تعبیر رویای رسولان
قوانین بنیادی رویا از دید فروید

۱.رویاها تحقق امیال هستند .باید بین میل و شهوت و نیز نیاز و غریزه تمایز قائل شد.از نظر ما "میل"یک تکانه لیبدینال است که زمانی سرکوب شده است .اگر بخواهیم تعریف جامعتری از میل داشته باشیم به این صورت است که "میل خواستی است همراه با نیروی درونی که معطوف به آینده است .هر نوع خیال یا فانتزی هم جز میل محسوب می شوند .این امیال که در شکل عریان خود "تکانه"فیزیولوژیک محسوب می شوند وقتی لباس کلمات و ایده ها را می پوشند تبدیل به خیال یا میل می شوند .منشاء این امیال یا خیالات می تواند خیالات و افکار سرکوب شده از دوران کودکی یا افکار روزقبل باشند .
۲.تکانه های سرکوب شده وقتی به شکل خیال یا میل درمی ایند "ناخوداگاه"نامیده می شوند .ناخوداگاه یک مکان هستی شناختیک و ذات گرایانه نیست .ناخوداگاه امتناع اندیشه روشن و اگاهانه است ، غفلت زبان و اندیشه است ،کارخانه تولید میل است .تکانه های فیزیولوژیک در حرکت و جوشش خود وقتی به در بسته قانون و عرف می خورند ،همچون ردّی در خاطره می مانند .بر اساس شدت سرکوب و مقاومت خود ،این بسته های" نیرو_فکر "حرکت خود را تنظیم می کنند .بنابراین ما دو جایگاه مستقل از هم در ذهن برای خوداگاهی و ناخوداگاهی نداریم بلکه تداخل و درهم تنیدگیی از میل و مقاومت در برابر ان داریم .
۳.ناخوداگاه نه تنها حیث وجود شناختی ندارد (هستی ندارد)و ما فقط از آثار و نشانه های امتناع و کمبود اگاهی متوجه ان می شویم بلکه حیث زمانی هم ندارد .به عبارت دیگر" نیرو_فکرها "بر اساس تاریخ زمانی مرتب نمی شوند بلکه گاهی برخلاف زمان تاریخی هستند .به عنوان مثال گاهی یک خیال در آینده ،خود را در گذشته نشان می دهد .بنابراین ناخوداگاه "عدم وجودی است که تن به زمان نمی دهد "اگرچه همه مصالح ناخوداگاه ریشه در گذشته دارند ،اما میلی است که گذشته خود را در آینده پی جویی می کند .
۴.از نظر فروید ،رویا از دوبخش تشکیل می شود ."رویا_فکر" و "رویا_کار". رویا_فکر بخش پنهان رویا ست .همه ایده ها و افکاری که در گذشته سرکوب شده یا خود را متاثر می کند در اینجا دخیل است .انچه باعث محتوی اشکار رویا می شود ،رویا_کار است .اگر رویا_فکر مجسم و مصالح رویا را تامین می کند ،رویا _کار از ان مصالح ساختمان رویا را طبق قواعد خاصی که فروید چهار کارکرد تراکم ،جابجایی،بازنمایی و تجدید نظر ثانویه را در مورد ان مشخص می کند ،می سازد .در جابجایی ،یک فکر با نیروی زیاد و سرکوب شدید ،با یک ایده یا ابژه کم نیروتر یا کم ضررتر جابجا می شود .در عمل تراکم ،چند فکر با نیروی زیاد در یک ابژه یا فکر متراکم می شوند .در بازنمایی ،امیال سرکوب شده به واسطه نمادپردازی به محتوی روشن رویا وارد می شوند .و در نهایت در تجدید نظر ثانوی ،اخرین بازبینی و سانسور از رویا صورت می گیرد .
۵.کار ذهن در رویا ،قرینه کارکردش در بیداری است .در بیداری ،حرکت از تصاویر و اشیا به طرف ایده ها و مفاهیم است برعکس در رویا ،این افکار و ایده ها هستند که خودشان را به شکل تصاویر ،نشان می دهند .از این قاعده فروید نتیجه می گیرد که رویا ،بازگشت بشر به دوران کودکی است .این کودکی هم شامل کودکی افراد بشر است و هم نوع بشر .بنابراین علم تعبیر رویا ،نوعی باستان شناسی ذهن و روان بشر هم هست .هدف رویا ،بازسازی دوران خوش کودکی است .زمانی که انسان هنوز دربند قواعد جامعه و تاریخ و زبان نشده بود .بنابراین کار رویا ،تصویرسازی از بهشت انسانی است .
۶.مهمترین اتفاق در رویا ،برخورد ان با قوانین سانسور اگاهی است .شرح این موضوع با پیچیدگیهایش فراتر از این مقال است (تفسیر خواب /زیگموند فروید /ترجمه شیوا رویگریان).بر اساس نظر فروید ،انچه رویا را شکل می بخشد ،سانسوری است که از طرف ذهن اگاه بر ان وارد می شود .این سانسور در تمام مراحل شکل گیری رویا فعال است .کارکرد سانسور ،عدم ورود ایده ها و تصاویر اضطراب انگیز به رویاست و این سانسور در واقع نگهبان خواب است .یعنی هدفش ادامه خوابیدن است .در مواردی که تکانه های رویا_فکر انقدر قوی باشند که سانسور را پشت سر بگذارند ،رویابین با حالت مضطرب از خواب بیدار می شود

خیال وحی
شکل گیری خیال و ناخوداگاه در خلا اتفاق نمی افتد .خیالات (ناخوداگاه)افکار و تصورات و تصاویری هستند که در  ذهن روزمره فرد شکل می گیرند .بنابراین ساخت خیال جدای از ساخت زبان نیست (لکان).هر سوژه ای خیالاتش بر اساس زبان و سنت و فرهنگ خودش ساخته می شود .رویاها هر چه هم از منطق نمادین زبان و نمادین سوژه ،گسسته و بی زمان ،اناکرونیک باشند ،تجاربی شکل گرفته در داخل زبان هستند .بی توجهی به دلالتهای زبانی ،تعبیر رویا را فشل  و بی معنا می کند .این به طور اولی در مورد تصویر سازیهای ناخوداگاه هم صدق می کند .بنابراین حتی اگر تجربه وحی یا شعر را در عالی ترین شکلش که زائل شدن ایگو را در پی دارد ،باز هم فراتر از ساختهای زبانی و فرهنگی نیست .پیامبر هر چه هم تلاش کند و اگاهی به این موضوع داشته باشد ،نمی تواند فراتر از ساختهای زبانی برود .بنابراین این طور نیست که پیامبر ابتدا تجربه ای داشته باشد و سپس ان را در قالب زبان بریزد .این تجربه از همان ابتدا در ساخت زبان عربی شکل گرفته .ناخوداگاه اگرچه بی زمان است ،اما بی زبان نیست .تجربه پیامبر ممکن است گذشته را به آینده وصل کند و از آینده در حال خبر بدهد (که این امر بر اساس قوانین ناخوداگاه ممکن است)اما نمی تواند فراتر از زبانش برود .به این جهت است که متن از ابتدا عربی بوده است و نمی توانسته به زبان دیگری باشد .ما در خواب ممکن است گذشته و آینده را در هم فرو ببریم اما خوابهای ما هم به زبان مادری مان است .این مسئله ،فرض وحدت وجودی را زیر سوال می برد .در نظریه فرض شده که پیامبر به درجه ای از بی خود شدن می رسد که گویی با خدا یکی می شود .گویی زبان خدا عربی بوده است .اما به نظر همین که زبان از همان ابتدا در ساخت خیال و رویا مشارکت دارد ،فرض" پیامبر محوری "نظریه باطل و فرض "متن محوری " قوت می گیرد .
مسئله بعدی "تصویرسازی ها "در متن است .بر اساس فرضیات جدید زبان شناسی ،تصویر سازی در یک زبان جدای از ساخت زبانی نیست .اسطوره ها در یک فرهنگ با ساختهای زبانی ان فرهنگها درهم تنیده اند .این تصویرسازیها ی خیالی هم چیزی فراتر از فرهنگ متن نیست .و اینها جز ناخوداگاه فرد هستند .پیامبر اگر بهشت یا جهنم را تصویرسازی می کند یا داستان نوح یا یوسف یا دیگر پیامبران را ، همه اینها را واقعی می پنداشتند .اینطور نبوده پیامبر اگاه باشند که اینها رویاست و بر اساس رویایش این تصاویر را بسازند .اگر پیامبر از جن یا بهشت یا جهنم سخن می گوید باور رئالیستی به این توصیفات دارند .امروز ما در موضعی هستیم که می گوییم اینها رویاهای پیامبر بوده است به خاطر اینکه نمی توانیم باور رئالیستیک به این توصیفات داشته باشیم .پیامبر با خود نمی گفته که اینها خیالات من است و چون خیال من است و مومنان مرا قبول دارند پس خیالات مرا هم قبول می کنند .انچه امروز برای صاحب نظریه رویای رسولان ،خیال و رویاست برای پیامبر باوری رئالیستیک بوده است .امروز به واسطه رویکردهای عقلی مدرن ،برای ما باور رئالیستیک مورد قبول نیست  و بر اساس مثلا علم رویاها می گوییم اینها رویاهای پیامبر بوده اند ،برای اینکه نمی توانیم بپذیریم اینها باور رئالیستیک بوده اند و گرفتار شبهه توهم در پیامبر نشویم .چون معرفت مدرن این باورها را از جنس توهم می داند .بنابراین مشکل از ماست نه پیامبر .
بر این اساس ،نظریه رویای رسولان ،دیدگاه خودش را به ذهن پیامبر فرافکنی کرده است .ما برای اینکه ایمان و باور دینی مان با معرفت علمی مدرنمان سازگار شود ،مجبوریم ،وحی را رویا بدانیم در صورتیکه حتی اگر این تجربه ،نوعی تجربه خیالی هم باشد (از نظر ما)از نظر پیامبر یک تجربه واقعی بوده است .توصیفات و تصویرسازیهای پیامبر از نظر خودش ،کلام خدا بوده است و پیامبر بین خودش و خدا کاملا تمایز قائل می شود .این ادعا را بر اساس متن می گویم .اگر بپذیریم که متن فعلی ،همان متنی است که پیامبر به زبان آورده ،نمی توانیم در این فرض شک کنیم که پیامبر بین خودش و خدا تمایز قائل نبوده است .بنابراین فرضیه وحدت پیامبر با خدا یا تجربه وحدت وجود از هستی که صاحب نظریه رویای رسولان بر وحی بار می کند ،فرافکنی خودشان می باشد .
این که پیامبر به این توصیفات و تصویرسازیها و تمایزات باور رئالیستیک داشته اند با فرض ناخوداگاه مورد نظر ما کاملا همخوان است .اینکه می گوییم ناخوداگاه فریب است ،منظور فریب اخلاقی نیست ،بلکه مراد ،فریب غیرارادی است .به این خاطر که این ناخوداگاه و خیال است که واقعیت را برای ما می سازد .واقعیت ،توهم ناخوداگاه است .امری که برای فردی واقعیت است ،از نظر فرد دیگر توهم است .واقعیت مورد باور پیامبر ،واقعیتی شکل گرفته توسط خیال و ناخوداگاهش بوده است .پیامبر در واقع خودش ،بین خود و خدا تمایز می گذاشت .چون ناخوداگاهش و خیالاتش بر اساس باورهای دوگانه انسان زمان خودش شکل گرفته بود


