من تصور می کنم که ایده یا ذهنیتی که افراد از خدا دارند خیلی در اینجا موثر است .مثلا میشه فکر کرد که اگر داستایوفسکی گفته اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است ، تصوری که از خدا دارد بیشتر ممنوعیت است .به عبارتی فراخودی که قانون ممنوعیت است .به یاد داشته باشیم که خود قانون بیشتر ممنوعیت است .در متن قانون هیچگاه نیامده که شما مجاز به چه کارهایی هستید بلکه فقط کارهایی که مجاز نیستید آمده است .در واقع قانون همان گناه است به زبان دینی .ماهیت گناه و قانون یکی است .یکی از اشکالات قانون ( یعنی نقص و کمبود قانون ) هم همین است که موضوعات روزبروز جدید می شوند و لازم است قانون آپدیت شود .

اما در وجه دیگر لکان می گوید اگر خدا نباشد ، هیچ چیز مجاز نیست .خوب می شود تصور کرد ایده خدا اینجا متفاوت است .یا ممنوعیت اش با ممنوعیت داستایوفسکی متفاوت است .اگر فکر کنیم که روان رنجوری اینجا بیشتر اضطراب وسواسی باشد .ممنوعیتی که وسواسی بر خود تحمیل می کند فراتر از قانون فراخود است .به عبارتی وسواسی یک فراخود شدتمند شده یا نوعی حاد-فراخود دارد که مجاز به هیچ کاری نیست .در اینجا خدا قانون مثبت یا اجازه به کاری هست .گاهی بیماران وسواسی مراجعه می کنند که حتی بار بیشتری از فربه ترین احکام طهارت فقهی را بر خود تحمیل می کنند .حتی بیماری داشتم که مراجعه به دفاتر مراجع می کرد تا فتاوی شدیدتری برای  خودش بگیرد .چون خود را مجاز به هیچ کاری نمی دانست .برای وسواسی هر رفتاری حرام است هر حرکتی حتی از پله ها پایبن آمدن مجاز نیست .دختربچه وسواسی داشتم که مادرش می گفت هر پله ای را که پایین می آمد از من اجازه می گرفت که آیا کارم درست است ؟ 

پس اینجا خدا امر واقعی است که فراخود را می شکافد و از آن بیرون می زند فراسوی فراخود قرار دارد .اینجا اصل خدا در واقع مجاز بودن وسواسی برای انجام بعضی کارها است 

 

.دکتر رفیعی :

🙏🙏

 

ممنونم دکترجان

اما من‌گمان می‌کنم سخن و منظور داستایوفسکی(مانند بسیاری دیگر از دین‌باوران و نیز برخی فیلسوفان اخلاق) آن است که خدا "پشتوانه و ضمانت" اخلاق و اصول اخلاقی است که اگر نباشد(و یا باور به وجود خدا نباشد) اخلاق هیچ پشتوانه و ضمانت اجرائی ندارد و بنابراین، در غیاب او همه‌چیز مجاز می‌شود. 

 

  اما به‌نظر می‌رسد کلان برعکس، بر این‌باور است که باور به وجود خداست که همه‌چیز را مجاز می‌سازد. 

   نمی‌دانم آیا درست فهمیده‌ام یا نه.

 

 

بله همینطور است .اخلاق هم اینجا منظور رفتار مجاز است .چه با خدا و چه بی خدا ما بالاخره کنش و رفتار داریم .تفاوت خداباور در مجاز نبودن بعضی رفتارهاست .در واقع منظور این است که خدا پشتوانه عدم انجام رفتارهای غیر مجاز است .وگرنه رفتارهای مجاز که تفاوتی در بود و نبود خدا ندارد.مثلا اگر من نیکی کنم چه خدا باشد یا نباشد فرقی ندارد .منظور این است که در نبود خدا من دزدی هم می کنم ، هر فساد اخلاقی هم خواهم داشت ممنوعیت ذهنی نخواهم داشت .بنابراین برای داستایوفسکی خدا همان قانون ممنوعیت است .

