واکاوای مضامین اسطوره ای متون ابراهیمی ( قسمت ۳)
امروزه با نقد بنیادی که فلسفه از واقع گرایی یا به بیان دیگر متافیزیک به عمل اورده است ،امکان این پرسش را برای ما به وجود آورده که مواجهه صحیح با گزاره های دینی و اسطوره ای چگونه است ؟ به تصور من انچه باعث سوء تفاهمات در این زمینه می شود را باید ناشی از غیبت آگاهی به چنین مواجهه ای دانست .اگر بخواهیم با معیار و خط کش معرفت شناسی کانتی جدید به سراغ این متون برویم یا حکم به توهم الود بودن این باورها می دهیم یا انها را نادرست می دانیم و دور ریختنی و اگر کمی متخلق به اخلاق همدلی باشیم نهایتا مثل کانت در مقابل این گزاره ها سکوت می کنیم و لاادری می مانیم .نقد هگل به کانت در حوزه هستی شناسی بیانگر این مسئله است که واقعا نمی توان با سکوت از کنار آن گذشت .کانت معتقد بود که هرچند "وجود مستقلی" از ما بیرون از حدود معرفت هست اما عقل ما قادر به ادراک یا فهم این "هستی فی نفسه" نیست .ما فقط می توانیم به چنین" هستی خارجی" مستقل از معرفت خود ایمان بیاوریم و قادر نیستیم توصیف یا تحلیلی از ان داشته باشیم .هگل به درستی ایده "هستی در خود" کانت را مورد پرسش قرار داد که اگر ما چیزی از ان نمی دانیم ، چگونه می دانیم که هست ؟ چرا باشد ( به زعم کانت) و اصلا چرا نباشد ؟ (باور به نبودنش) .این البته نوعی پارادکس اندیشیدن است که به امر نااندیشدنی باور داشته باشد ؟ چگونه چیزی که نمی توان به ان فکر کرد می تواند باشد ؟ در حوزه زبان هم ما با چنین مشکلی روبرو هستیم .اگر روابط سوسوری زبان را مد نظر داشته باشیم و اگر هر دالی ارجاع به مدلولی در زبان بکند همواره یک دال باقی می ماند که مدلولی ندارد و ان دال خود زبان است .پس یا باید هستی یک استثنا را بیرون از شبکه دلالتی زبان بپذیریم یا وجود فرا زبان .فرازبانی که خارج از زبان انسانی است و از خارج نامها را به انسان اموزش می دهد .در اصطلاح زبان شناسی این دال ،دال تهی است .دالی که به هیچ مدلولی دلالت ندارد.بنابراین چه در حوزه اندیشه و چه در حوزه زبان به یک مغاک می رسیم .حتی هگل هم اگرچه به نقد ایده "چیز در خود" کانتی پرداخت و چنین مفهومی را پارادکسیکال می دانست ، مفهوم تاریخ را چنان درنظر گرفت که گویی همچون " هستی مستقلی" از بیرون در مورد درون تاریخ قضاوت می کند .بنابراین خود مفهوم تاریخ از سیستم بیرون می ماند .بر این اساس واقع گرایی دچار بحران خود ساخته می شود .فراتر از واقع گرایی ، اندیشه نمادگرایی تلاش کرد تا از بحران واقع گرایی فراتر رود .نمادگرایی ، گزاره های اسطوره ای و دینی را نه گزاره هایی مربوط به عالم واقع که نمادی از واقعیتهای عینی دیگری می داند .نمادگرایی نمی تواند بر مسئله واقع گرایی گزاره های فوق غلبه کند چونکه فقط مسئله را یک قدم عقب تر می برد و در سطح دیگری ان را مطرح می کند .
نقد بنیادی عقل فقط در جایی امکان داشت که خود عقل به پرسش گرفته شد .اندیشه وجودی و روانکاوی از این گونه اندیشیدن ها بود که به خود بنیادهای عقل توجه کرد .علی رغم نامهربانی هایی که صاحبان این اندیشه ها نسبت به هم داشتند ، توجه بیشتر نشان داد که اینها تفاوتی در ایده به پرسش گرفتن خود عقل نداشتند .روانکاوی در توجه به تظاهرات بیمارگونه اندیشه و نیز تکامل زبان و استفاده از این زبان بنیادی در رویا ، و اگزیستانسیالیسم در اگاهی به " دغدغه وجدان " و نقد بنیادی از متافیزیک اهداف مشترکی داشتند .برای اولین بار اندیشه به خودش و زبان هم به بنیادهایش توجه کرد . از این زاویه ساخته های اسطوره ای و دینی ، ساختهای فکری و زبانی بودند در خود رشد شان .حرکت از اسطوره به دین و از انجا به باورهای علمی مدرن ، حرکتی بودند در خود زبان در ساخت سازیهای درونی خود زبان و اندیشه .پس دین و اسطوره نه ساختهایی خارج از انسان و بیگانه به ان که رسوباتی از روند رشد و تکامل خودش .این مفاهیم ، ساختهای میانجیی بودند برای ادامه زیستن .این تظاهری از خلا خود زبان و اندیشه بوده و اگر از نظر وجودی این خلا همچنان باقی است دلیلی است بر زنده ماندن چنین مفاهیمی .بنیادهای چنین گزاره ها و مفاهیمی نه گزاره های منطق و عقل که نقص عقل بوده است .و اگر با لطایف الحیل تلاش در مرگ چنین ساختهایی شود به گونه ای دیگر این نیروها خودشان را نشان می دهند
.چرا واقع گرایی به نتیجه نمی رسد؟
یکی از اشتباهات رایج نقد دینی ، نقد گزاره های دینی و اسطوره ای با رویکرد واقع گرایی است .واقع گرایی چیزها را به "هست " و "نیست" فرو می کاهد .یعنی از این زاویه چیزها یا هستند یا نیستند .فراتر از واقع گرایی عینی گرا ، حتی این نقد به واقع گرایی ذهنی و انتقادی هم وارد است .این نقد جدی کانت به ایده خدا که " هستی نمی تواند یکی از صفات خدا باشد" هنوز انتزاع فکری لازم برای جدا کردن خود " هستی " از " هستها " را ندارد .به عبارتی برای واقع گرایی " هستی " جدای از " هستها" وجود ندارد و بی معناست .اندیشه دینی در اینجا با یک پارادکس بر خورد می کند .اگر خدا را یکی از " هستها " بداند هرچند شخص وارگی خدا را حفظ کرده است که چنین ایده ای برای خدای ادیان لازم است ، اما شمولیت او را نادیده می گیرد .اگر " هستی" فراتر از " هستها" باشد پس مفهوم "خدا" شمول " هستی" را ندارد.اگر نخواهیم شمولیت مفهوم خدا را از دست بدهیم مجبوریم شخص وارگی ان را نادیده بگیریم .
