خصلتهای بنیادی اگاهی (نابسندگی رویکرد ماتریالیستی)
1.مغز به عنوان منشا و جایگاه اگاهی تنها منبع ادراکات و یافته های از واقعیت است.واقعیت مورد اشاره ایشان البته همان واقعیت پدیداری و تجربی است.هر واقعیتی ورای ادراکات تجربی چه درونی و چه بیرونی که نتوان به مدد ازمایشات تجربی اثبات پذیری و تکرارپذیری انرادریافت کرد از جنس هالوسیناسیون و دلوژن می باشد از جمله این یافته ها می توان به محتوی اگاهی دینی و متافیزیک اشاره کرد.یک پوزتویسم افراطی
2.هر نوع ادراکی چه هیجانی و جه شناختی مابه ازایی فیزیولوژیک در مغز دارد.منشا همه ادراکات خود مغز است به جز ادراکات بیرونی تجربی که اثبات پذیر و تکرار پذیر و عام پذیر یعنی قابل دریافت برای همه باشد .یک فیزیکالیسم افراطی.
3.تفاوتی بین این روند فیزیکی در مغز با تفسیر از این روندها وجود ندارد .اگاهی به این روندهای فیزیولوژیک مغزی همان است که در مغز جریان دارد به عبارتی شکافی بین این اگاهی از فیزیولوژی و خود فیزیولوژی وجود ندارد .گفتار من همان ارتباطات سینابسی و تغییرات نوروترانسمیتری مغز من است مازاد یا کمبودی در هیچ یک از اینها نیست که اصلا اینها یکی هستند.یک مونیسم معرفت شناختی افراطی.
4.و در نهایت همه این روندها مادی هستند .البته ماتریالیستها توضیح نمی دهند که منظورشان از ماده چیست و از کجا به تفاوت ماده و غیر ان رسیده اند که تاکید دارند همه چیز ماده است ایا چیزی به غیر ماده ذهن ایشان را درگیر کرده که تاکید می کنند همه چیز ماده است؟یک ماتریالیسم افراطی.
در نهایت هر نوع شناختی را به صرف اینکه در قالبهای ذکر شده نمی گنجد از جنس توهم و خیالات دانسته اند و صاحبان اینها را جمعی خیالباف ودر بدترین حالت شیاد دانسته اند.معلوم نیست چرا در ذهن اینها اینقدر خیال بی ارزش است و یا هر چه از جنس خواب و رویا باشد مشمول لعن است.همین موضوع نشان می دهد که علی رغم ادعای خود چرا نوعی ارزش گذاری در مورد انواع اگاهی خیالی یا واقعی کرده اند و این جدول ارزش گذاری از چه مرجعی گرفته شده است.
از انجا که این رویکرد بر اساس نوعی ارزش گذاری پیشینی شکل گرفته بنابراین ما باید درجه بحث را یک پله به عقب ببریم و از شرایط اگاهی و هر نوع دانستن پرسش کنیم همان پرسش معروف کانتی. کانت از انجا که فیزیک نیوتونی را درست می دانست با این پرسش مواجه شد که ایا فیزیک نیوتونی به عنوان نوعی شناخت می تواند خودبسنده باشد یعنی می تواند خودش به خودش مشروعیت بدهد یا نیاز دارد که از مرجع بالاتری تایید شود .و متوجه شد که شناخت تجربی نمی تواند خودش خودش را تایید کند و نیاز دارد که مشروعیتش را از مرجع غیر قابل بحث تری اتخاذ کند .در کوشش برای غلبه بر این مشکل یک ساحت استعلایی را فرض کرد که مبنای غیر قابل بحث تری بود .پرسش از شرایط صدق و کذب یافته های تجربی.غالب پوزتویستها بدون اینکه اگاه باشند در این موارد بحث کرده اند. رایشنباخ کتابی برای این منظور نوشت و در کل کتاب بحث می کند که فقط شناخت تجربی قابل اتکاست و بقیه شناخت بشری قابل اعتماد نیست (پیدایش فلسفه علمی) غافل از اینکه کل کتاب شناخت درجه اول تجربی نیست بلکه توصیه نامه ای است برای ارزش گذاری.پوزتویست محترم متوجه نیست همینکه دهان باز می کند و اولین حکم خود را مبنی بر تجربی بودن شناخت درست بیان می کند از دایره پوزتویسم خارج شده است.پس اگاهی استعلایی (اگاهی از نوع درجه دوم)شرط ضروری هر نوع اگاهی است.پس اولین خصلت بنیادی اگاهی استعلایی بودنش است حوزه استعلا جبر شناخت است .ما مختار نیستیم استعلا را بپذیریم یا نه .ما به واسطه انسان بودنمان استعلایی هستیم.استعلا شرط ضروری بودنمان است.
