شما داری زندگی بی دغدغه و آرامی را می گذرانی و در جایگاهت جا افتادی ،شبها راحت می خوابی و حتی خواب هم نمی بینی که ناگهان "یک نفر "بی مقدمه و هیچ سابقه ای روبرویت ظاهر می شود و آتشی در انبار باروت وجودت می کشد و به همان سرعت غیب می شود ."یک نفر "که تو را در مقابل خودت می گذارد و آنوقت تو می مانی و یاد همه دردهایت .
به یمن تاریخ مکتوب ،ما اطلاعات دقیقی از آنچه بین مولوی و شمس گذشته است داریم .قصه بی شباهت به آنچه توصیف شد ،نبود .زندگی استعلایی اینگونه شروع می شود .آتشی در جانت روشن می شود از باروتی که فکر می کنی ذخیره آن را داشته ای ،آنگاه متوجه غفلت پیشینت می شوی ،ناگهان چشمانت باز می شود .به آن همچون نشانه ای نگاه می کنی ،گویی دره تنگی را پشت سر گذاشته ای و ناگهان دشت سرسبز و فراخی را پیش رویت می یابی .
دردنامه مثنوی نوعی شرح غفلت هم هست ،شرح یک زندگی استعلایی .
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم .
روان کاوی، رشد سوژه های انسانی را در سه مرحله کلی توصیف می کند :مرحله اول ،دوران خیال کودکانه است .دورانی که کودک در میل ورزی اش آزاد است ،هنوز در تخته بند "نام پدر "قرار نگرفته است .از قانون چه اخلاقی و چه دینی آزاد است .مسئولیتی متوجه کودک نیست .
با تکامل عقلی و زبانی کودک کم کم یاد می گیرد که امیال و خیالات خود را کنترل کند .این شاید با آموزش دفع ادرار و مدفوع شروع شود و به تدریج قوانین اجتماعی و اخلاقی تحت عنوان فرایند "اجتماعی شدن" به کودک آموزش داده شود .مرحله ای که به قول فروید"خود"شکل می گیرد ."خود"در واقع رسوب آموزش قانون به کودک است .آموزش رفتار اجتماعی و اخلاقی و پرهیز مذهبی ،تحت عنوان کلی "خود"در تن کودک رسوب می کند .
بعضی از انسانها از مرحله خیالی جلوتر نمی روند و تحت عنوان اوتیسم برچسب می خورند .اوتیسم نوعی فیکس شدن و ثابت شدن در مرحله خیالی است که امکان شکل گیری "خود"را از انسان می گیرد.
اما برای افراد نرمال "خود" در واقع ابزار دفاعی از سوژه های انسانی است ."خود"همچون پوسته ای یا لایه محافظی از هسته خیالی میل محافظت می کند .اصل واقعیت ابزار "خود"در بقای سوژه و بقای میل اوست ."خود"همچون تخته بندی ،میل و خیال را در قالبهای خویش نگه می دارد .
اگر فرد اوتیستی ،در مرحله خیالی ثابت می شود و جلوتر نمی آید ،وسواسی در مرحله "خود"باقی می ماند .وسواس چهره دیگری از اوتیسم است .وسواسی در مرحله "خود"باقی می ماند و انقدر میل را به تاخیر می اندازد که امکان حرکت میل را می گیرد .در وسواس آنقدر لایه "خود"ضخیم می شود که میل هیچ امکانی به جز خود وسواس ندارد.همه نیروی میل صرف وسواس می شود .میل وسواسی یک میل خفه شده است .زندان "خود"وسواسی انقدر تنگ و انفرادی است که عاقبت میل را می کشد .افسردگی پایان غم انگیز وسواس است.
بر خلاف فرد وسواسی ،فرد هیستریک را داریم که لایه "خود"ژلاتینی و نرم است .هیستری در شکل پاتولوژیک ،لایه دفاعی "خود"را می درد و میل خود را برون ریزی می کند .حملات تشنج در فرد هیستریک ،برون ریزی میل و ناخوداگاهی است که از لایه های بی رمق "خود" به بیرون راه پیدا می کند .هیستری مستقیما راه به ناخوداگاه و غیر "خود"دارد .هیستری تظاهری بیمارگونه از "دیگری"است .
بر خلاف وسواسی ،فرد هیستریک دائم الپشیمان است .هیستریک همیشه احساس نقص و ناتمامی دارد ،اگر وسواسی دائما میل را به تاخیر می اندازد ،فرد هیستریک همیشه در میل ورزی اش عجله دارد .اگر پشیمانی ،واکنش معکوس به میل ورزی باشد ،آن وقت این واقعیت که فرد هیستریک دائما پشیمان است ،جلو بودن و سبقت گرفتن فرد هیستریک از "خود"را نشان می دهد .از آنجا که هیستری ،تظاهری از میل دیگری است .هیستری ،حیف و میل نیروهای ناخوداگاه میل است .هیستری ،سوختن است .
