ایدئولوژی-کاریزما- ناخودآگاه
ترکیب اصطلاحات فوق شما را به یاد سه گانه مارکس-نیچه- فروید می اندازد اما من در این مطلب نمی خواهم در زندان این سه نفر بمانم.
تحلیل های مارکسیستی یا روان کاوانه به تنهایی برای تبیین پدیده های اجتماعی کافی نیستند. بنابراین نظریه های تواناترند که بتوانند یک پدیده را از زوایای متعدد نگاه کنند. همانند متون ادبی، پدیده های اجتماعی هم از نظر معنایی لایه لایه هستند. به عبارتی چند معنایی هستند بنابراین در این عرصه هیچ کس نمی تواند مدعی سخن پایانی باشد به زبان دریدایی یک شطرنج بی پایان است.
.
تعبیر ایدئولوژی را از مارکس وام گرفته ام و به تعریف مارکس از آن هم وفادار می مانم یعنی آگاهی کاذب. آگاهی که فرد از کاذب بودن آن بی خبر است. به سان فرد متوهم که از توهم خود بی خبر است .به زعم مارکس هر ایدئولوژی یک توهم مفهومی است. تعبیر توهم از ایدئولوژی ما را به ناخودآگاه نزدیک می کند و ما متوجه می شویم تقریبا بین مفاهیم «ناخودآگاه» فرویدی و «ایدئولوژی» مارکسی یک همبستگی تامی وجود داشته است. از آنجاییکه در نزد مارکس، فرد از کاذب بودن آگاهی خود بی خبر است می توانیم این آگاهی کاذب را بخشی از ناخودآگاه فرد بدانیم. به عبارت دیگر می توانیم این حکم را صادر کنیم که ایدئولوژی، ناخودآگاه است. یا ناخودآگاه ایدئولوژی است. البته یک نقد بالاتری هم وجود دارد که خود مفهوم «ناخودآگاه روان کاوی» را ایدئولوژیک می داند که این همان مفهوم شطرنج بی پایان در یدایی است که ما قصد پرداختن به آن را نداریم.
چه ایدئولوژی را ناخودآگاه بدانیم و چه وارونه آن، به مفهوم مشترک توهم می رسیم. جایی که ایدئولوژی ناخودآگاه باشد، آگاهی توهم است. یا فقط توهم آگاهی وجود دارد . حال اگر صفت جمعی را به ناخودآگاه اضافه کنیم به مفهوم توهم جمعی می رسیم که به نظر من در سطح تحلیلی بسیار راهگشاست. مفهوم ناخودآگاه جمعی از مفاهیم جامعه شناسانه است که متاثر واقعیتهای ایده آل وبر می باشد که آشنایان می دانند که در درک واقعیتهای اجتماعی راه گشاست هر چند قطعی نیست. در باب ناخودآگاه جمعی ما ایرانیها مقالات و کتب بسیاری منتشر شده است که من به عنوان نمونه از مظلوم پرستی (حامی مظلوم) مرگ پرستی- (احترام به افراد بعد از مرگشان)- احترام به کسانیکه عمل می کنند تا حرف می زنند. (نفرت از روشنفکران در ناخودآگاه ایرانیها است) می باشد.
از لحاظ جغرافیایی سرزمین ایران در گذرگاه شرق (هند) و غرب بوده است بنابراین خصلت دوگانه تمپورالی - فرونتالی (احساسی- عقلی) به شدت تمام در ملت ما زنده است، علی رغم غلبه احساس در سرزمینای شرقی و عقل در سرزمینهای غربی، اینکه آیا این موقعیت دوگانه جغرافیایی باعث چنین خلق و خویی شده است یا نه نیاز به بررسی بیشتر دارد. اما از نظر توصیفی به واسطه تنشهای خودآگاه- ناخودآگاه ملتی به وجود آمده که از بقیه ملتهای اطراف متفاوت است. همین خصلت دوگانه است که مدرنیته را اینهمه برای ما ایرانیها تنش آلود کرده است. در بین ملتهای غربی، آلمانیها شبیه ترین ملت از نظر خلق و خوی هستند (یادآور برخورد آلمانیها با مدرنیته)
خصلت ناخودآگاه، سلطه است. واژه سلطه به مفهوم وسیع اخلاقی- سیالسی- اقتصادی- زیستی- به کار رفته است.
