پدیدارشناسی
بازگشت به خود چیزها با تشکیک در خود چیزها شروع می شود.
با اپوخه ایشان به دنبال قطعیت هستند.
اپوخه در نهایت به من استعلایی می رسد.
خود استعلایی اولین یقین است
اگاهی مقدم بر چیزها است.
بازگشت به چیزها خودش را در lntentionality یا التفات اگاهی نشان می دهد.پس اساس پدیدارشناسی نه خود چیزها بلکه شیوه های بودن و ادراک انهاست.
پدیدارشناسی هوسرلی اگاهی محور است و این اگاهی فرازمانی و فرامکانی است.پس دید خدایی دارد.
هوسرل هیچ وقت نتوانست و اصولا امکان ان را نداشت که مسئله دیگری را حل کند.
وجود جلوه موجود است .موجودات خودشان را در وجود اشکار می کنند.پس وجود حالتی از موجودات است.
با شروع از هایدگر ،پدیدار شناسی از یک زورگه zurgeشروع می کند نه همانند هوسرل از اگاهی مطلق و منفصل از علاقه.
هر نوع التفاتی از نوعی زورگه و دغدغه شروع می شود.
سوژه هوسرلی سوژه ای کاملا ازاد و مختار است و از هر جبری رها .
بر خلاف سوژه هایدگری سوژه ای است درگیر تاریخ و میل
ایا در پس این من استعلایی خودمحور هوسرلی که اختیار محض است امکان رهایی هست،ایا خود این من استعلایی تبدیل به نوعی زندان نمی شود ؟
و نیز ایا اگاهی هوسرلی زندانی ادراکات خود نیست ؟بدون فرض واقعیتی خارج از این ادراک ایا گشایشی برای این اگاهی هست؟التفاتintento ایا اگاهی هوسرلی به غیر از این intentoکه معادل cogitoدکارتی است با جای دیگری تماس دارد ؟ایا هوسرل راه دیگری برای اگاهی به غیر از intento باز می گذارد یا تنها راه ارتباطی انسان با جهان خارجش فقط التفات است؟
اگاهی هوسرلی از التفات شروع می کند پس چیزها برای این نوع اگاهی همواره در این التفات جای دارند خارج از این التفات چیزی وجود ندارد اگاهی هوسرلی رادیکال ترین نوع اندیشه از ان خودسازی است .چیزها برای اینکه باشند باید در اگاهی تقویم شوند و اصولا چیز ها همین التفات به چیزهاست .بنابراین اگاهی هوسرلی مطلقا همان است و از حضور غیر خبری نیست.دیگری ابتدا باید از ان خود شود و سپس با تامل دوباره جدا شود.اگاهی هوسرلی راهی برای خروج از خود ندارد.و گشایشی به دیگری ندارد.
