یک رویا و چند تعبیر

روزی به مجلس ختمی دیرتر از همیشه رسیدم و به اصطلاح مسجدیها " آخوندگیر" شدم و مجبور شدم تا پایان مجلس سخنان واعظ را گوش کنم .در ان سخنان داستان عجیبی بیان شد .روزی یکی از عشاق امام حسین به عالم دینی بزرگی می گوید ؛ آرزو دارم در عمرم ، رنجی را که حسین( ع) از شهادت علی اکبرش برد ، درک کنم .اما حیف که فرزندی ندارم .روزگار گذشت و او صاحب پسری شد ، وقتی ان پسر به سن جوانی رسید در اثر حادثه ای ، از بین رفت .در مراسم عزای پسر ، آن عالم روحانی ، از احوال پدر پرسید و آن خاطره را بازگو کرد .در ان لحظه پدر گفت آری به ارزویم رسیدم و امام را درک کردم .

ما ملت یادبودگرایی هستیم .به اصطلاح حافظه تاریخی ما به شدت " یادبودگرا" ست .معمولا در یادبود و سالگرد وقایع تاریخی به یاد ان می افتیم و بقیه سال گویی آن را فراموش می کنیم .گویی برای درک یک واقعه باید هیجانی از آن داشته باشیم تا بتوانیم ان را بهتر درک کنیم .از شب گذشته انبوهی از تحلیلها و تجلیلها در یادبود ابراهیم و اسماعیل خواندیم و شنیدیم .گویی این یادبودها نه برای یادبود ابراهیم یا پسرش ، که برای خودمان بود .آنکس که سروش را می پسندد از او منبع می اورد ، آنکه شریعتی را دوست دارد نوشته او را بازنویسی می کند و هر کس به فراخور حال و درک و سوادش از جایی می اورد .من هم از این قاعده مستثنا نیستم .هر سال به فراخور حال " ترس و لرز " کرکه گور را در دست می گیرم و تورقی می کنم .اما خوانش در چهل و چند سالگی کجا و خوانش یک دانشجوی بیست و چند ساله .این خصلت تجربی عمر آدمی است که در هر دوره ای به روایتی متصل می شود .و شاید روایت امروز من نزدیک به هدیه ای برای مرگ باشد .از این جهت بود که شاید امروز روایت دریدا از ترس و لرز برایم کشف جدیدی بود و شاید عطیه ای ( قربانی ) برای مرگ .

خلاصه ماجرا از یک خواب شروع می شود ( به روایت قران ) :
«فَبَشَّرنهُ بِغُلم حَلیم • فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعیَ قالَ یبُنَیَّ اِنّی اَری فِی المَنامِ اَنّی اَذبَحُکَ فَانظُر ماذا تَری قالَ یاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنی اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّبِرین • فَلَمّا اَسلَما وتَلَّهُ لِلجَبین • وندَینهُ اَن یاِبرهیم • قَد صَدَّقتَ الرُّءیا اِنّا کَذلِکَ نَجزِی المُحسِنین • اِنَّ هذا لَهُوَ البَلؤُا المُبین • وفَدَینهُ بِذِبح عَظیم
ـما او را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت دادیم.
 هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید، گفت: «پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح مى کنم، نظر تو چیست»؟ گفت: «پدرم! هر چه دستور دارى اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت»!
هنگامى که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد، او را ندا دادیم که: «اى ابراهیم!
آن رؤیا را تحقق بخشیدى»! ما این گونه نیکوکاران را جزا مى دهیم. این مسلماً همان امتحان آشکار است!
 ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم. ( صافات ۱۰۱ تا ۱۰۷)

همین ماجرا در تورات به شکل زیر روایت شده است :