سلطه اساساً یک مفهوم بیولوژیک (حیوانی) است. و ریشه در تمپورال (مغز حیوانی) آدمی دارد.
خواست سلطه ریشه در ناخودآگاه آدمی دارد. خواست سلطه در تک تک ذرات هستی وجود دارد. (به زعم نیچه*) اما این فقط یک فرض مابعد الطبیعی است. و ما دلیل قطعی نداریم که آنرا بپذیریم.
حالا شام حاضر است وقتش رسیده که سفره را بچبنیم.
ترکیب ناخودآگاه جمعی و توهم ایدئولوژیک و خواست سلطه در سفره ای بنام کاریزما جمع می شوند. کاریزما فقط یک مفهوم جامعه شناسانه نیست یک مفهوم روانی نیز هست. ناخودآگاه جمعی متزلزل و ناپایدار و طالب سلطه به همراه یک آگاهی کاذب محصولی به وجود می آورد که کاریزما نام دارد. کاریزما ناپایدارترین شکل سلطه سیاسی است چون متکی بر ناخودآگاه جمعی متوهانه است.
-خواست قدرت آن سان که نیچه مطرح کرده است یک مفهوم زیست شناختی است تا سیاسی یا اخلاقی اما از آنجا که پایه تحلیل های نیچه زیست شناختی است این مفهوم در حوزه های فوق هم تسری دارد.
به نظر من برای تحلیل خواست قدرت در جوامع انسانی وارد کردن مفاهیم ایدئولوژی (آگاهی دروغین) و ناخودآگاه کمک کننده است.
-وقتی شما ایدئولوژی دارید اصلا از آن بی خبرید مثل شیوه راه رفتن انسان ها که شاید خیلیها از آن خبر نداشته باشند کاملا از آن غافلید. به عبارتی ایدئولوژی در ناخودآگاه شما در جریان است. تعبیر عادات خورده بورژوازی که اوایل انقلاب خیلی شنیده می شد دلالت بر همین مفهوم رفتارهای ناخودآگاه داشت.
نقش بزرگ ناخودآگاه کاهش تنش است. ناخودآگاه یک نقشه توپوگرافیک نیست(تمپورالی- فرونتالی هم از یک نقشه توپوگرافیک نیست)
بیشتر دینامیک است به عبارتی بیشتر کارکرد است. آنهم نه به معنای فیزیولوژی به معنای اگزسیستانسیل. شاید به مفهوم پراکسیس مارکسی نزدیک باشد. خواست قدرت ریشه در میل به کاهش تنش دارد.
از نظر ناخودآگاه خواست قدرت، بنیادی نیست. بنیاد کاهش تنش است خواست قدرت یک مکانیسم دفاعی ناخودآگاه است.
-یکی از رسالتهای روان کاوی، یه دنبال کشف ناخودآگاه، پی بردن به خصلت توهمی آگاهی است. (خصلت فریبکارانه بسیاری از رفتارها در جهت کاهش تنش). بسط این نقادی در حوزه های اجتماعی- سیاسی- اخلاقی- زبان شناسانی و دین از فصول درخشان اندیشه غربی است. نوشته های ریکور (فروید و فلسفه)- برداشتهای زبان شناسانه و لاکان (سلطه ناخودآگاه زبان)- عشق و تمدن مارکوزه میزان نفوذ روان کاوی در نقد جدید می باشد.
بنابراین ساده انگاری که روان کاوی را به خواست آزادی جنسی فرو بکاهیم.
-یکی از افراطهای استفاده از ناخودآگاه، جنبش ساختارگرا است. ساختارگرایی با حواله دادن همه امور به ناخودآگاه، عملا نقش فاعل آن ناخودآگاه را نادیده می گیرد. آزادی (خود) از بند ناخود آگاه که از اصول اولیه روان کاوی بود در نهضت ساختارگرا گم شده مرگ سوژه مورد نظر روان کاو نبوده است. هدف روان کاوی آزاد کردن سوژه بوده است
کاریزما، ناخودآگاه ندارد . فرض وجود کاریزما در جامعه ای که ناخودآگاه بزرگی دارد این هم یک از فریبهای این ناخودآگاه جمعی است.
