حسین وارث ابراهیم


گفتمانها معمولا به واسطه به نور آوردن و در یک ردیف قرار دادن رخ دادهایی خلق می شوند که در  ابتدا  ممکن است هیچ نوع پیوستگی با هم نداشته باشند .ابژه هایی پراکنده در تاریخی گسسته و ناپیوسته .این ممکن است از نشانه ای شروع شود و همین نشانه چسبی باشد برای شکل گیری و ساخت یک گفتمان جدید .رخ داد ها و چیزهایی که قبلا حتی دیده نمی شدند ، ناگهان در دیسکورس جدید ، نور می گیرند و دیده می شوند و اصلا گویی خلق می شوند .مثلا بعد از شکل گیری گفتمان روان پزشکی در قرن نوزدهم ، ناگهان ، هم جنس بازی به عنوان ابژه مطالعه در نور و افق دید قرار گرفت و از ان پس پیوستگی بین گفتمان روان پزشکی و انحرافات جنسی شکل می گیرد .انحراف جنسی تعریف و طبقه بندی می شود و در طی زمان اصلاح و تغییر می کند .از این پس این ابژه ها دیده می شوند ، مشمول برنامه ریزی قرار می گیرند و در میدان نور قرار می گیرند .از این زاویه " گفتمان شناسی " فوکو ، معرفتی از اصل کانتی است .( نگاه کنید به دیرینه شناسی دانش) .
این یکی از اصول کانتی است که چیزها وقتی هستند ( به عنوان پدیدار) که در حوزه و نگاه ادراک ما قرار گیرند .چیزها در نگاه ما خلق می شوند و تا قبل از این نگاه ، گویی اصلا نبوده اند .از نظر کانت چیزها وقتی چیز هستند که در افق و میدان ادراک ما قرار گیرند .کار حقیقی فیلسوف همین است .به نور اوردن چیزها ، که این استعاره ای است برای ایجاد پیوستگیها .ایجاد این پیوستگیها شرط وجود چیزها هستند.گویی چیزها فقط وقتی وجود دارند که پیوستگی با چیزهای دیگری پیدا کنند .
از این زاویه ، کار علی شریعتی ( حسین وارث ادم ) ، ایجاد چنین پیوستگی بین رخ دادهایی که در نگاه اول دیده نمی شوند و بعدا به واسطه به نور اوردن رخ داد عاشورا در گستره تاریخ اسطوره ای آدم  ، نمونه ( ideal type) است .
تا قبل از شریعتی ، هیچ کس واقعه عاشورا را در داخل یک گفتمان ندیده بود .نو اوری شریعتی این نبود که از قیام عاشورا ، گفتمانی شهادت طلبانه و عدالت طلبانه  ارائه دهد که این قبلا گفته شده بود ، بداعت نگاه شریعتی در خلق  پیوستگی بین رخ داد خلقت ادم تا قیام عاشورا بود .خلق تاریخی جدید ، خواندن پیوسته زمان ، انگونه که در میدان دید متفکر قرار می گیرد .این نورافکندن ، خود حرکت خلق تاریخ است .تاریخ فقط در داخل گفتمان وجود دارد، بدون یک پیوستگی گفتمانی ، تاریخی هم وجود ندارد.تاریخی که شریعتی به واسطه واقعه عاشورا ساخت ، البته تاریخی بود خطی و اسطوره ای .خود رخ داد عاشورا انقدر تراژیک بود که تن به چنین ساخت تاریخی بدهد .اما ایا تاریخ اسطوره ای و خطی تنها تاریخ جهان است ؟ آیا می توان تاریخ دیگری ساخت که  نه خطی و اسطوره ای بلکه دایروی و اسطوره شناسانه باشد؟ من تلاش می کنم در اینجا دست به چنین کوششی بزنم .

در یکصد کیلومتری جنوب غربی بغداد امروزی ، باستان شناسان بقایای قدیمی ترین تمدن بشری را کشف کرده اند .بقایایی از شهر نیپور که بعدتر در اطراف ان شهر باستانی بابل ساخته شد .ابراهیم ( ع) که زاده شهر اور در جنوب بین النهرین بود در جوانی در شهر بابل ، رسالت مذهبی خود را شروع کرد .از نقطه نظر تاریخ دینی بشر ، بابل نقطه شروع دین توحیدی است .از نظر ریشه شناسی بابل را دروازه خدا ( باب ایل) می شناسند .ابراهیم را در دروازه خدا از آتش گذراندند و ابراهیم پس از عبور از دروازه غربی ، هجرت خود را به طرف غرب شروع کرد .هرچند ما  اطلاعی از  مسیر  دقیق سفر ابراهیم از بابل به سرزمین کنعان ، نداریم ، اما ابراهیم قطعا سفر خود را از دروازه غربی بابل شروع کرده است ، جایی که امروزه کربلا نامیده می شود .کربلا منطقه ای بوده است در ساحل غربی رود فرات در همسایگی بخش غربی شهر بابل .کربلا از این جهت کربلا نام گرفته است که نزدیک به شهر مقدس بابل بوده است .این نام باید اصلا ، اکدی باشد و از دو جز کرب و ال تشکیل شده است .کرب از واژه قرب در ریشه زبانهای سامی گرفته شده به معنای نزدیکی و مجاورت .بنابراین از نظر ریشه شناسی ، معنای  کربلا ، قرب و نزدیکی به خدا بوده است .( ایل واژه شناخته شده و عام در زبانهای سامی برای خدا بوده است ، توضیح مفصل ان را در نوشته واکاوی مضامین اسطوره ای ادیان ابراهیمی آورده ام )
ابراهیم ، کاشف گناه بود ، به نوعی می توان گفت که ابراهیم نخستین گناه کار بود از ان جهت که تاریخ را با گناه شناخت .تاریخی که ابراهیم ساخت تاریخی بود که با اگاهی به گناه شروع می شد .
آیا ابراهیم ( ع) احساس می کند باید برای بخشش در نزد خدایش ، قربانی اهدا کند  به شکرانه عبور از حلقه آتش ؟ آیا تاریخ آگاهی مقدس نیاز به چنین قربانی داشت ؟ آیا حرکت ابراهیم در قربانی کردن فرزندش ناتمام ماند؟
ما ابراهیم را  با فرزندش در صحرای فاران  ، تنها می گذاریم ، اما در نظر داریم  این بدهی تاریخی را .بدهی انسان را به خدایش .