 و واقع شد بعد از این وقایع، که خدا ابراهیم را امتحان کرده، بدو گفت: «ای ابراهیم!» عرض کرد: «لبیک.»
 گفت: «اکنون پسر خود را، که یگانه توست و او را دوست می‌داری، یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو، و او را در آنجا، بر یکی از کوه‌هایی که به تو نشان می‌دهم، برای قربانی سوختنی بگذران.»(  تورات باب ۴۲ ایات ۱ و ۲)
در حال، فرشته خداوند از آسمان وی را ندا در داد و گفت: «ای ابراهیم! ای ابراهیم!» عرض کرد: «لبیک.»
گفت: «دست خود را بر پسر دراز مکن، و بدو هیچ مکن، زیرا که الان دانستم که تو از خدا می‌ترسی، چونکه پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی.»( تورات باب ۴۲ ایات ۱۱ و ۱۲)
این روایت دینی از ماجرای فوق است .مثل بسیاری از ماجراهای دیگر .در متون مذهبی کم از این داستانها نداریم .
چرا باید دقیقا همین ماجرا دست مایه کتاب ترس و لرز باشد ؟
روایت کر که گور :
دو نکته  در روایت کرکه گور  اهمیت دارد .اول تعلیق امر اخلاقی .از نظر او اخلاق قاعده ای کلی و عقلانی است .اخلاق ، اخلاق وساطت است .اخلاق ، اخلاق نتیجه است .درست است که در پایان ماجرا به خوبی و خوشی به پایان می رسد ( همچون قصه های پریان) .اما از نظر کرکه گور این نه پایان ، که شروع ماجرا مهم است .تفاوت ایمان و اخلاق نه در نتیجه ای که از عمل ساطع می شود که در آغاز عمل است .ابراهیم قبلا وعده ازدیاد نسل را از خدا گرفته بود ، پس این ماجرا احتمالا سر کاری است .مگر می شود خدا به وعده خود عمل نکند .اگر قرار باشد اسحاق قربانی شود ، خدا بد قولی کرده و وعده اولیه خود را نادیده گرفته است .ایمان جهش به امر محال است .این محال است که خدا وعده اولیه اش را نادیده بگیرد .اینجا منظور او از ایمان امید است .اگرچه این امری محال است اما ایمان همین است ، پذیرش امر محال . محال از دست رفته

