شعر چیست؟ فلسفه چیست؟ ( طرحی از یک انسان آینده)
بخش ۱
روزگاری مردمان چیزی داشتند که " دین " نامیده می شد .این گفتمانی بود که هم به کار توصیف جهان آنها می آمد و هم توصیه نامه ای بود برای زیست سعادتمند .هم دستوری بود برای لحظه مادی زندگی و هم روشی بود برای جاودانه شدن در آن .هم اندیشه آنان بود ، هم عملشان .دین ، اندیشه و عمل یکتایی و وحدت زندگی بود و همه این زندگی در کانون ایده خدا جمع و جهت گیری می شد .
اما دریغ که چنین بنای مدور و چند طبقه ای [ معماری مذهبی افق را مدور و بالارونده می کند] با دینامیت شکاکیت مدرن فرو پاشید .بنایی که قرنها بلکه هزاره ها از انواع جنگها و زلزله ها و طاعون و وبا ، در امان مانده بود ، ناگهان همین وقایع دست مایه ای شدند برای شک در اینگونه دیدن جهان .ولتر نامی در اثر خود " کاندید" خوش بینی " بهترین جهان " لایپنیتس را زیر سوال می برد و از عدالت خداوندی شکوه می کند که چنین کشتاری آن هم در یک لحظه را چگونه با خوش خیالی" بهترین جهان ممکن" توجیه کنیم .این عمارت مونیستیک و توحیدی در عرض یک قرن به تکه های مختلفی تقسیم شد و آدمیان هر یک متکفل بخشی از ان در ساخت بنایی جدید و کوچکتر و اختصاصی تر بر آمدند .
اگر روزگاری فلسفه سرور و ارباب دانشها بود ، لاک انگلیسی حکم داد که فلسفه چیزی جز خادم علم نیست .از آن طرف رمانتیکها ، تلاش می کردند کاخی از آرزوهای حسرت طلبانه خود را بر آب بنا نهند .حسرت بازگشت به گذشته ، جنبش رمانتسیسم در هنر و ادبیات ، درمان این فروپاشی را در انزوای بازگشت به دوران طلایی تک-زیستی یکتاپرستانه می دانست ، بدون اینکه بیاندیشد که کار از کار گذشته و آن عمارت از پایه فروپاشیده است .
در این میان اگرچه ندایی پیامبرگونه [ همچون فلسفه کانت] تلاش می کرد در وحدتی ارگانیک مجددا این حوزه های پراکنده را حول ایده نقد جمع آوری کند ، اما عصر ، عصر علم بود و خوش بینی .قرن نوزدهم ، قرن ترکتازی علم و ایده تکامل و پیشرفت بود .همه چیز با این معیار سنجیده می شد .جزیره هایی از احساس رمانتیک ، اینجا و آنجا می رویید و خودی نشان می داد اما مردمان جدی اکثرا به اینها بی توجه بودند .بشر باید فجایع قرن بیستم را با چشم خود می دید تا پی ببرد که چه بلای بزرگی به سرش آمده ، که گرفتار نهیلیسم شده است .نهیلیسم به این معنا نیست که جهان پوچ است و از سر تصادف و غایتی ندارد، بلکه نهیلیسم فروپاشی وحدت گفتمانی و زیستی بشر است .نه اینکه علم برای خود آرمانی نداشته باشد یا فلسفه نتواند جهان را توجیه کند و یا شعر نتواند جاودانگی را تجربه کند ، بلکه اینها همه برای خود هستند ، پراکنده اند .بشر مدرن نهیلیست است از آن رو که زیست جزیره ای دارد.جهان برای او منسجم و یکتا نیست .زیست بشر مدرن به تبعیت از اندیشه اش، موزائیکی و از هم گسیخته ( شیزو) است .
اما اگر این [ نهیلیسم] درد است درمان چیست ؟ آیا برای این درد ، بعثتی و پیامبری لازم است ؟ بوده اند پیامبرانی که از این درد سخن ها گفته اند .نیچه تلاش داشت چنین رسالتی را بر عهده بگیرد ، اما گویی فروپاشی ذهنی او مطابقتی بود از فروپاشی جهان معاصر ، نیچه عبرت مدرن شد.فروپاشی روانی او بازتابی بود از فروپاشی دنیای مدرن.نیچه یک نشانه و علامت بیماری بود .او که بیماری انسان مدرن را کشف کرده بود نتوانست چیزی بیشتر از علامت خود بیماری باشد
از این جهت باید نقطه شروع بعثت و برانگیختگی ما برای درمان ، همین نشانه و علامت باشد .اهمیت توجه به نیچه نه از این جهت که نام زرتشت را دوباره در جهان زنده کرد و یا روشی شبیه خیام یا حافظ ،برای زیستن در عصر مدرن را توصیه می کند ، که از جهت خود تظاهرات بیماری است .او نه یک بیمار ، که خود بیماری است ،نه یک دردمند که خود درد .
