عدالت در راه

عدالت مبنا و معنای دین 

 

تا آنجا که آگاهی ریشه شناسانه تاریخی به ما اجازه می دهد واژه " دین " در اصل ، فارسی است .در اوستا " دئنا" هم به معنای وجدان درونی ( زرین کوب) آمده و هم به معنای داوری و قضاوت .این واژه بعدها به زبانهای سامی هم منتقل شده و شکل " دین" به خود گرفته .معنای اصلی این واژه که دئن یا دان است به همان معنای دانش و دانایی در زبان فارسی و حکمت در زبانهای نیا-سامی است .مثلا در زبان عبری نام " دانیل" که متشکل از دو جز دان و ایل است به معنای "خدا داوری کرد" ، است .هر چند نام دانیل ریشه های تاریخی به مراتب قدیمتری از متون مقدس عبری در سنت فنیقی- کنعانی دارد .واژه دین هم برگرفته از همین ریشه " دان" در این زبانهاست .از همین منظر است که قرآن از قیامت تحت عنوان " یوم الدین" نام می برد که روز داوری و نیز روز آشکارشدن و دانایی است .به یک معنا می توانیم این گونه بگوییم که در واقع دین نوعی دانایی است ، دانایی پایانی ، دانستن واقع لحظه پایان .

اما شاید تعبیر نبوت و نبی اینجا کمی مناقشه آمیز باشد .در واقع نبی کسی است که از پایان خبر می دهد در زبانهای سامی نبا فقط خبر ( دانش ) نیست ، بلکه  خبر پایان است .معرفت پایانی است ، آگاهی به پایان است .خصلت این آگاهی پایانی نوعی داوری هم هست ، به این معنا که هر نوع داوری جایش در پایان است ، فقط در پایان است که می توان به واقع داوری کرد .بنابراین " دین " در واقع دانایی به داوری پایانی است ، دین ، خبر پایان است .

در هم تنیدگی مفهوم داوری و پایان و نیز آگاهی به این پایان ، در واقع جمع شده در مفهوم عدالت است .خداوند عادل است از آن جهت که در پایان داوری می کند .اما اینجا نباید فریب زبان فاعل محور خود را بخوریم ، عادل که نوعی فاعلیت عدل را به ذهن متبادر می کند ، این داوری است بدون داور ، 

اما وجه بدیعی که در قرآن می توان دریافت از مهیب بودن آن روز دارد [ چه روزی ، کجاست آن وقت ،زمان ؟ آیا خود زمان طعمه هیبت واقعه نمی شود ؟ آیا خود زمان مضمحل نمی شود ؟ ] آیا این اتفاقی نیست که خود خدا هم در آن روز غایب است ؟ [ سور قرآنی که تن به توصیف واقعه می دهند که گویی غیبت هر نوع اراده ای است ، حتی اراده مند ترین موجود ] و آیا این همه سوزی ( هولوکاست) نوعی خودسوزی نیست ؟ آیا این خود خدا نیست که دارد می سوزد ؟ و همه چیز را با خود می سوزاند و نیست می کند ؟ 

پس این عدالتی است بدون عادل ، بدون اراده ای که عدالت را اراده کند ، داوری آن سوی مرگ ..

 

شاید از این نظر دین فقط به کار پایان ، مرگ، آید ، دانایی پایان است ، آگاهی است که به درد پایان می خورد ، به این معنا شاید دین و دنیا دو وجه جدایی باشند ، مرزی که بین دنیا و دین کشیده می شود ، همان مرزی است که زندگی را از مرگ جدا می کند .مرز این سو و آن سو .

اما بیشتر بیاندیشیم ، آیا انسان را رهایی از این دانایی پایانی هست ؟ به همان معنایی که آیا راه رهایی از پایان ، از مرگ هست ؟ همین درهم تنیدگی زندگی و مرگ است ، [ زندگی،  بودن در مرگ است ، از این جهت که مرگ پایان زندگی است ، مرگ واقعه ای است بعد از زندگی ، گویی مرگ نوتر از زندگی ، چون بعد از آن می آید ، و از طرفی چون بر زندگی سبقت دارد ، همیشه جلوتر از زندگی است ، چون انتظار آن را داریم ، همیشه پیش پای ماست ، که هیچ وقت نمی توانیم آن را پشت سر بگذاریم ]  و آیا ایمان همین انتظار پایان نیست؟ 

از این جهت ، دین در دل دنیا قرار می گیرد ، از این جهت که دنیا سر به طرف پایان دارد ، از آنجا که پایان ،انتظار دنیا را می کشد ، اینکه پایان گویی جلوتر ، پیش تر ، آیا قدیم تر ؟ از دنیا قرار دارد ، پس کار دنیا هم بی عدالت نیست ، عدالت در دل دنیا ، تاریخش ، مردمانش ، قرار دارد ، نه اینکه کسی آن را قرار داده باشد ، دنیا به سوی عدالت است از آن جهت که پایانی دارد ، خود مرگ دنیا ، خود پایان پذیری دنیا ، ایجاب می کند که عدالتی باشد ، و اگر این تحلیل [ تصمیم ] را بپذیریم ، چگونه می توان مرز بین دین و دنیا را جدا کرد ؛ و اینکه چقدر اندیشه عدالت با ایده پایان و مرگ  درهم تنیده و موید یکدیگرند .

