وحی به مثابه رویا یا نوشتار
آیا قرآن سخن محمد( ص) است ؟
چند سالی است که در فضای فکری جامعه ما نظریه رویای رسولان دکتر عبدالکریم سروش باعث بازخوانی مجدد متون قرانی و دیگر متون ابراهیمی شده است .فارغ از محتوی درست یا نادرست این نظریه ، از این جهت که باعث این بازخوانیهای مکرر و ایجاد فضای نقد و بررسی شده است قابل تمجید و تحسین است .کمتر نظریه ای را می توان در حد نظریه رویای رسولان دانست که اینهمه بحث و بررسی را ایجاد کرده باشد .
اگرچه می توان از رویکردهای متفاوتی به نقد و بازخوانی نظریه فوق پرداخت اما من در اینجا بیشتر از زاویه خوانش روانکاوانه و نظریات نقد متن ، به آن خواهم پرداخت .ضمن اینکه تلاش می کنم مبانی متافیزیکی نظریه را هم بر اساس رویکرد واسازی متن بررسی کنم .
نظریه رویای رسولان هدف خود را حل برخی معضلات کلامی و فلسفی به جا مانده از قرون قبل می داند ، بنابراین نظریه ای است که بیشتر می توان آن را پاسخ دانست تا نظریه ای در جهت طرح پرسش ، اگرچه در بطن هر پاسخی ، پرسشهایی هم نهفته است .اما معضلات به جا مانده از قبل از نظر طراح نظریه از این قرار است :
" الف. چگونگی سخن گفتن خداوند با پیامبران و راز زدایی و رازگشایی از آن که در کلام کلاسیک مسلمانان تا
امروز، حلّ مطلوبی پیدا نکرده و به طرح کلام قدیم و نفسی خداوند و انواع گمانه زنیهای غریب انجامیده
است.
ب. رنگ و بوی فرهنگ عربی و قبائلی در سراسر قرآن و تاریخمندی آن، مثل توصیف نعمات بهشتی به
گونهای که اعراب حجاز آن دوران میپسندیدند (حوریان نشسته در خیمه ها )
ج. آیاتی که با نظریات علمی مدرن تعارض آشکار دارند، چون آسمانهای هفتگانه، و خروج نطفه از پشت
مرد، و شهاب های آسمانی به منزله تیرهایی که به پیکر شیاطین اصابت میکنند و ... که مفسّران جدید برای
رهایی از آن، به اصناف تکلّفات روی آورده اند و گرهی هم نگشوده اند.
د. احکام فقهی که با عدالت و کرامت آدمی منافات دارند یا بوی خشونت فوق طاقت میدهند، چون بریدن
دست و پای مفسدان یا در آوردن چشم یا جواز برده داری و ...
هـ . پستی و بلندی بلاغت قرآن در آیات و سور مختلف، به طوری که پارهای از متکلّمان را وادار کرد تا به
"صرفه "روی آورند و قرآن را غیرقابل تقلید ندانند، و منصرف کردن متجاسران را به عهده خداوند بگذارند!
و. چهره بشری خداوند در قرآن که گاه غضب میکند و انتقام میگیرد، و گاه خشنود میشود و گاه شفقت"(رویای رسولان ۶ ص ۱ و ۲)
رویای رسولان قرار است با رویا پنداری وحی قرآنی این معضلات را حل یا منحل کند :
۱. معضل مابعدالطبیعه داخل در قرآن
۲.جسمانی بودن معاد
۳.تاویل پذیر بودن آیات متشابه
۴.تبیین بهتر داستانها و تاریخ اسطوره ای در قرآن
۵.ساختار نامنسجم و از هم گسیخته متن
از نظر ایشان ، رویایی دانستن وحی به دلیل قدرت تبیین بالاتر و حل معضلات فوق نظریه ای قابل قبول تر از نظریات سبق خود می باشد .