اشکال واقع گرایی این است که تمایزی بین حوزه واقع گرایی و هسته تخیلی اندیشه قائل نیست . گزاره های اسطوره ای و دینی ، گزاره هایی واقع گرا نیستند ، یعنی الان نیستند .اما در زمان خودشان از عالم واقع خبر می دادند .باز هم اگر با رویکرد واقع گرایی به سراغ عبارت بالا برویم البته متناقض به نظر می رسد .این چه معنایی دارد که گزاره های اسطوره ای و دینی در زمان خودشان خبر از واقع می دادند اما امروز نه ؟ اگر با رویکرد واقع گرایی فلسفی به سراغ عبارت بالا برویم البته متناقض به نظر می رسد .اگر با رویکرد نقد روانکاوی بخواهم حق مطلب را ادا کنم باید بگویم که فرض کنید ما در حال رویا دیدن هستیم ایا در حین رویا شکی در واقعیت اتفاقات داریم ؟ البته که نه .ما فقط وقتی متوجه رویا می شویم که از خواب بیدار شویم .گزاره های زبانی در رویا منطق خودشان را دارند و نمی توان با منطق زبان بیداری انها را نقد کرد .یا تصور کنید که با بیمار پارانوییا برخورد می کنید هرچه تلاش کنید که او را متوجه منطق نادرست زبان او بکنید او در باورهای خود راسخ تر می شود .راه حل درست در برخورد با بیمار بالا درک هسته تخیلی بیمار و گفتگو با او از انجا ست .چه در رویا و چه در برخورد با تظاهر بیماری روان برخورد واقع گرا نه تنها نتیجه ای ندارد بلکه مسئله را خراب تر می کند .پس سنتوم بیمار یا رویای یک فرد ، تظاهری از ان هسته خیالی است که تا درک نشود نمی توان تحلیل درستی از ان داشت .
گزاره های اسطوره ای و دینی هم از جنس موضوعات ذکر شده است .دین و اسطوره تظاهری از سنتوم خیالی بشر بوده است و تلاش برای برخورد با چنین گزاره های زبانی به واسطه واقع گرایی نه تنها به نتیجه ای نمی رسد بلکه قادر به درک ان هم نیست .حماقت این نیست که به چنین گزاره هایی اعتقاد داشته باشیم یا ان را رد کنیم ، حماقت این است که به این علائم بی توجه باشیم و میدان برخورد را در ست تشخیص ندهیم .امر خیالی همچون رویا دربند منطق زبانی و زمان و مکان واقعی نیست و به قول شاعر از شش جهت محدود نیست .پزشک هذیان بیمارش را جدی می گیرد و به واسطه هذیان بیمار را احمق نمی داند .احمق پزشکی است که هذیان بیمارش را به تمسخر می گیرد .اگر پزشک هذیان بیمار را تظاهری از آسیب عمیقتر بیمار در نظر می گیرد ، ناقد دین و اسطوره هم باید به این توجه کند که در پس این گزاره ها چه خبر است ؟ اعتقاد به بهشت و جهنم تظاهر زبانی و تصویری کدام ترس پنهانی بوده است ؟ اعتقاد به " هستی والا" sublim exist تظاهر کدام نقص در وجود ادمی است ؟ و همه اینها چه نسبتی با انتزاعی تر شدن ذهن و زبان انسان دارند ؟
هستی شناسی واقع گرایانه مضامین اسطوره ای و دینی را در یک برش زمانی خاصی در نظر می گیرد ، به اصطلاح به این تصاویر یا گزاره ها بر اساس " هم زمانی" نظر دارد .واقع گرایی فکر می کند زبان و اندیشه تا بوده همین بوده و توجهی به تکوین زبان و خلق مفهوم ندارد .از مشخصات چنین گفتمانی پرسش از " هست و نیست" این مضامین به شکل وسواس فکری در می اید .آیا خدا هست یا نیست ؟ آیا فرشتگان واقعا وجود داشته اند ؟ آیا واقعا موسی رودخانه نیل را شکافته است ؟ آیا مائده آسمانی برای بنی اسرائیل نازل می شده ؟ آیا پیامبر به راستی جبرئیل را می دیده ؟ و صدای او را می شنیده ؟ آیا واقعه معراج اتفاق افتاده ؟ پرسشهای زیاد دیگر از این دست.
با نگاهی به پرسشهای فوق متوجه می شویم که ذهنیت پرسش گر به دنبال هستی واقعی چیزها و رویدادهاست .همچنین پرسش گر بی توجه به تاریخ زبان و اسطوره و نیز روان آدمی به دنبال اثبات رئالیستیک آنهاست .اما اگر رویکرد زبان شناسانه خود را از " هم زمانی " به " در زمانی " تغییر دهیم آنوقت متوجه می شویم که بسیاری از پرسشهای فوق مبنای درستی ندارند .و نباید آنها را جدی گرفت .