ایا این آتش که پیش روی شماست افسون است و یا ان را توهم و خیال می انگارید و ان را نمی بینید (طور ۱۵)
بلکه می گویند محمد شاعر است ،ما اضطراب مرگ را بر او انتظار می بریم (همان ۳۰)
بلکه می گویند قران را محمد خود بافته است ،نه او چنین قدرتی ندارد(همان ۳۳)
بنابراین ما با متنی سروکار داریم که ادعای واقع گریانه دارد .
چطور ممکن است ما متن قران را بخوانیم و تنمان نلزرد .گویی اگاهی در متن وجود دارد که همواره تمایزی بین متن و پیامبر باقی بماند .
بر اساس فرضیه وحدت وجودی رویای رسولان ،اگر پیامبر به این باور می رسید که با خدا یکی شده است ،می توانست این را جز اعتقادات اسلام بیاورد و مومنین هم می پذیرفتند .اگر این کار را نکرده دو حالت داشته .یا بر اساس رویای رسولان ،هر چند با خدا به اتحاد رسیده و این اگاهی را داشته ،اما ان را مخفی کرده چون ممکن بود افراد این ادعا را نپذیرند و یا اینکه واقعا در اگاهی خود ،این تمایز را قائل بوده است .در فرض اول ،نتیجه فریبکاری پیامبر است که از نظر صاحب تئوری رویای رسولان ،باطل است .
بنابراین متافیزیک وحدت وجودی که پشتوانه تئوری رویای رسولان است از اساس باطل است .
اما نگاهی به متن نشان می دهد که متن ،متافیزیک خودش را دارد .از انجا که هیچ زبانی و سخن گفتنی ،بدون متافیزیک وجود ندارد ،پس باید به دنبال متافیزیک متن باشیم .به تصور من متافیزیک متن ،متافیزیکی دوگانه گراست .تمایز اساسی بین خدا و پیامبر وجود دارد و بر اساس متن ،رویدادهای توصیف شده چه از داستانها و چه توصیفات از قیامت و بهشت و جهنم ،همه واقعی هستند .و تصور پیامبر هم از این رویدادها واقعی بوده است .وقتی در قران ،توصیف قیامت می اید ،این توصیف از نگاه متن کاملا واقعی است و اصلا نمادگرایانه نیست .و اصلا قدرت متن در همین واقع گراییش است .اگر به متن نه به عنوان یک اثر هنری لطیف که یک مرجع قدرت نگاه کنیم که هیچ رهایی از ان امکان ندارد ،بنابراین واقع گرایی جای نمادگرایی را می گیرد .نمادین کردن تصاویر و توصیفات متن ،هرچند قصدش از قدرت انداختن ان است اما با متن متن سازگار نیست .گویی متن از قبل اگاه بوده است که ممکن است در اینده این واقع گرایی مورد قبول قرار نگیرد،از این جهت خودش به طور شفاف تمام وجوه نمادگرایانه تفسیر را رد می کند .به متن باید به عنوان یک مرجع استثنایی قدرت نگاه کنیم(کرکه گور) .نه به عنوان یک اثر هنری نمادین که به عنوان یک اضافه ای از ساحت واقع که در نظامات نمادین ما جا نمی افتد(لکان) .نه به عنوان یک رویای شیرین که به عنوان یک تروما از خارج(بلانشو).نه به عنوان یک پیوستگی با معرفت شناسی تاریخی  که یک گسست  پیشاتاریخی (بنیامین)،نه به عنوان یک درمان که یک زخم بازی که ترمیم نمی شود(کافکا). نه به عنوان یک گفته که به عنوان یک گفتن (لویناس) .نه به عنوان یک زبان که به عنوان یک آه (اگامبن) نه به عنوان یک قانون که به عنوان یک گناه (بدیو).نه به عنوان عشق که تحقق مرگ

 

متافیزیک "پیامبر محور" در مقابل متافیزیک" متن محور ".

اگرچه نظریه رویای رسولان ،تلاش می کند خود را در سطح پدیدارشناسی تجربه پیامبر از وحی  نشان دهد ،اما چاره ای نمی بیند که متافیزیکی برای خود داشته باشد .البته ،داشتن متافیزیک جبر زبان است .زبان همینکه شروع به سخن گفتن می کند ،بار متافیزیکی خودش را در خود حمل می کند .رویای رسولان تلاش می کند بر مشکلات متافیزیک دوگانه گرای سنتی افلاطونی ،غلبه کند .از آنجا که این متافیزیک در دوران مدرن با انتقادهای بنیان برانداز روبرو شده است ،دیگر قابل دفاع نیست .متافیزیکی که معتقد به عالمی فرای عالم مادی و واقعی ما قرار گرفته است .خدا بیرون از جهان بر عالم حکم روایی می کند .از این نظر ،رویای رسولان تلاش می کند ،متافیزیک خودش را داشته باشد .از انجا که در دوران مدرن ، خرد انسان به چیزی به جز انسان باوری ندارد ،گونه ای متافیزیک وحدت وجودی که تمایزی بین ،سوژه ادراک کننده و ابژه مدرک شده قائل نیست .از این سبب ،برای فرار از مشکلات متافیزیک سنتی ،پیامبر تا سطح خدا بالا می رود .از این جهت می گویم که رویای رسولان "پیامبر محور"است که او خود خدای متجسم است .عاقل و معقول یکی می شوند .سخن پیامبر ،سخن خداست؛

"باری، محوریت با محمّد (ص) است و رؤیاها و تجربه ها و گزارش های او. و هم بدین سبب است که شخص پیامبر نقطه ی پرگار نبوّت و کانون دایره ی دیانت است. با اوست که حادثه ی وحی، سامان و پایان می پذیرد، و محدوده ی طاقت و معرفت و سقف پرواز خیال و خرد اوست که دامنه و دایره و عمق و ارتفاع رسالت را تعیّن می بخشد. و در آینه ی خیال او و از روزن رؤیای اوست که خدا چون سلطانی بر تخت نشسته است و تختش بر آب ایستاده است و هشت فرشته آن را بر دوش می کشند، کرسی او به وسعت آسمان و زمین است و فرشتگان با دو بال و سه بال و چهار بال، میان آسمان و زمین رفت و آمد می کنند، شهاب ها دیوان را فرو می کوبند؛ یک جا فرشتگان به بهشتیان خوش آمد می گویند، و جای دیگر به شکنجه ی دوزخیان مشغول اند. در دل آتش گیاهی می روید که شکوفه هایش چون کلّه ی شیاطین است. ذرّات عالم تسبیح خدا می گویند، رعد و برق به ستایش او مشغولند؛ کتاب قرآن، همراه با ترازو و آهن و جانوران از آسمان به زمین می آید، اسراییلیان مسخ می شوند و به شکل بوزینه و خوک درمی آیند، نوح نهصد سال عمر می کند، مردگان سر از خاک برمی دارند، بهشتیان در خیمه ها با حوریانِ همیشه باکره درمی آمیزند، موز و انار و خرما می خورند و جام های شراب مبادله می کنند، و گنهکاران پیراهنی از روغن داغ بر تن دارند و در آتش پوست می اندازند".(پایان نقل قول)

تجربه وحی ،تجربه یکی شدن پیامبر با خداست و این میسر نمی شود که پیامبر با همه ذرات هستی یکی شود .
آیا ادمی می تواند این وضعیت را تجربه کند ؟اری در مطلبی تحت عنوان "تجربه شیدایی"که در سایت نوروانالیز موجود است مفصل به چنین تجربه ای پرداخته ام .در وضعیت شیدایی ادمی از خود بی خود می شود و تجربه یگانه ای با عالم دارد حتی در موارد شدیدتر دچار نوعی "خودخداپنداری"می شود .گفتار اسکیزو محصول چنین تجربه ای است .گفتاری از هم پاشیده و گسسته .تجربه ای که خود زائل می شود و انچه به زبان می اید ،محصول ناخوداگاه است .از نظر لکان سوژه در این حالت ساحت نمادین یا نام پدر را نادیده می گیرد و تن به اسکیزو می دهد .

آزمودم عقل دوراندیش را
 بعد از این دیوانه سازم خویش را

از نظر روانکاوی فقط در حالت اسکیزو هست که سوژه ایگوی خود را از دست می دهد و تن به ساحت واقع می دهد .سوژه اسکیزو انسوی ساحت نمادین ،در ساحت واقع زیست می کند .برای اسکیزو تفاوتی بین خود و ساحت واقع وجود ندارد .اگر نظریه رویای رسولان را تا انتهای منطقیش دنبال کنیم به سوژه ای می رسیم که انسوی ساحت نمادین با ساحت واقعش یکی شده است .
اما نگاهی به متن نشان می دهد که در سراسر متن این تمایز برقرار است .
رویای رسولان در نهایت متن را تبدیل به یک اثر هنری می کند .رویای هنرمند یا شاعری که نهایت خلاقیت و افرینش هنری را در تصویر سازی از خود نشان داده است .متن در نهایت به یک کتاب بی آزار و خیال برانگیز شاعرانه تبدیل می شود که کاری به ما ندارد .اما ایا به راستی ما با چنین متنی سروکار داریم .
نگاهی به متن نشان می دهد که ما با یک استثنا روبرو هستیم .یک پارادکس .یک مرجع قدرت .گویی ندایی ترسناک از اعماق تاریخ ما را به خود فرا می خواند .
از نظر کرکه گور ،در این زمانه ایمان داشتن یک پارادکس است .چگونه می توان سراغ قران رفت و آیاتی از ان را خواند دچار دلهره و ترس نشد .گویی نیروی قدرقدرتی فقط از ما تسلیم و باور می طلبد .خدایی ژانوسی که یا سردر اطاعتش می بری و زندگی و اخرتت را می خری و یا به شدت عذاب می شوی

 

متافیزیک نظریه "رویای رسولان "در بند سوژه محوری است .بر اساس رویکرد سوژه محورانه متافیزیک مدرن از دکارت تا نیچه ،جهان سوژه های انسانی در حدود اگاهی و زبان آنها تعریف می شود .برای فهم این "خودمحوری"متافیزیک غربی باید تا فلسفه دکارت عقب برویم.در نزد دکارت پس از اینکه جهان و خدا و انچه در میان است اپوخه می شود و داخل پرانتز گذاشته می شود ،انچه می ماند جریانی از اندیشه ها cogitanاست که باقی می ماند .انچه برای سوژه های انسانی واجد واقعیت و شان رئال دارند همین cogitan هستند و اصلا سوژه بودنش را مدیون همین جریان اگاهی است ."من هستم چون جریانی از اندیشه در درون من برقرار است".تنها مشکل دکارت "ایده نامتناهی"بود که مانده بود که اگر "خود و جهان"فقط در جریان کوگیتان ها وجود دارند پس این نامتناهی چگونه خود را در اندیشه جا زده است ؟دکارت البته پاسخ فریبکارانه ای به این پرسش می دهد که خود خدا این ایده را در وجود آدمی به ودیعه گذاشته است ،گویی فراموش کرده که خدا در همان حرکت اول داخل پرانتز گذاشته شد و قرار بود بعدا از جریان اندیشه به وجود آن پی ببریم .
با کانت این سوژه محوری شکل ریشه ای تری به خود گرفت .فلسفه انتقادی کانت تعیین شرایط این سوژه  محوری است .اگر دکارت درست می گفت که جهان برای من همین جریان آگاهی است که در مغز من است حال باید شرایط و حدود این اگاهی را تنظیم و regulatکرد .کانت معمار این ذهن جدید بود .اگر دکارت زمینی را آماده کرده بود ،کانت از آن مصالح در ان زمین بنای عظیم سوژه محوری را ساخت .کانت هم به نوعی با مشکل دکارت روبرو شد .اگر دکارت نمی دانست با ایده نامتناهی در یک ذهن متناهی چه کند ،کانت هم نمی توانست ایده های خدا و جاودانگی روح را در سیستم انتقادی خود جا دهد .انتقال ایده های خدا و جاودانگی روح به خارج سیستم نقدی ناشی از ناقص بودن طرح انتقادی و در واقع نقص سوژه محوری بود .با هگل است که این باقیمانده سیستم کانتی هم جذب سوژه می شود و داخل آگاهی انسانی قرار می گیرد .فلسفه هگل شکل رادیکال و توتالیتر سوژه محوری غربی است .در هگل تمامیت هستی در ظرفی از تاریخ آگاهی قرار می گیرد .خدا تبدیل به جریانی تاریخی از اگاهی می شود که در ذهن متحقق می شود .البته سیستم فکری هگل همچنان زمان را بیرون از این جریان اگاهی قرار می دهد .اگر اگاهی خودش در داخل تاریخ است ،پس زمان همچون نامتناهی دکارتی و نیز ایده خدا در نزد کانت ،بیرون از سیستم باقی می ماند .زمان همچون اضافه ای که روی دست سیستم ساز هگلی می ماند .خدا همچون تاریخ یا در چهره تاریخی اش .اگر در سیستم دکارتی ایده نامتناهی این نقش را داشت یا اگر در فلسفه کانت ،ایده آزادی یا اخلاق این کارکرد را داشت ،در نزد هگل این تاریخ است که همچون خدا به داوری سوژه های انسانی نشسته است از این پس داوری الهی به تاریخ منتقل می شود .بعدا در اندیشه نیچه این پس مانده فلسفه هگل هم در ایده "بازگشت جاودان" از آن خود سازی می شود .زمان همچون دروازه ای که در دوطرف سوژه کشیده شده و انسان دقیقا در  سرِ سوک این دروازه قرار  دارد که می تواند به هردو سو نظر کند .ابرانسان ادعا می کند مازادی از خود به جا نمی گذارد ،انچه می خورد جذب می کند .ابرانسان خود خداست و نیازی به خدا ندارد.ابرانسان وجود متحد با خداست و این میان چیزی یا اضافه ای نمانده به جز همین ادعا .برای ما بازماندگان نیچه ،انچه که مانع ابرانسان شدنمان می شود خود همین ادعا ست .این ادعا که بیرون از نظام نیچه ای می ماند .اگر حرف آخر زده شده و ابر انسان خدا شده است با این ادعا چه کنیم ؟و انچه مورد توجه من قرار خواهد گرفت بررسی خود همین ادعاست .اینکه من این امکان را دارم که خود این ادعا را بررسی کنم ،پس هنوز نقصی در میان است ،انسان هنوز تا پایان خیلی کار دارد .اینکه من هنوز می توانم حرف بزنم و چون و چرا کنم پس هنوز کار تمام نشده ،همچنان مازادی از آگاهی آن بیرون انتظار مرا می کشد و مرا به چالش می کشد و انسان بودن مرا نه "خدا شدن "را به رخ می کشد .
"رویای رسولان"چنین ادعایی دارد .پیامبر به مثابه خدا ،پیامبر به مثابه جهان ،پیامبر به مثابه تاریخ ،پیامبر در چهره ابرانسان نیچه ای ،که فراسوی نیک و بد است ،چون خود خداست ،چیزی بیرون از پیامبر وجود ندارد .این خود تاریخ است ،این خود جهان است ،این خود خداست ،که در وجود پیامبر مجموع شده است :
"باری، محوریت با محمّد (ص) است و رؤیاها و تجربه ها و گزارش های او. و هم بدین سبب است که شخص پیامبر نقطه ی پرگار نبوّت و کانون دایره ی دیانت است. با اوست که حادثه ی وحی، سامان و پایان می پذیرد، و محدوده ی طاقت و معرفت و سقف پرواز خیال و خرد اوست که دامنه و دایره و عمق و ارتفاع رسالت را تعیّن می کند"
"ازین بالاتر، پیامبر در رؤیا به جای خدا هم می‌نشیند و از زبان او سخن می‌گوید. همۀ انزلناها و قل ها را در قرآن می‌توان چنین خواند و فهمید"

"نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود"[از متن رویای رسولان]
نظریه رویای رسولان بر پایه متافیزیک سوژه محور قرار گرفته است .متافیزیکی که به آگاهی تام و تمامی از سوژه رسیده که جهان و خدا را "ازآن خود"کرده است .نه تنها جهان که خدا هم در درون انسان و با او یکی است .
اما فکر نکنیم که ماجرا تمام شده است ،بر فرض ما وحی را تجربه ای پیامبرانه دانستیم و ان را محصول ذهن و آگاهی پیامبر دانستیم ،آیا ماجرا پایان گرفته است ؟ما می مانیم یک ادعا .و در این مورد خاص ما می مانیم و یک متن .
نظریه سوژه محور "رویای رسولان "با انتقال متن به درون ذهن و آگاهی پیامبر ،متن را نادیده می گیرد و ناخوداگاه "متن "را فراموش می کند .اینکه ما وحی را تجربه خود پیامبر بدانیم یا فکر کنیم فرشته ای آن را دقیقا واژه به واژه برای پیامبر خوانده ،[هیچ یک از این دو]ما را از توجه به متن باز نمی دارد.نکته ای که ناقدان به آن توجه نمی کنند این است که فکر می کنند "رویای رسولان"در صدد انسانی کردن و کم ارزش کردن متن وحی مقدس می باشد و در نهایت هدف اصلی تقدس زدایی از متن مقدس است ،در صورتیکه این اشکال درست نیست .چه بر اساس دیدگاه سنتی فرشته ای اینها را بر گوش محمد خوانده باشد و چه بر اساس "رویای رسولان"محمد که اینک در جای خدا نشسته است ،خود اینها را گفته باشد، تفاوتی ندارد.
"رویای رسولان"متن را انسانی نمی کند بلکه انسانی را خدا می کند .این اشکال به "رویای رسولان "وارد نمی باشد .
برای نقد نظریه رویای رسولان باید جایگاه متافیزیکی خود را عوض کنیم و از یک جایگاه پسا-نیچه ای به آن نظر کنیم .این مقام نقد چه مقامی است ؟اگر دست به یک نقد رادیکال از سوژه محوری بزنیم انچنانکه مثلا مکتب واسازی می زند ،آنوقت می توانیم این حکم را صادر کنیم که "رویای رسولان "نظریه ای است به شدت سوژه محور .و این سوژه محوری باعث می شود که خود متن در حاشیه قرار گیرد .آنوقت به جای توجه به ناخودآگاه جمعی قوم عرب ،احوالات محمد برایمان مهم می شود ،به جای اینکه توجه کنیم که متن در چه زمانه و زمینه ای از جامعه و تاریخ شکل گرفته ،به دنبال جزییات زندگی یک فرد می رویم .مهم نیست چه کسی در متن سخن گفته و این البته تاثیری در رویکرد ما نمی گذارد .بر اساس رویکرد "متن محورانه"ما مناقشه ای که به دنبال این نظریه به وجود آمده که گوینده متن کیست ؟مناقشه ای بیهوده است .برای گذر از این مناقشه بیهوده باید بر سوژه محوری تمامیت طلب پنهان در نظریه رویای رسولان چیره شد

ناخوداگاه فریب است.
از نظر روانکاوی ،رویا محصولی از ناخوداگاه است .باید بین چند برداشت مختلف از ناخوداگاه تمایز قائل شد .برداشت ذات گرایانه یا واقع گرا تصور می کند که ذهن آدمی دوبخش جداگانه از نظر اناتومیک دارد .بخشی فرونتالی که مسئول اگاهی روشن و منطقی و ارادی ذهن است و بخشی تمپورالی که مسئول ایده ها و رفتارهای غیرارادی و عاطفی ذهن است .این برداشتی کالبدشناختیک از ناخوداگاه است .
دومین برداشت از ناخوداگاه تمایز این توپوگرافی اناتومیک از ذهن با توپوگرافی روان است .فروید هرچند در اوایل کارهایش رویکرد اولیه را داشت ولی با پیشرفت کار به برداشت دوم از ناخوداگاه رسید .از نظر فروید ،ناخوداگاه جایگاه امیال و افکار و آرزوهای سرکوب شده است .هرچند در نوشته های فروید این برداشت از ناخوداگاه ،بعد وجود شناختی واقعی همچون اناتومی ندارد ،اما همیشه با چالش وجود واقعی ناخوداگاه دست به گریبان بود .در اواخر عمر ،تیپولوژی فروید از توپوگرافی روان تغییر کرد و در کتاب "خود و نهاد"روان متشکل از نهاد ،خود و فراخود شد که هریک کارکرد خاص خودشان را دارد .کتاب تعبیر رویا محصول دوره دوم یعنی دوره "ناخوداگاه "اوست .
اما می توان برداشت دیگری هم از ناخوداگاه داشت ،و ان به مثابه فقدان و امتناع است .چنانکه لکان چنین برداشتی داشت .انچه مورد نظر من از ناخوداگاه است ،همین برداشت است .ناخوداگاه ساحت غفلت سوژه است .امری است که واقعیت را برای ما شکل می دهد .هرچند مصالح و مواد ان را از واقعیت روزمره و ادراکات ساده می گیرد .جریان از این قرار است ؛سوژه های انسانی در طی رشد جسمی و روانی خود ،در امر نمادین که شامل زبان و عرف و فرهنگ است قرار می گیرند .خود قرار گیری در ساحت نمادین اجتماعی همچون ترومایی برای سوژه است .سوژه همواره احساس می کند که با کمبود و فقدانی مواجه است .بنابراین تلاش می کند این نقص را جبران کند .این فقدان در نزد سوژه به شکل اضطراب تجربه می شود .از این پس سوژه تلاش می کند تا با اضطراب خود کنار بیاید .اینجا ناخوداگاه به کمک او می اید .امری که ابتدا خودش را به شکل کمبود و امتناع نشان می داد با استفاده از خیال و فانتزی ،باندپیچی و رفو می شود .سوژه البته اگاه به این فرایند نیست و کل ماجرا را امری اگاهانه و واقعی می پندارد .فقط بعد از این در مرحله بعد با فقدان جدیدی مواجه شد ،متوجه می شود که کنش گذشته اش ،خیال و فریبی بیش نبوده و دوباره این فرایند تکرار می شود .اینکه گفته می شود "اصل تکرار "خصلت بنیادی ناخوداگاه است ،به این معناست .این ماجرا البته پایانی نیست ،سوژه همواره در زندگی به دنبال بهشت گمشده خود می باشد و هر بار فکر می کند که آن را یافته است اما ترومای دیگری باعث می شود کل ساختار قبلی فروبپاشد و روز از نو روزی از نو .
فلسفه کانت از این زاویه مورد جالبی برای مثال زدن است .کانت بعد از نقد کلی خود بر شرایط ذهن ،چیزی را فرض گرفت که تن به نقد نظام کانتی نمی داد .کانت نام این را "چیز در خود"یا نومن گذاشت .کارکرد نومن کانتی به گونه ای است که کل نظام را سرپا نگه داشته است ،هرچند خودش علتی برای پدیدارهاست اما قانون علیت در موردش صدق نمی کند .به اصطلاح خارج از قانون است .استثنای نظام .چیزی شبیه فالوس یا دال تهی روانکاوی لکانی است که پایداری و وجود کل شبکه دلالتی ساحت نمادین را تضمین می کند .اما این اضافه کانتی به راستی چیست؟ایا این فریب ناخوداگاه نبود ؟ناخوداگاه همین است .وقتی دل از دوگانه گرایی افلاطونی می کنی ،در تکرار کوشش نیاز به عنصر اضافه و خارج از سیستمی داری که کل نظام نقدی وصل به ان است .همچون بند ناف .فریب همین است .بدون اینکه اگاه باشی ،امری خیالی را واقعی فرض می کنی .اینکه تصور می کنیم در پس پشت پدیدارها ،چیز واقعی پنهان شده است ،عالم غیب .امر پنهان به عنوان یک واقعیت پشت پدیدارها ،فریبی است که ما از خودمان می خوریم که بتوانیم به زندگی ادامه دهیم


ازین بالاتر، پیامبر در رؤیا به جای خدا هم می‌نشیند و از زبان او سخن می‌گوید. همۀ انزلناها و قل ها را در قرآن می‌توان چنین خواند و فهمید

خطای اصلی نافیان و ناقدان، چنان که در نوشتارهای دیگر آورده‌ام،[۹] در تبیین نسبت خلق و خالق است. ذهن عامیان از آن نسبت بی‌چون، صورتی مادّی و انسانی می‌سازد و خدایی را که جدایی از خلق ندارد، چون پادشاهی مقتدر بر تخت سلطنت می‌نشاند تا از راه دور به بندگانش پیام بفرستد. امّا همین که شیشۀ این پندار بشکند و معیّت قیّومیۀ حق با مخلوقاتش به نیکی دریافته شود، آن متافیزیک فراق به متافیزیک وصال بدل خواهد شد و ظهور و بطون حق در اشیا، چنان که در رؤیای قدسی پیامبر رؤیت شده، روی خواهد نمود و به قول صدرالدین شیرازی، اشیاء همچون شئون و نعوت حق دیده خواهند شد
.

نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود.


وحی هرچه باشد، به شهادت تاریخ و به گواهی مأثورات دینی، فضایی متفاوت با فضای بیداری دارد و به زبان ویژۀ خویش از حقایق سخن می‌گوید و چون همۀ خواب‌های دیگر نیازمند تعبیر و خوابگزاران است. مگر امام علی نگفت که «رؤیای انبیاء وحی است»[۳] و مگر پیامبر هنگام دریافت وحی به ناهشیاری نمی‌رفت و غفلتی گران بر او عارض نمی‌شد و پس از هشیاری دیده‌ها و شنیده‌های بیخودانۀ خویش را با صحابیان، در میان نمی‌نهاد؟ مگر فرشتگان را در خیال نمی‌دید و از هیئت پرهیبت آن‌ها و بال‌های شش‌صد گانه‌شان خبر نمی‌داد؟ مگر موسی که در آن بیابان سرد پرهراس از درخت سوزان خطاب «انّی اناالله» شنید، تنها خود نشنید؟ و مگر اگر دیگرانی با او بودند، توانایی شرکت در آن تجربه و شنیدن آن خطاب را داشتند؟ این عروض وحی چنان خصوصی و درونی و غافلگیرانه و رؤیاوش بود که همه چیزش با حوادث دنیای بیداری، از جمله زبانش فرق داشت، مگر تجربۀ دیدن تخت خداوند بر دوش هشت‌ فرشته[۴] در بیداری صورت گرفت که زبانش را زبان بیداری بدانیم

محمّد(ص) روایتگری است که راستگویانه رؤیاهای رسولانه و رمزآلود خود را به زبان عرف و به عربی مبین، بی‌مَجاز و بی‌کنایه، برای ما باز می‌گوید و قرآن که «خوابنامه» اوست، نیازمند خوابگزاران است تا حقایقی را که به زبان ویژۀ رؤیا بر او پدیدار شده‌اند، به زبان شهادت برای ما بازگویند و زبان خواب را به زبان بیداری برگردانند و تعبیر را به جای تفسیر و تأویل متن بنشانند و بی‌ میانجی زبان، خود را به جهان پرغموض و پررموز رؤیا نزدیک کنند، و چشم ما را به عکس مهرویان بستان خدا بگشایند

این مَجاز مصوّر، گویی خیال منفصلی است که دو چیز بودن یک چیز را، یا دو صورت داشتن یک مادّه را در خود دارد. و مگر مَجاز و استعاره جز این است؟ انسانی که فرشته است (نه مثل فرشته است)، و شجاعی که شیر است (نه مثل شیر است)، مجازی است که دو صورت را بر مادّۀ مبهمۀ واحد نشانده است، چون نشستن اردک و خرگوش بر شکلی واحد. نکتة فاخر و فخیم آنست که برای چشمِ خرگوشْ ندیده، آن شکل فقط اردک است، اما برای چشم دنیادیده، نه اینست و نه آن، و هم اینست و هم آن. بطوری که معنا ندارد بپرسیم «واقعاً» چیست؟ واقعیت دراین مقام رنگ می‌بازد!