اما چیست این مابعدالطبیعه داخل در قرآن که باعث معضل بزرگی برای ذهن طراح این نظریه شده که قرار است با رویایی بودن وحی شود ؟
برداشت من از متافیزیک نزد ایشان ، بیشتر متافیزیکی دوگانه گرا و افلاطونی است .اگر قرار است که این نظریه معضله معاد جسمانی را حل کند یا اگر قرار است رخ داد قیامت را منحل کند و یا عالم دیگری به جز عالم ما را نادیده بگیرد ، متوجه می شویم که منظور ایشان از متافیزیک ، عالمی دیگر است به جز عالم ما .حال اگر ایشان به چنین متافیزیکی اشکال می گیرند و قصد دارند با رویاپنداشتن وحی این متافیزیک را به دور اندازند ، آیا خود برخوردار از متافیزیکی نیستند ؟ و اگر ایشان متافیزیکی را بر خلاف متافیزیک افلاطونی اختیار کرده اند، چیست این متافیزیک و چه نسبتی با روانکاوی و تعبیر خواب دارد ؟
فلسفه مدرن از بدو پیدایش خود بر محور " خود-آگاه- پنداری" قرار گرفته بود .دکارت بودن را منوط به آگاهی کرد .به عبارت دیگر بنیاد متافیزیک مدرن بر آگاهی از خود شکل گرفت .از اینجا دیگر برای انسان آنچه در آگاهی قرار می گرفت صفت وجود داشتن را به خود می گرفت .البته اندیشه مدرن از همان اوان خودش آنقدر پررو نبود که هستی را معطوف به آگاهی کند ، اما روند بعدی تظاهرات این اندیشه به نوعی نسبی گرایی هستی شناختی رسید که چیزها فقط در آگاهی هستند .این نتیجه ای بود که هوسرل از دکارت گرفته بود .از دکارت تا هوسرل کار آگاهی این بود که چیزها را " از - آن - خود- سازی" کند .اوج این درونی کردن هستی درون آگاهی را در فلسفه هگل شاهد هستیم .در نزد هگل اندیشه در اوج خود حتی مطلق را هم دورنی و از آن خود سازی می کند .آنچه از متافیزیک مدرن که هگل قله آن بود سکولاریزه و انسانی کردن چیزها در تمامیت شان بود .در نزد هگل و جانشینانش چیزها از جمله خود زمان غیریت خود را در نزد انسان از دست می دهند و انسانی می شوند، همه چیز" انسانی و بسیار انسانی" می شود
از جمله این انسانی کردن عالم و آدم ، انسانی دیدن متون دینی بود .این کاری بود که شاگردان هگل با انجیل و تورات کردند .سکولار کردن و بشری دیدن وحی الهی و نفی غیریت در این متون خواستی در جهت گرفتن مرجعیت قدرت از متون فوق بود .وقتی قدرت انسانی شد ، دلیلی نداشت متونی در نزد انسان باشد که ادعای قدرت نا- انسانی داشتند و با همین مرجعیت خود پنداشته ، زمینه ای برای اعمال قدرت بر مردمان پیدا کنند :
"مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد را در تجربه وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلات هیچگاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه انسانیّتش در قرآن نشسته است و هر چه میگوید و میبیند، تجربه ای از افق دید او و در خور ظرفیت خرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آنگاه مسئله ی کلام الهی حلّ و منحلّ خواهد شد و کلام محمّد به جای کلام
خدا خواهد نشست و پستی و بلندیهای بلاغت و ورود فرهنگ عربی و قصور و فتور علمی و ظهور چهره ی
بشری خداوند در قرآن، و ورود دعاهایی در قرآن چون سوره حمد (که گفته اند قرآن صاعدست )تبیین
مطبوع و معقول خواهد یافت، و معلوم خواهد شد که همه اینها مقتضای انسان بودن مؤلّف آن دفتر فاخر
است که احوال و اطواری متغیّر دارد، و گاهی بر طارم اعلی مینشیند و گاه تا زیر پای خود نمیبیند و با فروتنی تمام میگوید که "من بشری هستم چون شما که دچار وحی میشوم". شرط نیست که "یُوحیِ اِلَیّ "را ببینیم و "اَنا بشرٌ مِثلُکُم"را نبینیم. این قرآن اگر وحی است که هست، وحیی است که بشریت و محدودیت محمّد(ص )در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است؛ و چنانکه در جای دیگر آورده ام: خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد قرآن را ."( رویای رسولان ۶ ص ۲)
بله این متنی است که که بشریت و محدودیت محمد در سراپای آن ریزش و پویش دارد ، بنابراین " رویای رسولان" طرح می شود تا این بشری بودن متن قرآن را توجیه کند .قرآن به این دلیل رویا ست که بشری است ، و نه برعکس .ایشان از رویا بودن وحی شروع نمی کنند که به بشری بودن متن قرآن برسند بلکه ابتدا این پیش فرض را در نظر دارند که قرآن بشری است و اگر اینطور است چگونه آن را توجیه کنیم ؟ با رویا پنداری آن .