همچنین عدم توجه به استعاره های زبانی که در جریان تکوین اندیشه و زبان مفهومی در ان دچار استحاله شده زبان را در سنت واقع گرایی فقیر کرده است .زبان مفهومی از محصولات متاخر زبان بوده است و زبان ابتدایی بر اساس احساسات و تجارب اولیه روانی شکل گرفته است .مثلا تجربه ترس از رعد و برق در تصورات ابتدایی به شکل مارپیچی ترسناک ظاهر کرده است و همزمانی این تجربه دیداری ترسناک با صدای ناشی از ان خودش را به شکل استعاره ترس از مار و قدرت جادویی مار نشان داده است .نخستین تصاویر از خدایان در چنین تجارب مشترکی از زبان بنیادی با تجربه روانی خاص خودش ظاهر شده و بعدا تحت عنوان نام خاصی در زبان و فرهنگ بشری رسوب کرده است .در زبانهای سامی ریشه واژه خدا از سه حرف ا ل ه شکل گرفته است که می تواند ریشه در دو حرف ا ه داشته باشد که تظاهری از صوتی ناشی از ترس و تعجب این اقوام بوده است .در ابتدا این تجربه خوفناک در تحت حروف فوق می توانست به هر رخ داد ترسناک مثل رعد و برق ، طوفان یا زلزله تعلق بگیرد .بی جهت نبود که خدای طوفان و رعد و برق " بعل" در میان این اقوام از جایگاه بالاتری برخوردار بوده است .کم کم در تکوین زبان این واژه ها جایگاه خودشان را پیدا کردند و از واقعیت ابتدایی خود منتزع شدند .در نزد اقوام اولیه بشری ، هر شئی یا موجودی می توانست جایگاه این قدرت جادویی باشد .اما با رشد زبان خود این قدرت جادویی تحت نام خاصی از زمینه اولیه خود منتزع شد و در مکان خاصی قرار گرفت .من قبلا به چند مورد از این مضامین مثل حوا و ادم و نوح اشاره کردم و نقش استعاره زبانی بنیادی را در این موارد بررسی کردم .مثلا توجه به مضمون حوا این نظر را روشن می کند که ریشه حوا در زبان باید شبیه واژه ای باشد که برای مار به کار می رفته .زن همچون موجود ترسناکی که مثل مار می پیچد و صدای ترسناک از خودش در می اورد .در تورات مار نقش فریبکار را دارد که شاید کنایه ای باشد بر خدای رعد و برق در نزد اقوام ابتدایی کنعانی .این قدرت جادویی و ترسناک تحت محتوی ترس به شکل مار خودش را نشان می دهد .مار نه تنها حاوی محتوی ترس است بلکه همچون " بعل " باید محتوی باروری و نیروی جنسی و نیز جاودانگی هم باشد .این خدای " بعل" است که در تورات به شکل مار و در قران به شکل " ابلیس" ظاهر می شود و وعده یک زندگی جاودانه و پر از باروری را می دهد .
بنابراین زبان در شکل اولیه اش چیزی بیشتر صوت و تصویر نبوده است .این شکل از زبان که ابتدا خودش را به شکل تصاویر هنری و اسطوره ای نشان می داد بعدا تحت عنوان حروف الفبایی رمز گذاری شد و دو قسمت صوت و تصویر با هم جفت شدند و خط را تشکیل دادند .به نوعی می توان گفت پیدایش خط شروعی بود بر افول جهان اسطوره ای انسان .انسان که تا قبل از خط ، تجارب روحی و روانی خود را به شکل تصویر هنری یا مصوتهای ساده زبانی نشان می داد ، در جریان خط یک مرحله استعلا پیدا کرد و این دوشاخه برون ریزی روانی ادمی به شکل واحد نوشتار در امد .پیدایش خط مرحله مهمی در تکوین ذهن و زبان انسان بود .دین یکتاپرستی در چنین زمینه ای شکل گرفت .به عبارتی در دین یکتاپرستی ، دوشاخه صوت و تصویر برون ریزی احساس بشری تحت عنوان کلمه متحد شدند .دین یکتاپرستی که با نوشتار ظهور کرد در واقع سنتزی از دو شاخه صوت زبانی و تصویری جهان اسطوره ای بود .با ظهور نوشتار افول اسطوره شروع می شود .بی جهت نبود که چنین متونی به شدت با تصویر سازی و بعضا با اواز مخالف بودند .اینها مربوط به جهان قبل از نوشتار بودند و باید در مرحله بعدی پشت سر گذاشته شوند .
نکات تکمیلی:
ایمان به مثابه رویا:
نچه باعث می شود ما هنوز اسیر جذبه رویا شویم ، منطق زمان پریش ان است .رویا ، اسیر منطق خطی زمان از گذشته به آینده نیست .گاهی آینده جلوتر از گذشته به وقوع می پیوندد ، زمانها در هم تحلیل می روند و بر هم سبقت می گیرند .بر اساس همین منطق زمان پریش رویا بود که فروید " بی زمانی ناخوداگاه" را نتیجه گرفت .ناخوداگاه همواره بیرون زمان قرار دارد ، و آسیب شناسی اختلالات روانی بر اساس تاریخچه کودکی آنچنان که باید موافق این اصل اصیل تحلیل روان نمی باشد .
اگر ناخوداگاه همواره بیرون زمان قرار گرفته ، پس همیشه از قبل آنجا بوده ، به نوعی زیستی جاودانه داشته .اگاهی نوعی با خاک پوشاندن این جاودانگی بوده است .آگاهی انسان همچون لایه های رسوب کرده بر این ناخوداگاه جاودانه بوده است ، همچون امری سرکوب گر ، همچون مرگ جاودانگی ، همچون فراموشی آن .
در رویا ، این " بی زمانگی" همچون زبانه آتشی سر می کشد و ما را مسحور جذبه بی زمان خود می کند .این یادی است که به مدد فراموشی فراموشی رخ می دهد .این یادی است که تن به فراموشی مضاعف می دهد .در رویا ما برای لحظاتی فراموشی را فراموش می کنیم .
در فلسفه ، " لحظه " همان اهمیتی را دارد که " رویا" یا " هیستری" برای روانکاوی .تجربه جذبه لحظه نه در حیرتی که می افزاید که در همین " یاد" است ." در یاد زیستن" چون فراموش کردن فراموشی .و این دومی همان آگاهی رسوب کرده است که روانکاوی تحت عنوان " جهان نمادین" می نامدش .و رویا همچون کلیدی است بر در قفل مانده جاودانگی .ناخوداگاه بی زمان .
اما اگر رویا ، زمان پریش است و کلیدی است برای در ورود به جاودانگی ، زبان پریش هم هست .در رویا واژه ها نه همچون بیداری بر چیزها و وقایع حمل می شوند .گاهی واژه ای چند بخش می شود و در وقایع مختلف یا چیزهای متعددی گم می شود .و گاهی واژه ای جانشین یک کار می شود و برعکسش گاهی کاری جانشین واژه ای .گاهی دو واژه باهم ادغام می شوند تا رخ دادی را برای ما توصیف کنند .( خواب اسکندر وقتی که شهر صور را محاصره کرده بود .تفصیل ان در کتاب تعبیر خواب فروید آمده است)
در رویا ، زبان هم چون زمان دلالت واقعی بر وقایع و چیزها ندارد.گویی رویا ، همان لحظه ای است برای زبان که هر چه دل تنگش می خواهد بگوید .از این جهت " ریشه شناسی واژه ها یا علم اتیمولوژی به کار تعبیر خواب می اید تا در شکار آن " لحظه" مورد نظر یاریگر بیداریمان باشد .
