کشف پروست ۲

کشف پروست (۶)
نوشتن همچون زبان ، ضرورتی دوگانه دارد .از سویی نوشتن ، شفافیت حضور است ، امر مشهود را شفاف می کند ، غبار از امر حاضر می گیرد به عبارتی توجه را به نظرگاه می کشاند .در سوی دیگر، نوشتن پنهان کردن غیاب هم هست .امر پنهان همچون شبحی در تاریک روشن متن حضور دارد ، اما نه چون گفتاری بی شیله پیله ، بلکه همچون موجودی گمشده که نویسنده  نه تنها تلاش نمی کند پرده از آن بردارد که مدام پرده بر ان می کشد .این نوشتاری مضاعف است .نویسنده مشهود نیست ، نه اینکه ندانیم نویسنده کیست ، بلکه نمی دانیم که چه می خواهد ، به دنبال چیست ؟ چه مرگش است .وقتی از غیاب متن می گوییم منظور همین نوشتار مضاعف شده است .نوشتاری که در لایه های متعدد کلام پیچیده می شود تا غیاب خود را پنهان کند .در جستجو گاهی این گفتار مضاعف را شاهدیم .جاییکه سلین و فلورا ( عمه های راوی) می خواهند از سوان به خاطر شرابی که فرستاده تشکر کنند .آنها چنان گفتار لایه لایه ای از شرم را ارائه می دهند که حتی نویسنده را هم به اشتباه می اندازند .این گفتار مضاعف شده ( رولان بارت به قلم رولان بارت) از شرم حضور است .خود حضور آنقدر سنگین و مهیب است که جز با چنین گفتاری نمی توان از آن سخن گفت .به واسطه همین شرم گفتاری است که امر مقدس در این مضاعف شدن کلام خلق می شود .مقدس نه ان است که نتوان در مورد ان سخن گفت ، بلکه مقدس گفتار مضاعف شده است  .امر مقدس را نباید شهره کوچه و بازار کرد .در مورد امر پنهان باید پنهانی و لایه لایه سخن گفت .آنجا که شرم، حضور دارد، غیاب  می رقصد .
ایده مرگ مولف را باید در زمینه ای از سیطره غیاب در نظر گرفت .این برداشت اشتباهی است که تصور می شود مرگ مولف یعنی اصلا روان شناسی مولف ، فیزیولوژی یا شرایط مادی او در متن حضور ندارد ، اتفاقا این حضور نوشتار است .آنچه اینجا مدنظر است سیطره امر غایب بر نوشتار است .در اینجا نویسنده حضور ندارد بلکه غیاب حکومت می کند ، غیاب در این مضاعف شدن نوشتار .
اگر ادبیات تمایل دارد که نوشتار مضاعف تولید کند ( به تبعیت از فلسفه) ، روانکاوی به دنبال همین لایه شکنی نوشتار مضاعف شده است .مهمترین پرسش روانکاوی این است که چه می خواهی ؟ یا به قول ما ایرانیها ، چه مرگته؟
این پرسشی است که باید در مقابل هر گفتار و کلام مضاعفی قرار گیرد .روانکاوی این پرسش را از سنت نیچه ای خود وام گرفته .سنت فکری که بیش از اینکه به نوشتار حضور [ کلام به زبان آمده]، اهمیت بدهد ، در پی  کشف نیروهای غیاب است .نقدی که در پی لایه زدایی از متن برای کشف و پاسخ به پرسش" چه مرگته ؟" است .

کشف پروست


تنهایی:

تنهایی گاهی شکل نقاب به خود می گیرد ، مثلا وضعیت مقاله نویسی که مزد می گیرد تا روانشناسی تنهایی را بنویسد یا گاهی فیگور تنهایی که مد اجتماعی می شود .
فراتر از این ، می توانیم بین دو نوع تنهایی تفکیک و تمایز قائل شویم .نوعی که از بیرون به آدمی تحمیل می شود در مقابل حالت دیگری که آدمی خودخواسته ویا به مقتضای وجود ذاتی اش گرفتار آن می شود .در این میان حالتهای متفاوتی از ترکیب حالتهای فوق نیز وجود دارند .
آن نوع تنهایی که منحصرا از بیرون و به واسطه قدرت عریان بر آدمی تحمیل می شود ، از تنهایی به عنوان کیفر استفاده می کرده است .فرض قدرت در هر شکلش این است که آدمی ذاتا حیوانی اجتماعی است بنابراین تنهایی با تمایل او سازگار نیست .انواعی از تبعیدها ، حصرها ، زندان انفرادی و بیمارستان روانپزشکی[در گذشته ها]  را می توان اینجا نام برد .نوعی از تنهایی اجباری هم هست که بیشتر کار عرف و اجتماع و انجمن هاست .این بیشتر طرد شدگی است .طرد شدگی معمولا شامل حال افراد مرتد می شده .این ارتداد می توانست دینی یا دنیوی یا ارتکاب عمل مخالف عرف اجتماعی باشد .[ نوع دیگری از این نوع خروج فرد از طبقه یا جامعه قبلی خود به واسطه تغییرات زندگی یا طبقاتی است ، از این پس فرد از اجتماع سنتی یا قبیله خود کنده می شود ، این نوعی گم گشتگی جمعی است در مقابل گم گشتگی فردی که معمولا روحی و فکری است]
نوع دیگری از تنهایی که ناشی از اجبار بیرونی است " غربت " و غریبه گی است .غربت معمولا به واسطه مهاجرت یا مسافرت به وجود می آید ، البته تجربه غربت هر چه شدیدتر باشد مثلا فرد به مکانی مهاجرت کرده باشد که هیچ نوع اشتراکی با ساکنان بومی نداشته باشد احساس تنهایی بیشتری می کند .تجربه غربت در دوران معاصر با توجه به جهانی شدن جوامع ، پدیده شایعی است .این می تواند خودش باعث سلوکی از نوع کاملا متفاوتی شود جاییکه همه هویت سابق فرد بر باد می رود .

از طرف دیگر گاهی شرایط درونی فرد نوعی اجبار به تنهایی را ایجاد می کند .کودک بیش فعالی که قادر به هماهنگی مسالمت آمیز با کودکان دیگر نمی شود ، معمولا تنهاست و یا کودک درخود فرورفته که  به دلیل مشکلات ذهنی و زبانی قادر به ارتباط با دیگران نمی باشد ، و یا فرد وسواسی که هر نوع تماس با دیگران برایش اضطراب اور است ، نوعی اجبار درونی باعث تنهایی آنها می شود .
در افسردگی فرد ناتوان از ارتباط گیری با دیگران است ، بنابراین تنهایی فرد افسرده از نخواستن نیست از نتوانستن است .
نوع دیگری از اجبارهای درونی که باعث تنهایی افراد می شود ، ناپایداریهای خلقی و شخصیتی است .
فردی که شخصیت مرزی دارد به دلیل ناپایداری عاطفی ، دمدمی مزاج است و رویه واحدی در برخورد با افراد ندارد، تکانه ای بودن چنین افرادی ، معمولا دیگران را از نزدیک شدن و ارتباط گیری دائمی با این افراد می ترساند .بر خلاف افراد مرزی که رفتارهای ناپایدارشان باعث ناراحتی و عذاب وجدان در نزد آنها می شود ، شخصیتهای ضد اجتماعی هیچ پشیمانی و ترسی از آسیب زدن به دیگران را ندارند .
همچنین در اینجا باید به شخصیت اسکیزویید اشاره کنم که معمولا از تنهایی لذت می برد .گاهی  به اشتباه این افراد مارک افسردگی می خورند اما تفاوت اینها با افراد افسرده این است که فرد افسرده از تنهایی رنج می کشد .در صورتیکه  اسکیزویید درکی از رنج چه در نزد خودش و چه دیگران ندارد .این افراد اگر سوادی داشته باشند  ، روشنفکرانی اوتیستیک هستند ، و درکی از رنج و احساسات دیگران ندارند و معمولا نسبت به حوادث بیرونی واکنشی نشان نمی دهند ، نه گذشته نوستالژیک و حسرت باری دارند و نه نگران آینده هستند .
اگر ناپایداری فقط خلقی باشد و شخصیت فرد را درگیر نکرده باشد فرد  دچار ازهم گسیختگی عاطفی و نه اندیشه گی می شود .فرد اسکیزوافکتیو ، دچار عاطفه و احساس ناپایدار است اما بر خلاف اختلالات شخصیتی ، به شدت از این ناپایداری و دمدمی مزاجی ، عذاب می کشد این افراد هم به واسطه همین ناپایداری ، قادر به نگه داشتن دوستان خود نیستند و معمولا تنها هستند .[ در اسکیزوفرنی نه تنها عواطف بلکه محتوی اندیشه هم دچار فروپاشی می شود، ، اسکیزوفرن در  حکم نوعی مازاد |لکانی |برای انسان است ، هم باعث ترس می شود و هم حسرت]
 گاهی فرد ناخواسته به واسطه بیماری دیگران را فراموش می کند ، تنهایی فرد آلزایمری برای خودش رنج محسوب نمی شود اما باعث رنج اطرافیان می شود .
در میان این اجبارهای بیرونی و درونی که به فرد تحمیل می شود ، انواعی از تنهایی انتخابی و یا نیمه اجبار قرار دارند که بسته به نوع ان میزان تاثیر گذاری عوامل فوق متفاوت است 

.بیماری که از مشکلات ریوی یا میگرن  رنج می برد هرچند که علاقه زیادی به جمع داشته باشد اگر بخواهد از رنج بیماری بکاهد باید انزوا را انتخاب کند ( پروست از بیماری ریوی رنج می برد و تنهایی را به این علت انتخاب کرده بود .) یا گاهی فردی از بیماری رنج می برد که یا خودش یا جامعه او را قرنطینه می کند .در قدیم با بیماران عفونی مثل سل ، وبا ، و جذام اینگونه برخورد می کردند امروزه بیماران مبتلا به ایدز تن به یک تنهایی اختیاری می دهند هر چند جامعه هم سعی می کند از چنین بیمارانی فراری باشد . 

 یا افرادی که لکنت زبان یا یک معلولیت جسمی یا ناهنجاری استخوانی دارند معمولا اعتماد به نفس حضور در جمع را ندارند

تنهایی افراد خودشیفته بر خلاف گروه قبلی از اعتماد به نفس زیاد است .فرد خودشیفته تمام توجهش به جسم خودش است بنابراین توجهی به دیگران ندارد.خودشیفته از یک اجبار درونی که باعث رنج وسواسی می شود ، لذت می برد .
برخلاف خودشیفته که همه توجهش به خودش است ، عاشق از این جهت تنهاست که همه توجهش به معشوق است  .تنهایی عاشق ، گفتمانی است ( بارت ، سخن عاشق) ، عاشق از این جهت تنهاست که گفته اش نمی تواند گفتمان شود ، یعنی به یک سامانه فکری یا ایدئولوژیک تبدیل شود .سخن عشق ، همواره تکه تکه ، درهم و بی آغاز و پایان است .( بارت کتاب خود را قطعه قطعه کرد، و از هر حس عاشقانه یک فیگور ساخت ، هر چند نمی توان تمامیت عشق را فیگوراتیو کرد) .
به قول حافظ سخن عشق هر چند یک قصه بیش نیست ، اما حدیثی است نامکرر .
  سخن عشق در هیچ کجا مثل ادبیات بروز و ظهور نداشته است .این گاهی در شعر و شطح عارفانه و در دوران مدرن در رمان خودش را نشان داده است .رمان مدرن یکسره دین و معنویتی جدید که حماسه ( هگل) یا تراژدی دوران ماست .همانگونه که شاعری که احساس خود را با شعر نو بیان کند از خواندن شعر کلاسیک لذتی نمی برد[مطمئن نیستم] و برانگیخته نمی شود ، به همین سان شاید بتوان "مائده های زمینی "را عکس برگردان نوع الهی ان در زبان "کارگران خدا" دانست .
هنرمند از این جهت تنهاست که نمی تواند هنرش را به یک سامانه زیباشناختی یا دستگاه مفهومی تبدیل کند .
گفتار فلسفی هم اگر سیستم گریز باشد و ناتمام و قطعه قطعه ، چاره ای ندارد که در مرزهای ادبیات حرکت کند .این گفتاری است با فراز و فرود که انعکاس نبض روح فیلسوف است .فلسفه در جریان چنددهه اخیر خود با پیامبری  و تحت نفوذ نیچه ، تلاش می کند به جایگاه رفیع هنر دست یابد .( جنبش واسازی در مقابل دلوزگرایی در فلسفه که اعتقاد   دارد کار فلسفه خلق مفاهیم جدید است ، نه مفهوم شکنی ، که مرزبندی نه شکستن مرز)

رمان مدرن تلاش می کند در هماوردی  با حماسه یا تراژدی ، دست به خلق قهرمان بزند .البته تقدیر قهرمان چه در ایلیاد و اودیسه و چه در رمان مدرن حتی در سینمای نو از نوع وسترن ان ، تنهایی است .چه کسی وسترنی از کلینت ایستوود ببیند ودر  تنهایی و سکوت  این قهرمان چیزی شبیه سلوک عارفانه تداعی نکند .در قدیم قهرمان دارای هاله ای بود که هر کس را توان نزدیک شدن به او را نبود .شاید اگر زیادی به قهرمان نزدیک می شدی گویی  تابویی را شکسته بودی و سوخت می شدی .شاید این ولع مردمان برای آگاهی از کوچکترین جزییات  زندگی قهرمانان فیلمها ، باقیمانده ای از همان هاله مقدس قهرمانان قدیم باشد که اثر ممنوعیتش را بر روان ناخودگاه  آدمی گذاشته است .این هاله قهرمانی چیزی نبود که از چشم مذهب دور بماند .در ابتدا قهرمانان این هاله مقدس را به واسطه نسب بردن از خدایان دریافت می کردند ، بنابراین بی جهت نبود که مردان خدا در طول تاریخ همواره خود را واجد این هاله می خواستند و می دانستند که این عین خدا شدن بود ، از انجا که خدا اولی ترین و برترین تنها ست .تنهایی از نوع مذهبی ان ، نوعی خواست خدایی شدن ( قهرمانی)هم بوده است .
بی نیازی قیدی  بود که در ذیل تنهایی تعریف می شد ، پس انکه سودای خدایی شدن داشت ابتدا باید خود را بی نیاز از دیگران می دید .بی نیازی توهمی است که همیشه برای ثروتمندان وجود داشته است . فرد ثروتمند از این جهت تنهاست که فکر می کند بی نیاز است ، در صورتیکه این نقض غرض است که اگر نیازی نباشد ، به ثروت چه کار .
چگونه می توان بر این همه فائق آمد ؟

 