ممکن است این سوال مطرح شود که ایا اگاهی حق پرسیدن از خودش را دارد ؟و اگر اگاهی استعلایی خودش هم نوعی اگاهی است این حکم شامل حال خودش هم می شود ؟در پاسخ باید بگویم که پاسخ هر دو سوال مثبت است. اگاهی می تواند از خودش و شرایطش و حدودش بپرسد و تقریبا همه اندیشه غربی از دکارت به بعد حول این پرسش شکل گرفته و این پرسش به صور مختلفی مطرح شده .مثلا هگل از شرایط تاریخی اگاهی پرسید و فلسفه هگل در واقع سیر اگاهی در گذر زمان است.مارکس از شرایط اقتصادی اگاهی پرسش کرد و مارکسیم در شکل جامعه شناسیش پاسخی به این سوال بود و یا فروید از شرایط روانی اگاهی سوال کرد و ناخوداگاه فرویدی در واقع یکی از شروط محدودکننده اگاهی بود همانطور خواست قدرت نیچه تعیین کننده شناخت بود و فیزیولوژی مغز تعیین کننده اگاهی..تاریخ و طبقه و ناخوداگاه و فیزیک مغز و اپیستمه لوژی کانتی همه شروط تعیین کننده اگاهی است .پس اگاهی همواره مشروط است توسط عوامل دیگری به جز خودش متعین می شود اینها همه جبریات اگاهی است .اگاهی به این شروط پیشینی همان اگاهی استعلایی-انتقادی است
بر این اساس اگاهی متوجه متعین بودن و مشروط بودن خود شد بنابراین به تناهی خود پی برد
برای پاسخ دقیقتر به پرسش فوق باید توجهی به محتوی اگاهی بکنیم.به طور کلی می دانیم هر اگاهیی اگاهی از چیزی است . به عبارت دیگر اگاهی همیشه التفاتی است(هوسرل)ما ظرف خالی از اگاهی نداریم که بعدا به واسطه ادراکات و شناختهای ما پر شود .انچه اگاهی می نامیم از ابتدا پر است.حتی اگر خود اگاهی ابژه خود قرار داشته باشد انچنانکه در فرم استعلایی ان هست . اگاهی همواره متوجه به چیزی است.توجه خصلت بنیادی اگاهی است .اگاهی بی توجه اگاهی نیست .در نوروساینس مغز ابژه اگاهی است . اما مغز تحلیل گر با مغزی که تحلیل می شود یکی نیست. نوروساینس تحلیل مغز است اما نوروساینتیست از مغز خود غافل است. از این نظر مدارهای عصبی اضافه ای در مغز نوروساینتیست شکل می گیرد که در مغز مورد تحلیل نیست.مثلا اگر روان کاوی مکانیسم های دفاعی مغز را تحلیل می کند ما انتظار داریم در سطح رفتاری با فردی که از این مکانیسمها غافل است متفاوت باشد چون مدارهای عصبی در مغز او شکل گرفته که در دومی نیست .یا درک فضای چهاربعدی در مغزی شکل می گیرد که در بسیاری از مغزها نیست.به عبارتی درست است که وجود مدارهای عصبی برای اگاهی ضروری است اما هر اگاهی اضافه ای یا جدیدی باعث خلق مدارهای جدیدی در مغز می شود بنابراین همواره توازن اگاهی و مغز به هم خورده است .رفتاردرمانی بعد از مدتی باعث شکل گیری مدارها ی جدیدی در مغز می شود پس همواره شکافی بین اگاهی و فیزیک مغز باقی است. بر این اساس همیشه تاخیری بین اگاهی و واقعیت مغز وجود دارد .اینرا اصل سبقت واقعیت بر اگاهی می نامم.. این شکاف برسازنده سوژه است .دینامیک اگاهی بر اساس این تاخیر شکل گرفته .اگر اگاهی همواره اگاهی می ماند به واسطه این شکاف است.این تاخیر شرط ماندگاری اگاهی است.
اما اگر اگاهی همیشه اگاهی از چیزی است یعنی متوجه چیز خاص و جزیی است سایر اشیا و پدیده ها از کانون توجه ان خارج می شوند .اگاهی همواره معطوف به کانونی است. مابقی چیزها بر اساس رابطه شان با این کانون و نزدیکی به ان برای اگاهی وجود دارند این همان افق اگاهی است .اگاهی همواره افقی دارد یعنی در جایی افق ان غروب است و وارد شب اگاهی می شود .شب اگاهی همان حد اگاهی است .اگر اگاهی افق مند است پس به طور منطقی نمی تواند بر کل احاطه داشته باشد.این اصل تناهی اگاهی نام دارد.اگاهی همواره متناهی است .بنابراین در حوزه شناختی اگاهی نمی تواند حکم پایانی را بدهد .اگاهی به پایانش اگاهی ندارد.
