وحی به مثابه رویا یا نوشتار

آیا قرآن سخن محمد( ص) است ؟

چند سالی است که در فضای فکری جامعه ما نظریه رویای رسولان دکتر عبدالکریم سروش باعث بازخوانی مجدد متون قرانی و دیگر متون ابراهیمی شده است .فارغ از محتوی درست یا نادرست این نظریه ، از این جهت که باعث این بازخوانیهای مکرر و ایجاد فضای نقد و بررسی شده است قابل تمجید و تحسین است .کمتر نظریه ای را می توان در حد نظریه رویای رسولان دانست که اینهمه بحث و بررسی را ایجاد کرده باشد .
اگرچه می توان از رویکردهای متفاوتی به نقد و بازخوانی نظریه فوق پرداخت اما من در اینجا بیشتر از زاویه خوانش روانکاوانه و نظریات نقد متن ، به آن خواهم پرداخت .ضمن اینکه تلاش می کنم مبانی متافیزیکی نظریه را هم بر اساس رویکرد واسازی متن بررسی کنم .

نظریه رویای رسولان هدف خود را حل برخی معضلات کلامی و فلسفی به جا مانده از قرون قبل می داند ، بنابراین نظریه ای است که بیشتر می توان آن را پاسخ دانست تا نظریه ای در جهت طرح پرسش ، اگرچه در بطن هر پاسخی ، پرسشهایی هم نهفته است .اما معضلات به جا مانده از قبل از نظر طراح نظریه از این قرار است :

" الف. چگونگی سخن گفتن خداوند با پیامبران و راز زدایی و رازگشایی از آن که در کلام کلاسیک مسلمانان تا
امروز، حلّ مطلوبی پیدا نکرده و به طرح کلام قدیم و نفسی خداوند و انواع گمانه زنیهای غریب انجامیده
است.
ب. رنگ و بوی فرهنگ عربی و قبائلی در سراسر قرآن و تاریخمندی آن، مثل توصیف نعمات بهشتی به
گونهای که اعراب حجاز آن دوران میپسندیدند (حوریان نشسته در خیمه ها )

ج. آیاتی که با نظریات علمی مدرن تعارض آشکار دارند، چون آسمانهای هفتگانه، و خروج نطفه از پشت
مرد، و شهاب های آسمانی به منزله  تیرهایی که به پیکر شیاطین اصابت میکنند و ... که مفسّران جدید برای
رهایی از آن، به اصناف تکلّفات روی آورده اند و گرهی هم نگشوده اند.
د. احکام فقهی که با عدالت و کرامت آدمی منافات دارند یا بوی خشونت فوق طاقت میدهند، چون بریدن
دست و پای مفسدان یا در آوردن چشم یا جواز برده داری و ...
هـ . پستی و بلندی بلاغت قرآن در آیات و سور مختلف، به طوری که پارهای از متکلّمان را وادار کرد تا به
"صرفه "روی آورند و قرآن را غیرقابل تقلید ندانند، و منصرف کردن متجاسران را به عهده  خداوند بگذارند!
و. چهره  بشری خداوند در قرآن که گاه غضب میکند و انتقام میگیرد، و گاه خشنود میشود و گاه شفقت"(رویای رسولان ۶ ص ۱ و ۲)

رویای رسولان قرار است با رویا پنداری وحی قرآنی این معضلات را حل یا منحل کند :

۱. معضل مابعدالطبیعه داخل در قرآن
۲.جسمانی بودن معاد
۳.تاویل پذیر بودن آیات متشابه
۴.تبیین بهتر داستانها و تاریخ اسطوره ای در قرآن
۵.ساختار نامنسجم و از هم گسیخته متن
از نظر ایشان ، رویایی دانستن وحی به دلیل قدرت تبیین بالاتر و حل معضلات فوق نظریه ای قابل قبول تر از نظریات سبق خود می باشد .

اما چیست این مابعدالطبیعه داخل در قرآن که باعث معضل بزرگی برای ذهن طراح این نظریه شده که قرار است با رویایی بودن وحی شود ؟
 
برداشت من از متافیزیک نزد ایشان ، بیشتر متافیزیکی دوگانه گرا و افلاطونی است .اگر قرار است که این نظریه معضله معاد جسمانی را حل کند یا اگر قرار است  رخ داد قیامت را منحل کند و یا عالم دیگری به جز عالم ما را نادیده بگیرد ، متوجه می شویم که منظور ایشان از متافیزیک ، عالمی دیگر است به جز عالم ما .حال اگر ایشان به چنین متافیزیکی اشکال می گیرند و قصد دارند با رویاپنداشتن وحی این متافیزیک را به دور اندازند ، آیا خود برخوردار از متافیزیکی نیستند ؟ و اگر ایشان متافیزیکی را بر خلاف متافیزیک افلاطونی اختیار کرده اند، چیست این متافیزیک و چه نسبتی با روانکاوی و تعبیر خواب دارد ؟ 

فلسفه مدرن از بدو پیدایش خود بر محور " خود-آگاه- پنداری" قرار گرفته بود .دکارت بودن را منوط به آگاهی کرد .به عبارت دیگر بنیاد متافیزیک مدرن بر آگاهی از خود شکل گرفت .از اینجا دیگر برای انسان آنچه در آگاهی قرار می گرفت صفت وجود داشتن را به خود می گرفت .البته اندیشه مدرن از همان اوان خودش آنقدر پررو نبود که هستی را معطوف به آگاهی کند ، اما روند بعدی تظاهرات این اندیشه به نوعی نسبی گرایی هستی شناختی رسید که چیزها فقط در آگاهی هستند .این نتیجه ای بود که هوسرل از دکارت گرفته بود .از دکارت تا هوسرل کار آگاهی این بود که چیزها را " از - آن - خود- سازی" کند .اوج این درونی کردن هستی درون آگاهی را در فلسفه هگل شاهد هستیم .در نزد هگل اندیشه در اوج خود حتی مطلق را هم دورنی و از آن خود سازی می کند .آنچه از متافیزیک مدرن که هگل قله آن بود سکولاریزه و انسانی کردن چیزها در تمامیت شان بود .در نزد هگل و جانشینانش چیزها از جمله خود زمان غیریت خود را در نزد انسان از دست می دهند و انسانی می شوند، همه چیز" انسانی و بسیار انسانی" می شود

 

از جمله این انسانی کردن عالم و آدم ، انسانی دیدن متون دینی بود .این کاری بود که شاگردان هگل با انجیل و تورات کردند .سکولار کردن و بشری دیدن وحی الهی و نفی غیریت در این متون خواستی در جهت گرفتن مرجعیت قدرت از متون فوق بود .وقتی قدرت انسانی شد ، دلیلی نداشت متونی در نزد انسان باشد که ادعای قدرت نا- انسانی داشتند و با همین مرجعیت خود پنداشته ، زمینه ای برای اعمال قدرت بر مردمان پیدا کنند :
  
  "مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد را در تجربه  وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلات هیچگاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه انسانیّتش در قرآن نشسته است و هر چه میگوید و میبیند، تجربه ای از افق دید او و در خور ظرفیت خرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آنگاه مسئله ی کلام الهی حلّ و منحلّ خواهد شد و کلام محمّد به جای کلام
خدا خواهد نشست و پستی و بلندیهای بلاغت و ورود فرهنگ عربی و قصور و فتور علمی و ظهور چهره ی
بشری خداوند در قرآن، و ورود دعاهایی در قرآن چون سوره حمد (که گفته اند قرآن صاعدست )تبیین
مطبوع و معقول خواهد یافت، و معلوم خواهد شد که همه اینها مقتضای انسان بودن مؤلّف آن دفتر فاخر
است که احوال و اطواری متغیّر دارد، و گاهی بر طارم اعلی مینشیند و گاه تا زیر پای خود نمیبیند و با  فروتنی تمام میگوید که "من بشری هستم چون شما که دچار وحی میشوم". شرط نیست که "یُوحیِ اِلَیّ "را ببینیم و "اَنا بشرٌ مِثلُکُم"را نبینیم. این قرآن اگر وحی است که هست، وحیی است که بشریت و محدودیت محمّد(ص )در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است؛ و چنانکه در جای دیگر آورده ام: خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد  قرآن را ."( رویای رسولان ۶ ص ۲)

بله این متنی است که که بشریت و محدودیت محمد در سراپای آن ریزش و پویش دارد ، بنابراین " رویای رسولان" طرح می شود تا این بشری بودن متن قرآن را توجیه کند .قرآن به این دلیل رویا ست که بشری است ، و نه برعکس .ایشان از رویا بودن وحی شروع نمی کنند که به بشری بودن متن قرآن برسند بلکه ابتدا این پیش فرض را در نظر دارند که قرآن بشری است و اگر اینطور است چگونه آن را توجیه کنیم ؟ با رویا پنداری آن .
اما چیست این رویا ؟ و آیا بین بشری دانستن قران و رویا پنداشتن آن سازگاری و هماهنگی هست یا نه ؟
به نظر از دیدگاه ایشان رویا پنداشتن وحی سازگار با بشری دانستن ان است و دقیقا این نقطه ای است که من می خواهم با ایشان مخالفت کنم .نظریه من این است که لزوما رویا پنداشتن وحی معادل یا سازگاری با انسان انگاری آن ندارد .و اگر ایشان به دنبال انسانی کردن وحی هستند بهتر است دست از رویا پنداری وحی بردارند که نظریه رویایی که ایشان مطرح کرده اند ( به درستی ) مبانی و مولفه های متفاوتی با متافیزیکی است که ایشان اختیار کرده اند .