به اقوال دیویدسون[۲۰] و نیچه[۲۱] نزدیک می‌شوم، ولی زبان قلم را در کام می‌کشم. همین قدر تذکار مؤکّد و مجدّد می‌دهم که آرایه‌های ادبی، کمترین خدمتی است که استعاره‌ها به عهده دارند. ورای آن عالمی است بس فراخ، اوسع ممّا بین‌السّموات و الارض


دّعای من در این نوشتار این است که ما در فهم کلام وحیانی از نکته‌ای ساده و مهم غفلت کرده‌ایم. تا کنون بر این معنای درست پای فشرده‌ایم که زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بی‌واسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد(ص) و زبان و بیان اوست، محمّدی که تاریخی است و در صراط تکامل است و پابه‌پای زمان پیامبرتر می‌شود، جانش شکوفاتر و چشمش بیناتر می‌گردد و در صید معانی و معارف تیزپنجه‌تر می‌شود. خدا را بهتر می‌شناسد و وصف می‌کند، درکش از رستاخیز و عوالم برین و پسین، ژرف‌تر می‌شود و برای گشودن گره‌های جامعۀ خویش، راه‌های تازه‌تر پیش می‌نهد. و اگر عمر بیشتری می‌یافت و غوّاصی را نیکوتر می‌آموخت و حوصله‌ای فراخ‌تر و هاضمه‌ای قوی‌تر می‌یافت،‌ای بسا که از دریای حقایق، گوهرهای گران‌تر صید می‌نمود و قرآن را فربه‌تر و جهان را توانگرتر می‌کرد.[۳]
 
گفته‌ایم که آن دستاوردهای کلان به زبان عربی و عرفی و بشری و در خور فهم آدمیان عرضه شده‌اند و از منبع ضمیر پیامبر برخاسته‌اند، و قدسی بودن تجربه، زبان تجربه را قدسی و الاهی نکرده است. حتی در مقام تکوّن هم، احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست‌ ـ قبائلی پیامبر، صورت‌بخش تجارب او بوده‌اند و بر آن‌ها جامۀ تاریخ و جغرافیا پوشانده‌اند. یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود

 

رویای رسولان ،تفاوتی بین رویا و بیداری محمد قائل نیست .فرض بر این است که در رخ داد وحی ،خدا و پیامبر ،وجود متحدی شده اند .عالم و خدا ،در محضر پیامبر حضور دارند .از این نظر ،وحی نوعی یکی شدن شخص پیامبر با حقیقت عالم و خداست .انچه پیامبر در رویا می بیند عین حقیقت خدا و عالم است .به گونه ای که شکافی بین ادراک کننده و ادراک شونده وجود ندارد .

  "نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود
ازین بالاتر، پیامبر در رؤیا به جای خدا هم می‌نشیند و از زبان او سخن می‌گوید. همۀ انزلناها و قل ها را در قرآن می‌توان چنین خواند و فهمید
خطای اصلی نافیان و ناقدان، چنان که در نوشتارهای دیگر آورده‌ام،در تبیین نسبت خلق و خالق است. ذهن عامیان از آن نسبت بی‌چون، صورتی مادّی و انسانی می‌سازد و خدایی را که جدایی از خلق ندارد، چون پادشاهی مقتدر بر تخت سلطنت می‌نشاند تا از راه دور به بندگانش پیام بفرستد. امّا همین که شیشۀ این پندار بشکند و معیّت قیّومیۀ حق با مخلوقاتش به نیکی دریافته شود، آن متافیزیک فراق به متافیزیک وصال بدل خواهد شد و ظهور و بطون حق در اشیا، چنان که در رؤیای قدسی پیامبر رؤیت شده، روی خواهد نمود و به قول صدرالدین شیرازی، اشیاء همچون شئون و نعوت حق دیده خواهند شد"(پایان نقل قول)

از این نقل قول می توان نتیجه گرفت که پیامبر در تجارب وحیانی اش ،با خدا و جهان یکی می شود .تجربه وحی در نزد محمد ،عین حقیقت است چون فارغ از قید و بندهای عالم بیداری است .قوانین بیداری در خواب صادق نیستند .گویی رویای محمد از بیداریش ،به حقیقت نزدیکتر است .بر خلاف ما انسانهای معمولی که عالم بیداری را به حقیقت نزدیکتر می دانیم تا خواب .
اینکه گفتم نظریه رویای رسولان از متافیزیک خالی نیست ،اینجا خودش را نشان می دهد .اگرچه متافیزیک نظریه کوشش می کند از دوگانه گرایی رئالیسم فراتر رفته و به نوعی مونیسم هستی شناسانه برسد ،اما در نهایت ،دوگانه گرایی یک تایید مضاعف پیدا می کند .هنوز بین رویا و بیداری محمد تمایز برقرار است ،محمد در رویا با خدا و جهان یکی می شود و علم حضوری به انها دارد ،اما در بیداری دوباره ان شکاف برقرار است .از طرف دیگر در بیان تجربه توحیدی خود دوباره دچار دوگانه گرایی می شود ‌.امر بی صورتی را تجربه می کند و ان را در قالب زبان بیداری بیان می کند .اگرچه تجربه وحی (رویا) عین حقیقت است اما بیان آن رویا به شکل متن قران (زبان رویا )که نوعی تعبیر خودش از تجربه اولیه است ،دوباره گرفتار شبکه نمادین زبان و زمان ،می شود .پس همچنان دوگانه گرایی حقیقت و تعبیر ان در نزد پیامبر باقی است .

  
 "گفته‌ایم که آن دستاوردهای کلان به زبان عربی و عرفی و بشری و در خور فهم آدمیان عرضه شده‌اند و از منبع ضمیر پیامبر برخاسته‌اند، و قدسی بودن تجربه، زبان تجربه را قدسی و الاهی نکرده است. حتی در مقام تکوّن هم، احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست‌ ـ قبائلی پیامبر، صورت‌بخش تجارب او بوده‌اند و بر آن‌ها جامۀ تاریخ و جغرافیا پوشانده‌اند. یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود. تو گویی الوهیت در پوست بشر رفت و بشری شد، و ماورای طبیعت، جامۀ طبیعت به خود پوشید و طبیعی شد، و ماورای تاریخ، پا به عرصۀ تاریخ نهاد و تاریخی گردید. با این همه پنجره‌های گشوده به روی فهم وحی، هنوز یک پنجرۀ بزرگ ناگشوده مانده است، و این مقال در صدد گشودن آن پنجرۀ ناگشوده است"(پایان نقل قول)
همچنان شکاف کانتی ذهن و واقعیت در اینجا برقرار است .بنابراین اگرچه نظریه ابتدا قصد کرده بود که از دوگانه گرایی فراتر برود ،اما نه تنها بر ان غلبه نکرده بلکه انرا یک قدم عقب تر برده و به ذهن محمد تسری داده است .
اینجا می توان این پرسش را مطرح کرد که اگر در تجربه وحی ،دریافت پیامبر عین حقیقت است ،بنابراین تمایزی بین آگاهی و ناخوداگاه یا به عبارتی خواب و بیداری او وجود ندارد .اگر خواب محمد ارزش حقیقی بیشتری دارد اصلا چرا تلاش کند ان حقیقت محض را آلوده به غیر حقیقت کند .و اگر حقیقت را می داند (از قبل در رویا)ایا نمی دانست حالا که آن حقیقت به زبان آمده درجه حقیقتش کمتر شده است .نظریه بدون اینکه اگاه باشد ،جایگاه محمد را بالاتر از متن قرار داده است .از نظر رویای رسولان ،ارزش حقیقی تجربه محمدی بیشتر از متن قران است .به این دلیل است که می گویم رویای رسولان" پیامبر محور "است و نه "متن محور



اما می توان از این فرض رویا بودن وحی نتیجه برعکسی گرفت که من آن را نظریه "متن محور"می نامم .
به تصور ما ،انچه باعث شد از این فرض درست به نتیجه نادرستی برسیم ،پیش فرض واقع گرایی دوالیستیک نظریه است .نظریه این پیش فرض را که عالم قدسی و معنوی فراتر از عالم روزمره و نمادین ما ،وجود دارد ،در خود پنهان دارد .از قبل فرض حقیقتی را ان بیرون داشته که در رویا و فقط در رویا برای پیامبر حاضر است،و نه در بیداری .عالم بیداری عالم آلوده شدن حقیقت است .ان حقیقت قدسی تام وقتی در قالب واژها به شکل متن در می ایند ،درجه حقیقی بودنشان کم می شود .
بر خلاف "پیامبر محوری" نظریه رویای رسولان ،دیدگاه "متن محور "معتقد است که در متن زیادتی بر ذهن و تجربه محمد وجود دارد .متن فراتر از ذهن محمد است .متن تعبیر محمد از رویاهایش نیست بلکه خود آنهاست .این تمایز مهمی است ،بر خلاف نظریه رویای رسولان ،متن قران ،خوابنامه محمد نیست بلکه خود خواب اوست .اگرچه ما در متن نظریه در جای جای ان به این گزاره برمی خوریم که توصیفات ارائه شده ،رویای رسول بوده ،اما نمی دانم چرا  صاحب محترم نظریه به ان وفادار نمانده و نتیجه دیگری گرفته .به عقیده ما این متافیزیک رویای رسولان بوده که از ان فرضیات درست این نتیجه را گرفته است که ارزش حقیقی قران کمتر از تجربه محمدی بوده است .
حالا اگر با رویکرد متن محوری جلو برویم به نتایج دیگری می رسیم .به عقیده ما تجربه وحی ،همان است که در متن امده است .از انجا که ما همچون صاحب نظریه رویای رسولان دوگانه گرا نیستیم دچار چنین مشکلاتی نمی شویم .
از نظر ما رویا تظاهری از ناخوداگاه است .انسانی که اگاهیش عین حقیقت باشد ،اصلا رویا نمی بیند .ما رویا می بینیم ،چون فکر می کنیم ،حقیقتی بالاتر و ورای عالم بیداری و روزمره وجود دارد .و از این حقیقت برای خودمان خیال می سازیم و این خیال در رویا بر ما ظاهر می شود .پس رویا ساحت غفلت ماست ،ما فقط بعد از بیدار شدن از خواب ،می فهمیم که خواب دیده ایم .تعبیری از پیامبر وجود دارد که می فرمایند :مردمان خوابند ،وقتی می میرند ،بیدار می شوند .نه تنها تفاوت خواب و بیداری بلکه تفاوت درجات اگاهی هم ،موید ساحتی از ناخوداگاه و غفلت در وجود ادمی است .مثلا در زبان روزمره به کسی می گوییم :تو هنوز خوابی ،و منظورمان این است که غافلی .این پرده دری که در زندگی ادمی تمامی ندارد و هر بار خودش را از نو تکرار می کند ،کشف فریب و توهم در ادمی است .رویا ،ساحت غفلت ادمی است .همین ساحت رویا و ناخوداگاه است که توهم متافیزیکی برای ما فراهم می کند .داستان موسی و شبان در مثنوی به خوبی این موضوع را برای ما تبیین کرده است .شبان در متافیزیک ناچورالیستی و طبیعی خود راحت و آسوده است که ناگهان موسی همچون ترومایی از راه می رسد و بر او نهیب می زند و کفرش را به رخ می کشد .در اینجا شبان یک مرحله را پشت سر می گذارد و بعدتر نه تنها در متافیزیک دوگانه گرای کلامی موسی نمی ماند بلکه مرحله بالاتری را هم تجربه می کند .اینها در واقع تجارب جهان شناسانه خود مولوی است .و اگر مردن به قول پیامبر بیدار شدن است ،آیا زندگی چیزی به جز "مرگیدن  " است .اگر زیستن بیدارشدنهای مکرر از غفلت و اگاه شدن به این غفلت است آیا زندگی به غیر از مرگ مدام است ؟بر چه اساسی این پرده دری اتفاق می افتد ؟پاسخ ما ترومای خارج است .همواره ،چیزی از خارج سوژه ،نظم عادی او را بهم می ریزد .رخ داد بی اهمیتی ناگهان دنیا را بر سر آدمی خراب می کند و ما را از جایگاه گرم و نرم قبلی خود می کَند.انوقت می فهمیم که ای وای در چه غفلتی بودم و این حیرت باقی مانده شروع خیال بافی و فلسفه بافی برای رفو کردن ان زخم تروماتیک است .
به درستی فلسفه انتقادی کانت را می توان نوعی تعبیر رویای فلسفه دانست .کانت می خواهد بگوید ای فیلسوفانی که چنین تصوراتی از جهان و روح و خدا دارید (متافیزیک)اینها همه خیالات و رویاهای شماست .این خاصیت ذهن شماست که جهان را این گونه می بینید و اگر ساخت ذهن را بشناسید و قواعد و قوانینش را بدانید ،می فهمید که متافیزک تخیل و رویاست .و فروید می گوید رویا تحقق ارزوست .ما از چه رو ارزو می کنیم ؟از این جهت که کار جهان بر وفق مرادمان نیست .پس ارزو و فانتزی داشتن در جهت غلبه بر منطق نامراد جهان است .هر نوع فانتزی به دنبال نظم عادلانه از هستی و ادمیان است .و ما این فانتزیها را بر اساس ساخت ذهن و زبان خودمان می سازیم .اینکه می گوییم متن ،زیادتی بر تجربه پیامبر دارد ،تایید این سخن است که پیامبر هم ناخوداگاهی داشته که در متن امده ولی از ان خبری نداشته .در متن خبرهایی است که در اگاهی محمد نبوده است .اگر این را بپذیریم ،نه مجبور می شویم تن به دوگانه گرایی بدهیم و نه تن به یکی شدن ذهن خدا با پیامبر بشویم .و به جای فرضیات متافیزیکی عالم مادی و قدسی و خدای بی صورت ،از خود تجربه حیرت انسانی شروع می کنیم

