طرح مسئله: از همان خرداد 76، چشمان تیزبین قادر به بازشناسی برآمدن نیروهای آنتاگونیستی اجتماعی حول «محور ضد اصلاحات» بودند. این جنبش ضد اصلاحات که در این نوشته از آن به عنوان افراطی گری نام می بریم ابتدا خود را در حوادث عصر عاشورای 76 به صورت مخفیانه نشان داد.

اما چگونه شد که این نیروی جنبشی در طول هشت سال دولت اصلاحات به تدریج «خودآگاه» شد نیروهای میدانی خود را شناخت و در نهایت میوه محصول خود را در خرداد 84 چید. پاسخ من البته به غیر از پاسخ کسانی است که خرداد 84 را در شکافهای سیاسی جبهه اصلاحات و عدم ائتلافهای سیاسی شب انتخابات می داند کما اینکه یک محقق سمج پرسش را یک مرحله عقب تر می برد و از چرایی عدم شکل گیری این ائتلاف ها می پرسد. به زعم نگارنده پاسخ را باید در جای دیگری یافت. بالا آمدن نظامیان و نیمه نظامیان پدیده ای نبود که یک شبه اتفاق بیفتد. به رغم اشکالاتی که در استفاده از عبارت «نیروی اجتماعی» وجود دارد اما اگر بخواهیم برای تقریب به ذهن پدیدارهای اجتماعی از آن استفاده کنیم، شکل گیری و بردارمند شدن یک نیرو در اجتماع حاصل چند جهته شدن بردار نیروی اجتماعی آگونیستی است.

بنابراین از لحاظ قواعد جامعه شناسی، یک جهته شدن بردار نیروی آنتاگونیستی اصلاحات را باید در چند جهته شدن بردار نیروی اجتماعی اصلاحات دید.

تحلیل من در این نوشته در همین جهت یافتن مبانی این شکاف های برداری نیروی اصلاحات می باشد.

1- در این میان نمی توان چشم بر شکل گیری یک روند سیاسی اجتماعی در سالهای بعد از جنگ بست.

جنگ خرابیهای فیزیکی و روانی زیادی بر جای گذاشت و دولت بعد از جنگ عمده تلاش خود را بر ترمیم خرابی های فیزیکی ناشی از آن صرف کرد و به آسیب های روانی آن بی توجه بود.

این آسیب های روانی به مرور در طی سالها در کنار شکاف های اقتصادی شکل گرفته از رانتی شدن اقتصاد بعد از جنگ تبدیل به یک نیروی با بردار آنتاگونیستی در جهت توسعه کشور بود. در زمان دولت سازندگی این نیروی اجتماعی آنتاگونیستی به «خودآگاهی سیاسی اجتماعی» نرسیده بود و اقداماتش بیشتر پراکنده و فیزیکی بود.

2- از طرفی بعد از جنگ ما شاهد پدیده ای که جامعه شناسان نام های مختلفی بر آن نهاده اند بودیم. پدیده ای که وبر، جامعه شناس آلمانی تحت عنوان «روزمره شدن کاریزما» و یعنی از جامعه شناسان از «نهادی شدن جنبش ها» یاد کرده اند.

شکی نیست که مدیریت سیاسی کشور در دوران جنگ کاریزماتیک بود بعد از جنگ این کاریزمای سیاسی هم از نظر شرایط اجتماعی به واسطه عقلانی شدن روابط اقتصادی اجتماعی و نیز به واسطه پایان جنگ لزوم و پایان تبلیغات احساسی جنگی، از طرفی عدم کاریزماتیک شدن جانشینی، بازتولید نشد. به عبارت دیگر جامعه در هشت سال دوران سازندگی با چالش روزمره شدن کاریزما نیز درگیر بود ]البته این نیز چالش مدیریت سیاسی بود و از نظر تحلیل ما در جهت شکل گیری تئوری حاکمیت دوگانه ارزشمند است[.

3- بحران «روزمره شدن کاریزما» موجب شکل گیری پدیده اجتماعی دیگری که آن را می توان «عثمانیزه شدن» روابط قدرت نام گذاری کرد، شد.

بدون اینکه بخواهیم به قیاس طرف مقابل برای منکوب کردن نیروهای اصلاحی جامعه، از تشبهات صدر اسلام برای اهداف سیاسی استفاده کنیم، ما «عثمانیزه شدن» روابط قدرت را برای نامگذاری شکل گیری روند سیاسی اجتماعی استفاده می کنیم که برآمدن نیروهای سیاسی از ابتدا با جنبش انقلابی همکاری نداشته اند یا حتی در مقابل آن قرار گرفته بودند. این نیروها معمولا در دوران کاریزماتیک اولیه منکوب هستند ولی به تدریج با «روزمره شدن کاریزما» و «بحران کاریزماتیک جانشین» این نیروها خود را در ویترین جامعه نشان می دهند.

تعبیر «عثمانیزه شدن» روابط قدرت را با بازخوانی تاریخ مبانی صدر اسلام گرفته ام. می دانیم که ابوسفیان از مخالفین سرسخت اسلام بود ولی بعد از تثبیت سیاسی حکومت اسلامی به اسلام گروید.