ابراهیم سفر مقدسش را از دروازه غربی بابل ، از کربلا شروع کرد.ابراهیم می خواست آگاهی به گناه را ، خود گناه را جهانی کند .و ابراهیم چنین کاری کرد .آدم ، پس از ابراهیم هبوط کرده در صحرای فاران ، بدهی داشت به خدایش.این بدهی بود که طلب خون می کرد.اگرچه قربان کردن اسماعیل ناتمام ماند اما گویی همچنان خدای ابراهیم در پی وصول بدهی خود بود و به کمتر از خون انسان راضی نبود .
تاریخی که علی شریعتی ساخت ، تاریخی بود خطی که از جایی شروع می شود و به جایی پایان می یابد .تاریخ او با  شهادت حسین پایان نمی گیرد ، شهادت حسین حلقه ای از زنجیره ای است که از آدم ابوالبشر شروع و تا آخرالزمان ادامه دارد.تاریخ او ، تاریخ مبارزه دو جریان اجتماعی است .مبارزه عدالت با ظلمت .مبارزه نور با تاریکی .مبارزه خدا با شیطان .شیطانی که آدم فریب او را خورد .و آیا آدم فریب شیطان را نخورد و در جریان او قرار نگرفت ؟ آیا هبوط آدم به خاطر فریبش از شیطان از تاریکی و ظلمت نبود ؟ آیا ابراهیم بار گناه جدش آدم  را نمی کشید ؟
پس آیا درست تر نیست که نقطه شروع تاریخ خود را نه گناه آدم ، که رنج ابراهیم از گناه پدرش ، قرار دهیم ؟ نه نمی توانیم آدم را گناه کار بدانیم ، چون آدم هنوز گناه را نمی شناخت ، هنوز آگاهی به رنج نداشت .پس تاریخ مورد نظر ما که تاریخ رنج و گناه است با ابراهیم شروع می شود .ابراهیم درجه صفر گناه بشری بود .
ابراهیم نمونه انسان ایده آلیست است .با ابراهیم تاریخ " نه گفتن " بشر به خود شروع می شود .نه به امر لذت بخش .و آیا ابراهیم نمی توانست از بهترین مواهب دنیوی تمدن خود استفاده کند ؟ او در پی والایی بود ، و این امر متعالی در جامعه ان روز خودش پیدا نمی شد .او در پی استعلا بود .
این عقیده ای بود که او را مقابل اکثریت جامعه خودش ، پدرش و البته قدرت حاکم قرار داد .اصولا هر نوع والایشی از نظر هستی شناختی ، روزی شما را در مقابل سرکوب قرار می دهد .این بدهی ، بدهی ابراهیم به خودش بود ، تاوان والا یی اش بود .او سرسلسله " نه گویان" به واقعیت موجود بود و همین که فرصتی پیدا کرد جامعه پدری خود را ترک کرد .
در تاریخ مشهور است که محمد( ص) از نسل اسماعیل فرزند اول ابراهیم بوده است .اگر اینگونه باشد وراثت حسین از ابراهیم ، وراثتی واقعی است و نه اسطوره ای .حسین واقعا پسری از پسران ابراهیم بوده است .دارم  شب عاشورا   را تصور می کنم که حسین از یارانش می خواهد که اگر ترس یا نگرانی دارند می توانند راه خود بگیرند و بروند .این سفری است مخصوص او .آیا حسین می داند که تقدیر او اسماعیل بودن است ؟ آیا ذبح عظیم ابراهیم اوست ؟ آیا می داند که قربانی بزرگ تاریخ مقدس ابراهیمی اوست ؟ از این جهت است که از دیگران می خواهد که از تاریکی شب استفاده کنند و بروند ؟ آیا سر حسین بدهی نسل ابراهیم به خداست ؟
در انتهای این تاریخ خود ساخته ، حسین را می بینیم که به کربلا وارد می شود .به قرب خدا ، به جایی که ابراهیم سفر خود را شروع کرده بود . سفر حسین در جایی به پایان می رسد که ابراهیم شروع کرده بود .ظهر عاشورا تاریخ به پایان خود می رسد ، از همان نقطه ای که شروع شده بود ، بازمی گردد.حسین بازگشت به ابراهیم بود .
این تاریخ خودساخته بیش از انکه خطی باشد دایروی و تکرار شونده است .این نیرویی بود که خود را در این تکرارها ، تکرار می کند .از ابراهیم تا حسین تاریخ خدا یک دور کامل را زد ، بدهی پرداخت شد و تاریخ جدیدی شروع شد .