اما چیست این رویا ؟ و آیا بین بشری دانستن قران و رویا پنداشتن آن سازگاری و هماهنگی هست یا نه ؟
به نظر از دیدگاه ایشان رویا پنداشتن وحی سازگار با بشری دانستن ان است و دقیقا این نقطه ای است که من می خواهم با ایشان مخالفت کنم .نظریه من این است که لزوما رویا پنداشتن وحی معادل یا سازگاری با انسان انگاری آن ندارد .و اگر ایشان به دنبال انسانی کردن وحی هستند بهتر است دست از رویا پنداری وحی بردارند که نظریه رویایی که ایشان مطرح کرده اند ( به درستی ) مبانی و مولفه های متفاوتی با متافیزیکی است که ایشان اختیار کرده اند .
بر گردیم به مبانی متافیزیکی ؛ در کنار متافیزیک دکارتی - هوسرلی " آگاهی محور" که در پی انسانی کردن چیزها بود ، اندیشه ای مطرح شد که طلیعه آن در همان زمان دکارت مطرح شد و نخستین تبیین خود را در نزد پاسکال شاهد هستیم .اندیشمندان زیادی را می توان در این طریقه فکری پی جویی کرد از جمله کر که گور ، هامان ، شلینگ، فروید و هایدگر .اینان مخالف انسانی کردن همه چیز بودند . همگی با نقدهای جدی و پر اهمیت کرکه گور از فلسفه هگل ، آشناییم.اندیشه های او را می توان طلیعه علم روانکاوی آنچنان که در نزد فروید مکشوف شد ، دانست .
همه سخن این است که در مقابل دکارت ، اسپینوزا و هگل که تلاش می کردند همه هستی را به آگاهی فرو بکاهند ، غیریتی" نفوذناپذیری از آگاهی باقی می ماند که قابل فروکاهش به آگاهی نیست .مازاد و باقیمانده ای که حتی وجودش را آگاهی نمی تواند تصدیق کند .اشکالی که هگل بر فلسفه کانت در مورد " چیز ها در خود" مطرح کرد ؛ " اگر هیچ نوع شناختی از چیزها در خودشان نداریم ، پس چگونه می توانیم مدعی شویم که هست ؟ و یا علت پدیداری چیزها هست ؟ " اشکالی به درستی مطرح شده .اگر شناخت بشری بر اساس کانت پدیداری و با مختصات ذهن انسان است پس کانت چگونه این باقیمانده فلسفه خود را توجیه می کند ؟ " چیز در خود " در فلسفه کانت حکم مازادی را دارد که هر چند به تور شناخت در نمی آید اما هست و علت پدیداری چیزهاست .
" چیز در خود" کانتی باقیمانده ای بود که حکم غیریت را برای فلسفه کانت داشت .کانت اگرچه در ساحت آگاهی و شناخت یک دکارتی بود ، اما " نومن یا چیز در خود" او در آگاهی دکارتی نمی گنجید .کانت تلاش کرد این مازاد را در حوزه اخلاق و زیبایی شناسی بکشاند و از آن مفاهیم " آرمان اخلاق " و " والا" در هنر را بیرون کشید .مفاهیمی که بعدا مورد استفاده روان کاوی قرار گرفت .