این نیروهای جدید بعد از سالها در زمان خلیفه سوم در رأس امور سیاسی قرار گرفتند. البته ذاتا شکل گیری یک نیروی سیاسی و بدست گرفتن قدرت توسط آنها اشکالی ندارد و ما فقط خواستیم از این روند تحت عنوان یک تیپ ایده آل (Ideal type) استفاده کنیم. به طور کلی منظور از «عثمانیزه شدن» روابط قدرت، شرایط سیاسی است که نیروهای اصلی نهضت اولیه کنار گذاشته می شوند و به جای آنها نیروهایی در رأس روابط قدرت قرار می گیرند که در ابتدای نهضت آنرا همراهی نکرده اند. به عقیده ما «عثمانیزه شدن» روابط قدرت را باید در ذیل بحران «روزمره شدن» کاریزما و بحران «کاریزمای جانشین» مطرح کرد.

4- بحران های «آسیب روانی ناشی از جنگ» و «روزمره شدن کاریزما» و نیز پدیده «عثمانیزه شدن» روابط قدرت را می توان علت های اولیه شکل گیری افراطی گیری در جامعه دانست اما با بر آمدن دولت اصلاحات «علتهای کافیه» افراطی گری نیز ایجاد شد که در ذیل به چند مورد از آن اشاره می کنم:

1-4- تئوری حاکمیت دوگانه: ذکر شد که مدیریت سیاسی کشور بعد از جنگ درگیر «بحران کاریزما» بود. مطرح کردن حاکمیت دوگانه نفتی بود بر این آتش. قل دوم این تئوری ]فشار از پایین و چانه زنی در بالا[ نیز همین کارکرد را داشت. به زعم نگارنده مطرح شدن این مسائل، فرایند «عثمانیزه شدن» را تسریع کرد و از آنجایی که نیروی حامل این پدیده نیروهای افراطی بودند به طور کلی فضای سیاسی اجتماعی را قطبی کرد.

با قطبی شدن فضای سیاسی، شرایط کشور قفل شد و این اتفاق عملا در چهار سال دوم دولت اصلاحات افتاد.

2-4- شکاف آگاهی رفتار: بنیان تئوریک اصلاحات نظریه معرفت شناسی ابتدای دهه هفتاد بود. نظریه ای که از پلورالیسم تفاسیر دینی حمایت می کرد. این پورالیسم دینی مبنای آزادی های مطرح شده در برنامه اصلاحات بود. فارغ از نقد یا تایید این نگاه، ضعف اساسی این دیدگاه، ضعف ساختاری آن بود. به طوری که یک مبنای نظری را نادیده گرفت و آن شکاف آگاهی رفتار بود.

بدون اینکه بخواهم وارد بحث تئوریک این موضوع شوم این نظریه تمام توجه خود را به افزایش معرفت مبذول می کرد و تصورش این بود که بعد از تغییر ذهنیت افراد، رفتار آنها نیز تغییر می کند. این تئوری بعدها در دولت اصلاحات تبدیل به استراتژی آگاهی بخشی به توده ها شد. این اوردوز (overdose) اطلاعات باعث هیجانی شدن جامعه شد بدون اینکه دولت راهکارهای رفتاری کنترل هیجان را آموزش داده باشد.

از طرفی نیروهای حامل اصلاحات تغییرات ذهنیتی داشتند ولی تغییرات رفتاری متناسب با آن ذهنیت را نداشتند.

بنابراین رفتار این افراد در همان قالب های قبلی باز تولید شد. این شکاف ذهنی رفتاری دولت اصلاحات را تبدیل به یک دولت رانتی کرد البته این رانت برخلاف دولت قبلی در حوزه های فرهنگی بود، و عمدتاً گریبان وزارتخانه های آموزشی را گرفت. این موضوع باعث پدیده ای شد که می توان آن را «عقلانی شدن بیش از حد» نامید ]اصطلاح از وبر وام گرفته شده است[.

این «عقلانیت بیش از حد» در نهایت باعث نفی خود شد.

نتیجه گیری: علی رغم اتفاق میمون خرداد 92 افراطی گری هنوز زنده است، چونکه شرایط شکل گیری آن هنوز به حیات خود ادامه می دهند. نیروهای ضد توسعه در سالهای اخیر در کل منطقه رشد کرده اند، آسیب های روانی ناشی از جنگ هنوز به قوت خود باقی هستند. ساختار سیاسی به گونه ای است که «بحران کاریزما» همواره به حیات خود ادامه می دهد، هر چند 8 سال ضد اصلاحات تا اندازه زیادی «عثمانیزه شدن» را به محاق برد اما نباید از آن غافل بود در این طرف، دولت جدید باید به شکاف آگاهی رفتار توجه کند و از پدیده مسمومیت اطلاعاتی جامعه (information overdose) جلوگیری کند. شکاف حاکمیت دوگانه را پر کند و نیز از رانتی شدن روابط فرهنگی اقتصادی جلوگیری کند.

در چنین شرایطی و نیز پیشگیری از صنعتی شدن بیش از حد که شاید واکنش افراطی گری را به همراه داشته باشد بتواند روند توسعه کشور را یک قدم به پیش ببرد.