قبل از فلسفه

فلسفه ، عموما به کار پاسخ به پرسشهای نهایی است .چرا ما هستیم ؟ چرا جهان اینگونه است ؟ نسبت ما ادمیان با این جهان خارج ما چیست؟ ما چگونه می توانیم با جهان خارج از خودمان ارتباط برقرار کنیم ؟ ان تفکیکی که بین ماهیت و چیستی جهان و چیزهای ان ، و چگونگی کار جهان ، به وجود امد هم کار فلسفه بوده است .معروف است که بسیاری از پرسشهای علمی ابتدا در فلسفه طرح شده اند و بعدها راه مستقل خود را پیموده اند .زمانی ارسطو ، فیزیک و زیست شناسی و اخلاق و دانش سخن و زبان را هم جز فلسفه می دانست و خود را موظف می دید در مورد هر یک از این امور کتابی بنویسد ، اما امروزه هر یک از این علوم شاخه جدایی از معرفت شده اند و فیلسوفان خود را واجد صلاحیت اظهار نظر در این علوم نمی بینند .در دوران جدید اندیشه اروپایی ، ابتدا فیزیک و مکانیک و سپس زیست شناسی و شیمی و علوم انسانی به تدریج راه خود را از فلسفه جدا کردند و صاحب منزلت و مکانت خود شدند .ایراد تفکیک بین تجربی و تحلیلی البته به فلسفه وارد نبود ، ارسطو وقتی صحبت از شیوه های حکومت داری می کرد و یا پدیده تولد را توضیح می داد از همه شواهد تجربی و تحلیلی استفاده می کرد .همین امروز هم وقتی فیلسوفان از اگزیستانس انسان داد سخن می دهند ، شواهد و داده های بسیاری از روانشناسی تجربی را در نظر دارند اگرچه دامن خود را به این نام آلوده نکنند و ان را دانش وجود شناسی بشمارند .از این حیث شاید الوده ترین متن فلسفی معاصر " فلسفه طبیعت " هگل باشد که بر اساس پیشرفتهای تجربی زمان خود ، دست به تحلیل کلی می زد و از  دل ان گزاره ها ی تجربی فلسفه اختیار می کرد .راستش این است که فلسفه هیچ وقت به دانش تجربی بی اعتنا نبوده است و عموما فلاسفه بر اساس همین تجربیات درونی و بیرونی فلسفه پردازی می کردند ، تفاوت در این بود که در قدیم فلسفه سرور و ارباب بود و دیگر علوم از ان ارتزاق می کردند ، امروزه این فلسفه است که ریزه خوار سفره علم تجربی شده است .
اما من این عنوان " قبل از فلسفه " را برای این توضیحات نیاورده ام .وقتی سخن از " قبل از فلسفه " می گوییم ، این " قبل" به معنای قبل زمانی نیست و یا منطقی .به این معنی که ابتدا باید تجربه ای باشد بعد فلسفه ان را تفسیر و توجیه کند ، مثل انچه در قسمت قبل گفتیم .نسبت فلسفه و علم تجربی امروزه اینگونه است .ابتدا علوم مسئله ای را مطرح می کنند و یا به شواهدی دست پیدا می کنند و سپس فلسفه تلاش می کند ان شواهد را تبدیل به نوعی جهان بینی و ابرروایت نظرگاه انسانی سازد .مثل فیلسوفی که از اصل عدم قطعیت در فیزیک ، وجود جبر هستی شناختی را مردود بشمارد .این قبل حتی به معنای منطقی هم نیست ، به این معنا که استدلال فلسفی را محدود به اصول منطق یا گفتار منطقی کنیم .مثل فیلسوفان تحلیلی که عموما به دنبال فلسفه منطقی و منطقی سخن گفتن هستند .این فیلسوفان بر خلاف دسته قبل ، فلسفه را به منطق فرو می کاهند ، و از فلسفه انتظار بیشتری از منطقی سخن گفتن ندارند .
تصور می کنم که ابتدا باید منظور خودم را از فلسفه توضیح بدهم ، چون با توضیحات فوق خواننده ممکن است این پرسش را بکند که اگر فلسفه اینهایی که گفتید نیست پس چیست؟ در جواب می توانم بگویم که فلسفه هم اینها هست و هم نیست .فلسفه چیزی جدای از تاریخ فلسفه نیست .فلسفه " ایده ال" ندارد که به دنبال ان باشد .فلسفه انتظار چیزی را نمی کشد، فلسفه آرمان ندارد .فلسفه در خودش است و  سودای فراتر رفتن از خودش را ندارد . به عبارتی ارمان فلسفه در بیرون خودش نیست بلکه درون ذات است .مهمترین خصلت فلسفه بی هدفی اش  است .
اما ممکن است شما بگویید که برعکس ، فلسفه از ابتدا سودای کمال و تعالی جویی انسان را داشته است .مگر افلاطون نبود که گفت هدف زندگی بشری باید حیات معقول یا " ایده " یا مثل باشد .که ایده یا مثل ، حقیقت هستی است و انسان کمال گرا باید در جستجوی این حقیقت باشد ؟ و یا ارسطو کمال بشری را در سعادت " ایو دایمونیا"
نمی دانست که با فلسفه به دست می امد ؟ و یا فیلسوفان مسیحی و مسلمان این سعادت را در هماهنگی این فلسفه با دین خود نمی دانستند؟
اری همین طور بود اما اینها تایید می کند که ارمان فلسفه نه در خودش که در جای دیگری بود .
بنابراین اگر فلسفه معرفتی " در خود" باشد که آرمانی از خودش ندارد، واژه قبل دلالت بر آرمان و ایده ال فلسفه دارد.فلسفه همیشه وامدار این " قبل" خودش بوده است .فلسفه در خدمت این " قبل" بوده است .به عبارتی فلسفه همواره توسط امر" پیشا فلسفی " متعین می شده است .فلسفه معرفت گوش به فرمان بوده است .
حال پرسشی که پیش می اید این است که این امر قبل از فلسفه چه هست؟

اندیشه جدید تلاش کرده که به ان بیاندیشد .بعضی از فیلسوفان  ، این نوع اندیشیدن را فلسفه یا متافیزیک نام  می نهند .مثلا هایدگر تفاوت می گذارد بین اندیشه یا تفکر و فلسفه .رسالت تفکر،  اندیشیدن به وجود است، در صورتیکه فلسفه به موجود فکر می کند .آیا پاسخ قانع کننده ای است ؟ نه معلوم است که فلسفه از ابتدا به وجود می اندیشیده و برای تایید خود از موجودات شاهد می اورده اند .
من تصور نمی کنم پاسخ هایدگر قانع کننده باشد ، اما پرسش از امر قبل از فلسفه ، پرسش مهمی است .هایدگر البته شیوه ای از اندیشیدن را برای خود اختیار کرده بود که متفاوت از فیلسوفان قبل از خودش بود ، او به راستی متوجه این شکاف بین فلسفه و پیش - فلسفه شده بود اما پاسخش فراتر از فلسفه نرفت .آیا امکان فراتر رفتن از فلسفه برای پاسخ به پرسش فوق وجود دارد؟

"انقلاب هایدگری" در فلسفه یک شبه اتفاق نیافتاد .دکارت عنوان مهمترین اثر فلسفی خود را " گفتار در روش کاربرد صحیح عقل" نام نهاد .در نزد او فلسفه عبارت از روش صحیح کاربرد عقل است .به عبارتی دکارت فلسفه را به علم روش شناسی تبدیل کرد .از اینجا تا فلسفه تحلیلی راهی نبود که فلسفه را به منطق فروکاست .هر فلسفه ای یک ضد فلسفه را در دامن خود پرورش داد .پاسکال نقش " ضد فلسفه " را در برابر دکارت داشت ." من دکارت را نمی توانم ببخشم" کیفر خواست پاسکال در دفاع از دین در برابر دکارت بود .اما ایا دکارت واقعا فلسفه ورزید ؟
دکارت کسی بود که نخستین بار تعیین کرد که فلسفه چه بگوید و چه نگوید ، به چه بیاندیشد و چگونه بیاندیشد .دکارت آرمانی را از بیرون بر فلسفه تحمیل کرد .دکارت از بیرون فلسفه ، مرزهای کشور فلسفه را تعیین کرد .آرمان دکارتی نه از خود فلسفه که از بیرون بر فلسفه تحمیل شده بود .
یا مثال روشن این شیوه فکری ، کانت است که در واقع فلسفه او عبارت از تعیین مرزهای هر نوع فکر کردن و ادراکی بود .کانت ایده هایی مثل روح ، خدا و جهان را از فلسفه بیرون کرد و دست به یک پاکسازی مهمترین مسائل فلسفه ، زد .آیا کار کانت فلسفی بود یا آرمان او در جایی خارج از فلسفه بر ان تحمیل شد؟
این مثالها نشان می دهد که همیشه امر پیش- فلسفی در فلسفه حضور داشته است .اما حضوری پنهان و به چشم نیامدنی .هایدگر تلاش می کند به این امر غیابی بیاندیشد .
اما پرسش مهمتر این است که این " غیاب " و از چشم همه پنهان چگونه می تواند موضوع اندیشه قرار بگیرد ؟
ایا با جدا کردن " اندیشه " از فلسفه ، فقط نمایشی از متفاوت فکر کردن نداده ایم .آیا همین شیوه فکرکردن بعدا تبدیل به تاریخ فلسفه نشد ؟ چنانکه امروزه متون هایدگر تبدیل شده است ؟ امروزه یک دانشجوی فلسفه ایا " هستی و زمان " را جزئی از تاریخ فلسفه نمی داند ؟
من این را جذب و هضم امر پیشا - فلسفی در فلسفه می دانم .فلسفه متهم است که آرمان دیگران را می دزدد و از ان خود می کند .اگاهی فلسفی در تاریخ خود همواره آرمانهای بیرونی را در خود جذب و یکی می کند و ان را تبدیل به اگاهی خودش می کند .
این تحلیل از امر فلسفی و پیشا- فلسفی ، شبیه تحلیل مسئله " خود " است که خود از ابتدا از خودش چیزی ندارد بلکه در طی تاریخ و کسب تجربه ، هویت خود را پیدا می کند و آرمان خود را پیدا می کند .
اما پارادکس آگاهی همین جاست .امر پیشا - فلسفی برای اینکه به رسمیت شناخته شود ابتدا باید وارد فلسفه شود .قبل از فلسفه وقتی وجود دارد که فلسفه ان را بیان کند .اگر فلسفه وجودش را مدیون امر پیشا- فلسفی است ، پیشا- فلسفه وقتی وجود دارد که در فلسفه متجلی شود .
ناخوداگاه فرویدی وقتی هستی پیدا می کند که در بیان فرویدی بیاید .ما وقتی از غیاب ، نااندیشیدنی ها ، راز، خبر دار می شویم به حضور آگاهی شرف یاب شوند .راز ، زمانی راز است که کسی از راز بودن ان ما را خبر کند

