پنج شنبه2/8/92

نخستین بارقه های آگاهی به آزادی را می توان در تراژدی یونانی مشاهده کرد.در تراژدی موضوع اصلی نه نبرد قهرمان با تقدیر خدایان،بلکه شناخت حدود آزادی و محدودیت ها ی خود می باشد.  ما شاهد یک تنش دائمی بین خواست قهرمان و خواست خدایان هستیم.انسان ها فانی اند و متناهی و خدایان فنا ناپذیر و لا متناهی .این را فکر یونانی در دوره ی تراژیک دریافت کرده بود . در این دوره هنوز مرزهای خواست انسان و خدایان مشخص نشده بود.و بخاطر این است که قهرمان همواره از این مرزها تعدی می کند و این تعدی باعث خشم خدایان می شود. و این آتش خشم باعث نابودی قهرمان می شود. در واقع نویسندگان تراژدی اولین متفکرانی بودند که این تنش بین آزادی انسانی و تقدیر کیهانی-وجودی او را درک کردند و به زبان آوردند به عبارتی تضاد   تمپورالی فرونتالی ابتدا خود را در تراژدی یونان نشان داد.

 دوشنبه 6/8/92

آدمی در مقابل تضاد دوگانه رفتار می کند بعضی از انسان ها به شیوه هلگی با تضاد کنار می آیند و بعضی به شیوه   کیرکه گوری.

در شیوه ی هلگی آدمی به سازش بین دو قطب تضاد می رسد اما به قیمت فروش بخشی از شخصیت خود. بی جهت نبود که فاوست در قبال شناخت کامل بخشی از روح خود را به شیطان می فروخت.اما تضاد را می توان به شیوه کیرکه گوری        تا ابد نگه داشت.در این شیوه آدمی همواره بین قطبهای تضاد زیست می کند اما کدام انسانی است که زندگی در تضاد را انتخاب کند و دست به فروش روح خود نزند.

پنج شنبه 14/9/92

به گونه ای پدیدار شناسی هوسرلی تحت تاثیر افلاطون است.از آن جا که هوسرل به ماهیت چیزها یا آگاهی باور دارد.از نظر هوسرل آگاهی انسان ماهیتی یا ذاتیeidos)  دارد.از این نظر می توان پدیدار شناسی هوسرلی را گونه ی جدیدی ازافلاطون زدگی دانست.

آگاهی آنچنانکه هوسرل معتقد است دارای ماهیت وذاتی است. یعنی یک هسته اولیه ای از آگاهی هست که فقط در انسان است و در هیچ موجودی نیست.به عبارتی هوسرل یک خط قرمز وضخیمی بین آگاهی از نوع انسانی با آگاهی در موجودات خردتر قرار می دهد.

آگاهی یک ماهیت بسته و در خودنگر می باشد. درست است که هوسرل به استعلایی بودن آگاهی معتقد است ولی حدودی دارد.

به عبارتی هوسرل همچنان دوگانه گراست(دکارتی)برخلاف او من با سارتر موافقم که سیالیت را شرط اولیه آگاهی می داند.

-آیا انسان تنها موجودی است که آگاهی استعلایی دارد(البته استعلایی)به معنای از خود فرا رفتن و نقد آگاهی.

در سنت پدیدار شناسانه فرانسوی(سارتر و مورلوبنتی    )آگاهی تئوریک پدیدار شناسانه هوسرلی تبدیل به یک آگاهی پراکتیکال می شود. پدیدار شناسی تبدیل به پدیدار شناسی کنش می شود.از اینجا تا مارکسیسم(برنامه عمل) راهی نیست.