اما برخلاف این ،  من تصور می کنم لکان اینکه گفته اتفاقا در بودن خدا کارها مجاز می شود ، منظور این برداشت ساده نیست که افراد با پوشش خدا هر کاری می کنند تا نیت اصلی اینها مشخص نشود که همان معنای ریا را می دهد نه منظور لکان اینجا نقد ریاکاری نیست .بلکه به تصور من لکان می خواهد یک نقطه اثباتی را با خدا ثابت کند .یعنی معتقد است که خدا فقط ممنوعیت نیست بلکه وجه ایجابی رفتار است .

 

البته نکته ای که باید اضافه کنم و این را از برداشتم از مطالعه لکان گرفته ام اینکه لکان در دوره سوم فکری خود و رسیدن به ساحت و امر واقع مرحله ساخت گرایی خودش را پشت سر گذاشت حداقل من تفسیرم از آرای لکان براساس دوره سوم هستش .سمینار دوم مربوط به دوره دوم یا ساخت گرایی لکان هستش .

اگر بخواهم این سخن لکان را با این شرط بفهمم اینطور توصیف می کنم که برای او خدا در واقع همان استثنای ساختار است یا سر- دال یا همان دال بی مدلول .دالی که خود شبکه دلالت را به راه می اندازد اما خودش داخل این نمی شود .یک پایش در داخل است یک پای دیگرش در بیرون .از نظر او خود این استثنا هستش که قاعده قانون و امر مجاز را به راه می اندازد .اگر چنین استثنایی نبود خود زنجیره مجاز یا غیر مجاز راه نمی افتاد .

 

دکتر رفیعی :

شخصا علاقه‌مندم بدانم که آیا می‌توان یک نظام اخلاقی بدون خدا(باور به خدا) بنا کرد؟ 

   یعنی بنابر آنچه گفته‌اند یک نظام اخلاقی عرفی و عقلانی.

 

 

همچنانکه فکر می کنم ، گو اینکه این جریان اندیشه خواب از چشمانم می رباید ، همچون رویایی بر ذهنم هجوم می آورد : 

می گویم اینجا دو شیوه اندیشیدن است .وقتی بحث استثنا را باز کردم و قانون را و اینکه خوب می خوام بگم که شاید حتی این بحث تا اندازه ای برای ما جنبه سیاسی هم داشته باشد .قبلا مطلبی نوشته بودم بر اینکه " ولایت فقیه استثنای قانون " خوب راضی نبودم از تحلیل واقعا راضی نبودم .این اواخر هم دوباره این نقد رویکرد  اشمیتی   آگامبن در وضعیتهای استثنایی را دیدم ، این بحثی که مطرح می کنم بی ربط هم نیست به اون مطلب .

شاید اینجا تفاوت بین قانون و فراقانون در میان است .بین قانون و پدری که قانون را وضع می کند .سوال اصلی این است : چه کسی این قانون را وضع می کند و اینجا خوب منظورم از قانون شامل قواعد اخلاقی هم هست .اینکه گفتم قانون جنبه ایجابی ندارد یعنی شما در قانون با امور مجاز سروکار نداری ، قانون هیچ وقت به شما نمی گوید به چه کاری مجازید بلکه فقط مرز ممنوعیت را برای شما مشخص می کند .حالا تفاوت دیدگاه داستایوفسکی و لکان در همین تفاوت بین قانون و پدرقانون یا وضع کننده قانون است .یعنی برای فرض وجود قانون حتما باید وضع کننده ای هم باشد .کسی که قانون را بنیان می گذارد .از این زاویه خدا به عنوان کسی که قانون را وضع می کند اما خود قانون نیست .یعنی خدا صرفا ممنوعیت نیست بلکه وضع کننده ممنوعیت است .