اهمیت اندیشه نیچه در دوران مدرن ، در پیوستگی بین شعر [ هنر] و فلسفه است .او به خوبی به مشکلات متافیزیک آگاه بود .متافیزیک و فلسفه [ اولی] را بتی از بتهای جهان معاصر می دانست که علت العلل بیماری نیهیلیسم است .دین ابراهیمی [ مسیحیت] در زمینه ای از فلسفه دوگانه گرای افلاطونی شکل و گسترش یافته است .بنابراین خصم اول او در مبارزه پیامبرانه اش با نیهیلیسم ، افلاطون بود .او می خواست فلسفه را از بقایای افلاطون پاکسازی کند و [ به زعم او ]انسان مدرن تنها با هنر و ادبیات است که می تواند این کار را کند .هنر متافیزیک[ دین] عصر مدرن است و این نتیجه ای بود که نیچه در نقد فلسفه از افلاطون تا کانت به آن رسید .نیهیلیسم از افلاطون تا کانت ، منزل به منزل ، پیش رفت ، این بیماری بود که بنیادهای پاتولوژیک و مولوکولارش در افلاطون شکل گرفته بود و تا کانت کامل شد و ناگهان علامت های خودش را [ در نیچه ] نشان داد.
اما چیست این هنر و ادبیات و چرا مهم است ؟ و آیا این درمان کاملی است ؟
شعر چیست فلسفه چیست؟
بخش ۲
اهمیت شعر[ هنر] در دنیای معاصر از آن جهت است که ظرف و زمینه بعثت و برانگیختگی آدمی است .با شالوده شکنی و ارزش زدایی از هر آنچه واجد ارزش بود [ از جمله حقیقت ، خدا، انسان، علم و قدرت ] در دوران نیهیلیسم ، تنها این غار تنهایی شعر و هنر است که "حرای" انسان مدرن می شود .انسان مدرن تنها در هنر است که می تواند لذت لحظه جاودانگی را تجربه و بر انگیخته شود .شعر ، بعثت دنیای مدرن است .هنر و ادبیات ، تجربه کشف قلمروهای ناشناخته و نو هستند .این از آن جهت است که مرزهای خیال انسان مدرن در هم شکسته و فروپاشیده است.هر بعثت و برانگیختگی در ظرفی از خیال آدمی رخ می دهد و رخ داد بعثت هم فراتر از این مرزها نمی رود .اگر دنیای دینی آدمیان فروپاشیده ، از این جهت است که مرزهای خیال آنها تغییر کرده است .اگر بشر مدرن نمی تواند همچون پیامبران اسرائیل ، برانگیخته شود و خبر از آینده بدهد ، چون چارچوبهای خیالینش با آنها فرق دارد .هیچ پیامبری از مرزهای خیال خود فراتر نمی رود .اما و هزار اما که این خیال هم محدود و مشروط به حدود و شروط زبان و ادراک و قدرت مفهوم سازی ذهن می ماند .در هر عصری حدود پیام پیامبران هم بی ربط به حدود تجربی شناخت آنها از جهان نیست و سقف خیال آدمیان و از جمله پیامبران هم برتر از سقف تجربه آنها از جهان نمی رود .
اما اگر اینگونه است ، آیا ما در یک دایره بسته از بعثت تا خیال و از آنجا تا ادراک تجربی و برعکس ، گیر نمی کنیم و ادعای ما برای درمان بیماری نیهیلسم ، پوچ نیست ؟
اگر هر برانگیختگی در مرزهای خیال است و قلمرو خیال هم برتر از ادراک تجربی نمی رود پس علم آیا توصیف بهتری از جهان نمی دهد و آیا دانشمندان مناسب ترین پیامبران عصر ما نیستند ؟
اما می خواهم توجه خواننده را به جایگاه و مقام دیگری هم بدهم و ان مکانت و مقام اندیشه گری است که جایگاه ثابتی در زنجیره فوق ندارد ، اما به واسطه حرکت از یکی به دیگری، به چشم انداز و نظرگاهی دست می یابد که مرزهای فوق را درمی نوردد و گاهی جابجا می کند .
