دور زدن برجام

دور زدن برجام ؛به نظر علی رغم شومن بازیهای ترامپ ،قاطبه تصمیم گیران در امریکا به این نتیجه رسیده اند که اسما برجام را حفظ کنند و دم از خروج از ان نزنند در عوض برجام را دور بزنند ،به  این معنا که ظاهرا برجام هست اما همان تحریمها ی هسته ای قبل از برجام با شکل جدید و برای موضوعات دیگر از قبیل برنامه موشکی و تروریسم برگردانده شود .از دوهفته قبل هم مشخص بود که مخالفین سرسخت اما عقل امریکا تصمیم به دور زدن برجام دارند. که علی الظاهر برجام به شکل پوسته ای می ماند اما از محتوی خارج می شود .من اینجا دلایلی دارم که امریکاییها علی رغم تمام تلاش خود قادر نیستند که شرایط را به قبل از برجام برگردانند .به عبارتی  ایران نقدا منافع خود را از برجام برده و از این جا به بعد تصویب و اجرای تحریمهای هسته ای قبلی در قالبهای جدید تاثیری در این سود نقدی ایران نخواهد داشت . اولا روند وقایع نشان داد که حق با ایت الله خامنه ای بود که امریکاییها را عهدشکن می دانست و این در خوی امریکاییها نه تنها دولتیهای انها بلکه قاطبه سفیدپوست امریکاست .این طبقه حاکم سفیدپوست که عموما سابقه گاوچرانی و هفت تیر کشی دارند وفای به عهد برایش مفهومی ندارد و اگر منافعش ایجاب کند یک شبه به نزدیک ترین متحدانش هم خیانت می کند .نمونه اخر ان بارزانی بود که با خالی کردن پشت او یک شبه دود شد و به هوا رفت.چرا می گویم نقدا دریافت شده .اولا ما امروز به واسطه خروج از ذیل بند هفت برای همیشه خطر حمله بین المللی را پشت سر گذاشته ایم و اگر امریکاییها بخواهند به ایران حمله نظامی کنند تنها می مانند و اروپا از حمله نظامی پشتیبانی نمی کند .ثانیا بعد از حوادث سوریه امکان ندارد روسیه با انها در جهت بردن ایران به طرف بند هفت همکاری کند .سومین مسئله افکار عمومی جهان است .هرچند افکار عمومی امریکا به راحتی قابل دستکاری است (نمونه اش دو نظر سنجی در مورد برجام قبل و بعد از سخنرانی ترامپ)اما افکار عمومی اروپا به سادگی فریب نمی خورد و اتهام جنگ طلبی به ایران در اروپا خریدار زیادی ندارد .ایران باید از این مسئله در جهت پیشبرد صلح طلبی خود در اروپا اقدام کند .به اصول و تعهدات برجام پایبند باشد .انچه در برجام ما از دست دادیم ارزش استراتژیک نداشت و عملا فرق زیادی در تولید ایران اتفاق نیافتاده ضمن اینکه هدف اصلی از برنامه هسته ای قدرت بازدارندگی بود که به نظر هنوز هم دارد .از نظر اقتصادی هم باتوجه عدم صرفه ادامه ان به صرفه نیست .بنابراین به طور کلی برگشت به مقدار قبلی فایده انچنانی ندارد مگر یک فایده و ان به عنوان ضمانت اجرایی اجرای برجام و عدم بازگشت تحریمها .اروپا بر خلاف امریکا به شدت رروی این موضوع حساس است (دلیل ان نزدیکی جغرافیایی اروپا به ایران اتمی است که خطر امنیتی ناشی از ان ) اما امریکاییها دوست دارند که ایران این تعهدات را رها کند تا بهانه برای حمله نظامی داشته باشد .بنابراین خروج از برجام باید در دست ایران همچون شمشیر دامکلوس بالای سر اروپا  باشد که مبادا در اینده به جریان تحریم امریکا بپیوندند.این مسئله فقط ترسش اهمیت دارد و گرنه اجرای ان ،انرا بی اهمیت می کند.مسئله بعدی موضوع موشکهاست .هرچند در دوسال اخیر این موضوع با نادیده شدن توسط چین و روسیه و ناراحتی اروپا بوده اما عملا بهانه به دست امریکاییها داده تا اروپا را با خود همراه کند .در این مسئله ایران باید دقت کند که برد فعلی موشکها را زیاد نکند که اروپا احساس خطر کند بلکه عمده تلاش در جهت تقویت دقت و قدرت تخریب و تحقیقات فضایی باشد و نیز از اقدامات نمایشی که جهان را بترساند پرهیز نماید . دومین راهکار مقابله سخت با امریکاییها در مناطق نفوذ خود است .به طوری که امریکاییها را در سوریه و عراق و لبنان و یمن  و افغانستان به شدت منکوب کند  و هیچ نوع امتیازی به  انها ندهد .ولی از درگیری در حدود مرزهای خود پرهیز نماید .این موضوع باعث زمین گیر شدن انها در مناطق فوق می شود و امکان تحرک نظامی از انها را در حدود مرزهای خودمان می گیرد.تصور می کنم از انجا که شخصیت امریکا منفعل _فعالpassive_agressive است بهترین روش برخورد با انها مقابله سخت است و انها هر گونه نرمش را به حساب ترس می گذارند .به طور خلاصه در جواب منتقدین برجام ((دیدی گفتمها))بگویم تا همین جا ما نقدا امتیازات زیادی از برجام به دست اورده ایم در مقابل چهار پنج هزار سانتریفوژ که این تعداد بود و نبودش در تولید برق تاثیر انچنانی ندارد  و اگر مقصود بازدارندگی باشد که همین مقدار هم ان اثر را دارد در عوض دید افکار عمومی حداقل اروپا نسبت به ایران عوض شده ضمن اینکه احتمال همراهی چین و روسیه با امریکا  در جهت تصویب و بردن ایران ذیل بند هفت تقریبا نامحتمل است . (احتمال خیلی ضیعیف ان هم به خاطر  بازگشت فردی شبیه احمدی نژاد است) .امکان اینکه تحریم نفتی شویم خیلی کمتر  از قبل از برجام است .به طور کلی به واسطهجنگهای سوریه و عراق  و دخالت روسیه در ان بعید است مناسبات جهانی به دوران قبل از برجام بازگردد.

