فراسوی تفاوط
.فروید متقدم ،(فروید قبل از نوشتن کتاب فراسوی اصل لذت)بر ان بود که اصل لذت راهبر و هدایت کننده دستگاه روانی است و توپوگرافی اولیه فروید از دستگاه روان بر این اساس پایه ریزی شده بود .نظریه لیبیدو که حاصل نیروهای اروتیک بدن هستند ،شوق زندگی را در ادمی زنده نگه می دارند و سرکوب چیزی نیست جز سرکوب لذت .از نظر صاحب فرضیه لیبیدو،تنش و اضطراب انسان ناشی از کشمکشی است که سرکوب ،بر اصل لذت اعمال می کند که حاصل ان علائم بیماری است .نظریه رویا هم در ادمه چنین تفسیری از تنش روانی،چیزی نبود جز بیان ارزو .ناخوداگاه محصول سرکوب اصل لذت است و رویا چیزی نبود جز همین ناخوداگاه ازاد شده از سرکوب در خواب.از این نظر ،ادمی خواست لذت بود ولی با مانع تمدن و سرکوبش که روبرو می شود دچار تنش روانی می شود و علائم بیماری چیزی نبودند جز همین سرکوب ناخوداگاه که راهی برای تخلیه خود ندارد و به شکل علائم بیماری خود را نشان می دهد.فروید در کتاب فراسوی اصل لذت به بصیرتهای جدیدی دست پیدا کرد که ناشی از شکست طرح درمانی خود بود.در ارزیابی مجدد خود از ناخوداگاه ،به این نتیجه رسید که تنها رهایی انسان از سرکوب و روش تداعی ازاد ،باعث از بین رفتن کامل علائم بیماری نمی شود .اگر روش تداعی ازاد در برون ریزی امر سرکوب شده ، باعث درمان بیمار نمی شود ،یا باید در روش درمان شک کرد یا در خود ساختار نظریه .در فراسوی لذت ،فروید ترجیح داد که ساخت نظریه روانکاوی را بهم بزند و بازبینی مجددی از نظریه غرایز و توپوگرافی دستگاه روان ،داشته باشد .اکنون تنش روانی ،نه در سطح خوداگاه ،که در خود غرایز در جریان بود.و اگاهی ،فقط گردو غبار این تنش در اعماق خود وجود ادمی بود .و ان فرض وجود غریزه ای دیگر در کنار اروس لذت طلب بود.تاناتوس یا غریزه مرگ ،از همان ابتدا در خود سیستم غریزه ،در دل خود اصل لذت ،قرار گرفته بود.تاناتوس خود را به شکل اجبار به تکرار نشان می دهد.فروید ،این بصیرت را از بازی کودکانه نوه اش ،برداشت کرد .نوه فروید اسباب بازی داشت که توسط نخ بلندی اویزان می شد .فروید دقت کرد که کودک این وسیله را با یک پرتاب به زیر تخت یا جاهای مخفی دیگری می فرستاد و هنگام پرت کردن ان از واژه داDa استفاده می کرد .دا در زبان المانی به معنای انجا ست .و هر وقت می خواست ،نخ متصل به ان را می کشید و اسباب بازی را حاضر می کرد و واژه فورت furtرا به کار می برد .نوعی بازی حضور و غیاب.مادر این کودک روزها سر کار می رفت و عصرها بازمی گشت .ایا کودک این بازی را برای لذتش تکرار می کرد،؟ایا در پس این تکرار حضور و غیاب لذتی وجود داشت،؟ایا کودک با این بازی بر اضطراب ناشی از غیبت مادرش ،غلبه می کرد؟اما می توان این پرسش را گسترش داد و از بازیهای کودکی پرسید؟در پس تکرار بازیهای کودکانه تاب و سرسره ،چه لذتی است که کودکان انرا ترجیح می دهند؟فروید نتیجه گرفت که در پس این اجبار به تکرار،نیروی غریزه مرگ است که راهبری می کند.نیرویی که می خواهد حاکمیت اصل لذت را به بازی بگیرد.از نظر فروید نیروهای اجبار به تکرار(بازگرداندن ارگانیسم به وضعیت خاستگاهی)بدوی تر و قدیمی تر از اصل لذت هستند .این نیروها ،می خواهند ارگانیسم را به اینرسی و لختی اولیه ،وضعیت ارمش قبل از کشمکش غرایز بازگردانند.جاییکه هنوز اصل لذت ،دست اندکار راهبری دستگاه روان نشده بود.فروید معتقد بود که اعضای جنسی که زیربنای اصل لذت هستند ،ابتدا در ارگانیسمهای اولیه و تک سلولی وجود نداشته و فقط سلولهای سوما sumaوجود داشته اند .اضافه شدن سلولهای جنسی ،با خود اصل لذت را به همراه اورده اند .و کنش تکرار ،چیزی نیستند جز همین بازگشت به سوما ،بازگشت به قبل از جنسی شدن,بازگشت به قبل از تقسیم جنسی .البته فروید قدمی فراتر برمی دارد و این کنش را تا موجود غیر زنده هم ادامه می دهد .پس هدف تاناتوس که خود را در کنش تکرار نشان می دهد ،فنا (نیروانا)است .این تفکرات فروید را در نهایت به اینجا می رساند که هدف زندگی،مرگ است.مرگ از همان ابتدا در بطن زندگی حضور دارد .و اصل لذت تابعی از اصل مرگ است.
