سوژه معنا

تز جامعه شناسی:معنویت زاییده بحران مدرنیته است .این تز معتقد است دوران دین به سر امده و بشر باید به دنبال معنویت در جاهای دیگری بگردد. راه حل:هنر بنابراین در دوران مدرن هنر متافیزیک معنا می شود نیچه و به دنبال ان زیبایشناسانه کردن قدرت.

تز روانکاوی:سوژه از بنیاد خط خورده و شکافته شده است.ناخوداگاه در نیروی تکرارش در طلب ژویسانس خود .ارمان خود یا خود ایده ال ساخته و پرداخته امیال ناخوداگاه .جستجو در واقع جستجوی نیمه گمشده خود است.و محصول ان فانتزی .سوژه روانکاوی اگرچه به این توهم اگاه شده اما همچنان در طلب است.(لاکان)

تز اگزیستانسیالیسم:نیستی و منفیت از ابتدا در مواجهه با دازاین یا انسان قرار دارد.انسان پرتاب شده است.این عدم به واسطه حیرت انسان از نیستی و نقص خوف و وحشت در ادمی ایجاد می کند و استعلا همان حرکت چیره گی بر موجودات است.همان که سوژه برای فرار از روبرو شدن با این حیرت و ترس خود را در لابلای انها مخفی می کند.معنویت همان مواجهه راستین با این نیستی است.

تز دین:انسان رانده شده و میل واقعی او در جهت غلبه بر این جدایی است .نوستالژی همان درد جدایی از اصل خود است و سلوک معنوی طی این مسیر بر خلاف گناه اولیه که باعث و بانی جدایی است.

