عقل و دیگری اش

 

پرسش اساسی که امروزه  و منظورم از امروزه دوران اندیشه واسازانه و اندیشه به غیریت در نوشتار کسانی مثل لویناس و دریدا  می باشد به پرسش کشیدن خود عقل است و اینکه ایا چنین امکانی وجود دارد؟ ابتدا منظورم را از عقل مشخص کنم و ان گونه ای اندیشه مفهومی است که بارزترین شکلش را در دیالکتیک هگلی شاهد هستیم .نقد دریدا بر لویناس  از مفهوم غیر که در مقاله متافیزیک وخشونت امده خود نوعی برخورد هگلی با لویناس است .یعنی از طرفی دریدا معتقد است که خود مفهوم دیگری بدون در ذهن داشتن مفهوم خود یا همان امکان ناپذیر است دیگری برای من دیگری است غیر به واسطه من غیر می شود و من دیگری دیگری هستم به عبارتی کوشش لویناس در جهت تفاوت گذاری  بین خود و دیگری همچنان در چنبره اندیشه اینهمانی باقی می ماند و از طرفی او این کوشش را از جهت به پرسش گرفتن کل تاریخ متافیزیک از این جهت که این تاریخ    تاریخ سرکوب غیر توسط خود بوده است را اجر می نهد .ما شاهد همزمان هم برخورد انتقادی و هم برخورد تاییدی و نگه دارنده از جانب دریدا نسبت به لویناس هستیم.اینجا می توان نقد دریدا را در برابر خودش مطرح کرد که نقد واسازانه خود نقدی هگلی به صورت نفی و ازان خود سازی می باشد .برخورد دوگانه دریدا نسبت به مفهوم غیریت نزد لویناس نوعی افهبونگ هگلی است که ابتدا ایده مقابل خود را نفی و در حرکت بعدی نفی اولیه خود را مجددا نفی می کند(قاعده نفی نفی هگل) و ان ایده را از ان خود می کند .از این نظر شما به مجرد اینکه زبان باز می کنید گویی خود را در سیطره عقل می یابید و اندیشه غیریت مطلق گویی رویایی است که به مجرد بیدار شدن زبان ان رویا زایل می شود .متفکران دیگری همچون دلوز و باتای نیز درگیر این به اصطلاح دیگری عقل بوده اند .باتای امر اروتیک یا خنده را در واقع  دیگری عقل دانسته اند .و همینطور خشونت .مضمون اصلی کتاب ادبیات و شرارت باتای همین موضوع دیگری عقل است جاییکه ادبیات در نقش شرارت در واقع دیگری عقل می شود.دریدا کتاب ناقوس مرگ خود را در دو ستون چپ و راست می نویسد در یک طرف به بررسی اندیشه مفهومی هگل می پردازد و در طرف دیگر صفحه در مورد ژان ژنه نویسنده که سابقه هم جنس بازی و زندان و دزدی دارد .ایا دریدا می خواهد به ما بگوید که دیگری هگل  ژنه است ؟یا اینکه نمی توان هگل را ندید و مستقیم سراغ ژنه رفت؟

خوداگاهی هگلی  امری است که به واسطه دیگری شکل می گیرد از نظر هگل در این فرایند ابتدا نوعی ستیزه بین خود و دیگری بر سر به رسمیت شناسی در می گیرد و در نهایت این نبرد با رابطه سروری_بردگی به پایان می رسد .ایا در ذات اگاهی این سروری نهفته نیست ؟ایا خود ماهیت عقل سرکوب نیست؟نبرد به رسمیت شناسی بر سر پذیرش میل من از طرف دیگری است  .ابتدا من تمایل دارد که میلش از طرف دیگری مورد پذیرش قرار گیرد و دیگری هم همین خواسته را دارد در سیر خوداگاهی این میل سرکوب می شود (البته اگر نبرد تا پای جان را نادیده بگیریم) پس خود فرایند خوداگاهی نوعی سرکوب میل است .و نتیجه دیالکتیک میل من و دیگری سرکوب میل من و دیگری است .دیگری اگرچه مرا خوداگاه کرد ولی میل مرا سرکوب کرد و در مورد دیگری هم همینطور.از این نظر عقل در ذاتش یعنی در متحقق شدنش عنصری سرکوب گر است .اینجا ممکن است این سوء فهم ایجاد شود که پس دیگری عقل میل اروتیکال و ازادی طلب است که توسط عقل سرکوب شده است .اما دیالکتیک اگاهی این را به ما نمی گوید.

