در پس این فرمول ساده شرطی سازی ذهنی چه فلسفه های کل گرایی که شکل نمی گیرد.
از همین نتیجه می گیریم که اگر در پس هر کنشی، واکنشی است پس عالم حساب و کتابی دارد و کلی است که هیچ عملی حتی خیلی کوچک را نادید نمی گیرد.
اینکه این حکم متافیزیکی درست است یا نه؟ مورد بحث نیست. سخن بر سر مبانی بنیادی این نوع اعتقاد است.
 
 
 
- خواست احترام     10/9/1391
از چه رو آدمی ادای تقدس را در می آورد؟
از اینرو که دیده است مقدسان محترم ترند.
آیا ریشه تقدس طلبی آدمی نوعی خواست احترام نیست؟
به زبان نیچه ای آیا نوعی خواست قدرت نیست؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
-  پدیدار شناسی جنون     14/10/1391
با نیچه، فلسفه خوراکی برای روانشناسی شد. من می خواهم آنرا خوراکی برای روان پزشکی کنم، اما نه آنگونه که روان پزشکی آن را تعریف می کند.
روان کاوی، جنون را نوعی فرار از واقعیت می داند. انسانی که در لاک سایکوز می رود در واقع به دنبال فرار از واقعیت رنج آور است. اما چرا واقعیت باید برای آدمی رنج آور باشد؟
تنها آدمی است که جنون را می شناسد به تعبیر دیگر تنها آدمی است که رنج را می شناسد، جنون را می شناسد. اما چه انسانی؟
جنون از وقتی برای آدمی شناخته شد که آدمی دو پاره شد. فقط انسان دو پاره (دوگانه گرا) یا به عبارتی فقط انسان رانده شده جنون را می شناسد. برای انسان تمپورالی هنوز واقعیت به عنوان یک ابژه مطرح نیست. انسان تمپورالی (قبل از رانده شدن) با واقعیت زندگی می کند. درون واقعیت است مثل ماهی درون آب. ماهی تا وقتی در آب است هیچ آگاهی از آب ندارد. فرایند خودآگاهی (فرونتالیزه شدن) باعث شد که واقعیت به عنوان یک ابژه برای انسان مطرح شود. به عبارتی دو گانه گرایی فرآیند خودآگاهی آدمی در تغییر واقعیت است.
با دوگانه گرایی است که آدمی شروع به تعبیر و تفسیر واقعیت می کند و دقیقا زادگاه جنون نیز همین جاست.جنون نیز نوعی تعبیر واقعیت است منتها به گونه ای که شاید ما نپسندیم.
تاریخ جنون با تاریخ تفسیر واقعیت گره خورده است.
انسان اسطوره ای جنون را نوعی هدیه الهی می دانست. منشاء این تقدس چه بود؟
می توان مسئله را به این صورت مطرح کرد که شاید این افراد واقعیت را به گونه ای تعبیر می کردند که خارق عادت بود تعابیر آخرالزمانی، ابتدا محصول جنون بوده است. فرد مجنون قادر است تعابیر و تفاسیری از واقعیت داشته باشد که شاید برای یک فرد عادی تعجب برانگیز باشد.
حقیقت قله ای نیست که آن را فتح کنیم، حقیقت یکی از بازیهای جنون است.
جنون کلیت: افلاطون پدر جنون هارمونی است.
واقعیت را می توان یک کل فرض کرد(تعبیر کرد) یا مجموعه پراکنده ای از اجزا دانست. هذیان کل همگن بعدها با نفوذ در الهیات منجر به تئودیسه شد.
جهان را میتوان یک کل ثابت و همگن دانست یا ندانست این بستگی به ذهن تعبیرکننده دارد.
جنون جزء لایتجزا: به همان ترتیب اینکه واقعیت نهایی را اتم بدانیم نیز می تواند از همان تمایز هذیانی باشد.
هذیان های جوهر، عرض، ماده نیز از همین گونه تعابیر مفیدند. گاهی آدمی فکر می کند آیا این تعابیر(هذیانها) برای تحمل پذیر کردن واقعیت نبوده است
(نیچه اینگونه می اندیشد)
پس می توان جلوتر رفت و گفت هر تعبیری یک بازی هذیانی است برای فرار از رنج و کاهش اضطراب.