 پنج شنبه 19/10/92

آیا سازش کانتی علم و دین شما را راضی نمی کند؟اگر فکر می کنید که با کانت از شر دوالسیم خلاصی ندارید پس به هگل روی بیاورید.حتما فلسفه هگل شما را راضی می کند اما یک هگلی در نهایت فقط هگل را دارد. نه علم دارد و نه دین علمش از نوع فلسفه طبیعتش می شود و از دینش (ذات مسیحیت) فویر باخ بیرون می آید.آدمی احساس می کند در اینجا کل نیروهای یک فرد برون ریزی شده است.اگر فروید بود می گفت این فرد در زندگی واقعی همه امیال خود را سرکوب کرده است و تمامی این نیروها به شکل((فلسفه هگل))برون ریزی شده است .فلسفه هگل برون ریزی امیال سرکوفته است. قوانین منطق ذهن(ذهن هگل)خود را بر طبیعت تحمیل می کنند. فلسفه طبیعت به سوی ((فلسفه مطلق)) روان است و در آن حل می شود.طبیعت برون ریزی((ایده مطلق))است.طبیعت فیضان خداست. مطلق که در کانت یک شهود اخلاقی بود در هگل به یک صورت معقول علمی تغییر شکل داد.آنوقت کل این نظام فلسفی مشغول واسطه تراشی برای آن است.

مفهوم حقیقت محصول شکاف عین-ذهن است.در فلسفه های اینهمانی (فلسفه هگل)با ناپدید شدن شکاف عین-ذهن تضاد حقیقی-غیرحقیقی نیز از بین می رود.

شنبه 21/10/92

به یک معنا می توان غالب اندیشه قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم را در واکنش به هگل فهمید.هگل بر آن بود که کل واقعیت را در تور عقل بیاورد .آنچه واقعی است عقلانی است. این حل((تمامیت واقعیت))در آگاهی که با تیزاب دیالکتیک نزد هگل صورت گرفت با واکنشهای زیادی روبه رو شد.

کل جنبش اگزیستانسیالیسم در واکنش به هگل شکل گرفت.تاکید بر تجربه شخصی و شهود بی واسطه نزد کیرکه گور و تعریف ساختار وجود به اراده نزد شوبنهاور و نیچه و کشف ((ناخودآگاه))فروید که واقعیت همه از جنس اگاهی نیست.مراقبت sorgeهایدگر که آن نیز در نفی ((آگاهی))هلگی بود از این نمونه اند .لب لباب تمامی این مکاتب این بود که واقعیت فراتر از آن است که در تمامیتش به تور عقل درآید. لااقل بخشی از واقعیت غیر عقلانی،فرا عقلانی است.البته عقل به مفهوم هلگی آن.ناخودآگاه فرویدی،اراده ی قدرت نیچه "تیمار" هایدگر " حقیقت ابدی "کیرکه گور  ((ایده حقیقت)) در مقابل ((ایدئولوژی)) مارکس،شور حیاتی برگسون همگی سرزمینهای ناشناخته ای از واقعیت بودند که مدعی بودند در مخیله هگل نیز نگنجیده است وقابل تحلیل به ((آگاهی))هلگی نیستند.((واقعیت)) از زمان نوشتن((پدیدار شناسی روح)) خیلی بزرگتر شده است. کانت قبلا با آموزه(شی فی نفسه) سپهری از واقعیت را از قرار گرفتن در تور عقل دور نگه داشته بود اما ایده آلیسم به مرزها ی کانتی تجاوز کرد. اصل وجودی((تناهی)) تصدیقی بر درستی شکاف ((ذهنی-عینی))بود.

 

 در مورد ((هستی و زمان))

در ((هستی و زمان)) وجود به انسان حواله می شود.انسان کل بار وجود را بردوش می کشد.البته هایدگر در آثار بعدی از این اندیشه دست بر داشت.و وجود را به فراتر از انسان حوالت داد.

 

-در واقع اگر از دیدگاه دینی در فلسفه هگل نظر کنیم،هگل دینداری را ملفی می کند. از آنجا که فرد را ملفی می کند.در این فلسفه،فرد در فردیت و تنها یش،اعتباری ندارد فرد در تحقق((کلیت))است که معتبر است.دینداری در خدمت ((تحقق مطلق))در تاریخ قرار می گیرد.مطلق((کلیت))است دینی که در خدمت تحقق یک ((ایده))درآید سر از ماتریالیسم درمی آورد.-فلسفه هگل نوعی واسطه گری است. از واقعیت بی واسطه در این فلسفه خبری نیست. دلالها بیاید دشمنان را آشتی دهید!

