کسی که می داند
در هنگام پرسیدن سوالات کودکی ،کودک چه نسبتی با والدین خود برقرار می کند ؟اینکه کودک خودش را در جایگاه پرسش گر و والدینش را در جایگاه پاسخ گویی قرار می دهد ،ایا نسبتی از روابط اقتدار را در ذهن خود ندارد؟چه کسی در جایگاه پاسخ گو قرار می گیرد و اینکه والدین در جایگاه پاسخ گویی قرار می گیرند ،جایگاه کسانی که همه چیز را می دانند ،ایا کاشف از ان نیست که کودک نیاز به کسی دارد که همه چیز را می داند ؟
نوعی از این رابطه بین بیمار و پزشک شکل می گیرد.در اولین مراجعه با اینکه پزشک و بیمار هیچ شناختی از یکدیگر ندارند ،اما بیمار فرض می کند که پزشک از بیماریش اطلاع دقیق دارد و درمانهای لازم را می شناسد .به عبارتی بیمار از همان ابتدا ،خود را در چرخه اقتدار و سلطه پزشک قرار می دهد.می گویید ایا امکانش هست که از ابتدا چنین رابطه ای شکل نگیرد ؟پاسخ منفی است .بیمار بر اساس نیاز خودش ،وارد این رابطه می شود .و اگر چنین پیش فرضی از اگاهی پزشک نداشته باشد به این معنا که این پزشک چیزی سرش نمی شود ،اصلا مراجعه نمی کرد .بیمار وقتی از این چرخه روابط سلطه و اقتدار ،بیرون می اید که به این نتیجه برسد که پزشک اشتباه می کند .این روابط اقتدار گونه با آگاهی بیشتر بیمار از بین نمی رود .بعضی از بیماران هنگام مراجعه ،فکر می کنی که فقط امده اند سواد پزشک را محک بزنند ،ممکن است با گسترش اطلاعات در فضای مجازی ،بعضی از بیماران اطلاعات بیشتری هم از عوارض دارویی و علائم بیماری داشته باشند ،اما این هم نمی تواند مانعی برای شکل گیری روابط اقتدارگونه بین پزشک و بیمار باشد .پزشک همچون پدر ،کسی است که می داند .
بر این اساس می توان چند نوع گفتمان بزرگ از این نوع روابط را تشخیص داد .
در گفتمان دین ،پیامبر جایگاه فردی که می داند را اشغال می کند .فرض این است که پیامبر از همه اسرار و رموز غیب و شهادت ،اگاهی دارد و هیچ چیز نیست که از چشم او پنهان بماند .لفظ نبی که اصلا واژه ای عبری است ،به معنای پیشگو و خبردار است .کسی که از اینده خبر می دهد و چه قدر پاسخ به پرسش اینده برای ادمی مهم است .پیامبر به واسطه وصل شدنش به منبع غیب ،در جایگاه کسی که می داند ،قرار می گیرد .
در دوران مدرن دانشمندان با سست شدن باورهای دینی ،این جایگاه را اشغال می کنند .علم مدرن قرار است پاسخ همه پرسشهای ما را بداند ،از منشاء و پایان ما و جهان خبر بدهد .اینکه پاسخهای علم فروتنانه و نسبی هستند ،علت این سردرگمی و اضطراب بشر مدرن بوده است .بشر مدرن به دنبال از دست دادن مرجع دینی جایگاه "کسی که می داند"خود دل در گرو هر چیز و ناجیزی می دهد .از سیاست مدران دغلباز تا دانشمندان خود غرق در شک و دودلی و نیز روانکاوی .
با خالی ماندن جایگاه مذکور و نیز اضطراب حاصل از ان ،روان کاو کسی است که در جایگاه "کسی که می داند "قرار می گیرد .بیمار به دنبال تکیه گاهی است که بتواند جایگاه خود را در این هستی پرآشوب ،ثبات دهد .در واقع بیمار به روان کاو پناه اورده است .این روابط در ابتدا نباید به گونه ای باشد که به اعتماد بیمار صدمه وارد کند .روان کاو باید ابتدا نقش بازی کند ،خود را در جایگاه "کسی که می داند "قرار دهد .عده ای معتقدند که همینکه چنین روابطی شکل گرفت و بیمار کاملا سرسپرده روابط سلطه با روان کاو شد ،روان کاوی بیمار پایان می یابد .بیمار به دنبال یک تکیه گاه محکم است و روان کاو این اطمینان را در او شکل می بخشد .بنابراین روانکاوی نباید ادامه پیدا کند .اما بعضی از روان کاوان معتقدند که اتفاقا باید فرایند روان کاوی انقدر ادامه پیدا بکند که فرایند انتقال برای بیمار بی معنی شود .روانکاو باید بیمار را متوجه این مطلب بکند که تو به دنبال پاسخ به این سوال هستی ،و این پاسخ در وجود خودت هست ،بی جهت به دنبال پاسخ در جاهای دیگر نگرد .پرسش بیمار ،پرسش قدرت و اقتدار اوست و پرس و جوی بیمار برای حقیقت بیماری خود ،چیزی جز فقدان این قدرت و اقتدار در خودش نیست .بیمار در پایان درمان ،باید متوجه شود که این فقدان ،به واسطه وجود خودش شکل گرفته است ،به واسطه وجود ناتمام و ممتنع خودش .
