یونس در اعماق
قهرمان فیلم " بوی پیراهن یوسف " سرانجام در تنهایی تاریک گورستان زبان به شکوه باز می کند که :" من این حرفا رو چرا باید اینجا بگم یوسف … منی که میدونم اینجا نیستی … خودتو به من نشون بده، تو کجایی؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ دیگه وقتش شده که بزنم تو گوشت"
در اسطوره ها ، زمین بر شاخ گاو قرار گرفته است و این گاو بر بدن ماهی بزرگ آرام گرفته است .ماهی ، بنیاد قرار زمین است و در انتهای ان .شکم ماهی هم در تاریکنای هستی در اعماق تنهایی وجود .آه از این تصویر غمین .آه از انسانی که سوژه گفتار ژرفای تاریک هستی شده است .
یونس را خبطی دچار شد و گرفتار این چاه ژرف تنهایی .چه کسی حال آدمی را در اینجا روایت می کند ؟ جاییکه آدمی با خود تنهاست و دست تضرعی که" آه چه ظلمی به خود کردم ؟."
هر چه فکر می کنم این را روایتی از سویه تاریک و تراژیک وجود انسان می دانم .یونس یا یونا یا یونگ ، سویه پنهان و غیاب خودمان است .
تو یونسی یا یوسف ؟
بداعت هنر ناب در پیوست سویه های تاریک و سوگناک وجود با امید به وعده ناممکن است .در پیوستی که هنر بین یونای در شکم کوسه و بازگشت یوسف وار او برقرار می کند .آیا یونس ، یوسف خود نبود ؟ آیا انتظار خود را از اعماق نمی کشید ؟ چگونه می توان در روشنای روز به ضرب و زور عقل این بحثها را به میزانسن گفتار سپرد ؟
چه غمی ؟ که این روشنی بیش از حد عقل ، خواب دیدن را از آدمی ربوده است .که این روشنا ، آنقدر روشنا که چشم را می زند و مانع دیدن می شود ، چه بی حاصل اگر بخواهی در روشنای " برهان واقع گرایی" از اعماق تاریک چاه تنهایی انسانی گفت ؟
اما این رد را باید در خود رویا جستجو کرد.در تصاویری که خاک تاریخ بر روی خود دارند ، در این تصاویر اسطوره ای .
در چند و چون کردن اینکه آیا امکان واقعی زندگی در شکم کوسه وجود دارد یا این دروغی بیش نیست ؟ و فراتر از ان ، این تصویر رنج انسان تنهایی در اعماق تاریک هستی ، در شب سیاهی که به جز مرگ آیا کسی بود ؟ بدون این تجربه ، گفتگو پیرامون شکم ماهی ، آب در هاون کوبیدن است .
فراتر از این ، هنری که یوسف را از شکم کوسه حاضر می کند باید پایانی تیره و تار داشته باشد یا اصلا نباید تن به روشنای واقع گرایی " پایان" بدهد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 1:32 توسط اردستانی
|