ایدئولوژی-کاریزما- ناخودآگاه

 

ترکیب اصطلاحات فوق شما را به یاد سه گانه مارکس-نیچه- فروید می اندازد اما من در این مطلب نمی خواهم در زندان این سه نفر بمانم.

تحلیل های مارکسیستی یا روان کاوانه به تنهایی برای تبیین پدیده های اجتماعی کافی نیستند. بنابراین نظریه های تواناترند که بتوانند یک پدیده را از زوایای متعدد نگاه کنند. همانند متون ادبی، پدیده های اجتماعی هم از نظر معنایی لایه لایه هستند. به عبارتی چند معنایی هستند بنابراین در این عرصه هیچ کس نمی تواند مدعی سخن پایانی باشد به زبان دریدایی یک شطرنج بی پایان است.

.

تعبیر ایدئولوژی را از مارکس وام گرفته ام و به تعریف مارکس از آن هم وفادار می مانم یعنی آگاهی کاذب. آگاهی که فرد از کاذب بودن آن بی خبر است. به سان فرد متوهم که از توهم خود بی خبر است .به زعم مارکس هر ایدئولوژی یک توهم مفهومی است. تعبیر توهم از ایدئولوژی ما را به ناخودآگاه نزدیک می کند و ما متوجه می شویم تقریبا بین مفاهیم «ناخودآگاه» فرویدی و «ایدئولوژی» مارکسی یک همبستگی تامی وجود داشته است. از آنجاییکه در نزد مارکس، فرد از کاذب بودن آگاهی خود بی خبر است می توانیم این آگاهی کاذب را بخشی از ناخودآگاه فرد بدانیم. به عبارت دیگر می توانیم این حکم را صادر کنیم که ایدئولوژی، ناخودآگاه است. یا ناخودآگاه ایدئولوژی است. البته یک نقد بالاتری هم وجود دارد که خود مفهوم «ناخودآگاه روان کاوی» را ایدئولوژیک می داند که این همان مفهوم شطرنج بی پایان در یدایی است که ما قصد پرداختن به آن را نداریم.

چه ایدئولوژی را ناخودآگاه بدانیم و چه وارونه آن، به مفهوم مشترک توهم می رسیم. جایی که ایدئولوژی  ناخودآگاه باشد، آگاهی توهم است. یا فقط توهم آگاهی وجود دارد . حال اگر صفت جمعی را به ناخودآگاه اضافه کنیم به مفهوم توهم جمعی می رسیم که به نظر من در سطح تحلیلی بسیار راهگشاست. مفهوم ناخودآگاه جمعی از مفاهیم جامعه شناسانه است که متاثر واقعیتهای ایده آل وبر می باشد که آشنایان می دانند که در درک واقعیتهای اجتماعی راه گشاست هر چند قطعی نیست. در باب ناخودآگاه جمعی ما ایرانیها مقالات و کتب بسیاری منتشر شده است که من به عنوان نمونه از مظلوم پرستی (حامی مظلوم) مرگ پرستی- (احترام به افراد بعد از مرگشان)- احترام به کسانیکه عمل می کنند تا حرف می زنند. (نفرت از روشنفکران در ناخودآگاه ایرانیها است) می باشد.

از لحاظ جغرافیایی سرزمین ایران در گذرگاه شرق (هند) و غرب بوده است بنابراین خصلت دوگانه تمپورالی - فرونتالی (احساسی- عقلی) به شدت تمام در ملت ما زنده است، علی رغم غلبه احساس در سرزمینای شرقی و عقل در سرزمینهای غربی، اینکه آیا این موقعیت دوگانه جغرافیایی باعث چنین خلق و خویی شده است یا نه نیاز به بررسی بیشتر دارد. اما از نظر توصیفی به واسطه تنشهای خودآگاه- ناخودآگاه ملتی به وجود آمده که از بقیه ملتهای اطراف متفاوت است. همین خصلت دوگانه است  که مدرنیته را اینهمه برای ما ایرانیها  تنش آلود کرده است. در بین ملتهای غربی، آلمانیها شبیه ترین ملت از نظر خلق و خوی هستند (یادآور برخورد آلمانیها با مدرنیته)

خصلت ناخودآگاه، سلطه است. واژه سلطه به مفهوم وسیع اخلاقی- سیالسی- اقتصادی- زیستی- به کار رفته است.