اسماعیل اردستانی ۹۸/۱۰/۶

 

ایمان به عدالتی که می آید 

 

سخن از واژه هایی است که هیچ معنای مشخص و قابل توافقی ندارند و همین خودش دلیلی است بر سیالیت معنایی و نیز مشاع بودن این مفاهیم ، نه حتی مفهوم ، که اگر مفهوم را شکل بسته ای از معنای لفظ بدانیم .پس اینجا ایمان و عدالت برایم نه معنایی دارند ، که پیدا می کنند ، و نه هنوز مفهومی هستند ، و اینکه معنا و مفهوم مشخصی ندارند ، پس نمی توان به تاریخ آنها خیلی اعتماد کرد ، به خصوص به آن توصیفی از آنها که چون امری مشخص ، عینی و فاصله دار از ما ، آن بیرون همچون بتی که شرطش تسلیم شدن باشد .نه در ایمان و نه در عدالت انقیادی نیست ، تسلیمی نیست و اگر قرآن از تسلیم می گوید اینجا تسلیم شدن به ایمان است به یک روحیه و حالت است .

اگر نمی توان از اینها چون مفاهمیی مشخص ، با تاریخ تولید و انقضای معلوم سخن گفت ، پس هنوز نیامده اند ، هنوز در راه اند ، باید چشم به راه انها بود .حقیقتا برای من ایمان چنین حالتی است .اگر اینجا از ایمان می نویسم ، به نوعی تجربه شخصی هم هست ، نوعی اتوبیوگرافی .چیزی که من چشم به راه آمدنش هستم ، منتظرم .این می تواند به سان امکانی برای آینده باشد ، همچون گشایش ، همچون خود آینده ، گشوده .از رخ دادی که می آید ، یعنی قرار است بیاید ، باید بیاید .

اما بنیاد این انتظار در خود من است ، در کمبودگی من ، اصلا اینکه من به آینده گشوده ام ، این می تواند ناشی از خلا و فقدانی در من باشد .بنیاد این انتظار در نابسندگی و ناتمامی " من " است .یک من ناتمام و نیز گسسته ، دایره ای که دو سر خط هرگز به هم نمی رسند ، 

 

فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلَّا مِثْلَ أَيَّامِ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ 

پس آيا جز مانند روزهاى كسانى را كه پيش از آنان درگذشتند انتظار مى ‏برند بگو انتظار بريد كه من [نيز] با شما از منتظرانم ( یونس۱۰۲)

در قرآن بنیاد ایمان بر همین انتظار است .انتظاری که حتی پیامبر اسلام هم در ان به سر می برد ، چون وقتی از زمان قیامت سوال می شود ، پاسخی جز انتظار نمی آید .

" بگو من غیب نمی دانم و همچون شما منتظرم " 

این انتظاری است که با روز " دین " یا داوری گره خورده است .روزی که قرار است عدالت باشد .بنابراین می توان از عدالت به عنوان رخ داد آینده سخن گفت ، از عدالتی که می آید و شاید آن سوی مرزهای مرگ .و مرگ مگر همین رخ داد آینده نیست ، رخ دادی پیش بینی ناپذیر اما امکانی که قطعی است ، باید است ، و نیز آمدنی ، از آینده ، به عبارتی خارج از حدهای زندگی و حقیقت ، از آنجاکه حقیقت با زندگی گره خورده است .

 

"با گفتن این حرفها من میخواهم بازشناخته شوم، ولی آنچه گفتم چیزی است که قادر به ازآنِ خودسازی 

و بازتصاحب اش نیستم. به همین دلیل است که امر آخرتشناسانه یا مسیانیک، ولو اینکه شکل انتظار، امید، یا 

وعده – موتیفهایی که به ظاهر خیلی جذاب اند – را داشته باشد، درعین حال تجربه ی مرگ هم هست. وقتی این 

را میگویم، حواس ام هست که دارم از مرگ خودم حرف میزنم – ]یعنی[ از جایی که قطعاً نمیتوانم هیچ چیز 

را از آن خود کنم، جایی که دیگر قادر نخواهم بود آینده را از آن خود کنم. تنها موجودی میرا میتواند از آینده 

در این معنا حرف بزند، یک خدا هرگز نمیتواند چنین کند. پس خیلی خوب میدانم که اینهمه گفتاری – یا 

در واقع تجربه ای – است که یکجورنزدیکی مرگ آن را به مثابه ی آینده امکانپذیر ساخته است. نزدیکی اینجا 

دال بر این واقعیت است که مرگ هر آن ممکن است سر برسد – هایدگر این نکته را در هستی و زمان استادانه 

باز کرده – و همین واقعیت که مرگ هر آن ممکن است سر برسد عدالت را بدل به فرمانی فوری وعاجل می کند . 

(دریدا ،من رغبتی به راز دارم، ترجمه پویا ایمانی )"

 

ضرورت عدالت ، همچون ضرورت مرگ ، چون هر دو از یک آبشخور سیراب می شوند ، از خود اصل امکان ، از گشودگی آینده 

" امید می گوید باید باشد و خواهد آمد ، اما عقل می گوید ، هست ( کانت) .