می خواهم از تجربه ای بگویم:از یک حال وهوا بیشتر تا یک متافیزیک .پس اینجا ما به قول هایدگر با یک stimung یا حال و هوا سر وکار داریم.از بیدار شدن از یک غفلت .تجربه ای به مثابه بیدار شدن از خواب.باید اتفاق بیفتد.تا بشود انرا فهماند .این با فهم عادی متفاوت است .از تجربه هستی به شکل یک شکاف و نیستی .تجربه اوار .از مغاکی که اتفاقا پر از واقعه است.همچون داستان فیلمی که وضع رو به خرابی می رود و در اوج داستان فکر می کنی از این بدتر و سیاه تر هم ممکن است؟بعد ناگهان ورق بر می گردد و همه چیز به تدریج روبراه می شود پس می بینی که گشایشها اتفاقا در سیاه ترین لحظات به سراغت می ایند .امید همین است .امید امید در بدترین لحظه است در وضعیت عادی امید داشتن بی معنا است.اینجا (در این لحظه )اخلاق برایت بی معناست اگر تجربه اش را داشته باشی انوقت اخلاق خودبخود می جوشد .اینجا نیازی به قانون اخلاق نیست .هر تجربه اصیلی اخلاق خودش را دارد و اخلاق حقیقی همین است.تجربه ای که برای بیانش با زبان مشکل دارد .مولوی انرا با نوای نی می گوید گرفتار تناقض و بی معنا گویی می شود .به تز جامعه شناس و روانکاوی و هایدگر و دین برای بیانش نیاز دارد.درد جدایی حکایت از یک تروماتیسم اولیه دارد شاید به زبان دینی همان گناه اولیه و رانده شدن و به زبان روانکاوی جدایی میل از ابژه اولیه اش که مادر باشد.اما چرا این تروما اولیه باشد ؟می تواند در طول تاریخ و عرض جغرافیا واقع شود .پس تجربه ای است گسسته از زمان و مکان .به طور خلاصه؛تجربه یک تروما است.یک حال وهوا است.در برخورد با ظلمت و شب گناه شکل می گیرد .از زمان و مکان فراتر می رود اگرچه زمانمند است.اوای سکوت است اگرچه پرحرفترین تجربه است.به نظرم مولوی و در دوران معاصر هایدگر و مخصوصا لویناس و بلانشو چنین تجربه ای را داشته اند.ما بر انیم که اینجا از واقعیت ملال و خستگی شروع کنیم.همانطور که شاعر با جدایی و شکوای از این دروی شروع می کند.در صورتیکه این مبدا و اغازگاه را پذیرا باشیم انگاه با موجودی سرو کار داریم که با هستیش درگیر است.گویی که تن تخته بند جان شده است .اما واقعیت اینست که ملال واقعیت موجودی است که از هستی خویش خسته شده است.خسته از واقعیت بودنش .موجودی که کار می کند و برای معاشش هستی داشتن را تحمل می کند.اینجا بر خلاف هایدگر پرابلماتیک این موجود به سوی نیستی رفتن یا مرگ نیست بلکه خود خویشتنش است در زنده بودن .ساعت خواب و فراغت گریزگاه های موقتی است که این موجود دمی از تنش وجود خود را رها کند و بیاساید .خواب رهایی از تنش من از خویشتن است.اس و اساس سخن شاعر هم رهایی من از خودش است .در واقع رها شدن از هستی.ما برانیم که این حرکت محال است.به عبارتی سوژه همین رسوب و جوهر شدن هستی بی نام و نشان یا به قول شاعر جان است .سوژه یا من در لحظه یا به واسطه زمان حال تنینه یا من می شود .و اگاهی اغاز من است .اگاهی نور جوهر من است.البته اگاهی بر بستری از ناخودگاه یا بدن تکیه دارد و خلاصی از ان محال است .اینجا باید به مسئله زمان توجه بیشتری کنیم .زمان حال که خودش را در لحظه نشان می دهد همین واقعیت موجود شدن است .زمان واقعیتی نیست که از خارج و فرای سوژه بر ان وارد شود .زمان رخداد تنینه و موجود شدن است .زمان حال جان را در بند تن به اسارت می گیرد.لحظه حال ان رخدادی است که ساحت بی معنای اشوب هستی تن به رسوب گذاری و جوهر شدن سوژه می دهد .موجود خودش معنای برامده از بی معنایی از لحظه است.پس در واقع تن گره یا رسوب هستی بی نام و نشان و بی معنایی است در خود زمان حال .اینجا سخن از سوژه ای است که بندی زمان حال است.واقعیت زمان حال بر هستیش سنگینی می کند .و ملال هم همین تحمل بار لحظه حال است.ما مجبوریم در لحظه دائما نو شویم .و تراژدی سوژه هم همین است .سوژه بندی سرنوشت خودش است .سوژه اسیر خودش است .خواب رهایی است در این وضعیت .در خواب ما برای لحظاتی از اگاهی از جوهر خود ازاد می شویم . در خواب ما لحظه را متوقف می کنیم و در هستی بی نام و نشان غوطه ور می شویم .این با ان تحلیل روان کاوی چندان تفاوتی ندارد که در خواب ما با ناخوداگاه خود در تماسیم .خواب دیدن ما را از جهنم مسئولیت اختیار رها می کند خواب رهایی از منطق است .