بنابراین فلسفه همواره حول یک هسته غیابی یا حفره می چرخد .کار فلسفه نمادین کردن و به حضور آوردن این غیاب هستی شناختی است .البته دین هم چنین کارکردی دارد .دین هم می خواهد امر غیابی را به حضور بیاورد .دین و فلسفه دستگاه های شناختی هستند که کارشان نمادینه کردن این غیاب و ناپیدا ست .تفاوت دین و فلسفه در اینجا این است که دین وجود این امر غیابی را فرض می گیرد و سیستم نمادین خود را حول این هسته شکل می دهد اما برای فلسفه خود این امر غیابی ، غایب است .بنابراین فلسفه با غیبت مضاعفی سروکار دارد.
تاریخ فلسفه ، کوششی پیرامون نمادینه کردن و به حضور اوردن همین عنصر غیاب است .در نزد پارمیندس این خود وجود است که مسئله ساز می شود .افلاطون شکافی در این هستی واحدگونه پارمنیدسی می اندازد .همانگونه که زرتشتی گری این شکاف را در هستی جهان می اندازد .در نزد افلاطون هستی پدیداری یا به حس درامده خطا و شر است و خیر فراسوی پدیدارهای حسی قرار دارد.این هستی مثالی یا معقول همواره از دسترس عقل و روشها یش ، دور است .مثال افلاطونی همچون دالی تهی که هیچ محتوی مثبتی ندارد ، چون هیچ موجودی شبیه مثالش نیست و حتما با ان فرق دارد، نقش عامل غیاب و مازاد را بازی می کند .ابژه والایی که هیچ دلالت واقعی ندارد اما واقع تر از هر واقعی است .در دین ایده خدا چنین جایگاهی دارد.هرچند ایده خدا واجد همه واقعیتهاست اما نمی توان هیچ واقعیتی را در مورد او به کار برد .اگر چه دست دارد( یدالله فوق ایدیهم) اما تصور خدایی که دست دارد و ان را تکان می دهد خارج از اعتقاد دینی است .اگر چه می اندیشد ، اما تصور داشتن ذهنی که فکر می کند ، در مورد او بی مورد است و قس علی هذا .بنابراین یک مومن همچون یک پیرو افلاطون دائما تلاش  می کند که ایده خدا هم پر کند و هم خالی .هم باور کند که او دست دارد و هم بلافاصله ان را رد کند .او دائما در کار نمادینه کردن ، غیاب خدا و حضور اوست .
یکی از مثالهایی که اینجا می تواند برای فهم موضوع کمک کننده باشد بازیها و مخصوصا بازیهای کودکانه است .فروید در کتاب فراسوی لذت یکی از این بازیها را تشریح کرده است .او متوجه شد که نوه او یک قرقره را با نخ طولانی درست کرده و این وسیله را گاهی پرت می کند و از چشم دور می کند و سپس هر وقت دلش خواست با کشیدن نخ ان را حاضر می کند .نوعی بازی حضور و غیاب .مادر این کودک مجبور بود که روزها برای کار از خانه خارج شود و عصرها بازگردد .تفسیری که فروید برای این بازی اورده لذتی است که این کودک از تکرار این بازی می برد .اما می توان این تفسیر را هم از این بازی داشت که شاید کودک با این روش ، می خواسته غیاب مادرش را نمادینه کند .این نمادینه سازی امر غیابی منجر به کاهش تنش در آدمی می شود .امر غایب همچون حفره و زخمی در داخل بدن سوژه کار می کند ، مثل خوره او را از درون می خورد و باعث به رقص امدن و تحرک سوژه می شود .ما ناراحتیم اما نمی دانیم از چه ؟ دین با دسترس قرار دادن این غیاب البته به خرج ابژه کردنش ، تلاش می کند بخیه ای بر این زخم درون باشد .دین در شکل تاریخی ان همواره از ایده خدای شخص واره و انسانی شده دفاع می کند .تفاوت فلسفه و دین همین جاست .فلسفه حاضر نیست غیاب خود را تبدیل به ابژه عینی کند و اگر فلسفه ای چنین کاری بکند در حکم خودکشی است و به تاریخ پیوسته است .
زنده بودن فلسفه به نااگاهی از عنصر غیابش است .هر چه این غیاب دورتر ، فلسفه زنده تر .
این عنصر دست نیافتی در فلسفه ، نقش مازاد خوشی یا خوشی اضافی را در ان بازی می کند .پیروان و مفسران این مکتب فلسفی همیشه کوشش می کنند که به ان مازاد دست پیدا کنند .این به زبان روانکاوی ، ابژه کوچک است که همواره خارج از نمادینه شدن قرار می گیرد .این مازادی است که زبان نمادین سیستمهای فلسفی را تغذیه می کند و هیچ وقت هم از بین نمی رود .
مثلا هگل در فلسفه خود تلاش کرد که عنصر مازاد نمادین دستگاه کانتی را که بیرون از ان بود که کانت ان را تحت عنوان " چیز در خود " می نماید ، نمادینه کند ، اما شورش پایان قرن نوزدهم بر علیه هگل با شعار بازگشت به کانت ، کوششی بود بر علیه این فرایند نمادینه سازی .از این نظر هگل فیلسوف مدرن تری نسبت به کانت بود ، چون رسالت مدرنیته راززدایی و به حضور اوردن امر پنهان و رازآلود بود.
در نزد هایدگر ، مرگ است که همچون مغاکی ، همه کوششهای سوژه را حول خود شکل می دهد .مرگ در نزد هایدگر نقش" حقیقت در خود" کانت یا خدای فیلسوفان مسلمان و مسیحی را بازی می کند .مرگ ناممکنی هر نوع امکانی است .مرگ شبح ناشناخته  ای است که سوژه های انسانی را به دنبال خود می کشد بدون اینکه انها اگاه باشند .این تفاوتی با این بصیرت روانکاوی ندارد که هدف همه غرایز زندگی ، مرگ است .مرگ خود را در پوشش غریزه بقا متجلی می کند و نیروهای عشق و مرگ ، نیروهایی واحد هستند و اینها دو روی یک سکه اند