پس اگر عدالتی باشد ، و باید انتظار آن را کشید ، این باید استثنایی بر قانون باشد ، قانون چه قانون انسانی و چه طبیعی ، که ما را دعوت می کند فقط بپذیریم آن را ." این قانون است مجبوری قبولش کنی " این چه نسبتی با عدالت نیامده دارد ، این چه نسبتی با مرگ من دارد ؟ در پیشگاه قانون ، مرگ من چه اهمیتی دارد ؟ در نزد امر همگانی ، انتظار من چه ارزشی دارد ؟ 

به عبارتی اگر قانون با امر کلی و همگانی سروکار دارد ، عدالت امری شخصی و تکین است و فراموش نکنیم که ما در روز داوری ، یکی یکی داوری می شویم .پس معیار داوری ، عدالت است نه قانون .

 

اما چه کسی حامل این عدالت است ؟ انتظار کی را بکشیم ؟ 

البته این انتظاری بی سوژه نیست ، تنها سوژه های انسانی هستند که حامل این امکان آینده هستند .نمی توان عدالت را بدون صحبت از فاعلیت انسانی پیش کشید .پس رواست بگوییم که " او خواهد آمد " اگر ضرورت عدالت را همچون مرگ پذیرا باشیم .

عدالت و مقاومت

 

معدلت را نو کن ای گرگ کهن 

 

عدالت ، ریشه در هستی آدمی دارد ، از آنجا که انسان آرمان دارد.انسانی که آرمانی ندارد، رنج بی عدالتی را درک نمی کند .از این جهت است که قله های اندیشه انسانی ، همواره رنج تبعیض و بی عدالتی را با گوشت و استخوان خود لمس کرده اند و در حدود ذهنیت خود تلاش برای کاهش آلام بشری نموده اند .از این جهت کوششهای پیامبران الهی که ریشه در حق طلبی آنها داشته است در نظر اول معطوف به اصل اصیل عدالت ورزی بوده است .موسی ( ع) قبل از اینکه ندای " لن ترانی " را بشنود ، تبعیضی که بر قوم خود می رفت را تبدیل به میدان مبارزه با قدرت مستقر کرد.و عیسی ( ع) با پیروی از همان اصل حق طلبی ، در پی نفی نابرابری ایجاد شده توسط قوم برگزیده بود .اگر حقیقت هستی ، نفی چنین تبعیض و نابرابری است پس چه توجیهی برای مشروعیت " قوم برگزیده " و از ان بدتر " صنف برگزیده " کاهنان یهود .

اندیشه " عدالت " در اسلام که همان پیام پیامبران ابراهیمی قبل از خودش بود منتها در صورت نوتر ان ، تبدیل به بنیاد عقیده قرانی شد ، گویی با هر بار نو شدن این پیام حق طلبانه ، ایده عدالت ، خوداگاه تر شده است و نضج و نفوذ بیشتری پیدا کرده است .

 

قَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَأَنزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ( حدید ۲۵)

در قران سه واژه " حق " و " قسط " و " عدل" در جاهای زیادی یا در کنار هم و یا به جای هم قرار گرفته اند .نوعی " جانشینی " و " هم پیوندی " معنایی به قول زبان شناسان در اینجا برقرار است .

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ( مائده ۸)

 

الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًاوَاسْتَغْفِرِ اللّهَ إِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا( نساء ۱۰۵ و ۱۰۶)

 

متاسفانه در علم تفسیر چنان گرفتار فنون لفاظی و ملانقطی شده ایم که معنای و دلالت اصلی مورد نظر فراموش شده است .گاهی گفته اند بین قسط و عدل تفاوت است و گاهی عدالت را از اجزای توحید دانسته اند و در علم فقه ان را معادل انجام واجبات و ترک گناهان کبیره دانسته اند که اگر غلط نباشد فقط بخش کوچکی از عدالت را در بر می گیرد .

در قران  خداوند نه تنها اجرای قسط و عدل را از حاکم اسلامی طلب می کند ؛ 

 

وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ وَقُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن كِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ لَا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ ( شوری ۱۵) 

بلکه خطاب عدالت ورزی به همه مومنان نیز هست : 

قُلْ أَمَرَ رَبِّى بِالْقِسْطِ( اعراف ۲۹)

          

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ( مائده ۸)

 

در قران کریم در آیه ۲۵ سوره حدید ، واژه های قسط و حدید را در یک عبارت آورده است .بر اساس قاعده نزدیکی دلالت الفاظ در یک عبارت این " یک جا نشینی " دلالت معنایی خاصی ایجاد کرده است و ان یک مشخصه مهم عدالت است که همچون فولاد محکم است .

 وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِالْقِسْطِ( مائده ۴۲)

حکم قسط باید همچون فولاد محکم باشد و استحکام خصلت قسط و عدالت است همچون حق که آلوده به باطل نیست .این قاعده را [ یک جا نشینی] می توانیم در استفاده از واژه " واستقم" در آیه ۱۵ سوره شوری هم  تسری دهیم و نتیجه بگیریم که جوهره اصلی عدالت استقامت است .

به طور خلاصه از دیدگاه قرآنی ، اصل عدالت شمولیت بر همه امور جهان دارد.خداوند و کلام او از این جهت حق است که در دایره عدالت قرار دارد.ما از آن جهت به حقانیت( بودن ) خدا و آخرت  باور داریم که به عدالت اعتقاد داریم .از دید قران " هم ارزی " تام معنایی و دلالتی بین " حق " و " عدل " وجود دارد .حق ان است که هست ، هستی حقیقت است و بر این اساس عدالت ، بنیان هستی است .و خداوند از این جهت متصف به توحید است که در عدالت دوئیت وجود ندارد.