http://t.me/neuroanalysis

 

 

شالوده شکنی بقا در اثار دکتر شروین وکیلی

  بقا واژه ای است که در دیدگاه تکامل گرایی نقش اچار فرانسه را دارد .همه جا کاربرد دارد .به عنوان یک اپریوری توجیه کننده لذت و خشونت موجودات است .و وقتی تکامل گرایان را با پیشینی بودن ان مواجه می کنی مدعی اند که نخیر این مفهومی است پسینی که از نتایج مشاهدات تجربی برگرفته شده و به عبارتی توسط این مشاهدات تایید شده است .اما خود این مفهوم فقط سابقه ای سه قرنه بیشتر ندارد .و داروین این مفهوم را از اقتصاد مخصوصا مالتوس گرفت .همین جا هم گریزی بزنم به نقد دکتر وکیلی نسبت به استفاده از مفاهیم دیگر علوم در حوزه های دیگر .به عقیده من این کار نه تنها مذموم نیست که بسیار راه گشا ست ‌

داروین بسیاری  از کلیدی ترین مفاهیم علم تکاملی خود را از علم اقتصاد و فیزیک زمانه خودش گرفت .بسیاری از مفاهیم روان کاوی کلاسیک (نیرو ،دشارژ ،)از فیزیک زمان خودش استفاده شده .بنابراین انتقال بین رشته ای مفاهیم امری مفید و کاربردی و شناخته شده بوده .و تصور می کنم برای روشن شدن ذهن موثر است .بسیاری از مفاهیم بعد کاربرد ثانویه اصولا با معنای جدید شناخته شدند مثلا مفهوم هیستری که واژه ای زیست شناسی بود وارد روان شناسی شده و امروزه عموم مردم تصور روان شناسانه از ان دارند

.دومین مسئله تاریخ مفهوم بقا است ..این مفهوم در زمانه ای رواج پیدا کرد که فایده گرایی و لذت طلبی و اصولا خواست زنده بودن تبدیل به مسئله اول بشر شد .کما اینکه در هیچ دوره ای از تاریخ سراغ نداریم که اینقدر زنده ماندن برای انسان مسئله شده باشد .بعد از تغییرات فکری ناشی از اصلاحات و رنسانس و عدم بهبود شرایط عینی ،مشکلاتی مثل کمبود منابع و قحطی و ناامنی و جنگ داخلی و نیز بیماریهای اپیدمیک این مفهوم قدر دید و بر صدر نشست .زایش و اوج گیری مفهوم بقا در زمینه ای از رفاه طلبی و سودگرایی مرکانتالیسم انگلیسی بسط یافت .مفهوم بقا که یکی از چهارستون بنای قلبم است و به نظر اینجا جز بنیادهای سیستم قلبم می باشد در چنین زمینه و زمانه ای نضج گرفت

 

.در دستگاه قلبم همه عناصر دیگر (لذت،قدرت،معنا)تابعی از بقا هستند .سیستم لذت به گونه ای طراحی شده که بیشترین بقا را برای ما ایجاد کند .خود لذت اگر بفهمد که کاربرد بیش از حدش بقا را با خطر مواجه می کند دست از خودش برمی دارد .البته اینجا این کار را ((من))به نمایندگی از لذت می کند .و لذت را پس می زند (تعویق لذت).این عمل برای رسیدن به لذت بالاتر است (وکیلی: نظریه قدرت) بنابراین تعویق لذت هم در خدمت بقا است .در نزد ایشان میل به بقا قلاب شده است و ان را هر جا بخواهد می کشد .خواست و نیروی حیاتی (لیبیدو) در خدمت بقا است .همه غرایز ،غرایز بقا هستند ،خشونت ،سکس،والایش و حتی مرگ اندیشی نیز در خدمت بقا است .

.سوال اینجاست این وسواس برای زنده ماندن از کجا امده ؟در پس این خواست زندگی ایا ترس از مرگ نخوابیده؟ و اگر ترس از مرگ بنیادی تر از میل به زندگی است ایا ما اینجا با عنصر بنیادی تری در انسان روبرو نیستیم ؟بی توجهی سیستم (قلبم)به دو عنصر مرگ و خیال برایم سوال برانگیز شد.ایا ما چیزی را فراموش نکرده ایم ،؟ایا این خواست بقا یک نیروی واکنشی نیست؟واکنشی در مقابل ترس از مرگ .