اگاهی از چیزها با نامیدنشان شروع می شود.با نامیدن چیزها انها را به مفاهیم تبدیل می کنیم .نوروساینس پر است از این مفاهیم .هر چه اگاهی انتزاعی تر شود مفاهیم چیزهای بیشتری را در خود جای می دهند.مفهوم پرنده شامل چیزهای بسیاری است تا مفهوم کلاغ .اگر می گوییم کلاغ به کلاغ خاصی اشاره نمی کنیم کل کلاغهای جهان منظورمان است. پس بایک شی جزیی سروکار نداریم .مفهوم کلاغ اشاره به هیچ کلاغی ندارد اما هیچ کلاغی هم از تور ان خارج نمی شود .اگر مفهوم کلاغ به هیچ کلاغ خاصی اشاره ندارد پس این مفهوم معنایی منفی دارد.مفهوم کلاغ برابر با نفی همه کلاغ هاست.(پدیدارشناسی هگل)اگاهی در شکل مفهومیش اگاهی منفی است.(از این جهت است که نویسندگانی چون بلانشو ادبیات را نقطه مقابل اگاهی مفهومی می دانند چرا که اگاهی مفهومی چیزها را می کشد و ادبیات در حرکتی معکوس با توجه به چیزها در فردییتشان انها را زنده می کند .ادبیات از این نظر اگاهی مثبت است).از این نظر اگاهی نفی واقعیت است .
اگر اگاهی نفی واقعیت است پس فاصله ما را با واقعیت زیادتر می کند .اگاهی در این شکل خودش حجاب واقعیت می شود .نوعی فاصله و شکاف بین اگاهی و واقعیت در شکل منفی اگاهی همیشه وجود دارد.عرفان و تخیل ادبی به واسطه این شکاف خواستار تعلیق اگاهی و لمس خود واقعیت شده اند.از این نظر تعلیق اگاهی فاصله ما را با واقعیت کمتر می کند.اما تعلیق اگاهی پارادوکسیکال است. اتفاقا پارادکس عرفان و وحدت وجود هم همین است.تعلیق اگاهی ناممکن است (البته امکان عملی در اشکال رقص و از خود بیخود شدن دارد ولی امکان نظری ندارد . از این جهت است که عرفان نظری فقط در شکل منفی ان یعنی نفی زبانی اگاهی و زبان را دارد و شکل مثبتی ندارد).مارکس حکمی دارد مبنی بر اینکه هر نوع اگاهیی اگاهی کاذب است .البته منظور مارکس اگاهی طبقاتی بورژوازی بود . ولی اگر بر اساس دیدگاه هگل به این حکم نگاه کنیم شاید منظورش از اگاهی کاذب اگاهی منفی باشد.اگاهی منفی که خودش مانعی برای دیدن واقعیت می شود.اگر اصل منفی بودن اگاهی را بپذیریم به این نتیجه می رسیم که اگاهی در شکل مفهومیش همیشه فاصله ای بین ما و واقعیت ایجاد می کند و حجاب و شکافی همواره بین ما و هستی برقرار است.اینجا هم این شکاف برسازنده سوژه است .سوژه به واسطه این شکاف و فاصله سوژه می ماند .عرفان وحدت وجودی و ماتریالیسم که منکر این فاصله اند در واقع حکم به تعلیق این اگاهی می دهند و از این تعلیق تا نفی سوژه فاصله ای نیست.گفتار اسکیزوفرن هم به دنبال تعلیق اگاهی است(دلوز و گتاری).اسکیزو این فاصله را پیموده و این حجاب را دریده.خواست اسکیزو دورانداختن عقل دوراندیش است.اسکیزو قانون پدر (نام پدر) را نفی می کند و تن به اختگی نمی دهد اسکیزو خود واقعیت را لمس می کند(لاکان) واقعیت در شکل پارانوییا برای اسکیزو وجود دارد.از این نظر یا باید قانون پدر (شکاف استعلایی بین اگاهی و واقعیت) را بپذیریم یا تن به اسکیزوشدن بدهیم.به قول لاکان یا پدر یا بدتر.
خلاصه کنم و تمام..
اگاهی می تواند از خودش پرسش کند و به حدود خودش اگاه شود(کانت) (خصلت استعلایی اگاهی)
اگاهی همواره مشروط به اپریوری هاست .تاریخ(هگل) اقتصاد(مارکس) .امیال (فروید نیچه).زبان(ویتکنشتاین) . درجهان بودن(هایدگر).اگاهی توسط نااگاهی مشروط می شود
اگاهی همواره از مغز عقب تر است .اصل سبقت واقعیت بر اگاهی .این مازاد فیزیک مغز به اگاهی برسازنده شکافی بین اگاهی و واقعیت اغازش می شود .اگاهی به اغازش اگاه نیست.(اصل تاخیر اگاهی)
اگاهی همواره جزیی است اگاهی به کل اگاهی ندارد.کلیت همیشه از دست اگاهی فرار می کند اگاهی به پایانش اگاهی ندارد. (ضد هگل) .(اصل تناهی اگاهی)
اگاهی در شکل مفهومیش همیشه منفی است این منفی بودن برسازنده شکافی بین اگاهی و واقعیت می شود .اگاهی خود حجاب خویشتن است اما نمی تواند از میان برخیزد چون انسوی اگاهی مغاک نیستی است .اگرچه اگاهی خصلتا منفی است اما نیستی تن به ان نمی دهد.نیستی گاهی فقط گاهی از شکاف بین اگاهی با واقعیت سرک می کشد و ان لحظه مرگ است که نیستی هست و اگاهی نیست.