 

ادامه:

با این " یک جا نشینی " حقیقت و عدالت در بیان قرآن ، حقیقت هم همچون عدالت امری انتظار کشیده است برای آدمی ، از آنجا که عدالت خصلت وجودی موجود صاحب آرمان است .این نشان می دهد که چرا جستجوی عدالت در تاریخ همیشه ناتمام و شکست خورده است و نیاز به نو شدن دارد.تحدید مفهوم عدالت در " تئودیسه" بزرگترین بی عدالتی به عدالت بوده است ، چه عدالت نخست خواست و دغدغه انسانی است و از وجود انسان است که به جهان و عالم تراوش می کند و این از آن جهت است که تنها انسان است که آرمان دارد.

همین برداشت اشتباه است که باعث می شود آدمی عدالت را از مرجعیت قدرت و حکومت طلب کند .بر اساس بیان قران خواست و استقامت در جهت عدالت نه فقط از حاکم بلکه از جامعه اسلامی هم خواسته شده است .تک تک افراد جامعه مسئول اجرای عدالت هستند .عموما وقتی صحبت از اجرای عدالت می شود ، نظرها همه به طرف حاکم سیاسی می رود ، اما بر اساس قران استقامت در عدالت تکلیف همه مومنان است .این برداشت متفاوت از برداشت معمول از عدالت است که انجام ان را بر عهده حکومت اسلامی می داند .و اگر عدالت طلبی تکلیف تک تک افراد اجتماع است ، بر آنهاست که ان را از حکومت مطالبه کنند و در پی جویی آن همچون " حدید" به تعبیر قران ، مقاومت به خرج دهند .

 

اگر بنیان وجود بر عدالت است ، چنانکه گفتیم و خصلت آن نو شدن ، هر حاکمیتی که مانع آن شود طبق سنت الهی رو به فنا و نابودی است ، همانگونه که پیام الهی دم به دم در رسالت انبیا نو می شود .و این نو شدن البته از خصلت زمانی و تاریخی خود جدا نیست ، و بر این اساس اگرچه قانون و ناموس هستی بر عدالت است ، اما هر عدالت طلبی هم تاریخ خود را دارد .همانگونه که عیسی ( ع) بر قانون تبعیض امیز شریعت موسوی خط بطلان کشید و خواست عدالت را نو کرد ، و همینطور پیامبران الهی بعد از آنها تعبیر و برداشت جدیدتری از عدالت داشتند ، ما پیروان مخاطب این پیام الهی موظف و مکلف به نو کردن آن هستیم .قطعا برداشت انسان معاصر از شیوه های حکومت داری ، مجازات و روابط اجتماعی متفاوت از زمان نزول وحی الهی بوده است .

همانگونه که قرآن از تعابیر حدید و استقم برای عدالت طلبی استفاده کرده است ، می خواهم بر پیوند بین عدالت و مقاومت تاکید کنم .در علم سیاست مدرن متفکران به این نتیجه رسیده اند که آنچه می تواند قدرت مستقر را محدود و فروتن و در نتیجه عادل کند ، مقاومت در مقابل آن است .هر قدرتی بدون نیروی  مقاومت  در مقابل خود ، به سرعت تمامیت طلب می شود .فقط قدرت می تواند قدرت را محدود کند .یک قدرت سکولار و دنیوی که باور و ترسی از عدالت الهی ندارد را راحت تر از قدرت دینی که وقعی به عدالت الهی نمی نهد و البته دائما به زبان می آورد ، می توان محدود و مقید کرد .بر این اساس مقاومت در مقابل قدرت ظالم دینی ، نیروی دوچندانی می طلبد تا در مقابل ظلم دنیوی .از این جهت ، عدالت بدون مقاومت به دست نمی آید .همانگونه که در نزد انسان ، رسیدن به آرمان و آرزو ، رنج بسیار می طلبد .

آنچه این جا از مقاومت منظور نظر داریم البته شکل مردمی و مدنی آن است .با در نظر داشت " هم وجودی " و درهم تنیدگی عدالت و مقاومت ، نباید اجرای عدالت را به خوش آمد حاکمان و تقدیر تاریخ و یا خواست خدا سپرد ، بلکه باید ترجمه جدیدی از خواست خدا در پی جویی عدالت داشته باشیم .

قُلْ أَمَرَ رَبِّى بِالْقِسْطِ( اعراف ۲۹)

خواست خدا ، البته مقاومت در مقابل ظلم و پی جویی عدالت است .و این خواست نه فقط به حکومت که به همه خطاب شده است .

از آنجا که عدالت و آرمان در وجود آدمی ، نتیجه کمبود و فقدان و نیز سرکوب و نابرابری است ، پس تا زمانیکه انسان از این نابرابریها رنج می برد ، آرمان عدالت زنده است و نو می شود .هر قدرت مستقری از آنجا که تن به این نو شدن آرمان اجتماعی نمی دهد ، اجبارا روبروی جامعه مدنی قرار می گیرد .بنابراین ، مقاومت مدنی ، یکی از قوانین ضروری جامعه شناختی و نیز سنتهای الهی است .نمی توان اجتماعی از انسانها را در نظر گرفت بدون اینکه خبری از مقاومت مدنی در آن باشد .جامعه بدون مقاومت مدنی ، یا از یک حکومت  به شدت سرکوب گر رنج می برد و یا از آنارشی .اما می توان گفت جامعه ای به سوی عدالت است که همیشه واجد سطحی از آنتاگونیسم ( تنش) اجتماعی باشد .مهم نیست چه کسی بر جامعه حکومت می کند ، مهم این است که جامعه این قدرت را پیدا کند که[ در صورت نابرابری]  هر وقت تصمیم گرفت ، او را به زیر بکشد و این سنت الهی و رسالت پیامبران اوست .

