تاملاتی پیرامون زبان

زبان در کارکرد روزمره و نمادینش ،ساختارمند است و آن حفظ ساختارهای تثبیت شده است .می توان این کارکرد زبان را ،کارکرد هویت طلبانه نامید .جاییکه واژه ها ،رسوبات حافظه اند .این زبانی است داخل ساخت و معنا .گفتاری است که حافظه را تکرار می کند.و حافظه هم چیزی نیست جز تکرار همین گفتار.بنابراین زبان در کارکرد ساختگرایانه و نمادینش ،در داخل حلقه بسته ای است که فقط خودش را تکرار می کند و تبدیل به توجیه المسائل در داخل نظامات از پیش شکل گرفته می شود.
اما تاریخ بشر نشان می دهد که ساختها و نظامها ،چه اخلاقی و چه فلسفی و چه سیاسی ،عمر چندانی ندارند و جای خود را به نظامات جدید می دهند.این نشان می دهد که زبان انچنانکه توصیف شد ،زبان بسته برای همیشه نمی ماند.
فروید در کتاب روانشناسی روزمره ،پرده از کارکرد جدیدی از زبان برمی دارد.جاییکه زبان از جای "خود"ش خارج می شود و راه خود را می رود.گویی اینجا شکافی بین حافظه و زبان وجود می اید .زبان در لغزشهایش ،در اشتباهات لپی اش ،در لطیفه گوییش ،راه خود را از حافظه جدا می کند ،و زبان و گفتار بی حافظه می شود.گفتار زمانی بی حافظه می شود که تن به ساختهای موجود نمی دهد ،نه از سر اختیار که گویی این خارج از اراده خود زبان و حافظه است ‌.امر نو و پیش بینی ناشده ای رخ می دهد.امری از جنس تروما .تروما ،رخ داد بی حافظه در گفتار است.حافظه ای در زبان ندارد .تروما از ساحت غفلت زبان و حافظه می اید .امر تروماتیک ،بی معناست ،همچون اشتباه لپی که ناگهان از زبان در می رود و هرچه تلاش می کنی ،درستش کنی (در داخل ساخت نمادین توجیهش کنی)در می مانی .
خود رویا هم همین گونه است .زبان رویا ،از جنس حافظه انباشته شده قبلی نیست ،رویا بی معناست از ان جهت که هنوز داخل زبان معنایی پیدا نکرده است .نباید به رویا همچون منطقی دیگر یا زبان دیگر نگاه کنیم ،رویا اصلا از جنس منطق و زبان نیست .رویا خارج از مرزهای حافظه است .ترس در رویا ،ترس از ناشناخته ای است که هنوز در حافظه رسوب نگذاشته و اشنا نشده است .رویا ریشه در انسوی حافظه اگاهی قرار گرفته است .رویا  ،نشت امر بی معنا داخل زبان و حافظه است و ناتوانی حافظه و اگاهی و زبان را به رخ شان می کشد .اما زندگی با این نشتی دوامی ندارد .پس حافظه و زبان دست به کار می شوند تا این موجود وحشی را رام کنند .به ان معنا ببخشند .گویی این دامی بوده که خودشان ترتیب داده اند .گویی چاهی که خودشان حفر کرده اند و حال چاره کار نیز با خودشان است .پس زیستن ،همین معنابخشی به بی معنایی است .زندگی قالب زدن بر گل بی شکل و در هم برهم آشوب است .آنوقت که این آشوب و بی معنایی ،در داخل زبان و حافظه به بند کشیده شد ،انوقت نفس راحتی می کشیم و می گوییم بالاخره تمام شد

زبان و غیریت
صورت زبان ژانوسی است به گونه ای که هم می کشد و هم زنده می کند .زبان همواره زیادتی بر اندیشه دارد .اندیشه همواره در مرزهای هستی و بودن می ماند اندیشه همواره اندیشیدن به همانی و هویت است .اندیشه فقط تصور مبهمی از نیستی و غیریت محض دارد .جایگاه غیریت در زبان است .
کافی است به این مثالها توجه کنید تا متوجه غیریت شوید .
مثلا نیچه در جایی گفته همه چیز نمود است .
این عبارت در واقع در مقابل کانت مطرح شده که هستی را شامل نمود و بود یا فنومن و نومن می داند .و عقل بشری را محدود در شناخت فنومنها می داند و نومن یا اشیاء در خود را دور از دسترس ادمی می داند .از نظر نیچه نومن تصوری خیالی است که نه تنها حقیقت ندارد بلکه مفید هم نیست .
اما من می خواهم توجه شما را به خود گزاره نیچه جلب کنم که ((همه چیز نمود است)) اشکال کار در واژه همه چیز است .این واژه از کجا امد؟اگر واقعا همه چیز نمود است پس نمود این ((همه چیز ))چیست؟همه چیز مفهومی کلی است که در نمودها جایی ندارد و فراتر از نمود است .به عبارتی غیریت از نمودهاست .بنابراین هرچند اندیشه همواره در بند نمود می ماند و قادر نیست فراتر از فنومن ها فکر کند اما غیریتی خود را در این گزاره نشان می دهد که نمی دانیم با ان چه کنیم .
یا ماتریالیستها معتقدند که همه چیز ماده است .دوباره اینجا هم همان غیریت از ماده مطرح است .بر فرض که همه موجودات خصلت مادی دارند اما این حکم در مورد تک تک انها صادق است اما نه در مورد همه انها .واژه همه زیادتی بر حکم دارد که ماتریالیست نمی داند با ان چه کند .حکایت دم خروس و قسم حضرت عباس است که شما هر وقت حکم کلی راجع به وجودات صادر می کنید دم خروس ان بیرون می زند .به عبارتی زیادتی در زبان است که اندیشه می ماند با ان چه کند .
از این نظر جایگاه غیریت در زبان است .زبان گاهی از خودش سبقت می گیرد به عبارتی چیزی را نشان می دهد که در ذهن نیست در خوداگاهی نیست در غیریت اگاهی است .
نه اینکه اگاهی از این غیریت خبر ندارد ،دارد اما نمی تواند ان را بیان کند .به محض اینکه اندیشه بخواهد توصیفی از این غیریت مطلق بدهد در دام خودش یعنی اندیشه همان یا هویت می افتد .ما نیاز به تحلیلی از زبان داریم که از هویت طلبی عقل فراتر برود .
ما برانیم که این حکم روانکاوی که زبان ساخت ناخوداگاه را دارد اینجا معنا پیدا می کند .اگر غیریتی در زبان جاری است که اندیشه قادر به توصیف ان نیست ناخوداگاه هم غیریت خوداگاهی است .زبان جاییکه از خودش سبقت می گیرد در واقع کاشف از ناخوداگاه است

کسی که می داند

کودکان از همان دورانی که شروع به سخن گفتن می کنند ،پرسیدن از والدین را شروع می کنند .بسته به وضعیت خانواده یا از پدر یا از مادر .پرسشهایی که جواب سختی دارند و البته بعد از هر پاسخ شنیدنی ناراضی تر از قبل.ایا واقعا کودکان به دنبال پاسخ درست به سوالات خود هستند ؟اگر اینگونه است چرا پاسخهای اسطوره ای برایشان رضایت بخش تر از پاسخهای علمی است ؟ایا کودک از طرح پرسش و اینکه پدر خود را در وضعیت پاسخ گویی قرار دهد احساس لذت می کند؟یا به دنبال حقیقت است ؟ و حقیقتی که کودک به دنبال ان است چه نسبتی با این احساس دارد؟
در هنگام پرسیدن سوالات کودکی ،کودک چه نسبتی با والدین خود برقرار می کند ؟اینکه کودک خودش را در جایگاه پرسش گر و والدینش را در جایگاه پاسخ گویی قرار می دهد ،ایا نسبتی از روابط اقتدار را در ذهن خود ندارد؟چه کسی در جایگاه پاسخ گو قرار می گیرد و اینکه والدین در جایگاه پاسخ گویی قرار می گیرند ،جایگاه کسانی که همه چیز را می دانند ،ایا کاشف از ان نیست که کودک نیاز به کسی دارد که همه چیز را می داند ؟

نوعی از این رابطه بین بیمار و پزشک شکل می گیرد.در اولین مراجعه با اینکه پزشک و بیمار هیچ شناختی از یکدیگر ندارند ،اما بیمار فرض می کند که پزشک از بیماریش اطلاع دقیق دارد و درمانهای لازم را می شناسد .به عبارتی بیمار از همان ابتدا ،خود را در چرخه اقتدار و سلطه پزشک قرار می دهد.می گویید ایا امکانش هست که از ابتدا چنین رابطه ای شکل نگیرد ؟پاسخ منفی است .بیمار بر اساس نیاز خودش ،وارد این رابطه می شود .و اگر چنین پیش فرضی از اگاهی پزشک نداشته باشد به این معنا که این پزشک چیزی سرش نمی شود ،اصلا مراجعه نمی کرد .بیمار وقتی از این چرخه روابط سلطه و اقتدار ،بیرون می اید که به این نتیجه برسد که پزشک اشتباه می کند .این روابط اقتدار گونه با آگاهی بیشتر بیمار از بین نمی رود .بعضی از بیماران هنگام مراجعه ،فکر می کنی که فقط امده اند سواد پزشک را محک بزنند ،ممکن است با گسترش اطلاعات در فضای مجازی ،بعضی از بیماران اطلاعات بیشتری هم از عوارض دارویی و علائم بیماری داشته باشند ،اما این هم نمی تواند مانعی برای شکل گیری روابط اقتدارگونه بین پزشک و بیمار باشد .پزشک همچون پدر ،کسی است که می داند .
بر این اساس می توان چند نوع گفتمان بزرگ از این نوع روابط را تشخیص داد .
در گفتمان دین ،پیامبر جایگاه فردی که می داند را اشغال می کند .فرض این است که پیامبر از همه اسرار و رموز غیب و شهادت ،اگاهی دارد و هیچ چیز نیست که از چشم او پنهان بماند .لفظ نبی که اصلا واژه ای عبری است ،به معنای پیشگو و خبردار است .کسی که از اینده خبر می دهد و چه قدر پاسخ به پرسش اینده برای ادمی مهم است .پیامبر به واسطه وصل شدنش به منبع غیب ،در جایگاه کسی که می داند ،قرار می گیرد .
در دوران مدرن دانشمندان با سست شدن باورهای دینی ،این جایگاه را اشغال می کنند .علم مدرن قرار است پاسخ همه پرسشهای ما را بداند ،از منشاء و پایان ما و جهان خبر بدهد .اینکه پاسخهای علم فروتنانه و نسبی هستند ،علت این سردرگمی و اضطراب بشر مدرن بوده است .بشر مدرن به دنبال از دست دادن مرجع دینی جایگاه "کسی که می داند"خود دل در گرو هر چیز و ناجیزی می دهد .از سیاست مدران دغلباز تا دانشمندان خود غرق در شک و دودلی و نیز روانکاوی .
با خالی ماندن جایگاه مذکور و نیز اضطراب حاصل از ان ،روان کاو کسی است که در جایگاه "کسی که می داند "قرار می گیرد .بیمار به دنبال تکیه گاهی است که بتواند جایگاه خود را در این هستی پرآشوب ،ثبات دهد .در واقع بیمار به روان کاو پناه اورده است .این روابط در ابتدا نباید به گونه ای باشد که به اعتماد بیمار صدمه وارد کند .روان کاو باید ابتدا نقش بازی کند ،خود را در جایگاه "کسی که می داند "قرار دهد .عده ای معتقدند که همینکه چنین روابطی شکل گرفت و بیمار کاملا سرسپرده روابط سلطه با روان کاو شد ،روان کاوی بیمار پایان می یابد .بیمار به دنبال یک تکیه گاه محکم است و روان کاو این اطمینان را در او شکل می بخشد .بنابراین روانکاوی نباید ادامه پیدا کند .اما بعضی از روان کاوان معتقدند که اتفاقا باید فرایند روان کاوی انقدر ادامه پیدا بکند که فرایند انتقال برای بیمار بی معنی شود .روانکاو باید بیمار را متوجه این مطلب بکند که تو به دنبال پاسخ به این سوال هستی ،و این پاسخ در وجود خودت هست ،بی جهت به دنبال پاسخ در جاهای دیگر نگرد .پرسش بیمار ،پرسش قدرت و اقتدار اوست و پرس و جوی بیمار برای حقیقت بیماری خود ،چیزی جز فقدان این قدرت و اقتدار در خودش نیست .بیمار در پایان درمان ،باید متوجه شود که این فقدان ،به واسطه وجود خودش شکل گرفته است ،به واسطه وجود ناتمام و ممتنع خودش .