از نقطه نظر تحلیل مطرح شده در اینجا ، کانت دقیقا در لولا یا پیچ دو گرایش فکری فوق قرار می گیرد .نه آن ( دکارت، هگل، هوسرل) است نه این ( کرکه گور ، هامان ، پاسکال، فروید) و هم این است و هم آن .
روانکاوی یا به تعبیر دیگر " ناخوداگاه" صورت دیگری از " چیز در خود" کانتی بود .ساحتی شناخت ناپذیر که از زمان بیرون است .ناخوداگاه به زعم فروید ، پسمانده ای است که به آگاهی نمی آید ، اگر چه ممکن است به زبان بیاید اما به زمان نمی آید .در نزد فروید ناخودآگاه ، آگاهی را مشروط و متعین می کند .به زبان کانتی ناخودآگاه علت آگاهی است .
مشکلاتی که کانت برای تبیین " چیز در خود " داشت ، فروید هم برای توصیف و تبیین ناخودآگاه داشت ، و علت صورت بندیهای متفاوت فروید از ناخودآگاه هم همین مشکلات بود .
باید بین ناخوداگاه و صور مختلف خود تفاوت قائل شد .می توان با اطمینان از سه گانه " نهاد- خود- و فراخود " سخن گفت و برای هریک مختصات و مشخصاتی در نظر گرفت اما نباید ناخودآگاه را با فراخود یا وجدان برتر یا از این قبیل اشتباه گرفت .اهمیت این موضوع برای تحلیل وحی در نزد ما بسیار زیاد است .غالبا شنیده ایم که در وحی این ناخودآگاه یا خود برتر پیامبر بوده که با ایشان سخن می گفته ( چون سخن گفتن خدا با انسان غیر قابل هضم می باشد از دید تفکر مدرن ) .این افراد ( از جمله نویسنده کتاب ۲۳ سال) گویی آگاهی به تفاوت ناخودآگاه و خود برتر ندارند .گاهی می گویند وحی از ناخودآگاه پیامبر بوده ، گاهی آن را ندای خود برتر او می دانستند و این نشان می دهد که در نزد این افراد اینها با هم تفاوتی ندارند .
اما ناخودآگاه متمایز از صور سه گانه شخصیت در نزد فروید است .ناخودآگاه نوعی باقیمانده و پسمانده شخصیت انسان است .ساحتی که به آگاهی انسانی نمی آید .اگر چه اگاهی بعدا متوجه فریب آن می شود .اما فقط فریب نیست .بر این اساس آگاهی همواره آگاهی پسینی یا مابعدی است .فلسفه معرفتی پس از .... است .اگر آگاهی را ناخوداگاه مشروط و متعین می کند ، فلسفه نیز بدهکار روانکاوی است .فلسفه همواره بدهکار پیشافلسفه است .این دین تا ابد بر گرده فلسفه قرار دارد که محتاج و مشروط به غیر خود است .ناخودآگاه دقیقا همین غیریت فلسفه و آگاهی فلسفی است .نسبت ناخودآگاه با صور سه گانه شخصیت هم همچون هوا و اکسیژن برای انسان است به گونه ای که شاید بودنش درک نشود اما با نبودنش ، هستی اش را نشان می دهد .این به سان افراد دور و بر ما است که تا وقتی هستند ، وجودشان را درک نمی کنیم و فقط با غیبت شان است که وجودشان حاضر می شود .ناخودآگاه غیبت آگاهی است و تنها وقتی متوجه آن می شویم که به غفلت خود آگاه می شویم .بنابراین همچون " چیز در خود" کانتی که بعد از تحلیل پدیداری آگاهی ، باقی می ماند و نوعی پس مانده تحلیل و توصیف است اما آگاهی پدیداری را مشروط به خود می کند ، ناخودآگاه نیز فقط بعد از تحلیل اگاهی و فقدان و حفره های آن کشف می شود .اینطور نیست که مثلا کانت نخست وجود " چیز در خود " را فرض گرفته و سپس تحلیل پدیداری آگاهی نموده است بلکه این باقیمانده ای بوده است که بعد از تحلیل اگاهی ، روی دستش مانده و قابل تحلیل با روش خودش نبوده است .این بر خلاف فلسفه و روش هگلی است که هیچ اضافه ای ندارد و همه چیز در آن روش تحلیل می رود .فلسفه هگل بیگانه ترین اندیشه نسبت به روانکاوی است .