پس زندگی استعلایی ،گذران مراحل است .اینجا منظور تغییر چشم انداز معرفتی مدنظر نیست ،آنچه از مراحل مورد نظر است نوعی تغییر جهان بینی است .سوختن به معنای واقعی است .
گفت ای موسی از آن بگذشته ام
من کنون در خون دل آغشته ام
این گذرها ،آغشته به خون دل است .همراه با درد است .مثل فردی که تا دیروز ،اعتقاد متعصبانه به عقیده خاصی داشته است و ناگهان متوجه می شود کل آن عقیده و ایدئولوژی بر پایه ای از دروغ بنا شده بود .یا عاشقی که ناگهان یک شکلک زشت از معشوقش می بیند و ناگهان کل عشقش ،فرو می پاشد .برخورد مولوی با شمس این گونه بود .یک برخورد ساده و یک گفتگوی مختصر ،ناگهان تبدیل به یک موج سونامیک برای مولوی می شود ،آتشی در وجودش می زند ،می سوزاندش
داستان موسی و شبان در مثنوی ،راویت یک زندگی استعلایی است .چوپانی که با بزهایش خوش است (در زیستن با ایده هایش راحت و آرام است)ناگهان در مواجهه با موسی ،بهم می ریزد ،داستان این بهم ریختگی را در زمان حال تعریف نمی کند .ما فقط بعدا از تفسیری که چوپان از شرح حال خود می دهد متوجه می شویم چه کشیده است
تازیانه بر زدی اسبم بگشت
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
حال من اکنون برون از گفتن است
این چه می گویم نه احوال من است
زندگی استعلایی به گونه ایست که وقتی یک مرحله را می گذرانی ،اصلا تمایلی به برگشت به مراحل قبلی نداری ،آنقدر حال آدمی برون از گفتن است که حتی آرزوی بازگشت به کودکی را هم نداری .
کرکه گور در کتاب تکرار تعریف می کند که در جوانی علاقه زیادی به لذت طلبی و دون ژوانیسم داشته ،حال بعد از مدتی می خواهد آن خاطرات را تکرار کند .به همه آن نوش خوارها و روسپی خانه ها سر می زند ،اما متوجه می شود که برایش آن لذتهای قبلی را نداشته است .سالک مراحل ،آرزوی بازگشت به قبل ندارد .گویی نوعی گشودگی به آینده دارد .از آینده استقبال می کند و امیدهایش را آنجا می بیند .
از تبتل تا مقامات فنا
پله پله تا ملاقات خدا
آنچه ما اینجا از مواجهه اتفاقی با "یک نفر"ها (اشاره به مواجهه اتفاقی شمس و مولوی)اوردیم ،در روانکاوی تحت عنوان مواجهه با "امر واقع" صورت بندی می شود."امر واقع"حضور ناگهانی و پیش بینی ناشده و تروماتیک یک رخداد است .ناگهان لکه خونی شما را متوجه یک قتل می کند .حضور یک رخ داد نامنتظر ،باعث فروپاشی کل جهان بینی شما می شود.فرد وسواسی تلاش می کند این مازاد ،این عنصر اضافه را در داخل سیستم رفتاری و فکری خود توجیه و حل کند اما برای هیستریک گویی نشانه ای است ،گویی از قبل آماده این رخ داد نامتظر بوده است .این برایش تبدیل می شود به تغییر جایگاه و مُقام او .کل ساحت نمادینش فرو می پاشد و از نو شروع به ساخت هویت "خود" می کند .اینجا من تاکید بر خارج بودن "امر واقع "دارم .رخ داد "واقع"رخ دادی است خارجی .همچون اوار و ترومایی ،باعث فروپاشی و زخم عمیق در فرد دارد.
از این جهت است که یک زندگی استعلایی ،برساخته تروماتیک "امر های واقع"است .رخ دادهای ناگهانی و افکنده شده از خارج نه تاملی درونی .
مواجهه چوپان و موسی ،برای چوپان چنین خصلت تروماتیک و افکنده ای داشت .همین زندگی استعلایی برای چوپان است که او را در جایگاه برتری از موسی قرار می دهد و موسی را مجبور به عذر خواهی نزد او می اورد.
