دین ما به انقلاب


چهل سال بعد از انقلاب ۵۷ ، چنان نوشتن از خدمات انقلاب سخت شده است که بی درنگ نویسنده را از میهمانان سفره انقلاب می دانند.اما فراتر از این موج تحقیر ملی و پشیمانی و به به و چه چه کردن رژیم سابق ، اگر بخواهیم منصف باشیم باید به دین خود به انقلاب هم آگاه باشیم .

۱.چه بدانیم و چه نه ، انقلاب فضای فرهنگی را خلق کرد که امروز در ان نفس می کشیم ، این فضا همچون هوا برای موجودات خشکی و آب برای آبزیان ، از بس محیط بر ماست ، دیدنی نیست ، انقلاب توده ها را از خواب بیدار کرد ، البته هر کسی را که بیدار می کنی ممکن است گرسنه باشد ، تشنه باشد یا عطش دیگری داشته باشد ، شاید انقلاب در رفع عطش توده ها موفق نبوده است ، اما این بیداری از خوابی طولانی بوده است .این که می گویم توده ها ، مثلا با انقلاب مشروطه متفاوت بود .انقلاب مشروطه ، انقلابی توده ای نبود ، انقلابی نخبه گرا بود و عمق جغرافیایی پیدا نکرد و در سطح شهرهای بزرگ باقی ماند ( شاید از جبر تاریخ و تکنولوژی بود) .انقلاب بسیار کسان را بیدار کرد و مشکل امروز انقلاب هم همین بسیار بیدارشدگان است .بیداری همچون دومینویی تا اعماق سرزمین پیش رفت .امروز تفاوت چندانی بین آگاهی از  نیازهای فردی که در روستاهای سراوان زندگی می کند با فردی که در قلهک ساکن است  وجود ندارد.انقلاب توده ها را اگاه به نیازهایشان کرد .
 ۲.انقلاب توده ها را برابر طلب کرد .پیش از انقلاب ذهنیت توده ها بر اساس کاست اجتماعی بود و اکثر مردم این را خواست خدا یا سرنوشت می دانستند اما انقلاب باعث بهم ریختگی کاست اجتماعی سابق شد .امروز هیچ کس خود را به علت خواست خدا یا سرنوشت ، در طبقه سه جای نمی دهد .اگر وضعیت او اینگونه است یا خود را بی دست و پا می داند یا اعتقاد دارد که بالادستی ها مشکل دارند .از این نظر روستایی ساکن در دشت مغان همان قدر از حکومت می خواهد که فرد تجریش نشین .و این هم اتفاقا از مشکلات انقلاب شد که توده ها را برابرطلب کرد تا حدی که قادر به پاسخ دهی به این برابرطلبی نیست .مشکل انقلاب این نیست که عادل نیست بلکه مشکل انقلاب این است که در مقابل نیاز عدالتی که ایجاد کرد توان لازم را برای پیاده سازی آن ندارد.به قول مهندس بازرگان بارانی که طلب شد به شکل سیل آمد .
 ۳.انقلاب ۵۷ را انقلاب روستاییان هم می توان نامید .انقلاب در مقیاس وسیعتر این تغییرات را در روستا ایجاد کرد تا شهرها .در عوض حجم زیادی از آب های زیرزمینی به واسطه راحت گیری انقلاب با روستاییان به شکل چاههای عمیق استحصال شد و امروز بحران آب در کشاورزی از ثمرات این ارفاق انقلاب به روستاییان بود .در عوض روستاییان بار اصلی جنگ و حمایت از حکومت را در این چهل سال به دوش کشیده اند .به واسطه الغای نظام ارباب -رعیتی ، ( که علی رغم تقسیم اراضی همچنان در نظام سابق بازتولید می شد) شکاف شهر و روستا که یکی از شکافهای تاریخی جامعه ایران بوده است ، کاسته شد .یکی از اهداف انقلاب برابری فرصتها و امتیازات برای شهر و روستا بود .
 ۴.در پایان ؛ حجم عمده نارضایتی به وجود آمده از انقلاب به واسطه نیازها و انتظاراتی بود که خود انقلاب ایجاد کرد .قرار بود قدرت عمومی شود که با چنگ اندازی روحانیت بر قدرت ، سلطنت خودکامه مجددا بازتولید شد .
قرار بود آزادی فکر و اندیشه و عمل سیاسی اجتماعی ایجاد شود که با غلبه فقه بر اجتماع و سیاست ، نظر تنگ فقه( که نظرتنگی ذاتی فقه است و انتظاری از فقه نباید داشت)  مانع از آن شد .
قرار بود رانت و امتیازات ویژه حذف شود که روحانیت خودش را جدا کرد ، دادگاه ویژه برای خودش ایجاد کرد که مبادا هم صنفی در دادگاه عمومی محاکمه شود مگر اینکه قصد تحقیر باشد آنوقت لازم است که عمومی باشد ، که این هم نتیجه ای از سیستم مالی عادت کرده روحانیت بود که اموال مسلمین از دری می آمد و از دری خارج می شد بدون حساب رسی و صرفا بر اعتمادی که مردم به مرجعیت داشتند .بازتولید همان شیوه بی "حساب داری " رانت و فساد اداری و پولی را عمومی کرد و امروز همچون اژدهای هفت سری شده که بیم بلعیدن یکجای انقلاب می رود .
اگر امروز اعتراضی بر استبداد است ، اگر امروز انتقادی از زبان بستن ها ست این هم از برکت همان انقلابی بود که توده ها را بعد از قرنها خواب ، بیدار کرد .و انقلاب اگر بخواهد انقلاب بماند باید به وعده هایی که به توده های بیدار شده از خواب داده پایبند بماند .