حال که بر اساس کانت و روانکاوی ، وجود غیریتی را نتیجه گرفتیم که قابل تحلیل و فروکاهش به آگاهی نیست ، بنابراین نیازی نمی بینیم که خود را سرسپرده فلسفه مدرن بدانیم ، و از ان بالاتر نیازی نمی بینیم که این " غیریت" به جا مانده از آگاهی که همیشه جلوتر و بالاتر از آگاهی قرار می گیرد را همچون هگل هضم در آگاهی کنیم ، و بنابراین دغدغه نا- انسانی بودن متون الهی را نداریم و البته آن را معضل فکری خود نمی دانیم .
البته از طریق دیگری هم می توان به این غیریت مضمر در متن قرآن رسید و ان نظریه متن محوری است که من در جای دیگری مطرح کرده ام .بر اساس این رویکرد ، متن نیاز به فاعل متن ندارد.هر نوع متنی از جمله متون الهی ملک مشاع بشریت است .متن وقتی از دهان گوینده یا قلم نویسنده خارج شد دیگر بی صاحب است ، به قول اصحاب واسازی مولف می میمرد .دو نظریه ناخودآگاه و مرگ مولف در تحلیل ما به نقطه مشترکی می رسند و تحلیل ما بر این اساس خواهد بود .
و اما رویا پنداری متن ؛ نظریه رویا در روانکاوی در مرکز تحلیل قرار دارد .فروید کتاب تحلیل رویا را شخصی ترین کتاب خود می دانست و تحلیل رویا را در کنار تحلیل هیستری مرکز شناخت روانکاوانه می دانست .اگر چه فروید آرزو می کرد که بشر روزی بر ناخودآگاه فائق بیاید اما این آرزو را می توان با همان روش تحلیل رویا فراتر از واقعیت دانست .در نزد فروید رویاها فقط آرزوهای سرکوب شده نبودند بلکه نوعی آینده نگری و پیش بینی آینده هم بودند .
از آنجا که ریشه درخت رویا در زمین ناخودآگاه قرار دارد و اینکه ناخودآگاه بی زمان است و همانقدر به گذشته بی توجه ( توجه دارد) که به آینده ، پس رویا ممکن است از آینده نیز خبر دهد ، بنابراین تحلیل رویا ما را به فراسوی مرزهای منطق زبان و زمان می برد ، همانگونه که نویسنده رویای رسولان به حق تعابیر درستی از شناخت رویا را به کار برده است ، اما این رویا شناسی ریشه اش نه در معرفت شناسی سکولار دکارتی که در غیریت نفوذناپذیر " چیز در خود " کانتی دارد .
اینجا خواننده را توجه به ناسازگاری فوق در نظریه رویای رسولان می دهم .این نظریه رویا در زمین انسان گرایی دکارتی - هوسرلی نروییده است که ان را بهم وصل کنیم .نظریه رویاپنداری وحی ما را به مقصود سکولاریزم نمی رساند و اگر نظریه به دنبال سکولاریزه کردن وحی است باید به دنبال نظریه دیگری به جز نظریه رویا باشد .
اتفاقا انچه نظریه رویا و روانکاوی( همینطور متن محوری و مرگ مولف) برای ما به ارمغان می آورد ، تصدیق غیریت و دیگری متن است .نظریه روانکاوی ما را به فراسوی خودپنداری( اگوییسم) منتج از انسان گرایی مدرن می برد ، از این جهت روانکاوی یکی از شاخه های معرفت بشری است که طلیعه گذر از عقلانیت خود محورانه و انسان مرکزی مدرن بوده است .به این جهت نظریه رویا پنداری وحی ما را به فراسوی انسان گرایی که مقصود نویسنده است می برد .از این جهت نظریه رویای رسولان را می توان گسستی ( هر چند غافلانه) از نظریات پیشین ایشان دانست ، نظریاتی که از نظر متدیک بنای سکولاریزه کردن دین را داشتند .اینجا بر خلاف ما با تحلیل رویا به فراسوی انسان می رویم و برای نخستین بار شعاع آفتاب درخشان غیب را هر چند ناخواسته شاهدیم .