اگر بخواهیم متافیزیک غافلانه دوگانه گرای "رویای رسولان" را پشت سر بگذاریم ،و متن را رویای محمد ونه تعبیر ان رویا توسط ایشان بدانیم ،به "متن محوری"می رسیم .بر این اساس می پذیریم که متن فراتر از اگاهی پیامبر می رود و ریشه در ناخوداگاه یا ساحت غفلت او جای می گیرد .وقتی "متن محور "شدیم ،انوقت بسیاری از مشکلات نظریه رویای رسولان را پشت سر می گذاریم .اینکه در متن تمایز مشخصی بین خدا و پیامبر وجود دارد و اینکه در متن "دیگریی"حضور دارد که با پیامبر سخن می گوید ،که رویای رسولان قادر به تبیین و پاسخ به انها نیست ،حل می شود .اگر این را بپذیریم ،انوقت تعبیر و تفسیر متن معنا پیدا می کند .اگر بر اساس رویای رسولان فرض کنیم که رویای محمد ،عین حقیقت بوده و متن تعبیر رویایش از زبان خودش می باشد ،انوقت راه را بر تعابیر مجدد و نو بسته ایم .اگر بر اساس رویای رسولان فرض کنیم که حقیقت در نزد پیامبر حاضر بوده و با او یکی شده است ،چه کسی صاحب صلاحیت تر از خود پیامبر برای تعبیر رویایش .و وقتی خود پیامبر رویایش را تعبیر کرده و ان را به شکل متن بیان کرده ،ان وقت ما پیروان به چه حق و مشروعیتی به دنبال تعبیر کامل تر از ان تعبیر اصلی هستیم .طرح این موضوع بی توجهی به قواعد شکل گیری و ساخت رویاست .فرض اساسی در تعبیر رویا این است که معبُر چیزهایی را می داند که رویابین از ان خبر ندارد .یوسف جایگاه بالای خود را در نزد فرعون به این دلیل پیدا کرد که رویای او را تعبیر کرد و چیزهایی از ان رویا بیرون کشید که رویا بین خودش به ان اگاهی نداشت .اصولا رویا ساحت غفلت فرد است .اگر ما به امری اگاهی داشتیم که به شکل رویا ان را تجربه نمی کردیم .و نیز این فرض غلطی است که در نزد ذهن ادمی ارزش حقیقی رویا  بیشتر از اندیشه های بیداری است .اگر ما در رویا با حقایق بیشتری تماس داشتیم که اصلا بیدار نمی شدیم .ما همین که بیدار می شویم متوجه می شویم که خواب دیده ایم و به دنبال تعبیر ان می گردیم .اگر رویا برای ذهن حقیقت شفاف تر و مشخص تری بود که به دنبال تعبیرش نمی رفتیم .مثل اینکه از نور به طرف تاریکی برویم .اینکه ما به دنبال تعبیر رویا هستیم ،نشان می دهد که به دنبال حقیقت بالاتری هستیم و گرنه اگر در رویا اگاه می شدیم این حقیقی تر از بیداری است که خود را به زحمت تعبیر ان نمی انداختیم .بنابراین همینکه به دنبال تعبیر رویا می رویم می خواهیم از تاریکی و ابهام رویا به طرف شفافیت و نور روز برویم .پس رویاشناسی رویای رسولان معکوس واقعیت ذهن انسانی است .یهمه اینها موید این فرض ماست که متن چیزی فراتر از ذهن پیامبر است که اگر متن چیزی کمتر از اگاهی رویایی پیامبر بود ،که اگر متن تعبیر رویای محمد توسط خودش بود ،دیگر نیازی به تعبیر مجدد از متن نیست و همان تعبیر محمد از همه تعابیر دیگر برتری حقیقی داشت .
به تصور من "رویای رسولان "رویای نویسنده رویای رسولان است و نه رویای محمد .او در رویایش "بی صورتی"دیده که لباس صورت می پوشد ،او در رویایش دیده که محمد با خدا یکی شده است .او در رویایش دیده که محمد عالم قدس را دیده ،او در رویایش دیده که حقیقت تام نزد محمد حاضر بوده .او رویای محمد را در رویایش تکرار کرده است .

اگر به تفاوت جایگاه مرجعیت قدرت تعبیرکننده و رویابین توجه کنیم ،متوجه می شویم که رویای رسولان در پی تصاحب چنین جایگاهی است .اگر تعبیر خواب را صورتی از نقد به معنای کانتی ان بدانیم ،نقد کانتی همیشه از ارتفاع معرفتی بالاتری صورت می گیرد،پس "رویای رسولان "ناخوداگاه به دنبال جایگاه معرفتی بالاتری از صاحب رویا ست .این که می گویم ما نمی توانیم از ناخوداگاه نجات پیدا کنیم اینجاست ‌.اگر رویای رسول عین خداشدن است ،پس تعبیر ان چیزی بالاتر از ان است .این نتیجه با ادعای اولیه نویسنده که خود را پیرو محمد می خواند سازگار نیست .یک پیرو در جایگاه مرجعیت و مشروعیتی نیست که رویای پیشوایش را تعبیر کند .هرچند اگاهی نویسنده رویای رسولان می گوید:من یک پیرو ام ،اما ناخوداگاهش او را در جایگاه بالاتری قرار می دهد .او اگر چه می  خواهد رویا را تعبیر کند اما جایگاه تعبیرکننده کجا و جایگاه رویابین کجا .
به تصور من یکی از نتایج ناخواسته رویای رسولان ،تغییر مرجعیت قدرت از متن به جای دیگری است .اگر رویای محمد عین حقیقت است و متن تعبیر ان که لباس ناحقیقت پوشیده،پس متن جایگاه قدرت پیامبر را ندارد ،و خطاست که مرجعیت متن را بپذیریم و متن را بالاتر از ذهنیت مسلمانی خود قرار دهیم .همه این نتایج از شناخت معکوسی است که از شکل گیری رویا داریم و اگر رویا را نه اگاهی روشن و عین حقیقت ،بلکه ابهام و تاریکی بدانیم که نیاز به نور و روشنای تعبیر دارد گرفتار این مشکلات نمی شویم

بازگشت به ابراهیم

بنیاد اعتقاد اسلام بر بازگشت به دین ابراهیم است.

ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی والذین آمنوا والله ولی المومنین ؛ نزدیكترین مردم به ابراهیم كسانی اند كه از او پیروی می كنند واین پیامبر و كسانی كه به او ایمان آورده اند و خدا ولی مومنین است)،(آل عمران ، آیه 68 )
قران کریم می گوید که از نظر خدا فقط یک دین وجود دارد و آن هم اسلام است.
انَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام ...  دين در نزد خدا اسلام است ».(آل عمران ۱۹)
از نظر قران دین اصیل و بنیاد دین ،دین ابراهیم است .همان دین حنیف.ابراهیم نه مسیحی بود و نه یهودی بلکه مسلمان بود.
« ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ ابراهيم يهودي و نصراني نبود، بلكه موحدي خالص و مسلمان بود و هرگز از مشركان نبود »(آل عمران ۶۳)
قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ
بگو: پروردگار من مرا به راه راست هدایت کرده است، به دینی همواره استوار، دین حنیف ابراهیم و او از مشرکان نبود(انعام۱۶۱)

قران از این بنیاد دینی انسان تحت عنوان "فطرت"نام می برد .
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا ۚ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا ۚ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ۚ ذَٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ  (ترجمه: پس حق گرایانه، به سوی این آیین روی آور،[با همان] فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. تغییری در آفرینش خدا نیست. آیین پایدار همین است ولیکن بیشتر مردم نمی دانند(سوره روم آیه ۳۰)
بر این اساس ،آیین ابراهیم که آیین حنیف بوده است ،بر اساس فطرت آدمی بوده است و آدمی در فطرت خود حنیف بوده است .
واژه فطرت در عربی به دو معنا استفاده می شود.هم به معنای شکافتن و جدایی انداختن است و هم به معنی ابداع و آفرینش است .آفرینش مورد نظر در انسان با انواع دیگر خلق متفاوت است .و در واقع به نوع خاص و ممتاز ابداع و خلق اشاره دارد .

«فِطرَت» بر وزن «فِعلَه»، از ماده «فَطَرَ» مشتق شده و به معناى شَقّ و پاره كردن، شكافتن، بيرون آمدن و جداشدن مى باشد؛ مانند اينكه بذر شكافته مى شود، سنبله از آن بيرون مى آيد و از قشر جدا مى گردد. همچنين اين لغت به معناى آفرينش مى باشد. وزن «فِعلَه» در زبان عربى بر نوع و كيفيت دلالت مى كند. بر اين اساس، معناى فطرت، يا نوعى از شكافتن است يا نوعى از آفرينش، اگرچه معناى دوم مشهورتر است.
«اصل الفَطرِالشقّ طولاً» (راغب اصفهانى، 1412ق، ص 640)؛ اصل فطر، جداشدن از طول است. اما معناى ايجاد و ابداع نيز مى دهد؛ چنان كه راغب با توجه به اين نكته مى نويسد: «فطراللّه الخلق، هو ايجاد الشى ء و ابداعه» (همان). منظور از فطر، ايجاد و ابداع بوده و به يك معنا آن را نوآورى و آفرينش بدون سابقه مى دانند (همان).
ابن اثير نيز مى نويسد: «الفطر، الابتدا و الاختراع» (ابن اثير، 1426ق، ج 3، ص 457)؛ فطر آفرينش نو و پيدايش جديد است.
الفطر: الشَّقُّ و قَيدَه بعضُهم بِأنّه الشَّق الأوّلُ (واسطى زبيدى، 1414ق، ج 7، ص 350)؛ فطر به معناى شكافتن است و بعضى از علماى ادب آن را شكافتن نخستين دانسته اند.
[ فطرت در آيات و روايات ،معرفت سال بيست و دوم ـ شماره 187 ـ تير 1392، 29ـ45 نجمه درودى،حسن ملكى]
هردو این معانی در قران استفاده شده است .
إذا السّماءُ انفَطَرَت»[انفطار۱] به‌معنای «شکافتن»
.«اَفیِ اللّهِ شکٌ فاطرِ السّموات والأرض»[ابراهیم۱۰] به‌معنای  «آفریدن
بنابراین در بحث فطرت ما با یک شکافتن و جدایی و ابداع بنیادی سروکار داریم .از انجا که در ایه فطرت ،سخن از فطرت خاصی است ،بیشتر به نظر اینجا مراد از فطرت نوعی آفرینش و ابداعی است که در جدایی و شکاف خودش ایجاد شده است .به عبارتی قران معتقد است که انسان در شکافتگی و دوگانه گی اش خلق شده است.
اگر این معنا را از فطرت مورد نظر داشته باشیم ،بنابراین قران از انسانی سخن می گوید که در جدایی و شکافتگی اش ،آفریده شده است .و خطاب خداوند هم به همین انسان مفطور و شکافته شده است .
اما این بازگشت به فطرت دوگانه و شکافته شده انسان ،چه نامیده می شود ؟از نظر قران ،این بازگشتی به آیین ابراهیم است .ابراهیم پدر ایمان است .و قران آیین او را "حنیف"می نامد .حال باید ببینیم اصلا این واژه به چه معناست و عرب از این لغت چه چیزی را مراد می کرده است؟