سلطه اساساً یک مفهوم بیولوژیک (حیوانی) است. و ریشه در تمپورال (مغز حیوانی) آدمی دارد.

خواست سلطه ریشه در ناخودآگاه آدمی دارد. خواست سلطه در تک تک ذرات هستی وجود دارد. (به زعم نیچه*) اما این فقط یک فرض مابعد الطبیعی است. و ما دلیل قطعی نداریم که آنرا بپذیریم.

حالا شام حاضر است وقتش رسیده که سفره را بچبنیم.

ترکیب ناخودآگاه جمعی و توهم ایدئولوژیک و خواست سلطه در سفره ای بنام کاریزما جمع می شوند. کاریزما فقط یک مفهوم جامعه شناسانه نیست یک مفهوم روانی نیز هست. ناخودآگاه جمعی متزلزل و ناپایدار و طالب سلطه به همراه یک آگاهی کاذب محصولی به وجود می آورد که کاریزما نام دارد. کاریزما ناپایدارترین شکل سلطه سیاسی است چون متکی بر ناخودآگاه جمعی متوهانه است.

-خواست قدرت آن سان که نیچه مطرح کرده است یک مفهوم زیست شناختی است تا سیاسی یا اخلاقی اما از آنجا که پایه تحلیل های نیچه زیست شناختی است این مفهوم در حوزه های فوق هم تسری دارد.

به نظر من برای تحلیل خواست قدرت در جوامع انسانی وارد کردن مفاهیم ایدئولوژی (آگاهی دروغین) و ناخودآگاه کمک کننده است.

-وقتی شما ایدئولوژی دارید اصلا از آن بی خبرید مثل شیوه راه رفتن انسان ها که شاید خیلیها از آن خبر نداشته باشند کاملا از آن غافلید. به عبارتی ایدئولوژی در ناخودآگاه شما در جریان است. تعبیر عادات خورده بورژوازی که اوایل انقلاب خیلی شنیده می شد دلالت بر همین مفهوم رفتارهای ناخودآگاه داشت.

نقش بزرگ ناخودآگاه کاهش تنش است. ناخودآگاه یک نقشه توپوگرافیک نیست(تمپورالی- فرونتالی هم از یک نقشه توپوگرافیک نیست)

بیشتر دینامیک است به عبارتی بیشتر کارکرد است. آنهم نه به معنای فیزیولوژی به معنای اگزسیستانسیل. شاید به مفهوم پراکسیس مارکسی نزدیک باشد. خواست قدرت ریشه در میل به کاهش تنش دارد.

از نظر ناخودآگاه خواست قدرت، بنیادی نیست. بنیاد کاهش تنش است خواست قدرت یک مکانیسم دفاعی ناخودآگاه است.

-یکی از رسالتهای روان کاوی، یه دنبال کشف ناخودآگاه، پی بردن به خصلت توهمی آگاهی است. (خصلت فریبکارانه بسیاری از رفتارها در جهت کاهش تنش). بسط این نقادی در حوزه های اجتماعی- سیاسی- اخلاقی- زبان شناسانی و دین از فصول درخشان اندیشه غربی است. نوشته های ریکور (فروید و فلسفه)- برداشتهای زبان شناسانه و لاکان (سلطه ناخودآگاه زبان)- عشق و تمدن مارکوزه میزان نفوذ روان کاوی در نقد جدید می باشد.

بنابراین ساده انگاری که روان کاوی را به خواست آزادی جنسی فرو بکاهیم.