التفات را باید به گونه ای خواند که معنای خروج از خود را بدهد.intento ها را باید اینگونه در نظر گرفت که راههایی برای خروج اگاهی از خودش هستند از این غرور خودمحوری از لاک خود خارج شدن .برای من نقد هوسرل در چارچوب نقد بزرگتری قرار دارد .به نظر تاریخ تفکر غربی از افلاطون تا هایدگر در دام از ان خود کردن هستی بوده است .نوعی درونی سازی هستی .این درونی سازی به بشر غربی نوعی غرور و برتری داده البته این نوعی کشف خود نیز بوده اما به نظرم دیدگاههای لویناس نقطه شروع این نقد هستند .به خصوص ایده خروج و ایلیا به نظرم واژگون کننده این روند درونی سازی و از ان خود سازی هستی است .تصور می کنم لویناس این ایده ها را از نوع و شیوه تفکر ابراهیمی گرفته است .به نظر اگر جریان اندیشه غربی را با دو ابشخور یونانی و ابراهیمی بشناسیم لویناس نماینده قطب ابراهیمی ان است .انسانی که متوجه غرور و برتری طلبی انسان غربی شده است و دیگریی در مقابل این از ان خود سازی مطرح می کند .غیریتی که تن به التفات هوسرلی نمی دهد و همواره از دست ان سر می خورد.برای من نقد هوسرل در چارچوب نقد بزرگتری قرار دارد که شما به درستی اشاره کردید .به نظر تاریخ تفکر غربی از افلاطون تا هایدگر در دام از ان خود کردن هستی بوده است .نوعی درونی سازی هستی .این درونی سازی به بشر غربی نوعی غرور و برتری داده البته این نوعی کشف خود نیز بوده اما به نظرم دیدگاههای لویناس نقطه شروع این نقد هستند .به خصوص ایده خروج و ایلیا به نظرم واژگون کننده این روند درونی سازی و از ان خود سازی هستی است .تصور می کنم لویناس این ایده ها را از نوع و شیوه تفکر ابراهیمی گرفته است .به نظر اگر جریان اندیشه غربی را با دو ابشخور یونانی و ابراهیمی بشناسیم لویناس نماینده قطب ابراهیمی ان است .انسانی که متوجه غرور و برتری طلبی انسان غربی شده است و دیگریی در مقابل این از ان خود سازی مطرح می کند .غیریتی که تن به التفات هوسرلی نمی دهد و همواره از دست ان سر می خورد.
)؛ سوژه هوسرلی بعد از حرکت اپوخه(در پرانتز گذاشتن جهان و انچه در ان است)به یک خود استعلایی و یقینی می رسد .بنابراین اولین حرکت این سوژه همانند دکارت که گفت فرض می کنم همه تصوراتم از جهان و خدا و انچه در ان است توهم و فریب باشد اما در وجود همین فرض (جریان اندیشه ام )نمی توانم شک کنم ،من اگر بتوانم و محق باشم در همه چیز شک کنم در وجود جریان ادراکاتم نمی توانم شک کنم.هوسرل همانند دکارت به دنبال یک بنیاد روشن و یقینی برای برساختن سوژه بود .نتیجتا این حرکت اپوخه او را به من یا خود متعالی از جهان رساند .خودی که کاملا از جهان و زمان ازاد است .خودی که هوسرل در جریان در پرانتز گذاشتن جهان به ان رسید خودی خدایی بود.بی هیچ احساس و امیدی .نه ترسی داشت نه میلی .نه امیدی به زندگی داشت نه اطلاع از مرگ.خودی منجمد در هزاران متر مدفون شده در یخهای قطبی دور از دسترس.این نتیجه انقدر دور از انتظار و خود محورانه بود که خود هوسرل را ترساند و با شگردهای مختلف تلاش کرد تا جهان و دیگران را در این خود منزوی تقویم کند.حرکت دوم او تقویم این سوژه تنها بود .سوژه در حرکت اولش خودش را از جهان و دیگران بالا کشید از جهان متعالی شد و در حرکت دومش به سوی جهان و دیگران بازگشت و یا قصد بازگشت کرد.در جریان تقویم چه جهان و چه دیگران (از نامتناهی خبری در تقویم هوسرلی نیست)در خود استعلایی تقویم می شوند .