ادورنو  و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری به گونه ای از روشنگری سخن می گویند که گویی نوعی هذیان تسخیر طبیعت در میان بوده است. مگر جنون حد نهایی عشق نیست. عشق به معنای تسخیر کردن و در بر گرفتن و از آنِ خود کردن است.
این طبیعت پرستی، گونه ای تعبیر واقعیت است برای مالکیت بر طبیعت.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- اگر اخلاق را باید در موقعیت فهمید، پس وظیفه یک نویسنده این است که موقعیت ها را واکاوی کند.       
شاید آدمی به خودی خود هیچ تضادی نداشته باشد. تضاد محصول موقعیت است. بزرگترین تضاد آدمی تضاد مرگ و زندگی است که آن هم بخاطر موقعیت "زنده بودن است". آیا " زنده بودن" یک موقعیت نیست؟
ساختارگرایی محصول فلسفه موقعیت سارتر می باشد. به بیان دیگر ساختارگرایی اندیشه ایست که از سنت مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم زاده شده است. فلسفه موقعیت مفهوم هستی انسان را از فلسفه وجود و پراکسیس را از مارکسیسم وام گرفته بود سارتر خیلی خون دل خورد تا بتواند به یک سنتز عالی تر از اندیشه های فوق برسد.
اخلاق موقعیت در واقع ترجمان همان پراکسیس و مارکسیستی در یک موقعیت هستی شناسانه می باشد. این چکیده همه نوشته های سارتر می باشد و از این ها تا ساختارگرایی قدمی بیش نمانده بود. سارتر به مورالیسم (اخلاق کانتی) اعتقادی نداشت . مفهوم اخلاق را در موقعیت ها می فهمید.
اخلاق موقعیت همیشه در کمین این خطر است که در دام آپورچیونیسم (فرصت طلبی) سوء استفاده های ایدئولوژیک بیافتد. به واسطه همین تحلیل اخلاق موقعیت بود که سارتر خشونت کمونیستها را توجیه می کند. ممکن است هر موقعیتی رفتاری را طلب کند از طرفی مورالیسم کانتی خطر دگماتیسم را دارد.
می پذیرم که حفظ موقعیت های انسانی ( هستی شناختی ) در موقعیت های پارادوکسیکال دشوار است.
به نظر من باید ساخت ها را طبقه بندی کرد. پارادوکس مورالیسم و اخلاق موقعیت را بدین وضع می توان حل کرد که انسان (وضعیت هستی شناختی انسان) را یک موقعیت بدانیم (موقعیت برتر) ، از طرفی ساخت ها پدیده های دگمی نیستند، اشتباه سارتر این بود که فکر می کرد که ساختها (موقعیت ها) صلب و غیر شکننده هستند بنابراین به راحتی نمی توان به نفع یک طرف حکم صادر کرد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- دوشنبه 14/12/1391   4بامداد
آنکس که جنون را تجربه کرده باشد بی خدایی نیچه را به خوبی درک می کند. مفهوم انسان از وقتی پدید آمد که این موجود دو گانه شد.
بنابراین وقتی از انسان صحبت می کنیم منظورمان انسان دوگانه گراست جنون برای همین انسان معنا پیدا می کند.
انسان تمپورالی یا انسان ماقبل دو گانه گرایی را انسان نمی دانم.
اعتقاد یا بی اعتقادی به اصل خدا (خدا باوری) فقط برای انسان دوگانه معنا دارد.
دوگانه گرایی تقدیر وجودی انسان بوده است و خدا نیز همینطور ، خدا باوری ضرورت وجودی انسان است.
بنابراین نفی این ضرورت، نفی خود است.
انسانی که براستی (نیچه) دچار این بحران شده باشد از نزدیک با جنون مانوس است.
البته جنون( از نوع دو قطبی) آن (همان نوعی که نیچه به آن دچار بود) زمینه ژنتیکی دارد.ولی فکر دورانی به عود آن دامن می زند.
اگر جنون و سلامت را دو قطب وجودی انسان دوگانه بدانیم اصل خداباوری ضرورت سلامت است.