-یکی از افراطهای استفاده از ناخودآگاه، جنبش ساختارگرا است. ساختارگرایی با حواله دادن همه امور به ناخودآگاه، عملا نقش فاعل آن ناخودآگاه را نادیده می گیرد. آزادی (خود) از بند ناخود آگاه که از اصول اولیه روان کاوی بود در نهضت ساختارگرا گم شده مرگ سوژه مورد نظر روان کاو نبوده است. هدف روان کاوی آزاد کردن سوژه بوده است  

کاریزما، ناخودآگاه ندارد . فرض وجود کاریزما در جامعه ای که ناخودآگاه بزرگی دارد این هم یک از فریبهای این ناخودآگاه جمعی است.

بک ناخودآگاه فربه، به کاریزما فرافکنی می کند. کاریزما، آرمان ناخودآگاه ناپایدار و بزرگ است. کاریزما مرگ ندارد.به واسطه این اصل روان شناسانه است که واقعیت و گذر زمان، باعث فروپاشی این توهم می شود و این فروپاشی یک شبه به وجود می آید. واقعیت و مرگ رفقای قدیمی هستند.

-عصری که در آن ناخودآگاه فرمانرواست به اقتصاد بی توجه است. به عقیده من تحلیلهای طبقاتی به جز اینکه در ناخودآگاه تاثیر بگذارند و از آن طریق عمل کنند خیلی موثر نیستند . این اعصار معمولا دوره هایی هستند که حتی اقتصاد ضد ارزش می شود.

-ایدئولوژی (آگاهی کاذب) (ناخودآگاه) همیشه هست. آگاهی ما همواره کاذب است. این مثل پوسته اندازیهای یک انسان است که هر دوره به کاذب بودن آگاهی خودش و اینکه چقدر ساده به مسائل نگاه می کرده پی می برد. پایانی بر آن متصور نیست.

آگاهی سرمایه دار همان مقدار کاذب است که آگاهی کارگر. فقط در هر مرحله توهم مرحله قبل کشف می شود. از آنجا که ناخودآگاه یک امر وجودی است. این مسئله وقتی کشف می شود که آن مرحله را پشت سر گذاشته باشی. به قول هایدگر زمانمند است. چون ما انسانها موجوداتی زمانمند  هستیم پس ناخودآگاه داریم و ناخودآگاه محصول زمان است.

روان کاوی رسالت خود را آشکارسازی حوزه هایی از وجود انسان می دانست که در اعماق مدفون بود. به زعم روان کاوی، این اعماق هستند که سیر رفتاری و فکری آدمی را شکل می دهند. از این نظر، روان کاوی هسته وجودی و عمقی انسان را «اضطراب» در نظر می گیرد. بطن آدمی اضطراب است و ناخودآگاه کارکرد این عمق است و کارکرد این کاهش اضطراب است. بنابراین نفی است.

-از نظر اگزیستانسیالیسم، نیز عمق و بطن وجودی آدمی، اضطراب است. به قول هایدگر، اضطراب است. هستی خود را به شکل اضطراب، در انسان نشان می دهد. انسان آشکارگی هستی، به شکل اضطراب است. ذات دازاین، دلشوره است.

از اینجا پیوند روان کاوی و فلسفه وجود به روشنی آشکار می شود این پیوند به سان حقیقتی وجودی آشکار می شود. این، آشکارشدگی (رابطه روان کاوی و فلسفه وجود) نشانه ای است که در ناخودآگاه این دو جریان فکری در جریان بوده است. ناخودآگاهی که خصلت انضمامی آن «دلشوره» است. آیا می توانیم از یک رویداد  تاریخی سخن به بیان آوریم|؟ عصری که هستی، خود را به شکل اضطراب آشکار می کند؟ خصلت ناخودآگاهی که خود را به شکل اضطراب و دلهره نشان می دهد؟ بنابراین این چه دوره تاریخی است که ناخودآگاهی را کشف می کند که مضطرب است؟

-نیچه در جایی مرگ خدا را بزرگترین رویدادی می داند که بشر تاکنون از سر گذرانده است. این رویداد از نظر وجودی و اخلاقی وضعیت نهیلیسم را بدنبال دارد.