 کشف پروست (۲)
نویسنده رسالت خود می داند که در جریان آموزش خود ، قوانین عامی را در طبیعت انسانی کشف کند ، قواعدی که البته خصلت کلی و ابدی دارند ، اگر در جستجوی زمان است ، آن را در زمان کلی و ابدی می یابد که درونی هم هست .زمان بازیافته کلی و ابدی است ، اما آیا اینجا در مرزهای فلسفه قدم بر نمی داریم .چیست تفاوت ادبیاتی که در توصیف پدیدارشناسانه چیزها باقی می ماند ،و نویسنده تلاش می کند که فقط چنین توصیفی از یک شی یا فرد یا رابطه بدهد و نویسنده ای که در پی قوانین عام از چیزها یا روابط است ؟ نه اینکه ما در " جستجو" چنین توصیفات زیبا شناسانه را نبینیم که البته این توصیفات همیشه یک سروگردن از توصیفات کنکوری یا بالزاکی بالاتر است ، اما کشف این قوانین از نمونه های فردی به منظور فلسفه پردازی صورت نمی گیرد .قرار نیست در سطح کلیت فلسفی بمانیم  یا قوانین عقل را کشف کنیم ، بلکه این کلیت باید سکوی پرشی باشد تا بتوانیم جهش بعدی را با ارتفاع بیشتری بپریم .کشف این قواعد عام از نمونه های فردی باید راهبر ما به نوعی امر زیبا باشد که در جایگاه والا قرار می گیرد .در اینجا نوشتار  ما را با عبور از کلیت فلسفی به جایگاه ویژه و والایی می رساند که اتفاقا خیلی هم فردی است . ما را با نوعی حیطه و گستره  وجودی به معنایی که مورد نظر فلسفه های وجودی است ، وارد می کند که توصیفات رمان واقع گرا و ناچورالیستی از نوع زولایی یا حتی هوگو به ان نمی رسد .بنابراین باید تفاوت قائل شد بین دو نوع فردیت یابی و " شخص شدن"
این فرد شدن از نوع دوم با عبور از کلیت فلسفی به جایگاه فردیت زیباشناسانه وارد می شود .در سراسر جستجو این روندها را شاهدیم .رفتارهای فردی یک اشرافی اینجا و انجا تبدیل به قواعد عام رفتاری برای طبقه اشراف می شود ، در مرحله بعد این رفتار تحت عنوان پوچ و بی ارزش به نفع بهره زیباشناسی از آن ، ارتفاع می گیرد و در بازیابی خاطره مجددا تبدیل به امر والا می شود .در عشق هم همینگونه است ، ابتدا عشق توصیفی از سطح اول تجربه ادراکی است ، آنچه چشم می بیند ، گوش می شنود و دست لمس می کند ، این سطح اول عشق است ، در سطح دوم ، این ادراک و تجربه اولیه با خیال ترکیب می شود و این " تالیف" به قول راوی ، موجب تمرکز و جمع شدن همه نیروها در ان فرد می شود ، باز هم می توان گفت این عشق نیست ، در مرحله سوم که نویسنده تلاش می کند این خاطره را دوباره زنده کند و به اصطلاح درونی کند ، تازه می توان گفت که مزه عشق واقعی را درک می کند .تجربه ای که فراتر از  تجربه ابژه مورد نظر می رود ، دیگر این صورت یا بدن یا سر معشوق نیست که در این مرحله زنده می شود ، تکرار همان نیست ، بلکه با پس زدن خاطره ادراکی اولیه ، و به اصلاح شیره آن را گرفتن تبدیل به واقعیتی از عشق می شود که باعث سعادت و کامیابی می شود .امر فردی مجددا از دل امر کلی بیرون می آید ، اما همان نیست .فرد گرایی بازیافته فقط بازگشت ساده ای به خود چیزها ناشی از ملال و خستگی از کلیت گرایی فلسفی نیست ، فقط تکرار همان صحنه های لذت بخش نیست که اگر تکرار شوند ملال آدمی را بیشتر می کنند ، بلکه فردیتی است که با بازیابی کلیت خاطره از ان بیرون کشیده می شود .اگر آلبرتین دوباره باز یافته می شود ، فقط البرتینی نیست که در بلبک تجربه شده است بلکه این عشقی است که با آفتاب ساحل و امواج خروشان دریا و همچنین بسیاری چیزهای دیگر ترکیب شده است ( در مرحله دوم) و سپس ققنوس وار از میان خاکسترهای ان بیرون کشیده می شود.( همینطور مرگ مادربزرگ که ابتدا کنار گذاشته می شود و سپس تر وقتی راوی مجددا در بازگشت دوم به بلبک ماتم واقعی او شروع می شود انگار در ابتدا خوب عزاداری نکرده است) .گویی برای اینکه ما چیزها را خوب بشناسیم باید ابتدا به خوبی آنها را درونی کنیم ، انها جزئی از خودمان شوند و سپس یکی یکی از درون خود آنها را بازیابی کنیم .رسالت ادبیات هم اینجا نمایان می شود ، ادبیات قرار نیست همچون فلسفه یا علم در پی کشف قوانین عام بشری باشند و در این سطح بماند همچنانکه فقط در پی توصیف ساده انگار از چیزها نیست ( در این سطح نمی ماند) همچون رمان خاطرات خانه مردگان یا توصیفات برادران کنکور از محافل اشرافی  بلکه اگر توجهی به مونادهای فردی دارد از جهت کشف قوانین کلی و عام است .( چیزی که فلسفه و علم به ان توجهی ندارند و برای علم و فلسفه فرد اهمیتی ندارد و اگر اهمیت دارد فقط از جهت آمار است ) .هنر به طور کلی و ادبیات به خصوص از این قواعد عام استفاده می کند که کشف بنیادی و نهایی خود را بکند و ان کشف زیبایی و والایی است . 
این روندها نشان می دهد که چرا کشف کلیت فلسفی یا علمی برای رسیدن به امر والا یا زیبا ، شرط لازم است .همچنین می توان نتیجه گرفت که مثلا فیلسوفی مثل کانت لازم دانست در ادامه نقد عقل نظری و عملی ، نقد امر والا یا زیبا را در مرحله بعد نقادی خود بیاورد .

چه الزامی بوده که والا یا زیبا به دنبال امر کلی بیاید ، گویی بدون اینکه از میدان نقادی خود عقل بگذریم ، چیزی از والایی یا زیبایی نصیبمان نمی شود .یا در گستره وسیعتر چرا تا مرحله روشنگری دکارتی و توصیف واقع گرای خام از تجربه گرایی را پشت سر نگذاریم قادر به پای گذاشتن در زمینی که کانت برای فلسفه آماده کرد ، نیستیم .و چرا تا اندیشه آلمانی ، ایده کلیت را پشت سر نگذاشت وارد دوره رومانتیسم خود نشد .امر کلی همچون باغبان از زمینی که توصیف پدیداری از چیزها در نزد روشنگران و دکارت آماده کرده بودند ، مراقبت نمود تا محصول والا یا زیبا را تمدن غربی برداشت کند .
این روندهای فکری مشابهت بسیاری دارد با خود روند رشد انسانی ، جاییکه کودک که قادر به درک کلیت نیست در سطح تجربه ادراکی اولیه از پدیدارها باقی می ماند و در مرحله بعدی رشد هنگام بلوغ فکری است که با مفهوم کلیت آشنا می شود و تجربه زیبا چیزی نیست جز مرحله  تجربه و زیستن مرگ و انحطاط .
امر زیبا فقط در تجربه غنی از خود پدیدارها و نیز مراقبت و تنظیم این تجربه در سطح کلیت فلسفی است که متولد می شود .که اگر این " خود تنظیمی عقل " نبود این امر تحصیل نمی شد.
این بسیار همگونی دارد با این بصیرت روانکاوانه که غرایز در جریان سرکوب و سانسور قواعد کلی عقل هستند که تن به والایش می دهند .که اگر چنین سانسوری نبود شاید ما خواب هم نمی دیدیم و یا بیمار نمی شدیم اما قدرت درک زیبایی را هم نداشتیم .

 

 کشف پروست ( ۳)
به دو گونه می توان به عشق پرداخت .یا عشق از یک تخیل حسرت آلود ( عشق راوی به گرمانت) شروع می شود و به تدریج این کاخ آرزو و تخیل در واقعیت موجود حل و ناپدید می شود و یا همچون عشق راوی به آلبرتین از واقعیت شروع و به تدریج تبدیل به تخیل می شود .اما هر یک از این مراحل اینگونه نیست که ابتدا ئا و مستقلا تجربه شوند .
تخیل ابتدا همه واقعیت را تبدیل به یک چیز یا ابژه والا می کند ، این " چیز " که در عشق معمولا یک زن است ( گرمانت ۱  ۲۰۶)، تحت عنوان یک نام جمع می شود .همه زیبایی ، همه بدن ، همه تاریخ و خاطرات دوشس گرمانت تحت عنوان یک نام تبدیل به قصر دست نیافتنی ارزو می شود که راوی حسرت ساحل این دریا را می خورد .همه خواست تبدیل به وارد شدن به این قصر دور از دسترس می شود .ابژه عشق تبدیل به الهه ای اسطوره ای می شود که رفتارش ، حرکاتش همه از ناحیه خدایان است .به تدریج با نزدیک شدن به چنین " چیز " والایی این الهه صفات زمینی و انسانی پیدا می کند ، از عرش به فرش می آید و ناگهان با یک تروما که می تواند انذار  مادر باشد که این رفتار را کنار بگذارد ، این تبدیل الهه به یک زن خودخواه بی ارزش  اشرافی  یک شبه رخ می دهد .تمام والایی و خدای گونگی این ابژه فرو می ریزد .این فرایندی است که فقط با مجاورت و نزدیک شدن قابل دریافت بود .کاخ تخیل  اسطوره تبدیل به خورده واقعیت فیزیکی و انسانی می شود .( تا جاییکه خانوم گرمانت در مرحله بعدی عشق راوی راهنمای زیباشناسی او می شود )
در جهت دیگر ، ما ابتدا تکه ای از واقعیت را از زمینه ان جدا می کنیم و به ان ارزش والا می دهیم ( انتخاب آلبرتین از میان گروه دختران ) این ابژه ای است که شاید در نظر اول انتخاب ان علی السویه باشد ، اما در جهت معکوس روند قبلی ، به تدریج خصلت اسطوره ای و خدایی می گیرد .هر چند موضوع انحراف باعث حسادت و خود حسادت به تدریج این تکه از واقعیت را تبدیل به " چیز " والا می کند .
از دست دادن چنین " چیز " والایی برای راوی تبدیل به ماتم می شود .
اینها دوسر عشق هستند که راوی در جهت آموزش خود در بازیابی خود عشق ، خود جاودانگی که بعدها در آفرینش هنری ان را باز می یابد ، باید تجربه کند .( گرمانت ۱  ۱۸۷ ۱۸۸ )
این دو ، روشهای متفاوت درمانی را می طلبد .اگر درمان اولی ، نزدیکی به ابژه والاست ( والا تبدیل به یک شئ معمولی می شود)  تا رنج بیمار پایان پذیرد ، در دومی این دور شدن و فراموش کردن است که چاره کار است

 

کشف پروست ( ۴)

"حقیقت پیش از آنکه خود چیزی باشد که به ما گفته می شود ، جریانی است که از این گفته ها پراکنده می شود و ما با همه ناپیداییش ان را ضبط می کنیم ."( سدوم و عموره ص ۵۷۵)
هدف آموزش ، کشف حقیقت است .اما راوی حقیقت را که ابتدا در گفته های روشن و شفاف و یا آنچه بیان می شد ، می داند ، کم کم می فهمد که " حقیقت برای عیان شدن ، نیاز به بیان ندارد که شاید بتوانیم حقیقت را با یقین بیشتری بی آنکه منتظر کلمات بمانیم و حتی بی هیچ اعتنایی به آنها ، در هزار نشانه بیرونی  ، حتی در برخی پدیده های نامرئی شبیه آنهایی که در دنیای خصلتهای انسانی شبیه دگرگونیهای جوی در دنیای فیزیکی " بیابیم
برخلاف تصور اولیه ، حقیقت نه در زبان روشن و شفاف که " در جایی که بدن و حرکاتم با بسیاری نشانه های ناخواسته حقیقت را بیان می کردند" ( طرف گرمانت جلد ۱ ص ۸۷)
تنها کسی می تواند حقیقت را کشف کند که با دروغ آشنا باشد کما اینکه بهترین یاریگران پلیس یا جاسوسی ، دزدان و جاسوسان سابق هستند .
اما شناخت دروغ نیاز به شناخت نشانه های دروغ دارد.نشانه های دروغ را می توان از نه گفته های مستقیم فرد که برعکس از ناگفته های او متوجه شد .گاهی به کار بردن یک قید تاکیدی بر یک جمله می گذارد که با محتوی کلی ان هماهنگ نیست .استفاده از قید " اتفاقا" ( اسیر ص ۱۰۴) در کنار جمله ای که می خواهد موضوع را بی اهمیت نشان دهد ، برعکس نشان از مهم بودن ان محتوی در نزد گوینده دارد." گاهی در زندگی آدم بر اثر هیجانی ناگهانی  و استثنایی آنچه در دل دارد به زبان می آورد " ( طرف گرمانت ۲  ص ۲۷۳)
گاهی برای کشف حقیقت باید از تکنیک وارونه سازی استفاده کرد .این وقتی است که فردی می گوید " بعید نیست که فردا سری به وردرون ها بزنم ، هیچ نمی دانم می روم یا نه ، اهمیتی ندارد، چون هیچ دلم نمی خواهد" ( اسیر ص ۱۰۶) برعکس گوینده در واقع می خواهد بگوید که حتما می روم و این از اهمیت بالایی در نزد او برخوردار است .یا گاهی گوینده برای فریبکاری ، جمله ای که ابتدا با ضمیر من شروع کرده با ضمیر او ادامه می دهد ( اسیر ص ۱۷۷)
" بدبختانه آغاز دروغ معشوقه به همانجا می انجامد که آغاز خود عشق یا قریحه، وقتی که می خواهیم به یاد بیاوریم که عشقمان به یک زن چگونه آغاز شد ، دیگر عاشق  او شده ایم  ، درباره خیال بافیهایی که در آغاز کار می کردیم نمی بینیم که" اینها مقدمه عشق است ، مواظب باش" و خیال بافی ما غافلگیرانه کار خودش را می کرد ، بی انکه توجهی کنیم " ( اسیر ص ۱۷۷) .
حقیقت ، همیشه حقیقت مابعدی است ، ما فقط بعدا وقتی که دچار شدیم ، می فهمیم که قضیه واقعا چه بوده ، به این ترتیب همانطور که در کار عشق ما همیشه به پوسته های عشق برمی خوریم و به هسته ان نمی رسیم  گویی که همیشه جلوتر از ان هستیم ، در کار حقیقت همیشه ، وقتی متوجه ان می شویم که کار از کار گذشته است .به اصطلاح ما یا خیلی زود می رسیم و یا خیلی دیر .و در کار کشف حقیقت همیشه ما با تاخیر می رسیم .
زبان جایی که فروتنی می کند ، در نهانش خودخواهی انبار کرده است ، در جاییکه تعارف می کند ، تنگ نظری اش را پنهان کرده ،  و در بی اعتنایی اش ، مهمترین سخنش مخفی شده است .گاهی بدن ما چیزی را آشکار می کند که زبانمان قصد پنهان کردنش را دارد.سخن دروغی به زبان می آوریم اما صورتمان سرخ می شود .زنگ می زنیم احوال دوستی را بگیریم ، کلی در مورد مسائل مختلف گپ می زنیم و خاطرات سالهای قبل را مرور می کنیم و هنگامی که می خواهیم خداحافظی کنیم با بی اهمیتی و بی اعتنایی و اینکه" آخ  داشت یادم  می رفت " و از او پولی یا کاری می خواهیم ، نگو که اصلا هدف همین بود .اما باید با تربیت بود و اصلا به روی خود نیاورد که هدف اصلی همین بوده ، چون معنای تربیت اصلا همین است ؛ شرم حضور .
بنابراین زبان و رفتار و همینطور عادات طبقاتی همه در جهت رفوکاری شکاف حقیقت ، پا می گیرند،و  کار فرهنگ ،پنهان کردن حقیقت است.
با این حساب نباید از شناخت مستقیم یا حتی فلسفه انتظار کشف حقیقت را داشت .اگر فریب عشق فقط با عاشق شدن کشف می شود ، حقیقت از میان دروغ و پنهان کاری ، ناگهان پیدا می شود .از این جهت است که حقیقت هیچ وقت تبدیل به عادت نمی شود ، حقیقت همواره غیرمترقبه ، دور از انتظار و به اصطلاح تروماتیک است .شاید از این جهت بوده که مزه حقیقت را تلخ دانسته اند .
" فرد ، ذاتی روشن و بی حرکت نیست که با همه خوبیها و عیبها ....در برابر ما ایستاده باشد ، بلکه سایه ای است که هرگز در ان رخنه نتوان کرد و درباره اش چیزی به نام شناخت مستقیم وجود ندارد... سایه ای که می توان مجسم کرد که در ان با یک اندازه احتمال گاه عشق و گاه نفرت می درخشد" ( طرف گرمانت ۱ ۸۹) 
به همان میزان  که حقیقت ناپیدا ، معلق و با تاخیر و تروماتیک ظاهر می شود ، گریزپا نیز هست .به سان رعدی می آید و می رود و کوشش در جهت بازیابی ان همواره با شکست مواجه می شود .