درامدی به لویناس

لویناس در طول حیات فکریش متاثر از پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر و الاهیات یهودی بوده است .از انجا که روانکاوی به میزان زیادی متاثر از یهودیت بوده طبیعتا بحثهایی که مطرح می کند به میزان زیادی با روان کاوی هم خوانی دارد گو اینکه خود کاملا به ان اگاه نباشد.پروسه فکری لویناس در واقع خلق و روشن سازی مفهوم غیر یا دیگری بوده است.گو اینکه این مفهوم در اوایل کارش یعنی زمانیکه در مورد پدیدارشناسی می نوشت خیلی روشن نبود اما از مواجه اش با هوسرل و هایدگر کم کم با نقد این رویکرد به درکی از هستی و مرگ و اگاهی و دیگری رسید که کاملا با رویکرد هایدگری متفاوت است.نقد حیث التفاتی:از دیدگاه لویناس حیث التفاتی هوسرل قادر نیست اگاهی را از خودش خارج کند با اینکه هوسرل مدعی است که اگاهی به واسطه توجه به چیزها خصلت متعالی دارد اما در واقع این اتفاق نمی افتد.رسالت پدیدار شناسی بایدبرون رفتی از خویش باشد به عبارتی رابطه با غیر .لویناس معتقد است که پدیدار شناسی غیر و دیگری را همچنان در سلطه همان یا خود نگه می دارد.اصل تعالی یا خروج از خود اصل راهنمای لویناس برای مواجهه با غیر و دیگری است .باید توجه کنیم که اصل خروج بنیاد فکری لویناس در نقد پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر و در ادامه روشن سازی مفهوم غیریت است.به اعتقاد من لویناس اینرا از بخش سفر خروج کتاب مقدس گرفته گو اینکه از همان اصطلاح excedance برگرفته از Exedus استفاده می کند .از این نظر درست است که اینجا هم همانند هایدگر از برون جستن استفاده می کند اما این خروج با توضیحاتی که بعدا میاورم با اگزیستانس هایدگر متفاوت است.این Exedus در واقع سلوک معنوی و بنیاد اخلاقی لویناس است.بنابراین لویناس معتقد است که علی رغم نقد رادیکال و بنیادی هایدگر به اندیشه محوریت سوژه در تفکر غربی ،هایدگر همچنان در سلطه اصل همان یا خود باقی می ماند و به غیر و دیگری نمی رسد.لازم به توضیح است که مبنای اخلاق در نزد لویناس ریشه در دگربودگی دیگری یا غیریت غیر است .و اگر ما اینجا بر مفهوم غیریت تاکید داریم از جهت بنیاد اخلاق برای لویناس است.بر این اساس اخلاق نمی تواند ریشه در خود داشته باشد .به زبان ساده داستایوفسکی که اگر خدا نباشد هر چیزی مجاز است لویناس معتقد است که از اومانیسم اخلاق بیرون نمی اید و همین جا نقدی به کانت وارد است که بنیاد اخلاق را در اراده سوژه قرار می دهد.در راستای روشن سازی مفهوم دیگری به عبارتی دگربودگی دیگری لویناس دست به نقد مفهوم همدلی در نزد هوسرل می زند.از دیدگاه هوسرل ما از انجا متوجه ذهنیت دیگری می شویم که با او همدلی می کنیم .و این همدلی بنیاد اخلاق است و به رسمیت شناختن دیگری.لویناس معتقد است که اصل همدلی در واقع نوعی شبیه سازی دیگری به خود است.از اصل همدلی نهایتش این اصل اخلاقی که هرچه برای خودت می پسندی برای دیگری هم بپسند اما لویناس معتقد است که حتی با اصل همدلی هم سوژه قادر به خروج از تار خود نیست و در خود می ماند .سوژه همدل همچنان سوژه خودمحور است.اما اصل اخلاقی لویناس بر این است که فقط من مسئول دیگری هستم و دیگری هیچ مسئولیتی در قبال من ندارد.اینکه من بخواهم خودم را به خاطر دیگران به کشتن بدهم دلیلی بر ان نیست که دیگری هم این کار را بکند.بعد از نقد مفاهیم پدیدارشناسی لویناس در کتاب تمامیت و نامتناهی به سراغ نقد متافیزیک می رود .درست است که در نزد افلاطون ایده خیر و نیکی بالاتر از ایده واحد قرار دارد اما در نزد افلاطون اخلاق در بند فلسفه اولی قرار می گیرد و در ارسطو این موضوع کامل می شود .ایده اساسی لویناس اولویت اخلاق بر فلسه و الاهیات است.و تمام تلاشش در نقد مفهوم خود در متافیزیک غربی برای نیل به این هدف صورت می گیرد.از نظر او متافیزیک غربی از ابتدا تحت سلطه خود بوده و دیگری برایش اهمیتی نداشته است.او از مفهوم نامتناهی شروع می کند .با اینکه نامتناهی مفهومی است که به اندیشه نمی اید اما همواره در اندیشه جای دارد به عبارتی نامتناهی همواره باعث می شود که اندیشه از اندیشه بودنش دست بردارد و جایش را تغییر دهد به عبارتی باعث خروج اندیشه از خودش می شود .پس مفهوم نامتناهی از چراغهای راه خروج ادمی از خودش است.متافیزیک اندیشه به هستی است در شکل موجودات.و خروج اخلاقی انسان خروج از هستی است.