بنابراین آشکارگی هستی به شکل «ناخودآگاه مضطرب» خصلت انضمامی عصر نهیلیستیک است.

«ناخودآگاه» و «دلهره» فقط می توانستند در و دنبال رویداد نهلیسم ظهور کنند.

باز هم هگل

 

به زعم هگل، طبیعت، عینیت از خود بیگانه آگاهی است. ذهن ابتدا به واسطه طبیعت که عین غیر است خود را نفی می کند اما در یک حرکت دیگر با قانون نفی نفی آنرا درونی می کندو متوجه می شود که این عین خارجی (طبیعت) هم جزئی از خودش می باشد . در نهایت هگل هم می خواهد بر طبیعت سلطه داشته باشد و آنرا جزئی از خودش بکند (آدم یاد بیکن می افتد) منتها با روده درازی وبا پنبه سر بریدن.

طبیعت به واسطه قانون نفی نفی، درونی می شودو به درون آگاهی راه می بابد.

 

همه راه ها به رم ختم می شوند.

همانطور که همه راه ها به رم ختم می شوند، همه ایده ها به ذهن هگل ختم می شوند تصور کنید  ایده چه مسیری را طی کرده است . از مفهوم نیستی در منطق شروع می شود، دوستی بنام هستی پیدا می کند . اینها دست در دست هم ((شدن)) می شوند مسیر را ادامه می دهند بعد کیفیت ، بعد کمیت بعد مقیاس بعد جوهر، بعد واقعیت، بعد صورت معقول، در نهایت ایده مطلق، در اینجا  مطلق می گوید حالا چکار کنم تصمیم می گیرد  به جلد طبیعت برود. مطلق هگلی حالا باید این مسیر پر از سنگلاخ و کوه و بیابان ماه و ستاره و زمین را طی کند تا تبدیل به روح ذهنی (پدیدارشناسی ذهن )شود خلاصه این مسیر ادامه پیدا می کند  و به روح عینی تبدیل می شود  (فلسفه حق) حقوق خصوصی-خانواده- جامعه مدنی، دولت. که قرینه حرکت روح از هنر به دین و از آنجا به فلسفه است و در منزل آخر می بینیم که مطلق به تعبیری خدا در دولت که همان ذهن هگل است جا خوش کرده است (هگل فلسفه خودش را اوج و نهایت فلسفه و فلسفه را نهایت معرفت مطلق می دانست.)

دکارت را چه کسی فریب می داد؟

غالبا شروع فکر مدرن را این شعار دکارتی که( فکرمی کنم، پس هستم) قرار داده اند اما دکارت چگونه به اینجا رسید. آن تجربه ای که دکارت را به اینجا کشاند که در همه چیز و همه کس شک کند از کجا شروع شد  مثلا این قطعه از نوشته های او را در نظر بگیرید : «از این پس فرض خواهم کرد که آن نابغه شریر که قویترین فریبکار است تمام توان خود را در اغوای من به کار بسته است. در نظر خواهم گرفت که همه آسمان و زمین رنگها، اشکال، صداها و همه اشیاء خارجی دیگر هیچ نیستند جز توهمات و پندارهایی که این نابغه برای صید خوش باوری من از آن سود جسته است.» در باب شک دکارتی و نتیجه این شک قرنهاست که فلاسفه بحث کرده اند و تقریبا تمام مکاتب فلسفی مهم غربی یا حاشیه ای بر دکارت بوده اند یا تلاش در جهت حل کردن مشکلات فلسفه دکارتی. کسی از خود نپرسید که اصلا چرا دکارت باید چنین شک عظیمی را کرده باشد. تحت چه شرایطی وجودی دکارت این تجربه را از سر گذرانده است؟ آنوقت است که شاید به این نتیجه برسیم که ریشه ای پیشرفت و تفکر مدرن را نه در ذهن دکارت که مدیون آن نابغه شیادی هستیم که دیر زمانی دکارت را فریب داده است.