و هدف یادگیری هم نه انبان کردن و نگه داشت حقیقت ، که ناممکن است ، بلکه آموزش و کشف همین غفلتهاست .کشف خود دروغ و فریب ." واقعیت را دنبال می کنی ، اما آنقدر می گذاری از دستت بگریزد که سرانجام می بینی که در ورای   همه کوششها ی بیهوده ات که به هیچ انجامید ، چیزی استوار باقی است و این همان چیزی است که می جستی" ( طرف گرمانت ص ۱۰۷)
در پایان هر چند تو حقیقت را در دست نمی گیری ، اما چیزی در وجودت رسوب کرده است .صاحب بدن و اندیشه جدیدی می شوی و پوست می اندازی . به عبارت دیگر  همان آدم قبلی نیستی .


کشف پروست ( ۵)

حقیقت( ۲)
حقیقت  همچون سرابی است که ما را می فریبد.در برابر خود آب می بینیم درحالیکه هر چه پیش می رویم ، همچنان دور از دسترس می نماید  .نه اینکه در پیشاپیش ما چیزی نباشد نه ، همانگونه  که سراب ، از برخورد نگاه ما با موج بالارونده هوا ، وجود می یابد ، یا رنگین کمان وقتی وجود دارد که چشمی باشد  ، حقیقت هم تنها در نگاه ما وجود دارد.بدون این نگاه و مستقل از این نگاه نمی توان از حقیقت سخنی گفت.از این نظر ، حقیقت در بودنش ، چشم اندازی است .
بدین جهت است که حقیقت همیشه ظهور است ،پدیدارشدن است . فریب خورده واقعی آن نیست که سراب را آب می بینید ،  بلکه کسی  است که فکر می کند پشت این ظاهر ، واقعیتی مستقل از نگاه ما وجود دارد.
اما این فرق دارد با آن دیدگاهی که ایده آلیسم نامیده اندش .در اینجا همواره چیزکی از واقعیت دور از دسترس ما باقی می ماند .و ان خود فریب است ،خود نگاه ماست که از چشممان پنهان می ماند .ما همین نگاه را پیش پیش خرج شناخت خود می کنیم ، قبل از اینکه چشممان چیزی را ببیند ، خودش بخشی از ان چیز شده است،  فقط وقتی  متوجه  این نگاه خود می شویم که کار از کار گذشته است ، از این رو حقیقت همیشه ، حقیقت  عقب افتاده و با تاخیر است ، آیندگان بهره بیشتری از ان دارند . سرانجام حقیقت ، حقیقت سرانجام است و از آنجا که حقیقت ، کشف فریب است و فریب هم در نگاه ماست ، حقیقت نهایی ، چیزی جز بازگشت به خود نگاه نیست ، بازگشتی به آغاز، به حقیفت آغازیننیست ، اینکه تو خود حجاب خودی .

از جهت دیگر،  وقتی می خواهی به آن نزدیک شوی ، همواره فاصله خود را با تو حفظ می کند  ، اصلا وجودش وابسته به همین فاصله است .از این رو ست  که نمی توان خیلی هم به آن نزدیک شد ،  اگر بیش از حد به آن نزدیک شویم ، آن را از دست می دهیم ، همانطور که با نزدیک شدن به منبع آب و آفتاب رنگین کمان ، آن را از دست می دهیم .این شبیه ان نقاشی دیوار کشیده ای است که وجودش ، منوط به ندیدنش است ، همینکه خاک و گرد و غبار نشسته بر آن را پس می زنیم و در معرض نورش قرار می دهیم ،همچون نگاتیو عکاسی، از بین می رود .
بنابراین حقیقت ، همیشه یا از دسترس ما دور است و یا از آن عبور می کنیم یا آنقدر نزدیکمان است که به چشم نمی آید ( چون برای دیدن، داشتن حداقل فاصله، لازم است)یا آنقدر دور که قادر به دیدن نیستیم و از چشم اندازمان خارج .همیشه یا نمی رسیم یا  زودتر از انتظار مان از  ان رد می شویم ، آنقدر که متوجه آن نمی شویم .

 


در حاشیه " جستجو " چه می نویسم .

پیرامون پروست چیزها خمیده اند . زمان هم

جستجو هیچ وقت از مادر خالی نیست ( مادر همیشه حضور دارد)
والا از مادر شروع می شود و به مادر از نظر ظاهری در متن ختم می شود .اما پایان واقعی خلق خود اثر است که جای مادر را می گیرد .اثر جای ابژه مادرانه را می گیرد.

جستجو قرار است اثری باشد از ترکیب موسیقی ونتوی ، نوشته های برگوت و نقاشی الستیر ، و واقعا هم جستجو همه اینها هست ، اما چگونه است متنی که هم تصویر است و هم صدا ، صدا و تصویر را چگونه می توان تبدیل به متن کرد طوریکه همه اینها باشد و در والایشی بالاتر آنها را در نوشتار ترکیب کند .

" آنچه ادمها را بهم نزدیک می کند نه اشتراک عقیده که خویشاوندی ذهن هاست ( دوشیزگان ۴۱)

مادر پاکدامن که از ظاهر شدن رژ لب یکی از خانمهای فامیل ناراحت می شود و ان را شرم اور می خواند( دوشیزگان ۳۸)
 
با استفاده از تکنیک نقاشی الستیر ، می توان گفت بین خیال و واقع مرز خیلی شارپی وجود نداد به عبارتی چیزها در هم فرو می روند همانطور که نامشان جابجا می شود .

در واقع " ایمان" ، ادامه زندگی بر اساس واژه " با این حال" است .از دگرگونی اوضاع همین بس که معنای خود واژه ایمان به ستیزه  با تو می آید . نوعی عبور از آتش است ، که تو توان توقف در موضع مشخصی را نداری ، مجبوری مدام بدوی ، و یا همچون سمندر در کویر داغ دائما پای بر زمین مانده ات را بالا بگیری تا نسوزی .وضعیت این فرد بسیار شبیه  کسی  است که دائما از فکر خودکشی ، رنج می برد اما در پایان شب خودش را با همان واژه " با این حال" آرام می کند .این همچون رابطه ای است ‌که تو هیچ از طرف مقابلت نمی دانی به جز یک تصویر محض یا ردی که دیگران برای تو ترسیم کرده اند یا زمزمه مبهمی که حتی واژه ای از آن را  به یاد نداری اما مطمئنی که روزی این را تجربه کرده ای .در خیالستان خود هر روز با آن ور می روی و تصاویر و خاطره جدیدی از آن می سازی .گاهی شرطی می گذاری و به همین اکتفا می شود که برآورده شود و این را بسان نشانه ای برای فلسفه زندگی " با این حال" خود قرار می دهی.

 

در حاشیه پروست چه می نویسم( ۳)

رمان ، صحنه آشکارگی ناخوداگاه است .ما ناخوداگاه خود را با همه حماقتش ، جنایتش ، هرزگی اش و تخیل اش بیرون می ریزیم.صحنه نوشتار رمان چونان رویا ، صحنه ارزوی های فروخورده و سرکوب شده است .
شاید آنچه خلاقیت در رمان می نامیم همین باشد .گفتگوی بی پایان تخیل با واقعیت.

زمان جاودانه همان زمان ناخوداگاه است .اصلا خود ناخوداگاه است .ناخوداگاهی که در گذر بازیابی زمان از دست رفته ، در از دست رفتن خاطره ، با بازیابی ان ، زمان را دوباره باز می یابد ، زمان به دست آمده نه همان که از میان خاکسترهای خاطره از میان مرگ و عدم نشانه ها ی مادی به دست می اید .این به ظاهر " هنر  " نام می گیرد .زمان بازیافته خود خلق اثر است .من اثری خلق کردم ، من از میان انهمه کرختی ، تنبلی ، نکوهش پدر ، از میان انهمه خاطره ، از میان ان همه درد و رنج ، موفق شدم اثری خلق کنم .من از زمان چه می خواستم ؟ همین را .من کامیاب شدم .این کامیابی با پایان یافتن اثر خودبخود تحصیل می شود .
 
این زمان بازیافته نوعی تظاهر حافظه غیر ارادی است .حافظه بدن در مقابل حافظه ذهن .

برای آموزش باید رنج کشید .جاییکه می بینیم کسی که رنج مان می دهد ، اما همین رنج ، اندوهی که به دنبال دارد ، برایمان حقایقی را آشکار می کنند .حقیقت فقط در رنج و اندوه خودش را به ما نشان می دهد ." انچه احساسات و شورهای ما را آشکار می کند ، این رنجی که می کشیم .

نیروهایی که حسادت را جهت دهی می کنند ، خیلی متاثر از گرایش فرد است .مردی که خصلتهای زنانه دارد ،( اگر بخواهد خودش را رنج هم بدهد ) حسادتش متوجه زنی است که گرایشش زنانه است .شاید همین زن اگر قرار باشد حسودی کند به رفقای مرد رفیقش رشک می برد .

‏در سال ۱۸۰۹ بتینا برای گوته نوشت: "تمایل شدیدی دارم که شما را برای همیشه دوست بدارم" این جمله‌ی به‌ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید. از کلمه‌ی عشق مهم‌تر، کلمه‌های "همیشه" و "تمایل" است!
آنچه بین آن دو جریان داشت، عشق نبود،جاودانگی بود ...
( جاودانگی کوندرا)

  در حاشیه پروست ، چه می نویسم ( ۲)

"من" چیزی جز جریان ایده ها و فکر کردن به چیزهای متنوع نیست‌.

نامهای بزرگ ، کتابهای بزرگ
گاهی چنان اسیر یک نام بزرگ در حوزه خاصی از دانش می شویم که خود را از شناخت عمیق تر در همان حوزه ، محروم می کنیم .گویی این نامهای مشهور ، همچون پرده ای از آگاهی مانع از ظاهر شدن آن دانش عمیق تر که به سان ناخودآگاه خود را پنهان کرده است ، می شود .مثلا در تجربه خودم ، شوپنهاور و پروست ، اینگونه کشف شدند .من باید آن قدر از خودم عادت زادیی می کردم تا از ورای نیچه با همه بدگوییهایش از شوپنهاور ، او را کشف کنم و یا باید آنقدر پیرهن پاره می کردم تا بتوانم از زیر سایه نامی چون فروید ، خارج شوم تا بتوانم پروست را کشف کنم .
 البته این کشفها فقط به گذر عمر نیاز ندارند که شرط لازم  است بلکه نیاز به نوعی تنهایی هم دارند که در حکم شرط کافی برای آنهاست .آدمی فقط باید چنان  تنهایی را تجربه کند تا جایی که خود کلمات و نه معنایشان بتوانند در یک جریان شبیه الکتریسیته از مثبت به طرف منفی حرکت کنند .روح باید خودش را آنقدر از ایده ها ، نامها و عواطف، حتی نام خودش،  خالی کرده باشد که چنین اجازه ای را به حرکت خودبخودی کلمات بدهد ‌، اینکه تنها رفقای تو فقط خود کلمات باشند نه حتی نامها یا کتابهای بزرگ .مثلا در مورد پروست از سالهای دور تلاش می کردم که ان را بخوانم اما هنوز چند صفحه جلو نرفته بودم که کتاب را به گوشه ای می انداختم .گاهی متعجب می شدم که فردی در مورد کتابی که مورد علاقه ام نبود این جمله را می گفت که تا تمامش نکردم ان را زمین نگذاشتم .برای خواندن چنین کتابهایی که نیاز به کشش و امتداد بلندمدت  توجه دارند ادمی باید انچنان روح خود را از هرچه غیر اوست خالی کند تا بتواند چنین حالی را تجربه کند . با خود می گویم آیا سلوک، آنچنان که مورد نظر عارفان قدیم بود ،  در دوران معاصر اینگونه نیست ؟

در انتظار فرج (  پیرامون دین شناسی حسین پورفرج)

 خواندن نوشته های آقای پورفرج ، برای من لذت بخش است ،  من نه تنها با این نوشته ها ، هم فکرم بلکه همدل و همزبان نیز هستم .دیر زمانی ، در مکاتب مختلف فکری و فلسفی ، به دنبال ایمان اگزیستنسیل مورد نظر ایشان می گردم ، از نظرگاه روان شناسی و تیپولوژی شخصیتی هم تصور می کنم شخصیتی نزدیک به خودم می نویسد .بنابراین اگر اینگونه است پس چرا می خواهم در مورد نوشته های ایشان بنویسم ؟ آیا نوشته های ایشان نیاز به ایضاح دارد که البته اینگونه نیست چون ایشان قلم ساده تر و روشن تری نسبت به بنده دارند .من البته قرار است این نوشته ها را نقد کنم و اگر چنین قصدی دارم پس آن هم زبانی و همدلی اولیه آیا از سر تعارف است ؟ ایا من قصد " خودنمایی" دارم ؟آری دقیقا من قصدم " خودنمایی" است اما مرادم از این واژه چیز دیگری است .
درسالهای اولیه  دهه هفتاد همزمان با دوران دانشجویی ، رفت و آمد زیادی به دفتر آقای دکتر سروش داشتم و به اصطلاح از مقربان ایشان بودم .من همزمان دو نیرو و دو جریان فکری به دنبال آن را حول دفتر ایشان تشخیص می دادم و البته این دوگانگی را در اندیشه ایشان هم می دیدم .از طرفی دوستانی در دفتر حضور داشتند که امور مربوط به چاپ و انتشار سخنرانیهای دکتر را به عهده داشتند که عمیقا با گرایش عرفانی ایشان مخالف بودند ، و به اصطلاح پیرو فلسفه تحلیلی بودند .انقدر در مقالاتشان تفکیک و تقسیم می کردند که  ادمی به یاد اصول هندسه اقلیدس یا نتیجه گیری منطق از ریاضیات راسل می افتاد.در مقابل ،من علاقه مند به گرایش فکری عرفانی و شور طلبی آن بودم .جالب بود که تنها سخنرانی که ویراستاری آن بر عهده من گذاشته شد همین " ایمان از دیدگاه " کرکه گور " بود .امروز که نوشته های آقای پورفرج را می خواندم آن خاطرات برایم زنده شد . نوشته های حسین اقا پورفرج همان خط ایمان کرکه گوری را دنبال می کنند که همچنان برایم جذاب است .
اما گاهی لازم است آدمی خودش را در دیگری کشف کند تا متوجه مشکلات صبغه فکری خود شود .و منظور من از " خودنمایی" هم همین است .گاهی ما نیاز به نمایش خود داریم همچون آینه که اشکالات جسمی ما را بازتاب می دهد وقتی اندیشه خود را از زبان دیگری می شنوی ، متوجه اشکالات آن می شوی بنابراین این نوشته نوعی خودانتقادی هم هست .
به تصور من مهمترین دغدغه ایشان موضوع ایمان در عصر جدید است .ایشان نگران از آسیبی که عقلانیت جدید به ایمان مومنان وارد می آورد ، ایمان را نه عقلانی که نوعی شور و خواست می دانند .این البته پروژه ای کانتی است که از زبان او آمده است " عقل را محدود کردم تا جا برای ایمان باز شود" .ایمان از جنس اراده و میل است و نسبتی با گزاره های علمی و عقلانی ندارد:

۰ "  ایمان نوعی ارتباط با خداوند است. این ارتباط با سیطره عقل شکل نمی‌گیرد و تجربه نمی‌شود. ایمان نوعی در پرانتزگذاری عقل و از پرانتز درآوری دل است. من خدا را تعقُّل نمی‌کند؛ من خدا را با دل درمی‌یابم. ارتباط عاقلانه با خدا ممکن نیست؛ ارتباط عاشقانه با خداست( دین در انحصار عقل می میرد)
"مهم‌ترین مساله دین ایمان است. ایمان جان دین به‌حساب می‌آید و دینِ منهای ایمان مرده است. مقوله ایمان از دایره عقل درمی‌گذرد و تجربه ایمانی عقلی نیست، بلکه دلی است. فرد مؤمن با خدا وارد یک رابطه مجذوب‌کننده شکَّرین می‌شود و از دل این ارتباط به تجربه پناه دست پیدا می‌کند. ایمان آدمی را در آغوش خدا قرار می‌دهد و از او انسانی آرام و آسوده می‌سازد"(دین در حصار عقل می میرد)

تعریفی که ایشان از ایمان دارد کاملا مدرن است و منظور من از مدرن بودن ، شروع از انسان است .ایمان مورد نظر ایشان هر مشخصه ای داشته باشد ، از انسان شروع می شود ، برای انسان است و فایده اش هم برای انسان است .ایمانی است از سر نیاز انسان.البته علی رغم ظاهر آن آنچنان انتخابی نیست .ما انسانها برای امنیت و گذر از پوچی بی معنایی حاصل از اندیشه جدید ، راهی به جز ایمان به خدا نداریم .البته این اجبار به وضوح تصور و تصدیق نشده است .به طور خلاصه ایمان مورد نظر ایشان اولا انسان محور است ، ثانیا فایده محور است .
اینها نشانه چیست ؟ این نشان می دهد که شما هر چه تلاش کنید که ایمان خود را از گزاره های عقلانی منتزع و متعالی کنید ، همچنان در بند زبان و اندیشه آن می مانید .
اگر چه فرم و صورت تبیین ایشان از ایمان ، بر اساس عرفان سنتی است ( مرتب از سنت عرفانی و متن قران مثال می آورند) اما بنیاد چنین ایمانی مدرن است .به این معنا که چنین ایمانی از میل و اراده ما شروع می شود و نیز بر اساس نیازهای ما تعریف می شود .من البته اشکالی به چنین تبیینی نمی گیرم ، اما اشکال این جاست که چنین اراده ای را فراتر از عقل بنشانیم .اراده ای که برای تبیین و توصیف خود نیاز به اندیشیدن دارد.

دومین نکته ای که به نظرم می رسد ارتباط چنین ایمانی با خداست .بله شکی نیست که ایمان باید ایمان به چیزی باشد .ابژه ایمان هم خداست .اما خدا به راستی چیست یا کیست؟ آیا تصویر روشنی از تصور خود از خدا داریم ؟ هر رابطه ای دو طرف دارد .علی الظاهر رابطه در ایمانی ، یک طرف خداست و یک طرف انسان است .ایمان از انسان شروع می شود و خدا ابژه چنین ایمانی است .طبیعتا برای ایمان داشتن باید ما حداقل تصور مبهمی از حدود و ثغور خدا داشته باشیم .فعلا در این قسمت وارد این بحث نمی شوم که آیا این صبغه فکری چه تصوری در مورد خدا دارد، همینکه ایمان را نوعی رابطه با خدا می داند ، باید تصوری از آن طرف رابطه داشته باشد ، بنابراین همین حداقل تصور از رابطه داشتن و تصویر سازی از آن سوی این رابطه ، نیاز به مختصری عقلانیت و تخیل و تصور و کلام هست بنابراین کاملا خالی از عقلانیت نیست و این تحلیل ، ادعای ایمان در " پرانتز گذاشتن عقل " را زیر سوال می برد .
سومین نکته ای که به نظرم می رسد انسان شناسی این تبیین از ایمان است .فرض ناگفته یا شاید نااندیشیده این نوع " ایمان شناسی" تعریف و تبیین دوگانه گرا از انسان است .فرض شده است که بین خواست و عقل انسان تضاد و یا حداقل جدایی وجود دارد.اگرچه دوگانه گرایی مخفیانه این نوع ایمان شناسی ادعا دارد که خودش نقد دوگانه گرایی افراطی دکارتی است ، اما خودش مجددا این دوگانه گرایی را در شکل دوگانه ایمان / عقل بازتولید و تایید می کند .البته باز هم این جای اشکال نیست شما می توانید تبیین دوگانه یا سه گانه یا وحدت طلبانه از انسان داشته باشید اما باید نتایج تحلیل خود را هم بپذیرید به اصطلاح تبیین شما با خودش متناقض نباشد .قرار است ایمان ما را با خودمان یگانه کند اما مقدمه چنین ایمانی خودش تفکیک کننده است .همان ابتدا بین خودش و عقل جدایی می اندازد .بنابراین چنین ایمانی به هدف خود نمی رسد .ایمان که قرار بود ما را با خودمان یگانه سازد همان ابتدا بین عقل و خواستمان جدایی انداخت .همین دوگانه گرایی در بطن پنهان چنین ایمان شناسی مجددا تاییدی بر تنفس در فضای مدرن است .دوگانه گرایی بین عقل و ایمان مورد نظر ایشان کاملا با تفکیک عقل و عشق ادبیات عرفانی متفاوت است .دوگانه گرایی مدرن ، اگاهی انسان از خودش است و نوعی خوداگاهی است اما دوگانه عقل و عشق در سنت ادبی ما دوگانه ای در نسبت با خارج است .
تا اینجا ما به این نتیجه رسیدیم که " ایمان شناسی " اقای پورفرج منتزع از عصر جدید نیست و در نسبت با اندیشه مدرن   اندیشیده شده ، و همچنین آنچنان مستغنی از عقل هم نیست ، چه باید حداقل تصوری از رابطه و نیز خدا داشت که اینها متاثر از عقلانیت عصر است .همچنین عناصر ناخوداگاه این ایمان را تشخیص دادیم که اولا انسان گراست ، ثانیا دوگانه گراست و ثالثا فایده گراست و اینها همه متاثر از عقلانیت مدرن است .
اما اساس این انسان شناسی چیست ؟ اساس انسان شناسی فوق بر جدایی نیروهای تحریکی و مهاری در انسان است .آنچه به نظرم ایشان از ایمان منظور نظر دارند ، نیروهای میل یا خواست هستند و انچه از عقل در نظر دارند ، در زبان ما نیروهای مهاری و کنترل کننده در انسان هستند .به نظرم باید برای ایمان شناسی که از انسان شروع می شود حداقل بصیرت روشنی نسبت به مبانی انسان شناسی خود داشته باشیم .من پیرو این نیروشناسی در انسان هستم و تفکیکهای دیگر را یا نمایشی از همین نیروشناسی می دانم یا ترکیب اینها یا نادانسته یکی از اینها .
ایمان تبیین شده توسط ایشان به نظر از جنس خواست و میل است و نسبتی با امر منفی و نهی ندارد.چون اگاهی همواره سرکوب گر میل است .کار اگاهی تاخیر و تعلیق میل است و ایمان تلاش می کند بر این سرکوب غلبه کند .البته خود واژه غلبه نیاز به واسازی دارد.آیا در همین فرایند غلبه ما از آگاهی بی نیازیم .ایمان با ترسها و شوقها و لذتها و تمناها و وسوسه ها سرو کار دارد .پس در این طرف معادله ایمان را داریم که از جنس آگاهی نیست و تلاش می کند میل و اراده محض باشد ( هر چند می دانیم که این تلاشی ناممکن است) .اما از طرف دیگر وقتی قرار است محتوی چنین ایمانی تعریف شود پای امر و نهی اخلاقی به میان می اید :


" ایمان بدونِ اخلاق بیشتر شبیه رهبانیتیِ ظاهراً مقدس است و چندان با ایمان حقیقی همخوانی ندارد. چگونه می‌توان مؤمن بود امّا با ارزش‌های اخلاقی میانه نداشت. فرد مؤمنی که دروغ می‌گوید نه مؤمن است و نه اخلاقی. حتی به بهانه ایمان نیز نمی‌توان اصول اخلاقی را زیر پا گذاشت و آنگاه به کار خود افتخار نمود. ایمان هر چقدر هم ارزشمند و با اهمیت باشد هنوز ــ در عین استقلال‌ــ وابسته به اخلاق و ارزش‌های متعالی اخلاقی‌ست و هرگز به تنهایی کافی و بسنده نیست. به باور نگارنده ما می‌توانیم ـــ هر کجا که قرآن از «عمل صالح» سخن به میان آورده است‌ـــ آن را معادل ارزش‌های اخلاقی بگیریم و آن را رکن رکین مسلمانی بدانیم"( مسلنامی ( مسلمانی در کسوف ایمان و اخلاق ) )
بنابراین چنین ایمانی مشروط به اخلاق می شود ( یک قید دیگر) .
اینجا  ایمان تبیین شده ایشان را با ایمان کرکه گوری می توان مقایسه کرد .کرکه گور وقتی از جهش ایمانی سخن می گفت دقیقا پشت سر گذاشتن مرزهای اخلاق را در نظر داشت .مومن کرکه گوری وقعی به اخلاق نمی نهد .ابراهیم که از نظر او قهرمان ایمان است ، مرزهای اخلاق را با قصد کشتن فرزندش زیرپا می گذارد ( من فعلا قصد نقد این ایمان را ندارم ) .سخن بر سر تناقضات است .چگونه می توانیم ایمان را رابطه مختص فرد با خدا بدانیم و ان وقت قید اخلاقی بر ان بزنیم ؟ این اخلاق چیست ؟ عرف زمانه ؟ رسوم به جامانده از گذشتگان ؟ آیا توافقی بر ان وجود دارد که من ایمانم را مشروط به اخلاق کنم ؟ که اعتبار ایمانم را برای ان بگذارم ؟ اشتباه نکنید شما اگر یک لویناسی بودید که اخلاق برایتان اولویت داشت و ایمان را به واسطه اخلاق تعریف می کردید اشکالی وارد نبود ، مشکل این است که اولویت را در یک رابطه شخصی و فردی با خدا می دانید و سپس ان را مشروط به امر جمعی اخلاقی می کنید .اگر لازم باشد برای ایمان داشتن ، قاعده ای اخلاقی را بشکنید ان وقت چه می کنید ؟ وضعیت یک بهایی را در نظر بگیرید ، ( هر چند در بهاییت تقیه نداریم ) فرض کنید این فرد مجبور است بین حفظ جانش و دروغ گویی ( رد ایمانش) یکی را برگزیند آنوقت چه ؟ من نه اطلاعی از آیین بهاییت دارم و نه علاقه ای به ان اما گاهی به این پارادکسهای وجودی در افراد می اندیشم .از طرفی قاعده اخلاقی " دروغ نگو " را داریم از طرفی قاعده اصالت و اولویت ایمان و از طرفی حفظ جان .شما بودید چه می کردید ؟ شاید پاسخ این سوال برای شما آسان باشد چون هم ایمان و هم اخلاق را برای انسان می خواهید و طبعا اگر  قرار باشد این ایمان  آسیب جانی بر ما وارد کند مورد قبول نیست .فرق شما با یک دیندار سنتی همین است برای شما ایمان نیاز به سلامتی و پشت سر گذاشتن بی معنایی است ولی اگر قرار باشد جانتان را برای ان بگذارید ، نه دیگر نه تا این حد؟ اما در انسان سنتی ایمان فراتر از حفظ جان است .دین و ایمان بر فراز ما قرار دارند ، تقدیر ما هستند و اگر قرار باشد جانمان را بدهیم البته اشکالی ندارد.
نکته دیگر ، نیروی پشت سر اخلاق است .بر اساس انسان شناسی مورد نظر ما ، اخلاق نیروی خود را از نیروهای مهاری "خود "می گیرد .بنابراین نیروهای اخلاقی در انسان نیروهایی کنترل کننده هستند .این همان سوپرایگو یا فراخود است که در اثر سرکوب اصل واقعیت در انسان نهادینه شده و نام وجدان را به خود گرفته است .این نیرو چه نسبتی با نیروی ایمان دارد که یک میل و خواست است ؟ معتقدم این تفکیکها در نوشته شما روشن نشده یا حداقل پنهان شده است .
از این زاویه ، ایمان نیروی خود را از یک خواست والایش می گیرد .شاید آنچه مدنظر شما باشد چنین والایشی است .پس ایمان نوعی خروج از خود نیز هست .والایش نیرویی است که ما را فراتر از خودمان می برد .والایش نیروی خود را از باقیمانده میل سرکوب نشده می گیرد .اگر اخلاق نیرویش را از میل سرکوب شده و سازش کننده با واقعیت خارج می گیرد ، والایش نیرویش را از باقیمانده این سرکوب می گیرد .طلب والایی که می خواهد حتی اخلاق را پشت سر بگذارد .چنین ایمانی که از جنس والایش است ، پهلو به پهلو هنر می زند .محتوی هر دو تخیل است .انچه که در تحلیل شما غایب است عنصر تخیل است .اگر قرار باشد ایمانی داشته باشیم که از عقل فراتر رود ، نیاز به تخیل داریم ، تخیلی که در امر والایش کمک مان کند .در این میان اخلاق نقش سرکوب گر چنین ایمانی را بازی می کند ( اخلاق جمعی ، عرف جامعه) .
اما خدا ؟ هر ایمان دینی نیازمند ایده یا تصوری از خداست .و البته به تعداد آدمیان ما چنین تصوراتی داریم .به نظر من یکی از بنیادی ترین کارکردهای ادیان ، وحدت تصویر سازی از خداست .مومنان به یک دین حول یک تصویر متحد تحت عنوان یک نام ، دور هم جمع می شوند .این تصویر در انسانها کارکرد دال تهی یا ابردال یا ابژه والا را می گیرد .همه نیروی والایش مومن در جهت همگامی با چنین تصویری است ، چه از نظر اخلاقی یا ظاهر شخصیتی .خدا ، آرمان خود است

 