پرسش حقیقت ،ارجاع به قدرت دارد و این چیزی نیست جز فقر و نقص ذاتی بشر ."کسی که می داند "پاسخ به این فقر ذاتی بشر است.

نگاه خیره خدا

در فیلم نمایش ترومن با بازی جیم کری ،کارگردان ترتیب یک شو واقعی(real show) را از زندگی فرد در نظر گرفته شده می دهد.نمایش با تولد این فرد شروع می شود و همزمان ملیاردها نفر در سراسر جهان ،یک زندگی واقعی را روی صفحه تلوزیون های خود می بینند ،تنها کسی که از این ماجرا خبر ندارد ،خود بازیگر اصلی است که زندگیش تبدیل به نمایش روزمره و واقعی شده است.به غیر از بازیگر اصلی ،همه از نمایش اگاهی دارند و گاهی بسته به وضعیت ،در ان نقش بازی می کنند .کل نمایش توسط کارگردانی در پشت صحنه (با بازی اد هریس) نظارت و بازنگری می شود .وقوع چند اتفاق غیرقابل پیش بینی ،باعث می شود که بازیگر اصلی ،مشکوک شود و در نهایت ،متوجه این نمایش بشود و کوشش کند که خود را از این نمایش بیرون بکشد .هرچند پایان فیلم ،با ازادی بازیگر غافل از همه جا ،به پایان می رسد اما به نظر ،این پایان برای ما تماشاچیانی که داریم فیلم را می بینیم ،ساخته شده است .در این فیلم سه نوع نگاه وجود دارد .اولین مرتبه نگاه برای تماشاگران نمایش است .کسانی که روزمره نمایش را دنبال می کنند و گاهی مجبور می شوند در خود نمایش بازیگری کنند .دومین نگاه ،نگاه کارگردان این نمایش است ،که ترتیب صحنه نمایش را می دهد و نقش ارباب را بازی می کند و اگر لازم باشد در نمایش (زندگی فرد غافل از نمایش)مداخله می کند .سومین نگاه ،نگاه تماشاگر فیلم است .تماشاگری که همه اینها را می بیند و بیشتر از بقیه خبر دارد .جاییکه بازیگر اصلی از خواب غفلت بیدار می شود و کارگردان هنوز از این موضوع خبر ندارد .ودر نهایت کارگردان ،در مقابل خواست ازادی او تسلیم می شود .پایان خوش هالیوودی فیلم که برترین و ارزشمندترین چیز ،ازادی است و اگاهی بالاخره موفق می شود که غفلت را پشت سر بگذارد و از زیر یوغ این نگاه خیره همگانی بیرون بیاید .

شر کلاسیک ،نیز به این نگاه معتقد بود ،جاییکه خدا را ناظر به تمامی اعمال و افکار و درونیات خود می دانست .خدا نقش ان نگاه خیره را بازی می کرد که هیچ زمان و هیچ مکانی ،ما را گریزی از ان نیست .در دوران مدرن این نگاه خیره ،به درون انسان کوچ کرد.وجدان اخلاقی کانتی ،یا فرا خود (superego)فرویدی ،همان نقش نگاه خیره خدایی را برای انسان مدرن بازی می کنند .از نظر روان کاوی کلاسیک ،فراخود ،بازپرداخت بدهی خود (ego)به میل (id) است .هسته والایش یافته ای از میل که در مواجهه با واقعیت ،شکل گرفته و وظیفه اش ،همان نگاه خیره و ناظر دائمی بر اعمال و رفتار انسان است .امروزه با بی ارزش و به لجن کشیده  شدن مفهوم فراخود و اگاهی از اینکه فراخود چیزی نیست جز اضافه و پس مانده میل ،دوربینهای مدار بسته نقش این نگاه خیره و ازاردهنده را بازی می کنند .گویی این نگاه خیره شکلک خود واقعیت است ،بر اساس لاکان سوژه انسانی از اساس شکسته و ممتنع است ،از انجا که این شکست چیزی نیست جز حضور دیگری .دیگری مانع تحقق میل من می شود و مرا به شکست می کشاند .میل در هر تکرارش با سد غیر قابل نفود دیگری مواجه می شود .دیگریی که منبع میل من هم هست .یعنی وجودش در حضور داشتنش ،از انجا که مانع تحقق میل من می شود ،برای میل من محرک است .به عبارتی گویی میل برای میل شدنش ،نیاز به این نگاه خیره خودازار دارد تا اصلا شکل بگیرد و منعقد شود .گویی این نگاه خیره، این زل زدن هیستریک ،برای سوژه شدن سوژه شرط است .سوژه با همین تکرار شکستهایش است که سوژه می شود.

 

چگونه عشق تبدیل به ایدئولوژی می شود؟
 در داستان پادشاه لخت کریستین اندرسون ،مردم همه متوجه لخت بودن پادشاه بودند ،اما گویی توافق نانوشته ای بین همه بود که انرا اشکار نکنند . خیاطان شیاد،.به مردم باورانده بودند که هر کس لباس زربفت پادشاه را نبیند حرام زاده است ،این باور چنان در ذهن مردم جای گرفت که به حس بینایی خود نیز شک می کردند .یک تفسیر سطحی از داستان ،می تواند این باشد که مردم به خاطر حیثیت و ابرو و ترس متهم شدن به حرام زادگی ،لخت بودن پادشاه را پنهان می کردند.حتی خود پادشاه که طبیعتا از دو حس خود(لامسه و بینایی)می توانست برای کشف این فریب استفاده کند ،انرا بیان نکرد.تفسیر عمیق تر ان این است که یک باور ذهنی (ندیدن معادل حرام زادگی)چگونه می تواند مانع داوری صحیح مشاهدات تجربی فرد شود.اتفاقا این جا پادشاه از همه بیشتر گمراه تر و فریب خورده تر است چونکه اگر مردم فقط نمی بینند او نه تنها نمی بیند بلکه لمس هم نمی کند.اما تفسیر دیگری هم می توان داشت و ان اینکه چطور یک باور ذهنی غلط می تواند شبکه ای از فریب اجتماعی ایجاد کند که پایداری و دوام جامعه وابسته به این فریب باشد.با اینکه همه می دانند که این فریب است و با اینکه همه می دانند که بقیه هم می دانند باز این فریب اجتماعی دوام می اورد.انچه مدنظر من از واژه ایدئولوژی است (و مراد مارکس ، از ایدئولوژی به معنای اگاهی کاذب هم همین بود)این نوع فریب است .فریبی که همه از ان اگاهند و نیز اگاهی هم دارند که بقیه از ان اگاهند،اما همچنان این فریب دوام می اورد.اینکه در داستان کودکی ،این فریب بزرگ را نمایان می کند و از ان پرده دری می کند تاییدی است بر دیدگاه روانکاوی که کودک هنوز درگیر شبکه نمادین اجتماعی نشده است.کودک نه به خاطر اگاهی والایش و نه به خاطر شجاعتش بلکه به سبب کودک بودنش ،این فریب را اشکار می کند.رابطه های عاشقانه هم گاهی دچار این فریب ایدئولوژیک می شوند،به طوری که مثلا عاشق از عشق خود اطلاع دارد و نیز از عشق معشوق هم اگاه است و نیز هریک از طرفین اگاهند که دیگری می داند ،اما انرا اشکار نمی کنند ،خود را وارد شبکه ای از فریب نمادین می کنند ،مثلا مجنون در داستان معروف،شکسته شدن کوزه توسط لیلی را نشانه ای از ان می داند .طرفین اگاهند که دوام این عشق به ایدئولوژیک بودنش است ،به محض اینکه یکی از انها از ان پرده برداری کند ،دود می شود و به هوا می رود .نمونه دیگر این نوع فریب ایدئولوژیک ،رابطه مادر و پسر است،مادری که مثلا اگاه است که پسرش نماز نمی خواند اما در هر برخوردی می پرسد نمازت را خوانده ای ؟به اصطلاح خود را فریب می دهد تا ان رابطه عاشقانه با پسر بهم نخورد.همین که یک بار پسر علنی کند که این کار را نمی کند در واقع پایان رابطه را اشکار کرده است .این به قول کافکا همچون چیزی است که وقتی سرت را برگردانی تبدیل به کوه نمک می شوی ،همچون نگاه اورفه .با اورفه شرط شده بود ،برای سیر و سلوک در عالم مرگ ،نباید سرش را برگرداند و گرنه معشوقش را برای همیشه از دست می دهد .اما در لحظه اخر اورفه نتوانست طاقت بیاورد و سربرگرداند و ایریدیس را برای همیشه از دست داد.نگاه اورفه نماد پرده دری از  فریب ساحت نمادین است دنیای زبان و علم و سیاست،اما شعر و ادبیات و هنر در حکم نگاه اورفه است.شعر ناب باید از جامعه ایدئولوژی زدایی کند ،باید کودکانه فریب لخت بودن پادشاه را افشا کند ،اگر قرار است موضوع ادبیات عشق باشد
.