 

گفتگوی خدا با اخلاق

من تصور می کنم که ایده یا ذهنیتی که افراد از خدا دارند خیلی در اینجا موثر است .مثلا میشه فکر کرد که اگر داستایوفسکی گفته اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است ، تصوری که از خدا دارد بیشتر ممنوعیت است .به عبارتی فراخودی که قانون ممنوعیت است .به یاد داشته باشیم که خود قانون بیشتر ممنوعیت است .در متن قانون هیچگاه نیامده که شما مجاز به چه کارهایی هستید بلکه فقط کارهایی که مجاز نیستید آمده است .در واقع قانون همان گناه است به زبان دینی .ماهیت گناه و قانون یکی است .یکی از اشکالات قانون ( یعنی نقص و کمبود قانون ) هم همین است که موضوعات روزبروز جدید می شوند و لازم است قانون آپدیت شود .

اما در وجه دیگر لکان می گوید اگر خدا نباشد ، هیچ چیز مجاز نیست .خوب می شود تصور کرد ایده خدا اینجا متفاوت است .یا ممنوعیت اش با ممنوعیت داستایوفسکی متفاوت است .اگر فکر کنیم که روان رنجوری اینجا بیشتر اضطراب وسواسی باشد .ممنوعیتی که وسواسی بر خود تحمیل می کند فراتر از قانون فراخود است .به عبارتی وسواسی یک فراخود شدتمند شده یا نوعی حاد-فراخود دارد که مجاز به هیچ کاری نیست .در اینجا خدا قانون مثبت یا اجازه به کاری هست .گاهی بیماران وسواسی مراجعه می کنند که حتی بار بیشتری از فربه ترین احکام طهارت فقهی را بر خود تحمیل می کنند .حتی بیماری داشتم که مراجعه به دفاتر مراجع می کرد تا فتاوی شدیدتری برای  خودش بگیرد .چون خود را مجاز به هیچ کاری نمی دانست .برای وسواسی هر رفتاری حرام است هر حرکتی حتی از پله ها پایبن آمدن مجاز نیست .دختربچه وسواسی داشتم که مادرش می گفت هر پله ای را که پایین می آمد از من اجازه می گرفت که آیا کارم درست است ؟ 

پس اینجا خدا امر واقعی است که فراخود را می شکافد و از آن بیرون می زند فراسوی فراخود قرار دارد .اینجا اصل خدا در واقع مجاز بودن وسواسی برای انجام بعضی کارها است 

 

.دکتر رفیعی :

🙏🙏

 

ممنونم دکترجان

اما من‌گمان می‌کنم سخن و منظور داستایوفسکی(مانند بسیاری دیگر از دین‌باوران و نیز برخی فیلسوفان اخلاق) آن است که خدا "پشتوانه و ضمانت" اخلاق و اصول اخلاقی است که اگر نباشد(و یا باور به وجود خدا نباشد) اخلاق هیچ پشتوانه و ضمانت اجرائی ندارد و بنابراین، در غیاب او همه‌چیز مجاز می‌شود. 

 

  اما به‌نظر می‌رسد کلان برعکس، بر این‌باور است که باور به وجود خداست که همه‌چیز را مجاز می‌سازد. 

   نمی‌دانم آیا درست فهمیده‌ام یا نه.

 

 

بله همینطور است .اخلاق هم اینجا منظور رفتار مجاز است .چه با خدا و چه بی خدا ما بالاخره کنش و رفتار داریم .تفاوت خداباور در مجاز نبودن بعضی رفتارهاست .در واقع منظور این است که خدا پشتوانه عدم انجام رفتارهای غیر مجاز است .وگرنه رفتارهای مجاز که تفاوتی در بود و نبود خدا ندارد.مثلا اگر من نیکی کنم چه خدا باشد یا نباشد فرقی ندارد .منظور این است که در نبود خدا من دزدی هم می کنم ، هر فساد اخلاقی هم خواهم داشت ممنوعیت ذهنی نخواهم داشت .بنابراین برای داستایوفسکی خدا همان قانون ممنوعیت است .

اما برخلاف این ،  من تصور می کنم لکان اینکه گفته اتفاقا در بودن خدا کارها مجاز می شود ، منظور این برداشت ساده نیست که افراد با پوشش خدا هر کاری می کنند تا نیت اصلی اینها مشخص نشود که همان معنای ریا را می دهد نه منظور لکان اینجا نقد ریاکاری نیست .بلکه به تصور من لکان می خواهد یک نقطه اثباتی را با خدا ثابت کند .یعنی معتقد است که خدا فقط ممنوعیت نیست بلکه وجه ایجابی رفتار است .

 

البته نکته ای که باید اضافه کنم و این را از برداشتم از مطالعه لکان گرفته ام اینکه لکان در دوره سوم فکری خود و رسیدن به ساحت و امر واقع مرحله ساخت گرایی خودش را پشت سر گذاشت حداقل من تفسیرم از آرای لکان براساس دوره سوم هستش .سمینار دوم مربوط به دوره دوم یا ساخت گرایی لکان هستش .