با سلام خلاصه ای از درس گفتار ارائه شده در انجمن ترویج حقوق شهروندی.

 

ما از بدن میل ورز و تحلیل پدیداری ان شروع کردیم.ما تحلیل اگاهی و عقل را در نهشت و جای بدن انجام می دهیم و معتقدیم هر تحلیل پدیداری یا دیالکتیکی از اگاهی مثلا تحلیل هگل از اگاهی باید ابتدا از بدن شروع کند.تن و بدن جایگاه اندیشه است.تحلیل ما از واقعیت ابتدایی بدن همین بدن بیولوژیک شروع شد.همین بدن و تنی که می خورد و می خوابد.بنابراین ما از واقعیت میل شروع می کنیم نه همانند دکارت از اندیشه .نمونه این سوژه میل ورز کودک است.کودک و بدن کودک میل است.کودک قبل از اینکه اگاه شود چه به خودش و چه واقعیت خارج در جهت ارضا ی میلش اقدام می کند .به اعتقاد ما سوژه قبل از اینکه به واسطه اگاهی سوژه شود یک اورگانیسم میل ورز است.انسان قبل از اینکه اگاه شود باید بخورد .سوژه ای که می خورد را باید البته شفاف کرد .الزام اول شبه ماتریالیسم است درست است که ما از واقعیت خوردن شروع می کنیم اما این با روانشناسی که خوردن و امیال دیگر را جز نیازهای اولیه می داند متفاوت است (هرم مازلو) ما اینجا هدف دیگری داریم.

ما بر انیم که زبان مندی و اقنوم شدن سوژه در واقع در فرایندی که روان کاوی والایش می نامدش فرایند سرکوب میل است.اجازه بدهید ابتدا منظورم را از ساحت میل روشن کنم .ساحتی که روان کاوی ناخوداگاه،مولوی جان ،دین روح می نامدش.بنابراین ما با ساحتی از هستی انسانی سرو کار داریم که اولا پیشا زمانی است به عبارتی هنوز حافظه نشده هستی بی نام و نشانی که هنوز عقلینه نشده به عبارتی در دام عقل نیافتاده .اگر معنا را در ساحت اگاهی بپذیریم اینجا با ساحتی از هستی بی معنا طرفیم.

البته اگاهی و علم تلاش می کند تا به اعماق این ساحت نفوذ کند و انرا تحت سیطره خود قرار دهد اما همواره مازاد و باقیمانده ای باقی می ماند.

خصلت دیگر ان گشودگی است.به اعتقاد ما سوژه انسانی اگر گشودگی به واقعیت خارج دارد از بابت ان است.

انسان با اگاه شدن و هویت مند شدن دست به سرکوب این ساحت می زند .در واقع در پس پشت والایش ،سرکوب خوابیده است.هر نوع والایشی سرکوب است.

کارکرد دوگانه زبان:زبان با نامیدن چیزها واقعیت چیز را در قالب مفهوم یا نام زندانی می کند .سرکوب با زبان شروع می شود .ما معتقدیم اگاهی و عقل در واقع دست به سرکوب این میل و جنبش اولیه می زند.این بنیاد ناارام هستی این دریای مواج جان به واسطه اندیشه سفت و متصلب و سرد می شود.اینجا بحث اصلی البته مبنای رفتار مدنی و دموکراتیک است.به اعتقاد ما رفتار مدنی بر پایه و بنیاد سرکوب میل و جنبش و تکانه بنیادی بدن شکل می گیرد.دین در شکل رفتار پرهیزگارانه اش هم سرکوب این تکانه های اولیه و بدوی می باشد.البته این شور حیاتی به قول برگسون باید مهار شود .