میلِ روحت چون سوی بالا بود
در تزاید مَرجِعَت آنجا بود
در اینجا حرکت استعلا نوعی بازگشت است .یک زندگی استعلایی بازگشت مدام به درد بنیادین و اولیه است
یک زندگی استعلایی (قسمت دوم)
نیست پیدا آن مراحل را سَنام
نه نشان است آن منازل را نه نام
آنکه نو دید او خریدار تو نیست
صید حق است او گرفتار تو نیست
مرغ پرّنده چو ماند در زمین
باشد اندر غصّه و درد و حنین
مرغ خانه بر زمین خوش می رود
دانه چین و شاد و شاطر می دود
زآنکه او از اصل بی پرواز بود
وآن دگر پرّنده و پرواز بود
اگر وسواسی همیشه تمایل دارد محیطش تغییر نکند و در همان حالت سابق بماند ،همچون کهنه پوشی که لباس نو برایش عذاب است ،هیستری ،استقبال از امر نو است .
مولوی این دو را به مرغ خانگی و مرغ پرنده ،تشبیه می کند .آنکس که پر پرواز دارد ،اسارتش در زندان ،برایش درد و رنج است .رنجی که هیستری می برد از ناتوانی از "هم هویتی "با محیطش است .هیستریک در هیچ جایگاه و مقامی ،راحت و خوش نیست .فرد هیستریک عجله دارد که هرچه زودتر برسد.سالک مراحل ،در هیچ یک از گذرگاهایش ،احساس راحتی نمی کند .بی جهت نیست که او حسی عمیق از" بی خانمانی" دارد.
پرنده ای که اهل پرواز است ،زندگی را در پرواز می گذراند .گویی خانه او ،خود پرواز است که همواره ناتمام می ماند .گویی هدف از مسافرت نه یافتن مقصدی که خود حرکت در راه است .راه بی پایان است .این مسیری است که پایانش مرگ سالک است .مرگ و "فنا"استعاره پرکاربردی در ادبیات عرفانی است .از عاشقی که به خواست معشوقش می میرد تا طوطی ای که آموزش مردن می دهد برای رهایی.مردن اینجا هدف نیست ،مردنی است برای رهایی .
زآنکه آوازت تو را در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امن است از عذاب
پس مقام فنا "مرگ پیش از مرگ"است .این نه مرگ فیزیولوژیک و جسمی که مرگی دوم است .مرگی است که بر مرگ جسمی پیشی می گیرد .لحظه فراموشی "خود"
تجربه بازگشت در نزد نیچه بی شباهت به چنین تجربه ای نیست .نیچه آنجا که از" مرگ خدا" می گوید ،در واقع از مرگ هویتهای مصلوب شده و رسوب کرده در وجود آدمی می گوید .تجربه بازگشت در نزد نیچه فراموشی خود است و نوعی مرگ پیش از مرگ .
"مرگ خدا"همه هویت های را که پیشتر در حال و هواهای گوناگون جان نیچه ای درک شده ،پیشکش جان می کند .مکاشفه بازگشت ابدی همراه خویش نوعی ضرورت تحقق یافتن پی در پی همه هویت های ممکن را می اورد :"همه نام های تاریخ من است"(پیر کلوکوفسکی از کتاب بازگشت نیچه۲۵۴)
پس انچه نیچه تحت عنوان "مرگ خدا"و لاکان تحت عنوان "مرگ دوم"صورت بندی می کنند ،شاعر تحت عنوان "مرگ پیش از مرگ "نام می نهد .فراموشی هویتهای تاریخی "من".نوعی دست شستن از زبان حافظه ،بی حافظه و بی زبان شدن .
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
انچه محور اصلی در مقام فناست ،همین فراموشی هویت های نمادین است .سخن " من"را فراموش کردن و جمله زبان حق شدن .زبان وحی هم همین است .تجربه پیامبری در ناب بودنش ،زبان خود فراموش کردن و یکسره زبان حق شدن است .انچنانکه همچون طوطی جان زبان وحی می شود
یک زندگی استعلایی(قسمت سوم)
از رنجی که شاعران می برند .