و به راستی کدام عشق واقعی نیست که حاضر نباشد برای معشوقش بمیرد .

ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دل‌بردگی

گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست
گفت اصلش مردنست ونیستیست

این نکته ای بوده که از چشم سراسربین عارف دور نبوده که اوج عشق مردن است .
خصلت بنیادین این امر غیابی ، ناممکنی و  ضرورت بنیادین ان  است .بنابراین فلسفه همچون امر ممکن ، همواره حول هسته ناممکن و ضروری خود می چرخد .
فلسفه غایت خود را شناخت و کشف ضرورت بنیادین هستی می دانسته اما غافل از اینکه این ضرورت بنیادین نه ضرورت خود فلسفه که از بیرون بر ان تحمیل شده است .
برای فلسفه این ضرورت بنیادین همواره دور از دسترس بوده ، گاهی این ضرورت بنیادین به پوشش ایده و مثال ، گاهی خدا ، گاهی حقیقت در خود و گاهی مرگ بوده است .
هر فلسفه ای به تبعیت از صاحبش ، غیابی را نمادینه کرده و تلاش می کرده که ان را حاضر کند حتی اگر چون کرکه گور یک زن از دست رفته و یا  چون نیچه،  زن به دست نیامده باشد ، چنانکه اینان  حکم می دهند اگر "حقیقت زن باشد چه"؟
و این حکم چه شباهت عجیبی با این گزاره  لکانی دارد که " زن وجود ندارد ".

 


گفتمان غیاب در اصل گفتمانی زنانه است( بارت، سخن عاشق) .از عصر شکار ، این زن بوده است که در خانه می نشسته به انتظار مردش ، در پیرامون این خلا انتظار ، وعده امر غیابی داده شده است .بنابراین ، انتظار همان حس خوف و رجاء بودن یا نبودن این امر غیابی بوده است .این زبانی است که  محصول یک تهی بودگی و فقدان در خود  گفتار است .انتظار و وعده سویه فقدانی و منفی زبان هستند ، جاییکه زبان ، انتظار روشنی و شفافیت خود را می کشد ، انتظار مرد خودش را .بی جهت نیست که این گفتار زنانه ، خودش را در عمل غیبت کردن ظاهر می کند .اگر کارکرد زبان را در همین بازی حضور و غیاب " بودن ، نبودن" بدانیم ، معنای این حکم لکانی " زن وجود ندارد" را بهتر می فهمیم ." زن بودن" آن سوی وجود داشتن است ، حکم زنانه ، حکمی پیشا وجودی است ، به این معنا که خود " وجود" دِین به چنین زنانگی است .از این زاویه تفاوت زن و مرد نه تفاوتی فیزیولوژیک و جنسی و نیز نه تفاوتی فرهنگی ان چنان که مورد نظر فمینیستها است ( دوبوار، جنس دوم) بلکه تفاوتی است هستی شناختی .اصلا خود تفاوت است ، به این معنا که خود مفهوم تفاوت معلول چنین هستی پیشا وجودی است .( خودش عنصر تفاوت گذار است) .
چه زنان و چه مردان به عنوان واحدهای فیزیولوژیک و نیز فرهنگی  ، بارقه ای از " امر زنانه " و" امر  مردانه " هستند .
از حیث هستی شناختی ، زنانگی مقدم بر " زن یا مرد " فیزیولوژیک یا فرهنگی است .بنابراین اگر فلسفه به دنبال بنیادهای پیشا- وجودی خود می گردد ، در واقع به دنبال " زن گمشده " خود است .
این بصیرت به ما کمک می کند که درک بهتری از تفاوت هایدگری " انتیک " و انتولوژیک" داشته باشیم .این همان تفاوتی است که ما  بین " زنانگی" و " زن و مرد فیزیولوژیک " برقرار کردیم .این کمک می کند که بر شکاف ماده گرایی  یا فیزیکالیسم در حوزه فلسفه  فائق بیاییم .امر فیزیکال همواره مسبوق بر امر پیشا - فیزیکالی است که  در گفتار غیاب،  در خود فقدان زبان ، در لکنتش سخن می گوید .
گاهی اوقات ، فلسفه این گفتار لکنت دار را تحت عنوان " سکوت " نمادینه کرده است .این سکوت در واقع خود شکاف و فقدان زبان است .به اصطلاح کارشناسان کامیوتر این باگ زبان است .مشکل زبان این است که نمی تواند فراتر از فقدان خودش برود و بر ان غلبه کند .این سرّ زبان است .راز زبان در سکوت ان است .راز ، نادانی زبان نیست ، بلکه ناتوانی اش است .سکوت ، شکار قلاب شده زبان به خود فقدانش ، به تهی بودگی اش ،  گیر کردن اش به پیشا- وجود ، به زنانگی اش ، است .
اما زبان فریبکارتر از این حرفها ست .زبان این دلتنگی به زبان نامده را ، این انتظار کشنده را ، سرّ خودش را ، در وعده اش آشکار می کند .وعده ، سرّ زبان است ، وعده ، سویه به سخن آمده سکوت است [ تفاوت فلسفه هایدگر با عرفان همین است ، سکوت هایدگری فقط سکوت محض نیست ، بلکه وعده آمدن خدای دیگری است ، اما عارف در این سکوت درجا می زند] .وعده ، انتظار را به امید تبدیل می کند .امید ، انتظار وعده ای است که زبان به دلتنگی اش ، به غربتش ، می دهد .کار وعده در زبان ، تبدیل این غربت به قربت است.[ دلتنگی عارف ناشی از غرابت وجود است ، عارف دور از وجود زیست می کند .اما فلسفه به ما وعده قرب وجود می دهد]
اگر وعده ، سویه آینده گون ، این دلتنگی به زبان نامده است ، اسطوره ، سویه گذشته این گفتمان است .اسطوره ، همواره امری است مربوط به گذشته ، اسطوره همیشه برای ما مایه حسرت است .گذشته اسطوره ای ، این همان است با وعده آینده بدون فقدان .بن مایه مشترک این گذشته اسطوره ای و آن آینده بدون فقدان ، خیال است .سوژه های انسانی ، در نیروی خیالین خود ، گذشته را  با آینده پیوند می دهند ، و این همان می کنند ، بهشت وعده داده شده به مومنان ، همان است که از ان هبوط کرده اند ، این " اینهمانی " در زمان و مکان به گونه ای است که گویی ، زمان حال و این جهان ، فقط حفره ای در پیوستگی هستی است .جهان نمادین خودش فقدان " امر اصیل و حقیقی " است .این فقدان و تهی بودگی نه ان سوی جهان نمادین و فعلی ما ، که خود این جهان است .ما برای لمحه ای ، حقیقت خود را فراموش می کنیم ، فراموشی ذات هستی نمادین است .ما معمولا گرفتار " هستی روزمره " خود هستیم ، زبان نمادین ، زبان بی عاطفه علم و منطق ، که از وعده آینده و حسرت گذشته ، خالی است ، زبان فراموشی است ، زبانی برای زیستن .و مگر سخت نیست زیستن در گذشته یا آینده ؟، و مگر هدف درمان روانکاوانه ، آموزش فراموشی به بیمار نیست ؟ ما به بیمار انواع داروها و روشهای رفتاری را آموزش می دهیم تا گذشته خود را فراموش کند