پدیدارشناسی

پدیدار شناسی؛

بازگشت به خود چیزها با تشکیک در خود چیزها شروع می شود.
با اپوخه ایشان به دنبال قطعیت هستند.
اپوخه در نهایت به من استعلایی می رسد.
خود استعلایی اولین یقین است
اگاهی مقدم بر چیزها است.
بازگشت به چیزها خودش را در lntentionality یا التفات اگاهی نشان می دهد.پس اساس پدیدارشناسی نه خود چیزها بلکه شیوه های بودن و ادراک انهاست.
پدیدارشناسی هوسرلی اگاهی محور است و این اگاهی فرازمانی و فرامکانی است.پس دید خدایی دارد.
هوسرل هیچ وقت نتوانست و اصولا امکان ان را نداشت که مسئله دیگری را حل کند.
وجود جلوه موجود است .موجودات خودشان را در وجود اشکار می کنند.پس وجود حالتی از موجودات است.
با شروع از هایدگر ،پدیدار شناسی از یک زورگه zurgeشروع می کند نه همانند هوسرل از اگاهی مطلق و منفصل از علاقه.
هر نوع التفاتی از نوعی زورگه و دغدغه شروع می شود.
سوژه هوسرلی سوژه ای کاملا ازاد و مختار است و از هر جبری رها .
بر خلاف سوژه هایدگری سوژه ای است درگیر تاریخ و میل
ایا در پس این من استعلایی خودمحور هوسرلی که اختیار محض است امکان رهایی هست،ایا خود این من استعلایی تبدیل به نوعی زندان نمی شود ؟
و نیز ایا اگاهی هوسرلی زندانی ادراکات خود نیست ؟بدون فرض واقعیتی خارج از این ادراک ایا گشایشی برای این اگاهی هست؟التفاتintento ایا اگاهی هوسرلی به غیر از این intentoکه معادل cogitoدکارتی است با جای دیگری تماس دارد ؟ایا هوسرل راه دیگری برای اگاهی به غیر از intento باز می گذارد یا تنها راه ارتباطی انسان با جهان خارجش فقط التفات است؟
اگاهی هوسرلی از التفات شروع می کند پس چیزها برای این نوع اگاهی همواره در این التفات جای دارند خارج از این التفات چیزی وجود ندارد اگاهی هوسرلی رادیکال ترین نوع اندیشه از ان خودسازی است .چیزها برای اینکه باشند باید در اگاهی تقویم شوند و اصولا چیز ها همین التفات به چیزهاست .بنابراین اگاهی هوسرلی مطلقا همان است و از حضور غیر خبری نیست.دیگری ابتدا باید از ان خود شود و سپس با تامل دوباره جدا شود.اگاهی هوسرلی راهی برای خروج از خود ندارد.و گشایشی به دیگری ندارد.
التفات را باید به گونه ای خواند که معنای خروج از خود را بدهد.intento ها را باید اینگونه در نظر گرفت که راههایی برای خروج اگاهی از خودش هستند از این غرور خودمحوری از لاک خود خارج شدن .برای من نقد هوسرل در چارچوب نقد بزرگتری قرار دارد .به نظر تاریخ تفکر غربی از افلاطون تا هایدگر در دام از ان خود کردن هستی بوده است .نوعی درونی سازی هستی .این درونی سازی به بشر غربی نوعی غرور و برتری داده البته این نوعی کشف خود نیز بوده اما به نظرم دیدگاههای لویناس نقطه شروع این نقد هستند .به خصوص ایده خروج و ایلیا به نظرم واژگون کننده این روند درونی سازی و از ان خود سازی هستی است .تصور می کنم لویناس این ایده ها را از نوع و شیوه تفکر ابراهیمی گرفته است .به نظر اگر جریان اندیشه غربی را با دو ابشخور یونانی و ابراهیمی بشناسیم لویناس نماینده قطب ابراهیمی ان است .انسانی که متوجه غرور و برتری طلبی انسان غربی شده است و دیگریی در مقابل این از ان خود سازی مطرح می کند .غیریتی که تن به التفات هوسرلی نمی دهد و همواره از دست ان سر می خورد.برای من نقد هوسرل در چارچوب نقد بزرگتری قرار دارد که شما به درستی اشاره کردید .به نظر تاریخ تفکر غربی از افلاطون تا هایدگر در دام از ان خود کردن هستی بوده است .نوعی درونی سازی هستی .این درونی سازی به بشر غربی نوعی غرور و برتری داده البته این نوعی کشف خود نیز بوده اما به نظرم دیدگاههای لویناس نقطه شروع این نقد هستند .به خصوص ایده خروج و ایلیا به نظرم واژگون کننده این روند درونی سازی و از ان خود سازی هستی است .تصور می کنم لویناس این ایده ها را از نوع و شیوه تفکر ابراهیمی گرفته است .به نظر اگر جریان اندیشه غربی را با دو ابشخور یونانی و ابراهیمی بشناسیم لویناس نماینده قطب ابراهیمی ان است .انسانی که متوجه غرور و برتری طلبی انسان غربی شده است و دیگریی در مقابل این از ان خود سازی مطرح می کند .غیریتی که تن به التفات هوسرلی نمی دهد و همواره از دست ان سر می خورد.

)؛  سوژه هوسرلی بعد از حرکت اپوخه(در پرانتز گذاشتن جهان و انچه در ان است)به یک خود استعلایی و یقینی می رسد .بنابراین اولین حرکت این سوژه همانند دکارت که گفت فرض می کنم همه تصوراتم از جهان و خدا و انچه در ان است توهم  و فریب باشد اما در وجود همین فرض (جریان اندیشه ام )نمی توانم شک کنم ،من اگر بتوانم و محق باشم در همه چیز شک کنم در وجود جریان ادراکاتم نمی توانم شک کنم.هوسرل همانند دکارت به دنبال یک بنیاد روشن و یقینی برای برساختن سوژه بود .نتیجتا این حرکت اپوخه او را به من یا خود متعالی از جهان رساند .خودی که کاملا از جهان و زمان ازاد است .خودی که هوسرل در جریان در پرانتز گذاشتن جهان به ان رسید خودی خدایی بود.بی هیچ احساس و امیدی .نه ترسی داشت نه میلی .نه امیدی به زندگی داشت نه اطلاع از مرگ.خودی منجمد در هزاران متر مدفون شده در یخهای قطبی دور از دسترس.این نتیجه انقدر دور از انتظار و خود محورانه بود که خود هوسرل را ترساند و با شگردهای مختلف تلاش کرد تا جهان و دیگران را در این خود منزوی تقویم کند.حرکت دوم او تقویم این سوژه تنها بود .سوژه در حرکت اولش خودش را از جهان و دیگران بالا کشید از جهان متعالی شد و در حرکت دومش به سوی جهان و دیگران بازگشت و یا قصد بازگشت کرد.در جریان تقویم چه جهان و چه دیگران (از نامتناهی خبری در تقویم هوسرلی نیست)در خود استعلایی تقویم می شوند .یعنی این منی که در جریان اپوخه خود را از جهان و واقعیتهایش متعالی کرد دوباره جهان و دیگران را از ان خود می کند .دقت کنید سوژه هوسرلی جهان و دیگران را از ان خود می کند .جهان و دیگری غیریت مستقلی ندارند جهان به واسطه تقویم در خود از ان خود می شود .به عبارتی جهان در شکل نوئما (ادراک داده )تجربه می شود .جهان  و دیگری نه به عنوان خودشان بلکه به عنوان ادراک من درک می شوند .جهان و دیگری در من حضور دارند .این امپریالیسم خود محورانه حتی در هستی و زمان هایدگر هم وجود دارد .انجا که دازاین انکشاف و اشکارگر وجود است.هستی در دازاین مکشوف می شود .اما کدام سوژه انسانی هست که تجربه مشابه این تجربه را کرده؟ادم احساس می کند که در دستگاه غذا ساز مشغول پختن است .ما انسانها تجربه فکری و زیستی خود را نه با تعالی و خود استعلایی که با حضور دیگران تجربه می کنیم.ما خودهای منزوی و تنها که از میل خالی شده باشیم نیستیم .انسانها اگر به چیزها توجه و التفات می کنند از سر میل و احساس می کنند .دیگری و جهان به من فرصت نمی دهند تا به خود استعلاییم برسم و از این قله انها را از ان خود کنم .حتی بزرگترین دیکتاتورها و قدرتمندان جهان هم به واسطه جهان و دیگران از بلندای رفعت خود به زیر کشیده شده اند .سوژه هیچ وقت امکان اپوخه کامل را ندارد چون در حین حرکت اپوخه نفس می کشد ،گرسنه می شود و شاید یخ کند .دیگران انقدر جا را برایش تنگ می کنند که مانع اپوخه کاملش شوند .خود فرصت تقویم خودش را از نقطه شروع ندارد .ما همین که چشم باز می کنیم نامی برایمان در نظر می گیرند .پدر و مادری داریم با پیشینه طبقاتی خاص حتی مذهب ما را هم در شتاسنامه مان ذکر می کنند که اگر حتی شما در اینده اگر فیلسوف بزرگی هم شوید ترجیح می دهید پایبند همان مذهب باشید تا دین دیگران .بدنی دارید که اگر شانس بیاورید و از هزارتوی مشکلات ژنتیکی مغزی و کمبود اکسیژن هنگام زایمان و زردی طول کشیده نوزادی و انواع عفونتهای مغزی که هریک بعدها مانع اندیشه انتزاعی در شما می شود ،عبور کنید باز هم تضمینی نیست که از خطر جنگهای بشری،فقر خانوادگی ،حسادتهای فامیلی ،و عدم مزاحمت قدرت سیاسی در بروید .بله اکثریت ادمیان شانس این را ندارند که در خانواده ای همچون خانواده هوسرل به دنیا بیایند و بیشتر از ان ،کمتر فراغت ان را دارند که اصلا اپوخه کنند انچه در اطرافشان هست .این امپریالیسم فکری که ابتدا به خود می رسد و در مرحله بعدی تلاش می کند انچه در جهان است مال خود کند تحت عنوان تقویم .اما سوژه ای که من می شناسم نه تقویم گر که تقویم شونده است .سوژه ای که به واسطه هستی اجتماعی اش تقویم می شود به واسطه زبانش به واسطه قاره محل زندگیش،و مگر هوسرل دم از اروپایی و علم اروپایی نمی زد .اما کدام سوژه؟سخن از سوژه ای است اخلاقی،و مگر در تقویم هوسرلی جایی برای اخلاق وجود دارد؟سوژه ای که اپوخه می کند اگر حتی بتواند خود را از جهان و دیگران متعالی کند مواجهه با غیریتی دارد که نامتناهی است .اصولا این مواجهه است که سوژه را اخلاقی می کند .در مواجهه با امری غریب و دور از دسترس که حتی با حرکت تقویم از ان خود نمی شود است مسئولیت انسانی و عدالت معنا و مفهومی پیدا می کند .این مواجهه از خود سوژه نشآت می گیرد .اگر که سوژه را نه خودی استعلایی که سوژه  را درگیر در کار جهان و مشغول با دیگران بدانیم . این سوژه که از خوردن و خوابیدن و لذت بردن شروع می کند به عبارتی سوژه میل است .