هر چند طراح رویای رسولان تاکید بر براهین برون دینی برای حل معضلات دارد اما همیشه چشمی بر متن دارد و دلایل خود را از متن قرآنی می گیرد برای این منظور ما نیز روش خود را با چنین دلایلی دو قبضه می کنیم و ایرادی بر این روش نمی بینیم .از جمله آیات ۷۳ و ۷۴ سوره اسرا :
وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا
و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند (۷۳ اسرا)
وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا
و اگر تو را استوار نمى داشتيم قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى (۷۴ اسرا)
و نیز آیات ۱۶ تا ۱۹ سوره قیامت :
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حركت مده (۱۶)
إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ چرا كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست (۱۷)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروى كن (۱۸)ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ
سپس بيان و توضيح آن نيز بر عهده ماست (قیامت ۱۹)
ا لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ، وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى ، وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى ، فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ ،وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ ، وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
آيا تو را يتيم نيافت، پس پناه داد و سامانت بخشيد. و تو را سرگشته يافت، پس هدايت كرد. و تو را تهىدست يافت و بىنياز كرد.(حال كه چنين است) پس بر يتيم قهر و تندى مكن. و سائل را از خود مران و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو كن ( ضحی ۶ تا ۱۱)
آیا اینجا تمایز واضحی بین گیرنده و فرستنده وحی وجود ندارد ؟ اینکه پیامبر مورد خطاب قرار می گیرد آیا نشان از این نیست که بین گوینده و شنونده تمایز و تفاوت وجود دارد ؟ ممکن است گفته شود که یک انسان هم گاهی با خود اینگونه سخن می گوید ، و این همان وجدان یا خود برتر اوست .حتی اگر فکر کنیم که این خود برتر پیامبر بوده که با او اینگونه سخن می گفته آیا فراتر از آگاهی او بوده یا نه ؟
این شماتت ها ، این کنترلها همه نشان از گوینده ای است که غیر از خود پیامبر است .شاید گفته شود این تفکیکها برای ما انسانهای معمولی است و برای پیامبر اینگونه نبوده است ، کما اینکه ایشان واقعا چنین تصوری از پیامبر دارند :
" نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه میاندیشید، اندیشۀ او بود"( رویای رسولان)
گویی از نظر ایشان تمایز بین خدا و پیامبر به واسطه صفات شخصیتی پیامبر از میان برداشته شده است و پیامبر همه ، خدا شده است .حال اگر اینگونه است چرا تعبیر " انا بشر مثلکم " مورد استفاده ایشان قرار می گیرد ؟ چرا جایی که قرار است سخن خدا عین سخن پیامبر باشد اینها یکی می شوند اما جاییکه قرار است متن انسانی شود ، پیامبر هم بشری مثل بقیه می شود ؟
حال اگر فکر کنیم که پیامبر هم بشری مثل بقیه باشد ، احکام روانکاوی در مورد ایشان هم صدق می کند .بنابراین باید این فرض را جدی گرفت که رد پای غیریتی به جز پیامبر را هم در متن دید .