لاکان ،رسالت خود را در خواندن مجدد فروید می دانست.انچه اینجا مد نظر ما از لاکان است ،بازخوانی مجدد ،فراسوی لذت فروید است.از نظر لاکان ،همه غرایز ،غریزه مرگ هستند .غریزه مرگ در لاکان خود را به شکل ژویسانس نشان می دهد.ژویسانس ،میل قلاب شده به مرگ است.سوژه به واسطه فقدان در خود وجود،(که انرا به شکل تروما تجربه می کند)،همواره سوژه شکست و امتناع است .میل برای پرکردن این فقدان ،دست به دامان ابژه های متعددی می شود که بعد از تجربه هریک ،دوباره احساس شکست می کند .بنابراین کنش تکرار ،در نزد لاکان ،از قبل کنش شکست خورده ای ست.این ابژه والا که سوژه با خیال پردازی ،فکر می کند که شکاف و فقدان وجودی اش را ترمیم می کند .از نظر لاکان تمام این مراحل در سطح معنایی اتفاق می افتد .و نیازی نمی بیند همچون فروید از ارگانیسم فیزیولوژیک سخن بگوید .سوژه به واسطه فقدان وجودی خود ،با استفاده از زبان ،معنایی را برای سرپوش گذاشتن بر این فقدان ،تولید می کند .اما تولید معنا همواره با شکست روبرو می شود ،از انجا که تروما فراتر از معنا قرار می گیرد .تروما در نزد سوژه معناناپذیر است و همین باعث علائم بیماری می شود.انچه باعث رنج بیمار می شود ،معنادار نیست و نمی شود و گویی رنج ادامه دار بیمار ،تاییدی است بر تکرار ان و بیمار علاقه ای به درمان ندارد.
بازگردیم به دریدا!!! دریدا معتقد است که کار فروید ،در کتاب فراسوی لذت ،و به میان اوردن اجبار به تکرار ،عملی اتوبیوگرافیک است .فروید ،در اینجا فقط داشته خودش را تکرار می کرده .اجبار به تکرار ،نوعی یاداوری سلطه فروید در بنیان گذاری روانکاوی بوده است .اینکه فروید اینجا از نوه اش می گوید گویی ،ناخوداگاه به سلسله نسلی توجه کرده است .فروید با تکرار خودش ،خواسته خودش را جاودان کند .بنابراین ،غریزه مرگ و اجبار به تکرار ،چیزی نیست جز تکرار خود اصل لذت ،ادامه نسب و کارکرد نیروهای جنسی .در نهایت دریدا ،اصل لذت را به اصل قدرت فرو می کاهد .اینکه هدف فروید از تکرار خودش،تثبیت سلطه خود بر گفتار روان کاوی بوده ،چیزی نیست جز همان اراده معطوف به قدرت .و در نهایت دریدا طلب نیچه را از روانکاوی می ستاند و کل گفتمان روانکاوی را به خواست قدرت نیچه فرو می کاهد.