حالا این مسئله ولایت فقیه و قانون اساسی هم برای ما حل می شود اینکه ولایت فقیه در داخل قانون است .یعنی ابتدا این قانون به واسطه مردم وضع شده است که ولایت فقیه هم در داخل این قانون قرار گرفته است .بنابراین اینجا استثنای قانون نه ولایت فقیه که خود وضع کننده و بنیان گذار قانون است .

پس یک قانون داریم و یک دیگری قانون که خارج از قانون است .

اما اینجا برمی گردد که شما انسان را چگونه توصیف کنید .آن دیدگاهی که به دنبال بنیان گذاری یک نوع اخلاق در خود انسان است ( همچون کانت که بنیان اخلاق را خود آدمی می داند ) اینجا برای انسان ماهیت ثابتی را فرض گرفته  و سوژه انسان را خودبنیاد تصور می کند 

از طرف دیگر دیدگاهی است که انسان را در موقعیت جانشین می داند و منظورم از جانشینی عدم خودبنیادی انسان است .اینکه انسان مالک خودش نیست .اینکه انسان یک وجود داده شده است یک عطیه است یک هدیه است .اینکه پاسخ ما به بنیان گذاری یک اخلاق عرفی چیست ، بستگی تامی به تعریفمان از هستی انسان دارد .و نحوه بودن او .اینکه تا کجا انسان خودش است و مالک خودش .

مسئله ناخودآگاه در روانکاوی یا غیریتی که فیلسوفانی مثل لویناس و دریدا مطرح کرده اند ، تصور خودبنیادی از انسان را زیر سوال می برد .اما باید در نظر داشت که بین این خودبنیادی و مسئولیت پذیری یک تعادل در جریان است .اینکه انسان تا کجا مسئول اعمال خود است بستگی تامی دارد به اینکه تا کجا خودش است و مالک .

 

دکتر رفیعی : 

خدا=واضع قانون

خدا=پشتیبان و ضامن قانون

خدا=استثنای قانون

خدا=معنای زندگی

خدا=واضع معنای زندگی

 

۱. اینها البته لزوما مرزهای مشخصی با یکدیگر ندارند و ممکن است همپوشانی‌هایی با هم داشته باشند؛ 

۲. منظور از خدا در عبارات بالا به‌معنای "باور به وجود خدا"ست؛ بنابراین

۳. رابطه "نظام اخلاقی" با خدا و یا رابطه معنای زندگی با خدا چگونه خواهد بود اگر خدا را از زندگی حذف کنیم(خدا مرده است)؛ 

۴. منظور از خودبنیاد بودن انسان در اندیشه کانت(یا دیگران)، استقلال نظام اخلاقی از باور به خداست ؟(خدای واضع یا خدای پشتیبان)؛ 

۵. رابطه روان‌رنجوری با اخلاق یا خدا چیست که لکان آن را به‌میان آورده است؟ 

۶. معنای زندگی با باور به خدا رابطه‌ای ضروری دارد؟ آیا همه خداناباوران(یا ارباب شک) زندگی بی‌معنایی داشته‌اند؟

 

 

لزوما اعتقاد به وجود خدا معنای اخلاقی نمی تواند داشته باشد ، چه در نزد اصحاب دئیسم هر چند خدا وجود دارد اما این وجودی مشارکتی نیست .خدا یک بار جهان را خلق کرده است و حالا در عرش اعلی بر تخت خود تکیه زده و درحال استراحت ناظر بر جهان است نه دخالتی ، نه امیدی ، نه دعایی و نه فیضی .این تقریبا دیدگاه حداقلی نسبت به وجود خداست .خوب خدا هم هست مثل بقیه چیزها .

اما دیدگاهی دیگر هست که منظور از وجود داشتن خدا را جور دیگری می فهمد از وجود داشتن اشیا .اینجا مهم است که آن تفکیک مشهور انتیک و انتولوژیک را در نظر داشته باشیم .اینکه می گوییم خدا هست فقط در لفظ با این گزاره که میز هست ، شباهت دارد و اتفاقا همین خلط معنایی باعث مشکلات فلسفی عدیده ای شده است .