ریشه شناسی واژه ها به ما کمک می کند تا از بعضی رخ دادها یا اصطلاحات نامانوس برای اگاهی ، رمزگشایی کنیم .
رویا ها همچون بندنافی وجود ما را به جهان دیگری وصل می کنند که در جهان نمادین ان ها را فراموش کرده ایم .این " جهان خیالی " که ریشه در " خارج از زمان و زبان " ما دارد .ریشه در " آنجا" .رویا به یاد ما می اورد که ما انسانها " آنجا هستیم" . انسان وجودی در " لحظه " و " آنجا"
لحظه و آنجا ، در این جهان خیالی البته دلالت زمانی و مکانی و نیز زبانی ندارند ، دارند اما نه بر اساس لحظه گذشته یا آینده و یا اینجا یا آنجا .اما همچون جایگزین هم .جاییکه بتوان زمان را از مکان یا برعکس نتیجه گرفت .( نسبیت عام) .
فیزیک نسبیت چنین نقشی را در علم مدرن بر عهده دارد.تبیین واقعیت نمادین بر اساس یک " جهان خیالی" .جهانی که زمان و مکان در داخل زبان ( نظریه) بهم می پیچند .خیالی به سرعت نور .سرعتی برای جاودانه شدن .
این راز آموزش اندیشه خیام و حافظ و نیچه است .دریافت لحظه و در حال زیستن ، نه به معنای فراموشی گذشته و آینده و بی خیال شدن آنها ، بلکه تکرار " لحظه " در جاودانه شدن است .راز فهم " بازگشت جاودانه زیستن " نیچه یا " نقد زندگی کردن " خیام یا " رندی" حافظ ، در فهم درست رویا است .اگر بتوانیم راز رویا را بفهمیم آنوقت " رویایی" زندگی خواهیم کرد .
فهم چنین رازی است که معمای ایمان را یا به عبارت درست تر " پارادکس ایمان " به قول کیر که گور را برای ما قابل فهم می کند .برای حل پارادکس آفرینش جهان یا خلقت آدم و رویای ابراهیم ، رجوع به علم و شناخت شناسی مدرن ، آب در هاون کوبیدن و ره به ترکستان بردن است .دلالت واقعی پیدا کردن بر " هفت آسمان" یا آفرینش از خاک یا عمر شش روزه عالم نه تنها قابل دفاع نیست که گمراه کننده است .گمراهی از آن جهت که به دنبال راه حلی برای درمان دردهای بی شمار بشر امروزی بیابیم که در نهایت سر از توهم در بیاورد یا نسخه ای برای حکومت و معیشت بپیچیم که انگشت نما شویم .این هدایت نیست که عین ضلالت است مثل اینکه اعمالمان را بر اساس رویا هایمان بنا بگذاریم .
ایمان هم چون رویا ، خودش را در لحظه نشان می دهد ، در لفافی از کلمات درهم .بازگشت به چنین دین و ایمانی نیاز به رمزگشایی همچون تعبیر خواب دارد.
نه اینکه متن دینی " خواب و خیال" باشد که این گمانی باطل است ، بلکه باید به دنبال " خیال" در ان متن گشت .
اگر رویا ، طلب آرزوی لحظه و بازگشت به جاودانگی است ، باید برای ایمان صحیح ، به دنبال چنین خیال و ارزویی در متن دینی گشت .دین نه تنها در شکل سنت تل انبارشده اش ، و در متن به زبان آمده اش که " جهان نمادین شده " است ، بلکه در واکاوی و رمزگشایی اش .قواعد رمز گشایی از رویا ، راهنمایی برای این باستان شناسی و کشف و فهم " خیال آرزومندانه " دین است .
این مهم در هیچ کجای متن دینی به خوبی داستان آفرینش انسان و رانده شدنش از بهشت ، یافت شدنی نیست .
آدمی از خاک آفریده شده ، چون واژه آدم به معنای خاک است .حوا یا مار ( بر اساس متن عهد عتیق) آدم را وسوسه به خوردن میوه درخت جاودانگی می کند ، چون واژه های حوا و مار به معنای زندگی و زنده بودن جاودانه در زبان متن دینی است .و " شجره الخلد " رمزی است برای چنین آرزوی جاودانگی .اما این آرزویی ممنوع است از آن جهت که خود نمادی از " عمل جنسی" که نمادی از این جاودانگی است ، و مگر آدمی با توالد نسل ، جاودانه نمی شود .شرم ناشی از عریان بودن آدم و همسرش بعد از خوردن میوه ممنوعه اگر شکی برای تحلیل فوق باقی بود ، برطرف می کند .و هبوط ، هبوط از جاودانگی است .این استعاره ای است برای نقش متناقض عمل جنسی .عمل جنسی هم آدمی را از بهشت جاودانگی و درخت خلد دور می کند و هم در توالد نسل ان را حفظ.این می تواند به ما بگوید که چرا آدمی حس دوگانه ای به رفتار جنسی اش داشته است .بی جهت نبود که برای مدتهای مدیدی ، رفتار جنسی برای انسان از گونه رفتارهای مقدس محسوب می شده و زنانی که خود را برای چنین رفتاری قربانی می کردند واجد هاله بودند .
قرینه چنین رفتاری را ما در عمل قربانی کردن ابراهیم می بینیم .چگونه می توان رفتار ابراهیم را توجیه کرد به جز اینکه آرزوی ادیپالی را در ان نبینیم .تعارض ادیپال هم تظاهری است از خواست جاودانگی بشر .و نیز داستان طوفان نوح .که خود واژه نوح در زبانهای سامی به معنای عمر طولانی و جاودانه بوده است .و اگر عمر هزار ساله آمده ، استعاره ای از عمر جاودانه و بی مرگی است.