دوستانی که در دهه شصت به سنین اگاهی و توجه به اطراف شده بودند می دیدند شور کسانی که برای دفاع از وطن و شاید هم مرگ سراز پا نمی شناختند .امروز شاید برای بعضی خنده دار برسد اما واقعا عده ای برای مرگ و شهادت می رفتند .هرچند عده ای امروز تلاش می کنند ان دوران را تکرار کنند که بیشتر کمیک است تا حماسه یا تراژدی .اما من با چشمان خودم مرگ طلبی را دیدم و نیز لذتی که در این مرگ طلبی بود .گویی میلی بنیادی تر در انسان بود که نه به بقا بلکه به فنا قلاب شده بود .اگر ازدواجی بود در خدمت این مرگ طلبی اگر مالکیتی بود در خدمت این میل به شهادت بود .من قبول دارم که این نوع جلوه میل خیلی کوتاه مدت و موقتی است اما ما و شما بهتر از من به عنوان زیست شناس با رفتارهای معطوف به فنا به خوبی اشنا هستید ؟تصور می کنم ماجرای میل خیلی بنیادی تر از ان است که در چارچوبهای بقا و ((من)) توجیه شود .اینجا سخن از حضور غیریتی است که وجود ادمی را فراتر از مرزهای من اگاه دکارتی و بقای داروینی می برد ‌.غیریتی که با میخ کوب شدن در میل ادمی سودای مرگ خواهی و بی من شدن را علم می کند .اگر مرزهای من اگاه در چارچوبهای معطوف به بقا محدود شده باشد ،زیادتی در خواست و میل هست که تن به این حدود نمی دهد .نوعی خواست رهایی خیال پرواز از مرزهای من و اگاهی .این ولوله غیریت و تحریک مدام میل برای اینکه بشود انچه نیست .از این زاویه برای میل انچه بنیادی تر است نه بقا در چارچوب من اگاه که درهم شکستن این مرزها به قیمت شاید فنای بقایش .

.ما برانیم این ترس از مرگ که نوعی حضور غیریت در وجود ادمی است او را مجبور به سیستم سازیهای مکرر در مکرر می کند تا شاید مجبور نباشد ان را تحمل کند .سیستم سازیهایی که هم دل کانت را به دست بیاورد هم نیچه ،هم هابرماس و هم دلوز .ما به طور جد معتقدیم این بقا محوری وارونه ای  ترس از مرگ است .

 نکته ای هم در مورد معنا؟ایا معنا لازمه بقا است ؟به نظر در سیستم قلبم معنایی تعریف شده بله ادمیان از انجا که موجوداتی اگاه هستند معانی برای خود خلق می کنند .اما چه نیازی به این معانی؟به تصور ما این معانی خودساخته نیز در چارچوبهای بقامحوری تعریف می شود .ما معانی را خلق می کنیم تا بقای درازمدتمان را تضمین کنیم .این معانی البته درونی هستند البته فارغ از اینکه در چارچوبهای ذهنی و زبانی و فرهنگی ساخته می شوند .((من))کارخانه معناسازی است .معنا نقش ایزوگام ساختمان در سیستم قلبم بازی می کند .جلوی هر نشتی از خارج گرفته شود .انسان موجود معناساز است بله این سخن به نوعی توتالیتریسم معنا سازی را از دست روحانیت خارج می کند ‌.چه معنایی دارد فقط انها مدعی معناداری باشند این را قبول دارم .اما من با هر دوگروه مخالفم .نه معنا به طور کامل انسان ساخته و تاریخی است و نه در اختیار گروه خاصی.اینجا هم نقش غیریت در معانی را نادیده گرفته اید .غیریتی که نه نزد بقامحوران است و نزد مدعیان دروغین دین .از انجا که نقش خیال را نادیده گرفته اید ،معنایتان در چارچوبهای من اگاه محدود مانده است .معانی به نوعی می توان گفت محصول مشترک این من و غیریتش است .بزرگترین اینها از نظر من اسطوره ها دین و نیز هنر است .و تعجبم از این است که علی رغم علاقه تان به اسطوره چرا انرا وارد قلبم نکرده اید .دین ،اسطوره،و هنر سه جلوه بارز مشترک من با غیریت لانه کرده در میل هستند .

    دکتر علومی:    ایا می توان اضطراب مرگ را ناشی از میل به بقا دانست؟ اگر اضطراب مرگ، یکی از دغدغه های اگزیستانسیال انسان باشد، میل به جاودانگی با تمام نمودهای آن می تواند معنی یابد. یالوم معتقد است، میل به قدرت، اعتیاد به کار، وسواس جنسی و ... همه ریشه در اضطراب مرگ دارد. یالوم از فروید به این دلیل که نقش این اضطراب را در روانکاوی خود نادیده گرفته (و او معتقد است این نادیده انگاری عامدانه بوده است) به شدت انتقاد می کند.

 

 