بنابر منابع لغت عربی، حنیف از ریشه حَنَفَ به معنای گرایش از گمراهی به راه راست است و در مقابل آن، جَنَف به معنای گرایش از راه راست به گمراهی است. که در کاربردهای گوناگون معنایش تغییر میکند.استواری نیز در ضمن معنای حنف آمده است . در واژه نامه‌های عربی برای حَنِفَ معنای «کژی و اعوجاج در پا» را نیز ذکر کرده اند و به کسی که بر پشت پا راه میرود احنف می‌گویند. ابن هشام ، با فرض امکان تبدیل ثاء به فاء در زبان عربی، تَحَنُّف و تَحَنُّث (از حنث به معنای گناه، و تحنّث یعنی دوری از گناه؛ مسعودی ، این کلمه را معرّب«حنیفوا» یا «حنیبوا» ی سریانی دانسته و ابن عبری  «حنفه» سریانی را در اشاره به صابئین به کار برده است. واژه سریانی حَنْفه (حَنپه، حنیبوا یا حنیفوا) در اصل به معنای کافر و مشرک است و در برخی موارد به اشخاصِ دارای فرهنگ یونانی (یونانی مآب) نیز اطلاق می‌شده است. بعضی دانشمندان لفظ صابئه را اسم فاعل «صباء» به معنای میل دانسته و گفته‌اند کسی که کیش خود را تغییر می‌داد صابئی نامیده می‌شد و از اینجا میان ایشان و احناف رابطه‌ای یافته‌اند."[http://wikifeqh.ir/حنیف"]
حنیف در نزد عرب یعنی پیرو دین ابراهیم و اصل واژه حنف به معنی میل است[ابن اثیر]"(مرتضی مطهری فطرت ۲۹)

با ریشه یابی و تحلیل واژه های فطرت و حنیف در آیه مذکور ،می توانیم نتیجه بگیریم که ابراهیم ،کاشف گناه در تاریخ آدمی بوده است .ابراهیم را از این جهت پدر ایمان گویند که گناه را در مفطوریت خود در دوگانه گی خود ،کشف کرده .در قاموس قران ابراهیم نخستین کسی است که به فطرت (شکافتگی)وجودی خود آگاه شده است .و این کشف همان کشف گناه بود .ابراهیم از ان جهت نخستین مومن به خدا بود که کاشف گناه بود .انسان را در شکاف و دوگانگی اش کشف کرد و انگاه که گناه را شناخت بازگشتی به خدا کرد .از این جهت ابراهیم نخستین بازگشت کننده به خدا بود .این بازگشت در خود واژه حنیف مستور است .ابراهیم را از ان جهت حنیف می گوییم که میل کننده به طرف خدا بود .این فطرت و جدایی در خود میل و حنف انسان است .این شکاف ،شکاف میل است .میلی که از گناه خارج و به طرف خدا متمایل می شود .
به تصور ما ،انچه که در آدمی این فطرت را به ودیعه می گذارد و خالق این دوگانگی و جدایی است ،ترومایی از خارج است ‌.روانکاوی تعابیری همچون زبان و جدایی از مادر را ،شروع کننده این فرایند می داند.کودک در مرحله آیینه ای ،با ابژه میلش یگانه است .هنوز شکاف و جدایی بین این دو به وجود نیامده است .با یادگیری زبان ،کودک این فرایند را شروع می کند .نهی اولیه متوجه مادر است .روانکاوی ان را اخته سازی (کاستراسیون)می نامد .در این مرحله ،پدر یا نام پدر مانع از چسبیدن و یگانگی کودک با مادرش می شود .بنابراین از نظر روانکاوی ،نهی اولیه ،نهی جنسی است .همین نهی اولیه ،میل ممنوع شده را وارد دومینویی از فانتزی و خیال پردازی برای دورزدن این منع و بازگشت به  ابژه اولیه می کند .انسان در حسرت دوران بهشت کودکی خود ،مدام به خاستگاه اولیه خود ،بازگشت می کند .این تکرار نیروی خود را از میل اولیه می گیرد .
این واقعه در قران در ماجرای آفرینش و رانده شدن ادم از بهشت به روشنی بیان شده است .

"- هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان گفت : من در روى زمين جانشين و حاكمى قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند (پروردگاراآيا كسى را در زمين قرار ميدهى كه فساد و خونريزى كند؟ (زيرا موجودات زمينى ديگر كه قبل از اين آدم پا به عرصه وجود گذاشتند، به حكم طبع جهان ماده نيز آلوده فساد و خونريزى شدند، اگر هدف از آفرينش انسان عبادت است ) ما تسبيح و حمد تو را به جا مى آوريم ،
پروردگار فرمود: من حقائقى را مى دانم كه شما نمى دانيد.
سپس علم اسماء (علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات ) را همگى به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست مى گوئيد اسامى اينها را برشماريد!
فرشتگان عرض كردند: منزهى تو!، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى ، نمى دانيم تو دانا و حكيمى .
 فرمود اى آدم آنها را از (اسامى و اسرار) اين موجودات آگاه كن ، هنگامى كه آنها را آگاه كرد خداوند فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را ميدانم ، و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار مى كنيد يا پنهان مى داشتيد(بقره۳۳-۳۰)

در قران هرچند در موارد زیادی از خلقت انسان از خاک یا گل بدبو سخن به میان آمده:
ذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ.
همان كسى كه هر چيزى را كه آفريده است نيكو آفريده و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد (سجده ۷)

إِنَّ مَثَلَ عِیسى عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ
 در واقع، مَثَلِ عیسى نزد خدا همچون مَثَلِ [خلقت‏] آدم است [که‏] او را از خاک آفرید؛ سپس بدو گفت: «باش»؛ پس وجود یافت.(ال عمران ۵۹)

 یَأَیُّهَا النَّاس إِن کُنتُمْ فى رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَکم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطفَةٍ ...
اى مردم، اگر در باره برانگیخته شدن در شکّید، پس [بدانید] که ما شما را از خاک آفریده‏ایم، سپس از نطفه،.(حج۵).

  وَ مِنْ ءَایَتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشرٌ تَنتَشِرُونَ
 و از نشانه‏هاى او این است که شما را از خاک آفرید؛ پس بناگاه شما [به صورت‏] بشرى هر سو پراکنده شدید.(روم۲۰)

 وَ اللَّهُ خَلَقَکم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطفَةٍ    و خدا[ست که‏] شما را از خاکى آفرید، سپس از نطفه‏اى(فاطر۱۱)

اما به نظر اینجا تاکید بر یادگیری اسماء و نامهای اشیا و موجودات بوده است .در ایات ذکر شده در سوره بقره که واقعه خلق انسان و رانده شدن را توضیح می دهد تکیه اصلی بر یادگیری زبان بوده است .به تصور ما ان رخ داد بنیادینی که باعث وسوسه از نهی الهی شد خود همین یادگیری زبان و نامیدن بوده است .به نظر این واقعه در پس حضور واقعه دیگر (سجده کردن فرشتگان و عدم اطاعت ابلیس از دستور الهی )پنهان است .انچه فرشتگان نمی دانند و خدا می داند همین توانایی زبان داشتن و نامیدن در انسان بوده است .در ادامه ،انسان که خوش و خرم بدون هیچ مشکل و مسئولیتی در بهشت زندگی می کند ،از نزدیک شدن به درخت خاصی نهی می شود .

وَقُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ. فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ.

و گفتيم: «اى آدم، تو و همسرت در اين باغ ساكن شويد و از [ميوه‌هاي آن] به فراواني از هر جاى آن خواهيد بخوريد ولی به اين درخت نزديك نشويد، كه از ستمكاران خواهيد بود». پس شيطان آن دو را از آن بلغزانيد و آنها را از آنچه در آن بودند خارج كرد و گفتيم: «فرود آييد؛ در حالي كه دشمن همديگريد و براى شما در زمين قرارگاه، و تا چندى برخوردارى خواهد بود(بقره ۳۵-۳۶
فوسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى
پس شيطان او را وسوسه كرد گفت اى آدم آيا تو را به درخت جاودانگى و ملكى كه زايل نمى ‏شود راه نمايم

فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى.
آنگاه از آن [درخت ممنوع] خوردند و برهنگى آنان برايشان نمايان شد و شروع كردند به چسبانيدن برگهاى بهشت بر خود و [اين گونه] آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت (طه۱۲۱-۱۲۲)

قالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَى.
فرمود همگى از آن [مقام] فرود آييد در حالى كه بعضى از شما دشمن بعضى ديگر است پس اگر براى شما از جانب من رهنمودى رسد هر كس از هدايتم پيروى كند نه گمراه مى ‏شود و نه تيره‏ بخت (طه ۱۲۳)
ابتدا نهی وجود نداشت ،ما نمی دانیم فاصله بین رخداد خلقت و یادگیری زبان و عدم سجده ابلیس به انسان و رخداد نهی و به دنبال ان هبوط ،چقدر بوده است .می توان تصور کرد که نهی بدون یادگیری زبان ،معنا نداشته .ادم ابتدا باید نامها را می دانست تا از شئ خاصی نهی شود .
ابژه نهی "شجره خلد"در قران امده ،در تورات درخت معرفت نامیده شده".خلد در لغت به معنای جاودانگی بوده است .به عبارتی خداوند خواسته مردن و پایان پذیر بودن را آموزش بدهد .در ادامه صحبت از وسوسه ابلیس می اید (در تورات عامل وسوسه گر مار است)،اما چرا حالا؟چه اتفاقی افتاده که مفهوم وسوسه به میان می اید ؟من تصور می کنم این وسوسه به دنبال ان نهی است و نهی هم ،نهی جاودانگی بوده است .ای آدم هرچند تو در بهشت هستی اما سرنوشت تو مردن است و نمی توانی از ان رهایی پیدا کنی .
وسوسه ،وسوسه خوردن و نزدیک شدن به درخت جاودانگی است ،انسان چگونه جاودانه می شود ؟در تولید مثل ،در عمل جنسی 

نمادشناسی تعبیر رویا در روانکاوی به خوبی با نمادهای مار و مرگ آشناست .و نماد ارزوی رابطه جنسی است .بنابراین نهی صادرشده از سوی خداوند ،نهی عمل جنسی بوده است به این جهت است که به مجرد سرپیچی ،ادم و همسرش متوجه بخشهای جنسی بدن خود می شوند و به واسطه شرم از ان با برگ درختان ان را می پوشانند .اینکه انها تاکنون اگاهی به این بخش از بدن خود نداشتند چون لباسی بر تن نداشتند و شرمی هم نداشتند و فقط بعد از سرپیچی از نهی ،به واسطه شرم انها را پوشاندند ،نشان می دهد که نهی ،نهی از رابطه جنسی بوده است .ادم به واسطه سرپیچی از نهی رابطه جنسی ،نخستین بار با گناه آشنا شد و بعد از پشیمانی ،درخواست توبه کرد.بعد از این ماجرای هبوط پیش می اید .در ماجرای هبوط انچه به ان توجه نمی  شود ،هبوط به زمین بوده است .اگر سرشت ابتدایی ادم از خاک و گل بوده است ،بنابراین هبوط به زمین نوعی بازگشت به جایگاه اولیه هم بوده است .هبوط رخداد جدایی از ابژه میل اولیه است .ادمی با بازگشت به زمین ،مسئول زمین می شود که قران از ان تحت عنوان خلیفه الله یاد می کند .مقام خلافت مقام مسئولیت است ،از این پس ادم ،مسئول اعمال خودش است و خودش باید جواب بدهد .رنجی که ادمی از گناه جداکننده و هبوط می برد از همین مسئول بودن است .بار این مسئولیت به قدری سنگین است که هیچ موجودی آن را نپذیرفت .از ان پس ادمی در جستجوی بهشت دوران پیشا هبوطی ،پیش از اینکه مسئولیتی داشت ،پیش از نامیدن ،همواره خیال پردازی می کند .ابژه های میل را یکی یکی پشت سر می گذارد و راضی نمی شود ،غافل از اینکه این نارضایتی ریشه در هبوط و جدایی از اصل اولیه اش دارد.غافل از اینکه هنوز هم نمی توان به درخت خلد نزدیک شد تا زمان مردن .