دومین نکته در روایت کرکه گور ، اهمیت راز و سکوت است .ابراهیم ، رازش را به هیچ کس نمی گوید .در پاسخ اسحاق که می پرسد : پس گوسفند قربانی کجاست ؟ می گوید خدا خودش آن را فراهم می کند .[این تفاوت روایت اسلامی و عبری هم هست ، تعجبم که اینقدر که به تفاوت نام پسر در تفاسیر ما  توجه شده چرا به این تفاوت توجهی نشده .در روایت اسلامی ابراهیم ماجرای خواب را برای پسر تعریف می کند و پسر هم آن را می پذیرد و این به خوبی معنای اسلامی بودن روایت  که تسلیم بودن است ، را نشان می دهد ، در صورتیکه در روایت عبری هر دو این موارد غایب است .ابراهیم پسرش را در جریان نمی گذارد ، و نیز پسر هم مشخص است که ان را نپذیرفته ، چون سوال از قربانی می کند .]
گویی روایت کرکه گور ، خودش رازی را پنهان کرده است .دریدا به خوبی اهمیت راز را از دید کرکه گور نشان داده است .دریدا می گوید : ابراهیم با حفظ راز به اخلاق خیانت کرد .دریدا تاکید می کند که کرکه گور راز ابراهیم را در ترس و لرز مضاعف می کند .( دریدا هدیه مرگ)
از نظر کرکه گور ، اخلاق نه تنها کلی است و امر فردی را باقی می گذارد ، بلکه افشاگر است .امر اخلاقی امر روشن و مشخص است .اخلاق با راز سر و کاری ندارد.از نظر اخلاق هیچ امر پنهانی مجوز وجود و حضور ندارد.اما بر خلاف ، ایمان امری رازورزانه است .رازی بین انسان و خدا که از دید دیگران پنهان است .ایمان " چهره " ندارد.نمی توانیم " فیگور " ایمان بگیریم .قهرمان ایمان او همچون خرده بورژوای است که در خیابان قدم می زند ، همچون دیگران یکشنبه ها به کلیسا می رود و با دیگران گفتگو می کند و خیال یک شام چرب از گوشت گوساله که همسرش آماده کرده در سر می پروراند .او راز ایمانش را با هیچ کس در میان نمی گذارد .به قول او شاعران، رازهای بزرگ دیگران را افشا می کنند تا راز کوچک خود را پنهان کنند .
اما این راز کوچک پنهان شده او چه بود ؟ بسیاری از مفسران بر این عقیده اند ( و من با این عقیده موافقم) که این راز ، همان بهم خوردن نامزدی او با رگینه اولسن بود .عجیب است یک درام خانوادگی در درون یک درام خانوادگی دیگر .به تصور من وقتی دریدا از یک راز مضاعف می گوید ، همین را در نظر دارد.او باید توجیهی برای این بی وفایی می یافت .کافی است ترس و لرز را یک بار با این دید بخوانید ، واقعا متوجه می شوید که پازل تکمیل می شود .از او بهم زدن نامزدی کاری بود غیر اخلاقی ، اما این تعلیق غایت شناسی اخلاق ، بر بنیان ایمان است .او خود را همچون قماربازی می داند که باید قمار ایمان کند .همانطور که ابراهیم قمار کرد .ابراهیم رستگار شد ( از دید او) آیا او هم رستگار می شود .آیا ما باید توجیه او را بپذیریم ؟
امانوئل لویناس دقیقا دست روی همین نقطه می گذارد .
درک لویناس از اخلاق با  کرکه گور متفاوت بود .لویناس معتقد است که اتفاقا ابراهیم اخلاق را تایید کرد .
هر چند لویناس هم منتقد اخلاق به شیوه ای است که کرکه گور نقد کرده ( به عنوان امر کلی و قابل فهم و با واسطه) اما لویناس خدا را در چهره دیگری می داند نه همچون کرکه گور جدای از دیگری .از دید لویناس دیگری واسطه من و خداست در صورتیکه کرکه گور معتقد است دیگری مانع وصال من با خدا می شود .دستور واقعی که میل دیگری است ، این است که" تو نیاید قتل کنی". به زعم لویناس اگرچه ابراهیم با ایمان ( خواست خدا مبنی بر قربانی کردن پسر) عملش را شروع کرد اما در پایان با این ندا که " نکش" اخلاق را مجددا تایید کرد .پس بر خلاف کر که گور که معتقد است ؛ ایمان مرحله بالاتری از اخلاق است ، لویناس عقیده دارد که اتفاقا در این ماجرا اخلاق در مرحله متعالی تری از ایمان قرار گرفته است .به زعم لویناس ، ایمان همان پذیرش مسئولیت دیگری است .من در چهره دیگری این را می بینم که " تو نمی کشی" .آنگاه که ابراهیم کارد را بر گلوی اسماعیل گذاشت و چشم در چشم او شد ، این قدرت روبرویی " چهره " که تجلی خود خداست ، مانع عمل قتل در نزد ابراهیم شد .اگر ابراهیم همچون پیشینیان عمل را به سرانجام می رساند و به زعم کر که گور اخلاق را تا انتها معلق می کرد ، تفاوتی با پاگان نداشت .بر خلاف دیدگاه کرکه گور تفاوت عمل ابراهیم با تراژدی نه در آغازش که در پایانش بود .قهرمان تراژدی عمل را به سرانجام می رساند ( قربانی کردن ایفژنی توسط اگاممنون) اما ابراهیم عمل را به تعلیق در می آورد .از این زاویه اخلاق محصول تعلیق ایمان است .
روایت روانکاوی:
چه نسبتی بین میل " من " و دیگری وجود دارد ؟
تفاوت کرکه گور و لویناس در پاسخ به سوال فوق است .کر که گور را می توان بزرگترین روانکاو قرن نوزده دانست .تفکیک ایمان و اخلاق و بالا بردن ایمان فراسوی اخلاق را می توان مهمترین کشف روانکاوانه او دانست .
من در مرحله زیبایی شناسی " میل محض" است . به اصلاح " خود " خودشیفته است .این را می توان معادل دوره آیینه ای یا دهانی - مقعدی هم در زبان روانکاوی به حساب اورد.