به یاد داشته باشیم که خود نقد این اندیشه البته به زبان امده است .میل رویای عقل خوابیده است اما در بیداری میل نا-عقل عقل نیست میل این فانتزی را برای عقل ایجاد می کند که به دنبال دیگریش باشد اما عقل مفهومی هر چه تلاش می کند به دیگریش دست نمی یابد .گویی نا-عقل این نای اگاهی همچون سرابی است عقل را می فریبد و تلاش عقل در جهت غلبه بر خودش و دست یابی به سرابش است .اینجا می خواهم از یک ایده لکانی کمک بگیرم و مفهوم مورد نظر خود را شفاف کنم .ایده ابژه کوچک ا  در واقع سرابی است سوژه به واسطه خیال پردازی ان را ایجاد می کند و همواره فقدانش را احساس می کند .اگاهی مفهومی همواره به واسطه فقدانی که احساس می کند در تلاش است که مرزهای خود را درنوردد و به دیگری اش دست پیدا کند و محرک این حرکت البته میل سرکوب شده است .

ما در ساحت رویا البته مرزهای عقل و منطق را در می نوردیم قانون را نادیده می گیریم قتل می کنیم  و در بیداری این رویاها را به یاد می اوریم .این باقیمانده سرکوب در فرایند متحقق شدن عقل هسته خیالی را شکل می دهد که عقل را وادار می کند به دنبال دیگری اش باشد .اما عقل در کوشش های مداومش با شکست روبرو می شود اما به واسطه همان تتمه میل که از سرکوب جا مانده دست از طلب نمی شوید .

عقل به واسطه سلطه گری اش محکوم است تا در تمام تاریخش احساس خلاء و فقدان کند و تلاش کند بر این فقدان غلبه کند  این حرکت استعلایی عقل به واسطه ان هسته خیالی است که از سرکوبش به جا مانده است .

این یا ان

من یا به وجود خدایی متعالی از خودم و جهان اعتقاد دارم یا خودم را قطعه ای از یک خدای حلول کرده و درون ماندگار در جهان می دانم .در صورت اول من خودم را از خدا جدا کرده ام و همانطور که خدا از من متعالی است من هم از خدا متعالیم .بنابراین اصل توحید را زیر سوال برده ام و مشرکم.در صورت دوم من قطعه ای از خدا هستم پس خدا هم قطعه ای از من است به عبارت دیگر من خداست و خدا من است پس من یک ملحدم.

بنابراین یا من به خدا اعتقاذی ندارم که ملحدم یا به خدا معتقدم که یا مشرکم یا ملحد.

اگر به خدا اعتقاد داشته باشم من یا برای خود اراده ای مختار و مستقل از خدا برای اعمال و رفتارم دارم انوقت اراده تام الهی را مخدوش کرده ام انوقت در اعتقادم به خدا شک و شبهه وجود دارد یا اینکه خود را واجد قدرت و اراده نمی دانم و قدرت و اراده خدا را تام می دانم انوقت اختیاری برای اعمال و رفتارم ندارم .بنابراین من باید یا اخلاق داشته باشم یا خدا اگر بخواهم تن به روز داوری بدهم مجبورم مسئولیت اعمال خود را بپذیرم چون داوری من در قیامت به واسطه اعمال خودم و با اراده خودم انجام می شود و اگر قدرت خود را لمحه ای از قدرت خدا بدانم و غم رفتار خود نداشته باشم انوقت چگونه داوری شوم. بنابراین من یا باید قدرت و اراده تام خدا را بپذیرم و غم روز داوری را نداشته باشم یا اعتقاد به اخلاق داشته باشم و نقص در قدرت خدا را بپذیرم.یا خدا یا قیامت. اما می دانیم که بدون اعتقاد به خدا روز داوری بی معنی است .