در بسته سارتر

فلسفه سارتر را عموما فلسفه آزادی و امکانات بشری دانسته اند او در نوشته های زیادی از امکانات بشری سخن گفته است اما چطور است که مهم ترین امکانات بشری یعنی تعالی را اهمیتی نمی دهد. آیا استعلاء یکی از امکانات بشری نیست. انسان احساس می کند در این فلسفه در مقابلش دیواری قرار دارد. به در بسته می خورد. سارتر مهم ترین امکانات بشری یعنی امکان تعالی را نادیده گرفته است.

ریشه های فیزیولوژیک تعالی:

به تجربه دو نوع استعلاء را می شناسم، یک نوع همان فراروی یا تصعید که فروید مطرح است که تعالی است ناشی از سرکوب لذت. می توان به آن نوعی استعلا را اضافه کرد استعلایی به دنبال ارضای لذت.

از لحاظ فیزیولوژیک چه اتفاقی می افتد که بدنبال ارضاء یک میل، آدمی به دنبال استعلا است؟

-اخلاق محصول دوگانگی است.

پدیدار شناسی هگل، یک متن مشکل. ترجمه فارسی هم مشکل ترش کرده است جایی آمده (آگاهی اندوهبار هماناآگاهی از خویشتن به مثابه وجودی با ماهیتی دوگانه و فرضاً متضاد است.) ترجمه فارسی/ 207

من جدول زمان بندی هگل را نمی شناسم و نمی دانمم آگاهی تراژیک را به کدام دوره تاریخی اندیشه بشری چسبانده است (چون عموما این گونه است) در نوشته های قبلی توضیح داده ام که این اندوه وجودی محصول دوگانگی (تمپورالی- فرونتالی) انسان بوده است. انسان اولیه ( انسانی که هنوز خدا نداشت/وجدان نداشت/ احساس گناه نداشت/ عذاب وجدان نداشت/ با اضطراب و افسردگی و جنون و خودکشی آشنا نشده بود/ انسانی بود یگانه و در تمامیتش میل بود. خواهش بود هیچ وقت بر سر دو راهی تصمیم نبود. پس این انسان اختیار را نمی شناخت. جبر را هم نمی شناخت. چون جبر آگاهی بدنبال مشکل تصمیم گیری شناخته شد.

در طی فرآیند  خودآگاهی بود که بتدریج دوگانگی شناخته شد. به تدریج انسان متوجه شد که گویی در وجود او دو نیرو در حال جنگند باید همواره تصمیم می گرفت. گاهی انسان گناه می کرد. ترس را می شناخت اما این حس جدید عذاب وجدان از کجا پیدایش شد؟

چرا من وقتی چیزی را می خواهم آنرا باید بد بدانم؟ کم کم بدها آنهایی، اعمالی شدند که باعث رنجش روح می شدند راحتی را از آدمی می گرفتند. و اینجا مسئله تصمیم گیری به وجود آمد. و در نهایت اخلاق به وجود آمد. بنابراین اخلاق محصول شکاف وجودی در انسان است. اخلاق محصول دوگانگی است. ادیان در این دوره شکل گرفتند. رواقی گری محصول همین دوره است. اصولا دوره پر باری از نظر فکر و اندیشه است. نماد دینی این دوره خدا- شیطان بود. هر انسانی در خود احساس می کرد که در وجودش یک شیطان و یک خدا وجود دارد. تمایلات تمپورالی خود را به شیطان و تعالی جویی اخلاقی را به خدا نسبت می داد. علی رغم نیچه و فلسفه وجودی، ما هنوز از شر این انسان خلاصی پیدا نکرده ایم گو اینکه فوکو از مرگ این انسان سخن گفته باشد

 

- ایده هایی که هنگام خواب روزانه به ذهن هجوم می آورد.