یعنی این منی که در جریان اپوخه خود را از جهان و واقعیتهایش متعالی کرد دوباره جهان و دیگران را از ان خود می کند .دقت کنید سوژه هوسرلی جهان و دیگران را از ان خود می کند .جهان و دیگری غیریت مستقلی ندارند جهان به واسطه تقویم در خود از ان خود می شود .به عبارتی جهان در شکل نوئما (ادراک داده )تجربه می شود .جهان و دیگری نه به عنوان خودشان بلکه به عنوان ادراک من درک می شوند .جهان و دیگری در من حضور دارند .این امپریالیسم خود محورانه حتی در هستی و زمان هایدگر هم وجود دارد .انجا که دازاین انکشاف و اشکارگر وجود است.هستی در دازاین مکشوف می شود .اما کدام سوژه انسانی هست که تجربه مشابه این تجربه را کرده؟ادم احساس می کند که در دستگاه غذا ساز مشغول پختن است .ما انسانها تجربه فکری و زیستی خود را نه با تعالی و خود استعلایی که با حضور دیگران تجربه می کنیم.ما خودهای منزوی و تنها که از میل خالی شده باشیم نیستیم .انسانها اگر به چیزها توجه و التفات می کنند از سر میل و احساس می کنند .دیگری و جهان به من فرصت نمی دهند تا به خود استعلاییم برسم و از این قله انها را از ان خود کنم .حتی بزرگترین دیکتاتورها و قدرتمندان جهان هم به واسطه جهان و دیگران از بلندای رفعت خود به زیر کشیده شده اند .سوژه هیچ وقت امکان اپوخه کامل را ندارد چون در حین حرکت اپوخه نفس می کشد ،گرسنه می شود و شاید یخ کند .دیگران انقدر جا را برایش تنگ می کنند که مانع اپوخه کاملش شوند .خود فرصت تقویم خودش را از نقطه شروع ندارد .ما همین که چشم باز می کنیم نامی برایمان در نظر می گیرند .پدر و مادری داریم با پیشینه طبقاتی خاص حتی مذهب ما را هم در شتاسنامه مان ذکر می کنند که اگر حتی شما در اینده اگر فیلسوف بزرگی هم شوید ترجیح می دهید پایبند همان مذهب باشید تا دین دیگران .بدنی دارید که اگر شانس بیاورید و از هزارتوی مشکلات ژنتیکی مغزی و کمبود اکسیژن هنگام زایمان و زردی طول کشیده نوزادی و انواع عفونتهای مغزی که هریک بعدها مانع اندیشه انتزاعی در شما می شود ،عبور کنید باز هم تضمینی نیست که از خطر جنگهای بشری،فقر خانوادگی ،حسادتهای فامیلی ،و عدم مزاحمت قدرت سیاسی در بروید .بله اکثریت ادمیان شانس این را ندارند که در خانواده ای همچون خانواده هوسرل به دنیا بیایند و بیشتر از ان ،کمتر فراغت ان را دارند که اصلا اپوخه کنند انچه در اطرافشان هست .این امپریالیسم فکری که ابتدا به خود می رسد و در مرحله بعدی تلاش می کند انچه در جهان است مال خود کند تحت عنوان تقویم .اما سوژه ای که من می شناسم نه تقویم گر که تقویم شونده است .سوژه ای که به واسطه هستی اجتماعی اش تقویم می شود به واسطه زبانش به واسطه قاره محل زندگیش،و مگر هوسرل دم از اروپایی و علم اروپایی نمی زد .اما کدام سوژه؟سخن از سوژه ای است اخلاقی،و مگر در تقویم هوسرلی جایی برای اخلاق وجود دارد؟سوژه ای که اپوخه می کند اگر حتی بتواند خود را از جهان و دیگران متعالی کند مواجهه با غیریتی دارد که نامتناهی است .اصولا این مواجهه است که سوژه را اخلاقی می کند .در مواجهه با امری غریب و دور از دسترس که حتی با حرکت تقویم از ان خود نمی شود است مسئولیت انسانی و عدالت معنا و مفهومی پیدا می کند .این مواجهه از خود سوژه نشآت می گیرد .اگر که سوژه را نه خودی استعلایی که سوژه را درگیر در کار جهان و مشغول با دیگران بدانیم . این سوژه که از خوردن و خوابیدن و لذت بردن شروع می کند به عبارتی سوژه میل است .
