تاریخ طبیعی افسردگی
- آخ که آدمی مجبور است که چه دردهایی را بر واژه افسردگی بار کند. فی المثل کیرکهگور را در نظر بگیرید که عمری نوشت که توجیه کند بی وفاییش را به رگینه. اشکهای او در نوشتن «بیماری به سوی مرگ» تظاهری از شیدایی او بوده است و او فکر می کرد افسرده است و باید با ایمان بر این ناامیدی غلبه کند. افسردگی از انسان چیزی طلب نمی کند و امید دیوانه وار او برای جاخوش کردن در جایگاه ایمان فقط تظاهری بوده است از آن سویه بیماریش. من معتقدم که گذر اخلاقی او در «ترس و لرز» و به قول خودش «قهرمان ایمان شدن» هم را باید در همین بستر تفسیر کرد.
*آذرخشی بود که دود شد و به هوا رفت*
بر خلاف آن، در این دوره آدمی فقط می بخشد، آتشی است که در پی سوزاندن «جایی».
شعله ات را به روح بسپار، ای افسردگی گدازنده. [تراکل]
اخلاق که ذاتاً به قول نیچه امری است برای تداوم نسل و البته مفید، پشت سر گذاشته می شود. این گذر اخلاقی اگر در سطح جمعی مطرح شود البته مشخص نیست چه دود واویلایی آن اجتماع را فرا خواهد گرفت. [فی المثل در نظر بگیرید روحیه فرانسویان را در جنگ اول] [آندره ژید]
تقدیرِ آتش، خاموشیست. در کنار سرد و سکون
و اما این نیز بگذرد. پس می رسی به مرحلهای که می گویی، پس «جایگاه ایمان» کیرکهگوری نیز فریبی بیش نبوده است اینها کژتابیهای فیزیولوژی است. اما برای فردی که این گذرها را خوب می شناسد، به عبارت مغزشناس است، این کژتابیها، فریب نیست. هر گذری البته درسهای جدیدی دارد که سالک منظور نظر ما را نیرومندتر می کند. [فرض کنید یکی از مراحل گذر سالک فرضی ما، گذر از خواست قدرت باشد که در گذشته دور آن را پشت سر گذاشته است]. پس در هر گذر، حجابهایی به کنار می رود. این هذیان است، من آنرا خوب می شناسم. این توهم است، من آنرا تجربه کردهام. ولی هر گذر، گذری، نو است. بی جهت نیست که سلوکِ سالک فرضی ما، به تدریج می شود انتظار. در اینجا، در این گذر، حسرت پشت سر گذاشته می شود. حسرت به نفع انتظار خود را کنار می کشد.
و من منتظر روییدن دوباره دانهها خواهم ماند.
اشکهایی بر تقدیر
عاشقی کز زین سرو کز زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است.
به یک معنا، افسردگی، اشکی است بر تقدیر، وقتی که تقدیر شخص، افسردگی باشد. گفتیم که این درد را دو سر است که به قول مولای سالکان، گاهی از این سر است، گاهی آن سر. بیماری دل، گاهی خود را به شکل حسرت می نمایاند و گاهی، انتظار. حسرتِ سرآغاز، سرآغازِ حسرت است. گو اینکه می توانستی چیزی را داشته باشی و نداری و چیزی را داری که نمی توانی نداشته باشی.
سویه دیگر آن انتظار است. انتظارِ «دوباره» در اینجا، انتظار تبدیل به تکرار «از نو» می شود، گویی که سالک فرضی ما منتظر رویش دوباره دانه هاست.
از نظر بیولوژی، پشیمانی، دو سر دارد. یک سویه آن فردی است که پشیمانی را نمی شناسد [شخصیت ضد اجتماعی] و یک سویه آن پشیمانی مداوم است مثل شخصیت وسواسی. [رجوع به رویکردهای جدید در نوروفیزیولوژی هیجان]. بیایید در اینجا توافق کنیم که حس دلتنگی را بار بر واژه افسردگی کنیم. آنگاه است که سویههای حسرت و انتظار در دلتنگی خود را بهتر نشان می دهند. بر این راه، سالک فرضی ما، مکانت ثابتی از نظر حسی، ندارد گاهی حسرت است و گاهی انتظار. سالکِ ناچاره ما تقصیری ندارد. این ناپایداری مکانی او تقدیر بیولوژی اوست بنابراین بیراه نخواهد بود اگر بگوییم، اشکهای شخص افسرده، اشک بر افسردگی است که تقدیر او می باشد.