عظمت و انحطاط اروپا نوشته تیلور بخش نیچه و المانیها:

آلمانها نشان دادند که اگر نظم آهنین خود را رها  کنند دچار جنون می شوند.

شخصیت وسواسی در مقابل مجنون. به عبارتی کانت در مقابل نیچه چرا آلمان مهم است آیا اصلا امروزه آلمان اهمیت  اوایل قرن بیستم یا قرن نوزدهم را دارد؟ نه ندارد.

آلمان یک سرنوشت بود.( واکنش به مدرنیته)، مسئله ما ایرانیها، آلمان یا باید آلمان کانت می ماند (گرفتار وسواس) که نماند  و سرانجام گرفتار جنون نیچه ای در جنبش فاشیسم شد. پایان یک سرنوشت. تاریخ آلمان باید هر روز روبروی ما ایرانیها قرار داشته باشد. ما ایرانیها که هر کدام برای خود یک کانت یا هگل یا نیچه هستیم.

 

- اینکه می گویند انسان مدرن بند ناف خود را با مابعد الطبیعه برید و مستقل شد، اینکه خود را از خدا مستقل کرد و حساب خود را جدا کرد. اینکه انسان به خودش پی برد به عبارتی «انسانی بسیار انسانی» شد اینها شناخت ناقص انسان است. همان مرحله قبلی هم انسان بود کسی نبود، جایی نبود تنها اتفاقی که افتاد خودشناسی این انسان تغییر کرد. هم این و هم آن انسان بود منتها دو انسان متفاوت. گذر نیچه ای گذر ساده ای نیست یک گذر وجودی است. یعنی غلبه بر انسان دوگانه. با انسان کنونی نفی اخلاق امکان پذیر نیست. مادامیکه ما انسانها، دو گانه ایم، اخلاق داریم و چاره ای جز زیست با دوگانه شیطان- خدا نداریم.

فلسفه ای که ذات حقیقت را کلیت می داند از لحاظ اخلاقی ذاتاً ضدبورژوازی است. (فی المثل هگل)

اگر هستی یک کل است و ما جهان را به مثابه یک کل انضمامی درک می کنیم بنابراین مشکلات هر کس می تواند مشکلات کس دیگر نیز باشد. اخلاق بورژوازی به راحتی با این جمله که « این مشکل خودش است» صورت مسئله را پاک می کند اما در فلسفه ای که مبنایش درک هستی به مثابه کل می باشد مشکل هر فرد می تواند مشکل تو نیز باشد. آیا بشر از لحاظ اخلاقی و روانی آمادگی چنین شیوه زیستی را دراد؟ به عبارتی آیا انسان معاصر آمادگی اخلاقی سوسیالیسم را دارد؟ و آیا واقعیت اخلاقی بشر اینگونه است؟

 

فلسفه کلاسیک آلمان فقط یک خط سیر فکری ساده نبود برخورد سیاسی-اجتماعی و تاریخی ملت آلمان با قرن روشنگری بود.

این موضوع نشان داد که آلمانی به راحتی پذیرای مدرنیته نیست. هر چه یک ملت فلسفی تر و از لحاظ ملی غرور بیشتری داشته باشد مدرنیته راه سختتری را در آنجا خواهد داشت. فلسفه کلاسیک آلمان (به خصوص کانت و هگل) فرم اندیشیده مدرنیته بودند. جوهر روشنگری خودمختاری انسانی بود  که کانت آنرا وارد معرفت شناسی کرد  و با بسط آن در فلسفه هگل این خودمختاری مبنای هستی شناسی پیدا کرد. این خود مختاری در نیچه به منزلگاه پایانی خود یعنی نفی خود رسید. نیچه باید همه چیز را نفی می کرد تا این خودمختاری را به پایان برساند.