اینجا منظور از بودن خدا طور دیگری از بودن است به یک معنا خدا وجود دارد از ان جهت که خارج است واجد است .بیرون رفته است .داخل نیست .اصلا منظور از وجود در مورد خدا که همان عربی اگزیستنس به معنای خارجیت مطلق و بیرون بودن از هر چیزی است حتی بیرون از خود معنا ، بیرون از معنای معنا .از این جهت که این قول مشهور که خدا معنای زندگی است ، محل نقد است .اصلا معنا چیزی است در درون .معنا فقط در درون معنا ، معنی می دهد و خدا خارج از معنا است ، خدا امری بی معنا است و اتفاقا طور بودن خدا همین بی معنا بودنش است و یک معنای وجود که خارجیت است ، خارج از هر نوع معنایی است .معنا امری است که داخل زبان شکل می گیرد امر فرا زبانی ، بی معنا هم هست .این حکم خدا معنای زندگی نوع نو و مدرن شده همان صفاتی است که اصحاب مدرسه در قرون وسطی به خدا نسبت می دادند مثل برهان آنسلم از معنای وجود داشتن خدا که البته مورد نقد جدی کانت قرار گرفت .بعد از کانت دیگر نمی توان از هستی خدا همچون هستی دیگر اعیان سخن گفت .و منظور ما هم از وجود داشتن خدا هم همین خارجیت مطلق و خارج از معنا بودن خداست نه اینکه اینجا معنای وجود داشتن همان بودن به شیوه جهان یا ستارگان است .اتفاقا وجود واژه مناسبی در اینجا است .وجود از وجد می آید که همان معنای خروج و اکستازی را می دهد اگر می گوییم خدا وجود مطلق است یعنی مطلقا خارج است .از کجا خارج است ؟ از هر جا یا آنجا یا اینجا یا هر زمان .به نوعی من واژه واجد الوجود را بیشتر می پسندم تا واجب الوجود .خدا بودن خدا به همین خارج بودنش است .از چه خارج است ؟ از زبان از معنا از هر چی و هر زمان 

خوب اینجا شباهتی بین این دریافت از خدا با مفهوم ناخودآگاه روانکاوی وجود دارد .ناخودآگاه روانکاوی هم حیث وجودی ندارد ، حضور نیست ، اما رد حضور است .حاضر نیست اما اثر دارد .بدون اینکه بدانیم سرنوشت ما را تعیین می کند ، بدون اینکه بفهمیم ، فقط از رد ان از اثر آن ، بعدا ، بعدها می فهمیم که بله انگار خبر دیگری هم بوده است ، چیز دیگری هم بوده است .

به یک معنا ، خدا اثر غفلت ماست .ما خدا داریم چون غافلیم .این بی خبری فقط به انسان اختصاص دارد .حیوانات بی خبر نیستند حیوانات بعدا متوجه نمی شوند این فقط انسان است که بعدا متوجه می شود که بی خبر بوده است .

تحلیلی که اینجا آمد ، روشن می کند تفاوتی که مد نظر ماست از اخلاق خودبنیادی و اخلاق جانشینی .

تصور می کنم روانکاوی با کشف ناخودآگاه در سوی و طرف اخلاق جانشینی است .برعکس فیلسوفانی که حدی بر شناخت آدمی قائل نبودند در این سوی قرار دارند .برای هگل این خارجیت معنایی ندارد .در نزد او همه چیز داخل است .هگل تصوری از وجد و خروج نداشت .جریان هگلی در درون در جریان است سیستم در خودش است .این معنای خودبنیادی اخلاقی است .می توان این را اخلاق ساخت گرا هم نامید .چون برای یک ساخت گرا چیزی در بیرون ساخت نیست همه چیز ساخت است ( بگذریم از اینکه خود این گزاره که " همه چیز در داخل ساخت است " مشخص نیست داخل است یا بیرون ساخت .این البته اشکالی بر زبان هم هست .زبان اگر چه خودش فریب ساخت گرایی دارد اما خودش هم زیر آب خودش را می زند .همچون گزاره فوق که جایش مشخص نیست که داخل است یا خارج .