اما کدام سوژه؟سخن از سوژه ای است اخلاقی،و مگر در تقویم هوسرلی جایی برای اخلاق وجود دارد؟سوژه ای که اپوخه می کند اگر حتی بتواند خود را از جهان و دیگران متعالی کند مواجهه با غیریتی دارد که نامتناهی است .اصولا این مواجهه است که سوژه را اخلاقی می کند .در مواجهه با امری غریب و دور از دسترس که حتی با حرکت تقویم از ان خود نمی شود است مسئولیت انسانی و عدالت معنا و مفهومی پیدا می کند .این مواجهه از خود سوژه نشآت می گیرد .اگر که سوژه را نه خودی استعلایی که سوژه را درگیر در کار جهان و مشغول با دیگران بدانیم . این سوژه که از خوردن و خوابیدن و لذت بردن شروع می کند به عبارتی سوژه میل است در هر کنش خود با مانعی برخورد می کند .دیگری و غربتی (ناشناخته ای) هست که مانع میل ورزی اش می شود .مانع راحت جانش می شود او را از منبع میل ورزی اش جدا می کند .به عبارتی شکافی در هستی اش می اندازد و دو تکه اش می کند .این شکاف و تقسیم شدگی مهر خود را تا ابد بر بدن او می زند .هر حرکتی یک شکست است .مواجهه با این غربت ،هستی او را در امتناع فرو می برد .و کوشش او همه در جهت چیرگی و استعلا از این دوپارگی است .هر چند حضور غیب و امر غریب همواره مانع میل ورزی اش می شود اما همین میل در خودش امید و ارزویی می پروراند .پس سوژه میل،سوژه امید هم هست .هر چند این غربت برای او امتناع است اما میلش برای تصاحب این غربت دست از طلب نمی شوید .این امتناع خودش را به شکل نامتناهی ،مرگ، و حضور دیگری نشان می دهد .مواجهه با مرگ با نامتناهی از سوژه خود محور ،سوژه ای اخلاقی می سازد .
نقد سوژه هوسرلی(قسمت سوم): ایگو در نزد هوسرل خودش را تقویم می کند (ابتدا)و سپس جهان و دیگران را از طریق همدلی تقویم می کند. هوسرل دیگری را از طریق همدلی درک می کند .سوژه ابتدا از طریق اپوخه کامل نهایتا به خود استعلایی می رسد یعنی خودی که از هر انچه غیر است متعالی است و سپس از طریق همدلی ،پی می برد که دیگران هم خود استعلایی هستند.بنابراین برخورد سوژه هوسرلی با دیگری نه مواجهه شهودی و بی واسطه بلکه از طریق غیر مستقیم و با واسطه است .دیگری ابتدا باید تحت عنوان یک ایگوی استعلایی تقویم شود و سپس به واسطه اینکه اگر من یک بدن هستم پس هر ایگوی استعلایی دیگر هم بدن است .بنابراین دیگری برای من ابتدا به ساکن نه یک بدن بلکه یک خود استعلایی از جنس خودم هست.در اینجا دیگری ابتدا طی فرایند ازان خودسازی شبیه سازی می شود (من فرض می کنم اگر من یک خود متعالی هستم پس دیگری هم اینگونه است).بنابراین درک من از دیگری به واسطه خود شبیه سازی می شود .این تصور پیش می اید اگر دیگری هم مثل من یک خود استعلایی است پس دلیلی ندارد با من متفاوت باشد .دیگری به واسطه من تقویم می شود .من شبیه دستگاه قالب زنی دیگری را بر اساس شباهت با خودم می سازم.اینجا دیگری غیریت مستقل و قائم به ذاتی ندارد و بر اساس دستگاه شبیه سازی درونم می سازمش.دیگری کپی من است .ناگفته پیداست که که چه نتایج وحشتناکی می توان از این نظریه گرفت. خود استعلایی جهان را هم به این شیوه تقویم می کند .