 

اما کدام سوژه؟سخن از سوژه ای است اخلاقی،و مگر در تقویم هوسرلی جایی برای اخلاق وجود دارد؟سوژه ای که اپوخه می کند اگر حتی بتواند خود را از جهان و دیگران متعالی کند مواجهه با غیریتی دارد که نامتناهی است .اصولا این مواجهه است که سوژه را اخلاقی می کند .در مواجهه با امری غریب و دور از دسترس که حتی با حرکت تقویم از ان خود نمی شود است مسئولیت انسانی و عدالت معنا و مفهومی پیدا می کند .این مواجهه از خود سوژه نشآت می گیرد .اگر که سوژه را نه خودی استعلایی که سوژه  را درگیر در کار جهان و مشغول با دیگران بدانیم . این سوژه که از خوردن و خوابیدن و لذت بردن شروع می کند به عبارتی سوژه میل است در هر کنش خود با مانعی برخورد می کند .دیگری و غربتی (ناشناخته ای) هست که مانع میل ورزی اش می شود .مانع راحت جانش می شود او را از منبع میل ورزی اش جدا می کند .به عبارتی شکافی در هستی اش می اندازد و دو تکه اش می کند .این شکاف و تقسیم شدگی مهر خود را تا ابد بر بدن او می زند .هر حرکتی یک شکست است .مواجهه با این غربت ،هستی او را در امتناع فرو می برد .و کوشش او همه در جهت چیرگی و استعلا از این دوپارگی است .هر چند حضور غیب و امر غریب همواره مانع میل ورزی اش می شود اما همین میل در خودش امید و ارزویی می پروراند .پس سوژه میل،سوژه امید هم هست .هر چند این غربت برای او امتناع است اما میلش برای تصاحب این غربت دست از طلب نمی شوید .این امتناع خودش را به شکل نامتناهی ،مرگ، و حضور دیگری نشان می دهد .مواجهه با مرگ با نامتناهی از سوژه خود محور ،سوژه ای اخلاقی می  سازد .
نقد سوژه هوسرلی(قسمت سوم): ایگو در نزد هوسرل خودش را تقویم می کند (ابتدا)و سپس جهان و دیگران را از طریق همدلی تقویم می کند. هوسرل دیگری را از طریق همدلی درک می کند .سوژه ابتدا از طریق اپوخه کامل نهایتا به خود استعلایی می رسد یعنی خودی که از هر انچه غیر است متعالی است و سپس از طریق همدلی ،پی می برد که دیگران هم خود استعلایی هستند.بنابراین برخورد سوژه هوسرلی با دیگری نه مواجهه شهودی و بی واسطه بلکه از طریق غیر مستقیم و با واسطه است .دیگری ابتدا باید تحت عنوان یک ایگوی استعلایی تقویم شود و سپس به واسطه اینکه اگر من یک بدن هستم پس هر ایگوی استعلایی دیگر هم بدن است .بنابراین دیگری برای من ابتدا به ساکن نه یک بدن بلکه یک خود استعلایی از جنس خودم هست.در اینجا دیگری ابتدا طی فرایند ازان خودسازی شبیه سازی می شود (من فرض می کنم اگر من یک خود متعالی هستم پس دیگری هم اینگونه است).بنابراین درک من از دیگری به واسطه خود شبیه سازی می شود .این تصور پیش می اید اگر دیگری هم مثل من یک خود استعلایی است پس دلیلی ندارد با من متفاوت باشد .دیگری به واسطه من تقویم می شود .من شبیه دستگاه قالب زنی دیگری را بر اساس شباهت با خودم می سازم.اینجا دیگری غیریت مستقل و قائم به ذاتی ندارد و بر اساس دستگاه شبیه سازی درونم می سازمش.دیگری کپی من است .ناگفته پیداست که که چه نتایج وحشتناکی می توان از این نظریه گرفت. خود استعلایی جهان را هم به این شیوه تقویم می کند .تقویم و برساختن جهان هم بر اساس ادراک من خلق می شود .جهان ،جهان من است .جهان در افق ادراکی من ساخته می شود ،جهان انگونه است که من ان را درک می کنم.هوسرل حتی شکاف کانتی پدیدار/هستی در خود را هم رد می کند .در نزد کانت فرض چیزها در خود حداقل این خاصیت را دارد که معرفت ما تام و تمام نیست ،همواره شکافی اگاهی ما را از خود جهان جدا می کند .جهان در خود همان واقعیت مستقل از من هست که من هر چه تلاش کنم نمی توانم انرا به چنگ بیاورم .درست است که معرفت و شناخت من محدود به پدیدارهاست اما ایده جهان در خود  نوعی محدودیت من هم هست .فرض غیریتی که در تور اگاهی و قدرت من قرار نمی گیرد و در تقویم من قرار نمی گیرد.اما هوسرل همین حد را هم برای خود استعلاییش در نظر نمی گیرد.خود استعلایی هوسرل در جایگاه خدا نشسته .چیزی در جهان نیست که برایش قابل تقویم نباشد .هر نوئسیسی ،نوئمی دارد .هر چیزی بسته به اینکه چگونه در ادراک ظاهر شود تقویم می شود .جهان همان چیزی است که ادراک می شود .ما سروکارمان با همین ادراکات است و بهتر است در مورد همین ادراکات بحث کنیم .خود استعلایی هوسرل همان خود استعلایی کانتی است با این تفاوت که فرض جهان در خود فلسفه کانت را ندارد .کانت هم معتقد بود که ادراک ما پدیداری است و قادر به درک خود چیزها نیستیم ،اما فرض خود چیزها را رد نمی کرد اما هوسرل این فرض را رد می تردیدی نیست که شکاف کانتی پدیدار_چیزها در خود ،اصل مهمی و پراهمیتی است .به عقیده ما این فرض،تجربه اخلاق و نامتناهی است.پذیرش این شکاف در سطح شناخت و هستی ادمی ،سوژه را راهبر به اخلاق مسئولیت و مواجهه با نامتناهی و غیریت مطلق می کند .سوژه ای که تقویمش در حدود ادراکات خودش است و جهان و دیگری را در حدود ادراک خودش تقویم می کند .

تردیدی نیست که شکاف کانتی پدیدار_چیزها در خود ،اصل مهمی و پراهمیتی است .به عقیده ما این فرض،تجربه اخلاق و نامتناهی است.پذیرش این شکاف در سطح شناخت و هستی ادمی ،سوژه را راهبر به اخلاق مسئولیت و مواجهه با نامتناهی و غیریت مطلق می کند .سوژه ای که تقویمش در حدود ادراکات خودش است و جهان و دیگری را در حدود ادراک خودش تقویم می کند ،مواجهه ای از این نوع نخواهد داشت.برای سوژه هوسرلی اخلاق بی معنی است ،سوژه هوسرلی مسئولیت را نمی شناسد .چرا؟چون مسئولیت وقتی معنا دارد که اختیاری باشد اما اختیار چه وقتی معنا پیدا می کند؟ایا سوژه هوسرلی اختیاری دارد؟از انجا که این سوژه جهان و دیگری را بر اساس خود استعلایی خودش تقویم و برسازش می کند ،قدرت تام است ،اصلا نیازی به انتخاب ندارد،انتخاب وقتی معنا دارد که سوژه بین دو امر که مجبور است یکی را انتخاب کند دست به گزینش بزند .سوژه ای که قدرت تام و تمام است چرا بین دو چیز دست به گزینش بزند هردو را نگه می دارد .اگر قدرت کامل باشد انچه همه خوبان دارند او یک جا دارد ،پس اختیار وقتی معنا پیدا می کند که غیریت مستقل از منی باشد و مرا محدود کرده باشد جا را برای من تنگ کرده باشد .اینکه می گویم تقویم سوژه به واسطه غیریت نامتناهی صورت می گیرد همین جا معنا پیدا می کند .فقط اگر خدایی باشد مطلقا غیر از من ،اختیار من معنایی دارد .در مواجهه با یک خدای نامتناهی و مطلقا غیر است که من مسئول می شوم ،و مورد خطاب قرار می گیرم.پس شکاف بود/نمود ضمنا شکاف برسازنده سوژه مختار هم هست .این شکاف با مورد خطاب قرار دادن سوژه به اینکه (تو این کار را نمی کنی) و مسئول کردنش ،اختیار را به او اعطا می کند .اختیار هدیه خدایان به انسانها در قبال مسئول بودنشان اما ماهیت این مواجهه چیست؟از نظر ما این مواجهه در خود شکاف هستی شناختی سوژه است .سوژه مختار ،سوژه میل است .اصلا مختار بودنش نتیجه میل ورزی اش است .میلی که نامتناهی است .سیری پذیر نیست.و سیری ناپذیری اش نتیجه سرکوب دیگری است .این سرکوب شکافی در سوژه می اندازد که برسازنده ان است.میل به واسطه این سرکوب ،به دنبال ژویسانسش ،دائما در حال چیرگی و غلبه بر خودش است . بنابراین ماهیت این مواجهه مطلقا منفی و نگاتیو است .نامتناهی ان بیرون (انجا)نیست که من تلاش کنم و به ان برسم .غیریت ،خدا،نامتناهی صرفا نامی است بر این نگاتیویته بر این منفیت،از این نظر خدا محتوی مثبت و اثباتی ندارد .نامتناهی دیگری میل من است .نامتناهی منفیت رابطه من با میلم است . سوژه به واسطه این رابطه منفی با خودش همواره در تلاش برای استعلا و فراروی و چیرگی بر خودش است .این منفیت ،امکان خروج ادمی از خودش است .امکان ایمان است .از این نظر ایمان رابطه ای منفی  یا امکان استعلا و فراروی و خروج از خود است .خود استعلایی هوسرلی که خود محور است .حهان را بر اساس ادراکش می سازد .ایمان خروج از خودمحوری است .ایمان جا بازکردن برای دیگری است .ایمان مواجهه با غیریت است . .

 

مرگ امکان ازادی است.؛ما تحلیل خود را از سوژه  ناخرسند شروع می کنیم .همانگونه که مولوی از درد جدایی شروع می کند .نوای نی آه انسان  جدا شده از نیستان است .سوژه ای که تخته بند هستی خویش شده است ،بندی اگاهی جوهرین substantioalخود است.این هستی اگاه  ،نور روز است .شفافیتی در سطح است  خواست زنده بودن است،ژرفنایی ندارد .این ناخرسندی و ملال خودش را در زندان هستی جدا از اصل خویش می داند .این ملال جلوه و تظاهری از ان دوری از اصل خویش است .به زبان روانکاوی این دقیقا چه معنایی می دهد؟ما تحلیل روانکاوی خود را از همین سوژه دربند ،سوژه میل شروع می کنیم .روانکاوی نه همچون فیزیولوژی از نیاز بلکه از میل می گوید .میلی شکافته شده و تقسیم شده ،سوژه هبوط .انسان برج بابل.انسانی که به واسطه زبان ،تکه تکه شد .سوژه هبوط سوژه سرپیچی و طغیان است .انسان امکان گناه و سرپیچی است .و گناه چیزی نیست جز همین اگاهی ،خوردن میوه درخت معرفت.شکاف هبوط برسازنده انسان طغیان گر است .شکاف تن و جان از نظر ما همین ناخرسندی و ملال است .ناله های وصال چیزی نیستند جز تظاهری از این وضعیت اندوه .اندوه هستی اگاه .تخته بند تن.و جان؟جان امکان بازگشت است .بازگشت به چه؟بازگشت به قبل از هبوط .در پس تکرار بازیهای کودکانه ، انقلابها تحت عنوان بازگشت به اصل ،در کنش توبه ؛و بالاتر از همه در خواست مرگ(شهادت)نیروی میلی است که خواهان بازگشت به دورانی است که هنوز تقسیم نشده بود .این عطش بازگشت ،این نیروی تکرار از کجا نشات می گیرد .؟تکرار پاسخی است به آه ناله گون سوژه از درد انتخاب .سوژه به واسطه اگاهی و تصمیم خود را تخته بند هستی می کند .این خواست سرپیچی و گناه باری است بر دوش او .و نیروی تکرار و بازگشت او را از این درد راحت می کند .سوژه در گناه کاریش ازاد است .ازادی ،ازادی گناه است .و نیروی تکرار نیروی بازگشت ،می خواهد او را از این مغاک تصمیم ، و گناه رهایی دهد .پس کنش بازگشت ،کنش رهایی هم هست .و مرگ ایا ژرف ترین و شدیدترین این رهاییها نیست؟و مرگ ایا رهایی از مغاک تصمیم و گناه نیست ،؟و ایا مرگ برترین امکان ازادی نیست؟البته اینجا مرگ نماد و جلوه ای از رهایی است .و مردن ،در اصل رها و ازاد شدن است حتی ازاد شدن از انتخاب کردن .و این در اصل تظاهری از تمامیت طلبی میل است .میل تمامیت خواه ،انتخاب کردن را انتخاب نمی کند ،خواستش فراتر از انتخاب است.نه اینکه انتخاب نکردن را انتخاب کند ،بلکه همواره در طلب دوطرف رابطه انتخاب است .میل به دنبال همه است .انکه انتخاب می کند بخشی را فرو می گذارد ،میل در کنش و واکنش با نور روز اگاهی در دیالکتیکش با تصمیم و جبر انتخاب ،همواره هستی حاضرش را پس می زند و به دنبال چیز دیگری است ،به دنبال غیریتش است.به دنبال نداشته هایش است .در هر کنش انتخاب با شکست روبرو می شود .و تبدیل به جنبش و حرکت می شود ،می شود جان ،رابطه جان و تن در همین دیالکتیک و در هم تنیدگی میل با دیگری اش معنا پیدا می کند .جان همین جنبش و حرکت میل است .همین پس زدن ،همین بازگشتها ،پس مردن اینجا معنایی مجازی دارد .مردن ،مرده شدن است ،به دنبال دیگری اش رفتن است .امکان خروج است ،خروج از تخته بند هستی منجمد شده خود .از نظر ما ایمان همین کنش است و چیز دیگری نیست .ایمان خواست بازگشت است .ایمان امکان رهایی است ،خروج از زندان هستی خود ،و در تحلیل نهایی محتوی مثبت ایمان و ازادی و مرگ یکی است و ان همه جان شدن است .اما مرگ را به گونه ای دیگر هم می توان دید .نه امکان من برای بازگشت ،نه نیروی تکرار برای لحظه وصال (ژویسانس)،که همچون ترومایی بر من، آواری که ناگهان بر سرم خراب می شود .خبری که امکان خبررسانیش برایم نیست.قدرت غیریت ،لحظه ای که همه امکانات من به تمسخر گرفته می شود .جاییکه من استعلایی دکارتی و هوسرلی در تجربه ان در می مانند.مرگ نوئسیسی نیست که تبدیل به نوئمیا شود .خارج از افق التفات من است . باطل السحر پدیدارشناسی هوسرلی است ، تقویم پذیر نیست .حضور غیبی است که که حتی در لحظه ای که تجربه می شود ،امکان تجربه ندارد،یا تجربه ای است که امکان ترجمه ندارد .انرا که خبر شد ،خبری باز نیامد.مرگ همه امکانات سوژه را به چالش می کشد .من  همواره در حضور غیبت  ان هستم ،این غیبتی است که هر لحظه امکان حضور دارد.به قول ان نویسنده ؛قطاری است که هر چند در شب منتظرش می مانی نمی اید اما حتما قبل از صبح عبور می کند .