اضطراب در متن و بطن برنامه روان کاوی قرار دارد.به عقیده من برداشت یالوم و روان کاوان وجودی از روانکاوی سطحی است ‌.از دید روانکاوی (فروید لاکان)انچه باعث اضطراب سوژه می شود جدایی است.روانکاوی این را جدایی از ابژه میل اولیه یا مادر می نامد .جاییکه به قول لاکان سوژه مرحله ایینه ای را پشت سر می گذارد و وارد ساحت نمادین که ساحت اگاهی و زبان و سرکوب می شود.کودک مجبور است از مادر جدا شود و تن به نام پدر که همان قوانین اجتماع و فرهنگ است بدهد .در اسطوره هبوط هم ما شاهد همین فرایند هستیم .هبوط به زبان روانکاوی همین تنش و اضطراب جدایی است .جدایی و خروج از مرحله ای که میل کاملا ازاد است .پس سوژه خودش را در این جدایی و فراق پیدا می کند .ادبیات عرفانی ما که اینهمه از درد فراق می گوید در واقع این گسست و جدایی را بازنمایی می کند .و ارزوی وصال چیزی نیست مگر فائق امدن بر این شکاف و گسست وجودی سوژه .سوژه در اگاهیش این اضطراب را تجربه می کند .یعنی سوژه همیشه پس نگر ودر اگاهیش متوجه ان است .همه کوششهای ((من))از اینجا به بعد رفوکاری و زخم بندی این شکاف و زخم جدایی است.از نظر روانکاوی نوروز نتیجه ناتوانی سوژه در ترمیم این زخم جدایی است .اما این کار را با دو روش انجام می دهد یکی همین سیستم سازیهای عقلانی توسط ایگو و دیگری به واسطه خیال و فانتزی که منجر به تولید سوپرایگو و من ارمانی می شود .اما کوششهای سوژه در دو جهت همواره با شکست روبرو می شود .نفوذ این غیریت یا به زبان لاکان ساحت واقع منجر به بازسازیهای مکرر سوژه در نمادپردازیهایش می شود .مرگ جلوه ای از همین ساحت واقع یا غیریت است.پس مرگ امری نیست که در نمادپردازیهای ما رفوکاری شود .اتفاقا بشر سعی زیادی در خلق مراسم مرگ دارد به این منظور که مرگ را هم وارد سیستم من کند و ان را تبدیل به یک واقعه معمولی کند .اما به نظر کسانی مثل لویناس و لاکان مرگ قابل نمادپردازی نیست .مرگ غیریت مطلقی است که از بیرون به سوژه وارد می شود و در واقع ناممکنی امکانات سوژه است .مرگ قطع امکان ((من))است .مرگ پایان ((من اگاه ))است.فقط اندیشه دکارتی است که مرگ را پایان می داند چون سوژه برایش فقط من اگاه است اما از زاویه روانکاوی مرگ غیریت خود سوژه است ‌.

اگر بحثهای گذشته را دنبال کرده باشید ما مرگ را غیریتی دانستیم که بر سوژه اعمال می شود .مرگ از امکانات سوژه نیست که خودش ان را انتخاب کند .مرگ همواره از شکاف و گسست هستی ادمی وارد می شود گویی مرگ این زخم به هزار زحمت رفو شده را دوباره می شکافد.گفتیم که یکی از تفاسیر سوژه از این غیریت ،جدایی است.فراق حسی است مخصوص انسان دوگانه .انسان در فراق زندگی می کند و همواره علی رغم کوششهای متعدد در جهت وصال با شکست روبرو می شود .از این نظر زندگی چیزی نیست جز کوششهای مکرر سوژه که با شکست روبرو می شود .اما گویی اینجا انسان خودش را فریب می دهد و هر بار از نو این کوشش را شروع می کناما گاهی این مرگ خود خواسته می شود .اینجا باید توضیحی در مورد ایدئولوژی بدهم .ایدئولوژی نوعی خطاب و پیام است .و مخاطب خود را پیدا می کند .مثل اینکه کسی در خیابان می گوید اقا،و شما سر برمی گردانید .در واقع خود را خطاب ان دانسته اید .پیام یک ایده ئولوژی هم مخاطب خود را پیدا می کند . تعویق لذت همواره لذت مازادی ایجاد می کند .جایگاه پیام و خطاب ایده ئلوژی در فانتزی ناشی از خیال سرکوب شده است .تمام دستگاههای فکری اخرزمانی این هسته خیالی سرکوب شده را خطاب قرار می دهند .یکی از مهمترین خصلتهای دین همین خطاب فانتزی خیالی سرکوب شده است .از سرکوب جنسی که وعده های انچنانی در مورد ان می دهد تا عدالت اجتماعی .و علت مقاومت دین علی رغم مدرنیته همین است .مدرنیته از انجا که با اگاهی روشن سروکار دارد قادر به درک این خطاب فانتزیک نبود .نه اینکه مدرنیته بهشت وعده داده خودش را نداشت .اما بهشتی اسطوره زدایی شده .اسطوره و دین با این هسته خیالی میل سرو کار دارند و انها را ارضاء می کنند.و بهشت در ادیان را هم باید اینگونه دید.

 حالا که بحث به اینجا کشید نکاتی در مورد مدرنیته عرض کنم :هدف پروژه مدرنیته خودبنیادیselfgrundingانسان بود .مدرنیته بر ان بود که  عقل ادمی نه تنها خود بنیاد است (و به دنبال ان هستی او)بی نیاز از نوعی غیریت .بلکه کافی است .رادیکال ترین واکنش در اندیشه غربی به این نوع تفکر ، ساد بود .ساد امکانات عقل روشنگری را تا انتها برد .ساد نشان داد که اگر هدف پروژه روشنگری خودبنیادی باشد هیچ چیز مانع لذت من نمی شود .تقسیم بندی بنام لذت راستین و دروغین نداریم .اگر هدف لذت باشد هیچ منعی از خشونت ورزی نیست و اتفاقا خشونت عین لذت است .از زاویه خود بنیادی عقل روشنگری حق با ساد بود

.مدرنیته هستی را درون ماندگار و سیستمی می بیند .قرار نیست چیزی از بیرون به ان وارد شود خود تنظیم  است.اگر معنایی دارد خودش تولید می کند .مدرنیته هرنوع غیریت بنیادی را بیرون می کند .مدرنیته بی خداست.و منظورم اینجا از خدا غیریتی بنیادی است که در بیرون جهان است و تنظیمات ان را به عهده دارد .نقد مدرنیته که با کسانی مثل کیرکه گور و نیچه شروع شد و به دریدا و لویناس رسید ،موید نوعی غیریت است که خودمختاری انسان و جهان مدرن را زیر سوال می برد .ایمان از نظر لویناس نوعی خروج Exedus است خروج از خود .خروج از خودبنیادی عقل مدرن و نیز خروج از سیستم بسته جهان .از تار تنیده اگاهی مدرن .از این زاویه ایمان در شکل دینی نه پذیرش نوعی اصول Dogma که خروج از خود و نقد خود است .ایمان انتظار و امید به رستگاری است .انتظاری که با شورش و خروج از وضع موجود خود را نشان می دهد .

