گزین گویه ها
آنکس که توصیه اخلاقی به لذت می کند ،خودش از ان فاصله گرفته است ،به عبارت دیگر کسی که واقعا اهل لذت باشد ،از ان فاصله نمی گیرد و در لذت ناب می ماند مگر اینکه بگویند خود این نوع سخن گفتن هم نوعی لذت است ،در نتیجه برای سخن گفتن هم نوعی لذت بردن قائل می شوند ،بنابراین اگر خود سخن گفتن منبعی برای لذت باشد ،سخنهای از جنس دیگر هم باید مورد پذیرش قرار گیرد.بنابراین همینکه ما شروع به سخن گفتن از لذت می شویم ،دیگر در سطح لذت نیستیم و به سطح دیگری امده ایم .پس برهان لذت گرا بر علیه خودش به کار می افتد .
ثانیا فرض کنیم به توصیه لذت گرا ،همه ادمیان اهل لذت باشند ،انوقت منابع لذت را چه کسی فراهم کند .می دانیم که برای لذت بردن یک نفر ،باید بسیاری رنج و زحمت ببرند تا لوازم لذت ان فرد را فراهم کنند ،مثلا کسی که از خوردن غذا لذت می برد باید کسانی زحمت پخت ان را بکشند .و این به نوبه خود باعث شکاف طبقاتی و بی عدالتی می شود.بنابراین اینجا هم برهان لذت گرایی بر علیه خودش عمل می کند .اگر ادمیان همه اهل لذت بردن بودند ،طولی نمی کشید که چیزی برای لذت بردن باقی نمی ماند
والاترین گفتگوها انهایی هستند که ادمی را به اوج می رسانند و از "خود"خارج می کنند ،همانند گفتگوی پیامبران با خدا .برای ما انسانهای معمولی این شاید در حد گذر برقی باشد.
لحظه ایمان
من در چهار راه علم و دین و فلسفه و هنر ،سرگردانم .تلاش می کنم بیراهه ای برای سرگردانی خود بیابم
فضای مجازی به عنوان چشم خدا .به فضای مجازی نباید فقط همچون ابزاری بین الاذهانی نگاه کرد.فضای مجازی خود شکاف میل را پر می کند .فضای مجازی همچون ابژه والا ،همچون نگاه خیره ای که تو را تحت نظر دارد.فضای مجازی همچون ارباب
نوشتار همچون اثر هنری
. نویسنده در واقع خودش را می نویسد .صحنه نوشتار ،صحنه تئاتر اوست.او خودش را بازی می کند.در واقع اینکه نویسنده نقش بازی می کند ،بازی را از خودش جدا کرده .خواننده این بازی را می بیند.اینگونه است که متن سرنوشت خود را دارد و با سرنوشت خواننده گره می خورد.از این زاویه متن همواره بی صاحب است .سخنی می شود بدون سخنگو ،قلمی که می نویسد .هرچه ،متن از نویسنده اش مستقل تر باشد ،تالیفی بدون مولف ،این به هنر نزدیکتر می شود.
متنی می شود برای همه .اینجا متن دل به سوژه یا ابژه خاصی نمی دهد.گویی به خود نوشتار دل می دهد.تمام وجودش ،تمام کاتاکسیسش ،به خود متن وارد می شود.گویی این تن و خون خود نویسنده است که در متن جریان دارد .بدنی است بدون ذهن .دستی که روی صفحه حرکت می کند .((من))ای که پس می نشیند .ذهنی که بدن می شود.نوشتار به مثابه اثر هنری ،کنشی والایش گر است .نیروهای نویسنده به جای هدف گذاری ابژه خاص،در خود متن خرج می شود.گویی گرد عشق در واژه واژه متن پاشیده اند.نویسنده ،عاشق متن خودش می شود.گویی قانونی مانع از نیروگذاری روی ابژه خاصی می شود.نویسنده وقتی نوشتارش اثر هنری می شود که تابع مطلق قانون باشد.نویسنده در نوشتارش ،قانون را دور می زند .متن همچون امکان سرپیچی .متن همچون شکستن و عبور از مرز و هم نشینی با گناه .چون متن ،همچون اثر هنری ،میل محض است ،میل هم نشین با گناه
عشق ،دارو ، سیاست
در بین داروهای اعصاب ،فارماکوکنتیک کاربامازپین از بقیه پیچیده تر و تداخلات دارویی بیشتر دارد .در واقع کاربامازپین انزیم متابولیک کننده خود در کبد(p450)را تحریک کرده و متابولیسم دارویی خود را تسریع می کند(اتورگولیشن) .این واکنش مخصوصا در شروع درمان شدیدتر است .دوز دارو باید به مقدار خیلی کم شروع شود و به تدریج هر دوهفته دوز را زیاد کرد.اگر در شروع درمان دارو با دوز بالا شروع شود عوارض مسمومیت دارویی زودتر خودش را نشان می دهد تا مصرف مزمن دارو .با ادامه مصرف ،انزیم متابولیز کننده دارو فعالتر می شود و نیاز به دوز بیشتری از دارو برای ایجاد سطح خونی مناسب وجود دارد .