گزین گویه ها

بسیار شنیده ایم که هدف انسان از زندگی باید جستجوی حداکثر خوشی باشد.در فلسفه به این افراد ،اهل اصالت لذت می گویند .اما چرا اینها بر خطایند ؟
آنکس که توصیه اخلاقی به لذت می کند ،خودش از ان فاصله گرفته است ،به عبارت دیگر کسی که واقعا اهل لذت باشد ،از ان فاصله نمی گیرد و در لذت ناب می ماند مگر اینکه بگویند خود این نوع سخن گفتن هم نوعی لذت است ،در نتیجه برای سخن گفتن هم نوعی لذت بردن قائل می شوند ،بنابراین اگر خود سخن گفتن منبعی برای لذت باشد ،سخنهای از جنس دیگر هم باید مورد پذیرش قرار گیرد.بنابراین همینکه ما شروع به سخن گفتن از لذت می شویم ،دیگر در سطح لذت نیستیم و به سطح دیگری امده ایم .پس برهان لذت گرا بر علیه خودش به کار می افتد .

ثانیا فرض کنیم به توصیه لذت گرا ،همه ادمیان اهل لذت باشند ،انوقت منابع لذت را چه کسی فراهم کند .می دانیم که برای لذت بردن یک نفر ،باید بسیاری رنج و زحمت ببرند تا لوازم لذت ان فرد را فراهم کنند ،مثلا کسی که از خوردن غذا لذت می برد باید کسانی زحمت پخت ان را بکشند .و این به نوبه خود باعث شکاف طبقاتی و بی عدالتی می شود.بنابراین اینجا هم برهان لذت گرایی بر علیه خودش عمل می کند .اگر ادمیان همه اهل لذت بردن بودند ،طولی نمی کشید که چیزی برای لذت بردن باقی نمی ماند

 

والاترین گفتگوها انهایی هستند که ادمی را به اوج می رسانند و از "خود"خارج می کنند ،همانند گفتگوی پیامبران با خدا .برای ما انسانهای معمولی این شاید در حد گذر برقی باشد.
لحظه ایمان

 

من در چهار راه علم و دین و فلسفه و هنر ،سرگردانم .تلاش می کنم بیراهه ای برای سرگردانی خود بیابم

 

فضای مجازی به عنوان چشم خدا .به فضای مجازی نباید فقط همچون ابزاری بین الاذهانی نگاه کرد.فضای مجازی خود شکاف میل را پر می کند .فضای مجازی همچون ابژه والا ،همچون نگاه خیره ای که تو را تحت نظر دارد.فضای مجازی همچون ارباب

 

نوشتار همچون اثر هنری 
. نویسنده در واقع خودش را می نویسد .صحنه نوشتار ،صحنه تئاتر اوست.او خودش را بازی می کند.در واقع اینکه نویسنده نقش بازی می کند ،بازی را از خودش جدا کرده .خواننده این بازی را می بیند.اینگونه است که متن سرنوشت خود را دارد و با سرنوشت خواننده گره می خورد.از این زاویه متن همواره بی صاحب است .سخنی می شود بدون سخنگو ،قلمی که می نویسد .هرچه ،متن از نویسنده اش مستقل تر باشد ،تالیفی بدون مولف ،این به هنر نزدیکتر می شود.
متنی می شود برای همه .اینجا متن دل به سوژه یا ابژه خاصی نمی دهد.گویی به خود نوشتار دل می دهد.تمام وجودش ،تمام کاتاکسیسش ،به خود متن وارد می شود.گویی این تن و خون خود نویسنده است که در متن جریان دارد .بدنی است بدون ذهن .دستی که روی صفحه حرکت می کند .((من))ای که پس می نشیند .ذهنی که بدن می شود.نوشتار به مثابه اثر هنری ،کنشی والایش گر است .نیروهای نویسنده به جای هدف گذاری ابژه خاص،در خود متن خرج می شود.گویی گرد عشق در واژه واژه متن پاشیده اند.نویسنده ،عاشق متن خودش می شود.گویی قانونی مانع از نیروگذاری روی ابژه خاصی می شود.نویسنده وقتی نوشتارش اثر هنری می شود که تابع مطلق قانون باشد.نویسنده در نوشتارش ،قانون را دور می زند .متن همچون امکان سرپیچی .متن همچون شکستن و عبور از مرز و هم نشینی با گناه .چون متن ،همچون اثر هنری ،میل محض است ،میل هم نشین با گناه

 

عشق ،دارو ، سیاست 

 در بین داروهای اعصاب ،فارماکوکنتیک کاربامازپین  از بقیه پیچیده تر و تداخلات دارویی بیشتر  دارد .در واقع کاربامازپین انزیم متابولیک کننده خود در کبد(p450)را تحریک کرده و متابولیسم دارویی خود را تسریع می کند(اتورگولیشن) .این واکنش مخصوصا در شروع درمان شدیدتر است .دوز دارو باید به مقدار خیلی کم شروع شود و به تدریج هر دوهفته دوز را زیاد کرد.اگر در شروع درمان دارو با دوز بالا شروع شود عوارض مسمومیت دارویی زودتر خودش را نشان می دهد تا مصرف مزمن دارو .با ادامه مصرف ،انزیم متابولیز کننده دارو فعالتر می شود و نیاز به دوز بیشتری از دارو برای ایجاد سطح خونی مناسب وجود دارد .

 دریدا کتابی دارد به نام فارماکون(داروخانه افلاطون )که من ان را نخوانده ام .

 این جمله  این وسط چکار میکنه ؟ یونانیان درک دوگانه ای از فارما داشتند .هم سم ،هم دارو. هم کشنده و هم شفادهنده .ما همگی با مسمومیت دارویی اشنا هستیم داروی که برای شفا ساخته شده گاهی در نقش کشنده ظاهر می شود.اگر فارما هم دارو ست و هم سم ،عشق نیز اینگونه است .عشق هم می تواند درمان باشد هم می تواند کشنده و فلج کننده ،انچه می توان مسمومیت عشقی (love poisening)نامیدش .عشق هم همچون دارو نیاز به طبیب دارد .و طبیب عشق سیاست است .سیاست نه به معنای طلب قدرت که نوعی تنظیم خود است .سیاست به قول فوکو تکنولوژی خود است .تنظیم دوز عشق همچون تنظیم دارو .که نه باعث مسمومیت شود و نه علائم ویت دراوال (withdrawal)از خود نشان دهد .به هر چه فکر می کنم می بینم نمی توان از سیاست دور شد چه در طبابت و چه در عشق

 

 

برای حامد درودیان عزیز

نورها از کجا می آیند؟

نور، قانون روز است.باز هم همان بازی دلالت های سه گانه!
جایی که لوکوس(جایگاه)واژه تفاوتی ندارد اما تفاوت گذار است.کنش اصلی نور،قانون و روز تفاوت گذاری است.
اما شما می توانید که هر کدام از این واژه ها را در جای دیگری به کار ببرید مگر تفاوتی می کند؟مثلا قانون، نور روز است یا روز،قانون نور است.
هر کدام از این واژه ها اما فاکتور تفاوت گذارند.
جایی که نور،تفاوتها را آشکار می کند. و مگر نه این که شب بی تفاوت است.شب قانون ندارد، پس حضور(presentation)محصول تفاوت گذاری نور است.نورها باعث دیده شدن می شوند بدون این که دیده شوند.
به عبارتی حضور،اثر یا ردِ نور است نور همواره رد خود را در حضور(امر حاضر)به رخ می کشد بدون این که خودش حاضر باشد.همان ناخودآگاه روانکاوی که بدون این که آشکار باشد رد خود را در آگاهی و رفتار سوژه نشان می دهد.
به عبارتی امضاء و مهر ناخودآگاه همواره به آگاهی می خورد.اگر نورها امر حاضر را به حضور می رسانند(آشکار می کنند)پس در زمان حال جایی ندارند چون خودشان "حال" سازند.
بواسطه نورهاست که زمان حال خلق می شود.به عبارتی نورها از گذشته ها و یا آینده می آیند.
تفکر علمی نور را پدیده ای تجربی مربوط به گذشته می داند.نورها میلیونها سال نوری از ما فاصله دارند پس تا به ما می رسند در واقع از گذشته شان می رسند.نور علمی،نورِ همواره گذشته است.به عبارتی نور علمی همواره با تاخیر به ما می رسد.اگر نورها همواره معوقند پس حضور امری است که همواره گذشته است.
نور، حضوری را برای ما خلق می کند که همواره با تاخیر به ما می رسد بنابراین امرِحاضر همواره گذشته است و ما فی الواقع همواره در گذشته خود به سر می بریم.امر حاضر برای ما همواره امر به تعویق افتاده است(از قبل)به محض این که نور شروع به تفاوت گذاری می کند این تعویق و تاخیر را در دل خود حمل می کند.
امر به تعویق افتاده ، در دل تفاوت جایگیر شده است.آگاهی ما همواره آگاهی گذشته است اما خیالی در وجود ما هست که گویی نورها از آینده می آیند.همین حس انتظار و امید که همگی آن را تجربه کرده ایم.
گویی امر به تعویق افتاده بزودی می رسد.ما همواره انتظار رسیدن امر به تعویق افتاده را داریم.گویی ساحت غیب و تاریکی است که منتظریم نورها از راه برسند و آنها را برایمان آشکار کنند.
دوباره به مثال روانکاوی برگردیم.
در روانکاوی اندیشه ای است که ناخودآگاه همواره جلوتر از آگاهی قرار دارد.
درست است که از نظر اندیشه عملی ناخودآگاه نسبت به آگاهی گذشته تر به نظر می رسد اما ما خیال می کنیم که این غیب،و این ناخودآگاه در آینده است که می رسد.ناخودآگاه،میلِ به تعویق افتاده است.میلی که ارضاء آن،وعده داده شده است.
خلاصه کنم: امر حاضر(حضور/هستی)همواره ما را می فریبد.
از آنجا که نور،همواره با تاخیر به ما می رسد پس عنصر تفاوت گذار همواره آن هستیِ واقعی را به تاخیر می اندازد.امر حاضر همواره توهم(آگاهی)هستیِ حال است در صورتی که بواسطه نور همواره به تعویق می افتد.
به عبارتی آنجا که تفاوت هست،تعویق هم هست.
این همان قانون دیگریِ بزرگ(واقعیت موجود)روانکاوی هم هست(لاکان)که همواره میل را به تعویق می اندازد.همین تعویق و آگاهی به این تعویق،وعده آینده ای را برایمان بر می سازد.نورهایی که از آینده می آیند.وعده این نورها به میل داده شده است.