بک ناخودآگاه فربه، به کاریزما فرافکنی می کند. کاریزما، آرمان ناخودآگاه ناپایدار و بزرگ است. کاریزما مرگ ندارد.به واسطه این اصل روان شناسانه است که واقعیت و گذر زمان، باعث فروپاشی این توهم می شود و این فروپاشی یک شبه به وجود می آید. واقعیت و مرگ رفقای قدیمی هستند.
-عصری که در آن ناخودآگاه فرمانرواست به اقتصاد بی توجه است. به عقیده من تحلیلهای طبقاتی به جز اینکه در ناخودآگاه تاثیر بگذارند و از آن طریق عمل کنند خیلی موثر نیستند . این اعصار معمولا دوره هایی هستند که حتی اقتصاد ضد ارزش می شود.
-ایدئولوژی (آگاهی کاذب) (ناخودآگاه) همیشه هست. آگاهی ما همواره کاذب است. این مثل پوسته اندازیهای یک انسان است که هر دوره به کاذب بودن آگاهی خودش و اینکه چقدر ساده به مسائل نگاه می کرده پی می برد. پایانی بر آن متصور نیست.
آگاهی سرمایه دار همان مقدار کاذب است که آگاهی کارگر. فقط در هر مرحله توهم مرحله قبل کشف می شود. از آنجا که ناخودآگاه یک امر وجودی است. این مسئله وقتی کشف می شود که آن مرحله را پشت سر گذاشته باشی. به قول هایدگر زمانمند است. چون ما انسانها موجوداتی زمانمند هستیم پس ناخودآگاه داریم و ناخودآگاه محصول زمان است.
روان کاوی رسالت خود را آشکارسازی حوزه هایی از وجود انسان می دانست که در اعماق مدفون بود. به زعم روان کاوی، این اعماق هستند که سیر رفتاری و فکری آدمی را شکل می دهند. از این نظر، روان کاوی هسته وجودی و عمقی انسان را «اضطراب» در نظر می گیرد. بطن آدمی اضطراب است و ناخودآگاه کارکرد این عمق است و کارکرد این کاهش اضطراب است. بنابراین نفی است.
-از نظر اگزیستانسیالیسم، نیز عمق و بطن وجودی آدمی، اضطراب است. به قول هایدگر، اضطراب است. هستی خود را به شکل اضطراب، در انسان نشان می دهد. انسان آشکارگی هستی، به شکل اضطراب است. ذات دازاین، دلشوره است.
از اینجا پیوند روان کاوی و فلسفه وجود به روشنی آشکار می شود این پیوند به سان حقیقتی وجودی آشکار می شود. این، آشکارشدگی (رابطه روان کاوی و فلسفه وجود) نشانه ای است که در ناخودآگاه این دو جریان فکری در جریان بوده است. ناخودآگاهی که خصلت انضمامی آن «دلشوره» است. آیا می توانیم از یک رویداد تاریخی سخن به بیان آوریم|؟ عصری که هستی، خود را به شکل اضطراب آشکار می کند؟ خصلت ناخودآگاهی که خود را به شکل اضطراب و دلهره نشان می دهد؟ بنابراین این چه دوره تاریخی است که ناخودآگاهی را کشف می کند که مضطرب است؟
-نیچه در جایی مرگ خدا را بزرگترین رویدادی می داند که بشر تاکنون از سر گذرانده است. این رویداد از نظر وجودی و اخلاقی وضعیت نهیلیسم را بدنبال دارد.
بنابراین آشکارگی هستی به شکل «ناخودآگاه مضطرب» خصلت انضمامی عصر نهیلیستیک است.
«ناخودآگاه» و «دلهره» فقط می توانستند در و دنبال رویداد نهلیسم ظهور کنند.