سه مولفه کاریزما ،والا،و ایده ئولوژی دست به دست هم می دهند تا شرایطی را کنش خروج انقلابی را تولید می کند به وجود اورد .امر والا حضور غیریت است .این امر استثنایی .امر استثنایی خارج از شبکه دلالت زبانی و فرهنگی است .کاریزما بخشی از نفوذ و قدرت امر والا است یا اینطور خیال پردازی می شود .و شهادت میل قلاب شده به امر والا به واسطه کاریزماست .شهادت مرگ خود خواسته است .این مرگ خودخواسته میلی است که به غایت خیالی والایی متصل شده .شهادت بر خلاف خودکشی که ناامیدی محض است ،تماما امید و ارزو است .بنابراین باید بین انواع مرگ خودخواسته تفاوت قائل شد .تفاوت خودکشی و شهادت طلبی در پری امید و ارزو در دومی است که اولی از ان خالی است .وگرنه از نظر ظاهر شهادت طلبی هیچ فرقی با خودکشی ندارد .ایده ها بعدها این ظرف امید را پر می کنند .مثل دفاع از وطن و دین و غیره .

 

 

ادامه نوشته

ذات گرایی ،زبان،غیریت

ذات گرایی نوعی روش سلطه گرانه و تمامیت خواه است به این معنی که تلاش می کند همه واقعیتها را به یک اصل ساده بر گرداند .مثل مومنی که همه واقعیتها را به اصل خدا بازمی گرداند .این ریداکشنیسم reductionismاشکالش این است که همیشه با اضافه ای با شاهدی ابطال کننده روبرو می شود که نمی داند با ان چه کند .از این رو به لطایف حیل متوسل می شود که ان شاهد یا عنصر اضافه را نادیده بگیرد یا انرا به گونه ای دیگر تفسیر کند .جنبشهای فکری ذات گرا به عنوان مثال ماتریالیسم یا پوزیتیویسم یا ایده الیسم وقتی به مرحله اثباتی خود می رسیدند دست به دامان توجیه المسائل خود می شدند .ذات گرایی ارزشی برای خیال و فانتزی و ارمان قائل نیستند.