 «پس يهُوَه خدا او را از باغ عدن بيرون كرد تا كار زميني را كه از آن گرفته شده بود بكند. پس آدم را بيرون كرد و به طرف شرقي باغ عدن كروبيان را مسكن داد و شمشير آتشباري را كه به هر سو گردش ميكرد تا طريق درخت حيات را محافظت كند(تورات سفر پیدایش)
این پیمانی است که خداوند در عهد الست از ادم گرفته است .نهی جنسی فقط با مرگ و زنده شدن دوباره ادمی برداشته می شود

گر بپذیریم که تکرار کنش بنیادین دین است ،انگاه باید سفری در تاریخ و زبان داشته باشیم .برای کشف خاستگاه نیروی ایمان ،ناگزیریم لایه های انباشته شده تاریخ و زبان را در تکرارشدن این خاستگاه بنیادی ،به کناری زنیم .برای رسیدن به اعماق باید لایه های رویی را کنار زد همچون باستان شناسی که لایه های خاک را کنار می زند تا به مقصود خود برسد .برای رسیدن به خاستگاه دین حنیف ابراهیمی باید تاریخ و زبان را در جهت معکوس طی کنیم .
لازمه این حرکت البته داشتن نگاه و نورافکنی است که قادر باشد ما را کمک رسان باشد.هر کوششی برای فهم این خاستگاه بنیادی ما را ناچار می کند که با تحلیل تاریخی و زبانی تا مرز اسطوره ها پیش رویم .برای فهم و درک این خاستگاه ما نیاز به تاریخ زبان و اسطوره داریم .
تاریخ انسان از زمانی شروع شد که شروع به نامیدن کرد .انچه پیش از نامیدن و زبان بشر بوده نه تاریخ که پیشاتاریخ بوده و قابل اعتنا نیست .بشر مدرن تاریخ حیات و زمین را فراتر از مرزهای زبان برده است و این نقد به تاریخ مدرن بشری وارد است که اگر خود تاریخ در بستری از زبان شکل می گیرد چگونه می توان تاریخی بی زبان داشت .اما تاریخ دین ،تاریخی بوده در داخل زبان .لحظه شروع دین لحظه شروع نامیدن بوده است انجا که بشر ابتدا خدا را توانست در داخل زبان بنامد دین شروع می شود .
انسان از زمانی خدا را کشف کرد که توانست او را بنامد .تاریخ ایمان و تاریخ زبان و خود تاریخ در هم تنیده اند .بنابراین برای کشف خاستگاه ایمان (فطرت) ما نیاز داریم که مطالعه زبان و تاریخ را همزمان پیش ببریم .
اگر قران کریم ما را دعوت می کند که به آیین ابراهیم رو بیاوریم : مله ابیكم ابراهیم هو سماكم المسلمین من قبل ؛ همان آیین پدرتان ابراهیم او شما را از گذشته مسلمان نامید )،( حج ، آیه 78)
و اگر اسلام بازگشت به دین حنیف ابراهیمی است ،برای کشف ایمان ابراهیم ،ابتدا باید تاریخ و زبان او را بدانیم .و ابتدا بدانیم که ابراهیم خدا را چه می نامید .
ابراهیم زاده شهر "اور"از شهرهای ابتدایی بین النهرین بوده است .منطقه بین النهرین خاستگاه تمدن بشری است .اجداد ابراهیم که اصالتا از اهالی منطقه جنوب اینجا بودند بعدها موفق می شوند تاثیرات بزرگی در زمینه خط و زبان و فرهنگ از خود به جا بگذارند .اکدیان که نیای قومی اعراب و عبریان بودند خاستگاه ادیان ابراهیمی بودند .اولین قوانین بشری که از کتیبه حمورابی کشف شده است متعلق به این قوم بوده است .نگاهی ریشه شناسانه به زبان اکدی ما را متوجه ریشه گرفتن زبانهای عبری و عربی از این زبان می کند .مثلا بررسی ضمایر شخصی در زبان اکدی نشان می دهد که ریشه های زبان عربی و عبری از این زبان بوده است .
أَنَاكُ = أنا = من   أَتَّ = أنتَ = تو مذكر أَتِّ = أنتِ = تو مونث
شُو = هو = او مذكر   شِی = هی = او مونث
نِنُ = نحن = ما         أتُّنُ = أنتم = شما مذكر
أَتِّنَ = أنتن = شما مونث    شُنُ = هم = ایشان مذكر
شِنَ = هن = ایشان مونث.
همین شباهت را ما در زبان عبری و اکدی می بینیم .تلفظ ضمایر در این سه زبان خیلی شبیه هم می باشد و نکته اصلی که مورد نظر ماست ضمیر سوم شخص در این سه زبان است که برای جنس مونث و مذکر جدا شده است .در صورتیکه مثلا در زبان فارسی این ضمیر "او"برای هردو جنس مشترک است .من اینجا متنی از قانون حمورابی را می اورم  و توجه را به  شباهت با زبان عربی جلب می کنم .

بند هفتم قانون حمورابی ومقایسه با زبان عربی.

اكدی : شومّآ اویلوم لو كاسپام لو حوراشام لو وردام لو امتام لو آلپام لو ایمّرام لو ایمرام او لو میمّآ شومشو اینا قَت مَر اویلوم او لو وَرَد اویلوم بالوم شیبی او ریكساتیم اشتام او لو انا ماشَّروتیم ایمحور اویلوم شو شارَّق ایدّك

ترجمه: اگر یک نفر، نقره، طلا، برده (مرد)، برده (زن)، گاو، گوسفند، خر و یا چیزی دیگر را از دست مرد دیگری و یا برده مردی بدون شاهدان و یا قرارداد و یا مجبور كردن آنها بخرد ، پس این مرد یك دزد است، او کشته خواهد شد

سومریان نخستین قومی بودند که خدا را نامیدند البته سومریان خدای آسمان و زمین و زیر زمین (عالم مردگان)را از هم جدا می کردند .و برای ان از لفظ "آن"استفاده می کردند .در زبان اکدی این لفظ به ایلو illuتغییر شکل داد و در عبری ایل و در عربی الله نامیده شد .لفظ ایل در تورات و قران به کار رفته .مثلا جبرییل ترکیبی از جبر و ایل به معنای قدرت خدا (جبروت)در نزد عبریان بوده است ‌.و نیز واژه اسمعایل که در عبری اشمعایل بوده به معنای خدا شنید بوده است .در تورات واژه ال یا ایل به تنهایی به کار نرفته و فقط در ترکیب با واژه های دیگر به کار رفته (ال-شدای)
در زیان اکدی ایل یا ایلو به معنای نور درخشنده بوده و در زبان سومری هم "آن"به معنای درخشان و ستاره یا آسمان بوده است.


ال یا ایل از زمانهای قدیم برای اعراب شناخته شده بوده و عرب ان را الله می نامید . عرب‌ها، سه بت لات، مَناتو عزی را بنات‌الله الثلاثة یعنی سه دختر الله می‌نامیدند و  آن سه را شفیعان خود نزد خدا می‌دانستند.اینکه قران می فرماید خدای ابراهیم الله بوده است به این معنا نیست که ابراهیم با همین لفظ خدا را می نامیده بلکه الله نام خدای ابراهیم در زبان خودش که بابلی باشد ،بوده است .

وَإِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
و نیز ابراهیم را به پیامبری فرستادیم ، آنگاه که به مردمش گفت : خدای یکتا را بپرستید و از او بترسید این برایتان بهتر است اگر مردمی دانا باشید(عنکبوت ۱۶)
نشانه دیگری که در اینجا هست نام پدر حضرت محمد است که عبدالله بوده است .اینکه عبدالمطلب نام عزیزترین پسرش را عبدالله می گذارد و حاضر است در عوض قربانی کردنش هزار شتر به پیشگاه خدا تقدیم کند ،نشان می دهد که الله قبل از اسلام در حجاز پرستیده می شده .
نام بابلی الله "ایل "یا "ال"بوده است و اصلا نام شهر بابل هم از این نام گرفته شده بابِ ایل یا دروازه خدا .
بابل خاستگاه ابراهیم و خاستگاه ایمان به الله بوده است .و خداوند از اینجا ابراهیم را مامور به رسالت می کند .بعدها ابراهیم با سفر و هجرت به کنعان باعث گسترش ایمان به الله می شود .
ما سفر خود در تاریخ را با ابراهیم ادامه داده انگاه که وقایع زندگی ابراهیم را دنبال کنیم .خداوند به ابراهیم دوفرزند داد که اسماعیل و اسحاق بودند .هم تورات و هم قران وجود هردو پسر را تایید می کنند اما تورات گویی زندگی اسماعیل را فراموش می کند.هرچند معتقد است نسل پیامبران در اسحاق ادامه پیدا می کند اما وعده پدید امدن ملت بزرگی را از نسل اسماعیل می دهد(سفر پیدایش باب ۲۱) .
خداوند سرزمین کنعان را برای ابراهیم سرزمین مقدس می داند و وعده می دهد که نسلش در این سرزمین تکثیر می شود .
 «وَ اِذِ ابْتَلى‏ اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِماماً قالَ و مِنْ ذُرِّیَّتی‏ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»(بقره ۱۲۴)

یعقوب از فرزندان اسحاق است که طبق روایت تورات حق نخست زادگی را از عیسو برادر بزرگترش خرید و اسحاق او را برای پیامبری برکت داد .در تورات از یعقوب با عنوان اسرائیل (کشتی گیرنده با خدا)نام برده شده .بنی اسرائیل از نسل یعقوب هستند که بعدها موفق می شوند تحت شریعت موسی پادشاهی بزرگی در سرزمین کنعان پرپا کنند .
در قران ما از تاریخ و احوالات و پیمان شکنی این قوم زیاد می شنویم .در جایی مستقیما وعده می دهد که دوبار شما را خوار و ذلیل می کنیم چون در زمین فساد می کنید

وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا
و بنی اسرائیل را خبر دادیم که : دوبار در زمین فساد خواهید کرد و نیز سرکشی خواهید کرد، سرکشی کردنی بزرگ(اسراء ۴)
برخی معتقدند که وعده خدا در مجازات بنی اسرائیل در تاریخ عملی شده زمانی که آشوریان به سرزمین آنها حمله و معبد سلیمان را تخریب کردند
 به تصور ما هدف قران از بازگشت به ابراهیم کنار زدن عقاید باطل قوم بنی اسراییل بوده است .در جای جای قران می بینیم که از عهد شکنی انها سخن به میان آمده .اما قران موسی و تورات را تایید کرده و پیامبر و کلام خود دانسته است .با توجه به اینکه قران تورات را در جاهای مختلف کلام خود دانسته اما تاکید کرده که توسط قوم بنی اسراییل به انحراف و تباهی کشیده شده .
خداوند در قران خودش را "یَهُوَ"نامیده است .و وقتی موسی از خدا می خواهد که خودش را به او نشان بدهد می شنود که هرگز مرا نخواهی دید .از اینجا می توانیم این نتیجه را بگیریم که تجربه موسی تجربه ای شنیداری از خدا بوده است و درخت اتشین نشانه ای از او بوده است .
اگر خداوند در قران می فرماید که خدا واحد است و خدای ابراهیم و موسی و عیسی یکی است پس نباید تفاوتی بین خدایی که در تورات سخن می گوید با خدایی که در قران سخن می گوید باشد .
 وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‌
و معبود شما خدايى يگانه است، جز او معبودى نيست، بخشنده‌ى مهربان است(بقره ۱۶۳)
اتخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (توبه۳۱ )
(اهل كتاب،) دانشمندان و راهبانِ خود و مسيح فرزند مريم را به جاى خداوند به خدائى گرفتند، در حالى كه دستور نداشتند جز خداى يكتا را كه معبودى جز او نيست بپرستند..

و نیز اینجا
وَ لَا تجَُدِلُواْ أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنْهُمْ وَ قُولُواْ ءَامَنَّا بِالَّذِى أُنزِلَ إِلَيْنَا وَ أُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلَاهُنَا وَ إِلَاهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نحَْنُ لَهُ مُسْلِمُو

با اهل کتاب ، جز به نیکوترین شیوه ای مجادله مکنید مگر با آنها که، ستم پیشه کردند و بگویید: به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر شما نازل شده است ایمان آورده ایم و خدای ما و خدای شما یکی است و ما در برابراو گردن نهاده ایم(عنکبوت۴۶)
اگر این را بپذیریم که خدای واحدی در تورات و قران سخن می گوید انوقت این سوال پیش می اید که ایا نام توراتی خدا در قران آمده است؟

مفسران بسیار بر سر نام هُوَ در قران بحث کرده اند عده ای ان را ضمیر خوانده اند که البته کاربردش در جملات به نظر اضافه می اید .