بر گردیم به مبانی متافیزیکی ؛ در کنار متافیزیک دکارتی - هوسرلی " آگاهی محور" که در پی انسانی کردن چیزها بود ، اندیشه ای مطرح شد که طلیعه آن در همان زمان دکارت مطرح شد و نخستین تبیین خود را در نزد پاسکال شاهد هستیم .اندیشمندان زیادی را می توان در این طریقه فکری پی جویی کرد از جمله کر که گور ، هامان ، شلینگ، فروید و هایدگر .اینان مخالف انسانی کردن همه چیز بودند . همگی با نقدهای جدی و پر اهمیت کرکه گور از فلسفه هگل ، آشناییم.اندیشه های او را می توان طلیعه علم روانکاوی آنچنان که در نزد فروید مکشوف شد ، دانست .
همه سخن این است که در مقابل دکارت ، اسپینوزا و هگل که تلاش می کردند همه هستی را به آگاهی فرو بکاهند ، غیریتی" نفوذناپذیری از آگاهی باقی می ماند که قابل فروکاهش به آگاهی نیست .مازاد و باقیمانده ای که حتی وجودش را آگاهی نمی تواند تصدیق کند .اشکالی که هگل بر فلسفه کانت در مورد " چیز ها در خود" مطرح کرد ؛ " اگر هیچ نوع شناختی از چیزها در خودشان نداریم ، پس چگونه می توانیم مدعی شویم که هست ؟ و یا علت پدیداری چیزها هست ؟ " اشکالی به درستی مطرح شده .اگر شناخت بشری بر اساس کانت پدیداری و با مختصات ذهن انسان است پس کانت چگونه این باقیمانده فلسفه خود را توجیه می کند ؟ " چیز در خود " در فلسفه کانت حکم مازادی را دارد که هر چند به تور شناخت در نمی آید اما هست و علت پدیداری چیزهاست .
" چیز در خود" کانتی باقیمانده ای بود که حکم غیریت را برای فلسفه کانت داشت .کانت اگرچه در ساحت آگاهی و شناخت یک دکارتی بود ، اما " نومن یا چیز در خود" او در آگاهی دکارتی نمی گنجید .کانت تلاش کرد این مازاد را در حوزه اخلاق و زیبایی شناسی بکشاند و از آن  مفاهیم " آرمان اخلاق " و " والا" در هنر را بیرون کشید .مفاهیمی که بعدا مورد استفاده روان کاوی قرار گرفت .

 

از نقطه نظر تحلیل مطرح شده در اینجا ، کانت دقیقا در لولا یا پیچ دو گرایش فکری فوق قرار می گیرد .نه آن ( دکارت، هگل، هوسرل) است نه این ( کرکه گور ، هامان ، پاسکال، فروید) و هم این است و هم آن .

روانکاوی یا به تعبیر دیگر " ناخوداگاه" صورت دیگری از " چیز در خود" کانتی بود .ساحتی شناخت ناپذیر که از زمان بیرون است .ناخوداگاه به زعم فروید ، پسمانده ای است که به آگاهی نمی آید ، اگر چه ممکن است به زبان بیاید اما به زمان نمی آید .در نزد فروید ناخودآگاه ، آگاهی را مشروط و متعین می کند .به زبان کانتی ناخودآگاه علت آگاهی است .
مشکلاتی که کانت برای تبیین " چیز در خود " داشت ، فروید هم برای توصیف و تبیین ناخودآگاه داشت ، و علت صورت بندیهای متفاوت فروید از ناخودآگاه هم همین مشکلات بود .

باید بین ناخوداگاه و صور مختلف خود تفاوت قائل شد .می توان با اطمینان از سه گانه " نهاد- خود- و فراخود " سخن گفت و برای هریک مختصات و مشخصاتی در نظر گرفت اما نباید ناخودآگاه را با فراخود یا وجدان برتر یا از این قبیل اشتباه گرفت .اهمیت این موضوع برای تحلیل وحی در نزد ما بسیار زیاد است .غالبا شنیده ایم که در وحی این ناخودآگاه یا خود برتر پیامبر بوده که با ایشان سخن می گفته ( چون سخن گفتن خدا با انسان غیر قابل هضم می باشد از دید تفکر مدرن ) .این افراد ( از جمله نویسنده کتاب ۲۳ سال) گویی آگاهی به تفاوت ناخودآگاه و خود برتر ندارند .گاهی می گویند وحی از ناخودآگاه پیامبر بوده ، گاهی آن را ندای خود برتر او می دانستند و این نشان می دهد که در نزد این افراد اینها با هم تفاوتی ندارند .
اما ناخودآگاه متمایز از صور سه گانه شخصیت در نزد فروید است .ناخودآگاه نوعی باقیمانده و پسمانده شخصیت انسان است .ساحتی که به آگاهی انسانی نمی آید .اگر چه اگاهی بعدا متوجه فریب آن می شود .اما فقط فریب نیست .بر این اساس آگاهی همواره آگاهی پسینی یا مابعدی است .فلسفه معرفتی پس از .... است .اگر آگاهی را ناخوداگاه مشروط و متعین می کند ، فلسفه نیز بدهکار روانکاوی است .فلسفه همواره بدهکار پیشافلسفه است .این دین تا ابد بر گرده فلسفه  قرار دارد که محتاج و مشروط به غیر خود است .ناخودآگاه دقیقا همین غیریت فلسفه و آگاهی فلسفی است .نسبت ناخودآگاه با صور سه گانه شخصیت هم همچون هوا و اکسیژن برای انسان است به گونه ای که شاید بودنش درک نشود اما با نبودنش ، هستی اش را نشان می دهد .این به سان افراد دور و بر ما است که تا وقتی هستند ، وجودشان را درک نمی کنیم و فقط با غیبت شان است که وجودشان حاضر می شود .ناخودآگاه غیبت آگاهی است و تنها وقتی متوجه آن می شویم که به غفلت خود آگاه می شویم .بنابراین همچون " چیز در خود" کانتی که بعد از تحلیل پدیداری آگاهی ، باقی می ماند و نوعی پس مانده تحلیل و توصیف است اما آگاهی پدیداری را مشروط به خود می کند ، ناخودآگاه نیز فقط بعد از تحلیل  اگاهی و فقدان و حفره های آن کشف می شود .اینطور نیست که مثلا کانت نخست وجود " چیز در خود " را فرض گرفته و سپس تحلیل پدیداری آگاهی نموده است بلکه این باقیمانده ای بوده است که بعد از تحلیل اگاهی ، روی دستش مانده و قابل تحلیل با روش خودش نبوده است .این بر خلاف فلسفه و روش هگلی است که هیچ اضافه ای ندارد و همه چیز در آن روش تحلیل می رود .فلسفه هگل بیگانه ترین اندیشه نسبت به روانکاوی است .

حال که بر اساس کانت و روانکاوی ، وجود غیریتی را نتیجه گرفتیم که قابل تحلیل و فروکاهش به آگاهی نیست ، بنابراین نیازی نمی بینیم که  خود را سرسپرده فلسفه مدرن بدانیم ، و از ان بالاتر نیازی نمی بینیم که این " غیریت" به جا مانده از آگاهی که همیشه جلوتر و بالاتر از آگاهی قرار می گیرد را همچون هگل هضم در آگاهی کنیم ، و بنابراین دغدغه نا- انسانی بودن متون الهی را نداریم و البته آن را معضل فکری خود نمی دانیم .
البته از طریق دیگری هم می توان به این غیریت مضمر در متن قرآن رسید و ان نظریه متن محوری است که من در جای دیگری مطرح کرده ام .بر اساس این رویکرد ، متن نیاز به فاعل متن ندارد.هر نوع متنی از جمله متون الهی ملک مشاع بشریت است .متن وقتی از دهان گوینده یا قلم نویسنده خارج شد دیگر بی صاحب است ، به قول اصحاب واسازی مولف می میمرد .دو نظریه ناخودآگاه و مرگ مولف در تحلیل ما به نقطه مشترکی می رسند و تحلیل ما بر این اساس خواهد بود .
و اما رویا پنداری متن ؛ نظریه رویا در روانکاوی در مرکز تحلیل قرار دارد .فروید کتاب تحلیل رویا را شخصی ترین کتاب خود می دانست و تحلیل رویا را در کنار تحلیل هیستری مرکز شناخت روانکاوانه می دانست .اگر چه فروید آرزو می کرد که بشر روزی بر ناخودآگاه فائق بیاید اما این آرزو را می توان با همان روش تحلیل رویا فراتر از واقعیت دانست .در نزد فروید رویاها فقط آرزوهای سرکوب شده نبودند بلکه نوعی آینده نگری و پیش بینی آینده هم بودند .