بنابراین هر تصور یا ایده ای از خدا داشته باشیم ، نوعی تصور از خود را در نهان دارد تا آنجا که می توان از تصویر خدایان ملل به روان شناسی انها پی برد .خدای یک قوم ،تصویری از ایده الها و ارمانهای ان قوم است .
هر نوع تبیینی از ایمان طبعا از تصویری که ما آدمیان از خدا داریم منتزع نیست ، و آنهم البته مشروط به آگاهی و تصور و تخیلی دارد که انسان از آرمان خودش دارد.بنابراین چنین ایمانی ( هر نوع ایمانی ) ایمان به آرمان خود است .ادیان چنین ارمانی را در بیرون انسان قرار می دهند ( همچون مثل افلاطونی که خارج از ذهن انسان هستند) .اندیشه مدرن این ارمان را درونی کرد و به اصطلاح خدا را از آسمانها به درون قلبها منتقل کرد .به هر حال چه خدایمان در آسمانها باشد و چه در قلبمان ، رابطه ایمانی ، رابطه ای خالی از تصور و تخیل و جایابی نیست .هر ایمانی باید لوکالیزه شود تا بتواند فرم بگیرد .ایمان منتزع از مکان هم نیست .
این تحلیل شاید کمک کند تا بتوانیم علت عده کشی هر نوع دین یا عقیده ای را بفهمیم .اگر ایمان می توانست در خلا شکل بگیرد شاید بشر روزی به صلح می رسید .اما اینگونه نیست .برای همین است که هر آیین جدیدی که می اید هر چند والایشی نسبت به قبلیهاست اما در نظر اول خودش را تثبیت می کند .این شاید کمک کند تا بتوانیم گونه گونی ادیان را توضیح دهیم .آنچه ایمان اسلامی را از ایمان مسیحی جدا می کند ایمان به تصویرهای متفاوت است .چون ایمان بدون تصویر محال است .بی جهت نیست که شاعر در ارزوی صورت ایمان است .واقعیت این است که ما به صورتهای ایمانمان ایمان داریم و این طبیعی است .
بر این اساس طلب ایمان واحد و یا دین واحد ، نه یک واقعیت که یک آرمان است .در پس ارزوی دین واحد ، من نیروی صلح و آرامش جهانی را می بینم .اما واقعیت این است که اگر ادمیان بخواهند صلح کنند بالاخره فراتر از این اختلافات نقطه مشترکی پیدا می کنند .حتی با ترامپ هم می توان صلح کرد اگر اراده صلح باشد .اصولا ایمان دینی به کار هویت انسان می اید و هویت طلبی خواهان تمایز است بنابراین این اختلافات را باید در هویت طلبی انسانها دانست .و این موضوع هم اصلا کم اهمیت نیست .شاید اهمیت هویت حتی بیشتر از فایده مستتر در ایمان مورد نظر شما که طلب امنیت روانی و معنای زیستن است ، باشد .
نکته دیگری که به نظرم می رسد تناقض تعریفی از ایمان با حکم در مورد یکی بودن ایمان و دین است .از طرفی گفته شده که ایمان نوعی رابطه شخصی و دلی و عاشقانه با خداست :
"فرد مؤمن خدا را برای خود شخصی‌سازی می‌کند و او را به خانه خود می‌آورد" ( ایمان فوق شرایع)

 اما در جای دیگر گفته شد که ایمان و دین یکی است .( فعلا نمی خواهم وارد تعریف شما از ایمان به معنای تسلیم شوم .تسلیم شوم که امنیت به دست بیاورم ،؟  آیا در بطن این ایمان نوعی سازشکاری وجود ندارد؟ )  :

" اینکه ما بیاییم و ایمان‌های متنوعی بتراشیم چندان مبارک به نظر نمی‌رسد. چون دین یکی‌ است، ایمان هم یکی‌ است؛ و این اصل دیانت است. «تکثرگرایی ایمانی» چندان امر ممدوحی نخواهد بود و چندان با حقیقت همخوانی نخواهد داشت"( ایمان فوق شرایع)
برای من سوال است که ان ایمان دلی و شخصی ساز که هر فردی آن را به خانه خود می اورد چرا در نهایت یکی می شود .( من در تحلیل دین ابراهیمی اورده ام که اسلام بازگشت به ایمان ابراهیم است .البته تحلیل من در چارچوب مشخص ادیان ابراهیمی و نیز تحلیل متن بود .نوشته بازگشت به ابراهیم که در همین گروه هست ) .
اگر ایمان امری دلی ، عاشقانه و فردی است پس چرا یکی است .مگر دل همه ادمیان به یک چیز اراده می کند ؟
اتفاقا اگر ایمان را فردی و عاشقانه و برتر از قواعد و مفاهیم عقلانی دانستیم ، متکثرترین ایمانها را به رسمیت شناخته ایم .اگر دکارت به دنبال یقین عقلی در انسان می گشت و ان را در ریاضیات یافت به واسطه این بود که آدمیان در سراسر دنیا باور به قواعد ریاضی دارند اما در مورد دل  انسانها آیا می توان به قاعده مشترکی رسید ؟ و اگر چنین قاعده مشترکی که در دل همه آدمیان وجود دارد را بخواهیم بشناسیم به عقل نیاز نداریم ؟
همین قواعد باشد که احتمالا نویسنده را بر ان داشته که بین ایمانهای مختلف درجه بندی کیفی کند .


 "نامسلمانان گمنام" همچون "مسلنامان" نیستند. اگرچه هر دو نامِ مسلمان را یدک می‌کشند اما تفاوت‌هایی نیز در کار است. "مسلنامان" به خدا و پیامبر اسلام(ص) [و اگر شیعه باشند به امامان شیعی(ع)] باورمندند، امّا "نامسلمانان گمنام" ناباور. در ثانی اگر "مسلنامان" ایمان و ارزش‌های اخلاقی را آنگونه که سزاوار آن است متجلی نمی‌سازند، دسته دوم با وجود بی‌ایمانی می‌توانند انسان‌های اخلاقی خوبی باشند و از این لحاظ از "مسلنامان" امتیاز بهتری بگیرند. چنانکه آوردم "مسلنامان" ارزش‌های اخلاقی را نیز رعایت نمی‌کنند و به قول معروف مثل نقل و نبات از دهانِ آنان دروغ و غیبت و چه و چه می‌بارد"( نامسلمانان گمنام
اندکی با مسلمانی در جغرافیای شناسنامه‌ها)
اگر ایمان کار دل است و عاشقانه و فردی ، چه نیازی بود به چنین محکمه ای و داوری .
آنکس که واقعا ایمان را کار دل بداند باید از داوری هم بپرهیزد ، وقتی داوری می کنید یعنی بر اساس یک معیار داوری می کنید ، ان معیار یقینی و عینی کجاست که بتوان ایمان را بر ان اساس درجه بندی کرد؟ .
البته می توان گفت که چنین تحلیلی بر اساس عرف اجتماعی فعلی صورت گرفته و اینجا ما وارد ساحت نقد اجتماعی می شویم .هر نقدی بر بنیان یک رژیم داوری قرار گرفته است .نمی توان ایمان پست مدرن داشت اما رژیم داوری الهیات سنتی را در دست گرفت .
هر نقدی باید بر اساس رژیم داوری خودش انجام شود .داوری کانتی بر اساس وجدان راحت است ( نمونه انسان درون گرا و وسواسی ) در صورتیکه داوری در ادیان ابراهیمی بر اساس قواعد مشخص و توسط خدا صورت می گیرد .هرچند مسلمانان بر اساس این رژیم داوری حکومت و قدرت و جامعه تشکیل دادند .همین رژیم داوری با معیارهای جغرافیای بین الملل فعلی سازگار نیست .( فتوی قتل سلمان رشدی ) .
در نهایت ایمان مورد نظر شما از رژیم داوری هم معاف نیست .و داوری ما به چه اموری مشروط می شود ؟

 

تکمله:

باید بین دو مفهوم از ایمان تفاوت قائل شد ، یا حداقل برای خودمان روشن باشد که منظور ما کدام است .هر اندیشه گری یا مکتب فکری بر اساس نیازها یا بنیادگذاری گفتمان خود دست به ایجاد یک سری تمایزات می زند .این تفکیکها گاهی باعث دیده شدن امور به صورت دیگری می شود که البته به دانش بشری کمک می کند ، اما از طرف دیگر همین تفکیکها گاهی می شود بلای جان پرواز اندیشه آدمی و نتیجه ان تعصب فکری و در نهایت تعصب رفتاری است .مثلا تمایزی که مارکس بین زیربنا و روبنا قائل شد هر چند از نظر اهداف مورد نظر او بسیار روشن بخش بود اما بعدها همین تمایز بلای جان مارکسیسم شد .این مسئله باعث می شود که هر متفکری برای خودش سیستم جداگانه ای از اصول و نتایج پایه ریزی کند که باعث سوء تفاهم می شود .برای فهم درست اندیشه ها ، بهتر است ان اصول بنیادی فرد را کشف کنیم به قول لکان در مورد هر متفکری می توان " شه ووا" چه می خواهد؟ میل او چیست ؟ را مطرح کرد .هر تفکیک و تمایزی به عبارتی هر تحلیلی از انجا که شکافنده است مقداری خورده ریز یا از الک در رفته باقی می ماند ، این همچون مفهوم سازی در علم یا فلسفه است .مفهوم ، واقعیت را مثله می کند ، این گزاره ای هگلی است .اگر فلسفه بخواهد به واقعیت دست پیدا کند باید نه به زعم دلوز و گتاری دست به مفهوم سازی که کار ان  باید مفهوم شکنی کند .
با ورود اندیشه مدرن به ایران ، عده ای در حوزه دین دست به چنین تفکیکهایی زده اند که بعدها به روشنفکران دینی مشهور شدند .بخشی از این تفکیکها در جهت ایجاد تمایز با روحانیت بوده است و بخش دیگر ان جذب جوانان به دیدگاههای خود بوده است

شعر چیست ؟ فلسفه چیست؟

شعر چیست؟ فلسفه چیست؟ ( طرحی از یک انسان آینده) 

بخش ۱

روزگاری مردمان چیزی داشتند که " دین " نامیده می شد .این گفتمانی بود که هم به کار توصیف جهان آنها می آمد و هم توصیه نامه ای بود برای زیست سعادتمند .هم دستوری بود برای لحظه مادی زندگی و هم روشی بود برای جاودانه شدن در آن .هم اندیشه آنان بود ، هم عملشان .دین ، اندیشه و عمل یکتایی و وحدت زندگی بود و همه این زندگی در کانون ایده خدا جمع و جهت گیری می شد .

اما دریغ که چنین بنای مدور و چند طبقه ای [ معماری مذهبی افق را مدور و بالارونده می کند] با دینامیت شکاکیت مدرن فرو پاشید .بنایی که قرنها بلکه هزاره ها از انواع جنگها و زلزله ها و طاعون و وبا ، در امان مانده بود ، ناگهان همین وقایع دست مایه ای شدند برای شک در اینگونه دیدن جهان .ولتر نامی در اثر خود " کاندید" خوش بینی " بهترین جهان " لایپنیتس را زیر سوال می برد و از عدالت خداوندی شکوه می کند که چنین کشتاری آن هم در یک لحظه را چگونه با خوش خیالی" بهترین جهان ممکن" توجیه کنیم .این عمارت مونیستیک و توحیدی در عرض یک قرن به تکه های مختلفی تقسیم شد و آدمیان هر یک متکفل بخشی از ان در ساخت بنایی جدید و کوچکتر و اختصاصی تر بر آمدند .

اگر روزگاری فلسفه سرور و ارباب دانشها بود ، لاک انگلیسی حکم داد که فلسفه چیزی جز خادم علم نیست .از آن طرف رمانتیکها  ، تلاش می کردند کاخی از آرزوهای حسرت طلبانه خود را بر آب بنا نهند .حسرت بازگشت به گذشته ، جنبش رمانتسیسم در هنر و ادبیات ، درمان  این فروپاشی را در انزوای بازگشت به دوران طلایی تک-زیستی یکتاپرستانه می دانست ، بدون اینکه بیاندیشد که کار از کار گذشته و آن عمارت از پایه فروپاشیده است .

در این میان اگرچه ندایی پیامبرگونه [ همچون فلسفه کانت] تلاش می کرد در وحدتی ارگانیک مجددا این حوزه های پراکنده را حول ایده نقد جمع آوری کند ، اما عصر ، عصر علم بود و خوش بینی .قرن نوزدهم ، قرن ترکتازی علم و ایده تکامل و پیشرفت بود .همه چیز با این معیار سنجیده می شد .جزیره هایی از احساس رمانتیک ، اینجا و آنجا می رویید و خودی نشان می داد اما مردمان جدی اکثرا به اینها بی توجه بودند .بشر باید فجایع قرن بیستم را با چشم خود می دید تا پی ببرد که چه بلای بزرگی به سرش آمده ، که گرفتار نهیلیسم شده است .نهیلیسم به این معنا نیست که جهان پوچ است و از سر تصادف و غایتی ندارد، بلکه نهیلیسم فروپاشی وحدت گفتمانی و زیستی بشر است .نه اینکه علم برای خود آرمانی نداشته باشد یا فلسفه نتواند جهان را توجیه کند و یا شعر نتواند جاودانگی را تجربه کند ، بلکه اینها همه برای خود هستند ، پراکنده اند .بشر مدرن نهیلیست است از آن رو که زیست جزیره ای دارد.جهان  برای او منسجم و یکتا نیست .زیست  بشر مدرن به تبعیت از اندیشه اش،  موزائیکی و از هم گسیخته ( شیزو) است .

 

اما اگر این [ نهیلیسم] درد است درمان چیست ؟ آیا برای این درد ، بعثتی و پیامبری لازم است ؟ بوده اند پیامبرانی که از این درد سخن ها گفته اند .نیچه تلاش داشت چنین رسالتی را بر عهده بگیرد ، اما گویی فروپاشی ذهنی او  مطابقتی بود از فروپاشی جهان معاصر ، نیچه عبرت مدرن شد.فروپاشی روانی او بازتابی بود از فروپاشی دنیای مدرن.نیچه یک نشانه و علامت بیماری بود .او که بیماری انسان مدرن را کشف کرده بود نتوانست چیزی  بیشتر از علامت خود بیماری باشد 

از این جهت باید نقطه شروع بعثت و برانگیختگی ما برای درمان ، همین نشانه و علامت باشد .اهمیت توجه به نیچه نه از این جهت که نام زرتشت را دوباره در جهان زنده کرد و یا روشی شبیه خیام یا حافظ ،برای زیستن  در عصر مدرن را توصیه می کند ، که از جهت خود تظاهرات بیماری است .او نه یک بیمار ، که خود بیماری است  ،نه یک دردمند که خود درد .

 

اهمیت اندیشه نیچه در دوران مدرن ، در پیوستگی بین شعر [ هنر] و فلسفه است .او به خوبی به مشکلات متافیزیک آگاه بود .متافیزیک و فلسفه [ اولی] را بتی از بتهای جهان معاصر می دانست که علت العلل بیماری نیهیلیسم است .دین ابراهیمی [ مسیحیت] در زمینه ای از فلسفه دوگانه گرای افلاطونی شکل و گسترش یافته است .بنابراین خصم اول او در مبارزه پیامبرانه اش با نیهیلیسم ، افلاطون بود .او می خواست فلسفه را از بقایای افلاطون پاکسازی کند و [ به زعم او ]انسان مدرن تنها با هنر و ادبیات است که می تواند این کار را کند .هنر متافیزیک[ دین]  عصر مدرن است و این نتیجه ای بود که نیچه در نقد فلسفه از افلاطون تا کانت به آن رسید .نیهیلیسم از افلاطون تا کانت ، منزل به منزل ، پیش رفت ، این بیماری بود که بنیادهای پاتولوژیک و مولوکولارش در افلاطون شکل گرفته بود و تا کانت کامل شد و ناگهان علامت های خودش را [ در نیچه ] نشان داد.