دریدا در فروکاهش کنش تکرار به اصل لذت ،در واقع خودش را نفی می کند.او علی رغم نقد جدیی که به متافیزیک ذات زده و حضورگرای غربی دارد،اینجا ،با فروکاهش همه کشمکشهای سوژه به اصل سلطه ،یک ذات گرای تمام عیار از کار در می اید (امری یک عمر به دنبال نقد ان بود).ضمن اینکه اگر همه تنشهای روان قابل تحویل به اصل قدرت هستند ،پس چرا علی رغم این ،تنش همچنان باقی است .نکته بعدی وکالت نادست و ناقصی است که دریدا از سوی نیچه انرا به عهده دارد.اندیشه بازگشت در نیچه نوعی بازگشت از خود اصل سلطه خواهی هم بود.بازگشت در نزد نیچه ،تلاشی است در جهت غلبه بر سلطه تمامیت اصل قدرت .سومین نقد به دریدا ،نادیده گرفتن اصل تفاوط خودش است .تفاوط در دریدا قرار است فراسوی تفاوت باشد اما کار دریدا اینجا بیشتر صحه گذاشتن بر خود تفاوت ات .انچه دریدا ندیده است ،اینکه کنش تکرار ،در پی چیره شدن بر تفاوت است .تفاوتی که ابتدا خودش را در لذت با تفاوت جنسی نشان می دهد.اصل لذت از انجا که جلوه و تظاهری از نیروی جنسی است ،تفاوت گذار است .خود اروس یا نیروی شهوانی ،در تفاوت جنسی است که خودش را نشان می دهد.بنابراین عبور و چیره گی بر اصل لذت ،چیرگی بر خود تفاوت جنسی هم هست .به عبارتی در پس کنش تکرار یا پس زدن لذت،نوعی انگیزه وحدت طلبی و یکی شدن هم هست .و در نتیجه غلبه بر تفاوتها .تفاوتی که اصل لذت (اصل سلطه)ایجاد کرده است .پس می توان در پس خواست فرارفتن از اصل لذت،عبور از تفاوت،به سوژه ای رسید که هنوز به واسطه جنسی نشدنش ،با خود متفاوت نشده بود
اگر غریزه مرگ ،خودش را به شکل تکرار نشان می دهد،اگر خودش را به شکل ورای لذت نشان می دهد ،پس غریزه مرگ باید جلوه ای از خود در خود زندگی نشان دهد.در پس هر کنش وحدت طلبانه و توحیدی ،در پس هر کنش عدالت طلبانه و برابری خواه ،در هر کنش پاکیزه طلبی ،می توان ردپایی از خود نفوذ ان پیدا کرد.اگر کنش لذت طلبی ،کنش سلطه طلبی و تفاوت گذار است (امری که لازمه دنیای روزمره و نمادین است)ورای این ،قانون مرگ است که راهبر ادمی در زندگی می باشد .این توجیه می کند که کنش تکرار ،در دین که خود را به اشکال قربانی کردن ،توبه و شهادت طلبی نشان می دهد ،اعمالی است در جهت تزکیه و رسیدن به رستگاری .قربانی کردن و توبه تلاشهایی است در جهت بازگشتن به اصل و خاستگاه .جاییکه هنوز اصل لذت ،باعث هبوط انسان نشده بود.در دین اسطوره و استعاره هبوط ،دلالتی بر قانون تفاوت است .دلالتی بر جنسی شدن انسان .رخداد هبوط ،رخداد پرده برداری از جنسیت های متفاوت سوژه انسانی هم هست .در اینجا با دخالت جنس دیگر (دیگری) و غلبه اصل لذت بر عمل انسان ،انسان از جایگاه قرب توحیدی خود ،رانده شده و از ان پس با خاطره ای از ان جایگاه ،همواره در پی بازگشت به دوران پیش از هبوط یا ماقبل تفاوت خود است.انچه سوژه های انسانی را اجبار به تکرار می کند ،دیالکتیک خود اصل لذت است .اصل لذت در مواجهه با واقعیت روزمره تن به تعویق می دهد.این سرکوب ،برسازنده ناخوشی است که خود ساحت نمادین بر لذت تحمیل کرده است .سوژه در این مواجهه و در این ملال ،در پی رهایی از تنش ناشی از سرکوب لذت ،خاطره خاستگاهی دوران پیشاهبوطی را در خود زنده می کند.این خاطره همواره در سوژه زنده است .و خود را به شکل ارمان و ایده ال در خیال مجسم می کند.در واقع ارمان پرداخت دین سوژه های انسانی است در عوض به کارافتادن اصل لذت .باید بین دو نوع ارمان خواهی تفاوت قائل شد.ارمانی که خود اصل لذت به واسطه سرکوب توسط واقعیت ،تولید می کند .اینجا ارمان لذت ،شرایطی است که هر نوع سرکوبی پشت سر گذاشته شده و لذت در ناب بودنش تجربه می شود.نوع دیگری از ارمان در سوژه های انسانی هست که خود اصل لذت ،پشت سر گذاشته می شود.و ان ارمان بازگشت است.که این برتری غریزه مرگ است .در کنش قهرمانی،یا ایثار ،اصل لذت پشت سر گذاشته می شود ،ایثار ،طلب بازگشت به خود جایگاه پیشاهبوط است .جاییکه هنوز از تفاوت جنسی ،از جنسی شدن سوژه ،خبری نبود.جایگاهی بدون کشمکش وسوسه .قهرمان ایثار ،قانون تفاوت را نادیده می گیرد.و طلب یکی شدن با وجود است .اینکه قهرمان ایثار تقدیر خود را می پذیرد و قانون انتخاب را پشت سر می گذارد ،از انجاست که کنش ایثار ،کنش قرب و نزدیکی است .ایثار در ناب بودنش ،عشق به قرب است ،جاییکه اصل لذت پشت سر گذاشته می شود،عشق و مرگ ،ژانوس خود این مقام است