اگر بخواهم این سخن لکان را با این شرط بفهمم اینطور توصیف می کنم که برای او خدا در واقع همان استثنای ساختار است یا سر- دال یا همان دال بی مدلول .دالی که خود شبکه دلالت را به راه می اندازد اما خودش داخل این نمی شود .یک پایش در داخل است یک پای دیگرش در بیرون .از نظر او خود این استثنا هستش که قاعده قانون و امر مجاز را به راه می اندازد .اگر چنین استثنایی نبود خود زنجیره مجاز یا غیر مجاز راه نمی افتاد .

 

دکتر رفیعی :

شخصا علاقه‌مندم بدانم که آیا می‌توان یک نظام اخلاقی بدون خدا(باور به خدا) بنا کرد؟ 

   یعنی بنابر آنچه گفته‌اند یک نظام اخلاقی عرفی و عقلانی.

 

 

همچنانکه فکر می کنم ، گو اینکه این جریان اندیشه خواب از چشمانم می رباید ، همچون رویایی بر ذهنم هجوم می آورد : 

می گویم اینجا دو شیوه اندیشیدن است .وقتی بحث استثنا را باز کردم و قانون را و اینکه خوب می خوام بگم که شاید حتی این بحث تا اندازه ای برای ما جنبه سیاسی هم داشته باشد .قبلا مطلبی نوشته بودم بر اینکه " ولایت فقیه استثنای قانون " خوب راضی نبودم از تحلیل واقعا راضی نبودم .این اواخر هم دوباره این نقد رویکرد  اشمیتی   آگامبن در وضعیتهای استثنایی را دیدم ، این بحثی که مطرح می کنم بی ربط هم نیست به اون مطلب .

شاید اینجا تفاوت بین قانون و فراقانون در میان است .بین قانون و پدری که قانون را وضع می کند .سوال اصلی این است : چه کسی این قانون را وضع می کند و اینجا خوب منظورم از قانون شامل قواعد اخلاقی هم هست .اینکه گفتم قانون جنبه ایجابی ندارد یعنی شما در قانون با امور مجاز سروکار نداری ، قانون هیچ وقت به شما نمی گوید به چه کاری مجازید بلکه فقط مرز ممنوعیت را برای شما مشخص می کند .حالا تفاوت دیدگاه داستایوفسکی و لکان در همین تفاوت بین قانون و پدرقانون یا وضع کننده قانون است .یعنی برای فرض وجود قانون حتما باید وضع کننده ای هم باشد .کسی که قانون را بنیان می گذارد .از این زاویه خدا به عنوان کسی که قانون را وضع می کند اما خود قانون نیست .یعنی خدا صرفا ممنوعیت نیست بلکه وضع کننده ممنوعیت است .

حالا این مسئله ولایت فقیه و قانون اساسی هم برای ما حل می شود اینکه ولایت فقیه در داخل قانون است .یعنی ابتدا این قانون به واسطه مردم وضع شده است که ولایت فقیه هم در داخل این قانون قرار گرفته است .بنابراین اینجا استثنای قانون نه ولایت فقیه که خود وضع کننده و بنیان گذار قانون است .

پس یک قانون داریم و یک دیگری قانون که خارج از قانون است .

اما اینجا برمی گردد که شما انسان را چگونه توصیف کنید .آن دیدگاهی که به دنبال بنیان گذاری یک نوع اخلاق در خود انسان است ( همچون کانت که بنیان اخلاق را خود آدمی می داند ) اینجا برای انسان ماهیت ثابتی را فرض گرفته  و سوژه انسان را خودبنیاد تصور می کند 

از طرف دیگر دیدگاهی است که انسان را در موقعیت جانشین می داند و منظورم از جانشینی عدم خودبنیادی انسان است .اینکه انسان مالک خودش نیست .اینکه انسان یک وجود داده شده است یک عطیه است یک هدیه است .اینکه پاسخ ما به بنیان گذاری یک اخلاق عرفی چیست ، بستگی تامی به تعریفمان از هستی انسان دارد .و نحوه بودن او .اینکه تا کجا انسان خودش است و مالک خودش .

مسئله ناخودآگاه در روانکاوی یا غیریتی که فیلسوفانی مثل لویناس و دریدا مطرح کرده اند ، تصور خودبنیادی از انسان را زیر سوال می برد .اما باید در نظر داشت که بین این خودبنیادی و مسئولیت پذیری یک تعادل در جریان است .اینکه انسان تا کجا مسئول اعمال خود است بستگی تامی دارد به اینکه تا کجا خودش است و مالک .

 

دکتر رفیعی : 

خدا=واضع قانون

خدا=پشتیبان و ضامن قانون

خدا=استثنای قانون

خدا=معنای زندگی

خدا=واضع معنای زندگی

 

۱. اینها البته لزوما مرزهای مشخصی با یکدیگر ندارند و ممکن است همپوشانی‌هایی با هم داشته باشند؛ 

۲. منظور از خدا در عبارات بالا به‌معنای "باور به وجود خدا"ست؛ بنابراین

۳. رابطه "نظام اخلاقی" با خدا و یا رابطه معنای زندگی با خدا چگونه خواهد بود اگر خدا را از زندگی حذف کنیم(خدا مرده است)؛ 

۴. منظور از خودبنیاد بودن انسان در اندیشه کانت(یا دیگران)، استقلال نظام اخلاقی از باور به خداست ؟(خدای واضع یا خدای پشتیبان)؛ 