بیاییم توافق کنیم این مقام و مکانت را فلسفه بنامیم ، هر چند این فرق دارد با علمی که در قدیم به آن فلسفه می گفتند ، فلسفه اینجا در پی کشف قوانین عام هستی و جاودانگی روح نیست ، حتی فلسفه قرار نیست همچون کانت مرزهای شناخت را تعیین کند ، بلکه رسالت فلسفه مدرن ، چیدن قطعات پازل زیست پراکنده ، فروپاشیده و جزیره ای انسان مدرن است .فلسفه یک پای در زمین علم و پای دیگر در هنر و ادبیات دارد.فلسفه ، قلمروهای کشف شده شعر و هنر را می نامد و رمز گذاری می کند .فلسفه ، "گفتن" شعر را به گفته [ امکانی برای علم] تبدیل می کند .[ گفتن ، امکان گفته است ، همچون شعر که امکان اندیشه است] .
فلسفه ، از طرفی همدل با شیب بالارونده هنر و شعر که برانگیختگی است ، و همزیست با شیب پایین رونده آن، دنیای خواب و خوراک ، دنیای واژه سازی و داوری آنهاست .
[ به پیروی از بلانشو ، ادبیات را دو شیب می دانیم ، شیب بالارونده که شیب برانگیختگی و فتح قلمرو و کشف و تجربه نو است و شیب پایین رونده که آن تجربه را می نامد ، مفهومینه اش می کند و سر و ته اش را می تراشد تا همگن زیست خود کند ] .فلسفه حرکت از شب بعثت به نور سفره است .فلسفه ، فاصله اضطراب حرا تا بالاپوش خدیجه است .
شعر و هنر ، امکان فلسفه هستند ، اینها فلسفه را ممکن می کنند ، اگر فلسفه بدون لکنت می گوید، اگر فلسفه مرزهای "گفته" را گسترش می دهد ، این امکان را از گسترش مرزهای " گفتن" ، می گیرد [ در قاموس لویناس ، گفتن ، امکان گفته است ، گفته آنچه به زبان می آید در زمینه ای از گفتن ، به زبان ارسطویی ، گفته به فعل در آمدن گفتن است] .از این جهت است که فلسفه همواره بدهکار هنر و ادبیات است .ادبیات ، صحنه و میزانسن نوشتار فلسفی است .فلسفه همیشه در زمین ادبیات بازی می کند . اگر ادبیات سویه پنهان و ناخوداگاه فلسفه است ، فلسفه ، شعر به خود آگاه شده است .
از سوی دیگر ، فلسفه امکانی بوده برای علم .علم اگرچه مرزهای تجربی خیال را در هر عصری تعیین می کند [ بشر در هیچ دوره ای از حیات خود از علم تجربی برکنار نبوده است] و هنر از این جهت همیشه رنج می کشیده ، رنج هنر و ادبیات از ناتوانی سخن گفتن نبوده ، بلکه از بسته بودن پر پروازش بوده ، بدین جهت هنر بزرگترین شاکی علم در همه دورانها بوده [ همانطور که جسم برای عرفان] ، علم ، ضرورت زیست است ، تامین معاش و خوراک سفره است .علم لباس بعثت است ، هیچ بعثتی ، بدون سفره دوام نمی آورد .پیامبران ابتدا می خوردند تا بتوانند پیام خود را پخش کنند .شاید اگر سفره خدیجه نبود ، پیام محمد در حرا می ماند .[ سفره واژه ای است نمادین برای پول ، برای هر آنچه که از جنس ماده است ، همچنین نمادی است از کنار دیگری بودن ، هم نشین شدن با دیگران ، به زبان آنها سخن گفتن ، و اینجا نمادی است از علم ]
شعر چیست ؟ فلسفه چیست؟
بخش ۳
فلسفه ، آتش زبان و گفتار علم را تهیه می کند .علم بدون فلسفه لال است .علم اگرچه مدعی توصیف درجه اولی از واقعیت است ، اما بر بنیادهای زبانی و گفتاری قرار دارد که از قبل توسط فلسفه و از آن قبل تر دین ، فراهم شده است .