در این مرحله خود هنوز وارد دوران عقل یا " اصل واقعیت" یا ساحت نمادین خود نشده است .مرحله اخلاقی از نظر کرکه گور معادل  " اصل واقعیت " فرویدی یا " ساحت نمادین " لکانی است .این همان دوران شفافیت ، گفتگو و امر کلی با واسطه ( هگل) دانست .[ میل کرکه گور در فراتر رفتن از هگل را نباید فراموش کرد] .قهرمان ایمان این مرحله را پشت سر می گذارد و وارد ساحت راز می شود .ساحت ایمان ، ساحت محال است .واقعیت ندارد.ساحت ایمان ساحت غیاب است .این معادل " فراخود" فرویدی یا " ساحت واقع " لکانی است .این همان ساحتی است که امر محال را از ما می خواهد .این به قول لکان " دیگری دیگری " است که وجود ندارد.اخلاق میل دیگری بزرگ است .به زبان ساده تر اخلاقی رفتار کردن میل اجتماع از ما هست .همان فشار عرف .اجتماع از ما می خواهد اخلاقی و بر اساس قاعده عمل کنیم .اما اخلاق ساحت واقع ، اخلاق رازورزی  است .اخلاق پنهان کاری است .این قتل در نانوشته قانون است .این قتل ،"  قتلی کهریزکی" است  .قتل در شب .قاتل زنجیره ای زنان روسپی .
اشکالی که لویناس به کرکه گور می گیرد ، همین نتایج خشونت بار نظریه اوست .نه ، عمل ابراهیم در آغاز قتل محسوب می شد و ابراهیم شانس اورد که عمل خود را به پایان نبرد و گرنه بزرگترین قاتل زمانها می شد . بر خلاف کرکه گور که تاکید بر آغاز عمل می کند و با ابراهیم هم ذات پنداری می کند  و پایان کار که رها شدن کودک از قتل است ، برایش مهم نیست ، لویناس خودش را به جای قربانی می گذارد و از زبان پسر  می گوید : پدر مرا نکش .
آدمی به یاد تحلیل رویای معروف فروید از پدر مرده می افتد .پدری که پسرش را از دست داده بود و تا صبح بر جنازه او گریسته بود .صبحگاهان برای لختی خواست بخوابد که خواب دید که جنازه پسرش آتش گرفته و پسر ناله می کند که : پدر نمی بینی که دارم می سوزم .
پدر با اضطراب از خواب می پرد و می بیند که پوشش جنازه پسر به علت افتادن آتش شمع اتش گرفته .
آیا فروید ناخوداگاه با تحلیل رویای فوق ، می خواسته به ابراهیم بپردازد .و رویای ابراهیم وقتی به پایان رسید که اسحاق گفت : پدر نمی بینی که دارم می میرم .
در روایت اسلامی ، ابراهیم در خواب می بیند که پسرش را قربانی می کند .[ بر خلاف روایت یهودی که ابراهیم ندا می شنود ] .پس بر خلاف جاهای دیگر قران که ابراهیم مستقیما ندای وحی را می شنود ، در این ماجرا خواب می بیند .[ در روایت یهودی ، رویای ابراهیم ، ازدیاد و کثرت نسل و سرزمین موعود است ] .
ابراهیم می خواهد رویا را بر اساس ظاهر به عمل در بیاورد .ما نفی این عمل را در متن قران مشاهده نمی کنیم .جایی در قران نیامده که تو در تعبیر رویایت اشتباه کردی .پس خود رویا مورد تایید است .فقط بعد از آغاز عمل و جانشینی گوسفند ، گفته می شود که تو رویا را متحقق کردی .تو در رویا دیدی که پسرت را داری قربانی می کنی
و عمل را آغاز کردی و ناگهان ندا شنیدی که رویای تو متحقق شد .
فروید اگر بود می گفت : رویای ابراهیم تحقق ارزوی خود او بوده است .این مرحله مهمی در تفسیر روانکاوی است که ان را مرحله ادیپال می نامیم .فروید ، فقط وجه پدرکشانه ادیپ را تحلیل کرده است .کمپلکس را می توان برعکس هم تحلیل کرد .میل پسر کشی .پس اولین مرحله در رابطه بین پدران و فرزندان ، رابطه کشتن است .میل پدر بر مردن پسر است .در رویای معروف ، پدر خواب می بیند که پسر در حال مردن است ؛ پدر نمی بینی که دارم می میرم .[ روانکاوی فرویدی را می توان تحلیل رابطه پدر و پسر هم دانست ، و میل فروید بر مرگ پدر ( نامه ها) بر خلاف روانکاوی لکانی رابطه مادر ، پسری است .]
در روانکاوی ، پدر نماد اصل واقعیت و قانون سرکوب است ، بر خلاف مادر نماد میل اولیه و بازگشت به ژویسانس است .بنابراین روابط پدر - پسری ، در روانکاوی همواره پرتنش بوده است .پس میل اولیه و سرکوب نشده ابراهیم که در رویا ظاهر شده ، مرگ پسر است که به واسطه قانون اخلاقی ، سرکوب شده است .من عمل ابراهیم را به دو بخش تقسیم می کنم .بخش رویا و بخش بیداری [ کرکه گور آن را به دو بخش اخلاق و ایمان و لویناس هم به دو بخش ایمان و اخلاق تقسیم می کند] .
بخش رویا ، همان خواست پسر کشی است .اما در بیداری ابراهیم می داند که این عمل محالی است .این تنش در خود ابراهیم به واسطه میل اولیه و سرکوب آن میل در ساحت نمادین است .داستان با والایش به پایان می رسد .گوسفندی به جای پسر قربانی می شود .بنابراین میل اولیه ابراهیم مبنی بر مرگ پسر ، در برخورد با اصل واقعیت یا میل دیگری ، والایش پیدا می کند و جایگزینی برای خود پیدا می کند .
این عمل والایش یافته sublime ( قربانی گوسفند) به جای قربانی فرزند ، عملی به راستی تاسیسی است .[ من مانده ام با این سرمشق چرا همچنان عبدالمطلب فرزند را می خواهد قربانی کند ؟ هرچند او هم در نهایت به والایش عمل می رسد .گویی در خاستگاه دو دین یهود و اسلام این والایش رفتار لازم بوده]