۵. رابطه روان‌رنجوری با اخلاق یا خدا چیست که لکان آن را به‌میان آورده است؟ 

۶. معنای زندگی با باور به خدا رابطه‌ای ضروری دارد؟ آیا همه خداناباوران(یا ارباب شک) زندگی بی‌معنایی داشته‌اند؟

 

 

لزوما اعتقاد به وجود خدا معنای اخلاقی نمی تواند داشته باشد ، چه در نزد اصحاب دئیسم هر چند خدا وجود دارد اما این وجودی مشارکتی نیست .خدا یک بار جهان را خلق کرده است و حالا در عرش اعلی بر تخت خود تکیه زده و درحال استراحت ناظر بر جهان است نه دخالتی ، نه امیدی ، نه دعایی و نه فیضی .این تقریبا دیدگاه حداقلی نسبت به وجود خداست .خوب خدا هم هست مثل بقیه چیزها .

اما دیدگاهی دیگر هست که منظور از وجود داشتن خدا را جور دیگری می فهمد از وجود داشتن اشیا .اینجا مهم است که آن تفکیک مشهور انتیک و انتولوژیک را در نظر داشته باشیم .اینکه می گوییم خدا هست فقط در لفظ با این گزاره که میز هست ، شباهت دارد و اتفاقا همین خلط معنایی باعث مشکلات فلسفی عدیده ای شده است .

اینجا منظور از بودن خدا طور دیگری از بودن است به یک معنا خدا وجود دارد از ان جهت که خارج است واجد است .بیرون رفته است .داخل نیست .اصلا منظور از وجود در مورد خدا که همان عربی اگزیستنس به معنای خارجیت مطلق و بیرون بودن از هر چیزی است حتی بیرون از خود معنا ، بیرون از معنای معنا .از این جهت که این قول مشهور که خدا معنای زندگی است ، محل نقد است .اصلا معنا چیزی است در درون .معنا فقط در درون معنا ، معنی می دهد و خدا خارج از معنا است ، خدا امری بی معنا است و اتفاقا طور بودن خدا همین بی معنا بودنش است و یک معنای وجود که خارجیت است ، خارج از هر نوع معنایی است .معنا امری است که داخل زبان شکل می گیرد امر فرا زبانی ، بی معنا هم هست .این حکم خدا معنای زندگی نوع نو و مدرن شده همان صفاتی است که اصحاب مدرسه در قرون وسطی به خدا نسبت می دادند مثل برهان آنسلم از معنای وجود داشتن خدا که البته مورد نقد جدی کانت قرار گرفت .بعد از کانت دیگر نمی توان از هستی خدا همچون هستی دیگر اعیان سخن گفت .و منظور ما هم از وجود داشتن خدا هم همین خارجیت مطلق و خارج از معنا بودن خداست نه اینکه اینجا معنای وجود داشتن همان بودن به شیوه جهان یا ستارگان است .اتفاقا وجود واژه مناسبی در اینجا است .وجود از وجد می آید که همان معنای خروج و اکستازی را می دهد اگر می گوییم خدا وجود مطلق است یعنی مطلقا خارج است .از کجا خارج است ؟ از هر جا یا آنجا یا اینجا یا هر زمان .به نوعی من واژه واجد الوجود را بیشتر می پسندم تا واجب الوجود .خدا بودن خدا به همین خارج بودنش است .از چه خارج است ؟ از زبان از معنا از هر چی و هر زمان 

خوب اینجا شباهتی بین این دریافت از خدا با مفهوم ناخودآگاه روانکاوی وجود دارد .ناخودآگاه روانکاوی هم حیث وجودی ندارد ، حضور نیست ، اما رد حضور است .حاضر نیست اما اثر دارد .بدون اینکه بدانیم سرنوشت ما را تعیین می کند ، بدون اینکه بفهمیم ، فقط از رد ان از اثر آن ، بعدا ، بعدها می فهمیم که بله انگار خبر دیگری هم بوده است ، چیز دیگری هم بوده است .

به یک معنا ، خدا اثر غفلت ماست .ما خدا داریم چون غافلیم .این بی خبری فقط به انسان اختصاص دارد .حیوانات بی خبر نیستند حیوانات بعدا متوجه نمی شوند این فقط انسان است که بعدا متوجه می شود که بی خبر بوده است .

تحلیلی که اینجا آمد ، روشن می کند تفاوتی که مد نظر ماست از اخلاق خودبنیادی و اخلاق جانشینی .

تصور می کنم روانکاوی با کشف ناخودآگاه در سوی و طرف اخلاق جانشینی است .برعکس فیلسوفانی که حدی بر شناخت آدمی قائل نبودند در این سوی قرار دارند .برای هگل این خارجیت معنایی ندارد .در نزد او همه چیز داخل است .هگل تصوری از وجد و خروج نداشت .جریان هگلی در درون در جریان است سیستم در خودش است .این معنای خودبنیادی اخلاقی است .می توان این را اخلاق ساخت گرا هم نامید .چون برای یک ساخت گرا چیزی در بیرون ساخت نیست همه چیز ساخت است ( بگذریم از اینکه خود این گزاره که " همه چیز در داخل ساخت است " مشخص نیست داخل است یا بیرون ساخت .این البته اشکالی بر زبان هم هست .زبان اگر چه خودش فریب ساخت گرایی دارد اما خودش هم زیر آب خودش را می زند .همچون گزاره فوق که جایش مشخص نیست که داخل است یا خارج .