 

از کودکی به یاد می اورم صدای صوت قران پدر از اتاق مجاور در سحرگاهان جمعه ،که زنگ بیدار باشی بود برایمان ،بعدها که کمی بزرگتر شدم ،در کنار پدر ،میزبان سیاست در شکل انقلابی ان ،در خانه و مدرسه و سنگر ،بودم ،دین و سیاست ،میراث پدر بود برایم ،بعدها که سودای خواندن طب را کردم ،به تقدیر،در کوران بازنگری فکری  دین و سیاست ،در کنار بازنگرش قرار گرفتم ،گویی او پدر جدیدم بود ،در دوره ای که من بر میراث پدر خونی خود شوریده بودم .در تمام دوران شوریده گی دانشجویی ،بازنگری در فکر دینی ،برایم شد مسلک سیاسی ،و برایم اجباری شده بود که این رویکرد معرفتی ،مشکل سیاست را با سرانگشت معرفت ،چاره می کند ،پس در ان سالها به دنبال ریشه های این فکر رفتم ،انقدر در ایده فلسفی معرفت شناسی ،جلو رفتم که سر از ان طرف ان در اوردم .و ناگهان رخ داد اصلی زندگیم ،پیش امد ،ادبیات وارد شد ،ورود ادبیات همزمان شد با شکست تجربه سیاسی ،و همزمانی این دو ،بنیان فلسفه و دین و سیاستم را از جا برکند .برای نخستین بار ،پرسش معنای زندگی برایم شکل گرفت ،اری باید به گونه دیگری می اندیشدم .پس همزمان از فلسفه (معرفت شناسی)،دین و سیاست بریدم و به گوشه ای ،پناه بردم .لازم بود که در تنهایی بیاندیشم ،و برای اولین بار سرچشمه های وجود را کشف کردم .از کانت و پوپر و لیبرالیسم و تجربه گرایی بریده بودم و نیچه و هایدگر و یاسپرس را کشف کردم .منی که با شنیدن نام هایدگر ،دچار فشار خون می شدم ،حال در تنهایی خود ،با او هم کلام می شدم .و در این همکلامی با وجود ،روان کاوی هم برایم شد روش تحلیل .و در چهل سالگی دوباره صدای صوت کودکی را شنیدم .یک بازگشت کامل .گویی این صدا از نوزادی در اعماق بدن من رسوب کرده بود و با کنار رفتن لایه های جدید ،خودش را اشکار کرد .امروز فلسفه برای من ،نه نوعی دانش معرفت شناختی ،و نه نوعی متافیزیک مستقل از دین ،که جایگاه قرب به ان صدای دوران کودکی است .هر چند ،هر بازگشتی ،بازگشت به همان نیست ،بلکه رسوبات هر یک از این مراحل در تن و بدن باقی است .فلسفه مسیری را ایجاد کرد تا دوباره صدای کودکی خود را کشف کنم .و این موثر نبود اگر ادبیات نبود ،ادبیات بیشتر یک حال و هوا بود .ادبیات ،همه دانش سابقم را شخم زد و زمین فلسفه را برای دین اماده کرد.

نزدیکی به تجربه پیامبران

واژه وحی در عربی با واژه های حئ ،یوحی ،اوحی ،یکی
است و معنای ان در فارسی از زنده یا زنده شدن می اید .

مفسران با توجه به کاربرد واژه وحی در قران معانی مختلفی را در نظر گرفته اند .مثلا در سوره نحل ایه۶۸ امده که به زنبور وحی کرد تا خانه ای در کوهها  و درختان بسازد .
که به نظر اینجا منظور از وحی ،کارکرد غریزی و فیزیولوژیک موجودات مورد نظر است .با تاسی به قران ،می توان این مفهوم از وحی را به کارکردهای غریزی و ناخوداگاه موجودات گسترش داد ‌.از انجا که لانه سازی در حیوانات عملی کاملا غریزی و بر اساس برنامه از قبل طراحی شده و بدون اختیار است ،پس منظور از وحی اینجا عموما کارکردهای ناخوداگاه و جبری موجودات را در نظر دارد.

معنای دیگر کاربرد وحی در قران در سوره قصص ایه ۷ جاییکه به مادر موسی وحی می شود که او را به نیل بسپارد.که اینجا بیشتر معنای القا کردن و تلقین درونی و نوعی الهام ناگهانی و رعد گونه در ذهن انسان می باشد .

وحی کاربرد منفی هم در قران دارد جاییکه از وحی شیاطین به پیامبران سخن گفته (سوره انعام ایات ۱۱۲،۱۲۱)که القا ناحق به پیامبران دارد.وحی به مثابه وسوسه شیطان .
در قران بیشترین واژه ای که همراه وحی استفاده شده ،واژه نزول بوده است .مفسران عموما نزول را پایین امدن وحی از اسمان به زمین می دانند .به نظر ارزش گذاری مابعدالطبیعه سنتی در مورد ارزش بالاتر اسمان از زمین ،ناخوداگاه در این برداشت از وحی موثر بوده است .اما شاید بشود نزول را به معنای دیگری هم فهمید و ان کاهش شدت وحی است .گویی حقیقت برای رسیدن به مقصد خود باید از شدتش بکاهد و بر اساس مقصد ،شدت خود را تنظیم کند .
در عربی واژه جان به معنای زنده شدن است .و جن موجودی است ناپیدا که خود را نشان می دهد .وحی را هم مفسران ،نوعی پرده برداری و روشن شدن انچه ناپیداست ،دانسته اند .انچه پنهان است در رخداد وحی ،اشکار می شود .پس وحی ان رخداد اشکار کننده غیب است .نوعی تقارن معنایی و مفهومی بین وحی و جان وجود دارد .به طوریکه وجود داشتن ،نوعی اشکار شدن است .رخداد وحی ،نوعی زندگی نو و جدید است .به این معنا وحی ،اشکار شدن و به عرصه هستی امدن انچه پنهان است .شب ناخوداگاهی است که به نور اگاهی می اید .وحی از این نظر حق است که خود حقیقت ،اشکار شدن انچه پنهان بوده ،رازی که افشا شده ،معمایی که پاسخ گرفته .وحی رخداد زندگی است .

الن بدیو در کتاب نامه های پولس (بنیان کل گرایی)از تجربه رخداد جدیدی می گوید که پولس نه به عنوان فیلسوف تمامیت یونانی و نه به عنوان نبی و پیشگوی امر استثنا و معجزه الود یهودی ،که به عنوان رخداد جدید "تولد پسر" نام می برد .رخدادی که از ادغام شدن در هر نوع تمامیت و هویت سابق ،تن می زند .امری که نه با کل طبیعی یونانی و نه با حکم شرعی کتاب مقدس ،سازش نمی پذیرد‌.مازادی بر یک کل شکل یافته و رسوب یافته.تجربه نویی که قانون قبلی را پشت سر می گذارد و در پی فیض جدیدی است .
از دید پل ،گناه ،ابژه میلی است که توسط قانون ،تثبیت شده است و برای رهایی از گناه باید قانون و سنت دیرینه را پشت سر گذاشت و و چرخه میل /قانون /گناه را شکست .

روانکاوی از همان ابتدا ،ایمان دینی ،در شکل باورهای متافیزیکی به خدا را ناشی از تثبیت چهره پدر (فادر فیگور)می دانست .برای فروید (موسی و یکتاپرستی)خدا جایگزینی بود برای تصویر پدر مقتدر در دوران بزرگ سالی .انگاره پدر ،در طی رشد روان به شکل "من برتر"به حیات خود ادامه می دهد .حتی بشر مدرن با نفی انگاره خدا ،همچنان جایگاه ان را در روان خود ،نگه داشته است .
نام پدر ،معرف همه امر و نهی های اخلاقی و اجتماعی در ساحت قانون نمادین است که لاکان انرا نام گذاری کرد .انگاره پدر بعدها در شکل قانون ،سلطه خود را در شخص بی کم و کاست حفظ می کند .این قوانین که هویت فرد را تثبیت می کنند تحت انگاره "خود " صورت بندی می شوند .خود رسوبات قوانین پدری است و همین قوانین به واسطه منع میل ،باعث خلق گناه می شوند .گناه اصولا محصول منع میل است .گناه پس مانده دیالکتیک میل و قانون است .بنابراین هر قانون جدیدی ابتدا به ساکن ،الوده به گناه است .
در چنین پس زمینه ای می توان به تجربه پیامبری نزدیک شد .در هر تجربه نو از وحی ،ابتدا قانون قبلی نقص می شود .رخداد وحی ،رستاخیز روح است .سیطره سیلان جدیدی از فیض است که رسوبات "خود"را می شوید و گناه را بی اثر می کند .رخداد وحی پیامبری ،بر اساس تحلیل روانکاوی ،باید انگاره پدر را نادیده بگیرد .بی جهت نیست که در سه دین یهود،مسیحیت و اسلام ،تصویری از پدر مقتدر در ذهن پیامبران انها نیست .گویی ،غیبت چنین انگاره ای ،از ملزومات تجربه پیامبری در شکل نفی قانون قبلی و اوردن قانون جدید بوده است .
این تحلیل ،با تحلیل فروید از متافیزیک ادیان ،متفاوت است .بر خلاف ایده فروید که انگاره ای از پدر مقتدر را جز لاینفک باورهای دینی می داند ،به نظر ،وحی جدید ،در زمینه ای از غیبت انگاره پدر ،شکل گرفته است .
همین تحلیل است که به ما کمک می کند درک بهتری از نو شدن تجربه های پیامبری داشته باشیم .نو شدن و رخ داد جدید ،در پس زمینه ای از غیبت انگاره پدری ،یا انگاره "خود"متولد می شود .انچه که میدان را برای تجربه های جدیدتری از فیض ،اماده می کند ،شل شدن رسوبات خود و قانون قبلی است .گویی اینجا شرط اول قدم ان است که از خود خارج شوی ،و تن به سیطره امری غریب و ناشناخته بدهی .باید از خود ،بی خود شد تا جا برای ان امر رازالود باز شود .تن به سیلانهای بنیان براندازی داد تا خود از خودخالی شده دوباره پر شود.این خالی شدن از خود همان تجربه نفی قانون است

اینک مولوی(۲) یک زندگی استعلایی

شما داری زندگی بی دغدغه و آرامی را می گذرانی و در جایگاهت جا افتادی ،شبها راحت می خوابی و حتی خواب هم نمی بینی که ناگهان "یک نفر "بی مقدمه و هیچ سابقه ای روبرویت ظاهر می شود و آتشی در انبار باروت وجودت می کشد و به همان سرعت غیب می شود ."یک نفر "که تو را در مقابل خودت می گذارد و آنوقت تو می مانی و یاد همه دردهایت .
به یمن تاریخ مکتوب ،ما اطلاعات دقیقی از آنچه بین مولوی و شمس گذشته است داریم .قصه بی شباهت به آنچه توصیف شد ،نبود .زندگی استعلایی اینگونه شروع می شود .آتشی در جانت روشن می شود از باروتی که فکر می کنی ذخیره آن را داشته ای ،آنگاه متوجه غفلت پیشینت می شوی ،ناگهان چشمانت باز می شود .به آن همچون نشانه ای نگاه می کنی ،گویی دره تنگی را پشت سر گذاشته ای و ناگهان دشت سرسبز و فراخی را پیش رویت می یابی .
دردنامه مثنوی نوعی شرح غفلت هم هست ،شرح یک زندگی استعلایی .
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم ، پخته شدم  ، سوختم .