دریدا کتابی دارد به نام فارماکون(داروخانه افلاطون )که من ان را نخوانده ام .
این جمله این وسط چکار میکنه ؟ یونانیان درک دوگانه ای از فارما داشتند .هم سم ،هم دارو. هم کشنده و هم شفادهنده .ما همگی با مسمومیت دارویی اشنا هستیم داروی که برای شفا ساخته شده گاهی در نقش کشنده ظاهر می شود.اگر فارما هم دارو ست و هم سم ،عشق نیز اینگونه است .عشق هم می تواند درمان باشد هم می تواند کشنده و فلج کننده ،انچه می توان مسمومیت عشقی (love poisening)نامیدش .عشق هم همچون دارو نیاز به طبیب دارد .و طبیب عشق سیاست است .سیاست نه به معنای طلب قدرت که نوعی تنظیم خود است .سیاست به قول فوکو تکنولوژی خود است .تنظیم دوز عشق همچون تنظیم دارو .که نه باعث مسمومیت شود و نه علائم ویت دراوال (withdrawal)از خود نشان دهد .به هر چه فکر می کنم می بینم نمی توان از سیاست دور شد چه در طبابت و چه در عشق
برای حامد درودیان عزیز
نورها از کجا می آیند؟
نور، قانون روز است.باز هم همان بازی دلالت های سه گانه!
جایی که لوکوس(جایگاه)واژه تفاوتی ندارد اما تفاوت گذار است.کنش اصلی نور،قانون و روز تفاوت گذاری است.
اما شما می توانید که هر کدام از این واژه ها را در جای دیگری به کار ببرید مگر تفاوتی می کند؟مثلا قانون، نور روز است یا روز،قانون نور است.
هر کدام از این واژه ها اما فاکتور تفاوت گذارند.
جایی که نور،تفاوتها را آشکار می کند. و مگر نه این که شب بی تفاوت است.شب قانون ندارد، پس حضور(presentation)محصول تفاوت گذاری نور است.نورها باعث دیده شدن می شوند بدون این که دیده شوند.
به عبارتی حضور،اثر یا ردِ نور است نور همواره رد خود را در حضور(امر حاضر)به رخ می کشد بدون این که خودش حاضر باشد.همان ناخودآگاه روانکاوی که بدون این که آشکار باشد رد خود را در آگاهی و رفتار سوژه نشان می دهد.
به عبارتی امضاء و مهر ناخودآگاه همواره به آگاهی می خورد.اگر نورها امر حاضر را به حضور می رسانند(آشکار می کنند)پس در زمان حال جایی ندارند چون خودشان "حال" سازند.
بواسطه نورهاست که زمان حال خلق می شود.به عبارتی نورها از گذشته ها و یا آینده می آیند.
تفکر علمی نور را پدیده ای تجربی مربوط به گذشته می داند.نورها میلیونها سال نوری از ما فاصله دارند پس تا به ما می رسند در واقع از گذشته شان می رسند.نور علمی،نورِ همواره گذشته است.به عبارتی نور علمی همواره با تاخیر به ما می رسد.اگر نورها همواره معوقند پس حضور امری است که همواره گذشته است.
نور، حضوری را برای ما خلق می کند که همواره با تاخیر به ما می رسد بنابراین امرِحاضر همواره گذشته است و ما فی الواقع همواره در گذشته خود به سر می بریم.امر حاضر برای ما همواره امر به تعویق افتاده است(از قبل)به محض این که نور شروع به تفاوت گذاری می کند این تعویق و تاخیر را در دل خود حمل می کند.
امر به تعویق افتاده ، در دل تفاوت جایگیر شده است.آگاهی ما همواره آگاهی گذشته است اما خیالی در وجود ما هست که گویی نورها از آینده می آیند.همین حس انتظار و امید که همگی آن را تجربه کرده ایم.