اما مهمترین" نشان داد " آرزوی جاودانگی در متن دینی ، همان " حیات پس از مرگ " است .حیات پس از مرگ یا زنده شدن مجدد که به اشکال متنوع در فرهنگهای ملل مختلف آمده ، چیزی نیست جز همان خواست جاودانگی .اگر با مرگ هم جسممان نابود می شود و هم آگاهی، پس ادمی در پی جاودانگی چیست ؟ پاسخ ها به تنوع فرهنگها و نحله ها فکری و فلسفی متنوع است . اما همه آنها غافلند که اصلا زمینه بحث زمینه و زمانه دیگری است .و ان بی زمینه گی و بی زمانگی چنین خواستی است .اگر زیستن ، مانع این زندگی خیالی و بی زمان است آیا مرگ تکرار مداوم جاودانگی نیست؟ و اگر مرگ چنین ما را جاودانه می کند ، پس ایمان و بازگشت مدام به چنین جهان رویایی در مرگ متحقق نمی شود؟ مومنان به حیات پس از مرگ چنین می اندیشند .حیات پس از مرگ آشیان خلد مومن است .جاییکه آدم به واسطه خوردن درخت خلد هبوط کرد ، مومن بازگشت مجدد در ان دارد.
نوشته خود را با تحلیل رابطه رویا و مرگ به پایان می برم .
اگر رویا لحظه بی زمانی ناخوداگاه است ، اگر رویا ما را به جهان خیالی می برد که هر انچه نمادین است پشت سرگذاشته می شود و فراموش می شود ، آیا مرگ بهترین فراموشی نیست ؟ و آیا هدف همه لذت ، مرگ نیست و آیا مرگ تکرار مدام و جاودانه چنین لذتی نیست ؟ این پرسشی بود که می توانست برای نیچه بعد از " بازگشت جاودانه " مطرح باشد اما بر زمین ماند .فروید در اواخر عمر چنین پرسشی را شجاعانه از خود پرسید.و پاسخش همان بود که هدف همه غرایز مرگ است .دور بازگشت نیچه ای هنوز در نزد او ناقص بود .بازگشت اگر بخواهد دور خود را کامل کند ، فقط در مرگ به پایان می رسد . اگر مرگ بازگشت به رویا و جهان خیالین است ، زیستن آغشته به انتظار چنین آینده ای است .این آینده ای است که خودش را در گذشته کشف می کند .رویا نه تنها ما را به جهان خیالین گذشته می برد بلکه همیشه حامل سویه آینده این بازگشت و تکرار نیز هست . انتظار مرگ، انتظار والایی است .در" انتظار مرگ " فلسفه و علم تحلیل روان به مقصد واحدی اشاره می کنند .اگر انسان وجودی است " آنجا هستی " که دلالت بر غیریت " جهان نمادین" اش می کرد ، این " غیریت" یا جهان خیالی انتظار مرگ را در آینده می کشد ، " آنجا هستی" به سوی مرگ روان است ، از آن جهت که این خواست ان را در سویه" والایش" به انتظار نشسته.
اما این فریبی بیش نیست .مرگ نقطه پایانی بر خواست جاودانگی است .اگر ما مرگ را خواستیم از ان جهت است که رمز جاودانگی بود .و رویا و دین و فلسفه و علم همه صوری از خواست جا ودانه شدن بودند .دین و فلسفه وقتی از خواب بیدار شوند ، می فهمند که اینها همه رویا بوده اند و آدمی جایگزینی به جز تاب اوری زیست نمادین خود ندارد.
نکات تکمیلی:کفر در لغت به معنی پوشاندن است .و اصطلاحی است که از فنون کشاورزی در زبان عرب گرفته شده است .عرب به خاک ریختن و پوشاندن دانه کفر می گوید از این جهت هم زارع را کافر خوانند .در زبان دین کافر کسی است که حق را پنهان می کند .این از واژه هایی است که وقتی از متن اصلی خودش جدا و جای دیگری استفاده می شود ، معنایش عوض می شود .در زمان وحی کافر یا منکر به معنای امروزین ملحد نبوده است .اصلا چنین تفکری که ناشی از لاادری گری یا طبیعت گرایی باشد ( به معنای امروزین ان ) مطرح نبوده است .شرک به معنای باور به خدایان دیگر در کنار خدای واحد بوده است که این باوری مرسوم بوده و قاطبه مردم هستی را تک معنا یا قدرت واحد یا کل نمی دانستند و نیروهای متعددی را منشا اثر می دانستند .خود واژه " کل" که از ریشه زبانهای سامی است هنوز مفهومی نبود که برای انسان ان زمان شکل گرفته باشد .باور به توحید در زمینه ای از مفهوم " کل" شکل گرفته .من بعدا در یک قسمت جداگانه از سری یادداشتهای واکاوی به ان خواهم پرداخت .اما شبهه سایکوز : عرض کردم واژه ها را باید در زمینه درست ان بکار ببریم .اگر منکران رسول خدا را به جنون متهم می کردند به معنای جنون و سایکوز ان چنان که امرزوه مد نظر است نبود .مفهوم و معنای جنون به معنای اسکیزوفرنی در همین صد سال اخیر شکل گرفته ( تاریخ جنون فوکو) بنابراین نمی توان به صرف شباهت الفاظ یکی بودن معنا را نتیجه گرفت .این باورها از دید و رویکرد ناچورالیستیک مدرن خرافه یا بی معنا هستند .اما مطمئنا در زمان خودشان معنای خاصی داشتند که مفسر قران باید به دنبال چنین معنایی باشد .اگر قرار باشد با هر متن سنتی و باستانی چنین برخوردی شود عملا بر شاخ نشستن و بن بریدن است .ایلیاد و اودیسه هومر و تئوژنی هزیود هنوز اهمیت دارند و خوانده می شوند از ان جهت که واجد معنای خودشان هستند .هر متن اسطوره ای یا دینی فقط باور مذهبی نبوده بلکه تظاهری از معنای مورد نظر ان قوم از قدرت و اجتماع و فرهنگ بوده است .بنابراین رویکرد درست به چنین گنجینه ای توجه و کشف معنای مورد نظر ان است .کشف معانی در قران حداقلش کشف اتیمولوژیک زبان قران است .رویکرد خود من در خوانش مبتنی بر کشف معنای مورد نظر در زمان خودش است .تا درکی از جهان معنای زمان مورد نظر نداشته باشیم نمی توانیم با قاطعیت حکم صادر کنیم .نهایتش می توانیم حدس بزنیم و فرضیاتی را مطرح کنیم .البته یک دیدگاه سیاسی هست که معتقد است ناکارامدی سیستم سیاسی فعلی ناشی از نادرست یا خرافه بودن متن قران است .معتقدم که اگر حکومتی بخواهد بر اساس لفظ و ظاهر احکام در متن حکومت داری کند دچار همان اشتباه گروه قبلی شده است که بر اساس ظاهر واقع نمای این باورها حکم می کنند .هر دو گروه در دام واقع گرایی ظاهری افتاده اند و یکدیگر را تقویت می کنند .در مقابل این گروه هم همان استدلال قبلی صادق است .بسیاری از ناکارامدیها و اشتباهات در مدیریت فعلی دینی کشور ناشی از همین سوء تفاهم تحلیلی است .اگر مثلا بر اساس ظاهر در مورد ربا تفسیر کنیم راه را بر بانک و بیمه خیلی از روشهای مدرن مدیریت بسته ایم .اما اگر تفاسیر چند لایه و چند معنا از این احکام مدنظر قرار دهیم گرفتار این ناکارامدی نبودیم .