  • در برابر این رویکرد ذات گرا من  از انسان شروع می کنم همین بدن corpusادمی با گوشت و خون .انسانی که با ترس اشناست اضطراب را می شناسد خیال پردازی می کند فراموش کار است .کینه جو ست حسود است و تمامت خواه و نیز گشوده به هستی و واقعیت  ‌.موجودی تفسیرگر .ما با هر نوع عقیده و ایده ای در مورد این انسان نخست باید با استفاده از یک سری الفاظ و مفاهیم شروع کنیم .ما در داخل زبانیم .نمی توانیم خودمان را بیرون بکشیم و در مورد زبان یا ذهن ایده پردازی کنیم .هر حرکتی هر کنشی هر سخنی البته تفسیر است .پدیدارشناسی با ذات این وقایع کاری ندارد .پدیدارشناس با این تفاسیر سروکله می زند.شما چه بپذیرید و چه بخواهید یا نخواهید با یک سری پیش فرضها شروع می کنید .این البته اشکالی ندارد  مهم این است که ما اگاهی به انها داشته باشیم که در چه چارچوبی بحث می کنیم .اندیشه انتقادی به همین معناست یعنی اگاهی به غفلتها .اندیشه انتقادی در بطن خود نوعی غفلت شناسی است .اینکه مارکس متوجه شد که این روابط تولیدی است که شکل نیروهای تولیدی را تعیین می کند نوعی غفلت شناسی بود اینکه من کلافه ام و کسی مرا متوجه گرمی هوا می کند نوعی غفلت شناسی است .از این نظر معرفت چیزی نیست جز اگاهی به غفلتها و پرده دری از توهمات بشری .معرفت در نظر من نه کشف حقیقت که کشف توهم و غفلت است .معرفت واقعی حیرت زاست به گونه ای که وقتی من متوجه غفلت و توهم خود می شوم و با خود می گویم عجب!!!
  •  .اگاهی به اینکه معرفت غفلت شناسی و کشف فریب و توهم است کجا و اینکه کسی معرفت را امری اثباتی و کشف حقیقت انهم در یک اصل اصیل کجا؟ تصور می کنم منظور خودم را از مبنای شروع بحث و تفاوت دیدگاه پدیدارشناسی با ذات گرایی رسانده باشم و در این قسمت اطاله کلام نمی کنم .  اما به عنوان پدیدارشناس شروع بحث خودم از انسان را از همین میل عادی اغاز می کنم .من در واقع به دنبال یک پدیدارشناسی میل هستم .و منظور م از میل هم خواست در انسان به تمام صور و وجوهش است .از خوردن و سکس  انتظار و امیدش گرفته تا کار و بارش .شاید هیچ واژه ای به اندازه خواست در بشر سوء تفاهم ایجاد نکرده باشد . .تصور می کنم پدیدارشناسی خیلی فروتنانه به مشکلات انسان نگاه می کند و از این تمامیت طلبی ذات گرایی به دور .فرمول من در کسب معرفت کانت +لاکان است و می تواند به تعداد این افراد اضافه شود چون ذات گرا نیستم خیلی تعصب روی اشخاص ندارم اگر مولوی از جدایی شروع می کند تصور می کنم این همان شکاف سوژه است که لاکان مدعی ان است .انسان ذات واحدی ندارد انسان یک پدیدار است پدیداری شکافته شده
  • .از روان کاوی اموختم که این انسان واحدی که به ظاهر در یک بدن واحد جای گرفته وجودی بیمار و پاره پاره است .هستی شرحه شرحه از فراق و جدایی و در جستجوی بازگشت به روزگار وصل خویش .البته هبوط یک اسطوره است اما داستان همین جدایی و شکافتگی است .پس نمی توان بر اساس چند اصل و واژه این وجود شرحه شرحه را توصیف کرد .اگر انسان وجود پاره پاره ای است پس اولی ان است که توصیفش هم پاره پاره و ناتمام باشد .ذات گرایی نه تنها می خواهد حرف اول باشد بلکه می خواهد حرف اخر هم باشد بی جهت نبود بزرگترین انها (هگل)از پایان فلسفه در فلسفه هگل گفت .
  • .اگر انسان وجود شرحه شرحه و ناتمامی است پس پدیدارشناسی این انسان هم از اساس پاره پاره و ناقص و ناتمام است .این ناتمامی تحلیل راه را برای امید و ارزو و شاید رستگاری باز می کند.
  • . یکی دیگر از نتایج ذات گرایی(توضیح واقعیت توسط چند اصل یا فروکاهش ان به یک اصل) سیستم سازی است .سیستم سازی از نتایج ذات گرایی است.در قسمت قبل گفتم که یکی از نواقص ذات گرایی نادیده گرفتن غیریت است.ندیدن شاهد مزاحم و ابطال کننده .ذات گرایی محصول یک ذهن سیستماتیک است و از لحاظ روانکاوی نتیجه تیپ وسواسی در مقابل پدیدارشناس که تیپ هیستریک می باشد.فرد وسواسی می  خواهد برای همه مشکلات و مسائل نسخه اماده داشته باشد.اگر ذات گرا به دنبال حل همه مشکلات است و انچه ان را بهم می ریزد مسئله جدید است فرد هیستریک به دنبال ناتمامی و گشودگی است .سیستم سازان نمی توانند غیریت را تحمل کنند هیچ چیز نباید خارج از سیستم قرار گیرد .سیستم ساز اگر علم گرا است همه چیز را با علم توضیح می دهد و اگر دیندار است همه چیز را با یک یا دو اصل توضیح می دهد هیچ پدیده ای از شمول خدا در نزد دیندار و علم در نزد علم گرا بیرون نیست.پس غیریت برای ذات گرایی وجود ندارد .بنابراین سیستم سازی با ذات گرایی درهم تنیده اند .ذات گرایی ساحت غفلت سیستم سازان  است به این منظور که سیستم سازان نااگاهانه ذات گرا هستند .هدف سیستم سازان پیداکردن اسطقس واقعیت ان جوهر نهایی ایده افلاطونی است .فی المثل نیچه را در نظر بگیرید علی رغم نقد رادیکال افلاطون اما همچنان ذات گرا است انجا که همه هستی را به خواست قدرت فرو می کاهد .از انجا که غیریت برای ذات گرایی وجود ندارد سیستم سازان به شدت در مقابل غیریت موضع می گیرند .سیستم سازی با غیریت بیگانه است .به این معنا می گویم که ذات گرایی توتالیتر است .سیستم از انجا که تن به غیریت نمی دهد توتالیتر است.سیستم ها همه یا هیچند .در بحثی که پیرامون هگل با یکی از دوستان داشتیم به این نتیجه رسیدیم که این فلسفه همه یا هیچ است یا می پذیرید یا نمی پذیرید چرا؟