علم توصیف نرمی و سختی ، فشار گاز ، سنگینی و سبکی و زمان و مکان می کند ، اما این توصیفی ابتدا به ساکن از واقعیتها نیست ، اینها مفاهیمی هستند که از قبل در ذهن شکل گرفته اند و علم نادانسته از اینها استفاده می کند .
از این زاویه است که تحلیل ماتریالیستی از واقعیت همواره نابسنده و ناقص است .تحلیل ماتریالیستی اگر بخواهد به خود وفادار بماند باید سکوت کند ، به محض اینکه زبان باز می کند ، در سطح قبلی نیست و چیز دیگری است .توصیف ماتریالیستی از انجا که مجبور است زبان را به کار ببرد ، دیگر ماتریال نیست و از آرمان خود دور شده است .از طرفی بر اساس مقدمات این تحلیل ، که هیچ ماده ای در دو زمان شبیه خود نیست ، به محض اینکه توصیف زبانی ماده را شروع می کنیم ، ماده دیگر همان نیست که توصیف می شود ، خود زبان و کلمات فاصله ای بین زمان واقعیت و زمان توصیف می اندازند .[ به فرض اینکه خود تجربه این شکاف را ایجاد نکند ، اصل عدم قطعیت و نیز زمانی که نور از اشیا به ادراک ما می رسد ]
به دلایل گفته شده ، همیشه تاریخ علم درگیر حواشی خود بوده است .در علم مدرن اولین اشکالی که به کپرنیک گرفتند ، گردآوری شواهد نظریه خود از علوم مخفیه قدیم بود .و او به طالع بینی متهم شد .از طرفی اندیشمندانی پیدا شدند که خواستند علم را توجیه کنند .اینکه علم مفید است یا علم درست ترین توجیه واقعیت جهان است ، غافل از اینکه خود این توصیفات در داخل علم نبود ، اینکه از خارج علم مجبور شویم علم را توجیه کنیم و حقیقت آن را یادآوری کنیم ، این دیگر دخلی به علم ندارد و فراتر از علم است .همینکه شروع می کنیم از ارزشهای علمی سخن گفتن ، دیگر در حدود علم نیستیم و جای دیگری هستیم که حداقل علم نیست .
بنابراین علم چه در فرآیند شکل گیری اش و چه در توجیهات عالمان از غایت و کاربرد علم ، بدهکار حوزه هایی است خارج از خودش .مرزهای علم در جای دیگری تعیین می شوند .
اما رسالت فلسفه در این میان پیوند بین قطعات پراکنده و فروپاشیده ذهنیت مدرن است .فلسفه در این میانه ، برای وصل کردن آمده .چیدن قطعات پراکنده پازل هستی انسان مدرن در یک شبکه واحد .آگاهی فلسفی از سویی دل در گرو بعثت و برانگیختی هنر و شعر ، دارد و از سوی دیگر آگاه به ضرورت علم .فلسفه حرکت از شب پنهان شعر به نور روز علم است و برعکس .اگر شاعر خودش را در لحظه بازگشت ، جاودانه می کند ، فلسفه ، این جاودانگی را در نامیدنش ، در گفتنش ، در تبدیلش به گفتمان ، زنده نگه می دارد .شعر اگر بخواهد جاودانه شود باید تن به آگاهی فلسفی بدهد و لباس اندیشه به تن کند.
فلسفه از آن جهت که محکوم به ترک جایگاه و هجرت دائم است ، در رنج است .فلسفه تاوان این آگاهی را با رنج سلوک و ایلیاتی گری خود می دهد .فیلسوفان امروز ، کولی هایی ایلیاتی هستند که مبعوث به بعثت شاعران می شوند و فلسفه پیام آسمانی هنر و شعر را به زمین علم و زندگی منتقل می کند .علم بدون چنین پیامی ، بدون چنین شناختی ، امکان رشد و پیشرفتی ندارد.در دوران مدرن فقط فلسفه می تواند تکه های هستی انسانی را که در علم و هنر پراکنده شده اند ، جمع کند .در روزگاری که فقط هنر و ادبیات می تواند " امر والا" را تجربه کند ، این رسالت فلسفه است که این تجربه والایی را بنامد و ان را زبانمند کند .تنها با نگه داشت این سلوک ایلیاتی است که فلسفه می تواند درمانی باشد برای بیماری نیهیلیسم به جا مانده از فروپاشی جهان الهیات و افلاطون .