 

از آنجا که ریشه درخت رویا در زمین ناخودآگاه قرار دارد و اینکه ناخودآگاه بی زمان است و همانقدر به گذشته بی توجه ( توجه دارد) که به آینده ، پس رویا ممکن است از آینده نیز خبر دهد ، بنابراین تحلیل رویا ما را به فراسوی مرزهای منطق زبان و زمان می برد ، همانگونه که نویسنده رویای رسولان به حق تعابیر درستی از شناخت رویا را به کار برده است ، اما این رویا شناسی ریشه اش نه در معرفت شناسی سکولار دکارتی که در غیریت نفوذناپذیر " چیز در خود " کانتی دارد .
اینجا خواننده را توجه به ناسازگاری فوق در نظریه رویای رسولان می دهم .این نظریه رویا در زمین انسان گرایی دکارتی - هوسرلی نروییده است که ان را بهم وصل کنیم .نظریه رویاپنداری وحی ما را به مقصود سکولاریزم نمی رساند و اگر نظریه به دنبال سکولاریزه کردن وحی است باید به دنبال نظریه دیگری به جز نظریه رویا باشد .

اتفاقا انچه نظریه رویا و روانکاوی( همینطور متن محوری و مرگ مولف)  برای ما به ارمغان می آورد ، تصدیق غیریت و دیگری متن است .نظریه روانکاوی ما را به فراسوی خودپنداری( اگوییسم) منتج از انسان گرایی مدرن می برد ، از این جهت روانکاوی یکی از شاخه های معرفت بشری است که طلیعه گذر از عقلانیت خود محورانه و انسان مرکزی مدرن بوده است .به این جهت نظریه رویا پنداری وحی ما را به فراسوی انسان گرایی که مقصود نویسنده است می برد .از این جهت نظریه رویای رسولان را می توان گسستی ( هر چند غافلانه) از نظریات پیشین ایشان دانست ، نظریاتی که از نظر متدیک بنای سکولاریزه کردن دین را داشتند .اینجا بر خلاف ما با تحلیل رویا به فراسوی انسان می رویم و برای نخستین بار شعاع آفتاب درخشان غیب را هر چند ناخواسته شاهدیم .
هر چند طراح رویای رسولان تاکید بر براهین برون دینی برای حل معضلات دارد اما همیشه چشمی بر متن دارد و دلایل خود را از متن قرآنی می گیرد برای این منظور ما نیز روش خود را با چنین دلایلی دو قبضه می کنیم و ایرادی بر این روش نمی بینیم .از جمله آیات ۷۳ و ۷۴ سوره اسرا :

وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذًا لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا
و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كرده‏ ايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند (۷۳  اسرا)
وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا
و اگر تو را استوار نمى‏ داشتيم قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى (۷۴ اسرا)

و نیز آیات  ۱۶ تا ۱۹  سوره قیامت :
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ  زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حركت مده (۱۶)
إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ چرا كه جمع ‏كردن و خواندن آن بر عهده ماست (۱۷)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ پس هر گاه آن را خوانديم از خواندن آن پيروى كن (۱۸)ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ
سپس بيان و توضيح آن نيز بر عهده ماست (قیامت ۱۹)

ا لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‌ ، وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى‌ ، وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى‌ ، فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ ،وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ ، وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
 آيا تو را يتيم نيافت، پس پناه داد و سامانت بخشيد. و تو را سرگشته يافت، پس هدايت كرد.  و تو را تهى‌دست يافت و بى‌نياز كرد.(حال كه چنين است) پس بر يتيم قهر و تندى مكن. و سائل را از خود مران و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو كن  ( ضحی ۶ تا ۱۱)
آیا اینجا تمایز واضحی بین گیرنده و فرستنده وحی وجود ندارد ؟ اینکه پیامبر مورد خطاب قرار می گیرد آیا نشان از این نیست که بین گوینده و شنونده تمایز و تفاوت وجود دارد ؟ ممکن است گفته شود که یک انسان هم گاهی با خود اینگونه سخن می گوید ، و این همان وجدان یا خود برتر اوست .حتی اگر فکر کنیم که این خود برتر پیامبر بوده که با او اینگونه سخن می گفته آیا فراتر از آگاهی او بوده یا نه ؟
این شماتت ها ، این کنترلها همه نشان از گوینده ای است که غیر از خود پیامبر است .شاید گفته شود این تفکیکها برای ما انسانهای معمولی است و برای پیامبر اینگونه نبوده است ، کما اینکه ایشان واقعا چنین تصوری از پیامبر دارند : 

  " نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود"( رویای رسولان)
گویی از نظر ایشان تمایز بین خدا و پیامبر به واسطه صفات شخصیتی پیامبر از میان برداشته شده است و پیامبر همه ، خدا شده است .حال اگر اینگونه است چرا تعبیر " انا بشر مثلکم " مورد استفاده ایشان قرار می گیرد ؟ چرا جایی که قرار است سخن خدا عین سخن پیامبر باشد اینها یکی می شوند اما جاییکه قرار است متن انسانی شود ، پیامبر هم بشری مثل بقیه می شود ؟

 

حال اگر فکر کنیم که پیامبر هم بشری مثل بقیه باشد ، احکام روانکاوی در مورد ایشان هم صدق می کند .بنابراین باید این فرض را جدی گرفت که رد پای غیریتی به جز پیامبر را هم در متن دید .
نقد دیگری که البته کمی دلسوزانه هم هست به نظریه ایشان وارد می دانم مسئله قدرت است .از دید ایشان بشری دیدن متن قرآن کمک می کند که ما معضله قدرت به خصوص قدرت دینی را حل کنیم ، اما به زعم من این بشری دیدن متن قرآن نه تنها کمکی به این نمی کند بلکه می تواند سرچشمه توتالیتاریسم هم قرار گیرد ، کما اینکه در تئوریهای سیاسی دینی دهه های اخیر قرار گرفت .متاسفانه سکولاریزه کردن دین برای ما نه تنها نونی نداشت که  فقط چوب بود .ما بیشتر چوب این سکولاریزم دینی را خوردیم تا نونش را .فرض غیریتی بنیادی که در دسترس هیچ بشری حتی پیامبر قرار نمی گیرد ، مانعی برای این تمامیت طلبی انسانی است .نظریه رویای رسولان کمکی به حل مسئله قدرت نمی کند بلکه فقط منبع قدرت را از امر نا- انسانی مبهم و ناشناخته به یک انسان شناخته شده و مشخص منتقل می کند .شما اگر ادعای خدایی برای پیامبر قائل شدید تمامیت طلبی را از بین نبرده اید فقط آن را جابجا کرده اید .از فاعلی نامشخص قابل تعبیر به اراده ای مشخص و بدون تعبیر منتقل کرده اید .کما اینکه راه تعبیر و باز تعبیر را هم بسته اید .وقتی سخن پیامبر را سخن خدا بدانید ، سنت رسول الله را هم عین خدا خواهند دانست و از اینجا تا داعش فاصله ای نمی ماند .تصدیق غیریت حاضر در متن نه تنها راه تعابیر متعدد و خوانشهای مکرر از قرآن را باز نگه می دارد بلکه مانع از این می شود که انسانی ادعای تمامیت فهم قرآن را بکند .

باری اگر پیامبر را هم بشری همچون بقیه بدانیم ، احکام ناخودآگاه در اینجا جاری و ساری می شود .تصدیق این غیریت ، فضایی را برای ما باز می کند که تا ابد قران را بخوانیم و معاصر فهم کنیم .

 

این مطلب در آینده تکمیل می شود.