روان کاوی، رشد سوژه های انسانی را در سه مرحله کلی توصیف می کند :مرحله اول ،دوران خیال کودکانه است .دورانی که کودک در میل ورزی اش آزاد است ،هنوز در تخته بند "نام پدر "قرار نگرفته است .از قانون چه اخلاقی و چه دینی آزاد است .مسئولیتی متوجه کودک نیست .
با تکامل عقلی و زبانی کودک کم کم یاد می گیرد که امیال و خیالات خود را کنترل کند .این شاید با آموزش دفع ادرار و مدفوع شروع شود و به تدریج قوانین اجتماعی و اخلاقی تحت عنوان فرایند "اجتماعی شدن" به کودک آموزش داده شود .مرحله ای که به قول فروید"خود"شکل می گیرد ."خود"در واقع رسوب آموزش قانون به کودک است .آموزش رفتار اجتماعی و اخلاقی و پرهیز مذهبی ،تحت عنوان کلی "خود"در تن کودک رسوب می کند .
بعضی از انسانها از مرحله خیالی جلوتر نمی روند و تحت عنوان اوتیسم برچسب می خورند .اوتیسم  نوعی فیکس شدن و ثابت شدن در مرحله خیالی است که امکان شکل گیری "خود"را از انسان می گیرد.
اما برای افراد نرمال "خود" در واقع ابزار دفاعی از سوژه های انسانی است ."خود"همچون پوسته ای یا لایه محافظی از هسته خیالی میل محافظت می کند .اصل واقعیت ابزار "خود"در بقای سوژه و بقای میل اوست ."خود"همچون تخته بندی ،میل و خیال را در قالبهای خویش نگه می دارد .
اگر فرد اوتیستی ،در مرحله خیالی ثابت می شود و جلوتر نمی آید ،وسواسی در مرحله "خود"باقی می ماند .وسواس چهره دیگری از اوتیسم است .وسواسی در مرحله "خود"باقی می ماند و انقدر میل را به تاخیر می اندازد که امکان حرکت میل را می گیرد .در وسواس آنقدر لایه "خود"ضخیم می شود که میل هیچ امکانی به جز خود وسواس ندارد.همه نیروی میل صرف وسواس می شود .میل وسواسی یک میل خفه شده است .زندان "خود"وسواسی انقدر تنگ و انفرادی است که عاقبت میل را می کشد .افسردگی پایان غم انگیز وسواس است.
بر خلاف فرد وسواسی ،فرد هیستریک را داریم که لایه "خود"ژلاتینی و نرم است .هیستری در شکل پاتولوژیک ،لایه دفاعی "خود"را می درد و میل خود را برون ریزی می کند .حملات تشنج در فرد هیستریک ،برون ریزی میل و ناخوداگاهی است که از لایه های بی رمق "خود" به بیرون راه پیدا می کند .هیستری مستقیما راه به ناخوداگاه و غیر "خود"دارد .هیستری تظاهری بیمارگونه از "دیگری"است .
بر خلاف وسواسی ،فرد هیستریک دائم الپشیمان است .هیستریک همیشه احساس نقص و ناتمامی دارد ،اگر وسواسی دائما میل را به تاخیر می اندازد ،فرد هیستریک همیشه در میل ورزی اش عجله دارد .اگر پشیمانی ،واکنش معکوس به میل ورزی باشد ،آن وقت این واقعیت که فرد هیستریک دائما پشیمان است ،جلو بودن و سبقت گرفتن فرد هیستریک از "خود"را نشان می دهد .از آنجا که هیستری ،تظاهری از میل دیگری است .هیستری ،حیف و میل نیروهای ناخوداگاه میل است .هیستری ،سوختن است .
پس زندگی استعلایی ،گذران مراحل است .اینجا منظور تغییر چشم انداز معرفتی مدنظر نیست ،آنچه از مراحل مورد نظر است نوعی تغییر جهان بینی است .سوختن به معنای واقعی است .
گفت ای موسی از آن بگذشته ام
من کنون در خون دل آغشته ام
این گذرها ،آغشته به خون دل است .همراه با درد است .مثل فردی که تا دیروز ،اعتقاد متعصبانه به عقیده خاصی داشته است و ناگهان متوجه می شود کل آن عقیده و ایدئولوژی بر پایه ای از دروغ بنا شده بود .یا عاشقی که ناگهان یک شکلک زشت از معشوقش می بیند و ناگهان کل عشقش ،فرو می پاشد .برخورد مولوی با شمس این گونه بود .یک برخورد ساده و یک گفتگوی مختصر ،ناگهان تبدیل به یک موج سونامیک برای مولوی می شود ،آتشی در وجودش می زند ،می سوزاندش

داستان موسی و شبان در مثنوی ،راویت یک زندگی استعلایی است .چوپانی که با بزهایش خوش است (در زیستن با ایده هایش راحت و آرام است)ناگهان در مواجهه با موسی ،بهم می ریزد ،داستان این بهم ریختگی را در زمان حال تعریف نمی کند .ما فقط بعدا از تفسیری که چوپان از شرح حال خود می دهد متوجه می شویم چه کشیده است
تازیانه بر زدی اسبم   بگشت
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت

حال من اکنون برون از گفتن است
این چه می گویم  نه احوال من است
زندگی استعلایی به گونه ایست که وقتی یک مرحله را می گذرانی ،اصلا تمایلی به برگشت به مراحل قبلی نداری ،آنقدر حال آدمی برون از گفتن است که حتی آرزوی بازگشت به کودکی را هم نداری .
کرکه گور در کتاب تکرار تعریف می کند که در جوانی علاقه زیادی به لذت طلبی و دون ژوانیسم داشته ،حال بعد از مدتی می خواهد آن خاطرات را تکرار کند .به همه آن نوش خوارها و روسپی خانه ها سر می زند ،اما متوجه می شود که برایش آن لذتهای قبلی را نداشته است .سالک مراحل ،آرزوی بازگشت به قبل ندارد .گویی نوعی گشودگی به آینده دارد .از آینده استقبال می کند  و امیدهایش را آنجا می بیند .

از تبتل تا مقامات فنا
پله پله تا ملاقات خدا
آنچه ما اینجا از مواجهه اتفاقی با "یک نفر"ها (اشاره به مواجهه اتفاقی شمس و مولوی)اوردیم ،در روانکاوی تحت عنوان مواجهه با "امر واقع" صورت بندی می شود."امر واقع"حضور ناگهانی و پیش بینی ناشده و تروماتیک یک رخداد است .ناگهان لکه خونی شما را متوجه یک قتل می کند .حضور یک رخ داد نامنتظر ،باعث فروپاشی کل جهان بینی شما می شود.فرد وسواسی تلاش می کند این مازاد ،این عنصر اضافه را در داخل سیستم رفتاری و فکری خود توجیه و حل کند اما برای هیستریک گویی نشانه ای است ،گویی از قبل آماده این رخ داد نامتظر بوده است .این برایش تبدیل می شود به تغییر جایگاه و مُقام او .کل ساحت نمادینش فرو می پاشد و از نو شروع به ساخت هویت "خود" می کند .اینجا من تاکید بر خارج بودن "امر واقع "دارم .رخ داد "واقع"رخ دادی است خارجی .همچون اوار و ترومایی ،باعث فروپاشی و زخم عمیق در فرد دارد.
از این جهت است که یک زندگی استعلایی ،برساخته تروماتیک "امر های واقع"است .رخ دادهای ناگهانی و افکنده شده از خارج نه تاملی درونی .
مواجهه چوپان و موسی ،برای چوپان چنین خصلت تروماتیک و افکنده ای داشت .همین زندگی استعلایی برای چوپان است که او را در جایگاه برتری از موسی قرار می دهد و موسی را مجبور به عذر خواهی نزد او می اورد.

میلِ روحت چون سوی بالا بود
در تزاید  مَرجِعَت  آنجا بود
در اینجا حرکت استعلا نوعی بازگشت است .یک زندگی استعلایی  بازگشت مدام به درد بنیادین و اولیه است

یک زندگی استعلایی (قسمت دوم)

نیست پیدا آن مراحل را سَنام
نه نشان است آن منازل را نه نام
آنکه نو دید او خریدار تو نیست
صید حق است او گرفتار تو نیست
مرغ پرّنده چو ماند در زمین
باشد اندر غصّه و درد و حنین
مرغ خانه بر زمین خوش می رود
دانه چین و شاد و شاطر می دود
زآنکه او از اصل بی پرواز بود
وآن دگر پرّنده و پرواز بود
اگر وسواسی همیشه تمایل دارد محیطش تغییر نکند و در همان حالت سابق بماند ،همچون کهنه پوشی که لباس نو برایش عذاب است ،هیستری ،استقبال از امر نو است .
مولوی این دو را به مرغ خانگی و مرغ پرنده ،تشبیه می کند .آنکس که پر پرواز دارد ،اسارتش در زندان ،برایش درد و رنج است .رنجی که هیستری می برد از ناتوانی از "هم هویتی "با محیطش است .هیستریک در هیچ جایگاه و مقامی ،راحت و خوش نیست .فرد هیستریک عجله دارد که هرچه زودتر برسد.سالک مراحل ،در هیچ یک از گذرگاهایش ،احساس راحتی نمی کند .بی جهت نیست که او حسی عمیق از" بی خانمانی" دارد.
پرنده ای که اهل پرواز است ،زندگی را در پرواز می گذراند .گویی خانه او ،خود پرواز است که همواره ناتمام می ماند .گویی هدف از مسافرت نه یافتن مقصدی که خود حرکت در راه است .راه بی پایان است .این مسیری است که پایانش مرگ سالک است .مرگ و "فنا"استعاره پرکاربردی در ادبیات عرفانی است .از عاشقی که به خواست معشوقش می میرد تا طوطی ای که آموزش مردن می دهد برای رهایی.مردن اینجا هدف نیست ،مردنی است برای رهایی .