[ گویی این دراماتیک کردن تاریخ از ارکان این ادیان بوده است و عمل ابراهیم باید در نسل قبلی محمد تکرار می شده ]
بنابراین می توان به نوعی عمل ابراهیم را نوعی والایش اخلاقی محسوب کرد .این نقطه حساسی در تاریخ بشر بود .در ادیان پاگان و اسطوره ای دختران قربانی می شدند [ این تا حدودی در خود یهودیت هم  در رسم عزاداری دوشیزگان نفوذ کرد] .دختر کشی جای خود را به پسر کشی داد .بله ساخت وجودی بشر تغییر کرده بود .من این را به حاکمیت بیداری بر رویا هم تعبیر می کنم .تا قبل از ابراهیم اگر قهرمان مذهبی یا کاهن  دینی  رویای قربانی کردن می دید ، ان را به انجام می رساندند ، ابراهیم ، نماد تاریخ جدیدی بود .تاریخ افول رویا و ظهور بیداری ‌.ظهور امر کلی و عقل روشنگر .همچنین ابراهیم ، نماد تغییر درام خانواده هم بود .میل پسر کشی به جای دختر کشی ، موقعیت کمپلکس ادیپ را دگرگون کرده بود .و از دختر به پسر منتقل کرده بود .از این پس پسران جای پدران را می گرفتند به جای اینکه دختران جایگاه مادران را اشغال کنند .بشر وارد عصر پدر سالاری شده بود .
عصر پدر سالاری ، عصر سیطره امر کلی اخلاقی و وساطت عقلی بود .[ دریدا در این جا محق است که فلسفه هگل را نمادی از فالوس محوری می داند].
امرکلی و عقل شفاف و گفتگو گر ، که مهمترین خصلت ان اخلاق است ، امری مردانه و پدر سالارانه است .و به تصور من کرکه گور دقیقا بر همین امر مردانه می شورد .ان راز مضاعفی که دریدا از ان در ترس و لرز سخن می گوید ، همین غیاب امر زنانه است .زنی که میل پنهان مرد است .زنی که باید به شکل راز بماند و جایگاهش بالاتر از ان است که گفتگویی پیرامون ان صورت بگیرد و تحت امر کلی طبقه بندی شود .زن به عنوان امر محال .[ اگرچه نامزدی بهم خورده اما امید به وصال همواره به عنوان امر محال باقی می ماند] .آیا او رویای مرگ رگینه را دیده بود ، که با نوشتن ترس و لرز ( عملی والایش یافته)او را نجات داد ؟

 

 