چون سیستم تن به غیریت ان عنصر مستقل از سیستم نمی دهد اگر علم حقیقت است همه چیز را توضیح می دهد قرار نیست پدیده ای باشد که با علم نتوان ان را توضیح داد .از انجا که سیستمها تن به غیریت نمی دهند در عمل هم همه یا هیچ هستند و از پیروان هم همین را می خواهند .پسوند ایسم برای سیستمها ساخته شده اند .قانون ایسم همه یا هیچ است یک مارکسیست نه تنها مارکسیسم را حقیقت می داند بلکه انرا همه حقیقت می داند به این معنی که نه تنها حقیقت اینجاست بلکه جای دیگری نیست.به این جهت پیروان سیستمها رفتاری توتالیتر به خود می گیرند.از این جهت است که فرقه ها شدیدترین برخوردها را با پیروان شکاک خودش دارد تا افراد بیرون حلقه .از این جهت است که نفرت از خاتمی یا موسوی خیلی شدیدتر از مثلا پسر شاه است .در سیستمها هرکه به چرخهای سیستم نزدیک تر باشد اسیب بیشتری می بیند .توتالیتاریسم فرقه ها ناشی از سیستم و سیستم نتیجه ذات گرایی است
  • .ذات گرایی محصول وسواس است.به عنوان پدیدارشناس و از زاویه روانکاوی توجه من از سیستم به پس پشت ان می رود .برای من ادعای علم یا دین خیلی اهمیت ندارد من به دنبال نیروشناسی هستم .در پس این علم گرایی که دم از مفاهیم روشن اثبات پذیر و قابل ابطال  می زند چه اراده ای قرار گرفته ؟همینکه مجبوریم از شفافیت اثبات پذیری نقدپذیری گزاره های علمی سخن می گوییم دقیقا از چه سخن می گوییم.؟کارناپ کتابی دارد تحت عنوان پیدایش فلسفه علمی .کل کتاب از قضایایی فلسفی و پیشینی تشکیل شده که البته علمی نیست اما در مورد علم است .اینکه من از فواید علم از خصلتهای علم بگویم اینها جز علم نیستند .پس هر نوع علم گرایی هم مجبور است از یک سری اصول پیشینی استفاده کند .خود کانت به این مسئله توجه کرده انجا که می گوید لازم است قضایای یقینی داشته باشیم که پشتیبان علم باشد .علم خودش نمی تواند از خودش دفاع کند لازم است فیلسوفانی باشند که از ان دفاع کنند .پس  پشت هر نوع علم گرایی با تمام ادعای روشنی و اثبات پذیری نیاز به اراده ای برای دفاع دارد .من به دنبال پدیدارشناسی این اراده معطوف به علم هستم .
  • اخلاق ذات گرا اخلاق طبیعی است .اخلاق  هست نه اخلاق باید.ذات گرایی به دنبال استنتاج اخلاق از طبیعت است .به قول معروف استنتاج باید از است.باز اینجا ما با شخصیت وسواسی روبروییم کسی که به دنبال یک نسخه کامل و همیشگی از اخلاق است .اگر برای ذات گرایی در هستی غیریتی نیست در اخلاق هم ارمان و امر نو وجود ندارد .از انجا که ذات گرایی ماهیت انسان را واحد می داند پس شکاف و گسلی نیز در انسان وجود ندارد.این گسل هستی شناختی ساحتی می شود برای خیال و امر نو  گشودگی برای غیریت .از انجا که ماهیت و ذات انسان از نظر ذات گرایی واحد است رابطه ای با خیال و ارمان ندارد .از نظر من خیال ان ساحت شکاف و گسل وجود ادمی است گسلی بین من و غیریت من .ادمی ان ماشین اگاه خودمختار دکارتی نیست .نه اینکه من با تصمیم اگاهانه اشنا نباشم اما این من یک تصویر تفسیری از کشمکشهای ذهن است .اینجا هم دوباره به وسواسی می رسیم .وسواسی می خواهد همه چیز شفاف و اگاهانه و از سر اختیار باشد .اما انسان فقط وسواس نیست که .اگر من  از سوژه شکافته شده و نرسیده می گویم در مقابل سوژه دکارتی من اگاه خودمختار انرا مطرح می کنم .از نیچه به بعد نقدهای متنوعی بر این من دکارتی رفته است و من قصد تکرار انها را ندارم .ایا از دل این سوژه ناتمام و متخیل  ،اخلاقی بیرون می اید ؟نوعی اخلاق زیبایی شناسانه . در حال حاضر این روزها این موضوع فکر مرا به خود مشغول کرده .ایا از دل این انسان  ،اخلاقی  ،مسئولیت اخلاقی بیرون می اید؟ا
  • ذات گرایی(تحلیل روان کاوی) :وقتی از ذات گرایی سخن می گوییم دقیقا از چه چیزی سخن می گوییم؟ مراد من شامل هر دو وجه .یعنی هم منظورم برگرداندن همه واقعیت به یک اصل بنیادی و نیز فروکاهش ان به یک جوهر بنیادی یک ایده (خدا)یا ماده .مثلا شما نگاه کنید به احکام ذات گرایانه:همه چیز باید با محک علمی روشن اثبات پذیر بیان شود .این یک حکم ذات گرایانه است .چون ادعایی تمامیت طلبانه دارد .اما گوینده توجه ندارد که خود همین گزاره علمی نیست .این گزاره غیریت ذات گرایی حکم بالاست .یعنی درست بودن محتوی حکم(همه چیز با محک علم شفاف و روشن باشد)صورت حکم را نابود می کند .به عبارتی اگر شنونده محتوی حکم را بپذیرد صورت حکم برایش غیرقابل قبول می شود .چون خود گزاره یک گزاره علمی نیست و از شمول علم خارج است .یا ماتریالیستی که می گوید همه چیز ماده است ،اگر همه چیز ماده است پس تکلیف خود این گزاره(همه چیز ماده است)چیست؟این گزاره که ماده نیست .یا در تحلیل نوروساینس اندیشه و رفتار تحلیل گر همه اینها را به تغییرات بیوشیمی و بیوفیزیک مغز نسبت می دهد اما تکلیف گفتار خودش را مشخص نمی کند که ایا همین گزاره ها هم در همان چارچوب است یا خارج ان .  این مثالها چند موضوع را برای ما روشن می کند .اول اینکه تمامیت طلبی در خود زبان وجود دارد .به قول لاکلائو فقط استالینیسم نیست که یک پدیده زبانی است بلکه خود زبان یک استالینیست است .خشونت ذات گرایی در خود زبان است .و زبان اگر بخواهد زبان باشد و اگر قرار بر سخن گفتن باشد چاره ای از ذات گرایی نیست .  دوم؛اشکارگی غیریت در زبان .