اما چیست این هنر و ادبیات و چرا مهم است ؟  و آیا این درمان کاملی است ؟

 

شعر چیست فلسفه چیست؟ 

بخش ۲

اهمیت شعر[ هنر] در دنیای معاصر از آن جهت است که ظرف و زمینه بعثت و برانگیختگی آدمی است .با شالوده شکنی و ارزش زدایی از هر آنچه واجد ارزش بود [ از جمله حقیقت ، خدا، انسان، علم و قدرت ]  در دوران نیهیلیسم ، تنها این غار تنهایی شعر و هنر است که "حرای" انسان مدرن می شود .انسان مدرن تنها در هنر است که می تواند لذت لحظه جاودانگی را تجربه و بر انگیخته شود .شعر ، بعثت دنیای مدرن  است .هنر و ادبیات ، تجربه کشف قلمروهای ناشناخته و نو هستند .این از آن جهت است که مرزهای خیال انسان مدرن در هم شکسته و فروپاشیده است.هر بعثت و برانگیختگی در ظرفی از خیال آدمی رخ می دهد و رخ داد بعثت هم فراتر از این مرزها نمی رود .اگر دنیای دینی آدمیان فروپاشیده ، از این جهت است که مرزهای خیال آنها تغییر کرده است .اگر بشر مدرن نمی تواند همچون پیامبران اسرائیل ، برانگیخته شود و خبر از آینده بدهد ،  چون  چارچوبهای خیالینش با آنها فرق دارد .هیچ پیامبری از مرزهای خیال خود فراتر نمی رود .اما و هزار اما که این خیال هم محدود و مشروط به حدود و شروط زبان و ادراک و قدرت مفهوم سازی ذهن می ماند .در هر عصری حدود پیام پیامبران هم بی ربط به حدود تجربی شناخت آنها از جهان نیست و سقف خیال آدمیان و از جمله پیامبران هم برتر از سقف تجربه آنها از جهان نمی رود .

اما اگر اینگونه است ، آیا ما در یک دایره بسته از بعثت تا خیال و از آنجا تا ادراک تجربی و برعکس ، گیر نمی کنیم و ادعای ما برای درمان بیماری نیهیلسم ، پوچ نیست ؟ 

اگر هر برانگیختگی در مرزهای خیال است و قلمرو خیال هم  برتر از ادراک تجربی نمی رود پس علم آیا توصیف بهتری از جهان نمی دهد و آیا دانشمندان مناسب ترین پیامبران عصر ما نیستند ؟ 

اما می خواهم توجه خواننده را به جایگاه و مقام دیگری هم بدهم و ان مکانت و مقام اندیشه گری است که جایگاه ثابتی در زنجیره فوق ندارد ، اما به واسطه حرکت از یکی به دیگری،  به چشم انداز و نظرگاهی دست می یابد که مرزهای فوق را درمی نوردد و گاهی جابجا می کند .

بیاییم توافق کنیم این مقام و مکانت را فلسفه بنامیم ، هر چند این فرق دارد با علمی که در قدیم به آن فلسفه می گفتند ، فلسفه اینجا در پی کشف قوانین عام هستی و جاودانگی روح نیست ، حتی فلسفه قرار نیست همچون کانت مرزهای شناخت را تعیین کند ، بلکه رسالت فلسفه مدرن ، چیدن قطعات پازل زیست پراکنده ، فروپاشیده  و جزیره ای انسان مدرن است .فلسفه یک پای در زمین علم و پای دیگر در هنر و ادبیات دارد.فلسفه ، قلمروهای کشف شده شعر و هنر را می نامد و رمز گذاری می کند .فلسفه ، "گفتن" شعر  را به گفته [ امکانی برای علم] تبدیل می کند .[ گفتن ، امکان گفته است ، همچون شعر که امکان اندیشه است] .

فلسفه ، از طرفی همدل  با  شیب بالارونده هنر و شعر  که برانگیختگی  است ، و همزیست با شیب پایین رونده  آن، دنیای خواب و خوراک ، دنیای واژه سازی و داوری آنهاست .

[ به پیروی از بلانشو ، ادبیات را دو شیب می دانیم ، شیب بالارونده که شیب برانگیختگی و فتح قلمرو و کشف و تجربه نو است و شیب پایین رونده که آن تجربه را می نامد ، مفهومینه اش می کند و سر و ته اش را می تراشد تا همگن زیست خود کند ] .فلسفه حرکت از شب بعثت به نور  سفره است .فلسفه ، فاصله  اضطراب حرا تا بالاپوش خدیجه است .

شعر و هنر ، امکان فلسفه هستند ، اینها فلسفه را ممکن می کنند ، اگر فلسفه بدون لکنت می گوید، اگر فلسفه مرزهای "گفته" را گسترش می دهد  ، این امکان را از گسترش مرزهای " گفتن" ، می گیرد [ در قاموس لویناس ، گفتن ، امکان گفته است ، گفته آنچه به زبان می آید در زمینه  ای از گفتن ، به زبان ارسطویی ، گفته به فعل در  آمدن گفتن است] .از این جهت است که فلسفه همواره بدهکار هنر و ادبیات است .ادبیات ، صحنه و میزانسن نوشتار فلسفی است .فلسفه همیشه در زمین ادبیات بازی می کند . اگر ادبیات سویه پنهان و ناخوداگاه فلسفه است ،  فلسفه ،  شعر به خود آگاه شده است .

از سوی دیگر ، فلسفه امکانی بوده برای علم .علم اگرچه مرزهای تجربی خیال را در هر عصری تعیین می کند [ بشر در هیچ دوره ای از حیات خود از علم تجربی برکنار نبوده است] و هنر از این جهت همیشه رنج می کشیده ، رنج هنر و ادبیات  از ناتوانی  سخن گفتن نبوده ، بلکه از بسته بودن پر پروازش بوده ، بدین جهت هنر بزرگترین شاکی علم در همه دورانها بوده [ همانطور که جسم برای عرفان] ، علم ، ضرورت زیست است ، تامین معاش و خوراک سفره است .علم لباس بعثت است ، هیچ بعثتی ، بدون سفره دوام نمی آورد .پیامبران ابتدا می خوردند تا بتوانند پیام خود را پخش کنند .شاید اگر سفره خدیجه نبود ، پیام محمد در حرا می ماند .[ سفره واژه ای است نمادین برای پول ، برای هر آنچه که از جنس ماده است ، همچنین نمادی است از کنار دیگری بودن ، هم نشین شدن با دیگران ، به زبان آنها سخن گفتن ، و اینجا نمادی است از علم ]

 

شعر چیست ؟ فلسفه چیست؟ 

بخش ۳

فلسفه ، آتش زبان و گفتار علم را تهیه می کند .علم بدون فلسفه لال است .علم اگرچه مدعی توصیف درجه اولی از واقعیت است ، اما بر بنیادهای زبانی و گفتاری قرار دارد که از قبل توسط فلسفه و از آن قبل تر دین ، فراهم شده است .

علم توصیف نرمی و سختی ، فشار گاز ، سنگینی و سبکی و زمان و مکان می کند ، اما این توصیفی ابتدا به ساکن از واقعیتها نیست ، اینها مفاهیمی هستند که از قبل در ذهن شکل گرفته اند و علم نادانسته از اینها استفاده می کند .

از این زاویه است که تحلیل ماتریالیستی از واقعیت همواره نابسنده و ناقص است .تحلیل ماتریالیستی اگر بخواهد به خود وفادار بماند باید سکوت کند ، به محض اینکه زبان باز می کند ، در سطح قبلی نیست و چیز دیگری است .توصیف ماتریالیستی از انجا که مجبور است زبان را به کار ببرد ، دیگر ماتریال نیست و از آرمان خود دور شده است .از طرفی بر اساس مقدمات این تحلیل ، که هیچ ماده ای در دو زمان شبیه خود نیست ، به محض اینکه توصیف زبانی ماده را شروع می کنیم ، ماده دیگر همان نیست که توصیف می شود ، خود زبان و کلمات فاصله ای بین زمان واقعیت و زمان توصیف می اندازند .[ به فرض اینکه خود تجربه این شکاف را ایجاد نکند  ، اصل عدم قطعیت و نیز زمانی که نور از اشیا به ادراک ما می رسد ] 

به دلایل گفته شده ، همیشه تاریخ علم درگیر حواشی خود بوده است .در علم مدرن اولین اشکالی که به کپرنیک گرفتند ، گردآوری شواهد نظریه خود از علوم مخفیه قدیم بود .و او به طالع بینی متهم شد .از طرفی اندیشمندانی پیدا شدند که خواستند علم را توجیه کنند .اینکه علم مفید است یا علم درست ترین توجیه واقعیت جهان است ، غافل از اینکه خود این توصیفات در داخل علم نبود ، اینکه از خارج علم مجبور شویم علم را توجیه کنیم و حقیقت  آن را یادآوری کنیم ، این دیگر دخلی به علم ندارد و فراتر از علم است .همینکه شروع می کنیم از ارزشهای علمی سخن گفتن ، دیگر در حدود علم نیستیم و جای دیگری هستیم که حداقل علم نیست .

بنابراین علم چه در فرآیند شکل گیری اش و چه در توجیهات عالمان از غایت و کاربرد علم ، بدهکار حوزه هایی است خارج از خودش .مرزهای علم در جای دیگری تعیین می شوند .

 

اما رسالت فلسفه در این میان پیوند بین قطعات پراکنده و فروپاشیده ذهنیت مدرن است .فلسفه در این میانه ، برای وصل کردن آمده .چیدن قطعات پراکنده پازل هستی انسان مدرن در یک شبکه واحد .آگاهی فلسفی از سویی دل در گرو بعثت و برانگیختی هنر و شعر ، دارد و از سوی دیگر آگاه به ضرورت علم .فلسفه حرکت از شب پنهان شعر به نور روز علم است و برعکس .اگر شاعر خودش را در لحظه بازگشت ، جاودانه می کند ، فلسفه ، این جاودانگی را در نامیدنش ، در گفتنش ، در تبدیلش به گفتمان ، زنده نگه می دارد  .شعر اگر بخواهد جاودانه شود باید تن به آگاهی فلسفی بدهد و لباس اندیشه به تن کند.

فلسفه از آن جهت که محکوم به ترک جایگاه و هجرت دائم است ، در رنج است .فلسفه تاوان این  آگاهی را با رنج سلوک و ایلیاتی گری خود می دهد .فیلسوفان امروز ، کولی هایی ایلیاتی هستند که  مبعوث به بعثت شاعران می شوند و فلسفه پیام آسمانی هنر و شعر را به زمین علم و زندگی منتقل می کند .علم بدون چنین پیامی ، بدون چنین شناختی ، امکان رشد و پیشرفتی ندارد.در دوران مدرن فقط فلسفه می تواند تکه های هستی انسانی را که در علم و هنر پراکنده شده اند ، جمع کند .در روزگاری که فقط هنر و ادبیات می تواند " امر والا" را تجربه کند ، این رسالت فلسفه است که این تجربه والایی را بنامد و ان را زبانمند کند .تنها با نگه داشت  این سلوک ایلیاتی است که فلسفه می تواند درمانی باشد برای بیماری نیهیلیسم به جا مانده از فروپاشی جهان الهیات و افلاطون .

وحی محمدی ، زنانه/ مردانه

دین اساسا در ساحت وجودی انسان شکل می گیرد ، تحلیل متون دینی بدون توجه به خصلت وجودی آدمی ، تحلیلی ناقص و تهی خواهد بود .در این میان اساسا شکل گیری مفاهیم دوگانه زنانگی / مردانگی در سطح تحلیلی کمک می کند ارتباط حقیقی تری با این متون ( با هر متنی) پیدا کنیم .
آنچه اینجا از این دوگانگی منظور می کنیم نه توجه به جنسیت زیستی و تفاوت کالبدی زن و مرد که تفاوت و تمایز اگزیستنسیل ( حیث و شیوه بودن آدمی در زمان و رابطه ای که با بودنش در زمان ایجاد می کند) آنهاست .این تمایز جدا و فرای تفاوت آناتومیک و خصلتهای روانشناسانه این دو جنس است ، کما اینکه ممکن است خصلت وجودی زنانگی در مردی بیشتر باشد و برعکس زنانی ، بودن را در " مرد بودن " زیست کنند .
آنچه که در اینجا مورد نظر است ، تمایز دو شیوه خیال ورزی و یا به عبارتی وجود یا فقدان خیال ورزی است .اصولا خیال ورزی پدیداری است مردانه ، این مرد است که همواره خیال و میل ورزی دارد و برای رسیدن و صورت بخشیدن به آن بی صبر است و تلاش می کند به آرزوها و خیالات خود صورت تحقق عینی و حضوری بدهد .بنابراین کوشش مرد ( مردانگی) همواره در جهت تحقق آرزو های خود است .این [ خصلت] از مرد موجودی می سازد که وجه مهندسی آن غلبه دارد .بر خلاف آن در زنان این خیال ورزی صورت عشق و فقدان به خود می گیرد .زن همواره در انتظار میل دیگری [ مردی؟] می ماند تا بتواند فقدان و خلا خیالات خود را پر کند .اگر مرد همواره به دنبال ابژه های میل ورزی خود در حال جستجوست ، زن در انتظار این موجود میل ورز می ماند ، از این جهت است که در مواجهه با امر خیالین ، مرد همواره گیرنده و زن ، دهنده است .این تمایز خود به تفاوت دیگری هم دامن می زند و آن تفاوت دو نوع دیدن و نگاه  است .نگاه مردانه از آنجا که نگاه جستجوگر و بی صبر و حوصله ای است ، از فقدان آینده رنج می برد ، نگاه گرسنه و ولع مند مرد تلاش می کند میل خود را در زمان حال سیر کند ( هر چند میل هیچ وقت سیر نمی شود) ، بدین خاطر خیال ورزی مرد همیشه فاقد آینده و گذشته است .در صورتیکه در مورد زنان این نگاه ، نگاه منتظری است ، زن همیشه " چشم به راه " است .چشم به راه چیزی که خود هم نمی داند چیست .از این جهت گفتمان زنانه ، گفتمان وعده و انتظار است .