تحلیل ما ناقص می ماند اگر سویه دیگر این موقعیت را در نظر نگیریم. و آن بررسی این بیماری در وضعیت جمعی است. این همان وضعیتی است که فلسفه وجود آنرا تقدیر تاریخی می خواندش. گو اینکه سالک فرضی ما در سال 58 در این خاک، مشق مردن می کرد و بلاجوی دشت نینوا می شد در عوض اینکه کاغذها را یکی یکی سیاه کند، اگر که تفکر را به معنای تذکار در معیت مقام و مکان قرب بگیریم. اینجاست که می گوییم صورت بندی علم روان، از این بیماری ناقص است. چونکه عاجز است از دیدن نمایشهای تاریخی آن. اصولاً هر نوع صورت بندی از یک موضوع و مسئله با زمانمندی مشکل دارد. بررسی افسردگی در تاریخیت آن برای محقق تاریخ افسردگی، شامل است بر تحقیق یک سویه بیولوژیک [نقصان علم روان] آن. افسردگی در هر دوره تاریخی خود را به گونه ای نمایش داده است. گاهی به شکل تراژدی یونانی، [پذیرش تقدیر، حسرت، از آنجا که حسرت پذیرش اشک آلودِ تقدیر است] گاهی به شکل افلاطون گرایی در شکل پذیرش مُثُل و گاهی به شکل مسیحیت صورت پذیرش تقدیر به شکل مخلوق. و در عصر بی خدای مدرن به شکل فلسفه وجود و مرگ خدا و بازگشت ابدی.
تاریخ نیز طلب اشکهای خود را دارد.
اندازه پرمسئولیتی است انتخاب شیطان یا خدا در گستره تاریخ اگر که به اخلاق معتقد نباشیم.
حریم انتظار
- آلن فورینه در رمان ملن بزرگ [1] از شاهزاده ای می گوید که خسته و زخمی در جنگلی تاریک بدنبال راه خروج، شاخه ها را به کناری می زند و ناگهان در پایان شب بعد از کنار زدن شاخه ای کورسویی را در دور دستها می بیند.
- در جایی خواندم که دو دوست در ساحل دریا مشغول قدم زدن بودند که زنی را دیدند که بر ساحل نشسته و به دور دستها نگاه می کند. میهمان از دوستش می پرسد قصه این زن چیست؟ دوستش می گوید شوهر این زن سی سال پیش برای صید به دریا رفته و هنوز بازنگشته و این زن از سی سال پیش تاکنون هر روز از صبح تا شام در این ساحل نشسته و منتظر بازگشت شوهرش می باشد.
من در این دو پاره قصه در واقع می خواهم دو موقعیت وجودی را نشان دهم. می گویم نشان دهم و نمیگویم توضیح دهم که موقعیتهای وجودی نشان دادنی هستند و نه تعریف پذیر. بنابراین نویسنده ای که قصد تعریف پذیر (صورت بندی) موقعیتهای وجودی را دارد از ابتدا در مسیر اشتباهی قدم می گذارد. شاید در این جایگاه البته ادبیات بر فلسفه افضل باشد، اگر ادبیات را به این نهج بگیریم که امور را نشان میدهد و فلسفه آنها را توضیح میدهد. بهر حال فلسفه را از این نقص رهایی نیست. هر چند معتقدم این افلاطون بود که معرفت به معنای تذکار سقراطی را تبدیل به معرفت به معنای ایده کرد. و مثالی که افلاطون از سقراط در اثبات معرفت به معنای تذکر [درآوردن هندسه از ذهن غلام سیاه] می زند را، نوعی راه اشتباه می دانم. [در این مورد خوانندگان را به «چه باشد آنچه نامندش تفکر» هایدگر با ترجمه اهورایی آقای جمادی حواله می دهم].
اما برگردیم به پاره قصه های خودمان. موقعیت وجودی شاهزاده «گمگشتگی» می باشد. شاهزاده قصه ما در جنگل تاریک راه گم کرده است و سرانجام بعد از گذشت نیمی از شب، جایی که شب دیگر به طرف بامداد می رود، کورسوی امیدی را مییابد.