گویی امر به تعویق افتاده بزودی می رسد.ما همواره انتظار رسیدن امر به تعویق افتاده را داریم.گویی ساحت غیب و تاریکی است که منتظریم نورها از راه برسند و آنها را برایمان آشکار کنند.
دوباره به مثال روانکاوی برگردیم.
در روانکاوی اندیشه ای است که ناخودآگاه همواره جلوتر از آگاهی قرار دارد.
درست است که از نظر اندیشه عملی ناخودآگاه نسبت به آگاهی گذشته تر به نظر می رسد اما ما خیال می کنیم که این غیب،و این ناخودآگاه در آینده است که می رسد.ناخودآگاه،میلِ به تعویق افتاده است.میلی که ارضاء آن،وعده داده شده است.
خلاصه کنم: امر حاضر(حضور/هستی)همواره ما را می فریبد.
از آنجا که نور،همواره با تاخیر به ما می رسد پس عنصر تفاوت گذار همواره آن هستیِ واقعی را به تاخیر می اندازد.امر حاضر همواره توهم(آگاهی)هستیِ حال است در صورتی که بواسطه نور همواره به تعویق می افتد.
به عبارتی آنجا که تفاوت هست،تعویق هم هست.
این همان قانون دیگریِ بزرگ(واقعیت موجود)روانکاوی هم هست(لاکان)که همواره میل را به تعویق می اندازد.همین تعویق و آگاهی به این تعویق،وعده آینده ای را برایمان بر می سازد.نورهایی که از آینده می آیند.وعده این نورها به میل داده شده است.
از کودکی به یاد می اورم صدای صوت قران پدر از اتاق مجاور در سحرگاهان جمعه ،که زنگ بیدار باشی بود برایمان ،بعدها که کمی بزرگتر شدم ،در کنار پدر ،میزبان سیاست در شکل انقلابی ان ،در خانه و مدرسه و سنگر ،بودم ،دین و سیاست ،میراث پدر بود برایم ،بعدها که سودای خواندن طب را کردم ،به تقدیر،در کوران بازنگری فکری دین و سیاست ،در کنار بازنگرش قرار گرفتم ،گویی او پدر جدیدم بود ،در دوره ای که من بر میراث پدر خونی خود شوریده بودم .در تمام دوران شوریده گی دانشجویی ،بازنگری در فکر دینی ،برایم شد مسلک سیاسی ،و برایم اجباری شده بود که این رویکرد معرفتی ،مشکل سیاست را با سرانگشت معرفت ،چاره می کند ،پس در ان سالها به دنبال ریشه های این فکر رفتم ،انقدر در ایده فلسفی معرفت شناسی ،جلو رفتم که سر از ان طرف ان در اوردم .و ناگهان رخ داد اصلی زندگیم ،پیش امد ،ادبیات وارد شد ،ورود ادبیات همزمان شد با شکست تجربه سیاسی ،و همزمانی این دو ،بنیان فلسفه و دین و سیاستم را از جا برکند .برای نخستین بار ،پرسش معنای زندگی برایم شکل گرفت ،اری باید به گونه دیگری می اندیشدم .پس همزمان از فلسفه (معرفت شناسی)،دین و سیاست بریدم و به گوشه ای ،پناه بردم .لازم بود که در تنهایی بیاندیشم ،و برای اولین بار سرچشمه های وجود را کشف کردم .از کانت و پوپر و لیبرالیسم و تجربه گرایی بریده بودم و نیچه و هایدگر و یاسپرس را کشف کردم .منی که با شنیدن نام هایدگر ،دچار فشار خون می شدم ،حال در تنهایی خود ،با او هم کلام می شدم .و در این همکلامی با وجود ،روان کاوی هم برایم شد روش تحلیل .و در چهل سالگی دوباره صدای صوت کودکی را شنیدم .یک بازگشت کامل .گویی این صدا از نوزادی در اعماق بدن من رسوب کرده بود و با کنار رفتن لایه های جدید ،خودش را اشکار کرد .امروز فلسفه برای من ،نه نوعی دانش معرفت شناختی ،و نه نوعی متافیزیک مستقل از دین ،که جایگاه قرب به ان صدای دوران کودکی است .هر چند ،هر بازگشتی ،بازگشت به همان نیست ،بلکه رسوبات هر یک از این مراحل در تن و بدن باقی است .فلسفه مسیری را ایجاد کرد تا دوباره صدای کودکی خود را کشف کنم .و این موثر نبود اگر ادبیات نبود ،ادبیات بیشتر یک حال و هوا بود .ادبیات ،همه دانش سابقم را شخم زد و زمین فلسفه را برای دین اماده کرد.