این تکانه ها تکراری هستند پیشازبانی پیشا زمانی هستند.ناپایدار هستند .بی نام و نشان هستند.

سوژه شدن و هویت مند شدن سوژه به عبارتی شخصیت به واسطه سرکوب این تکانه ها شکل می گیرد.این همان نمادین شدن سوژه است که در واقع همرنگ جماعت شدن است.

اما سوژه انسانی تن به تمامیت عقل نمی دهد.مدعای اصلی ما اینست که همواره مازادی از این جان یا جنبش بدوی برای سوژه می ماند .این مازاد مخزن و منبع تخیل و فانتزی است.واقعیتی که خود را در رویا نشان می دهد.این فانتزی مبنایی است برای انتظار رستگاری .ارمان شهر که وصل است به این فانتزی البته همواره غیر عقلانی .ارمان که در اینده ریشه دارد در واقع ریشه در این مازاد میل دارد.اگر فرایند سرکوب و والایش تام و تمام بود انسان فانتزی و ارمان نداشت.عقل تمامیت طلب هگلی و جامعه ارمانی کمونیستی خالی از فانتزی است.جامعه ای که از صفر تا صدش برنامه ریزی شده است از ارمان و خیال خالی شده است.این مسئله استدلالی است بر هرنوع سیاست توتالیتر که فکر می کند می تواند با عقل بر تمامیت واقعیت اجتماعی سلطه داشته باشد.

از طرفی این مازاد میل توجیه خشونت در جامعه عقلانی و مدرن است.بر این اساس این نقد بر عقل خوش بین روشنگری هم وارد است که فکر می کرد با عقلانی شدن روابط اقتصادی و سیاسی و فردی مشکل خشونت و ناعقلی گری را حل می کند.

بنابراین در سوژه انسانی همواره مازادی از هستی بی نام و نشانی وجود دارد که تن به عقلانی شدن نمی دهد .این هستی در دام عقل و اگاهی نیافتاده البته بنیادی است بر ازادی انسانی .بر گشودگی ادمی بر حیوان و جهان.

ما برانیم که بنیاد ایمان هم همین جنبش و ساحت خیال است.که البته در فرصتهای بعدی این مطلب را واکاوی می کنیم.

خداباوری و توتالیتاریسم

 

 

خداباوری و توتالیتاریسم(نقدی بر دیدگاه تضاد دین و دموکراسی)

ان که به خدا به عنوان اراده ای خارج از خواست و اراده انسانی باور داشته باشد از نظر کلامی و منطقی نمی تواند تن به یک دیکتاتوری و توتالیتاریسم از هر نوعی بدهد.البته چنین دیدگاهی التزام به نوعی عقلانیت دارد که با عقل تمامیت طلب روشنگری در تضاد است.

از زمان روشنگری و به دنبال ان اصل خودمختاری سوژه چه در شکل کانتی و چه شکل هگلی ،خواست و اراده خارج از سوژه انسانی رد شده و در واقع از خدا اراده زدایی شده است.

فلسفه هگل اوج این امپریالیسم اندیشه غربی است که سوژه انسانی از طریق اگاهی تمامیت هستی را از ان خود می کند به عبارتی تمامیت هستی در اگاهی متحقق می شود .پایان فلسفه هگل رسیدن اگاهی مطلق به هستی مطلق در مفهوم ایده مطلق است.در اینجا تمامیت هستی انسانی شده است یک انسان گرایی تام و تمام.