یکشنبه 22/10/92

به یک معنا می توان تاریخ خودآگاهی بشری را تاریخ درونی کردن عینیت  دانست.در این مسیر شاید سقراط اولین گام و مهمترین گام را برداشته باشد.سقراط ((نیک)) یا خیر را درونی کرد. فلسفه پیش از سقراط متاثر از دو جریان تفکر اُرفه ای که آن متاثر از ادیان شرقی و میتراییسم بود و نیز تراژدی یونانی که متاثر از دین هومری بود.در هر دوی این جریانات فکری نیکی و بدی اخلاقی امری بود که از بیرون برآدمی تحمیل می شد و آدمی نقشی در آن نداشت. سقراط برای اولین بار به آدمی نهیب زد که ((امر نیک از درون توست)) .ای انسان این تویی که موجب خیرو شر هستی و تو می توانی خیرو خوبی را انتخاب کنی یا شرو بدی. خیر فضیلتی است که با معرفت بدست می آید . تمامی فلسفه افلاطون را باید در ذیل این شعار سقراطی فهمید. افلاطون در تمام عمر تلاش کرد که مبنای فکری و متافیزیکی برای((امر نیک)) پیدا کند.دوگانه گرایی افلاطون [محسوس-معقول] در جهت توجیه اخلاق درونی شده شکل گرفت. افلاطون برای اولین بار حوزه ای از واقعیت را کاذب و حوزه ای از آن را اصیل دانست و فیلسوف واقعی را انسانی دانست که سر در عالم معقول دارد. جایگاه امر نیک در (Idose)عالم مَثَل((ایده ها))است.به یک معنا افلاطون با دوگانه گرایی اش ضد حمله ای به سقراط زد.هر چند سقراط ((نیک)) را درونی کرد افلاطون با دوباره کردن واقعیت جایگاه اخلاق را در عالم ایده ها دانست که همگان را یارای دیدن آن نیست. فقط معدود انسانهایی که لابد افلاطون خوانده اند قادر به درک و فهم آن هستند.به هر حال دوگانه گرایی افلاطونی پاسخی به مسئله درونی کردن سقراطی اخلاق بود.ارسطو با تبدیل ((ایده)) افلاطون به جوهر و رد ((مثل)) افلاطون تا اندازه ی بر دوگانه گرایی رادیکال افلاطونی غلبه کرد. فرآیند درونی کردن واقعیت تازمان دکارت بدون تغییر باقی ماند دکارت دوگانه افلاطونی ارسطویی را به عالم ذهن آورد و دوگانه محسوس معقول افلاطونی را به دوگانه ذهن عین تبدیل کرد .

این روند با کانت تکمیل شد . دوگانه گرایی افلاطونی که تا زمان کانت در عالم واقع در جریان بود یه عالم ذهن منتقل شد . و باز هم جایگاه اخلاق در تصدیق ایده ((شی فی نفسه )) قرار گرفت .اخلاق کانتی بدون تایید ((شی فی نفسه)) بنیاد و مبنایی ندارد .به عبارتی همان سخن داستا یوسکی که اخلاق بدون خدا معنی ندارد . با هگل این درونی کردن به یک ((پروژه تمام )) تبدیل شد . هگل کوشید کل فرآیند واقعیت را به ذهن حوالت دهد .در هگل ما با یک درونی کردن رادیکال رو به رو هستیم  .اندیشمند هگلی ابتدا در یک حرکت ((تمامیت واقعیت )) رادرونی می کند و سپس آن را به بیرون می ریزد .

تاریخ اندیشه مابعد هگلی ، فرآیند مقاومت در مقابل این درونی کردن رادیکال بوده است . ایده ی تقصیرو تناهی اگزیستانسیالیستها شکست پروژه درونی کردن رادیکال را نشان داد .- فلسفه وجودی با تاکید بر عناصر تقصیر ، مرگ ، تناهی ، عناصری که تاکید می شوند در ساختار وجود واقعی ریشه دارند نوعی بازگشت به سوی ((شی فی نفسه)) کانتی است. اندیشه هگلی که تصور می کرد قدرت هضم و جذب آن ایده را دارد ولی در نهایت مجبور شد به شکل ماتریالیسم مکانیکی فویرباخ و انگلس آن را بالا بیاورد .