پدیدارشناسی

 

پدیدارشناسی آگاهی است استعلایی. استعلایی مضاعف.اگر خود آگاهی، استعلایی است (آگاهی همواره آگاهی از چیزی است) و در خود نمی ماند بنابراین پدیدارشناسی آگاهی از این آگاهی استعلایی است . اگر آگاهی اولیه نفی است (خصلت منفی آگاهی از آن جهت است که همواره معطوف به غیرخود است. محتوایش غیرخود است). آگاهی پدیدارشناسانه نفی نفی است. از طرفی آگاهی پدیدارشناسانه، نفی خود یا سوژه دکارتی نیز هست. اگر هر آگاهی، آگاهی از چیزی است، پس یک سوژه اولیه ثابت تجریدی نداریم. سوژه روند است یک شدن است. سوژه نیست، سوژه می شود. چون سوژه، یک روند است پس ذاتاً تاریخی است. اما در پدیدارشناسی یک جا این روند متوقف می شود. هوسرل دوباره به سوژه ثابت دکارتی باز می گردد. برای اجتناب از دکارتی شدن پدیدارشناسی و برای جلوگیری از توقف تحلیل پدیدارشناسانه، پدیدارشناسی تبدیل به یک تحلیل تاریخی می شود. ( کاری که مورلوپونتی و تا اندازه ای فوکو کرد). تبارشناسی فوکویی گونه ای تحلیل پدیدارشناسی تاریخی است.

اینکه انسان دارای ماهیتی است (به زعم هوسرل) مرده ریگی است افلاطونی که ماهیت هر چیزی را جدای از خود آن می دانست. اینکه برای انسان ماهیتی قائل باشیم یعنی اینکه یک نسخه اصل و درست از انسان در جایی در نزد کسی وجود دارد  که بقیه انسان ها باید بر آن اساس عمل کنند. هایدگر بر سر همین ماهیت انگاری با هوسرل مشکل اساسی دارد.  

 

 

مخدرها لازم نیست که حتما تریاک یا دارو باشند گاهی یک اندیشه نیز می تواند مخدر باشد. بسیاری از اوقات وقتی با خودم تنها می شوم از شدت علاقه خود به هستی شناسی و فلسفه وجود می پرسم.

آیا برای من یک مخدر نبوده است.؟ امشب داشتم قسمتی از کتاب آقای بابک احمدی در مورد سارتر را می خواندم ( مناظره بین سارتر و لوکاچ در مورد مارکسیسم). با توجه به تجربیات شخصی در زندگی حرفهای لوکاچ را به حقیقت نزدیک تر دیدم. گاهی آدمی یک رشد قارچ وار در یک زمین خالی دارد. سرنوشت یک قارچ بزرگ در یک زمین خالی چیست؟ این مطلب در ادامه همان مطلب قبلی که شعار دیگر بس است  مطرح کرده بودم قرار دارد. منظورم موقعیت های طبقاتی- وضعیت های اقتصادی و اجتماعی.

گیرم که این مباحث (فلسفه وجود) خیلی اندیشه های عمیق و متفکرانه ای باشند آبا این ها کمکی به موقعیت و وضعیت یک انسان در ساختار اقتصادی و اجتماعی اش می کند؟

این رشد قارچ وار فکری-اقتصادی یا فرهنگی در محیطی که خالی در همه آنها باشد  سرنوشتی به جز نابودی ندارد.

آنوقت آیا می توانیم بگوئیم چنین فردی آزادتر شده است؟

اینجاست که برای چنین انسانی تضاد احساسات و افکار و اندیشه ها با موقعیتهای اجتماعی- طبقاتی و فرهنگی پیش می آید.