علیرضا موثق:
با سلام
فلان باور در کانتکست واجد معناست، یا علل روانشناختی و جامعه شناختیِ پیدایش آن بهمان است، ربطی به مطابقت با واقع در خصوص گزاره های آبجکتیو ندارد؛
اینکه علل پیدایش باور به امام زمان چه بوده؟ با اینکه واقعا امام زمان در عالم خارج وجود دارد یا خیر؟ متفاوت است.
اینها دو مقام متفاوت است؛
در خصوص جنون، باید به این نکته توجه کرد که فهم مردم از اسبابِ پیدایش جنون، متفاوت بوده؛
یعنی از منظر انتولوژیک، اختلاف است بین فهم ما از علل جنون با فهم گذشتگان؛
اما هر دو به کسی که غش می کرده و تشنج داشته و صدای جرس می شنیده و جبرئیل می دیده و به معراج می رفته می گفته اند مجنون!
یعنی در رفتار شخص، نمودها و ظواهری را نشانه جنون می گرفتند، اما با تفاسیر متفاوت از علل آن.
شما برای تبارشناسی و فهمسیر تاریخی یا اسباب رواشناختی باور به فلان خرافه، مثلا امام زمان، می توانید مطالعه و بررسی کنید، اما از منظری دیگر باید تکلیف خودمان با محتوای صدقِ این باور و انطباقش با واقع را روشن کنیم.
در خصوص مشکلات نظام سیاسی موجود و نسبت اش با قرآن:
طرف آمده و ادعا کرده که ارث و دیه زن و یکسری مناسبات جامعه بدوی و عرب بیابانی و ... سخن الله است؛
بعد، ۱۴۰۰ سال این خرافه، در جان مردم ریشه دوانده است؛
حالا ماهم مرتب تعارف می کنیم.
می خواهیم از شرور اسلام رها شویم؛ اما از یک طرف با عواطف عوام مواجه هستیم و از طرفی با شمشیر داموکلس-محمدیِ ارتداد!
چهل سال تفسیر کردیم، اما قانون سنگسار و قصاص و ...از قوانین ما حذف شد؟
آخرش می خواهیم با بازی های زبانی مسلمین را به عدول از اسلام برسانیم؟
اما سخن من این است که حتی کثیری از عوام از اسلام عبور کرده اند و روشنفکران ما از جامعه عقب هستند؛ آخوندها که هیچ!
به نظرم باید بیاییم و صادقانه چیزی که گمان می کنیم درست است و در محافل خصوصی می گوییم را شفاف و علنی بگوییم.
اینکه پادشاه لخت است!
پاسخ:
تلاش می کنم با اشتیاق این گفتگو را ادامه بدهم از انجا که تجلی و پیدایش حقیقت را در گفتگو می دانم .صحبت کردن به خودی خود نتیجه این است که باورهای ما صفر و صدی نیست .به شخصه معتقدم که احکام صفر و صدی مبنی بر حکم قطعی پیرامون چیزها و باورها به نتیجه ای نمی رسد و راه را بر گفتگو می بندد .بنابراین گفتگو فقط یکی من بگویم یکی شما یا وقت تلف کردن نیست بلکه یک روش است .در مطالب قبلی چند اشکال را به واقع گرایی عینی گرا و اثبات باوری وارد دانستم امشب تلاش می کنم چند مورد دیگر هم ذکر کنم .اینکه تاکید بر این موضوع دارم ناشی از تصوری است که از رویکرد معرفت شناختی شما پیدا کرده ام .تصور می کنم واقعیت از نظر شما مبتنی بر مکتب تجربه گرای اثبات گرا ست بنابراین بهتر است در گفتگو ابتدا منطق بحث را روشن کنیم .نکته ای که می خواهم امشب به انتقادات خود به واقع گرایی مورد نظر شما وارد کنم ، نا اگاهی از بنیادهای خودش است .مثلا تحلیل زبان که اشاره کردید به هیچ وجه مورد توجه این رویکرد فکری قرار نمی گیرد .هیوم در نقد عقل گرایی دکارتی ( امور پیشینی قبل از هر نوع تجربه ای) ان را به عادت فرو می کاهد اما پرسش اساسی از ایشان این است معنای عادت چیست؟ بنابراین تجربه گرایی برای اینکه شروع به اثبات خود کند مجبور است به تحلیل زبانی پناه بیاورد .بی جهت نبود که سیر تجربه گرایی از اثبات گرایی positivism به طرف تجربه گرایی انتقادی ( پوپر) و در نهایت در نزد مکتب تحلیل زبان اکسفورد به زبان رسید .شما نگاهی به تحلیلهای استین بیاندازید تلاش می کند زبان پاکی پیدا کند که طابق النعل بالنعل با چیزها برابری کند .غافل از اینکه واژه ساده ای مثل " و" کل ان پروژه را بهم می زند .به راستی دلالت واقعی " و" و دیگر حروف ربط و اضافه و قیدها در زبان چیست ؟ دلالت واقعی خیال و ارزو و خواهش و تمنا و عشق چیست؟ ایا باید همچون آستین همه حروف ربط و اضافه و خیال و ارزو ها را در گفتار بیرون بریزیم تا زبان مطابق واقعیت یا شبه واقعیت آستینی شود ؟ بنابراین همواره زبان بر واقعیت سبقت دارد .همواره زبان واجد هستی و واقعیتی است که در خود واقعیت نیست .تجربه گرایی اثبات گرا برای اینکه استدلال خودش را ثابت کند مجبور است از زبان استفاده کند .بنابراین مجبور است برای اثبات واقعیت ، از واقعیت عینی دور شود .و وقتی وارد بازی زبانی بشود انوقت تازه آمده سر قرار گاه جدیدی .اینجا پرسشهای جدیدی پیدا می شود .وقتی از "وجود "پرسش می شود چه معنی می دهد ؟ اصلا معنا چیست؟ کجا شکل می گیرد ؟ در اینجا تجربه گرا مجبور است تن به منطق " نمادگرایی" بدهد و از اصول اولیه خود دست بردارد . دومین نقدی که بر این نوع واقع گرایی وارد است قاعده " صفر و صدی " کردن واقعیت است .یک واقعیت یا هست یا نیست .منطق واقع گرا دوتایی است .این منطق راه را بر گفتگو می بندد .یا من با شما موافقم یا نیستم حالت میانه ای وجود ندارد .اما اگر واقعیت را " هستی داخل زبان" بدانیم همچون شطرنج بی پایانی گفتگو می تواند ادامه پیدا کند .با توجه به اینکه معنا در داخل زبان ساخته می شود بنابراین ساخت معانی پایانی ندارد.شما همینکه شروع به گفتگو و سخن می کنید معنا خلق می کنید .پس از این دیدگاه واقعیت چند معنا ست .و هر معنایی واقعیت خودش را تولید می کند .اما تولید و ساخت معنا بخشی از وجود ادمی است و وابسته به تمامیت شخصیت ادمی .پس در تحلیل معنا نمی توان تحلیل روان یا جامعه یا اقتصاد را در نظر نگرفت .اینها نکات روش شناختی بود که به نظرم باید قبل از ادامه گفتگو روشن باشد
.علی رضا موثق:
من نیز از پاسخ های شما تشکر می کنم،
من واقع-گرایی خام و پوزیتیویستی را قابل دفاع نمی دانم و عقلانیتِ انتقادیِ پوپری را ترجیح می دهم.