نقد لویناس به رویکرد ایمانی کرکه گور را می توان یکی از مهمترین لحظات تاریخ اندیشه دینی به حساب آورد .
از نظر کرکه گور ، ایمان دینی مرحله بالاتری از اخلاق محسوب می شود ، قهرمان ایمان تنها وقتی رستگار می شود که اخلاق را پشت سر بگذارد .آنچه کرکه گور از اخلاق مدنظر دارد ، اخلاق کانتی است .یک قاعده کلی و نمادین که قانونی پیشینی و کلی است .مجموعه ای از دستورهای از قبل نوشته شده ، آنچه میل دیگری است .اخلاق عمل به میل " دیگری بزرگ " است .این قواعد با وساطت عقل که خود واسطه ای بین من و خداست ، ایجاد می شود .بنابراین در یک رابطه بی واسطه بین من و خدا ، اخلاق دست و پا گیر است .کر که گور به دنبال خلوص رابطه ایمانی است .ساحت ایمان برای او جایی است که هگل و وساطت او نباشد .دیگری و از ان بالاتر دیگری بزرگ از راز ایمان من خبری نداشته باشد .به زبان روانکاوی ، کر که گور حاضر نیست تن به روانکاوی بدهد و راز بزرگش را در میان بگذارد .ایمان از نظر کرکه گور مطلقا چیز دیگری است ، غیریت محض است .
شباهت زیادی بین آنچه لویناس ، اخلاق می نامدش با انچه کر که گور ایمان ، وجود دارد.از نظر لویناس ، اخلاق مواجهه من با دیگری است ، اما دیگری به راحتی هر فرد انسانی که روبروی من قرار می گیرد نیست .دیگری از نظر لویناس ، دیگری مطلقا غیر است .این مواجهه در لحظه پدید می آید .و تحت عنوان " چهره " نام می گیرد .چهره از نظر لویناس امر مقدسی است و ساحت ایمان .ایمان فقط در نسبت من و دیگری وجود دارد.ایمان انزواطلبانه و تنهایی ، تنها توهم و یاوه ای بیش نیست .من نمی توانم نسبت به دیگری خشونت بورزم و مدعی ایمان باشم .از نظر لویناس ، دیدگاه کرکه گور نسبت به ایمان نتایج وحشتناکی را به دنبال خود دارد.البته چهره و دیگری همیشه در نظرگاه لویناس ، چهره انسانی است ، و دیگری لویناسی فقط انسان است و شامل حال حیوانات و طبیعت نمی شود .هر چند جواز خشونت بر علیه حیوانات و طبیعت در اخلاق لویناسی صادر نمی شود ، اما دستور منع هم وجود ندارد.
البته می توان به این نکته هم توجه داشت که خاستگاه این دو اندیشمند متفاوت بوده است .کر که گور در بستر اندیشه پروتستان به ماجرای ابراهیم پرداخته و لویناس از خاستگاه یهودی خود .در آیین پروتستان ، بیشتر بر صفای درونی و ذهنی تاکید شده و رابطه ایمانی یک رابطه ذهنی و درونی و رازورزانه است .در صورتیکه ایمان دینی در آیین یهود ، پرسرو صدا و ظاهری است و معطوف به امر اجتماعی .
اخلاق لویناسی ، جایگاه قربانی را عوض کرده و از دیگری به من منتقل کرده است .من به صرف چهره به چهره شدن با دیگری ، مسئول او هستم ، من حتی مسئول شکنجه گر خود نیز هستم ، من در جایگاه ابدی قربانی قرار دارم .
به عبارتی در تفسیر ماجرای ابراهیم ، اگر کرکه گور دانسته یا نادانسته خود را در جای ابراهیم قرار می دهد و تلاش می کند او را درک کند ، لویناس خود را در موقعیت پسر قربانی قرار می دهد و از پدر خواهان یک دستور اخلاقی است : تو نمی کشی .
تفاوت دیگر این دو دیدگاه در تعبیر راز است .اگر راز کر که گوری برای همیشه پیش خود می ماند ، لویناس راز را در چهره دیگری می داند .دیگری برای من نه ابژه مورد آزمایش و قابل محاسبه ، که یک راز است و همواره راز باقی می ماند .من در رابطه با دیگری ، رازم را با او در میان می گذارم .به عبارتی دیگری ، محل گفتگوست .از نقطه نظر روانکاوی ، این شیوه یک مرحله در تحلیل جلوتر است .قهرمان ایمان کرکه گوری ، به تنهایی بار هستی خود را می کشد او به دیگری بی اعتماد است و راز خود را بر او مکشوف نمی کند ، اما مومنانه زیستن از دیدگاه لویناس ، صحبت کردن با برادر ایمانی خود است .راز ایمان در همین گفتگو ست .در ارتباط با دیگری .
تصور می کنم با بررسی نقد لویناس از کر که گور در ماجرای ابراهیم به موقعیت جدیدی در نقد جایگاه کرکه گور در تاریخ اندیشه غربی می رسیم .کرکه گور را عموما ، ناقد عقل روشنگری و نیز پدر اگزیستانسیالیسم اروپایی معرفی می کنند ، اما از نقطه نظر نقد لویناسی ، او را می توان مسئول فرد گرایی و اتمیزه شدن جامعه معاصر هم دانست .اگر شما کنشی را بالاتر از کنش اخلاقی قرار می دهید که نسبتی با دیگری ندارد، و دیگری فقط در اینجا غریبه ای است که نباید از راز شما سر در آورد ، این کمک به وضعیت فوق و خود محوری انسان معاصر است .
اهمیت نقد لویناسی ان وقت بیشتر می شود که آدمی به رفتار اجتماعی مردم جامعه خودمان توجه کند .آیا این نتیجه خودمحوری مضاعفی نیست که هر کس راز خود را برای خود نگه داشته و دیگری از زندگی ما حذف شده ؟