دوشنبه23/10/92

فلسفه نیچه را می توان نوع افراطی فلسفه افلاطون دانست .روند درونی کردن واقعیت با سقراط شروع شد . سقراط آنچه خود آنرا ((امر نیک)) می دانست را تبدیل به یک مسئله انسانی کرد.از این به بعد اخلاق امری است انسانی. .فلسفه افلاطون درواقع گسترش و توجیه این اصل سقراطی بودکه جایگاه (نیک) در آدمی است.اگر خدایان نیکند چون((نیکی)) برترین فضیلت انسانی است.((اندیشه خدایان)) با فلسفه سقراط تغییر کرد. از سقراط به بعد به خدایان با چشم و فکر دیگری مینگریستند. افلاطون با دوباره کردن واقعیت به محسوس که فقط شبحی از واقعیت و((معقول))یا ایده شروع به ارزش گذاری در حوزه ی واقعیت نمود.فضیلت نیک واقعی شناخت ایده است که آن هم از همه کس بر نمی آیداما قابل شناخت است. در تاریخ فلسفه هرچه روند درونی کردن واقعیت گسترده تر شده است تمایل به سلطه به طبیعت و واقعیت نیز بیستر شده است. انسان ما قبل سقراطی همه واقعیت را در حیطه قدرت خدایان می دانست و زندگی خود را در آن مسیر تنظیم می کرد. با سقراط اولین بارقه های شورش بر این تقدیر گرایی تمام شروع شد.

تاریخ فلسفه از سقراط تانیچه به نوعی تشدید این درون گرایی و سلطه خواهی آدمی بوده است. نیچه بر آن بود که حتی هستی قالبی است انسانی که آدمی بر شدنِ ابدی نهاده است. به عبارتی ((هستی)) ذاتِ شدن است.پس برای آدمی هیچ مسئله ای باقی نمی ماند جز زمان. ((بازگشت ابدی)) حمله نیچه به زمان بود . درواقع ((شی فی نفسه)) نیچه ای همان زمان است که سعی می شود با ایده(( بازگشت ابدی)) بر آن غلبه شود. اوج ((درونی کردن)) واقعیت در فلسفه نیچه است که تبدیل به ((خواستِ قدرت)) می شود((خواست سلطه)) حاصل درونی کردن واقعیت در تمامیت آن و انسان است.فلسفه نیچه را می توان پاسخی به مسائل باقیمانده از فلسفه هگل دانست. در نزد هگل ،روح در جریان تحقق تام خود نیاز به تاریخ دارد. یعنی اگرچه کل واقعیت در فلسفه هگل در ذهن درونی می شود ولی این پروسه در ظرف زمان یا تاریخ صورت می گیرد.بنابراین هنوز یک مسئله باقی مانده که باید بر آن غلبه کرد و آن زمان است. کوشش نیچه برای توصیف واقعیت به صورت ((اراده ی تام قدرت)) غلبه بر مسئله زمان بود.ایده های ((ابر انسان)) و(( بازگشت ابدی)) آموزه هایی هستند در جهت غلبه بر مسئله زمان. اما تقدیر نیچه بر آن رفت که او با جنون خود بر این مسئله غلبه کند. در نهایت وقتی آدمی نتواند با عقل بر زمان غلبه کند و آن را ذیل ((اراده قدرت)) در بیاورد شاید با((بی عقلی))بتواند. بازگشت هایدگر به زمان و اینکه ((زمانمندی ساختار وجود است)) را باید در راستای مسئله نیچه فهمید. ((اراده ی قدرت)) و خواست سلطه به ((هستی)). اما هستی مانند آن ماهی لیزی می ماند که از دست ما می گریزد.((اراده ی قدرت)) که وظیفه اش حل تمامی مسائل بشری بود باز احساس می کرد این اراده کامل نیست.نمی تواند زمان را حبس کند گویی او در چنگ و سلطه ی زمان است. ((ابر انسان)) انسانی است که قصد غلبه بر زمان را دارد. و((بازگشت ابدی)) تعلیم و آموزه ی چنین انسانی است.بشارتی است به انسان که نگران نباش زمان هم در چنگ توست. بازگشت ابدی کوششی در جهت درونی کردن زمان است. تحقق ((اراده ی قدرت)) نیچه ای، خواستِ سلطه و مالکیت مطلق هستی است. پس لازمه این تحقق شعار((مرگِ خدا)) بود. نیچه به یک ضرب مالک قبلی را با مالک جدید جایگزین می کند. اما نیچه با چشمان خود ((مرگِ خدا)) را می دید. خدایی که قبلا توسط کانت و دکارت و هگل زخمی شده بود. دکارت با دوگانه اندیشه-امتداد نقش تشریفاتی به او داده بود .کانت ایده خدا را کلا از حوزه شناخت بیرون برد. در نزد هگل،خدا تحت عنوان ((روح مطلق)) در ظرف زمان متحقق می شود. به عبارتی ذهن هگلی ((روح مطلق)) را درونی کرد. برای نیچه کاری نمانده بود که فقط آن را اعلام کند . خصم اصلی نیچه زمان بود که بعد از مرگ خدا و پیدایش      نهیلیسم درجهت غلبه بر ((نیست گرایی)) باید با زمان می جنگید.