" آرزومندي اساساً فرايندي مذكر بوده پيوسته با بي صبري توأم است . مرد همواره بر آنست كه در اسرع وقت به
آرزومندي خويش صورت عمل ببخشد . در حاليكه انتظار
پديداري اساساً مؤنث است . عشق از آنجا كه فرايندي مؤنث است با انتظار رابطه اي مستقيم دارد . چشم براه بودن از خصوصيات اصلي زنانه است . " چشم " در تعبيري چون " چشم براه بودن " ربطي به نگاه و عمل نظاره ندارد، بلكه حاكي از رابطة زن با زمان است .( توللی، روانکاوی زن ۲۷)"
.اگر چشم مرد با هر بار میل ورزی خود سیر نمی شود و هر بار کوشش مرد در میل ورزیش با شکست مواجه می شود ، نگاه زن همیشه  معطوف به امر غیابی است .غیابی که زن از فقدانش رنج می برد و در هر بار دهش و اعطای آن ( به شکل عشق) او هم آن را به شکل شکست تجربه می کند .اگر توجه مرد در میل ورزی  به جسم و کالبد زن است ،  نگاه و توجه زن در میل ورزی خود معطوف به وعده داده شده است و انتظار ان را می کشد .نتیجه اینکه هم زن و هم مرد در نهایت میل و خیال ورزی را به شکل شکست تجربه می کنند و هر یک تلاش می کنند که ان را به شکل جدیدی تجربه کنند .
بر اساس تحلیل فوق ، گفتمان زنانه ، گفتمانی است اساسا معطوف به آینده ، انتظار کشیده ، و نیز بازگشت کننده .اصولا بازگشت به معنای دست کشیدن از آینده است .زن در هر تجربه شکست خود در فراتر رفتن از وضعیت وجودی خود و با هر تجربه شکست ، سودای بازگشت می کند .از این جهت زمان در نزد زنان ، خطی از گذشته به آینده نیست بلکه دائم از آینده به گذشته می رود و دوباره به جای اول خود باز می گردد.( هر چند این خصلت کلی سوژه ای انسانی است ، اما اصولا خصلتی زنانه است ، از آنجا که بنیاد بدوی  هر انسانیتی ، زنانگی است،) .این حرکتی از وعده و امید به نوستالژی و درد خاطره گذشته  است .گذشته مدام در انتظار آینده به شکل جدیدی زنده می شود و در هر حرکت انتظار طلبانه ، در هر وعده آینده ، گذشته دوباره بازخوانی می شود و بازگشتی به آن صورت می گیرد .این درک وجودی از زمان ، سوژه های انسانی را مستعد دریافت امر انتظار کشیده ، آینده نامعلوم ( از نظر زمانی) وعده شده ، می کند .این همچون مرگ که چون قطاری است که هر چه انتظار می کشی خبری از آن نیست،  اما قبل از سپیده دم خواهد آمد .

قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ؛   بگو:  شما انتظار بکشید، من نیز با شما انتظار می‏کشم( یونس ۱۲۰)

این انتظاری است که زبان تلاش می کند از فقدان آن غیریت زدایی کند و در صورت حضوری و عینی وجود ، حاضرش کند .واقعیت این است که برای آدمی این " چشم به راهی" امر غایب ، با اضطراب و دل نگرانی همراه است .

 وجود زن " جايگاه " و عرصة تجلي " غير " است و همواره " ياد آور " اين پرسش  اساسي است كه زبان چيست، زباني كه اينگونه به غياب "غير" حضور مي بخشد.( همان ۴۳)


این تحلیل مقدماتی زمینه ای است برای فهم دوگانگی حاضر در متن مقدس اسلام .متنی که همواره از ابتدا بر آن این اعتراض وارد شده که چرا آیات ابتدایی نازل شده  آن هم از نظر فرم و هم محتوی با آیات پایانی ، متفاوت است .
چرا اسلام مکه ، اسلام رحمانیت و محبت و صبر است و اسلام مدینه ، اسلام قتال است ؟ چرا آیات مکه منقطع و کوتاه و شاعرانه ( موسیقیایی)  و توصیفی هستند ، ولی آیات مدینه، بلند و دستوری هستند .این تحلیل ، البته تمایزات تاریخی ، ضرورتهای اجتماعی ، و نیز افزایش تحمل پیامبر را نادیده نمی گیرد ، اما می خواهد دست بر تمایز دیگری بگذارد و آن تمایز امر زنانه و مردانه در نزول کلام خداوند بوده است .با در نظر گرفتن تمایز مذکور شاید بتوانیم به گونه ای دیگری قران را بخوانیم .
ما بر آنیم ،  همانطور یکه امر زنانه بنیاد و بدویت و بالقوه گی خصلتهای مردانه است ، این تمایز در خود متن قران هم مشاهده می شود .آیات ابتدایی نازل شده بر وجود مبارک پیامبر اسلام ، برتری گفتمان زنانه شخصیت پیامبر است ( اگر بپذیریم که نزول وحی بر اساس تحمل و شاکله شخصیت ایشان بوده و این از  حکمت خداوندی بوده )
این گفتمانی است که مدام دعوت به انتظار و چشم به راهی می کند :

"فَقُلْ  إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّهِ فَانْتَظِرُوا إِنّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ؛ « بگو: »غیب (و معجزات) تنها برای خدا (و به فرمان او) است! شما در انتظار باشید، من هم با شما در انتظارم( یونس ۲۰)"
و نیز گفتمانی است که مدام از وعده می گوید .وعده داده شده از رخ داد فرو کوبنده " القارعه" ، یوم تبلی السرائر ، یوم الحساب، ساعه، الواقعه ،
این وعده ای است البته دوگانه برای برگرفتن دو شیوه زیست .آنچه که تا کنون مورد توجه قرار نگرفته ، عدم حضور خود عنصر غیاب یا امر غیب ( خدا) در آیات مذکور است .در اکثریت آیاتی که به توصیف رخ داد تروماتیک مذکور می پردازد ، خداوند غایب است( سوره های واقعه، قارعه، نباء، قیامت، عادیات ، مرسلات ، قمر)  .به تصور ما این غیاب حاکی از پر بودن خود واقعه دارد.امر تروماتیک به گونه ای آدمی را در بر می گیرد که در لحظه مذکور ، آگاهی به فاعل رخ داد وجود ندارد، یا حتی امکان تمایزی وجود ندارد .گویی در لحظه و ساعه وعده داده شده این تمایز از بین می رود .این رخ داد آنقدر عظیم است که این تفاوت از بین می رود و خدا و قیامت یکی می شوند.
گفتمان مکه ، گفتمان رحمانیت ، صبر ، کناره گرفتن ، اعراض کردن از منکران ، خلق عظیم ، بشارت دهنده و   منذر است که همه خصائل مذکور با چارچوب توضیح داده شده وعده و انتظار سازگاری دارد.اما اینگونه نیست که از خیال ورزی و آرزو مندی خالی باشد .اگر امر مردانه را تحقق آرزو و خیال ورزی زنانه بدانیم ، اگر زن بنیاد و بالقوه گی و نطفه مرد است ، در متن قران  نیز ، بین اسلام مکه و مدینه تفاوتی ماهوی وجود ندارد .آنچه در مدینه تحقق عینی پیدا کرد ، قبلا در مکه در شکل وعده و آرزو بیان و آشکار شده بود .مدینه تحقق وعده و آرزومندی  مکه بود . اگر در  مکه  به کافران وعده عذاب داده شد ، با پرپایی حکومت مدینه این وعده متحقق شد و اگر وعده نعمات و خوشی به مومنان داده شد ، مدینه بهشت مومنان شد .
بنابراین به طور بنیادین تفاوتی در اسلام مکه و مدینه وجود نداشت ، آنچه قبلا در خیال به شکل وحی بیان شده بود ، در مدینه متحقق شد ، آنچه قبلا زنانه بود ، صورت عینیت مردانه پیدا کرد .اما به نوعی می توان همچنان این تفاوت را نگه داشت .ازآنجا که هم تلاش زن و هم تلاش مرد با شکست مواجه می شود و هر بار از نو آن را تکرار می کنند ، ( و این تکرار مدیون خصلت زنانه آدمی است) می توان در مورد خوانش وحی الهی هم تلاشی مبتی بر تکرار کرد .
این تکرار تلاش می کند تجربه وحی محمدی را مجددا نو کند .شاید تمایزی که بین امر زنانه و مردانه در بازخوانی متن قائل شدیم شرط اول قدم باشد  برای ما در نو کردن تجربه مذکور .

 

وحی و مغز پیامبر

خوب پرسشی که اینجا مطرح هست در تفاوت مغز پیامبر با دیگران است ؟ آیا مغز پیامبران قسمت اضافه [ یا کم ] ای نسبت به مغز آدمیان عادی دارد یا از این جهت تفاوتی وجود ندارد؟ این پرسش در زمینه ای از نظریه پردازی ماتریالیستک در حوزه فیزیولوژی مغز مطرح می شود و تلاش می کند پدیده وحی را به فیزیولوژی مغز فرو بکاهد .
اما پرسشی که قبل از پاسخ به آن مطرح می شود ، این است که آیا اصولا این نوع تحلیل فروکاهنده درست هست یا نه ؟ و در سطح عمومی تر این پرسش مطرح می شود که آیا ما حق داریم پدیدارهای انسانی را به فیزیولوژی مغز فرو بکاهیم ؟
اولین انتقادی که اینجا وارد می شود ، نقد زبان شناسانه است .مشکل توصیف نوروفیزیولوژیک پدیده وحی این است که خود این توصیف در بستری از زبان و کلمات شکل می گیرد .حتی اگر شما بخواهید وقایع بیوشیمی و بیوفیزیک مغز را هم توضیح دهید ، مجبورید در بستری از زبان این کار را بکنید .بنابراین همین ابتدای کار با مانع و فاصله ( gap) زبانی روبرو می شوید .هیچ تحلیل و توصیف  نوروفیزولوژیکی ، دیگر نوروفیزیولوژی مغز نیست بلکه ردی از پیوستگی واژه هاست و همان نیست .همینکه ما بین این دو تفاوت بگذاریم ، [ فراتر از اینکه شان حقیقی کدام حالت بیشتر یا کمتر است] در واقع از خود واقعیت فاصله گرفته ایم .آنچه اینجا مورد تاکید ماست خود این تفاوت توصیف زبانی از واقعیت مغزی است .پیچیدگی مسئله وقتی بیشتر می شود که خود این توصیف زبانی هم در بستری از مغز جلو می رود .به عبارت دیگر توصیف گر فیزیولوژی مغز ، هیچ گاه از مغز تهی و برکنار نیست .و خود ورود مغز توصیف گر در بی طرفی او  خطا و بیاس ایجاد می کند . البته هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد که همه این امور در زمینه و بستری از مغز واقع می شود .این شبیه بازی فوتبال است که برای انجام یک بازی خوب باید زمین مناسبی هم فراهم باشد .زمین نامناسب ، امکان بازی را اصلا از آدمی می گیرد اما در زمین مناسب هم می توان بازیهای متفاوتی   داشت .مثال دیگر ، سیستم کدینگ  برنامه کامپیوتری است .همه برنامه های کامپیوتر بر اساس دو کد- عدد صفر و یک نوشته می شوند ، اما ترتیب آمدن این اعداد است که تفاوتهای تصویری یا صوتی را ایجاد می کند .مغز هم زمین بازی زبان و روان و فرهنگ است ، اما می توان بازیهای مختلفی و متفاوتی از ان دید .
خوب اینجا تحلیل فروکاهشی ( reductionism) مشکلی که ایجاد می کند ، نادیده گرفتن این تفاوتهاست .دانش نوروفیزیولوژی ، تصویری عمومی از مغز برای خود ترسیم می کند که عملا وجود ندارد.ما چیزی به نام یک مغز واحد در همه انسانها نداریم ، البته این گزاره آنقدر روشن و درست است که همه بلافاصله تایید می کنند ، اما تامل در تحلیل نوروفیزیولوژی ، نشان می دهد که همین نکته روشن و بدیهی را نادیده گرفته است .در طبابت ما مدام می گوییم ، بیمار با بیمار متفاوت است و  برای هیچ دو انسانی،  نمی توان یک نسخه واحد پیچید ، اما عملا نسخه از قبل آماده ای برای بیماری داریم و نه بیمار ، اینجا هم همین طور است ، درست که ابتدا تایید می شود که هیچ دو مغزی کاملا مشابه نیستند ، اما تحلیل بر پایه مغز مشترک صورت می گیرد ، مغزی که عملا در جهان بیرون وجود ندارد.اگر مغز هیچ دو انسانی کاملا مشابه نیست ، پس مغز مشترکی که ابژه علم نوروفیزیولوژی هست ، عملا وجود خارجی ندارد.
اصولا علم بر پایه این تحلیل فروکاهنده قرار گرفته است .بدون چنین فروکاهشی اصلا علم و بالاتر از ان مفهومی شکل نمی گرفت .ما می گویید نرمی یا سفیدی یا بزرگی ، اما توجه نداریم که هیچ گاه در عالم واقع چیزی به نام نرمی نداریم .نه اینکه متوجه این صفت نشویم ، اما اولا همیشه مقایسه ای است در نسبت زبری و نرمی دو تا چیز و ثانیا نرم بودن جدا از یک چیز نیست .اما علم به راحتی از کیفیات بالا استفاده می کند ، بدون اینکه به ان آگاهی داشته باشد .بالاتر از آن مفاهیمی مثل نیرو ، فشار ، مقاومت در فیزیک کلاسیک و حرکت و انرژی ذرات در فیزیک مدرن هم همگی تابعی از اصل فوق است .بنابراین کل گفتمان علم بر ناواقع بنا شده است و خود علم دانش ناواقع گرایی است .اما ما از علم استفاده می کنیم و مورد تایید انسان است از ان جهت که آن را مفید تشخیص می دهد .حیات و دوام  علم به درستی یا نادرستی آن نیست بلکه به فایده و مطلوبیت آن است .
خوب در واقع اگر بخواهیم به درستی و صدق نزدیک تر شویم قاعدتا باید توصیف تفاوت گذار را بر توصیف فروکاهنده ترجیح بدهیم .دلایل آن را در بالا توضیح دادیم .
حالا من اینجا در مورد وحی از توصیف فوق استفاده می کنم و به دلایل گفته شده توصیف نوروفیزیولوژیک از وحی را ناقص و نابسنده می دانم .

 

باید به وحی نه به مثابه یک رخ داد تحریک مغزی ، که یک واقعیت زبانی و فرهنگی نگاه کرد.البته شکی نیست که نقطه شروع ذهنیت واحدی است ، اما از آنجا که علم توان درک واقع مغز و ذهن صاحب وحی را ندارد( علم فقط مغز مشترک را می شناسد) باید توجه خود را به طرف عناصر و مولفه های تفاوت گذار این رخ داد ببریم .اینها عناصری شامل زبان ، روان جمعی ، فرهنگ علمی و اسطوره ای وحی هستند که تفاوت ایجاد می کنند و وحی را شکل می دهند .
در خاتمه،  ایضاحی  هم در مورد شبهه آسیب مغزی  داشته باشم .گفته شده باید آسیب مغزی را در این مورد جدی بگیریم .و به عنوان مثال از صرع TLE نام برده شده یا مواردی مثل دپرسونالیزه شدن .ما شواهد کافی برای چنین تشخیصهایی نداریم .ضمن اینکه این شبهات در خود بستر رخ داد مذکور مطرح شده است .من تصور نمی کنم مطرح کردن رخ داد مذکور ذیل پاتولوژی نوروسایکولوژی ، پاسخ درستی به آن باشد .شواهد تجربی زیادی بر ضد آن مطرح است .ضمن اینکه اگر آسیب مغزی یا سایکولوژیک مطرح بود ، خوب به نتایج تاریخی مشخص شده نمی انجامید .موفق بودن صاحب وحی در همگام کردن ذهنیت جمعی با پیام وحی ، خود بزرگترین شاهد تجربی بر خلاف فرضیه آسیب مغزی است .از طرفی اینها فرضیاتی نیست که امروزه با علم مدرن مطرح شده باشد ، از بدو پیدایش رخ داد مذکور ، این فرضیات مطرح شده و شواهد تجربی هم ان را رد کرده است .
این توصیفات ، منکر تفاوت مغز پیامبران با عموم مردم نمی شود .همانطور که امروزه بین مغز دانشمندان یا متفکران و هنرمندان بزرگ با بقیه مردم تفاوت وجود دارد.اما ما فقط از طریق شواهد و تظاهرات و نحوه کنش و واکنش رفتاری آنها می توانیم در مورد تفاوتهای مغزی و شخصیتی آنها فرضیه پردازی کنیم .
همه این دلایل باعث می شود که در تحلیل پدیده وحی بیشتر به دنبال نقد زبان ، فرهنگ ، اسطوره ها ، و ناخودآگاه  جمعی رخ داد مذکور برویم تا وجوه شخصیتی و مغزی صاحبان وحی [ همانگونه که اگر کسی بخواهد فیزیک را بفهمد ، نیازی به   مطالعه شخصیت انشتین یا نیوتن  ندارد]که از این طریق به حقایق بیشتری دست می یابیم

 

منصور نور بخش:

 

آقاي دكتربا تشكر از فعاليت علمي درخشاني كه در اين گروه داريد؛ به اين نكته كه گفته ايد با اينكه بيمار با بيمار -مغز با مغز - تفاوت دارد ولي ما نسخه آماده اي براي بيماري و نه بيمار داريم نقدي وارد است. 