 

 

 

فروپاشی اراده مدرن :
انسان سنتی اگر چه در نظر خود را اشرف مخلوقات و مرکز عالم می دانست ، اما در واقع اراده ای برای خود متصور نبود ، هرچند در زبان " من " را به کار می برد اما این " من " از خود نیرویی برای تغییر نداشت .در نزد انسان سنتی ، خدا سرچشمه و تجمع اراده هستی بود ، و انسان فقط سایه ای از این نیرو .اما این موازنه نیروها در نزد انسان مدرن معکوس شد .در نزد دکارت " خدا " همان نقشی را در گفتار فلسفی دارد که " من " در نزد مدرسیون داشت ، خدا در نزد دکارت دالی بدون مدلول گشت ، و از نیروهای خود تخلیه شد .از این پس " من " مرکز عالم به معنای واقعی شد یعنی تجمع اراده هستی و بدین جهت بود که انسان محق بود که دست تصرف  و تسلط در طبیعت ببرد .
اندیشه مدرن را می توان فلسفه " من مرکزی " یا " انسان پرستی " هم نامید ، جاییکه انسان سرور موجودات و جهان شد ،انسان با ابزار علم توانست این سروریت خود را برجهان تسری دهد .
هرچند از همان ابتدای تولد اندیشه مدرن بودند متفکرانی که ایده بنیادی " من " را نقد می کردند ، از آن جمله هیوم که منکر وجود " من " شد و ان را به عادت ذهن نسبت دادند ، اما نقد جدی " من محوری " ابتدا توسط نیچه صورت گرفت .نیچه هدف فلسفه خود را تخریب متافیزیک به جا مانده از افلاطون و مسیحیت می دانست .او پیوستگی ارگانیکی بین فلسفه از نوع دکارت و نیز مسیحیت می دید .مهمترین نقد او به نظریه " من " در این فلسفه ها است .او " من " را یک اشتباه ناشی از کاربرد زبان می دانست .اگر این زبان است که " من " را خلق کرده است ، پس همین زبان است که خدا را برای انسان تراشیده است .
برای نخستین بار انسانی متوجه ارتباط زبان و من شده بود و این نقدی جدی بر تفکر مدرن بود .

مشکل فلسفه ای از نوع نیچه این است که شما را در میانه راه رها می کند ، به ساحل نجات نمی رساند .نقد نیچه ای همچون دینامیت " من " را فرو می پاشد ، اما چیزی را جایگزین آن نمی کند .بله درست است که " من " یک سوء تفاهم زبانی است ، اما این نام مستعاری بود برای تجمیع اراده معطوف به قدرت در عصر مدرن .نیچه با منفجر کردن آن نیروی تجمیع شده در " من " را آزاد کرد ، از این پس این نیرو همچون غول چراغ جادو که خارج شده است ، سرگردان از این خانه به خانه دیگر در هجرت است ، بدون اینکه مکان دائمی پیدا کند .

اندیشه پسا- نیچه ای تلاش می کند تا جایی برای این این اراده از دست رفته و سرگردان پیدا کند ، از جمله کوشش هایدگر که انسان را دازاین می داند .دازاین می تواند محل تجمیع این اراده قرار بگیرد .حالا با از میان رفتن ایده " من " هیچ فیلسوف جدی تلاش نمی کند تا دوباره " من " را زنده کند .تلاش برای یافتن مکانی که اراده رها شده و سرگردان از " من " چکیده ای از کوششهای فکری دوران پسا- مدرن است که صورتهای مختلفی به خود گرفته است .

 

ایده " من " بر بنیاد ایده " استمرار " قرار می گرفت .مهمترین خصلت " من " دوام و استمرارش بود .اصلا بر پایه خصلت استمرار و دوام " من " بود که می شد نظامهای اخلاقی و داوری را بنا نمود .حتی نظامات دینی که بر پایه ثواب و عقاب در پی داوری نهایی بودند هم بر پایه ایده " من " قرار می گرفتند .همچون ایده " من " ، ایده "استمرار من " هم در اندیشه مدرن ، تثبیت شد .متفکران مدرن متوجه بودند که برای بنای هر نوع نظام اخلاقی و حقوقی نیاز به تثببت و توجیه ایده " دوام من " داشتند .بدون بقای جوهر ثابتی و مستمری از " من " تصور هر نوع نظام داوری بی معنی بود .بیش از همه کانت در صدد تثبیت و بنیاد گذاری چنین جوهر ثابتی بود .ایده جوهرین " من مستمر" نه تنها برای تثبیت هر نوع شناختی ضروری بود ، بلکه برای نظام اخلاقی و حقوقی او هم لازم بود .اگر چه در نظام اخلاقی کانتی مکان داوری از خارج به درون آگاهی انسان منتقل شده بود اما همچنان نظام داوری برقرار بود و کانت به خوبی متوجه بود که برای پایداری نظام اخلاقی و حقوقی مدرن خود نیاز به تصوری از ایده " من " داشت که دوام و استمرار داشته باشد .

مشکل اینجا بود که بدون داشتن ایده جوهر مستمری از من ، نه تنها اراده آزاد انسانی معنایی نداشت ، از آن بالاتر هر نوع مسئولیت اخلاقی هم مبنای متقنی پیدا نمی کرد .این مشکلی بود که منتقدان مدرنیته همواره با آن روبرو بوده اند .حتی اگر استدلال آنها را بر اسطوره بودن ایده "استمرار من " بپذیریم ، آدمی همواره خود را در مواجهه با این سوال بنیادی می بیند که اگر اراده آزاد یا جوهر من ثابت ، افسانه ای بیش نیستند پس معنای رفتار و عمل انسان چیست ؟
مثلا نیچه اگر چه منتقد جدی ایده استمرار جوهرین من بود ، و به واسطه این نقد ، حکم به مرگ خدا  داد و منکر روز داوری  شد ، در نهایت تن به نظام اخلاقی برده داری داد .و یا هایدگر که یکی از منکران ایده " من جوهرین " کانتی بود و انسان را وجود بیرونی ( دازاین ) می دانست ، مسئله اخلاق و داوری را در پرانتز گذاشت ، اگر چه عده ای از پیروان او تلاش کردند به واسطه تمایز وجدان اصیل و کاذب او یک دستگاه اخلاقی را پایه گذاری کنند ، اما واقعیت این است که این سوال همواره برای منکرین " من جوهرین انسانی" مطرح بوده است که بنیاد رفتار انسان چیست ؟
ایمانوئل لویناس ، یکی از شاگردان هایدگر و نیز منتقد او ،  تلاش کرد با استفاده از ایده جانشینی انسان نظام اخلاقی جدیدی بر پایه اندیشه فوق بنا کند که به آن می پردازیم

ایمان و انتظار


می توان همچون زبان ناب که فقط چیزها را می نامد ( بنیامین ، زبان و زبان بشری ) آگاهی ناب را که  فقط می تواند دریافت کند ( تجربه حسی اولیه) ، عطیه ای از جانب دیگری [ غیاب] دانست .کودک در تجارب حسی اولیه خود امکان گزینش و انتخاب ندارد .امر ناب حسی به کودک داده می شود .این در مورد زبان ابتدایی و بدوی بشری هم صادق است .ما نمی دانیم کسی که اولین بار سیب را سیب نامید چگونه به آن رسید ، واژه سیب در زبان ، داده شده است .ممکن است فردی برای میوه ای که سیب می نامیم واژه دیگری را اختراع کند اما این امری فردی است و خارج از دستور زبان .همچنین دستور زبان هم از مواردی است که شامل حکم فوق می شود .در هر زبانی بر اساس قواعد دستوری جایگاه فعل و فاعل و مفعول مشخص است و هیچ کس را یارای بهم زدن قواعد فوق،  نیست مگر موارد خاص که از احکام زیبا شناختی یا از این قبیل پیروی کند .
اما نه زبان و نه آگاهی در سطح" داده شده " اولیه و ناب باقی نمی مانند .زبان و  آگاهی وقتی از سطح داده شده اولیه خود خارج شوند دیگر دلالت اصلی خود را از دست می دهند و انسان  مجبور می شود به طور مداوم حرکت آنها را از نو شروع کند .
زبان و آگاهی ناب " من " را نمی شناسد ." من " دال و نیز مدلولی است که به تدریج با کاربرد گسترش یافته زبان و آگاهی شکل می گیرد .هر چند دلالت " من " در طول عمر آدمی متغیر است و بنا به احوال سنی و خلقی و محتوی آگاهی و عمل تغییر می کند ، " من " در طول شکل گیری خود دائما در حال جابجایی مرزهایش است .این جابجایی مرزها از این فرد به فرد دیگر و یا از این تمدن به تمدن دیگر متفاوت است .در دوران مدرن این مرزها آنچنان وسعت گرفتند و همه چیز را " از آن من سازی" کردند که بشر مدرن را به نیهیلیسم و پوچ گرایی رساندند .اینکه بشر مدرن در نهایت به پوچی برسد امر عجیبی نیست ، چونکه او چنان مرزهای " من " را گسترش داد که چیزی ورای آن باقی نماند .اصولا در اندیشه مدرن چیز بودن چیز در داخل " من" تعریف شد .معیار چیز بودن چیز " من " بود .و البته این طبیعی است که چنین " من " به پوچی برسد وقتی چیزی در خود پیدا نکند .
پوچ گرایی یکی از صور ناخشنودی است و البته نوع مدرن ان .ناخشنودی در ذات آگاهی و زبان خارج شده از ناب بودگی است .ناخشنودی نتیجه خروج زبان و آگاهی از خلوص و سادگی خود است به عبارت دیگر ناخشنودی محصول " من " است .هر جا " من " شکل گرفته ، ناخشنودی هم به تبع آن به وجود آمده است .ناخشنودی ضرورت بنیادی موجود آگاه و سخن ور است .
دلیلی که روانکاوی برای این ناخشنودی می اورد ؛ ناشی از سرکوب میل اولیه است .از نظر روانکاوی ما انسانها بدوا موجوداتی میل ورزی هستیم .تمایل داریم که میل خود را آزاد کنیم و همینکه مجبور می شویم آن را سرکوب یا مهار کنیم ، دلزده و ملول می شویم .البته این مهار و سرکوب ، یک نتیجه خوب هم دارد و ان تمدن سازی و رشد و تعالی اخلاقی و هنری و نیز عقلانیت است .اگر چنین سرکوبی نبود عقلانیت ما در همان سطح بدوی و اولیه می ماند .روانکاوی به این سوال پاسخ نمی دهد که این سرکوب چه ضرورتی داشته است و یا این ضرورتی وجودی بوده است [ داده شده] یا به تدریج بشر آن را کسب کرده است .عده ای [ داروین گرایان] اعتقاد دارند که این ضرورت بقا بوده که بر ضرورت میل غالب شده و از آنجا که انسان متوجه شد که لازمه بقا کنترل و سرکوب میل است ، پس تن به چنین کنترل و سرکوبی داد .
در اینجا نوعی تنش و درگیری بین میل اولیه که تمایل به آزادشدن دارد و نیروهای بقا و ماندگاری که ضرورت خود را در مهار و سرکوب آن [ میل] می دانند ، برقرار می شود ، و در ادامه خود این تنش باعث می شود که سطح و ارتفاع تنش هر آن بالاتر برود .فروید در اواخر عمر به چنین نتیجه ای رسید ، او به این باور شوپنهاوری گراییده بود که همه نیروهای میل در خدمت نیروهای مرگ و فنا قرار دارند .و خود این نیروها هستند که اجبار به تکرار و نو شدن را در آدمی زنده نگه می دارند .
می توان قضیه را به شیوه دیگری هم دید .اگر توصیف بنیامینی از زبان اولیه را بپذیریم ، زبانی که مستقیما با چیزها تماس داشت و فقط نام آنها را می دانست [ زبانی که هنوز فاقد مفاهیم است ] این تجربه ای از آگاهی دست اول است ، آگاهی از چیزها به شکل مستقیم و بی واسطه .زبان و آگاهی در چنین وضعیت اولیه ای راحت و بدون تنش هستند .این اگاهی در تعلیق و تاخیر نیست .زبان در این سطح نیازی به توصیف و مفهوم سازی ندارد .این وضعیت اولیه است که هیچ سرکوب و مهاری وجود ندارد