اگر ابر انسان را انسانی بدانیم که بر دوگانگی فائق آمده باشد آنگاه این موجود (که دیگر انسان نیست) شاید بتوان با حفظ سلامت، خدا ناباور بماند اما می دانیم که تجربه نیچه با شکست مواجه شد.
بی خدایی اصیل (نه مانند پوزیتیویستهای منطقی که بی خدایی برایشان همانند مسواک کردن آخر شب بود) برای انسانِ موجود (انسان حاضر) منجر به جنون می شود.
جنون به یک معنا تخریب "خود" است و آیا عشق هم معنایی غیر از این دارد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
- روان کاوی و فلسفه وجود          28/1/1392
از دید هایدگر کارکرد زبان آشکارسازی است. زبان وقتی زبان است که پرده از امر محجوبی بردارد و حقیقت هم نوعی آشکار شدن است. پس زبان در کارکرد اصیل خود حقیقت است. چون از امر پوشیده، حجاب برمی دارد.
چیزی در اتاق مرا رنج می دهد و من نمی دانم موضوع چیست. دلشوره ای دارم احساس راحتی نمی کنم. دوستی وارد می شود و می گوید: "چقدر اتاق تاریک است" و کلید برق را روشن می کند. ناگهان من احساس راحتی می کنم. بنابراین اینجا واقعیت تاریکی اتاق خود را نشان می دهد.
از این کارکرد زبان در روان کاوی استفاده زیادی شده است. اصل اساسی روان کاوی روشن کردن ونشان دادن حقایقی در درون آدمی است که خود را به شکل اضطراب نشان میدهد. روان کاو مثل همان دوست که مرا از تاریکی نجات داد وارد می شود و تاریکی روح آدمی را کشف می کند در اینجا هم زبان (زبان دو نفره) مکشوف کننده حقیقت است.
 
 
 
 
 
 
- مسئله اخلاقی و اصل لذت              20/2/1392               جمعه
مسئله اخلاقی را می توان به یک معنا ذات انسان دوگانه دانست تعمدا از مسئله اخلاقی می گویم نه اخلاق از این جهت که ممکن است فردی به اخلاق معتقد نباشد. (بایدها و نبایدهای رفتاری) ولی پر از مسائل اخلاقی باشد. به عنوان مثال انسانی مثل نیچه صدها صفحه علیه اخلاق نوشت ولی گویی تمام دغدغه ذهنی این فرد مسئله اخلاقی است. گاهی صداقت تام و تعهد به آن باعث می شود که کل اخلاق را زیر سوال ببریم ولی آنچه که زیر سوال رفته اخلاق واقعا موجود است.
کما اینکه کل نقد اخلاقی نیچه متوجه اخلاق همسان سازی، میانه گروی و بردگی مسیحیت است. بنابراین گاهی اخلاق ناجی زندگی می شود (در باب دروغ در مفهوم تاریخی آن) و گاهی سر راه زندگی می شود بر این اساس ما یک اخلاق نداریم. اخلاق خدایان داریم، اخلاق بندگان، اخلاق سرمایه دار داریم و اخلاق کارگر و قس علی هذا، از طرفی به کار بردن اصطلاح  مسئله اخلاقی به جای اخلاق، وجه تاریخی آن را در نظر می گیرد به جای سخن گفتن از یک نوع اخلاق تام و تمام (فی المثل آنچه که در الهیات و کلام آمده) این وجه تاریخی هم اشاره به تکامل زیستی رفتار دارد هم اشاره به واقعیت های سیاسی و اجتماعی.
2- از حیث تکامل بیولوژیک باید گفت که انسان اصولا به واسطه این تکامل است که مسئله اخلاقی دارد. اخلاق از وقتی برای آدمی مسئله شد که یک دوگانگی در درون خود کشف کرد. تا قبل از فشار وجدان (احساس گناه) آدمی یکسره در اصل لذت غرق بود هر آنگونه میل می کرد رفتار می کرد، تضادی در رفتار او مشاهده نمی شد.
تضاد و مسئله اخلاقی (فشار وجدان) از آنجا شروع شد که آدمی از بعضی رفتار منع شد. گفتار دینی را همگی با آن آشنا هستیم. میوه ممنوعه (تو نباید از آن بخوری) در واقع نخستین جرقه های فرونتالیزه شدن آدمی بوده است.