تقویم و برساختن جهان هم بر اساس ادراک من خلق می شود .جهان ،جهان من است .جهان در افق ادراکی من ساخته می شود ،جهان انگونه است که من ان را درک می کنم.هوسرل حتی شکاف کانتی پدیدار/هستی در خود را هم رد می کند .در نزد کانت فرض چیزها در خود حداقل این خاصیت را دارد که معرفت ما تام و تمام نیست ،همواره شکافی اگاهی ما را از خود جهان جدا می کند .جهان در خود همان واقعیت مستقل از من هست که من هر چه تلاش کنم نمی توانم انرا به چنگ بیاورم .درست است که معرفت و شناخت من محدود به پدیدارهاست اما ایده جهان در خود نوعی محدودیت من هم هست .فرض غیریتی که در تور اگاهی و قدرت من قرار نمی گیرد و در تقویم من قرار نمی گیرد.اما هوسرل همین حد را هم برای خود استعلاییش در نظر نمی گیرد.خود استعلایی هوسرل در جایگاه خدا نشسته .چیزی در جهان نیست که برایش قابل تقویم نباشد .هر نوئسیسی ،نوئمی دارد .هر چیزی بسته به اینکه چگونه در ادراک ظاهر شود تقویم می شود .جهان همان چیزی است که ادراک می شود .ما سروکارمان با همین ادراکات است و بهتر است در مورد همین ادراکات بحث کنیم .خود استعلایی هوسرل همان خود استعلایی کانتی است با این تفاوت که فرض جهان در خود فلسفه کانت را ندارد .کانت هم معتقد بود که ادراک ما پدیداری است و قادر به درک خود چیزها نیستیم ،اما فرض خود چیزها را رد نمی کرد اما هوسرل این فرض را رد می تردیدی نیست که شکاف کانتی پدیدار_چیزها در خود ،اصل مهمی و پراهمیتی است .به عقیده ما این فرض،تجربه اخلاق و نامتناهی است.پذیرش این شکاف در سطح شناخت و هستی ادمی ،سوژه را راهبر به اخلاق مسئولیت و مواجهه با نامتناهی و غیریت مطلق می کند .سوژه ای که تقویمش در حدود ادراکات خودش است و جهان و دیگری را در حدود ادراک خودش تقویم می کند .
تردیدی نیست که شکاف کانتی پدیدار_چیزها در خود ،اصل مهمی و پراهمیتی است .به عقیده ما این فرض،تجربه اخلاق و نامتناهی است.پذیرش این شکاف در سطح شناخت و هستی ادمی ،سوژه را راهبر به اخلاق مسئولیت و مواجهه با نامتناهی و غیریت مطلق می کند .سوژه ای که تقویمش در حدود ادراکات خودش است و جهان و دیگری را در حدود ادراک خودش تقویم می کند ،مواجهه ای از این نوع نخواهد داشت.برای سوژه هوسرلی اخلاق بی معنی است ،سوژه هوسرلی مسئولیت را نمی شناسد .چرا؟چون مسئولیت وقتی معنا دارد که اختیاری باشد اما اختیار چه وقتی معنا پیدا می کند؟ایا سوژه هوسرلی اختیاری دارد؟از انجا که این سوژه جهان و دیگری را بر اساس خود استعلایی خودش تقویم و برسازش می کند ،قدرت تام است ،اصلا نیازی به انتخاب ندارد،انتخاب وقتی معنا دارد که سوژه بین دو امر که مجبور است یکی را انتخاب کند دست به گزینش بزند .سوژه ای که قدرت تام و تمام است چرا بین دو چیز دست به گزینش بزند هردو را نگه می دارد .اگر قدرت کامل باشد انچه همه خوبان دارند او یک جا دارد ،پس اختیار وقتی معنا پیدا می کند که غیریت مستقل از منی باشد و مرا محدود کرده باشد جا را برای من تنگ کرده باشد .