چون ننالم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت ،نقد حال ماست آن
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودیِ شاه فرد خویش
من زجان جان شکایت می کنم
من نیَم شاکی روایت می کنم
"تمدن و ناخوشنودیهای آن"فروید در سنت روانکاوی اثری کلاسیک محسوب می شود.فرضیه اصلی در این کتاب ،سرکوب پاتوس و شور آدمیان در داخل پیشرفت تمدن و فرهنگ است .آنچه لاکان بعدها "ساحت نمادین "نامیدش .این سرکوب بعدها به آنچه روانکاوی "خود"یا ایگو نام می نهد منتج می شود."خود"رسوب هویتهای فرهنگی و دینی و زبانی در درون سوژه انسانی است .این سرکوب شور درونی توسط "خود"یا "اصل واقعیت" پایه گذار و خالق دیالکتیکی از میل و سرکوب می شود .آنچه اینجا اتفاق می افتد خود فرایند جدایی از منبع شور و میل اولیه است که روانکاوی آنرا "ابژه میل اولیه "یا مادر می داند ."اختگی "قانون جدایی از میل اولیه و آزاد است .با تکمیل فرایند اختگی ،سوژه ،سوژه ای شکاف خورده و تقسیم شده می شود.این شکاف و جدایی ،باعث پاتولوژی بعدی ملال و اضطراب در سوژه می شود.از ان پس ،سوژه همواره به دنبال نیمه گمشده و از دست رفته خود می گردد.
آنچه بعدتر لاکان تحت عنوان "ابژه کوچک a"از ان یاد می کند ،چیزی نیست جز همین تمنای وصال .از دید روان کاوی این تمنا ،چیزی جز فریب نیست .مشکل از خود شکاف سوژه است که آن را تحت فشار اجبار به تکرار و بازگشت به میل اولیه و کامل ،می کند .
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
هرچند تمنای این" عشق بی وصال" این "وصال ممنوع" بیهوده است و فریبی بیش نیست ،اما عاشق نمی تواند با خفتگی کنار بیاید .درد فراق ،این بی قراری که بسیاری را بیابان پرور کرده است ،شاعر را به شعر گفتن وادار می کند .
این خلا شب است که شاعر را رویا پرداز شب می کند .خواب و بیدارش را یکی می کند و ناله های شبانه اش همچون رویایی او را به کوشش وا می دارد.آخر باید راهی باشد ،این طور که نمی شود.
در انتظار آن
من با شب قرار دارم
این گونه است که خود شعر می شود چاره کار.
او می داند که قصه " دریا "فریب است ،اما مدام رویای آنرا می بیند ،ندایی که در رویا می شنود و او را به برخاستن ،صدا می زند .از این جهت است که شاعران ،شب زی هستند .آخر ،رویا کار شب است .رویایی از جنس شب.
اما فردا روز دیگری است ،باید نانی برای اهل و عیال جور کرد ،دست نیازمندی را گرفت ،مسئولیتی داشت .
اینگونه است که زیست شاعرانه در نبض "شب و روز"می طپد.شبش در اوج و روزش در حضیض .
این اندیشه کوچ نشینی ،که ذات اندیشه شاعرانه است ،در او تبدیل به خود اندیشه شعر می شود.شعر نبض زندگی شاعر می شود.شعر نه تنها درد شاعر که درمان او نیز هست
یک زندگی استعلایی(۴)
شاعران از چه رنج می برند(قسمت دوم)
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست.
رنجی که شاعر می کشد ،از درون خود می جوشد .شاعر در تمنای وصالی است که سرابی بیش نیست .اصلا این تمنا ،این درد اشتیاق ،معلول این سراب است .اصلا عشق به دنبال ممنوعیت است که عشق می شود .اگر وصال در دسترس بود که عشقی هم نبود.خواستی است که به در بسته می خورد.ادمی از وقتی که وارد دنیای واقعیت سخت و صلب اجتماع و فرهنگ می شود،با بهشت عدن خود خداحافظی کرده است .از ان پس ،کوششهای بیهوده ای است برای بازگشت به ان بهشت .قصه هبوط ،قصه در غلطیدن ادمی در جامعه و فرهنگش است .و این تمناها و طلب ها چیزی نیست جز گریختن از همین زندان جامعه و تاریخ و طبقه .هر نقد اجتماعی ،هر فانتزی جامعه بی طبقه اینده ای ،هر وعده زبانی ،چیزی نیست جز گریختن از همین زندان و تخته بند وجود حاضر .حقیقت ،کشف همین فریب است ،همین توهم وصال در اینده ،همین خروج از زندان .شاعر همچون موش کوری به دنبال نقب زدن در زمینی است که پایانی ندارد .و اگر وصالی بود و اگر قربی بود که عشق نبود .این خواست نتیجه ان ممنوعیت است .