فیلسوفان اجبار دارند که روشن سخن بگویند و اصلا ماموریت فلسفه را روشن سخن گفتن و آموزش ان می دانند ، اگر اینگونه باشد ، آیا فیلسوفان عمدا تلاش نمی کنند که زیست آرام و سازگاری با جهان در سایه فراموشی داشته باشیم ؟
و اگر زبان فلسفه ، خالی از وعده ، بدون انتظار ، دلتنگی و حسرت است ، آیا فلسفه دقیقا در فقدان حقیقت زیست نمی کند ؟ و اگر اینها همه شعر است ، که شعر " یاد هستی " است ، آیا فلسفه ، همواره به دنبال شعر خود نبوده است ؟
گفتمان غیاب ، به دنبال چنین شعری است ، " شعر فلسفه" .

پرسش
 
پیرو پست بعدی، به نظرم متن ادعاهای متعددی را مطرح می‌کند که بدلیل فرم رتوریک آن، استدلال ها مبهم و ناپیداست. درواقع اگر در هر بند یا این چند بند، چند گزاره اصلی با استدلال پشتیبان وجود داشت، بهتر میشد هم مفهوم را درک کرد و هم نقد.
در حال حاضر گرچه با جنسیت بعنوان یک پیوستار فرافیزیولوژیک موافقم، ولی بنظرم متن مغشوش و مملو از گزاره هایی است که به هم چفت نشده اند که البته شاید تا حدی ناشی از سلسله وار بودن این یادداشت ها هم باشد.

پاسخ
اگر نوشتن خودش ، قطعه قطعه و ناتمام و پر از لکنت است ، این بازنمودی از خود حقیقت ناتمام و به قولی برهوت واقع است .پرسش اصلی چگونگی چیره شدن بر نهیلیسم است .جریانی از سخن و اندیشه که در حال شدن است ، و طبیعتا ناتمام و پاره پاره .خود نهیلیسم گذشت از سیستم است ، بنابراین فکر می کنم امکان بازگشت به سیستمهای فکری همچون فلسفه های بزرگ امکان ناپذیر است .ایده امر زنانه استعاره ای از این زبان کودکانه و پر از لکنت است .امری که قبل از روشنی ، منطق ، تمامیت و هر چه رنگ و بوی هگل بدهد .یک آشوب که هنوز فرم نگرفته است .به راستی آنسوی سبستم و این آشوب ناپایدار چیست؟ آیا توان زبانی و اندیشگی ان را داریم ؟ آیا ابزار روشن و اماده ای داریم ؟ من مجبورم از زبان کسانی چون لکان ، دریدا ، لویناس و فوکو ،بلانشو وام بگیرم شاید چوب پرتابی پیدا کنم که بتوانم آنسوی نهیلیسم ، فرود بیایم .نمی دانم نتیجه چه می شود .به هر حال مفاهیمی مثل غیب ، امر پنهان ، ناخوداگاه ، تصمیم ناپذیر ، وعده ، راز ، انتظار ، فراموشی ، یاد ، ...مضامین مورد استفاده من است .هنوز مطمئن نیستم قرار است کجا بروم .بی شک جهان من پسا نیچه ای و پساهایدگری است .با تاسف سوگوار الهیات سیستمیک ، و یا افلاطون گرایی کلام دین تاریخی هستم .و انقدر خوشبین نیستم که با استفاده از همین مضامین بخواهم رجعتی به گذشته کنم .از نقطه نظر تحلیل روانکاوی البته ما همیشه وام دار گذشته هستیم از دیروز خود تا تاریخ اسطوره ای هزاران ساله پدرانمان .این لکنت در زبان من بازتاب لکنت در خود حقیقت مورد نظر است .در حقیقت شدن من .کسی که سیستم را پشت سر گذاشته باشد باید آنقدر فروتنی داشته باشد که فکر نکند حرف آخر را خواهد زد و رسالت دارد که حرفش را بزند و با عجله .این همچون خود حقیقت ، وعده ای برای خودم هم هست ، یعنی من باید حقیقت مورد نظر را زندگی هم بکنم دیگر .اینکه مدام به خودم وعده می دهم ، اینکه انتظار امر روشن و زبان روشن را بکشم .بنابراین شاید لازم نباشد خیلی دور برویم ، این حقیقت دارد کار خودش را می کند .با این  حال دو روش را می شناسم .خنده نیچه ای و جدی نگرفتن نهیلیسم که کارهای کوندرا ، را در این چارچوب می بینم و روش اندوه هایدگری و انتظار خدایی دیگر .من هنوز در انتخاب مرددم .

