سوژه معنا
تز روانکاوی:سوژه از بنیاد خط خورده و شکافته شده است.ناخوداگاه در نیروی تکرارش در طلب ژویسانس خود .ارمان خود یا خود ایده ال ساخته و پرداخته امیال ناخوداگاه .جستجو در واقع جستجوی نیمه گمشده خود است.و محصول ان فانتزی .سوژه روانکاوی اگرچه به این توهم اگاه شده اما همچنان در طلب است.(لاکان)
تز اگزیستانسیالیسم:نیستی و منفیت از ابتدا در مواجهه با دازاین یا انسان قرار دارد.انسان پرتاب شده است.این عدم به واسطه حیرت انسان از نیستی و نقص خوف و وحشت در ادمی ایجاد می کند و استعلا همان حرکت چیره گی بر موجودات است.همان که سوژه برای فرار از روبرو شدن با این حیرت و ترس خود را در لابلای انها مخفی می کند.معنویت همان مواجهه راستین با این نیستی است.
تز دین:انسان رانده شده و میل واقعی او در جهت غلبه بر این جدایی است .نوستالژی همان درد جدایی از اصل خود است و سلوک معنوی طی این مسیر بر خلاف گناه اولیه که باعث و بانی جدایی است.
می خواهم از تجربه ای بگویم:از یک حال وهوا بیشتر تا یک متافیزیک .پس اینجا ما به قول هایدگر با یک stimung یا حال و هوا سر وکار داریم.از بیدار شدن از یک غفلت .تجربه ای به مثابه بیدار شدن از خواب.باید اتفاق بیفتد.تا بشود انرا فهماند .این با فهم عادی متفاوت است .از تجربه هستی به شکل یک شکاف و نیستی .تجربه اوار .از مغاکی که اتفاقا پر از واقعه است.همچون داستان فیلمی که وضع رو به خرابی می رود و در اوج داستان فکر می کنی از این بدتر و سیاه تر هم ممکن است؟بعد ناگهان ورق بر می گردد و همه چیز به تدریج روبراه می شود پس می بینی که گشایشها اتفاقا در سیاه ترین لحظات به سراغت می ایند .امید همین است .امید امید در بدترین لحظه است در وضعیت عادی امید داشتن بی معنا است.اینجا (در این لحظه )اخلاق برایت بی معناست اگر تجربه اش را داشته باشی انوقت اخلاق خودبخود می جوشد .اینجا نیازی به قانون اخلاق نیست .هر تجربه اصیلی اخلاق خودش را دارد و اخلاق حقیقی همین است.تجربه ای که برای بیانش با زبان مشکل دارد .مولوی انرا با نوای نی می گوید گرفتار تناقض و بی معنا گویی می شود .به تز جامعه شناس و روانکاوی و هایدگر و دین برای بیانش نیاز دارد.درد جدایی حکایت از یک تروماتیسم اولیه دارد شاید به زبان دینی همان گناه اولیه و رانده شدن و به زبان روانکاوی جدایی میل از ابژه اولیه اش که مادر باشد.اما چرا این تروما اولیه باشد ؟می تواند در طول تاریخ و عرض جغرافیا واقع شود .پس تجربه ای است گسسته از زمان و مکان .به طور خلاصه؛تجربه یک تروما است.یک حال وهوا است.در برخورد با ظلمت و شب گناه شکل می گیرد .از زمان و مکان فراتر می رود اگرچه زمانمند است.اوای سکوت است اگرچه پرحرفترین تجربه است.به نظرم مولوی و در دوران معاصر هایدگر و مخصوصا لویناس و بلانشو چنین تجربه ای را داشته اند.ما بر انیم که اینجا از واقعیت ملال و خستگی شروع کنیم.همانطور که شاعر با جدایی و شکوای از این دروی شروع می کند.در صورتیکه این مبدا و اغازگاه را پذیرا باشیم انگاه با موجودی سرو کار داریم که با هستیش درگیر است.گویی که تن تخته بند جان شده است .اما واقعیت اینست که ملال واقعیت موجودی است که از هستی خویش خسته شده است.خسته از واقعیت بودنش .موجودی که کار می کند و برای معاشش هستی داشتن را تحمل می کند.اینجا بر خلاف هایدگر پرابلماتیک این موجود به سوی نیستی رفتن یا مرگ نیست بلکه خود خویشتنش است در زنده بودن .ساعت خواب و فراغت گریزگاه های موقتی است که این موجود دمی از تنش وجود خود را رها کند و بیاساید .خواب رهایی از تنش من از خویشتن است.اس و اساس سخن شاعر هم رهایی من از خودش است .در واقع رها شدن از هستی.ما برانیم که این حرکت محال است.به عبارتی سوژه همین رسوب و جوهر شدن هستی بی نام و نشان یا به قول شاعر جان است .سوژه یا من در لحظه یا به واسطه زمان حال تنینه یا من می شود .و اگاهی اغاز من است .اگاهی نور جوهر من است.البته اگاهی بر بستری از ناخودگاه یا بدن تکیه دارد و خلاصی از ان محال است .اینجا باید به مسئله زمان توجه بیشتری کنیم .زمان حال که خودش را در لحظه نشان می دهد همین واقعیت موجود شدن است .زمان واقعیتی نیست که از خارج و فرای سوژه بر ان وارد شود .زمان رخداد تنینه و موجود شدن است .زمان حال جان را در بند تن به اسارت می گیرد.لحظه حال ان رخدادی است که ساحت بی معنای اشوب هستی تن به رسوب گذاری و جوهر شدن سوژه می دهد .موجود خودش معنای برامده از بی معنایی از لحظه است.پس در واقع تن گره یا رسوب هستی بی نام و نشان و بی معنایی است در خود زمان حال .اینجا سخن از سوژه ای است که بندی زمان حال است.واقعیت زمان حال بر هستیش سنگینی می کند .و ملال هم همین تحمل بار لحظه حال است.ما مجبوریم در لحظه دائما نو شویم .و تراژدی سوژه هم همین است .سوژه بندی سرنوشت خودش است .سوژه اسیر خودش است .خواب رهایی است در این وضعیت .در خواب ما برای لحظاتی از اگاهی از جوهر خود ازاد می شویم . در خواب ما لحظه را متوقف می کنیم و در هستی بی نام و نشان غوطه ور می شویم .این با ان تحلیل روان کاوی چندان تفاوتی ندارد که در خواب ما با ناخوداگاه خود در تماسیم .خواب دیدن ما را از جهنم مسئولیت اختیار رها می کند خواب رهایی از منطق است .