از فرد بگذريم مگر ماشين ها و تجهيزات صنعتي كه با توليد انبوه و مشابه ساخته مي شوند يكي هستند؟ نه چون هريك محل استفاده ، شرايط كاركرد خاص خود را داشته اند و سابقه كاركرد آنها متفاوت است. مگر حتي خاك و لايه هاي زمين و گسل هاي زلزله همه جا مشابهتد؟ اما علم و تكنولوژي با دقت بالايي مي تواند طراحي تعمير و پيش بيني كند. در مورد بدن انسان هم همينطور است چون علم پزشكي - و امروزه با همراهي مهندسي- مي تواند به تشخيص و درمان و حتي نمونه سازي با دقت خوبي دست يابد. اينكه افراد با هم متفاوتند مانع از اين نيست كه بگوييم اجزاي تشكيل دهنده اين سيستم ها مشابهت بسيار دارند و روش هاي مشابهي براي بررسي آنها كاربرد دارد. 

البته علم و تكنولوژي به محدوديت هاي خود واقف است و از همين رو همواره نتايج جديد را پذيرفته و به عمل در آورده و خود را بهبود داده است. 

من قصد نفي فلسفه را ندارم و آن موضوع صحبت شما و من نيست. اما طرح چنين نكاتي مانند آن جمله شما كه نقد را با آن شروع كردم خواننده را سر در گم مي كند، كه آيا بايد - به كلمه بايد توجه فرماييد- براي هر فرد روش مطاله و بررسي نويني آغاز و تا انتها جلو برد؟

جمله شما اولا كلي - فلسفي -است و ثانيا حكمي-فلسفه اي- در آن مستتر است كه موجب سردر گمي مورد اشاره مي شود.

 

پاسخ:

سلام جناب مهندس با تشکر از دقت و توجه جنابعالی .

عرض کنم که من منکر اهمیت و پیش بینی پذیری علم نیستم اما یک گزاره منطقی رو مطرح کردم و اینکه با توجه به اینکه ابژه علم یک مغز خاص نیست بلکه قوانین و توصیفات به کار رفته برای همه مغزهاست بنابراین توصیف مذکور فاصله ای با خود واقعیت مغز دارد.بله اگر علم بتواند برای هر مغز جداگانه ای توصیف اختصاصی بیاورد این ممکن است واقعی تر باشد اما می دانیم که علم این نیست .علم توصیف واقعیت مشخص در مفهوم کلی و عام است .یعنی اگر عام نباشد مورد پذیرش قرار نمی گیرد .پارادکس مسئله اینجاست که علم از ابژه ای سخن می گوید که وجود واقعی ندارد اما پیش بینی پذیر است البته از نظر منطقی نمی توانیم از پیش بینی پذیری علم به واقع گرایی آن هم حکم دهیم .شاید از این زاویه ادبیات واقع گرا تر باشد چون ابژه ادبیات ابژه ای فردی و تک است بر خلاف روان شناسی که قوانین عام رو برای همه تسری می دهد .من نه منکر مفید بودن علم می شوم و نه منکر پیش بینی پذیری ان اما می گویم توصیف علمی لزوما توصیف خود واقعیت نیست .اما اشکال کلی من در این مطلب به کلیت توصیف علمی از جهان و واقعیت بود .ادعای من این است که بین واقعیت و توصیف واقعیت همیشه شکاف و فاصله ای هست بنابراین وجود این فاصله و شکاف همیشه بین ما و واقعیت فاصله می اندازد .به عبارت دیگر در علم ، زبان دو گپ و شکاف بین ما و واقعیت می اندازد .شکاف اول همان عام سازی و کلیت بخشی علم به واقعیت است و شکاف دوم شکاف خود توصیف از واقعیت است .ادبیات شکاف اول را نمی اندازد اما گریزی از شکاف دوم ندارد .

 

نوربخش:

بسيار خوب پس شما مي پذيريد كه مي توان عملكرد ها و قوانين حاكم بر اجزا سيستم ها - در مورد بحث مغز انسان- را مطالعه كرد و شناخت و پيش بيني كرد و تغير داد. 

خوب اينكه حقيقت و شناخت حقيقت متفاوتند از كجا مي آيد و چرا در صحت مطالعه و نتايج آن موثر باشد. من دليلي نمي بينم. بلكه خود اين نگاه را يك بازي زباني مي دانم كه منجر به از كار افتادن paralyzed عمل مي شود. وقتي من چاره اي جز نگاه به عملكرد پديده ها براي شناختشان ندارم اما از آن به نتايج عملي مي رسم بحث از حقيقت  و فاصله اش بيشتر ذهني- زباني به نظر نمي رسد؟ چطور مي توانم بپذيرم كه درست است؟

 

پاسخ؛

 

از نظر عملی این مازاد و باقیمانده ای تولید می کند که حواسمان به رخ داد تروماتیک و پیش پینی ناشده ، باشد .به عبارتی این همواره در نقش تذکر و بیدار باش عمل می کند .شاید به نتایج اخلاقی برسد .و من هم چنین انتظاری از تحلیل خودم دارم .اینکه همیشه فقدان و حفره ای در شناخت ما وجود دارد ، اینکه ممکن است پیش بینی ها درست از اب در نیاید ، شاید کمکی به شناختمان نکند اما دست کم مانع غرور کاذب می شود .

نوربخش:

 

متشكر آقاي دكتر. نقد پذيري و عمل بر احتمالات در علم پذيرفته است. ولي نتيجه اخلاقي گرفتن از مقدمات علمي خودش خطرش كمتر از تكيه بر علم به تنهايي نيست.

پاسخ:

 

مقدمات من علمی نیست ، فراعلمی است .به عبارتی علم نیست ، اما در مورد علم است .مگر اینکه شما  باور داشته باشید  که بیرون از علم چیزی نمی توان گفت و فقط باید سکوت کرد ، آنوقت این حکم ابتدا دامن خودتان را می گیرد ، چون تن به گفتگویی دادید که  علمی نیست بلکه بیرون علم است .

واکاوی مضامین اسطوره ای متون ابراهیمی( ۷)

پیرامون نامهای خدا( ۳)
الرحمن:
نام رحمن خدا ، بدون احتساب ابتدای سوره ها ، ۵۷ بار در قران آمده است .آنچه این نام خدا را در قرآن ویژه می کند ، آمدن ان به تنهایی است .بر خلاف نامهای دیگر خدا در قرآن ، رحمن هیچگاه به عنوان صفت الله قرار نمی گیرد .همچنین در آیاتی که نام رحمن خدا آمده ، نام الله خدا نیامده .مسئله دیگری که این نام خدا را از بقیه متمایز می کند ، اختلافی است که پیرامون آن در جریان صلح حدیبیه به وجود آمد .وقتی پیامبر بزرگوار اسلام خواستند که از عبارت بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدای صلح نامه استفاده کنند ، مشرکان مکه اعتراض کردند که رحمن را نمی شناسند .در قرآن با توجه به این جهل قریشیان به رحمن آمده :
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا
و چون آنان را گفتند که رحمان را سجده کنید، گفتند: رحمان چیست ؟ آیا بر هر کس که تو فرمان می دهی سجده کنیم ؟ و بر نفرتشان افزوده شد( فرقان ۶۰)
مسئله ای که اینجا مطرح می شود این است که چرا در سور ابتدایی وحی بر رسول بزرگوار اسلام ، از لفظ الرحمن برای خدا استفاده می شود و الله هنوز مطرح نیست ؟ این مسئله باعث این شبهه در بین مخالفین شده است که  نام خدای محمد ابتدا " الرحمن" بوده و بعدا به واسطه اعتراض یا غلبه قریشیان نام الله خداوند بیشتر در قرآن آمده است .نقل شده است که پیامبر اسلام در ابتدا نماز خود را با صدای بلند و با ذکر یا الله یا رحمن می خواندند و این باعث اعتراض مشرکان مکه شده بود ، که محمد که خود یکتا پرستی را تبلیغ می کند دو خدا را پرستش می کند تا اینکه وحی آمد که تفاوتی بین نام رحمن و الله خدا وجود ندارد:

  قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِكَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً
«بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد هر كدام را بخوانيد براى او نام هاى نيكوتر است و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهسته‏اش مكن و ميان اين [و آن] راهى [ميانه] جوى( اسرا ۱۱۰)
مفسرین بر این اعتقادند که بر اساس آیه ۱۱۰ سوره اسرا ، هیچ تفاوتی بین نام الله و رحمن خداوند وجود ندارد و در قران منعی برای جایگزینی اینها وجود ندارد .
در قرآن سوره های مکی که در سالهای ابتدایی رسالت پیامبر بر ایشان نازل می شد از نام رحمن خدا استفاده شده و خدا خودش را با نام رحمن معرفی می کند .سوره های مریم ، فرقان ، الرحمن، یاسین ، انبیا، ملک ، نبا ، اسرا ، طه ،رعد ، زخرف و شعرا ، از نام رحمن خدا برای معرفی استفاده شده است :

ربِّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الرَّحْمَنِ لَا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَابًا
پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است بخشايشگرى كه كس را ياراى خطاب با او نيست (۳۷نبا)
يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا لَا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا
روزى كه روح و فرشتگان به صف مى‏ ايستند و [مردم] سخن نگويند مگر كسى كه [خداى] رحمان به او رخصت دهد و سخن راست گويد(نبا ۳۸)
«وَ إِنَّ رَبَّكُمُ‏ الرَّحْمنُ‏ ...» طه ۹۰ «الرَّحْمنُ‏ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» طه۵
و نیز خلق آسمانها و زمین :
الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِن فُطُور
آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید در آفرینش خدای رحمان هیچ خلل و، بی نظمی نمی بینی پس بار دیگر نظر کن، آیا در آسمان شکافی می بینی؟( ملک۳)
شبیه آیات فوق را می توانیم با جایگزین کردن الله به جای رحمن در جای جای قرآن پیدا کنیم .
با بررسی آیات و سور فوق ما نسبت به شبهه فوق قانع نشدیم ، به نظر خداوند در ابتدای وحی ، خودش را با نام رحمن به محمد(ص) معرفی می کرده و سپس نام الله در سوره های بعدی بیشتر به چشم می خورد ، تا جاییکه در سور مدنی نام رحمن خدا نمی آید و همه جا نام الله خدا می آید .البته استثنای این قاعده آیه ۱۶۳ سوره بقره است

وَإِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ  ( بقره ۱۶۳)
به تصور ما این آیه قاعده فوق را رد نمی کند چون اینجا رحمن به عنوان صفت هو مطرح شده است .
این واقعیت درون متنی را وقتی در کنار واقعیتهای تاریخی و جغرافیایی قرار می دهیم مسئله برای مان ابعاد دیگری پیدا می کند .

در تاریخ مشهور است که همزمان با محمد ، فردی به نام مسیلمه هم ادعای پیامبری کرد .این فرد از ساکنان یمامه در شرق سرزمین حجاز بود .اهل یمامه یکتا پرست و رحمن پرست بودند .در صورتیکه الله نام خدای برتر قریشیان و قبیل ساکن حجاز بود .یکی از دلایل اعتراض مشرکان قریش به پیامبر بر سر نام خدا بود .آنها معتقد بودند که چرا نام رحمن را به عنوان خدا می اوری در صورتیکه نام خدا الله است .و این را دون شان خود می دانستند .
وَإِذَا رَآكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَهُم بِذِكْرِ الرَّحْمَنِ هُمْ كَافِرُونَ
کافران چون تو را ببینند بی شک مسخره ات خواهند کرد، که : آیا این، همان مردی است که از خدایانتان به بدی یاد می کند ؟ و اینان خود یاد خدای رحمان را منکرند( انبیا ۳۶)
در منابع اسلامی ، شرح مبسوطی از تاریخچه خدای رحمن وجود ندارد .بعضی معتقدند که این سخن درست نیست و حجازیان ، رحمن را می شناختند ، رحمن را خدای یهودیان و مسیحیان جنوب شبه جزیره می دانستند .از این جهت ما به دنبال منبع قابل اعتنایی از نوشته های مردم یمن یا اهل سبا بودیم تا اینکه متوجه شدیم که رحمن نام خدای یهودیان و مسیحیان جنوب غرب یمن که زمانی با کشور حبشه یکی بودند و تحت پادشاهی واحدی .در این زمان نام خدای رحمن در نوشته های آنها دیده شده .( Raḥmānān (RḤMNN) - An Ancient South Arabian Moon God)
این تحقیقات نشان می دهد که باید بین خدای رحمن ( خدای ماه) اهل شرک آن منطقه و گسترش بعدی یکتاپرستی رحمانی در بین یهودیان و مسیحیان آن منطقه تفاوت وتمایز  قائل شد .رحمن در زبانهای سامی از ریشه رحم به معنای بخشش و بخشیدن می آید .( "RḤM" in the Dictionary Of Old South Arabic: Sabaean Dialect.)
در زبان عبری رحم به رخم تبدیل می شود و خدای رحمن ، رخمان نامیده می شود که در تورات چند مورد استفاده شده است .در زبان عربی جنوبی یا سبایی ، رحمنن با ن اضافه که به معنای بخشیدن و اعطا کردن است .نوعی بخشش بدون توقع و بدون تبعیض همچون باران .در این زبان " ن" در پایان کلمات همچون ال در عربی شمالی حرف تعریف است .و آمدن آن در پایان یک اسم ان را ویژه می کند .
در تاریخ معروف است وقتی عده ای از مسلمانان به علت فشار و رهایی از رنجی که قریشیان به آنها وارد می کردند به حبشه یا اتیوپی مهاجرت کردند .پادشاه آن منطقه مسیحی بوده و به احتمال زیاد رحمن پرست بوده است ، شاید این توجیه کند که چرا مسلمانان برای اثبات صدق آیین خود از آیات سوره مریم استفاده کردند .بیشترین نام رحمن خدا در قران در سوره  مریم آمده است .و این احتمالا خوشایند پادشاه رحمان پرست مسیحی حبشه بوده است .
ما دلیل قطعی حذف تدریجی نام رحمن خدا و جایگزینی الله به جای آن را نمی دانیم ، اما بر اساس نص صریح قرآن این دو نام یک خدای واحدند .چه الله را بخوانید و چه رحمن را ، یک خدا را خوانده اید .آیه ۱۱۰ سوره اسرا اگر  مورد مداقه و تامل قرار گیرد ، می تواند الگوی وسیع تری از خداپرستی را هم ارائه دهد .اینکه ذات خدا خیلی وابسته به نامش نیست.و این درس بردباری و مدارا برای ماست که هر کس با نام مخصوص خود ، خدا را بنامد .