 


فلسفه هگل را به درستی می توان تفسیری از آیه " انا لله و انا الیه راجعون " ( بقره ۱۵۶) دانست .در هگل این " مطلق" است که ابتدا همه چیز از ان شروع می شود و در انتها وقتی روح به پایان گشت و گذار  خود رسید دوباره به مطلق می پیوندد .نقاط شباهت بیشتری هم این فلسفه با آگاهی دینی دارد.از جمله فرمول تریلوژیک افسانه ایی است  که نسخه  درد بی درمان هر تضادی هم هست .آیا این فرمول شبیه کارکرد جهان از دید مذهبی نیست که ابتدا خدا خوبی را آفرید و سپس شیطان وارد شد و ضد ان را ( بدی ) به کار انداخت ، اما در نهایت امور جهان نه آن است و نه این ، بلکه معمولا ترکیبی از هر دو ، به اصطلاح واژه پرمصرف و بازاری،  خاکستری ، این خاکستری شدن امور جهان ، آلوده شدن ، به هر حال پاکی با ناپاکی مخلوط می شود ، خدا را بر ان می دارد که دوباره شروع به آفرینش خوبی کند ، ولی مجددا شیطان انتی تز خودش را وارد می کند و باز در نهایت محصول کار ، سنتز هگلی ، چیزی به جز کار خدا و شیطان است .البته هم آگاهی دینی و هم فلسفه هگل جزییات زیادی دارند که مانع ساده سازی فوق می شوند .مثلا همواره این برای ما به شکل راز خواهد ماند که اگر خداوند یک بار در طوفان نوح تصمیم گرفت که نسل بشر را نابود کند ، شیطان کجای این کشتی مخفی شده بود ؟ آیا شیطان بلیط ورود داشت ؟
این تریلوژی ادواری هم در آگاهی دینی و هم فلسفه هگل در موقعیتهای دیگری هم تکرار می شود .در اگاهی دینی ، ما نه تنها از خداییم و به سوی او بازمی گردیم ، بلکه بازگشت مان به همان جایی است که از ان رانده شده ایم .ما همگی مرغان باغ ملکوت بودیم که با اما و اگرهایی دوباره به همان باغ باز می گردیم .این همچون سلوک روح در فلسفه هگل است که از باغ ملکوت " هستی محض" به هبوط " شدن" سقوط کرده و سیر او در جهت بازگشت مجدد به هستی ابتدایی و وحشی اولیه خود است .
آگاهی به چنین شباهتهایی ، آدمی را وادار می کند که این نظر فویرباخ را تایید کند که فلسفه هگل ، همان" الهیات عقلانی شده" است .هگل با استفاده از یک بازی زبانی ، همان ایده ها را دوباره به خورد ما می دهد .اما چرا حق با هگل است ؟
روانکاوی مدرن و توصیفی که از انسان می کند ، شباهت بسیاری با این اگاهی بنیادی دارد.از نظر روانکاوی انسان ، در ابتدا میل محض است ، میلی خودشیفته که ادراکی از کمبود ندارد[ آیا هبوط همان کمبود نیست؟ ] .در برخورد با سرکوب ، [ میل دیگری؟]مجبور است که از خودشیفتگی مطلق خود کوتاه بیاید ، همین کوتاه امدن در مقابل دیگری که به بهای ادامه بقای من است [ مرحله ای از آگاهی در نزد هگل که من دیگری و میل او را به رسمیت می شناسم و دیگری هم همینطور ، تولد اخلاق] .من میل دیگری را تحت عنوان اخلاق در خودم نهادینه می کنم و ان را ارتقا می بخشم .این "من ارمانی "، در واقع بدهی است که در عوض اخلاقی شدن مجبورم به میل خود عطا کنم .من به خودم باج می دهم تا زنده بمانم .آیا ارمان نام همان سنتز هگلی نیست ؟ مازادی که از مبارزه میل من با سرکوب واقعیت ، تولید شده است ، گردو غبار به جا مانده از مبارزه خیر و شر ( خدا و شیطان) .
در واقع همانطور که در آگاهی دینی ، من می خواهم دوباره به سرزمین ملکوت وعده شده  که زمانی ساکن ان بودم ، بازگردم  ، در گفتمان روانکاوی هم ، من می خواهم مدام به دوران کودکی خود بازگردم ، دوران فقدان کمبود؟  و میل خودشیفته من کاملا ارضاء می شد .دوره ای که هنوز گرفتار جهنم دیگری و نگاه مداوم او نبودم ، و این آیا شباهت بسیار به تصوری که آگاهی دینی از بهشت برای ما توصیف می کند نیست ؛ که هر کاری مجاز است و ما در انجا از شر نگاه دیگری و دیگری بزرگ ( سانسور و سرکوب) رها هستیم ؟ مرحله ای از رشد که خودشیفتگی در سطح کامل خود به نتیجه می رسد ؟ آیا من در بهشت مزاحم دارم ؟

انسان هبوط کرده در آگاهی دینی محکوم است که همواره در پی این بهشت گمشده بدود ، آیا این شباهت با این ایده لاکانی که سوژه از اساس ممتنع است ندارد؟ سوژه ای که تا زنده است محصور زندان زبان خود است که ارضاء را بر او حرام کرده است و فقط مرگ می تواند این سد ممنوعیت را بشکند .
بدون در نظرگرفتن تفاوتها ، شاهد اشتراک رویه ها در این سه گفتمان بزرگ بشری هستیم .گویی گِل هر سه گفتمان فوق را از یک خاک سرشته اند .آیا این اشتراکات رویه های فوق ، تصادفی است یا کپی برداری ؟ یا نه تصادفی و نه کپی برداری بلکه بر اساس واقعیت هستی انسانی است ؟
گفتیم واقعیت هستی  انسانی ، به راستی این واقعیت هستی چیست ؟ در چه سطحی قابل قبول است ؟ اگر هم ارزی گفتمان های فوق را بپذیریم ، آیا مجازیم یکی را بر دیگری ترجیح دهیم ؟ آیا ممکن است به تحلیلی برسیم که این شباهت را برای ما روشن کند