نقد دیگری که البته کمی دلسوزانه هم هست به نظریه ایشان وارد می دانم مسئله قدرت است .از دید ایشان بشری دیدن متن قرآن کمک می کند که ما معضله قدرت به خصوص قدرت دینی را حل کنیم ، اما به زعم من این بشری دیدن متن قرآن نه تنها کمکی به این نمی کند بلکه می تواند سرچشمه توتالیتاریسم هم قرار گیرد ، کما اینکه در تئوریهای سیاسی دینی دهه های اخیر قرار گرفت .متاسفانه سکولاریزه کردن دین برای ما نه تنها نونی نداشت که فقط چوب بود .ما بیشتر چوب این سکولاریزم دینی را خوردیم تا نونش را .فرض غیریتی بنیادی که در دسترس هیچ بشری حتی پیامبر قرار نمی گیرد ، مانعی برای این تمامیت طلبی انسانی است .نظریه رویای رسولان کمکی به حل مسئله قدرت نمی کند بلکه فقط منبع قدرت را از امر نا- انسانی مبهم و ناشناخته به یک انسان شناخته شده و مشخص منتقل می کند .شما اگر ادعای خدایی برای پیامبر قائل شدید تمامیت طلبی را از بین نبرده اید فقط آن را جابجا کرده اید .از فاعلی نامشخص قابل تعبیر به اراده ای مشخص و بدون تعبیر منتقل کرده اید .کما اینکه راه تعبیر و باز تعبیر را هم بسته اید .وقتی سخن پیامبر را سخن خدا بدانید ، سنت رسول الله را هم عین خدا خواهند دانست و از اینجا تا داعش فاصله ای نمی ماند .تصدیق غیریت حاضر در متن نه تنها راه تعابیر متعدد و خوانشهای مکرر از قرآن را باز نگه می دارد بلکه مانع از این می شود که انسانی ادعای تمامیت فهم قرآن را بکند .
باری اگر پیامبر را هم بشری همچون بقیه بدانیم ، احکام ناخودآگاه در اینجا جاری و ساری می شود .تصدیق این غیریت ، فضایی را برای ما باز می کند که تا ابد قران را بخوانیم و معاصر فهم کنیم .
این مطلب در آینده تکمیل می شود.
فروپاشی اراده مدرن :
انسان سنتی اگر چه در نظر خود را اشرف مخلوقات و مرکز عالم می دانست ، اما در واقع اراده ای برای خود متصور نبود ، هرچند در زبان " من " را به کار می برد اما این " من " از خود نیرویی برای تغییر نداشت .در نزد انسان سنتی ، خدا سرچشمه و تجمع اراده هستی بود ، و انسان فقط سایه ای از این نیرو .اما این موازنه نیروها در نزد انسان مدرن معکوس شد .در نزد دکارت " خدا " همان نقشی را در گفتار فلسفی دارد که " من " در نزد مدرسیون داشت ، خدا در نزد دکارت دالی بدون مدلول گشت ، و از نیروهای خود تخلیه شد .از این پس " من " مرکز عالم به معنای واقعی شد یعنی تجمع اراده هستی و بدین جهت بود که انسان محق بود که دست تصرف و تسلط در طبیعت ببرد .
اندیشه مدرن را می توان فلسفه " من مرکزی " یا " انسان پرستی " هم نامید ، جاییکه انسان سرور موجودات و جهان شد ،انسان با ابزار علم توانست این سروریت خود را برجهان تسری دهد .
هرچند از همان ابتدای تولد اندیشه مدرن بودند متفکرانی که ایده بنیادی " من " را نقد می کردند ، از آن جمله هیوم که منکر وجود " من " شد و ان را به عادت ذهن نسبت دادند ، اما نقد جدی " من محوری " ابتدا توسط نیچه صورت گرفت .نیچه هدف فلسفه خود را تخریب متافیزیک به جا مانده از افلاطون و مسیحیت می دانست .او پیوستگی ارگانیکی بین فلسفه از نوع دکارت و نیز مسیحیت می دید .مهمترین نقد او به نظریه " من " در این فلسفه ها است .او " من " را یک اشتباه ناشی از کاربرد زبان می دانست .اگر این زبان است که " من " را خلق کرده است ، پس همین زبان است که خدا را برای انسان تراشیده است .
برای نخستین بار انسانی متوجه ارتباط زبان و من شده بود و این نقدی جدی بر تفکر مدرن بود .
مشکل فلسفه ای از نوع نیچه این است که شما را در میانه راه رها می کند ، به ساحل نجات نمی رساند .نقد نیچه ای همچون دینامیت " من " را فرو می پاشد ، اما چیزی را جایگزین آن نمی کند .بله درست است که " من " یک سوء تفاهم زبانی است ، اما این نام مستعاری بود برای تجمیع اراده معطوف به قدرت در عصر مدرن .نیچه با منفجر کردن آن نیروی تجمیع شده در " من " را آزاد کرد ، از این پس این نیرو همچون غول چراغ جادو که خارج شده است ، سرگردان از این خانه به خانه دیگر در هجرت است ، بدون اینکه مکان دائمی پیدا کند .