اما موقعیت زن داستان ما چگونه است؟ ممکن است خواننده در ابتدا به ذهنش «وفاداری» برسد. وفاداری از مقوله های اخلاقی است. مقوله اخلاقی، یک مقوله کلی است بنابراین وابسته به کلیت است. در این موقعیت ، کلیت از زن طلب وفاداری ندارد. چون زن می داند که دریا شوهرش را از او گرفته است. بنابراین در اینجا پای اخلاق لنگ می زند. اخلاق، اخلاق زندگان است نه مردگان. اخلاق برای مردگی حرفی ندارد که بزند بنابراین کوته نظری است که زن قصه ما را در یک موقعیت اخلاقی ببینید. برای زن، اخلاق خیلی کوچک است. دستش خالی است. زن امیدی به اخلاق ندارد. اخلاق ناظر به امر کلی است، پس برای همگان است. اما زن قصه ما از همگان نیست. او خود را جز همگان نمی داند. اخلاق در مواجهه با این زن حرفی برای گفتن ندارد.
من تعمداً این دو موقعیت را در اینجا کنار هم آوردم شاید که در اینجا شباهتی بین موقعیت شاهزاده آن قصه و زن این قصه وجود داشته باشد. البته که برای زن منتظر قصه ما، حرمت وفاداری نیز نهفته است.
*چون که صد آمد نود هم پیش ماست*
زن داستان ما بدنبال صدی است که البته نود را هم در خود دارد. اما نود، نود است و با «صد» فاصله دارد. اما باز هم بیراهه رفتیم. گو اینکه بیراهه هم جزئی از راه است. پس در راهی که می رویم گاهی قدم در بیراهه هم می گذاریم شاهزاده قصه ما برای یافتن و خلاصی از تاریکی جنگل بیراهههای فراوانی را پیموده است. بیراهه رفتن خصلت و خصیصه گمگشتگی است. پس انتظار سویه دیگری از گمگشتگی است. کسی که راه را می داند منتظر نمی ماند انتظار در بیراهه خود را نشان می دهد. بیراهه همواره ما را منتظر نگه میدارد. بیراهه حریم انتظار است.
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
- فلسفه وجود، زیستن را «به سوی مرگ رفتن» می نامد. خصلت واقع بودگی «دازاین» به سوی مرگ رفتن است. دازاین مرگ را انتخاب نمی کند. این مرگ است که دازاین را به خود می کشد. فلسفه وجود متوجه نیست که این به سوی رفتن، خصلت همگان است. اما در اینجا شاعر از بلاجویانی می گوید که به سوی رفتن را انتخاب کردهاند. پس شهید، آن بلاجویی که به سوی مرگ رفتن فلسفه وجود را پشت سر نهاده است. در این جایگاه، این مرگ نیست که دازاین را به سوی خود می خواند، بلکه این شهید است که انتخاب می کند به سوی مرگ رفتن را، در موقعیت شهادت، مرگ دستش خالی است. فلسفه وجود کم می آورد حرفی برای گفتن ندارد. اینگونه است که شهید، شاهد است. پس مقام شهادت، مقام شهود است. بلاجوی دشت نینوا از مقام مرگ گذشته است تا به مقام شهود برسد. پس این گفتِ سالار شاهدان که «ان الحیات، عقیده و الجهاد» را باید در مقام گذشت از مرگ باید که شنید، آنجا که مرگ برای همگان است، مقام شاهدی شاید برای آن زن قصه ما برازندهتر باشد. و اینکه فرمود: مپندارید کسانیکه را به خاطر خدا، جان می دهند، مرده، بل زنده اند که در قرب ما روزی خوارند. شاید از این چنین برداشت شود که مقام شهادت مقام قرب است. و اگر درست فهمیده باشم سوال اصلی شاعر در این بیت در همان واژه اول است که می پرسد کجایید؟
دشت نینوا تکرار پذیر است که هر جایی می تواند کربلا باشد. ولی کربلا، کربلا نمی شود اگر بلاجویی نباشد، باید بلاجویی باشد و قربی که مقام شاهدی، روزی خواری در جوار قرب باشد. بنابراین فلسفه وجود در پایان راه نیز پایش می لنگد. دازاینِ به سوی مرگ، قربی ندارد که در جوار آن روزی خواری کند. پس دازاین شهادت را نمی شناسد. قرب را نمی شناسد، بلاجویی را نمی فهمد. با نینوا آشنا نیست.
نینوا نیست اگر اینجا و اکنون نیز نباشد. نینوا یک موقعیت وجودی است برای بلاجویی که طالب قرب است و گمگشتگی و انتظار و حسرت در جوار قرب یار برای آنکه بلاجویی دشت نینوا باشد پایان است اگر که نینوا در همین نزدیکی باشد.
[1]: [من عبارت ملن بزرگ را در ترجمه آقای فولادوند از کتاب هیوز به ترجمه این کتاب بنام مون بزرگه ترجیح دادم]