که خود نوشتن در نهایت فریبی بود برای کشف ان توهم
یک زندگی استعلایی(۵)
شمس جان و شمس تن
شمس در خارج اگرچه هست فرد
می توان هم مثل او تصویر کرد
شمس جان کو خارج امد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
کشف رابطه آنچه جان و تن نامیده می شود،برای نوشتار فلسفی ،همواره مورد توجه بوده ،شعر هم همیشه تلاش کرده از این رابطه بگوید.اما جان چیست؟تن چیست ؟
فلسفه از ابتدای پیدایشش ،به ساحتی از انسان آگاه شد که آن را از تن جدا می کرد.می توان گفت که اصلا این جدایی شروع فلسفه بوده است .اندیشه ابتدا این ساحت را پنوما یا نفَس،می دانست .ابتدا این بازدم بشر بود که مورد توجه انسان قرار گرفت که گویی از بدن خارج می شود.پنوما همان "نفَس"گرمی بود که در طلوع تفکر بشری ،در جایگاه آن ساحتی قرار گرفت که گویی متعلق به بدن نبود،به جای دیگری تعلق داشت .واژه "روح"که اصلا واژه ای عبری هست ،از طریق فرهنگ سامی وارد ادبیات بشر شد.(تبارشناسی این واژه در کتاب "درباره روح"دریدا امده است).روح آن "نفس گرم"ی بود که از تن آزاد بود ،وارد تن می شد و از آن خارج می شد .به تصور ما ،برداشت بشری از "روح" متاثر از پنوما یا دم و بازدم یونانی بوده است .این نفَسی بود که رایحه روح بود.روح همچون رایحه ای وارد تن می شد و از آن خارج می شد .تعبیری که دریدا به کار می برد "نفس آتشین" از روح بود.
واژه "جان" از ریشه جنَن است که از نظر ریشه شناسی اصلا پارسی است و بعدا وارد زبان عربی شده است .جان در پارسی قدیم به معنای زنده بوده و جان داشتن به معنای زنده بودن ،بوده است .جان ساحت پنهان زندگی بوده است .
در عربی ریشه "ج ن ن"، هستی پنهان شده آتشین مراد می شود.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر کس این آتش ندارد نیست باد
جان آتشی است که هستی ما به آن است و نبودن به معنای نداشتن این آتش جان است .به یک معنا می توان از روح به عنوان آتش پنهان در تن آدمی نام برد .
اگر بودن ما مشروط و متعین به این روح آتشین است ،تن چیزی نیست جز رسوب و سرد و صلب شدن همین آتش .تن به واسطه نفَس است که تن می ماند .اگر لحظه ای نفسی نباشد ،تنی نیست ،زندگی نیست .
استعاره موج و دریا که برای نسبت جان و تن به کار رفته ،استعاره ای مفید برای منظور ماست .جان همچون موجی به ساحل تن می خورد و مقداری از تنِ تن را قلاب کن می کند و در نهایت در ساحل تن آرام می گیرد .آرامش موج جان ،با خود رسوباتی می اورد که همچون ته نشستی به تنِ تن می نشیند و آن را دگرگون می کند .رابطه تن و جان همچون نبض زندگی ،و زنده بودن در همین شیب بالارونده و پایین امدن است که شکل می گیرد.جان همین قبض و بسطهای تن است ،همین امواجی که از تن برمی خیزند و در تن رسوب می کنند.
جان در سردشدنش ،در رسوب گذاریش ،تبدیل به تن می شود.رابطه تن و جان یک رابطه دوالیستیک از پیش فرض شده و ذات گرا نیست ،اینگونه نیست که ذاتی به نام جان و ذاتی به نام تن آنجا از قبل حاضر باشند.از دید ما جان و تن شیب بالارونده و نیز پایین رو یک هستی واحد است .تکانه هایی که از خود تن شروع می شوند ،به خرج تن اوج می گیرند و در نهایت رسوباتی بر تن باقی می گذارند.و زندگی همین شیب در حرکت بالارو و پایین رو خود است .آنجا که بالا می رود و اوج می گیرد و آتشین می شود ،جان است و آنجا که سرد می شود و رسوب از خود به جا می گذارد ،تن می شود.
نوشتار نیز چون نویسنده ،تن به همین شیب دوگانه می دهد.نوشتار انجا که تخریب گر و فروپاشنده است (فروپاشی هویتهای نمادین گذشته)،تخریب خود و نام (همه نامهای تاریخ)در شیب جان شدن و بالارو و سیلانی خود است .و آنجا که شروع به نام گذاری و معنابخشی به امر نو و تازه ای می شود ،در شیب پایین رو و تنینه و رسوب گذار خود است .تنی که به واسطه موج و سیلان بالارو خود را خرج آن می کند دوباره تن به رسوب جدیدی می دهد .خاطره ای از این موج بالارو .خاطره آن در لایه جدیدی از تن برای همیشه باقی می ماند .