آگاهی مفهومی هماره در تعلیق و تاخیر است .این به چه معناست ؟ آگاهی وقتی از سطح ناب بودگی خود خارج می شود[ از سطح تماس بی واسطه با چیزها] و تن به مفاهیم می دهد در واقع به قول هگل چیزها را نابود می کند .مفهوم یک چیز خود چیز را از بین می برد .ما دیگر در سطح بدوی با چیزها سروکار نداریم بلکه در سطح انتزاعی بالاتری قرار داریم و از خود چیزها دور می شویم .این زبان و اگاهی دور شده از چیزها را تعلیق و تاخیر می نامیم .در سطح انتزاع و مفهوم آگاهی همواره فاصله ای با چیزها دارد و نسبت به آنها تاخیر دارد .از طرفی در هر لحظه اگاهی به چنین تعلیق و تاخیری اگاه می شود و تلاش می کند این فاصله و تاخیر را از میان بردارد ، بنابراین دائما در حال تکرار خود است ، دائما کوشش می کند که به سطح بنیادی اولیه خود که واجد سادگی و شفافیت بود ، بازگردد .از این پس کوششهای آگاهی فقط طلب بازگشت به بنیادهای خود است .به سطح اولیه ای که مستقیما با چیزها در تماس بود .
اما به تدریج آگاهی به این مسئله آگاه می شود که هر چه بیشتر می کوشد تاخیر و تعلیق به وجود امده بیشتر و عمیق تر می شود .بنابراین ناخشنودتر می شود ، اما علی رغم وجود میل به بازگشت سادگی اولیه خود را کمتر قادر به چنین کاری می بیند .این مثل زندگی در روستا و شهر می ماند .فردی که از روستا به شهر مهاجرت کرده ، علی رغم نارضایتی از زندگی در شهر ، روز به روز متوجه می شود که کمتر می تواند به روستا بازگردد و هر چه نارضایتی او بیشتر می شود توان بازگشتش کمتر می شود .

اما نسبت این ناخشنودی با " من " چیست ؟ گفتیم که " من " محصول و نتیجه خروج آگاهی و زبان از سطح اولیه است ، حالا هر چه این حرکت رو به جلو باشد " من " فربه تر می شود و در این زمینه ناخشنودی عمیق تر و رادیکال تر .فقط در چارچوب تفکر " من بنیاد" مدرن غربی بود که می توانست پوچ گرایی و بی ارزش شدن همه چیز ظاهر شود .نهیلیسم ضرورت وجودی اندیشه مدرن است .نهیلیسم شدیدترین نوع ناخشنودی از خود است ، جاییکه خود همه گستره وجود آدمی را اشغال کرده است .

اما نهیلیسم فقط وجه منفی متحقق شدن تمامیت " من " در اندیشه مدرن بود .اگاهی در تعلیق و زبان مفهومی یا به واژگان روانکاوی " میل مهار شده " به غیر از ناخشنودی ، وجه دیگری نیز خلق می کند ؛ انتظار
انتظار کنش مثبت آگاهی در تعلیق است .اگر سوژه های سرکوب شده انسانی از کنش بازگشت و تکرار خسته نمی شوند [ علی رغم دورتر شدن در هر تکرار] به واسطه انتظار است .انتظار محصول تعلیق و تاخیر آگاهی انسانی است ، انسانی که از تماس اولیه با چیزها دور شده است  .تنها محرومان انتظار می کشند .[ شاید بی ربط نباشد که در ساحت امر اجتماعی هم، چنین گزاره ای صادق است ، انتظار کنش فعال محرومان اجتماع است] .
  انتظار ، گشودگی به غیر" من" است .اینجا ،  امکانات " من" ته می کشد .انتظار هماورد فلسفی پوچ گرایی در دوران مدرن است ، پوچ گرایی شناختی از انتظار ندارد.

اما چرا می توانیم این [ انتظار] را بر سر پوچ گرایی نگه داریم ؟ چرا انتظار می تواند بر پوچ گرایی چیره شود ؟
این پرسشی است که من تلاش می کنم در جای دیگری به آن پاسخ دهم اما پاسخ نسبت مستقیمی با هسته اصلی این بحث دارد .معروف است که هایدگر در جایی گفته که "نیچه بزرگترین چالش فلسفه من بود " به راستی کدام مسئله فلسفه نیچه ؟ به تصور من منظور هایدگر چیره گی بر پوچ گرایی است و پاسخ هایدگر هم چیزی غیر از انتظار نبود ؛ تنها یک خدا می تواند ما را نجات دهد تا آن زمان باید منتظر بود .انتظار خدایی که می آید .
ادیان سنتی در چارچوبه های اگاهی عصر خود شکل گرفتند .اینها عموما در زمانی ظهور کردند که بشر قدم در مسیر آگاهی و زبان مفهومی گذاشته بود .از این جهت محتوی تئوریک و نیز عملی آنها ، عموما کارکردی مهاری و سرکوب گرایانه داشت .خدا عموما در جایگاه ناظر تیزبینی قرار می گیرد که حساب کوچکترین اعمال ما را دارد یا خدا عموما پاسخی بود به پرسشهای بنیادی بشر از اینکه چگونه انسان و جهان  خلق شده یا  نابود می شوند .اینها پرسشهای آگاهی در سطح خاصی است .پرسش منشا و مقصد آیا این به سطح خاصی از آگاهی تعلق دارد؟ یا خدا در مقام داور اعمال ما ، و چه نیازی به داور بیرونی داریم اگر کانت داوری در درون ما کشف می کند صد برابر سخت گیرتر ؟ اینها پرسشهایی بود که شاید امروزه برای فیلسوفان و اندیشه گران علمی و نیز زیبایی شناسی جالب نباشد .دغدغه بشر امروز پاسخ به پرسشهای فوق نیست ، چون آگاه شده است که چنین پرسشهایی ناشی از وضع خاص انسانی ما سرچشمه می گیرد و وقتی آن وضعیت ها نقد و مورد سنجش قرار گرفتند این پرسشها هم حیث وجودی خود را از دست می دهند

اما امروز باید به گونه دیگری ایمان ورزید .امروزه ایمان در مقابل پوچ گرایی قرار می گیرد ، ایمان وجه دیگر[ غیر از پوچ گرایی]  ناخشنودی آدمی است .این را با مهمترین خصلتش یعنی انتظار می شناسیم .ایمان جدید که از آب نیهیلیسم گذشته است ، با خصلتهایی چون انتظار و  گشودگی به غیر شناخته می شود . ایمان جدید تکرار و بازگشت به انتظار است، منتظر بودن  و انسان مدرن وقتی موفق به کشف فوق شد که آگاه به حدود و ثغور " من " خود شد .وقتی فهمید این " من " متورم و باد کرده جا را برای غیر تنگ کرده است .اندیشه نو وقتی انتظار به عنوان انتظار یک خدا را کشف کرد که دست به نقد بنیادی " من " زد . و "  من" را از اریکه قدرت و تسلط بر چیزها پایین کشید.