محل مناقشه من و شما چیست؟
در گزاره های آبجکتیو که ناظر به واقع است و ادعای وجود چیزی در جهان خارج را دارد (جن و جهنم و روح و امام زمان و ...)، چکار باید کرد؟
محل مناقشه خیلی روشن است و نباید حوزه ها را خلط کرد؛
شخصی می گوید امام زمانغیب شده؛
یا روح وجود دارد و بعد از مرگ جسم باقی می ماند و ...
حالا می خواهیم ببینیم که مدلول این سخن در عالم واقع وجود دارد یا خیر؟
رویکرد شما چه پاسخی دارد؟
شما با بررسیِ علل روانشناختی و تحلیل روانشناختی و اسطوره ای و تاریخی، چه پاسخی دارید؟ آیا جن و امام زمان در جهان خارج وجود دارند یا خیر؟
از فایرآبند، می توان پرهیز از علم-پرستی را آموخت و به طور کلی از فلسفه علم چنین اخگر و بصیرتی بر می خیزد؛
اما تفطن به حدودِ تنگدانایی، جا را برای خرافات ادیان و مذاهب باز نمی کند؛
ضمن اینکه 《در مقام گرد آوری》 می توان حتی《به آیین های جادوگری》 نیز گشوده بود، اما معرفت، گزاره صادق و موجه است و مقام داوری است که معرفت علمی را چنین با صلابت کرده است.
پاسخ:
متشکرم از روشنگری تان .تصور می کنم حتی فیلسوفان علم جدید مثل فایرابند هم به این نتیجه رسیده اند که از ان ادعاهای علم پرستانه نخستین فاصله بگیرند .بر اساس کوهن و فایرابند نمی توان خیلی با اطمینان بالا از صدق گزاره های علمی سخن گفت .علم قرن نوزدهمی امروزه تبدیل به یک اسطوره شده است .صدق و کذب گزاره ها در داخل گفتمانها معنا پیدا می کنند .به عبارتی هر پارادایم معرفتی برای خودش حقیقت و صدق و کذبی تعریف می کند .وقتی سخن از نقد به معنای کانتی ان می شود نمی توان از صدق و کذب واقعی سخن گفت .می توان به تبعیت از نیچه علم مدرن را هم استعاره ای برای زیستن دانست همچون اخلاق و دین سنتی .کارناپ و رایشنباخ که از واقع گرایان تجربه گرای سفت و سخت بودند مجبور بودند که اگزیومهای خود را در داخل کتابهایی بنویسند ، اگزوماتیکی که فراتر از صدق و کذب عینی و واقع گرا می رود .نمی خواهم با شعار نسبی گرایی به بحث خاتمه بدهم . چه معتقد به واقع گرایی تجربه گرا باشیم و چه به نسبی گرایی معرفتی برسیم عملا باب گفتگو را بسته ایم .از ان طرف وقتی معتقد باشیم که گزاره های دینی یا اخلاقی یا صادقند یا کاذب و چه بپذیریم و چه رد کنیم باب گفتگو بسته می شود و از این طرف اگر باور نسبی گرایی معرفت شناسانه نسبت به حقیقت داشته باشیم که حقیقت را دل بخواهی بدانیم که موسی به دین خود عیسی به دین خود ، باز هم از گفتگو سرباز زده ایم .باید ان ایستار معرفتی را اختیار کنیم که همواره امید به کشف حقیقت را زنده نگهدارد و از طرفی باب گفتگو را سد نکند .این رویکرد معرفت شناسانه به نظرم به حقیقت نزدیک تر است .بر این اساس دادگاه صدق و کذب نه در میانه میدان ابجکتویته که در داخل زبان شکل می گیرد .در این مورد خاص مورد نظر شما البته این حکم اولی تر است .وقتی به این حکم رسیدیم انوقت میدان بحث عوض می شود و سوالات ما هم عوض می شود .تا کی می خواهیم در دور باطل هست و نیست چیزها بمانیم که می دانیم نتیجه ای ندارد.یکی از مباحث بنیادی فلسفه کانت اجتناب از جدل پیرامون انتی نومیها ست .کانت مثال خدا و روح و اختیار یا اراده ازاد را می زند اما می توان به این فهرست نام برده های مورد علاقه شما را هم افزود .تا ابد هم پیرامون هست و نیست فرشته و جن و بهشت و جهنم بحث کنیم به نتیجه ای نمی رسیم .بنابراین روش صحیح این است که پرسش را عوض کنیم .و بپرسیم که اگر عده ای باور به امام زمان و فرشته و جن دارند این چه مبنایی در زبان و روان این افراد دارد .این مثل تحلیل روانکاوی می ماند که به جای هست و نیست بیماری پرسش را به جای دیگری ببریم .اگر فکر می کنید باورهای دینی توهم هستند راه حل تکرار مدام این نیست که به بیمار بگوییم این توهم است .تا ابد هم اینگونه استدلال کنید راه به جایی نمی برید و فقط خودتان را نابود می کنید .و بیمار هم روش درمان شما را نمی پذیرد .ولی اگر بنشینید با بیمار صحبت کنید و ریشه های باورهای توهمی اش را به عیان بیاورید درمان موفقیت امیزی کرده اید .البته این قیاس مع الفارق است .نمی خواهم بگویم باورمندان به دین متوهمند بلکه از جهت روش بحث گفتم .این گونه بحث کردن به نتیجه ای نمی رسد .انصافا من این متدولوژی را از زمینه متد نشانه شناسی گرفته ام .باورهای دینی را باید همچون " نشانه" گرفت .