اندیشه پسا- نیچه ای تلاش می کند تا جایی برای این این اراده از دست رفته و سرگردان پیدا کند ، از جمله کوشش هایدگر که انسان را دازاین می داند .دازاین می تواند محل تجمیع این اراده قرار بگیرد .حالا با از میان رفتن ایده " من " هیچ فیلسوف جدی تلاش نمی کند تا دوباره " من " را زنده کند .تلاش برای یافتن مکانی که اراده رها شده و سرگردان از " من " چکیده ای از کوششهای فکری دوران پسا- مدرن است که صورتهای مختلفی به خود گرفته است .
ایده " من " بر بنیاد ایده " استمرار " قرار می گرفت .مهمترین خصلت " من " دوام و استمرارش بود .اصلا بر پایه خصلت استمرار و دوام " من " بود که می شد نظامهای اخلاقی و داوری را بنا نمود .حتی نظامات دینی که بر پایه ثواب و عقاب در پی داوری نهایی بودند هم بر پایه ایده " من " قرار می گرفتند .همچون ایده " من " ، ایده "استمرار من " هم در اندیشه مدرن ، تثبیت شد .متفکران مدرن متوجه بودند که برای بنای هر نوع نظام اخلاقی و حقوقی نیاز به تثببت و توجیه ایده " دوام من " داشتند .بدون بقای جوهر ثابتی و مستمری از " من " تصور هر نوع نظام داوری بی معنی بود .بیش از همه کانت در صدد تثبیت و بنیاد گذاری چنین جوهر ثابتی بود .ایده جوهرین " من مستمر" نه تنها برای تثبیت هر نوع شناختی ضروری بود ، بلکه برای نظام اخلاقی و حقوقی او هم لازم بود .اگر چه در نظام اخلاقی کانتی مکان داوری از خارج به درون آگاهی انسان منتقل شده بود اما همچنان نظام داوری برقرار بود و کانت به خوبی متوجه بود که برای پایداری نظام اخلاقی و حقوقی مدرن خود نیاز به تصوری از ایده " من " داشت که دوام و استمرار داشته باشد .
مشکل اینجا بود که بدون داشتن ایده جوهر مستمری از من ، نه تنها اراده آزاد انسانی معنایی نداشت ، از آن بالاتر هر نوع مسئولیت اخلاقی هم مبنای متقنی پیدا نمی کرد .این مشکلی بود که منتقدان مدرنیته همواره با آن روبرو بوده اند .حتی اگر استدلال آنها را بر اسطوره بودن ایده "استمرار من " بپذیریم ، آدمی همواره خود را در مواجهه با این سوال بنیادی می بیند که اگر اراده آزاد یا جوهر من ثابت ، افسانه ای بیش نیستند پس معنای رفتار و عمل انسان چیست ؟
مثلا نیچه اگر چه منتقد جدی ایده استمرار جوهرین من بود ، و به واسطه این نقد ، حکم به مرگ خدا داد و منکر روز داوری شد ، در نهایت تن به نظام اخلاقی برده داری داد .و یا هایدگر که یکی از منکران ایده " من جوهرین " کانتی بود و انسان را وجود بیرونی ( دازاین ) می دانست ، مسئله اخلاق و داوری را در پرانتز گذاشت ، اگر چه عده ای از پیروان او تلاش کردند به واسطه تمایز وجدان اصیل و کاذب او یک دستگاه اخلاقی را پایه گذاری کنند ، اما واقعیت این است که این سوال همواره برای منکرین " من جوهرین انسانی" مطرح بوده است که بنیاد رفتار انسان چیست ؟
ایمانوئل لویناس ، یکی از شاگردان هایدگر و نیز منتقد او ، تلاش کرد با استفاده از ایده جانشینی انسان نظام اخلاقی جدیدی بر پایه اندیشه فوق بنا کند که به آن می پردازیم