زبان در کارکرد روزمره و نمادینش ،ساختارمند است و آن حفظ ساختارهای تثبیت شده است .می توان این کارکرد زبان را ،کارکرد هویت طلبانه نامید .جاییکه واژه ها ،رسوبات حافظه اند .این زبانی است داخل ساخت و معنا .گفتاری است که حافظه را تکرار می کند.و حافظه هم چیزی نیست جز تکرار همین گفتار.بنابراین زبان در کارکرد ساختگرایانه و نمادینش ،در داخل حلقه بسته ای است که فقط خودش را تکرار می کند و تبدیل به توجیه المسائل در داخل نظامات از پیش شکل گرفته می شود.
اما تاریخ بشر نشان می دهد که ساختها و نظامها ،چه اخلاقی و چه فلسفی و چه سیاسی ،عمر چندانی ندارند و جای خود را به نظامات جدید می دهند.این نشان می دهد که زبان انچنانکه توصیف شد ،زبان بسته برای همیشه نمی ماند.
فروید در کتاب روانشناسی روزمره ،پرده از کارکرد جدیدی از زبان برمی دارد.جاییکه زبان از جای "خود"ش خارج می شود و راه خود را می رود.گویی اینجا شکافی بین حافظه و زبان وجود می اید .زبان در لغزشهایش ،در اشتباهات لپی اش ،در لطیفه گوییش ،راه خود را از حافظه جدا می کند ،و زبان و گفتار بی حافظه می شود.گفتار زمانی بی حافظه می شود که تن به ساختهای موجود نمی دهد ،نه از سر اختیار که گویی این خارج از اراده خود زبان و حافظه است ‌.امر نو و پیش بینی ناشده ای رخ می دهد.امری از جنس تروما .تروما ،رخ داد بی حافظه در گفتار است.حافظه ای در زبان ندارد .تروما از ساحت غفلت زبان و حافظه می اید .امر تروماتیک ،بی معناست ،همچون اشتباه لپی که ناگهان از زبان در می رود و هرچه تلاش می کنی ،درستش کنی (در داخل ساخت نمادین توجیهش کنی)در می مانی .
خود رویا هم همین گونه است .زبان رویا ،از جنس حافظه انباشته شده قبلی نیست ،رویا بی معناست از ان جهت که هنوز داخل زبان معنایی پیدا نکرده است .نباید به رویا همچون منطقی دیگر یا زبان دیگر نگاه کنیم ،رویا اصلا از جنس منطق و زبان نیست .رویا خارج از مرزهای حافظه است .ترس در رویا ،ترس از ناشناخته ای است که هنوز در حافظه رسوب نگذاشته و اشنا نشده است .رویا ریشه در انسوی حافظه اگاهی قرار گرفته است .رویا  ،نشت امر بی معنا داخل زبان و حافظه است و ناتوانی حافظه و اگاهی و زبان را به رخ شان می کشد .اما زندگی با این نشتی دوامی ندارد .پس حافظه و زبان دست به کار می شوند تا این موجود وحشی را رام کنند .به ان معنا ببخشند .گویی این دامی بوده که خودشان ترتیب داده اند .گویی چاهی که خودشان حفر کرده اند و حال چاره کار نیز با خودشان است .پس زیستن ،همین معنابخشی به بی معنایی است .زندگی قالب زدن بر گل بی شکل و در هم برهم آشوب است .آنوقت که این آشوب و بی معنایی ،در داخل زبان و حافظه به بند کشیده شد ،انوقت نفس راحتی می کشیم و می گوییم بالاخره تمام شد

زبان و غیریت
صورت زبان ژانوسی است به گونه ای که هم می کشد و هم زنده می کند .زبان همواره زیادتی بر اندیشه دارد .اندیشه همواره در مرزهای هستی و بودن می ماند اندیشه همواره اندیشیدن به همانی و هویت است .اندیشه فقط تصور مبهمی از نیستی و غیریت محض دارد .جایگاه غیریت در زبان است .
کافی است به این مثالها توجه کنید تا متوجه غیریت شوید .
مثلا نیچه در جایی گفته همه چیز نمود است .
این عبارت در واقع در مقابل کانت مطرح شده که هستی را شامل نمود و بود یا فنومن و نومن می داند .و عقل بشری را محدود در شناخت فنومنها می داند و نومن یا اشیاء در خود را دور از دسترس ادمی می داند .از نظر نیچه نومن تصوری خیالی است که نه تنها حقیقت ندارد بلکه مفید هم نیست .
اما من می خواهم توجه شما را به خود گزاره نیچه جلب کنم که ((همه چیز نمود است)) اشکال کار در واژه همه چیز است .این واژه از کجا امد؟اگر واقعا همه چیز نمود است پس نمود این ((همه چیز ))چیست؟همه چیز مفهومی کلی است که در نمودها جایی ندارد و فراتر از نمود است .به عبارتی غیریت از نمودهاست .بنابراین هرچند اندیشه همواره در بند نمود می ماند و قادر نیست فراتر از فنومن ها فکر کند اما غیریتی خود را در این گزاره نشان می دهد که نمی دانیم با ان چه کنیم .
یا ماتریالیستها معتقدند که همه چیز ماده است .دوباره اینجا هم همان غیریت از ماده مطرح است .بر فرض که همه موجودات خصلت مادی دارند اما این حکم در مورد تک تک انها صادق است اما نه در مورد همه انها .واژه همه زیادتی بر حکم دارد که ماتریالیست نمی داند با ان چه کند .حکایت دم خروس و قسم حضرت عباس است که شما هر وقت حکم کلی راجع به وجودات صادر می کنید دم خروس ان بیرون می زند .به عبارتی زیادتی در زبان است که اندیشه می ماند با ان چه کند .
از این نظر جایگاه غیریت در زبان است .زبان گاهی از خودش سبقت می گیرد به عبارتی چیزی را نشان می دهد که در ذهن نیست در خوداگاهی نیست در غیریت اگاهی است .
نه اینکه اگاهی از این غیریت خبر ندارد ،دارد اما نمی تواند ان را بیان کند .به محض اینکه اندیشه بخواهد توصیفی از این غیریت مطلق بدهد در دام خودش یعنی اندیشه همان یا هویت می افتد .ما نیاز به تحلیلی از زبان داریم که از هویت طلبی عقل فراتر برود .
ما برانیم که این حکم روانکاوی که زبان ساخت ناخوداگاه را دارد اینجا معنا پیدا می کند .اگر غیریتی در زبان جاری است که اندیشه قادر به توصیف ان نیست ناخوداگاه هم غیریت خوداگاهی است .زبان جاییکه از خودش سبقت می گیرد در واقع کاشف از ناخوداگاه است