 


پ ن :
استعاره نوار موبیوس که توسط لکان در مورد " من " و غیریت به کار می برد یا تشبیهاتی از قبیل قطره و دریا ، اشکالی که ایجاد می کند ، نوعی دانایی برتری را برای سوژه خاص در بر دارد .گویی حداقل یک سوژه آگاه وجود دارد که از کلیت خبر دارد .بر اساس تعریفی که از آگاهی داشتیم ( همواره موخر و معلق) چنین استعاره هایی با خود متناقض است .اگر آگاهی همواره با تاخیر و معلق است ، هیچ گاه نمی تواند به بنیاد خود آگاه باشد و نیز توانایی کشف رابطه با غیر خود را ندارد .حداکثر توانی که آگاهی دارد کشف کمبود و نقص خود است .

انتظار صورت گشوده به غیر و غیاب آگاهی است .آگاهی وقتی متوجه کمبودها و حدود خود شد می تواند به دو صورت خودش را نشان دهد .یا منفی و واکنشی که پوچ گرایی است و یا مثبت و کنشی و آفرینش گر که انتظار است .انتظار ساحت تهی است که آگاهی قادر به ادراک یا نامیدنش نیست ، فقط یک حالت و حال و هواست  .انتظار به خودی خود هیچ است ( نیست) انتظار نمی تواند جدولی از ارزشها برای ما تولید کند چنانکه پوچ گرایی از چیزها ارزش زدایی می کند .به این معنا انتظار،  کنش مابعد پوچ گرایی است .انتظار ارزش گزاری برای چیزهایی که ارزش خود را از دست داده اند .

اصل تعلیق و تاخیر آگاهی که ناشی از فعالیت خود آگاهی هست ، این پرسش را ایجاد می کند که چیست آنسوی این تاخیر و تعلیق .ما این را غیریت یا غیب نامیدیم ، هر چند مجاز به نامیدنش هم نیستیم ، چون خود این واژه ها مسئله ساز هستند .روانکاوی این را " ناخودآگاه" می شناسد .ناخودآگاه ساحتی آنسوی آگاهی است ، گاهی غفلت می گویند ، اما غفلت هم نام مفهوم خاصی است .اما اصل تاخیر و تعلیق ، ایجاد انتظار می کند .اینکه سوژه منتظر هست ، نشانی از آنسوی آگاهی است .وجود این حفره در آگاهی است که انتظار را ایجاد می کند .بنابراین می توان ساحتی را فرض گرفت که هنوز این تاخیر و تعلیق ایجاد نشده .این ساحتی است که از حیث وجودی مقدم بر آگاهی است .امری که بعضی آن را امر پیشا- فلسفی نامیده اند و فلسفه را مدیون و مشروط به آن می دانند

 

ایمان و وعده محال

 

 هر چه بیشتر با متون دینی از جمله قرآن و تورات آشنا می شوم ، بیشتر به این باور گرایش پیدا می کنم که دین، وعده  امر محال است و ایمان هم یقین به تحقق این وعده محال است .
به ابراهیم در نودسالگی وعده پسری از همسر پیرش داده می شود ، تا جاییکه وقتی ساره این وعده را شنید ، خنده اش گرفت .
وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ
و به راستى فرستادگان ما براى ابراهيم مژده آوردند سلام گفتند پاسخ داد سلام و ديرى نپاييد كه گوساله‏ اى بريان آورد (هود ۶۹)
وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ
و زن او ايستاده بود خنديد پس وى را به اسحاق و از پى اسحاق به يعقوب مژده داديم
قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيب
[همسر ابراهيم] گفت اى واى بر من آيا فرزند آورم با آنكه من پيرزنم و اين شوهرم پيرمرد است واقعا اين چيز بسيار عجيبى است (هود ۷۱ و ۷۲)
و یا زنده شدن مردگان که در قرآن تاکید بسیاری بر آن رفته است ، امر محالی بوده است که مورد پرسش ابراهیم هم قرار گرفت :
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
و (ياد كن‏) آنگاه كه ابراهيم گفت‏: (پروردگارا، به من نشان ده‏؛ چگونه مردگان را زنده مى ‏كنى‏؟) فرمود: (مگر ايمان نياورده‏ اى‏؟) گفت‏: (چرا، ولى تا دلم آرامش يابد.) فرمود: (پس‏، چهار پرنده برگير، و آنها را پيش خود، ريز ريز گردان‏؛ سپس بر هر كوهى پاره‏ اى از آنها را قرار ده‏؛ آنگاه آنها را فرا خوان‏، شتابان به سوى تو مى ‏آيند، و بدان كه خداوند توانا و حكيم است‏.) (بقره ۲۶۰)
در قرآن به نمونه های زیادی از امور محال اشاره شده است از جمله شکافتن دریا توسط موسی برای عبور بنی اسرائیل:
 «فَأَوْحَینا إِلی‏ مُوسی‏ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ
 و به دنبال آن به موسی وحی کردیم، عصایت را به دریا زن، دریا از هم شکافته شد، و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود( شعرا ۶۳)
یا در جایی دیگر آتش که خصلتش سوزاندن است ، سرد و خنک می شود :
قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ
گفتیم : ای آتش ، بر ابراهیم خنک و سلامت باش( انبیا ۶۹)
برخی تصور می کنند ایمان داشتن به خدا یعنی ایمان به گزاره های فوق ، یعنی من یقین داشته باشم که ابراهیم از آتش نجات پیدا کرد یا موسی دریا را با زدن ضربه ای شکافت . این باور واقع گرایانه به داستانهای ذکر شده در متون دینی باعث مخالفتهای شدید و تمسخر آمیز در دوران مدرن نسبت به خداباوران شده است .به عبارت دیگر ایمان دینی از دو سو تحت تحریف است .از سویی برخی از علمای دینی ، ایمان را در تصدیق گزاره ها و ماجراهای فوق می دانند و اگر فردی آنها را تصدیق نکند ، او را  از شمول ایمان خارج  می دانند ، از سوی دیگر ، ملحدین جدید با استفاده از علم و عقلانیت جدید چنین اموری را توهم یا دروغ و فریب می پندارند و مومنین به چنین گزاره هایی را مسخره می کنند و بی عقل می شمارند .
اما به گونه ای دیگر هم می توان به وقایع فوق نظر کرد ، اینکه اینها همه از محالات است ، اینکه ابراهیم و همسرش در سنین پیری صاحب اولادی بشوند ، حتی برای خودشان هم خنده دار بوده است ، تا جایی که همسر ابراهیم بعد از اینکه بشارت تولد اسحاق را گرفت خنده اش گرفت ، طبعا این خنده از خوشحالی نبوده بلکه از سر تمسخر و ناباوری بوده است .بنابراین آنچه در ماجراهای اشاره شده در فوق یا ماجراهای محال دیگری همچون زنده ماندن یونس در شکم ماهی و از این قبیل باید مورد توجه قرار گیرد ، وقوع امر محال است .این مثالها همگی تاکید بر وقوع امر محال دارند .این مهمترین خصلت باورمندی به خدای ادیان ابراهیمی است .باور به قدرتی که امر محال را متحقق می کند ، مرده را زنده می کند ، دریا را می شکافد ، آتش را خنک می کند ، زن نازا را زایا می کند ، فرد بی سوادی ، بزرگترین متن فرهنگ خودش را زمزمه می کند .
نباید به وقایع فوق در چارچوبهای تاریخ معاصر نگاه کرد .هدف از اشاره به این وقایع ، تحقق امر محال برای خدا بوده است و پیامبران هم واسطه انتقال این قدرت الهی بوده اند .