زآنکه آوازت تو را در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص

مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امن است از عذاب

پس مقام فنا "مرگ پیش از مرگ"است .این نه مرگ فیزیولوژیک و جسمی که مرگی دوم است .مرگی است که بر مرگ جسمی پیشی می گیرد .لحظه فراموشی "خود"

تجربه بازگشت در نزد نیچه بی شباهت به چنین تجربه ای نیست .نیچه آنجا که از" مرگ خدا" می گوید ،در واقع از مرگ هویتهای مصلوب شده و رسوب کرده در وجود آدمی می گوید .تجربه بازگشت در نزد نیچه فراموشی خود است و نوعی مرگ پیش از مرگ .
"مرگ خدا"همه هویت های را که پیشتر در حال و هواهای گوناگون جان نیچه ای درک شده ،پیشکش جان می کند .مکاشفه بازگشت ابدی همراه خویش نوعی ضرورت تحقق یافتن پی در پی همه هویت های ممکن را می اورد :"همه نام های تاریخ من است"(پیر کلوکوفسکی از کتاب بازگشت نیچه۲۵۴)
پس انچه نیچه تحت عنوان "مرگ خدا"و لاکان تحت عنوان "مرگ دوم"صورت بندی می کنند ،شاعر تحت عنوان "مرگ پیش از مرگ "نام می نهد .فراموشی هویتهای تاریخی "من".نوعی دست شستن از زبان حافظه ،بی حافظه و بی زبان شدن .
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
انچه محور اصلی در مقام فناست ،همین فراموشی هویت های نمادین است .سخن " من"را فراموش کردن و جمله زبان حق شدن ‌.زبان وحی هم همین است .تجربه پیامبری در ناب بودنش ،زبان خود فراموش کردن و یکسره زبان حق شدن است .انچنانکه همچون طوطی جان زبان وحی می شود

یک زندگی استعلایی(قسمت سوم)

از رنجی که شاعران می برند .

چون ننالم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت ،نقد حال ماست آن

عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خوشنودیِ شاه فرد خویش
من زجان جان شکایت می کنم
من نیَم شاکی روایت می کنم

"تمدن و ناخوشنودیهای آن"فروید در سنت روانکاوی اثری کلاسیک محسوب می شود.فرضیه اصلی در این کتاب ،سرکوب پاتوس و شور آدمیان در داخل پیشرفت تمدن و فرهنگ است .آنچه لاکان بعدها "ساحت نمادین "نامیدش .این سرکوب بعدها به آنچه روانکاوی "خود"یا ایگو نام می نهد منتج می شود."خود"رسوب هویتهای فرهنگی و دینی و زبانی در درون سوژه انسانی است .این سرکوب شور درونی توسط "خود"یا "اصل واقعیت" پایه گذار و خالق دیالکتیکی از میل و سرکوب می شود .آنچه اینجا اتفاق می افتد خود فرایند جدایی از منبع شور و میل اولیه است که روانکاوی آنرا "ابژه میل اولیه "یا مادر می داند ."اختگی "قانون جدایی از میل اولیه و آزاد است .با تکمیل فرایند اختگی ،سوژه ،سوژه ای شکاف خورده و تقسیم شده می شود.این شکاف و جدایی ،باعث پاتولوژی بعدی ملال و اضطراب در سوژه می شود.از ان پس ،سوژه همواره به دنبال نیمه گمشده و از دست رفته خود می گردد.
آنچه بعدتر لاکان تحت عنوان "ابژه کوچک a"از ان یاد می کند ،چیزی نیست جز همین تمنای وصال .از دید روان کاوی این تمنا ،چیزی جز فریب نیست .مشکل از خود شکاف سوژه است که آن را تحت فشار اجبار به تکرار و بازگشت به میل اولیه و کامل ،می کند .

دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
هرچند تمنای این" عشق بی وصال" این "وصال ممنوع" بیهوده است و فریبی بیش نیست ،اما عاشق نمی تواند با خفتگی کنار بیاید .درد فراق ،این بی قراری که بسیاری را بیابان پرور کرده است ،شاعر را به شعر گفتن وادار می کند .

این خلا شب است که شاعر را رویا پرداز شب می کند .خواب و بیدارش را یکی می کند و ناله های شبانه اش همچون رویایی او را به کوشش وا می دارد.آخر باید راهی باشد ،این طور که نمی شود.
در انتظار آن
من با شب قرار دارم
این گونه است که خود شعر می شود چاره کار.
او می داند که قصه " دریا "فریب است ،اما مدام رویای آنرا می بیند ،ندایی که در رویا می شنود و او را به برخاستن ،صدا می زند .از این جهت است که شاعران ،شب زی هستند .آخر ،رویا کار شب است .رویایی از جنس شب.
اما فردا روز دیگری است ،باید نانی برای اهل و عیال جور کرد ،دست نیازمندی را گرفت ،مسئولیتی داشت .
اینگونه است که زیست شاعرانه در نبض "شب و روز"می طپد.شبش در اوج و روزش در حضیض .
این اندیشه کوچ نشینی ،که ذات اندیشه شاعرانه است ،در او تبدیل به خود اندیشه شعر می شود.شعر نبض زندگی شاعر می شود.شعر نه تنها درد شاعر که درمان او نیز هست

یک زندگی استعلایی(۴)
شاعران از چه رنج می برند(قسمت دوم)

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
در غم ما روزها بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست.

رنجی که شاعر می کشد ،از درون خود می جوشد .شاعر در تمنای وصالی است که سرابی بیش نیست .اصلا این تمنا ،این درد اشتیاق ،معلول این سراب است .اصلا عشق به دنبال ممنوعیت است که عشق می شود .اگر وصال در دسترس بود که عشقی هم نبود.خواستی است که به در بسته می خورد.ادمی از وقتی که وارد دنیای واقعیت سخت و صلب اجتماع و فرهنگ می شود،با بهشت عدن خود خداحافظی کرده است .از ان پس ،کوششهای بیهوده ای است برای بازگشت به ان بهشت .قصه هبوط ،قصه در غلطیدن ادمی در جامعه و فرهنگش است .و این تمناها و طلب ها چیزی نیست جز گریختن از همین زندان جامعه و تاریخ و طبقه .هر نقد اجتماعی ،هر فانتزی جامعه بی طبقه اینده ای ،هر وعده زبانی ،چیزی نیست جز گریختن از همین زندان و تخته بند وجود حاضر .حقیقت ،کشف همین فریب است ،همین توهم وصال در اینده ،همین خروج از زندان .شاعر همچون موش کوری به دنبال نقب زدن در زمینی است که پایانی ندارد .و اگر وصالی بود و اگر قربی بود که عشق نبود .این خواست نتیجه ان ممنوعیت است .
که خود نوشتن در نهایت فریبی بود برای کشف ان توهم

یک زندگی استعلایی(۵)
شمس جان و شمس تن


شمس در خارج اگرچه هست فرد
می توان هم مثل او تصویر کرد
شمس جان کو خارج امد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر

کشف رابطه آنچه جان و تن نامیده می شود،برای نوشتار فلسفی ،همواره مورد توجه بوده ،شعر هم همیشه تلاش کرده از این رابطه بگوید.اما جان چیست؟تن چیست ؟
فلسفه از ابتدای پیدایشش  ،به ساحتی از انسان آگاه شد که آن را از تن جدا می کرد.می توان گفت که اصلا این جدایی شروع فلسفه بوده است .اندیشه ابتدا این ساحت را پنوما یا نفَس،می دانست .ابتدا این بازدم بشر بود که مورد توجه انسان قرار گرفت که گویی از بدن خارج می شود.پنوما همان "نفَس"گرمی بود که در طلوع تفکر بشری ،در جایگاه آن ساحتی قرار گرفت که گویی متعلق به بدن نبود،به جای دیگری تعلق داشت .واژه "روح"که اصلا واژه ای عبری هست ،از طریق فرهنگ سامی وارد ادبیات بشر شد.(تبارشناسی این واژه در کتاب "درباره روح"دریدا امده است).روح آن "نفس گرم"ی بود که از تن آزاد بود ،وارد تن می شد و از آن خارج می شد .به تصور ما ،برداشت بشری از "روح" متاثر از پنوما یا دم و بازدم یونانی بوده است .این نفَسی بود که رایحه روح بود.روح همچون رایحه ای وارد تن می شد و از آن خارج می شد .تعبیری که دریدا به کار می برد "نفس آتشین" از روح بود.
واژه "جان" از ریشه جنَن است که از نظر ریشه شناسی اصلا پارسی است و بعدا وارد زبان عربی شده است .جان در پارسی قدیم به معنای زنده بوده و جان داشتن به معنای زنده بودن ،بوده است .جان ساحت پنهان زندگی بوده است .
در عربی ریشه "ج ن ن"، هستی پنهان شده آتشین مراد می شود.
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر کس این  آتش ندارد  نیست باد
جان آتشی است که هستی ما به آن است و نبودن به معنای نداشتن این آتش جان است .به یک معنا می توان از روح به عنوان آتش پنهان در تن آدمی نام برد .
اگر بودن ما مشروط و متعین به این روح آتشین است ،تن چیزی نیست جز رسوب و سرد و صلب شدن همین آتش .تن به واسطه نفَس است که تن می ماند .اگر لحظه ای نفسی نباشد ،تنی نیست ،زندگی نیست .
استعاره موج و دریا که برای نسبت جان و تن به کار رفته ،استعاره ای مفید برای منظور ماست .جان همچون موجی به ساحل تن می خورد و مقداری از تنِ تن را قلاب کن می کند و در نهایت در ساحل تن آرام می گیرد .آرامش موج جان ،با خود رسوباتی می اورد که همچون ته نشستی به تنِ تن می نشیند و آن را دگرگون می کند .رابطه تن و جان همچون نبض زندگی ،و زنده بودن در همین شیب بالارونده و پایین امدن است که شکل می گیرد.جان همین قبض و بسطهای تن است ،همین امواجی که از تن برمی خیزند و در تن رسوب می کنند.
جان در سردشدنش ،در رسوب گذاریش ،تبدیل به تن می شود.رابطه تن و جان یک رابطه دوالیستیک از پیش فرض شده و ذات گرا نیست ،اینگونه نیست که ذاتی به نام جان و ذاتی به نام تن آنجا از قبل حاضر باشند.از دید ما جان و تن شیب بالارونده و نیز پایین رو یک هستی واحد است .تکانه هایی که از خود تن شروع می شوند ،به خرج تن اوج می گیرند و در نهایت رسوباتی بر تن باقی می گذارند.و زندگی همین شیب در حرکت بالارو و پایین رو خود است .آنجا که بالا می رود و اوج می گیرد و آتشین می شود ،جان است و آنجا که سرد می شود و رسوب از خود به جا می گذارد ،تن می شود.
نوشتار نیز چون نویسنده ،تن به همین شیب دوگانه می دهد.نوشتار انجا که تخریب گر و فروپاشنده است (فروپاشی هویتهای نمادین گذشته)،تخریب خود و نام (همه نامهای تاریخ)در شیب جان شدن و بالارو و سیلانی خود است .و آنجا که شروع به نام گذاری و معنابخشی به امر نو و تازه ای می شود ،در شیب پایین رو و تنینه و رسوب گذار خود است .تنی که به واسطه موج و سیلان بالارو خود را خرج آن می کند دوباره تن به رسوب جدیدی می دهد .خاطره ای از این موج بالارو .خاطره آن در لایه جدیدی از تن برای همیشه باقی می ماند .