خدا همین سردرگمی و گیجی و خودفریبی زبان است ‌.خدا همین مغاک و تهی بودگی امر معنادار در زبان است .

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود 

اما نکته ای هم در مورد مسئولیت پذیری ؛ به اعتقاد من باید این مهمترین پرسش اخلاق باشد ؟ چه کسی مسئول است ؟ چه کسی مورد سوال قرار می گیرد ؟ و چه کسی می پرسد ؟ 

طبعا باید حدود و ثغور این پرسش کننده و پرسش شونده  در اخلاق مشخص شود .

 

وقتی خدا برایم مطلقا خارج است ، وقتی که خدا ، همچون ناخودآگاه روانکاوی بر من سبقت دارد ، وقتی که من وجودی موخر و معلق هستم ، و این را از خود اصل تاخیر و تعلیق خودم فهمیدم ، و همین را هم از اصل تجربه غفلتم متوجه شدم ، اینکه زمانهایی بی خبرم ، اینکه همواره وجودی بر من سبقت دارد ، اینکه چنین خارجیتی بر من محیط است ، اینکه نمی توانم همچون هگل چنین خارجیتی را  "ازآن خودسازی " کنم یا اینکه هر چه بدوم یا به آن نمی رسم یا از آن جلو می زنم باری چنین اصولی چه اخلاقی را اقتضا می کند ؟ 

از طرف دیگر یک پای چنین اصلی در واقعیت مرگ است .انسان نه تنها وجودی داده شده است ، یعنی اینکه مالک خودش نیست ، کاملا خودش نیست ، و همین امکان او در جهت خروج و وجد هم هست ، بلکه وجودی " گرفتار " هم هست .انسان تنها موجودی است که به واسطه مرگ گرفته می شود ، بر خلاف حیوانات که نه داده می شوند و نه گرفته به این جهت است که حیوان خودش است ، مطلقا خودش و در خودش و با خودش بر خلاف این انسان از آن جهت که کاملا و مطلقا خودش نیست ، امکان خروج و نیز امکان گرفتاری دارد .مرگ بر انسان سبقت دارد ، انسان همواره مرگ را پیشاپیش خود دارد .پس اگر ساحتی از وجود است که امکان وجد و خروج آدمی از خودش است ، مرگ هم هست که آینده اوست .قبل و بعد انسان متعلق به  خودش نیست .

پس چگونه می تواند باشد اخلاق چنین موجودی ؟ موجودی که مالک مطلق خود نیست ، داده شدگی خود را از قبل و گرفتار مرگ شدن را در روبروی خود دارد .

چگونه است حال و حالت این موجود ؟ 

آیا جایی برای غرور دارد ؟ آیا می تواند ادعا کند که من می توانم آنچه بخواهم ؟ 

خدا کران فرعونیت من است .در حضور   چنین خدایی ، امکان وجود فرعونها کمتر نمی شود ؟ 

خودبنیادی انسان اگر معنایش این باشد که انسان هیچ حدی بر توانایی اش ، شناختش یا قدرتش نیست ، البته تصور نمی کنم اخلاقی از دل آن بیرون بیاید .

این البته نقدی است که بر همه اشکال اندیشه های وحدت وجودی ، عرفانی و همه خدایی وارد است .پشت سکه ای که رویش ، " همه چیز خداست " نوشته شده ،  عبارت " انا ربکم " حک شده است .

و من  این بصیرت را مدیون روانکاوی جدید  هستم .

 

 

گفت و شنود 

گفتم ؛ من به ضعف و کمبود خود آگاهم ، به اینکه ناتوانم از چیره شدن بر اینها ، اما تو ؟ 

گفت ؛ من همین کمبود و هیچی تو هستم ، من مغاک تو ام .

گفتم ؛ اما بالاخره تو کی و چی هستی ؟ کجایی ؟ اصلا نامی داری ؟ 
گفت ؛ درون تو و بیرون تو ، و نه درون تو و نه بیرونت .
نه هستم و نه نیستم ، این هستی و نیستی هم برای تو 

گفتم ؛ نگرانم ، فکر می کنم دارم با خودم حرف می زنم ، اخیرا به آن می گویند با " خود دیگرم " یا اگر دوست داری " خود برترم " 

گفت ؛ مراقب خودت باش

گفتم ؛ شاید معنا و مقصود از" ذکر " همین باشد ؟ 

گفت ؛ بله ؛ ذکر من ، همین مراقبت از خود است ، به اینکه حواست باشد ، و اولین سخن تو همین معنا را می داد .
ذکر من همین علم و آگاهی به نقص و کمبود خودت است .

گفتم ؛ عقلم همین را می گوید ، و قادر نیست بیشتر از این بگوید ، اما دوست دارم دعایی کنم ، امیدی داشته باشم ، لطفی ببینم ، فیضی برسد .
گفت ؛ پس منتظر باش .

گفتم ؛ اگر گمت کردم کجا دنبالت  بگردم ؟ 

گفت ؛ باز که فراموش کردی و از " کجا " پرسیدی .
دوباره پرسیدم ؛ مطمئن باشم که با خودم حرف نمی زنم ؟ 

گفت ؛ باز هم فراموش کردی

گفتم ؛ اما این حرف زدن تو ، اصلا مگر می توانی بگویی ؟ 
گفت ؛ این هم از تو