اینکه می گویم تقویم سوژه به واسطه غیریت نامتناهی صورت می گیرد همین جا معنا پیدا می کند .فقط اگر خدایی باشد مطلقا غیر از من ،اختیار من معنایی دارد .در مواجهه با یک خدای نامتناهی و مطلقا غیر است که من مسئول می شوم ،و مورد خطاب قرار می گیرم.پس شکاف بود/نمود ضمنا شکاف برسازنده سوژه مختار هم هست .این شکاف با مورد خطاب قرار دادن سوژه به اینکه (تو این کار را نمی کنی) و مسئول کردنش ،اختیار را به او اعطا می کند .اختیار هدیه خدایان به انسانها در قبال مسئول بودنشان اما ماهیت این مواجهه چیست؟از نظر ما این مواجهه در خود شکاف هستی شناختی سوژه است .سوژه مختار ،سوژه میل است .اصلا مختار بودنش نتیجه میل ورزی اش است .میلی که نامتناهی است .سیری پذیر نیست.و سیری ناپذیری اش نتیجه سرکوب دیگری است .این سرکوب شکافی در سوژه می اندازد که برسازنده ان است.میل به واسطه این سرکوب ،به دنبال ژویسانسش ،دائما در حال چیرگی و غلبه بر خودش است . بنابراین ماهیت این مواجهه مطلقا منفی و نگاتیو است .نامتناهی ان بیرون (انجا)نیست که من تلاش کنم و به ان برسم .غیریت ،خدا،نامتناهی صرفا نامی است بر این نگاتیویته بر این منفیت،از این نظر خدا محتوی مثبت و اثباتی ندارد .نامتناهی دیگری میل من است .نامتناهی منفیت رابطه من با میلم است . سوژه به واسطه این رابطه منفی با خودش همواره در تلاش برای استعلا و فراروی و چیرگی بر خودش است .این منفیت ،امکان خروج ادمی از خودش است .امکان ایمان است .از این نظر ایمان رابطه ای منفی یا امکان استعلا و فراروی و خروج از خود است .خود استعلایی هوسرلی که خود محور است .حهان را بر اساس ادراکش می سازد .ایمان خروج از خودمحوری است .ایمان جا بازکردن برای دیگری است .ایمان مواجهه با غیریت است . .
مرگ امکان ازادی است.؛ما تحلیل خود را از سوژه ناخرسند شروع می کنیم .همانگونه که مولوی از درد جدایی شروع می کند .نوای نی آه انسان جدا شده از نیستان است .سوژه ای که تخته بند هستی خویش شده است ،بندی اگاهی جوهرین substantioalخود است.این هستی اگاه ،نور روز است .شفافیتی در سطح است خواست زنده بودن است،ژرفنایی ندارد .این ناخرسندی و ملال خودش را در زندان هستی جدا از اصل خویش می داند .این ملال جلوه و تظاهری از ان دوری از اصل خویش است .به زبان روانکاوی این دقیقا چه معنایی می دهد؟ما تحلیل روانکاوی خود را از همین سوژه دربند ،سوژه میل شروع می کنیم .روانکاوی نه همچون فیزیولوژی از نیاز بلکه از میل می گوید .میلی شکافته شده و تقسیم شده ،سوژه هبوط .انسان برج بابل.انسانی که به واسطه زبان ،تکه تکه شد .سوژه هبوط سوژه سرپیچی و طغیان است .انسان امکان گناه و سرپیچی است .و گناه چیزی نیست جز همین اگاهی ،خوردن میوه درخت معرفت.شکاف هبوط برسازنده انسان طغیان گر است .شکاف تن و جان از نظر ما همین ناخرسندی و ملال است .ناله های وصال چیزی نیستند جز تظاهری از این وضعیت اندوه .اندوه هستی اگاه .تخته بند تن.و جان؟جان امکان بازگشت است .بازگشت به چه؟بازگشت به قبل از هبوط .