سه شنبه1/11/92

دینداری از نوع هگلی ،نوعی رقیق شده از دینداری است. این دینداری به بهای گسترش سطحی و توجیه پذیر تر بودن در زمانه ما ژرفنای خود را از دست می دهد.((روح مطلق)) شخصیت مشخصی ندارد. رقیق است خنثی است.تازه نیاز دارد که در ظرف زمان [تاریخ] متحقق شود. یک پدیده ی تاریخی است. این روح در آن زمانه تبدیل به ((روح دولت پروسی)) می شود. این امام زاده ای نیست که کسی به آن دخیل ببندد. معجزه ای ندارد. طبق قوانین منطق خود را محقق می کند.آن هم منطق هگلی. -لفاظی فلسفی از نوع وحدت وجودی آننوعی دینداری محافظه کارانه ،بزدلانه .فردی که عقلا به نفی((خدای مشخص)) ادیان رسیده ولی جرات نفی کامل آن را ندارد[جرات درونی]. شاید روحیه ما ایرانی ها . انسان از کانت تا نیچه شاهد کم شدن رودربایستی اندیشه آلمانی است و چقدر با مزاج ما ایرانی ها سازگار است.

چهارشنبه 2/11/92

فلسفه از سقراط تا نیچه پاسخ به این سوال است که چقدر از ((واقعیت)) از آن ((من))است؟

((من)) تا کجا واقعی است و واقعیت تا کجا من است؟نیچه در همان پارادیمی فکر می کند که افلاطون شروع کرد.((اراده ی معطوف به قدرت)) نیچه همان ((اراده معطوف به حقیقت)) افلاطونی است. ((فیلسوفیا))ی افلاطونی همان ((ابر انسان ))نیچه ای است که بر واقعیت غلبه کرده است. روند یکی است.((درونی کردن)) واقعیت. مالک شدن واقعیت.((نیک)) سقراطی درونی شده همان ((انسانی بسیار انسانی)) نیچه ای است. ذاتِ آدمی است که ابتدا ((برون ریزی)) شده و به شکل یک((ایده ی مقدس))،خدا،طبیعت،...درآمده است اما باید آن را درونی کرد.((پس ای انسان نترس تو مالک واقعیت هستی،تو مالک ایده ی مقدس هستی،((خدا))برون ریزی ذات درونی توست آن را به خودت برگردان)) و این می توانست یکی از جملات نیچه باشد.

 

تضادآزادی-ضرورت نشان از تضاد و سرشت دوگانه ی آدمی دارد.

تو باید  وتو می خواهی   /آنچه تو اراده می کنی وآنچه تقدیر توست / شور و عشق

 در تضاد با اخلاق و قانون  همگی نمودهایی هستند از سرشت دوگانه تمپورالی-فرونتالی

 آدمی . بنابر ای فیلسوفان متفکر خود را عذاب ندهید کمی بیشتر آدمی را بشناسید