اگر بخواهم با واژگان فوکویی سخن بگویم در واقع خارج جذب داخل شده است و چیزی از خارج سوژه باقی نمانده است.این موضوع منتج می شود به ایده مرگ خدا .مرگ خدا به معنای انسانی شدن تام و تمام مناسبات هستی در داخل مناسبات عقلانی.دیگر اینده نامعلومی وجود ندارد که نگران ان باشیم از تصادف خبری نیست .همه چیز قابل برنامه ریزی است و اراده انسانی در تمامیتش متحقق می شود.به اعتقاد ما این سوژه خودبنیاد تمامیت طلب مقدمه ای است برای توتالیتاریسم .و این شیوه ای است از اداره فرد و جامعه که مو لای درزش نمی رود همه چیز قابل برنامه ریزی و پیش بینی است.بنابراین متوجه می شویم که سیستمهای سیاسی مثل فاشیسم و کمونیسم از دل این نوع عقلانیت تمامیت طلب بیرون می اید.توتالیتاریسم مولود عقلانی سازی تام و تمام روابط انسانی و اجتماعی است.مولود مرگ خداست.

اما و هزار اما این عقل تمامیت خواه از دوجهت مورد هجمه قرار گرفت.از همان ابتدا فیلسوفانی بودند که با این رویکرد عقلانی مشکل داشتند .فیلسوفی به نام هامان از منتقدین کانت بود .مارکسیسم به نوعی با مطرح کردن زیربنای اقتصاد برای اگاهی و روان کاوی با ایده ناخود‌اگاه حدود عقل کانتی-هگلی را محدود می کردند.فروید واضحا هشدار می داد که لزوما عقلانی شدن مناسبات انسانی از خشونت کم نمی کند.همواره مازادی از هستی انسانی باقی است که تن به عقلانی شدن نمی دهد .این مازاد هستی بی نام و نشان و بدوی و حیوانی هسته تخیل و فانتزی انسانی را شکل می دهد و همین فانتزی در پی یک ارمان است.ارمانی عدالت خواهانه و طالب رستگاری در ان بیرون در اینده اینده ای باز و نامعلوم.

پس این مازاد هستی درونی مازادی بیرونی به دنبال خود داشت.ارمانی که تن به عقل کانتی -هگلی نمی داد .پس خدا نمرده بود بلکه به واسطه امپریالیسم عقل مدرن پنهان شده بود.

همینکه جادو باطل شد و سوژه مدرن به نقص و فقدانش پی برد انجا بود.بر این عقل روشنگری نقدهای بسیاری بعد از جنگ جهانی رفته است از فرانکفورتیها تا هایدگر و پست مدرنیسم فرانسوی و روان کاوی جدید.حالا ما با سوژه ای طرفیم که متواضع تر شده خودش را انقدر جدی نمی گیرد و مبانی خود را واسازی می کند(دریدا)

مفهوم غیریت از ان مفاهیمی است که به تازگی مورد توجه فیلسوفان غربی قرار گرفته(لویناس)

و منظور هویت زدایی و محورزدایی از سوژه بی خدای مدرن است .سوژه ای که به راحتی تن به توتالیتاریسم می دهد.

در واقع دیکتاتورها در عمل هیچ خواست و اراده مستقلی را به رسمیت نمی شناسند.و اگر دیکتاتوری چه در شکل فردی و چه در شکل حزبی نماد و تجسم عقل و اگاهی کامل باشد می تواند جایگزین همه شود.اما اگر بپذیریم که در وجود هر موجودی هسته ای از تخیل و فانتزی وجود دارد که تن به هیچ برنامه ای نمی دهد انوقت مبنایی است برای رهایی و ازادی.این هسته تخیل و فانتزی همواره به دنبال ارمان رستگاری است .رستگاری در ان خارج در ان اینده 

باور به این ارمان در اینده در ان بیرون مبنایی است برای دموکراسی اینده .دموکراسی که خدا در ان نه یک برنامه توجیه که یک ارمان است.