خدا همین سردرگمی و گیجی و خودفریبی زبان است ‌.خدا همین مغاک و تهی بودگی امر معنادار در زبان است .

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود 

اما نکته ای هم در مورد مسئولیت پذیری ؛ به اعتقاد من باید این مهمترین پرسش اخلاق باشد ؟ چه کسی مسئول است ؟ چه کسی مورد سوال قرار می گیرد ؟ و چه کسی می پرسد ؟ 

طبعا باید حدود و ثغور این پرسش کننده و پرسش شونده  در اخلاق مشخص شود .

 

وقتی خدا برایم مطلقا خارج است ، وقتی که خدا ، همچون ناخودآگاه روانکاوی بر من سبقت دارد ، وقتی که من وجودی موخر و معلق هستم ، و این را از خود اصل تاخیر و تعلیق خودم فهمیدم ، و همین را هم از اصل تجربه غفلتم متوجه شدم ، اینکه زمانهایی بی خبرم ، اینکه همواره وجودی بر من سبقت دارد ، اینکه چنین خارجیتی بر من محیط است ، اینکه نمی توانم همچون هگل چنین خارجیتی را  "ازآن خودسازی " کنم یا اینکه هر چه بدوم یا به آن نمی رسم یا از آن جلو می زنم باری چنین اصولی چه اخلاقی را اقتضا می کند ؟ 

از طرف دیگر یک پای چنین اصلی در واقعیت مرگ است .انسان نه تنها وجودی داده شده است ، یعنی اینکه مالک خودش نیست ، کاملا خودش نیست ، و همین امکان او در جهت خروج و وجد هم هست ، بلکه وجودی " گرفتار " هم هست .انسان تنها موجودی است که به واسطه مرگ گرفته می شود ، بر خلاف حیوانات که نه داده می شوند و نه گرفته به این جهت است که حیوان خودش است ، مطلقا خودش و در خودش و با خودش بر خلاف این انسان از آن جهت که کاملا و مطلقا خودش نیست ، امکان خروج و نیز امکان گرفتاری دارد .مرگ بر انسان سبقت دارد ، انسان همواره مرگ را پیشاپیش خود دارد .پس اگر ساحتی از وجود است که امکان وجد و خروج آدمی از خودش است ، مرگ هم هست که آینده اوست .قبل و بعد انسان متعلق به  خودش نیست .

پس چگونه می تواند باشد اخلاق چنین موجودی ؟ موجودی که مالک مطلق خود نیست ، داده شدگی خود را از قبل و گرفتار مرگ شدن را در روبروی خود دارد .

چگونه است حال و حالت این موجود ؟ 

آیا جایی برای غرور دارد ؟ آیا می تواند ادعا کند که من می توانم آنچه بخواهم ؟ 

خدا کران فرعونیت من است .در حضور   چنین خدایی ، امکان وجود فرعونها کمتر نمی شود ؟ 

خودبنیادی انسان اگر معنایش این باشد که انسان هیچ حدی بر توانایی اش ، شناختش یا قدرتش نیست ، البته تصور نمی کنم اخلاقی از دل آن بیرون بیاید .

این البته نقدی است که بر همه اشکال اندیشه های وحدت وجودی ، عرفانی و همه خدایی وارد است .پشت سکه ای که رویش ، " همه چیز خداست " نوشته شده ،  عبارت " انا ربکم " حک شده است .

و من  این بصیرت را مدیون روانکاوی جدید  هستم .