 

یونس در اعماق



 قهرمان فیلم " بوی پیراهن یوسف " سرانجام در تنهایی تاریک گورستان زبان به شکوه باز می کند که :" من این حرفا رو چرا باید اینجا بگم یوسف … منی که می‌دونم اینجا نیستی … خودتو به من نشون بده، تو کجایی؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ دیگه وقتش شده که بزنم تو گوشت"
در اسطوره ها ، زمین بر  شاخ گاو قرار گرفته است و این گاو بر بدن ماهی بزرگ آرام گرفته است .ماهی ، بنیاد قرار زمین است و در انتهای ان .شکم ماهی هم در تاریکنای هستی در اعماق تنهایی وجود .آه از این تصویر غمین .آه از انسانی که  سوژه گفتار ژرفای تاریک هستی شده است .
یونس را خبطی دچار شد و گرفتار این چاه ژرف تنهایی .چه کسی حال آدمی را در اینجا روایت می کند ؟ جاییکه آدمی با خود تنهاست و دست تضرعی که"  آه چه ظلمی به خود کردم ؟."
هر چه فکر می کنم این را روایتی از سویه تاریک و تراژیک وجود انسان می دانم .یونس یا یونا یا یونگ ، سویه پنهان و غیاب خودمان است .

تو یونسی یا یوسف ؟
بداعت هنر ناب در پیوست سویه های تاریک و سوگناک وجود با امید به وعده ناممکن است .در پیوستی که هنر بین یونای در شکم کوسه و بازگشت یوسف وار او برقرار می کند .آیا یونس ، یوسف خود نبود ؟ آیا انتظار خود را از اعماق نمی کشید ؟ چگونه می توان در روشنای روز به ضرب و زور عقل این بحثها را به میزانسن گفتار سپرد ؟
چه غمی ؟ که این روشنی بیش از حد عقل ، خواب دیدن را از آدمی ربوده است .که این روشنا ، آنقدر روشنا که چشم را می زند و مانع دیدن می شود ، چه بی حاصل اگر بخواهی در روشنای " برهان واقع گرایی" از اعماق تاریک چاه تنهایی انسانی گفت ؟
اما این رد را باید در خود رویا جستجو کرد.در تصاویری که خاک تاریخ بر روی خود دارند ، در این تصاویر اسطوره ای .
در چند و چون کردن اینکه آیا امکان واقعی زندگی در شکم کوسه وجود دارد یا این دروغی بیش نیست ؟ و فراتر از ان ، این تصویر رنج انسان تنهایی در اعماق تاریک هستی ، در شب سیاهی که به جز مرگ آیا کسی بود ؟ بدون این تجربه ، گفتگو پیرامون شکم ماهی ، آب در هاون کوبیدن است .
فراتر از این ، هنری که یوسف را از شکم کوسه حاضر می کند باید پایانی تیره و تار داشته باشد یا اصلا نباید تن به روشنای واقع گرایی " پایان" بدهد