اگر زبان ناتوان از پشت سر گذاری ذات گرایی نیست به این معنا که در هر حکم کلی یک پارادکس وجود دارد پس خود زبان پدیداری پارادکسیکال است .همه ما با پارادکس دروغ گو اشنا هستیم .بنابراین هر نوع ادعای کلیت و سیستم در ذات خود حامل غیریت خودش است .ید؟.اگر تحلیل فوق را قبول کنیم پس جایگاه زبان در شکاف و گسست است .گسست بین انچه می خواهد و انچه می گوید . روانکاوی عموما این نظریه را که زبان ساختی شبیه ناخوداگاه دارد و یا برعکس در دوره هایی مطرح کرده است .اینکه در زبان ما شاهد اضافه ای بر ذهن هستیم اینکه زبان جایگاه اشکارگی غیریتی است که در ذهن نیست ما را به فراتر از دکارت می برد و به نوعی فراتر از ((من خوداگاه مختار)) .اینکه زبان جایگاه غیریتی است فراتر از ذهن اگاه نشان می دهد که انسان به واسطه گسست زبانی فراتر از من خوداگاه مختار است.این گسست زبان-هستی شناختی ما را فراتر از مرزهای من _اگاهی_اختیار می برد .گسست زبان شناختی هم هویت ثابت سوژه هم اگاهی روشن و شفافش و هم اختیارش را زیر سوال می برداما از انجا که اگاهی خصلت توتالیتر و کلیت طلب دارد همواره در تلاش است با رفوکاری این شکاف را بپوشاند .ناگهان طعنه ای از زبانمان در می رود و کلی تلاش می کنیم که انرا رفو کنیم . روانکاوی این را به حساب  دفاع ایگو می گذارد .ایگو می خواهد خودش را از گزند غیریت رها کند .غیریت یک امر تروماتیک است یک واقعه است یک امر ناهنجار امر غیر مترقبه و نابهنگام .این تروما منشاء اضطراب برای انسان می شود بنابراین ایگو به دنبال نقاب سازی تارتنیدن اطراف خودش است تا از اضطراب غیریت در امان باشد .ذات گرایی همین نقش را برای ایگو بازی می کند .ذات گرایی همان بستر ارامبخش است که انسان به واسطه پندار اساس و بنیاد درست سر بر بالینش بگذارد و از خودش در مقابل امر بیگانه مراقبت کند .به اصطلاح بقایش را تضمین کند .اری ذات گرایی عنصر اساسی برای بقا است .ذات گرایی تقدیر زندگی است پس تعجبی ندارد که ذات گرایی وجود گسست و شکاف در سوژه را منکر می شود .از نظر ما این گسستها برای سوژه برسازنده است و باعث والایش سوژه از هستها می شود .شکاف هست_باید هم در انسان به همین سان است .شما تصور نکنید که این گسست در انسان تحمیلی و معرفت شناختی است اتفاقا این گسست گسستی وجودشناختی است .این طور نیست که هستها نماینده واقعیت وجودی انسان و بایدها امری عارضی و جبر بیرونی صاحبان قدرت باشد .شکاف هست_باید شکافی است مخصوص موجود خیال پرداز .اما این نیروی خیال از کجا نشات گرفته؟از نظر ما خیال محصول شکاف وجودشناختی در انسان است .به زبان نوروساینس محصول فرونتالیزه شدن انسان ‌.و منظورم از این اصطلاح همان سرکوب اگاهی است که نسبت به ان شور و عشق درونی دارد .این سرکوب که مکانیسمی روانی است و ان را باید از انواع سرکوب سیاسی و حقوقی و فرهنگی جدا کرد محصول زبان و اگاهی بشری است .محصول همان روند تکاملی است  .این تکامل که از نظر من نوعی سرکوب بوده است .سرکوب ان نیروی عشق درونی .سرکوبی که باعث جدایی غیریت از من می شود .و این حدیث جدایی و فراق خودش داستانی است مفصل .
  • .از کجا من به این غیریت لانه کرده در ایگو پی بردم؟از اشنایی با خیال ،اگر من انچه هستم بودم پس خیال معنایی برایم نداشت .از امید و انتظار  و ارمان خالی بودم استعلا برایم بی معنی بود .اینکه من موجودی متخیل امیدوار یا منتظر هستم و ممکن است ارمانی برای خودم داشته باشم حاکی از ان است من ان چیزی نیستم که هستم می خواهم چیز دیگری بشوم .از این رویکرد اخلاق نه یافتن قواعد رفتاری از پیش مشخص شده که خیال خدا شدن است .خدا ارمان خیال انسان است و ادیان هم پدیدارشناسی خیال پیامبران بوده است .بهشت اوج خیال لذت طلبی و جهنم اوج خیال کینه جویی است .پس شکاف هست_باید شکافی است مخصوص انسان که از وجود خودش سرچشمه می گیرد .وجودی که غیریت در ان لانه کرده و منحصرا من خوداگاه مختار نیست . .اتفاقا اگر ازادی و اختیار معنایی داشته باشند در همین گسستها  هستی پیدا می کنند .ازادی هدیه ای نیست که به انسان اعطا شود .ازادی محصول خیال پردازی و ارمان خواهی است.ازادی وقتی معنا پیدا می کند که گسست است_باید همواره زنده و فعال بماند .برای سوژه اگاه خودمختار ازادی معنایی ندارد.اگر همه چیز برای شما اگاهانه و روشن باشد و شما همان که می خواهید به ان برسید که ازادی معنایی ندارد .ازادی وقتی معنایی دارد که همواره شکافی بین انچه هستید و انچه می خواهید وجود داشته باشد .از این مقدمه می خواهم نتیجه بگیرم که ازادی جایگاهlucusانسان  است.ازادی نام دیگر گسست است_باید است .و تمام مکاتب اخلاقی که در پی نتیجه گیری بایدها از استها هستند امکانی برای ازادی بشر قائل نیستند .و سخن پایانی  نکته ای هم در مورد ایمان :از زاویه این نوع نگاه به اخلاق ایمان معنای جدیدی پیدا می کند .ایمان دیگر باورمندی به چند دگم (گزاره)نیست که تصور می کنم ذات گرایی به دنبال چنین ایمانی است .ایمان حضور لحظه است .جایبکه زمان و مکان یکی می شوند .چه دور؛؟ ایمان زیستن در همین شکاف انچه هستیم انچه فیزیولوژی ماست با انچه خیالمان به پرواز در می اورد .اری خیال هر انسانی در چارچوبهای فیزیولوژی ادراک مغزش است.اما از طرفی خیال خروج از مرزهای فیزیولوژی هم هست غلبه بر ان و رسیدن به فیزیولوژی فراتر از قبل و ایا انسان غیر از همین حرکت استعلایی است؟