اگر به خدا اعتقادی نداشته باشم یا به اخلاق معتقدم یعنی خودم را مسئول همه اعمالم می دانم بنابراین اراده خود را تام می دانم انوقت باید تن به خودمرکزی بدهم و غیر من را منکر شوم و دیگری در نظرم نباشد انوقت اخلاقی بودن نقض غرض می شود یا اینکه معتقد به اخلاق نباشم و اراده و اختیاری برای خودم قائل نباشم انوقت باید خودم را نادیده بگیرم یعنی خودم را هم نفی کنم. بنابراین اگر به خدا اعتقادی نداشته باشم یا باید دیگران را نفی کنم یا خودم.

اگر به خدا اعتقاد داشته باشم یا باید هستی شر و نقص را به خدا نسبت بدهم یا این نقایص و بدیها را مستقل از خدا بدانم . اگر بدی را جزئی از خدا بدانم پس مجبورم بپذیرم که خدا خیر محض نیست و می تواند خدای شری هم باشد .می تواند خدایی باشد که گاهی به من بدی هم می کند پس اعتمادم را به او از دست می دهم بنابراین اعتقادم را .یا اینکه این بدیها را از ناحیه او ندانم و خدا را خیر محض بدانم انوقت در هستی چیزهایی وجود دارد که تحت اراده او نیست در این صورت باز هم اعتمادم به او سلب می شود اگر به خدا ایمان داشته باشم و شر و بدی را نبینم پس روز داوری برایم بی معنی است از ان جهت که داوری از جهت جدا کردن بدیها از خوبیهاست و اگر شر را به حساب بیاورم ایمانم لنگ می زند .مگر اینکه فکر کنم خدایی خدا در قیامت به کمال می رسد انوقت باید بپذیرم خدا هنوز به کمال نرسیده و در پایان تاریخ کاملا متحقق می شود .

. اگر به خدا اعتقاد داشته باشم و وجود شر و بدی را بپذیرم یا انسان اخلاقی هستم بنابراین خود را موظف می دانم که با شر و بدی مبارزه کنم و ان را نابود کنم که در نتیجه اعتمادم را را به روز داوری از دست داده ام یا اینکه همه چیز را به روز داور ی موکول می کنم و حرکتی در جهت رفع شر نمی کنم انوقت اخلاق را از دست داده ام .

اگر به خدا اعتقادی نداشته باشم و مثلا ماتریالست تاریخ گرا باشم یا انسان اخلاقی هستم و وظیفه خود می دانم که با شر و بدی مبارزه کنم انوقت قوانین ماتریالیسم تاریخی را نادیده گرفته ام و اگر اعتقاد داشته باشم خود تاریخ بر تضادها و شرور خود فائق می اید انگاه باید منتظر بمانم تا تاریخ کار خودش را بکند تا تضاد واقعیت موجود خودش را از درون منفجر کند و من باید فقط منتظر ان روز بمانم انگاه اراده اخلاقی خود را نادیده گرفته ام.

بنابراین من چه به خدا اعتقاد داشته باشم و چه نداشته باشم یا اخلاق را انتخاب می کنم و اعتقادم را وا می گذارم یا سفت وسخت به اعتقادم می چسبم و غم اخلاق را ندارم.من همزمان نمی توانم هم انسان معتقدی باشم و هم اخلاقی.

اندیشه بشری در طول تاریخش یا این بوده یا ان گاهی این بوده و گاهی ان و عموم مردم هم اینند و هم انند فقط تعداد اندکی از ادمیان نه اینند و نه ان