امر محال هم تاریخ خودش را دارد .پدیدارشناسی خودش را دارد .امر محال در هر عصری بر اساس عقلانیت همان عصر تعیین می شود .شاید روزی برسد که بشر قادر باشد مردگان را زنده کند و زنده کردن مردگان جز محالات نباشد ، به این معنی نیست که ایمان دینی ارزش خودش را از دست می دهد ، همان روز هم اموری همچنان محال خواهند بود .
ایمان ، یقین به تحقق وعده شده امر محال است ، و مومن ، فردی است که علی رغم همه اینها ، همچنان به  تحقق وعده  امر محال یقین دارد.
چنین تعریفی از ایمان البته متفاوت است با ایمان سنتی که پذیرش گزاره های دینی از قبل تثبیت شده ، ممکن است امروز من داستان ابراهیم یا یونس را باور نکنم ، امر محال امروز تعریف دیگری دارد، ایمان دقیقا امید داشتن به این وعده محال است

چرا نمی توانیم خدا شویم ؟
اگر تحلیل روان کاوی، مبنی بر وجود خدا را  بپذیریم [ اینکه خدا در جایگاه آرمان آدمی قرار می گیرد، اینکه آرمان ، مازاد و باقیمانده میل سرکوب شده است، اینکه آدمی همیشه به این دلیل ، از خودش( آرمانش) عقب تر است ، اینکه مرگ همچون حفره ای در درون ما جا خوش کرده است ، اینکه همین حفره است که نمی گذارد ما سراسر آرمان متحقق شده باشیم ، بله اینکه ما میمیریم، و مرگ از خود ما به ما نزدیک تر است، اینکه ما همیشه ( زمان حال) از مرگ خود عقب تریم ، چون آینده مرگ ، آینده ای است که از زمان حال ما سبقت می گیرد( ما همیشه انتظار مرگ را می کشیم ، انتظار مرگ ، آینده ای است که دقیقا در چشم زمان حال ما فرو می رود و مانع حال ما در روزمرگی و حاضر بودنمان می شود ) و این جایی است که ما انتظار خود را می کشیم در حدود خود ، در حدها و مرزهای خود ، بله اینکه ناکام ،  می میریم ( تفاوت مرگ انسان با حیوان) ]  ما می میریم قبل از اینکه خدا شویم

وحی محمدی ، زنانه/ مردانه

دین اساسا در ساحت وجودی انسان شکل می گیرد ، تحلیل متون دینی بدون توجه به خصلت وجودی آدمی ، تحلیلی ناقص و تهی خواهد بود .در این میان اساسا شکل گیری مفاهیم دوگانه زنانگی / مردانگی در سطح تحلیلی کمک می کند ارتباط حقیقی تری با این متون ( با هر متنی) پیدا کنیم .
آنچه اینجا از این دوگانگی منظور می کنیم نه توجه به جنسیت زیستی و تفاوت کالبدی زن و مرد که تفاوت و تمایز اگزیستنسیل ( حیث و شیوه بودن آدمی در زمان و رابطه ای که با بودنش در زمان ایجاد می کند) آنهاست .این تمایز جدا و فرای تفاوت آناتومیک و خصلتهای روانشناسانه این دو جنس است ، کما اینکه ممکن است خصلت وجودی زنانگی در مردی بیشتر باشد و برعکس زنانی ، بودن را در " مرد بودن " زیست کنند .
آنچه که در اینجا مورد نظر است ، تمایز دو شیوه خیال ورزی و یا به عبارتی وجود یا فقدان خیال ورزی است .اصولا خیال ورزی پدیداری است مردانه ، این مرد است که همواره خیال و میل ورزی دارد و برای رسیدن و صورت بخشیدن به آن بی صبر است و تلاش می کند به آرزوها و خیالات خود صورت تحقق عینی و حضوری بدهد .بنابراین کوشش مرد ( مردانگی) همواره در جهت تحقق آرزو های خود است .این [ خصلت] از مرد موجودی می سازد که وجه مهندسی آن غلبه دارد .بر خلاف آن در زنان این خیال ورزی صورت عشق و فقدان به خود می گیرد .زن همواره در انتظار میل دیگری [ مردی؟] می ماند تا بتواند فقدان و خلا خیالات خود را پر کند .اگر مرد همواره به دنبال ابژه های میل ورزی خود در حال جستجوست ، زن در انتظار این موجود میل ورز می ماند ، از این جهت است که در مواجهه با امر خیالین ، مرد همواره گیرنده و زن ، دهنده است .این تمایز خود به تفاوت دیگری هم دامن می زند و آن تفاوت دو نوع دیدن و نگاه  است .نگاه مردانه از آنجا که نگاه جستجوگر و بی صبر و حوصله ای است ، از فقدان آینده رنج می برد ، نگاه گرسنه و ولع مند مرد تلاش می کند میل خود را در زمان حال سیر کند ( هر چند میل هیچ وقت سیر نمی شود) ، بدین خاطر خیال ورزی مرد همیشه فاقد آینده و گذشته است .در صورتیکه در مورد زنان این نگاه ، نگاه منتظری است ، زن همیشه " چشم به راه " است .چشم به راه چیزی که خود هم نمی داند چیست .از این جهت گفتمان زنانه ، گفتمان وعده و انتظار است .


" آرزومندي اساساً فرايندي مذكر بوده پيوسته با بي صبري توأم است . مرد همواره بر آنست كه در اسرع وقت به
آرزومندي خويش صورت عمل ببخشد . در حاليكه انتظار
پديداري اساساً مؤنث است . عشق از آنجا كه فرايندي مؤنث است با انتظار رابطه اي مستقيم دارد . چشم براه بودن از خصوصيات اصلي زنانه است . " چشم " در تعبيري چون " چشم براه بودن " ربطي به نگاه و عمل نظاره ندارد، بلكه حاكي از رابطة زن با زمان است .( توللی، روانکاوی زن ۲۷)"
.اگر چشم مرد با هر بار میل ورزی خود سیر نمی شود و هر بار کوشش مرد در میل ورزیش با شکست مواجه می شود ، نگاه زن همیشه  معطوف به امر غیابی است .غیابی که زن از فقدانش رنج می برد و در هر بار دهش و اعطای آن ( به شکل عشق) او هم آن را به شکل شکست تجربه می کند .اگر توجه مرد در میل ورزی  به جسم و کالبد زن است ،  نگاه و توجه زن در میل ورزی خود معطوف به وعده داده شده است و انتظار ان را می کشد .نتیجه اینکه هم زن و هم مرد در نهایت میل و خیال ورزی را به شکل شکست تجربه می کنند و هر یک تلاش می کنند که ان را به شکل جدیدی تجربه کنند .
بر اساس تحلیل فوق ، گفتمان زنانه ، گفتمانی است اساسا معطوف به آینده ، انتظار کشیده ، و نیز بازگشت کننده .اصولا بازگشت به معنای دست کشیدن از آینده است .زن در هر تجربه شکست خود در فراتر رفتن از وضعیت وجودی خود و با هر تجربه شکست ، سودای بازگشت می کند .از این جهت زمان در نزد زنان ، خطی از گذشته به آینده نیست بلکه دائم از آینده به گذشته می رود و دوباره به جای اول خود باز می گردد.( هر چند این خصلت کلی سوژه ای انسانی است ، اما اصولا خصلتی زنانه است ، از آنجا که بنیاد بدوی  هر انسانیتی ، زنانگی است،) .این حرکتی از وعده و امید به نوستالژی و درد خاطره گذشته  است .گذشته مدام در انتظار آینده به شکل جدیدی زنده می شود و در هر حرکت انتظار طلبانه ، در هر وعده آینده ، گذشته دوباره بازخوانی می شود و بازگشتی به آن صورت می گیرد .این درک وجودی از زمان ، سوژه های انسانی را مستعد دریافت امر انتظار کشیده ، آینده نامعلوم ( از نظر زمانی) وعده شده ، می کند .این همچون مرگ که چون قطاری است که هر چه انتظار می کشی خبری از آن نیست،  اما قبل از سپیده دم خواهد آمد .

قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ؛   بگو:  شما انتظار بکشید، من نیز با شما انتظار می‏کشم( یونس ۱۲۰)

 

این انتظاری است که زبان تلاش می کند از فقدان آن غیریت زدایی کند و در صورت حضوری و عینی وجود ، حاضرش کند .واقعیت این است که برای آدمی این " چشم به راهی" امر غایب ، با اضطراب و دل نگرانی همراه است .