مکتب روان کاوی بر آن است که این موضوع را بر اساس گناه پدر کشی توجیه کند. پسران برای دستیابی به مادر و از ترس اخته شدن دست به کشتن پدر می زنند و آنگاه از این کار خود پشیمان می شوند و احساس گناه میکنند.
از دید روان کاوی تعارض اُدیپال باعث تولید رفتار پدر کشی در فرزندان شد و از آن پس فرزندان دچار عذاب وجدان شدند و به تدریج این احساس پشیمانی آنها را" وجدان آگاه" کرد. برای نخستین بار آدمی متوجه شد که قدرتی، شبحی یا کسی از درون خودش به او نهیب می زند. و او را از بعضی رفتارها نهی و به بعضی امر می کند.
رفتار پدر کشی (خوردن میوه ممنوعه) بر اساس اصل لذت باعث ارضاء یک میل درونی یا حل یک تعارض اُدیپال می شد. تا آن زمان اصل لذت به خوبی کار می کرد ولی با پیدایش پشیمانی مثل اینکه یک جای کار لنگ می زد.
نتیجه آن که پیدایش مسئله اخلاقی فرایندی بیولوژیک بود.
از این نظر باید حق را به نیچه داد که اخلاق را در یک بستر تاریخی- بیولوژیک بررسی می کند.
حل تعارض اصل لذت- وجدان با سقراط بود که اتفاق افتاده است. آنچه در فضای پیشا سقراطی در حوزه اندیشه بشری شاهد هستیم تضادهای درونی است که خود را به شکل تراژدی نشان می دهد.
در تراژدی جنگ اصل لذت و اصل وجدان به اوج خود می رسد شاید زرتشتی گری را بتوان به قیاس تراژدی در سرزمین های شرقی در نظر گرفت. وجه مشترک تراژدی و زرتشتی گری منازعه دائم نیروهای خیر و شر است.
با سقراط است که بشر بر تعارضات درونی ناشی از اصل لذت- وجدان غلبه می کند در این دوره است که به تدریج عقل گرایی (اصل وجدان) کاملا اصل لذت را منکوب و سرکوب می کند. ادیان توحیدی در همین بستر سقراط گرایی بود که جهانگیر شدند.
3- سرکوب اصل لذت، هدف مشترک سقراط گرایی و ادیان توحیدی بوده است. ولی سرکوب تمدن ساز بود.اصل لذت قادر به تمدن سازی نبود. با سرکوب اصل لذت، دستگاه عظیمی به نام اخلاق که دو هزار سالی است که تقریبا بر تمام سرزمین های متاثر از ادیان ابراهیمی بوده اند، جانشین آن شد. ابتدا به شکل رواقی گری و سپس به شکل مسیحیت. به عبارت دیگر اخلاق واقعا موجود محصول سرکوب اصل لذت درون آدمی است. فرآیند فرونتالیزاسیون با جهانی شدن ادیان ابراهیمی به اوج خود رسید.
4- اما محصول این سرکوب، ناخرسندی( نارضایتی)بود.
سرکوب اخلاقی درست است که احساس گناه را در آدمی از بین می برد، ولی عدم ارضاء امیال باعث ناخرسندی می شود.
از دید روان کاوی این سرکوب درست است که تمدن ساز بوده است ولی حامل نارضایتی عمیق برای آدمی شده است.
نارضایتی محصول سرکوب اصل لذت در آدمی بوده است و این نارضایتی باعث افسردگی در او شده است. انسان پیشاسقراطی احتمالا افسردگی را نمی شناخته. این انسان شاید پشیمانی را می شناخته ولی نارضایتی را نمی شناخته. برای انسان پیشاسقراطی (تمپورالی) خود کشی مسئله نبوده است.
5- بنابراین ما در آدمی مواجه با یک معادله ای هستیم که یک سرش احساس گناه و سر دیگر آن نارضایتی است به زبان روان پزشکی یک سر آن اضطراب و سر دیگر آن افسردگی است. اصل لذت خود خالق سرکوب بود و محصول این سرکوب ناخرسندی بود.
تاریخ آدمی دست و پنجه نرم کردن با این اضطرابات و نارضایتی ها بوده است. و این است صورت مسئله اخلاقی که قصد داشتم آن را طرح کنم.