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ .
اوست‏ خدايى كه غير از او معبودى نیست(حشر۲۲)

اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ(بقره ۲۵۵)
[ کلمه هو درباره خدا از ضمیر هم یک درجه بالاتر است. اصلا هو یک اصطلاح خاص قرآنی و اصطلاح خاصی است که ما در دعاها این را استنباط می کنیم که هو خودش یکی از اسماء الله است؛ یعنی او، یعنی آن که اوی حقیقی فقط اوست، چون او اشاره به غیب و غایب است، یعنی او که غیر او این و آن دارد، و آن که اساسا اوی مطلق است یعنی غیب مطلق است خداوند است. لذا در دعاها اگر توجه کرده باشید ما این جور تعبیرات داریم: یا هو. اصلا هو به معنی ضمیر، معنی ندارد که منادی واقع شود، ولی هو در مورد خدا منادی واقع می شود و می گوییم: یا هو، یا من لا هو الا هو. (در دعاها تعبیرات خیلی عجیبی است؛ یعنی ای کسی که هوی حقیقی نیست مگر او.) هویی که منحصرا به او باید گفت هو، فقط تو هستی.
حدیثی است که از وجود مقدس امام حسین (ع)  روایت شده است. حدیث خیلی مفصلی است در تفسیر آیه «قل هو الله احد؛ بگو اوست خدای یگانه» (اخلاص/ 1) و حدیث بسیار پرمعنایی است و در واقع گنجی است از معرفت. از جمله در آنجا حضرت راجع به همین کلمه هو بحث کرده است. می فرماید آنجا که می گوید: «قل هو الله احد» نباید خیال کنی ضمیری به کار برده ای -مثل اینکه هو را در جاهای دیگر به کار می برند- اسمی از اسماء الهی را بیان کرده ای(مرتضی مطهری اشنایی با قران ۶  ۱۸۵_۱۸۶)]

[در معنای جمله الله لا اله الا هو , ضمیر هو به الله برمی گردد که گفتیم ذات شامل همه کمالات است لکن چون در اثر کثرت استعمال, نام خدای تعالی شده, تنها بر ذات دلالت می کند. )تفسیر المیزان, علامه محمد حسین طباطبایی, ج٢, ص١٠۵]

اگر "هُوَ"ضمیر ساده نیست و اسمی از اسماء خاص خداست ایا این نمی تواند همان نام خدا در تورات باشد ؟
در زبان عبری برای اشاره به سوم شخص از لفظ هو استفاده می شود که معادل عربی ان هُوَ می باشد .البته در زبانهای اکدی عربی و عبری اشاره به مذکر و مونث جدا شده اند که هو برگرفته از شو اکدی است .ما ریشه مشترکی بین نام خدا در تورات "یَهُوَ"و ضمیر هو و هُوَ در عربی می بینیم و با توجه به غیریت مطلق خدا و او بودگی ذاتی خدا در نزد یهود (یهودیان نام یهو را موقع خواندن تورات نمی برند )
نام خدا در عبری را از همین "او"مطلق می دانیم .به عبارتی در تورات خدا "ایل"است که "او"شده است .و علت بکار بردن هردو نام در قران در بعضی آیات را هم همین می دانیم .اگر بخواهم جمله بالا را ترجمه کنم می شود خداوند نوری است که مطلقا غیر و "او"است .
آیه ۳۵ سوره نور تعبیر تعجب برانگیزی از خدا می زند.در قران خداوند در این آیه خودش را نور آسمانها و زمین می داند :
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ(نور۳۵)
 خدا نور آسمان‌ها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی، و آن چراغ در شیشه‌ای است. آن شیشه گویی اختری درخشان است که از درخت خجسته زیتونی که نه شرقی است و نه غربی، افروخته می‌شود. نزدیک است که روغنش -هر چند بدان آتشی نرسیده باشد- روشنی بخشد. روشنیِ بر روی روشنی است. خدا هر که را بخواهد با نور خویش هدایت می‌کند، و این مَثَل‌ها را خدا برای مردم می‌زند و خدا به هر چیزی داناست
واژه نور در اینجا به عنوان اسم به کار رفته و تنها جایی از قران است که یک اسم دیگر در کنار اسم الله قرار می گیرد .در سایر اسامی معمولا صفتی به اسم تبدیل می شود ولی اینجا خود اسم خاص به کار رفته است .در تعریف نور گفته اند که چیزی است که باعث دیدن می شود اما خودش دیده نمی شود .نور فصل ممیز چیزها است .چیزها به واسطه نور است که ازهم جدا می شوند .نور فصل چیزهاست و چیزها به واسطه نور چیز می شوند.


مرحوم مطهری در تفسیر آیه نور در جایی آورده:

[ " برخي همچون بوعلي سينا و غزالي معتقدند که اين مثل، مثل انسان است. آنها اين مثل را درباره جوهر انسان که قوه عاقله است، دانسته اند. و آن را بر مراحل و مراتبي که خودشان در باب قوه عاقله تشخيص داده اند، تطبيق کردند. بعضي ديگر گفته اند خداوند از مثال به مشکات، مصباح و زجاجه، يک منظور بيشتر ندارد. يعني يک نور بسيار روشن مقصود آيه اين است: نور الهي و هدايت الهي، روشن، واضح و هويدا است. به اندازه اي هدايت خداوند واضح و روشن است که گويا چنين چراغي در شب تاريک در يک فضاي در بسته وجود داشته باشد. آن درخت پربرکت که از روغن او اين همه نورانيتها پيدا شده است، ابراهيم عليه السلام است. چون در آيه شريفه آمده است آن درخت نه شرقي است و نه غربي. مقصود اين است که “ما کان ابراهيم يهوديا ولا نصرانيا.” ابراهيم نه به راست متمايل بود و نه به چپ. نه طريقه انحراف يهود را داشت و نه طريقه انحراف مسيحيت را. بلکه بر حق و در جاده حق بود. “ولکن کان حنيفا مسلما
(مطهری تفسیر آیه نور)]
این نکته که مرحوم مطهری در اینجا بازگشتی به ابراهیم داشته نکته خیلی مهمی است در تفسیر این آیه .اما تعبیر شرقی و غربی را می توان به گونه ای دیگر هم دید خود خاستگاه ابراهیم که در میانه شرق و غرب بود .جایی که طلوع خدا را از آنجا مشاهده کرد .جایی که خدا به عنوان نور یا illuنامیده می شد .اینکه خداوند خواسته خود را نور بنامد رجوع و بازگشتی به اصل و خاستگاه این نور در سرزمین ابراهیم بوده است .اگر اسلام دعوت به دین حنیف می کند اگر اسلام دعوت به فطرت حنیف آدمی می کند که با ابراهیم شروع می شود خاستگاه این بازگشت در خود نامیدن خدا به نام نور بوده است .برای رسیدن به این نور باید لایه های رویی مسیحی و یهودی و عربی آن را کنار زد تا به خود نور در اصالتش رسید .
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ ۖ وَالَّذينَ كَفَروا أَولِياؤُهُمُ الطّاغوتُ يُخرِجونَهُم مِنَ النّورِ إِلَى الظُّلُماتِ ۗ أُولٰئِكَ أَصحابُ النّارِ ۖ هُم فيها خالِدونَ(بقره ۲۵۷)
خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون می‌برد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند؛ که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون می‌برند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند
هدایت ،هدایت به طرف نور است .و این فطرت طبیعی انسان است که به طرف نور میل کند .سفر در تاریخ و زبان و تحلیل ان و نیز پس زدن لایه های سطحی انها ما را به سرچشمه و خاستگاه ایمان ابراهیمی که "نور"بود رساند .جایی که هستی -نور به هستی-زبان تبدیل می شود . جاییکه نخستین بار این نور نامیده شد "آن"یا "او"
از این پس زبان جای آن نور را می گیرد .
وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِکُمْ وَاَلْوَانِکُمْ اِنَّ فِى ذَلِکَ لاَیَات لِلْعَالِمِینَ»؛ و از نشانه هاى او آفرینش آسمان ها و زمین، و تفاوت زبان ها و رنگ هاى شما است؛ در این نشانه هایى است براى اهل دانش(روم۲۲)
نور در تبدیل شدنش به زبان ،آغاز گر تفاوتها ست.زبان همچون برج بابلی که می خواستند از بالای آن برج به نور برسند اما خود برج مانعی بود برای کشف نور .
برای رسیدن به آن نور به "او" باید زبان و تاریخ را شکافت .و از قِبَل این شکافتن است که نور در خاستگاهش جاییکه هنوز به زبان نیامده بود ،خود را نشان می دهد جاییکه شروع حیرت انسان بود.

 .تکرار برای پس از مرگ
نیروی تکراری که هدفش را نه مرگ که پس از مرگ قرار می دهد.

 من تحلیل زبان شناسانه را در نهایت به تحلیل روانکاوانه در ترومای اولیه و خاستگاهی پی گیری کردم .هدف از یکتاپرستی به نظر تجمیع لیبیدو در یک ابژه بوده است انهم ابژه ای دور از دسترس که حسرت وصال به ان جز از طریق تعویق میل امکان پذیر نیست ‌.اتفاقی که در ادیان ابراهیمی افتاد اولا تجمیع این نیروها که قبلا در صورت خدایان متعدد خدای آسمان زمین و اعماق زمین (در نزد سومریان و اکدیان قبل از ابراهیم )بوده در نیرو و ابژه واحدی که متعالی می شود نه قابل دیدن است و نه لمس کردن فقط صداست که انهم توسط افراد خاصی شنیده می شود ‌.(این اولین کنش تجمیع نیروها بود)البته نیروی میل که تن به تعویق نمی دهد همواره باقی می ماند و تحت عناوینی چون خدایان کفر یا بعل و ابلیس و شیطان و خواست و شهوت همچنان در یکتاپرستی به حیات خود ادامه می دهند .این تنش همچنان در یکتاپرستی باقی می ماند .تجمیع دوم که به نظرم خیلی مهم است انتقال نیروهای مرگ خواه به آنسوی مرگ و زنده شدن دوباره است .به عبارت دیگر این انتقال خودش زیربنای تعویق لذت می شود.اگر لذتت را به تعویق بیاندازی آن سوی مرگ  لذت بزرگتری نصیب تو خواهد شد .وعده ای بزرگ برای تعویق .ما در زندگی معمولی هم بر این اساس عمل می کنیم از لذتهای نزدیک و در دسترس به خاطر لذتهای بزرگتر چشم می پوشیم .بنابراین از اتلاف لیبیدو به این طریق جلوگیری می شود .و در عمل باعث تجمیع نیروها و تمدن می شود .پس نیروگذاری لیبیدو برای آنسوی مرگ خودش کشف بزرگی بود .این (باور به یکتاپرستی و معاد)باوری محافظتی از خود لیبیدو بوده است .به نوعی می توان گفت این وعده ای است که در زبان و با زبان ایجاد شد .یا حتی می توان گفت لیبیدو به این امر اگاه شد که برای دوام و جاودانگی اش از اتلاف انرژی خود بپرهیزد .بنابراین کنش یکتاپرستی و باور مندی به معاد که به زبان فرویدی نوعی والایش و sublim شدن سوژه بوده در جهت جاودانگی میل لیبیدویی بوده است .در داستان افرینش در قران درخت ممنوع درخت جاودانگی (شجره الخلد)بوده است .بنابراین نهی از نزدیک شدن به ان که خودش را در نهی  رابطه جنسی نشان می دهد (چون در ادامه اینها از پیدابودن ناحیه جنسی خود خجالت می کشند)در واقع رویا و ارزوی جاودانگی بوده است .رویا می خواهد بگوید برای جاودانگی باید از رابطه جنسی کناره گیری کنی .گویی در خود میل این اگاهی وجود دارد که برای جاودانگی باید خودت را به تعویق بیاندازی .نیرویی که نه به زعم فروید در جهت مرگ که در جهت جاودانگی است .وقتی به چنین نتایجی می رسیم باید در نظریه رانه ها تجدید نظری بکنیم .رانه ها در صورت بندی نهایی فروید که در کتاب فراسوی اصل لذت آمده ،به دو دسته رانه های اروتیک (لذت طلب)و تاناتیک (مرگ خواه)تقسیم می شوند .و فروید نتیجه می گیرد که رانه های اروتیک در خدمت مرگ هستند و زندگی چیزی نیست جز طلب مرگ و بازگشت به ماده غیر ارگانیک .لاکان با  تغییری که در این صورت بندی می دهد همه رانه ها را متوجه مرگ می کند .میل در جستجوی گمشده اش ،ابژه های مختلفی را به اشتباه جای ان می گیرد .این ژوییسانس که ابژه کوچک ا نامیده می شود از این پس سرگردان از این ابژه به سوی ابژه ای دیگر در حرکت است .البته دین در نمادسازی خود چیزهایی یا ایده های را به جای این ابژه دسترس ناپذیر می گذارد .تحلیل روانکاوی ما را به این جایگاه خالی می رساند که سوژه های میل ورز همواره  تلاش می کنند با خیال و فانتزی آن جایگاه را پرکنند .بنابراین دو باور بنیادی دین (یکتاپرستی و معاد)در جهت حفاظت میل و لیبیدو از خودش بوده تا جاودانه شود