 وجود زن " جايگاه " و عرصة تجلي " غير " است و همواره " ياد آور " اين پرسش  اساسي است كه زبان چيست، زباني كه اينگونه به غياب "غير" حضور مي بخشد.( همان ۴۳)


این تحلیل مقدماتی زمینه ای است برای فهم دوگانگی حاضر در متن مقدس اسلام .متنی که همواره از ابتدا بر آن این اعتراض وارد شده که چرا آیات ابتدایی نازل شده  آن هم از نظر فرم و هم محتوی با آیات پایانی ، متفاوت است .
چرا اسلام مکه ، اسلام رحمانیت و محبت و صبر است و اسلام مدینه ، اسلام قتال است ؟ چرا آیات مکه منقطع و کوتاه و شاعرانه ( موسیقیایی)  و توصیفی هستند ، ولی آیات مدینه، بلند و دستوری هستند .این تحلیل ، البته تمایزات تاریخی ، ضرورتهای اجتماعی ، و نیز افزایش تحمل پیامبر را نادیده نمی گیرد ، اما می خواهد دست بر تمایز دیگری بگذارد و آن تمایز امر زنانه و مردانه در نزول کلام خداوند بوده است .با در نظر گرفتن تمایز مذکور شاید بتوانیم به گونه ای دیگری قران را بخوانیم .
ما بر آنیم ،  همانطور یکه امر زنانه بنیاد و بدویت و بالقوه گی خصلتهای مردانه است ، این تمایز در خود متن قران هم مشاهده می شود .آیات ابتدایی نازل شده بر وجود مبارک پیامبر اسلام ، برتری گفتمان زنانه شخصیت پیامبر است ( اگر بپذیریم که نزول وحی بر اساس تحمل و شاکله شخصیت ایشان بوده و این از  حکمت خداوندی بوده )
این گفتمانی است که مدام دعوت به انتظار و چشم به راهی می کند :

"فَقُلْ  إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّهِ فَانْتَظِرُوا إِنّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ؛ « بگو: »غیب (و معجزات) تنها برای خدا (و به فرمان او) است! شما در انتظار باشید، من هم با شما در انتظارم( یونس ۲۰)"
و نیز گفتمانی است که مدام از وعده می گوید .وعده داده شده از رخ داد فرو کوبنده " القارعه" ، یوم تبلی السرائر ، یوم الحساب، ساعه، الواقعه ،
این وعده ای است البته دوگانه برای برگرفتن دو شیوه زیست .آنچه که تا کنون مورد توجه قرار نگرفته ، عدم حضور خود عنصر غیاب یا امر غیب ( خدا) در آیات مذکور است .در اکثریت آیاتی که به توصیف رخ داد تروماتیک مذکور می پردازد ، خداوند غایب است( سوره های واقعه، قارعه، نباء، قیامت، عادیات ، مرسلات ، قمر)  .به تصور ما این غیاب حاکی از پر بودن خود واقعه دارد.امر تروماتیک به گونه ای آدمی را در بر می گیرد که در لحظه مذکور ، آگاهی به فاعل رخ داد وجود ندارد، یا حتی امکان تمایزی وجود ندارد .گویی در لحظه و ساعه وعده داده شده این تمایز از بین می رود .این رخ داد آنقدر عظیم است که این تفاوت از بین می رود و خدا و قیامت یکی می شوند.
گفتمان مکه ، گفتمان رحمانیت ، صبر ، کناره گرفتن ، اعراض کردن از منکران ، خلق عظیم ، بشارت دهنده و   منذر است که همه خصائل مذکور با چارچوب توضیح داده شده وعده و انتظار سازگاری دارد.اما اینگونه نیست که از خیال ورزی و آرزو مندی خالی باشد .اگر امر مردانه را تحقق آرزو و خیال ورزی زنانه بدانیم ، اگر زن بنیاد و بالقوه گی و نطفه مرد است ، در متن قران  نیز ، بین اسلام مکه و مدینه تفاوتی ماهوی وجود ندارد .آنچه در مدینه تحقق عینی پیدا کرد ، قبلا در مکه در شکل وعده و آرزو بیان و آشکار شده بود .مدینه تحقق وعده و آرزومندی  مکه بود . اگر در  مکه  به کافران وعده عذاب داده شد ، با پرپایی حکومت مدینه این وعده متحقق شد و اگر وعده نعمات و خوشی به مومنان داده شد ، مدینه بهشت مومنان شد .
بنابراین به طور بنیادین تفاوتی در اسلام مکه و مدینه وجود نداشت ، آنچه قبلا در خیال به شکل وحی بیان شده بود ، در مدینه متحقق شد ، آنچه قبلا زنانه بود ، صورت عینیت مردانه پیدا کرد .اما به نوعی می توان همچنان این تفاوت را نگه داشت .ازآنجا که هم تلاش زن و هم تلاش مرد با شکست مواجه می شود و هر بار از نو آن را تکرار می کنند ، ( و این تکرار مدیون خصلت زنانه آدمی است) می توان در مورد خوانش وحی الهی هم تلاشی مبتی بر تکرار کرد .
این تکرار تلاش می کند تجربه وحی محمدی را مجددا نو کند .شاید تمایزی که بین امر زنانه و مردانه در بازخوانی متن قائل شدیم شرط اول قدم باشد  برای ما در نو کردن تجربه مذکور

 


توضیحی پیرامون وحی محمدی؛ زنانه/ مردانه

من همیشه ( از دوران دانشجویی) به دنبال پاسخ این سوال بودم ( شبهه) که آیا رفتار پیامبر ( و همینطور وحی) تابعی از قدرت گیری پیامبر بوده یا نه ؟ چرا مثلا در مکه که پیامبر یار و یاوری ندارد ، قدرتی ندارد، حکومتی تشکیل نداده، دستور به اعراض از کفار می دهد ، همیشه به پیامبر امید داده می شود ، وعده روزهای خوب می دهد و توصیه به صبر و تحمل می کند ؛" لکم دینکم، ولی دین " شما دین خودتان ، من هم دین خودم .شما خدای خودتان را بپرستید ، من هم خدای خودم را .( حالا نمونه های آیات نازل شده در مکه زیاد است ) اما در مدینه وقتی پیامبر حکومتی تشکیل می دهد و قدرتی دارد ، دستور قتال صادر می شود .اینها شبهه هایی است که مثلا علی دشتی در کتاب ۲۳ سال خود مطرح  می کند .بعضی حتی پیامبر را به فریبکاری هم متهم می کنند .اینکه پیامبر تا قبل از اینکه قدرت پیدا کند ، ظهور رحمانیت خدا بوده و همه مشخصات و دستور العملهای سوره های مکی ، اما با قدرت گیری در مدینه دستور به کشتن کفار و مشرکین و حتی اهل کتاب می دهد ( سوره توبه یا برائت شدیدترین و خشن ترین دستورات و احکام اسلامی است) سوال این است که آیا خدا همان خدا ست ؟ آیا وحی مدینه همان وحی مکه است ؟ خدا تغییر کرده ؟ وحی تغییر کرده یا شرایط عوض شده ؟ اینجا در این یادداشت تلاش کردم که به این سوال پاسخ دهم .اینکه حکم مدینه نوعی تحقق عینی خیال مکه بوده است .اینکه مدینه جنبه امر مردانه وحی است و مکه جنبه زنانه ان .البته باز تاکید کنم که زنانه و مردانه اینجا منظور جنسیت زن و مرد نیست و منظور این نیست که وحی مکه زنانه است و وحی مکه مردانه .ما در تحلیل خود امر زنانه را خیال امر مردانه دانستیم و امر مردانه را تحقق بخشیدن و واقعیت بخشیدن به خیال و آرزومندی دانستیم .اینکه وحی مکه ، پر است از خیال و آرزو و وعده و انتظار ( توصیف بهشت و جهنم و وعده دوگانه ان ) در صورتیکه در مدینه همین وعده صورت واقعی به خود گرفته .بنابراین چیزی که در مدینه جهاد و قتال با کفار نامیده شده ، در مکه تحت عنوان عذاب الهی در جهنم برای آنها توصیف شده است .و نیز نزدیکی مومنان به پیامبر و بهره برداری از غنایم و نعمات جنگی  که در مدینه نصیب شد صورت واقعیت بخشیده و تحقق وعده داده شده به مومنان در بهشت توصیف شده در آیات مکی بود .به عبارت دیگر من تلاش کردم اینجا با استفاده از تحلیل فوق به این سوال  اینگونه پاسخ دهم که تفاوتی بین وحی مکه و مدینه وجود ندارد ، چیزی که در خیال بود به واقعیت تبدیل شد و متحقق شد.

نتیجه دیگری که اینجا به ان رسیدم و البته خیلی تصادفی و همچون برقی به ذهنم آمد همین غیاب خدا در توصیف واقعه قیامت بود .نمونه های این غیاب را در متن اوردم .اما توضیحی به نظرم لازم است .آیا این غیاب عمدی بوده یا آگاهانه .اینجا که می گویم گاهی تحلیل ناخوداگاه کمک می کند .به تصور من این غیاب ناخوداگاه بوده .رخ داد مذکور از آنجا که تروماتیک است ، تمایز مذکور را نادیده می گیرد .ما خودمان هم اینطور هستیم .در لحظه تروما این تفکیک وجود ندارد.امر تروماتیک آنقدر احاطه کننده است که در ان قدرت تفکیک فاعل از واقعیت وجود ندارد.در واقع خود واقعه هم فاعل است و هم واقعیت رخ داده .گویی در خود رخ داد واقعه ، برای لحظه ای خدا ناپدید می شود .اما واقعا اینگونه نیست .رخ داد تروماتیک خود خداست .و در ان لحظه تمایزی بین خدا و رخ داد قیامت وجود ندارد .این البته هنوز به شکل خام در ذهن من وجود دارد و نیاز به اندیشه بیشتر است