این مثل این است که شما اگاهی به علائم و نشانه های راهنمایی رانندگی نداشته باشید و ان را ناشی از غرض و مرض بدانید .اگر به نشانه شناسی این باورها فکر کنید ممکن است درک معنای انها برایتان آسان تر باشدشما نگاهی به نظریات بزرگ فیزیک مدرن بیاندازید .نظریه نسبیت عام یا کوانتوم یا حتی فضای مغناطیسی ماکسولی .کدامیک از این نظریات بر پایه صدق و کذب ابجکتیو مورد نظر تجربه گریان قرن نوزدهمی بودند .اگر تجربه گریان حاکمان کلیسای قرن نوزدهم بودند که کتابهای انشتین و هایزنبرگ و ماکسول را به اسم تخیل و توهم اتش می زدند .نه اینکه این نوع مخالفت با این نظریات نشد .از این نمی خواهم نتیجه بگیرم که پس عینیت فرشته و حوری و امام زمان را هم بپذیریم .اما وقتی صحبت از وجود و واقعیت می کنیم ابتدا باید معانی این کلمات را در زبان بفهمیم .و انها را در کانتکس و پارادایم خودشان بررسی کنیم .البته من در این گفتگو تلاش می کنم که نقیصه روش شناسی بحثهای دامنه داری که می اورم جبران کنم و البته به تک تک این مضامین در قسمتهای جداگانه خواهم پرداخت .
علیرضا موثق:
موضوعاتی مثل جن و روح و ... قابل اثبات و ابطال نیستند،
اما ما اینجا یک هنجار در عقلانیت نظری داریم،
اینکه مدعایِ بلادلیل را نباید تصدیق و باور کنیم،
اگر تعریفِ عقلانیت نظری، موزون کردن میزانِ دلبستگی به باور در تناسب با قوتِ دلیل باشد، چرا ما مدعیاتِ موصوف را تصدیق و مآلا وارد منظومه باور خویش کنیم؟
رویکرد شما برای فهم باورهایِ اشخاص از مجرایِ تحلیل روانشناختی و زبانی و اسطوره ای مفید است،
برای مثال ما با دستگاه نظری یونگ یا فروید، تحلیلی راجع به فرآیند شکل-گیریِ باورهایِ مذهبی و راجع به نیازهایِ روانی و راجع به مجرایِ تاریخیِ پیدایشِ باورهایِ مذهبی پیدا می کنیم،
اما باز این پرسش برای ما از منظری دیگر باقی ست،
اینکه واقعا مرگ پایان کبوتر نیست؟
لذا رویکرد و منظر شما واجد کارکرد است و در ایجاد خودآگاهی در افراد مذهبی و مآلا در ایجاد امکانِ اصلاح و تغییر موثر است، اما در این راستا باید به این نکته عنایت کرد که در فرهنگ ما مذهبیون مدعی اند که 《بنده دلیل اند》 و 《شرع و عقل بر هم منطبق اند》 و 《برهان های قاطع دارند》.
رویکرد روانشناختیِ شما، به بررسیِ 《علل پیدایش یک باور می پردازد》، اما ما از عللِ پیدایشِ یک باور و یا از عللِ بیانِ یک باور، نمی توانیم محتوایِ صدقِ یک باور و انطباق اش با واقع را داوری کنیم.
ضمنا درک معنای یکباور، منصرف است از 《صدق محتوای باور》 و البته در جای خودش مفید و آموزنده است.
پیشنهاد شما چیست؟ ما بررسی محتوای صدق باورها را رها کنیم؟
برویم در هزار و یک فرقه و قبیله و فقط معانیِ باورهای آنها را از منظر آنها فهم کنیم؟
پاسخ:
بر اساس گفتمان فوق که تا اندازه ای هر چند خلاصه و ناموفق ان را تشریح کردم پاسخ به یک باورمند مذهبی از نوع توصیف شما را هم همین گونه می دهم .یعنی این استدلالها برای بحث با چنین فردی هم به کار می اید .یعنی اگر فردی پیدا شود که مصر به این باشد که من باور او را هم چون عینیت بپذیرم هم در مقابلش اینگونه استدلال می کنم .تیغ نقد من دولبه است هم تجربه گرای منکر را نقد می کند و هم واقع گرای مثبت را .به این ترتیب باب گفتگو را باز نگه می دارم و هدفم هم از نظر روش شناسی همین است .هدف من این نیست که به طرف مقابلم بقبولانم که تو درست می گویی یا غلط .هدف من همراهی در گفتگو و ادامه ان است .در درمان بیمار توهمی هم همین هدف را دنبال می کنم .همین که بیمار بپذیرد گفتگو را ادامه بدهد یعنی در لاین مورد نظر قرار دارد و مطمئنا درمان پاسخ می دهد .در اینجا البته منظور ادامه گفتگو است .اصالت نه با هست و نیست واقعیتها که با ادامه گفتگو ست .همین که دوطرف گفتگو بپذیرند ان را ادامه دهند بسیاری از مشکلات حل می شود .اصلا بنای عقل مدرن و فروتن شده فعلی بر این است .عقلانیت فعلی دیگر ان عقلانیت پرمدعای قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستمی نیست که سودای بزرگ دست یابی به حقیقت را داشته باشد .عقلانیت فعلی بر اساس شطرنج بی پایان گفتگو است .و از این جهت تحلیل زبان که ان هم بر اساس روانکاوی و تاریخ جامعه و فرهنگ صورت می گیرد بر صدر می نشیند و قدر می بیند .انسانهایی که نتوانند باهم حرف بزنند کارشان به تیغ و اسلحه می کشد