در پس تکرار بازیهای کودکانه ، انقلابها تحت عنوان بازگشت به اصل ،در کنش توبه ؛و بالاتر از همه در خواست مرگ(شهادت)نیروی میلی است که خواهان بازگشت به دورانی است که هنوز تقسیم نشده بود .این عطش بازگشت ،این نیروی تکرار از کجا نشات می گیرد .؟تکرار پاسخی است به آه ناله گون سوژه از درد انتخاب .سوژه به واسطه اگاهی و تصمیم خود را تخته بند هستی می کند .این خواست سرپیچی و گناه باری است بر دوش او .و نیروی تکرار و بازگشت او را از این درد راحت می کند .سوژه در گناه کاریش ازاد است .ازادی ،ازادی گناه است .و نیروی تکرار نیروی بازگشت ،می خواهد او را از این مغاک تصمیم ، و گناه رهایی دهد .پس کنش بازگشت ،کنش رهایی هم هست .و مرگ ایا ژرف ترین و شدیدترین این رهاییها نیست؟و مرگ ایا رهایی از مغاک تصمیم و گناه نیست ،؟و ایا مرگ برترین امکان ازادی نیست؟البته اینجا مرگ نماد و جلوه ای از رهایی است .و مردن ،در اصل رها و ازاد شدن است حتی ازاد شدن از انتخاب کردن .و این در اصل تظاهری از تمامیت طلبی میل است .میل تمامیت خواه ،انتخاب کردن را انتخاب نمی کند ،خواستش فراتر از انتخاب است.نه اینکه انتخاب نکردن را انتخاب کند ،بلکه همواره در طلب دوطرف رابطه انتخاب است .میل به دنبال همه است .انکه انتخاب می کند بخشی را فرو می گذارد ،میل در کنش و واکنش با نور روز اگاهی در دیالکتیکش با تصمیم و جبر انتخاب ،همواره هستی حاضرش را پس می زند و به دنبال چیز دیگری است ،به دنبال غیریتش است.به دنبال نداشته هایش است .در هر کنش انتخاب با شکست روبرو می شود .و تبدیل به جنبش و حرکت می شود ،می شود جان ،رابطه جان و تن در همین دیالکتیک و در هم تنیدگی میل با دیگری اش معنا پیدا می کند .جان همین جنبش و حرکت میل است .همین پس زدن ،همین بازگشتها ،پس مردن اینجا معنایی مجازی دارد .مردن ،مرده شدن است ،به دنبال دیگری اش رفتن است .امکان خروج است ،خروج از تخته بند هستی منجمد شده خود .از نظر ما ایمان همین کنش است و چیز دیگری نیست .ایمان خواست بازگشت است .ایمان امکان رهایی است ،خروج از زندان هستی خود ،و در تحلیل نهایی محتوی مثبت ایمان و ازادی و مرگ یکی است و ان همه جان شدن است .اما مرگ را به گونه ای دیگر هم می توان دید .نه امکان من برای بازگشت ،نه نیروی تکرار برای لحظه وصال (ژویسانس)،که همچون ترومایی بر من، آواری که ناگهان بر سرم خراب می شود .خبری که امکان خبررسانیش برایم نیست.قدرت غیریت ،لحظه ای که همه امکانات من به تمسخر گرفته می شود .جاییکه من استعلایی دکارتی و هوسرلی در تجربه ان در می مانند.مرگ نوئسیسی نیست که تبدیل به نوئمیا شود .خارج از افق التفات من است . باطل السحر پدیدارشناسی هوسرلی است ، تقویم پذیر نیست .حضور غیبی است که که حتی در لحظه ای که تجربه می شود ،امکان تجربه ندارد،یا تجربه ای است که امکان ترجمه ندارد .انرا که خبر شد ،خبری باز نیامد.مرگ همه امکانات سوژه را به چالش می کشد .من همواره در حضور غیبت ان هستم ،این غیبتی است که هر لحظه امکان حضور دارد.به قول ان نویسنده ؛قطاری است که هر چند در شب منتظرش می مانی نمی اید اما حتما قبل از صبح عبور می کند .