اصل اول در تحلیل ما این خواهد بود که این بازگشت ادواری هستی انسانی را واقعا انسانی بدانیم ، اصلا چه فرق می کند چه انسانی بدانیم و چه فراتر از انسان ، آیا مجازیم که همان کاری که هگل با آگاهی دینی کرد ( همان ایده ها با بازی زبانی جدید) را با خود او بکنیم ؟ تحلیل درست هگل این نیست که همچون فویرباخ یا مارکس ، او را کله پا کنیم ، سر او را بر زمین بگذاریم و پاهایش را رو به بالا [ کاری مارکس با دیالکتیک کرد] ، این به ما اطلاعات بیشتری از آنچه از آگاهی دینی داشتیم نمی دهد، بلکه تحلیل درست این است که ببینیم زیر پاهای او چیست، او پایش را روی چه زمینی گذاشته است ؟ این پرسش به طور اولی در مورد آگاهی دینی هم مطرح است ، اگر ما در این سه گفتمان بزرگ فکری رویه بازگشت ادواری را می بینیم آیا این ریشه در واقعیت ادواری و دایروی خود ذهن ندارد؟ و آیا خود اندیشه فریب این دایره ذهن نیست ؟
امروزه علم عصب شناسی اطلاعات زیادی از ساخت مغز به ما داده است . مهمترین خصلت نورونی مغز ، کارکرد دایروی و مداری ان است .در مغز هر نقطه ای می تواند شروع کننده یک تحریک باشد ، اما اگر این تحریک ذهنی از جایی شروع شود ، ضرورتا بازگشتی به همان نقطه خواهد داشت ، این ساخت بازگشتی ( reciprocal) ، آیا همان زمینی نیست که ایده بازگشت دایروی را توجیه می کند ؟ آیا ما انسانها غفلتا جهان را بر اساس ساخت مغزمان نمی سازیم ؟
عجله نکنید ؛ من نمی خواهم در دام این فروکاهش ماتریالیستی بمانم .مهمترین مشکل تحلیل فوق این است که تحلیلی بن بست است .به چه معنی ؟ من قادر نیستم همزمان ساخت نورونی مغز را تحلیل کنم ، تا می خواهم ان را توصیف کنم از دست من در می رود ، بنابراین من در تحلیل خودم از وضعیت مغزی همواره از واقعیت عقب تر هستم  و نسبت به این واقعیت تاخیر دارم ، [ قبل از اینکه فکر کنم ، نورونها کار خودشان را کرده اند ، قبل از اینکه به زبان بیایم حرکت شروع شده است ، حرکت آگاهی همیشه از واقعیت ان تاخیر دارد] .
من در تحلیل عصب شناختی ، نتیجه گرفتم که همیشه از واقعیت عقب تر هستم ، آیا این  شبیه همان بصیرت روانکاوانه نیست که من همواره از وجود واقعی خودم عقب تر هستم ، که زیستن به دنبال واقعیت خود [ میل خود] دویدن است ؟ و همین درستی بصیرت دایروی فلسفه هگل و آگاهی دینی را تایید نمی کند ؟
در تحلیل نهایی آیا من یک دور کامل نزدم که از آگاهی دینی شروع کردم و آن را به واسطه هگل زمینی کردم ، و به واسطه روانکاوی این آگاهی هگلی را تحلیل کرده و تلاش کردم به زمین زیر پای خود توجه کنم ، اما در نهایت از تحلیل ان جا ماندم و دوباره با تاخیر به آگاهی دینی بازگشتم ؟ و اینکه ایا من فقط یک دور ساده زدم ؟ 

 


امروزه ( در ابتدای قرن حاضر) ، علم اعصاب شناختی همان نقش را بازی می کند که در ابتدای قرن بیستم روانشناسی .فرض بنیادی علم نوروساینس ، وجود نوعی آگاهی نورونی است که البته رفتار و اندیشه ما را انچنانکه ان را درک می کنیم ، تعیین می کند .این اگاهی نورونی در واقع نوعی برنامه ریزی از قبل تعیین شده است که قالبهای رفتاری ما را شکل می دهد .علوم شناختی گویی قصد این را دارد که بعد از دترمینیسم جامعه و تاریخ و زبان و ضمیر ناخوداگاه ، آخرین میخ را بر  تابوت تصور اراده آزاد بکوبد .
اما یک مشکل در این نوع توصیف و تحلیل وجود دارد که البته دامن هر نوع نظریه دترمینیستی را می گیرد .اگر اگاهی نورونی از قبل برنامه ریزی شده ، آنچه باعث شده که ما بتوانیم توصیف معناداری از این نوع آگاهی به دست دهیم چیست ؟ به عبارت دیگر چرا ما امکان استعلا داریم ؟
اینکه من توانایی این را دارم که از بیرون به عنوان ناظر خارجی ، شناختی از این اگاهی نورونی داشته باشم از کجا آمده است ؟ این مشکل در مورد هر نوع نقدی مطرح است .مفهوم نقد کانتی همین است .به این معنا من واجد نوعی از اگاهی هستم که قادرم بیرون بیایم و از بیرون به اگاهی همچون ابژه ای نگاه کنم .
همچنین این معضل در مورد تعارض اگاهی و ماده یا اگاهی یا وجود نیز برقرار است .
آگاهی خود را جدا از ماده خود می داند .اگاهی بخشی از جهان نیست .همینکه شروع به فکر کردن به جهان می کند خود را از ان جدا می کند .
مشکل بعدی تقدم یا تاخر انهاست .بدون اگاهی نمی توان به وجود اندیشید و بدون وجود هم اگاهی نیست .
می توان اندیشید و این روشن است در مغز من قبل از اینکه من اگاه شوم باید تغییری اتفاق بیافتد و البته در حین فکر کردن هم همزمان این تغییرات پیش می روند .

مسئله این است که من همیشه در تعلیق خودم باقی می مانم .من نمی توانم به خودم برسم ، سوژه همین عقب ماندگی است .نه اینکه بخشی جلوتر از من است که من ان را می بینم یا می شناسم ، نه من همین تعلیق و عقب افتادگی ام .من همین ناتوانی ام .اگر من یک تعریف داشته باشم اگر واقعا ماهیتی داشته باشم ، ماهیت من همین عقب ماندگی است .
اگاهی این تعلیق را به شکل غیر،  تجربه می کند .بنابراین غیر یک هستی یا واقعیت جدای از من نیست ، همین تعلیق و عقب ماندن من است .
اما من راهی به جز اینکه همین تاخیر را به اگاهی بیاورم ندارم .بنابراین غیر هم به جز اگاهی جایگاهی ندارد.
اما من در واکنشی معکوس این تاخیر و عقب ماندگی را به جلوتر از خودم پرتاب می کنم ، ان را به شکل یک خیال در آینده در می اورم .آینده برای من چیزی جز همین تعلیق نیست ، آینده ، فرافکنی این عقب ماندگی است .اگر من تاخیر نداشتم آینده ای هم نداشتم .اینده من ناشی از عقب ماندن من است .
این عقب ماندگی یا تعلیق بنیاد تجربه و ادراک من از زمان است .البته من زمان را به شکل انتظار آینده تجربه می کنم زمان زمان آینده است .زمان وجودی چیزی جز همین تاخیر نیست .تاخیر اگاهی از وجود .زمان چیزی جز دویدن من به دنبال همین  عقب ماندگی نیست .نه اینکه این عقب ماندگی در داخل زمان باشد ، هنوز در اینجا زمان نیست ، قبل از آگاهی زمان هم نیست ، اگاهی و زمان ، در عبارتی متناقض نما ، همزمانند .آگاهی نمی تواند زمانی را تصور کند که خودش آنجا نبوده است .
دیر زمانی ، اگاهی این تاخیر و تعلیق را تحت عنوان ، امر ناشناختنی ، راز ، غیب یا ناخوداگاه یا امر پنهان ، صورت بندی کرده است .اما نادانی بشر چیزی نیست جز همین تاخیر .از این جهت وجود برای ما همچون راز باقی می ماند ، که آگاهی همواره با تاخیر ظاهر می شود .
اما آیا خود این آگاهی معلق و عقب مانده ، نوعی متناقض نما نیست؟