اعتدال یونانی

اعتدال یونانی: عده ای بر این نظرند که تکیه بیش از حد یونانیها بر اعتدال نمایش شیوه زیست یونانی بوده است. اما اینکه بزرگان و نخبگان یک جامعه بر موضوعی تکیه کنند آیا نشان از کمبودی در آن قسمت نبوده است؟ نیچه در زایش تراژدی برخلاف نظر عموم، معتقد است که یونانیها مردمی پر شر و شور و بی اندازه جاه طلب و شهوت پرست بوده اند. به دو دلیل می توان حق را به نیچه داد. اگر اعتدالی بود که نیاز به تاکید آن نداشت . -تضاد دیونوسوسی- آپولونی تضادی است تمپورالی- فرونتالی که خاص یونانیها است. در دوران باستان، جامعه ای را به اندازه بونانیها آشنا به این تضادها نمی بینیم. در واقع تضاد خواست/ میل /بی قاعدگی/ شور شهوت/ با نظم و حوصله و آرامش و کنترل آپولونی. در تراژدی یونانی به خوبی شاهد این تنش هستیم. یونانیها اولین ملتی بودند که به این تضاد آگاهی پیدا کردند . تضاد قانون دل و قانون عقل اولین بار در یونانیها به شکل مکتوب درآمد. سقراط اسب سرکش دیونوسوس را مهار زد. یکی از علل غلبه فرهنگ آپولونی (غلبه سقراط) را می توان شکست یونانیها و القاء حس پشیمانی از شرکشیهای دیونوسوسی آنها داشت. حق بانیچه بود که سقراط را نماد افسردگی و زیونی یونانی می دانست. اما به بیانی دیگر سقراط نمایانگر ذهن شکست خورده یونانی بود که در پی راه حل بود.

 

-آنچه هستی شو حتما این شعار نیچه ای به گوش شما رسیده است .در پس این شعار شطح «مرگ خدا» و ایده «ابرانسان» قرار گرفته است. با تعمق بیشتر متوجه می شویم که آنچه هستی شو وجه ایجابی مرگ خداست. آدمی حال به خاطر اینکه خودش باشد و خدا را نادیده بگیرد باید با خودش صداقت بیشتری داشته باشد. استدلال برای مرگ خدا «صداقت تام و تمام» بود .از نظر اخلاقی ادعای صداقت تام با خدا باوری در تضاد است. پیچشهای اندیشه را می بینید؟ دیر زمانی بود که خدا توجیه صداقت انسان بود حال به خاطر همان صداقت خدا رد می شود. این بود سرنوشت الحاد مورالیستی (اخلاق گرا)معاصر. صداقت بیشتر به بهانه قربانی کردن خدا. نویسندگان فرانسوی مثل ژید، مارتن دوگار، سارتر و مورلوپونتی از این دسته هستند همگی وفادار به نیچه. اما نگاهی به انسان نشان می دهد که آدمی را خلاصی از وجدان نیست. اگر صداقت تامی بود که نیازی به وجدان نبود. بنابراین اگر هنوز وجدانی هست، پس صداقت کامل نیست. بیایید این شرایط فرضی را در نظر بگیریم: پیش فرض صداقت تام یعنی انسان نه ترسی دارد نه چیزی اسباب فریب او می شود. به عبارتی انسانی که با خود یگانه شده است. در این انسان تضاد تمپورالی- فرونتالی ناپدید شده است نه ترسی- نه خواستی نه میل به تسلط به عبارتی شوری وجود ندارد. گناهی وجود ندارد که آدمی احساس گناه داشته باشد اما همین ترسها، دودلیها، عذاب وجدانها، امیال و شهوات هستند که انسان را انسان می کنند بنابراین نتیجه چنین انسانی وجود خارجی ندارد. فقط در ذهن سارتر وجود دارد. اگر صداقت تام هست پس چه نیازی به وجدان؟ این اضطرابها از کجا آمده است؟ پس چرا وجدان فردی را معیار اخلاق می دانید؟ آیا نمی دانید که ادعای صداقت تام، فرض وجود «وجدان انسانی» را نادیده می گیرد؟ آنوقت بنای اخلاقی را بر آن می سازید؟ مدعای «صداقت تام» نه با وجود شناسی انسانی سازگار است و نه عملی و البته تضاد منطقی نیز از نظر نتایج دارد. و در نهایت این سخن نفی خود است در مواجهه با مرگ است که دست این مکتب از همه جا خالی تر است.گاهی مقداری فریب در جهت ادامه زیست لازم است.