مطلق در اندیشه هگل
بزرگترین کشف سقراط، کشف «خود» بود. با سقراط «خودآگاهی» غربی درون گراتر شد و یک مرحله استعلا پیدا کرد. «من» خود را از فشار نیر.های بیرونی که از سوی فرهنگ اسطوره ای- تراژیک هومری و از طرف دیگر نیروهای طبیعی- کیهانی فیلسوفان قبل از سقراط تحت فشار بود، خود را رها کرد. سقراط برای اولین بار انسان را متوجه نیروهای درونی خود کرد. به عبارتی عناصر انسانی این نیروهای کیهانی- اسطورهای را کشف کرد.
سقراط در زمان خود یک فروید بود. تصور کنید فردی پیدا شود و بگوید ای انسان ها نیروهایی که شما سرنوشت، قوانین کیهانی عقل یا قدرت خدایان می نامید همه نیروهای درونی خودتان است. کشف برون ریزی نیرو و قدرت انسانی (projection) و آیا مکتب فرویدی غیر این است؟ سقراط نمایش یک مرحله گذر است. گذر از اسطوره به عقل. بی جهت نبود که این گذر برای اکثریت جامعه سقراط، قابل تحمل نبود.حمله شدید نیچه به سقراط برای من قابل فهم نیست. برای سقراط اخلاقیات و روابط اجتماعی آدمیان همانقدر «انسانی بسیار انسانی» بود که برای نیچه قرن نوزدهم هر دو می خواستند انسان را متوجه نیروهای درونی خود کنند از این دیدگاه جهت فکری و عملی این دو تفکر به یک سو بوده است.
مطلق در اندیشه هگل
مطلق هگلی همان است که خود را در فرآیند نشان می دهد و غیر از آن چیزی نیست. «مطلق» استعلایی نیست بلکه در بطن واقعیت انضمامی قرار دارد. مطلق که همان روح است در جریان تکامل خود طبیعت ست و بعد از آن ذهن. بنابراین مطلق چیزی نیست جز تاریخ مطلق. در فلسفه هگل حرکت مطلق ضروری است. یعنی مطلق نمی تواند خارج از فرآیند منطق هگلی حرکت کند. مطلق باید در نهایت به جایی برسد که هگل از قبل معلوم کرده است.
بنابراین مطلق هگلی اولاً مجبور است خود را در تاریخ نشان دهد و اگر نشان ندهد مطلق نیست و ثانیاً خود را باید در چارچوب قوانین منطق هگلی نشان دهد. هگل از آنجا به این نتیجه می رسد که ذهن انسانی را ماهیتاً با ذهن مطلق یکی می داند.
حال که ذهن انسان همان ذهن خداست، پس قوانین ذهن خدا همان قوانین ذهن انسان (ذهن هگل) است. در فلسفه هگل از آنجا که مطلق، آزاد نیست که خود را نشان بدهد یا ندهد یا چگونه نشان دهد؟ بنابراین مطلق هگل همانند ماشینی است که از قبل برنامه ریزی شده است که طبق آن عمل کند.
فلسفه ای که بیکرانش آزاد نیست آیا برای آزادی کرانمندش ارزشی قائل است؟
در اینجا مطلق وقتی مطلق می شود که تاریخش به پایان برسد. در مرحله طبیعت، مطلق از خود بیگانه است، علمش ناقص است فقط در روند پیدایش ذهن انسانی، تکامل خودآگاهی فلسفی است، که علم مطلق کامل می شود و مطلق از خود بیگانگی، بیرون می شود و با خود یگانه می شود. انسان می شود خانه وجود. مطلق می فهمد فقط در ذهن انسان است که خانه و جایگاه اصلی خود را پیدا کرده است.
انسان شناسی هگل را از مطلق شناسی او می توان شناخت همانگونه که منطق ضرورت فرآیند مطلق در خودش می باشد پدیدار شناسی فرآیند ضروری خودآگاهی انسانی است. براین اساس می گویم در سیستم هگل جایی برای آزادی انسانی وجود ندارد. چنانکه خود هگل آزادی را به شناخت ضرورت تعبیر کرده است. در فلسفه هگل هیچ جایی برای امکان وجود ندارد. همه چیزها طبق ضرورت به جلو می رود. گویی سرنوشت هر انسانی از قبل مشخص است. انسان امکان نیست. گشایشی وجود ندارد همه چیز از قبل برنامه ریزی شده است.
رابطه ارباب- بنده که هگل در پدیدارشناسی توصیف کرده است در واقع نمودی از رابطه کرانمند- بی کران یا انسان- مطلق است یعنی هر یک از دو طرف رابطه وقتی وجود دارند که آنطرف رابطه وجود داشته باشد. ارباب وقتی ارباب است که «بنده» وجود داشته باشد. مطلق وقتی مطلق است که «ذهنی» باشد. (ذهنی در کار باشد) همین دیالکتیک در رابطه با خود و دیگری نیز وجود دارد.
مطلق در ذات خودش که هگل در منطق به آن پرداخته است و مطلق آنچنانکه خود را نشان می دهد (تاربخ مطلق) از همان ابتدا دو نقطه جدا از هم هستند. بنابراین همین که ما می توانیم از مطلق در ذات خودش سخن بگوییم به نوعی دوگانگی کانتی فنومن- نومن را پذیرفته ایم.