پرسش حقیقت ،ارجاع به قدرت دارد و این چیزی نیست جز فقر و نقص ذاتی بشر ."کسی که می داند "پاسخ به این فقر ذاتی بشر است.
نگاه خیره خدا
در فیلم نمایش ترومن با بازی جیم کری ،کارگردان ترتیب یک شو واقعی(real show) را از زندگی فرد در نظر گرفته شده می دهد.نمایش با تولد این فرد شروع می شود و همزمان ملیاردها نفر در سراسر جهان ،یک زندگی واقعی را روی صفحه تلوزیون های خود می بینند ،تنها کسی که از این ماجرا خبر ندارد ،خود بازیگر اصلی است که زندگیش تبدیل به نمایش روزمره و واقعی شده است.به غیر از بازیگر اصلی ،همه از نمایش اگاهی دارند و گاهی بسته به وضعیت ،در ان نقش بازی می کنند .کل نمایش توسط کارگردانی در پشت صحنه (با بازی اد هریس) نظارت و بازنگری می شود .وقوع چند اتفاق غیرقابل پیش بینی ،باعث می شود که بازیگر اصلی ،مشکوک شود و در نهایت ،متوجه این نمایش بشود و کوشش کند که خود را از این نمایش بیرون بکشد .هرچند پایان فیلم ،با ازادی بازیگر غافل از همه جا ،به پایان می رسد اما به نظر ،این پایان برای ما تماشاچیانی که داریم فیلم را می بینیم ،ساخته شده است .در این فیلم سه نوع نگاه وجود دارد .اولین مرتبه نگاه برای تماشاگران نمایش است .کسانی که روزمره نمایش را دنبال می کنند و گاهی مجبور می شوند در خود نمایش بازیگری کنند .دومین نگاه ،نگاه کارگردان این نمایش است ،که ترتیب صحنه نمایش را می دهد و نقش ارباب را بازی می کند و اگر لازم باشد در نمایش (زندگی فرد غافل از نمایش)مداخله می کند .سومین نگاه ،نگاه تماشاگر فیلم است .تماشاگری که همه اینها را می بیند و بیشتر از بقیه خبر دارد .جاییکه بازیگر اصلی از خواب غفلت بیدار می شود و کارگردان هنوز از این موضوع خبر ندارد .ودر نهایت کارگردان ،در مقابل خواست ازادی او تسلیم می شود .پایان خوش هالیوودی فیلم که برترین و ارزشمندترین چیز ،ازادی است و اگاهی بالاخره موفق می شود که غفلت را پشت سر بگذارد و از زیر یوغ این نگاه خیره همگانی بیرون بیاید .
شر کلاسیک ،نیز به این نگاه معتقد بود ،جاییکه خدا را ناظر به تمامی اعمال و افکار و درونیات خود می دانست .خدا نقش ان نگاه خیره را بازی می کرد که هیچ زمان و هیچ مکانی ،ما را گریزی از ان نیست .در دوران مدرن این نگاه خیره ،به درون انسان کوچ کرد.وجدان اخلاقی کانتی ،یا فرا خود (superego)فرویدی ،همان نقش نگاه خیره خدایی را برای انسان مدرن بازی می کنند .از نظر روان کاوی کلاسیک ،فراخود ،بازپرداخت بدهی خود (ego)به میل (id) است .هسته والایش یافته ای از میل که در مواجهه با واقعیت ،شکل گرفته و وظیفه اش ،همان نگاه خیره و ناظر دائمی بر اعمال و رفتار انسان است .امروزه با بی ارزش و به لجن کشیده شدن مفهوم فراخود و اگاهی از اینکه فراخود چیزی نیست جز اضافه و پس مانده میل ،دوربینهای مدار بسته نقش این نگاه خیره و ازاردهنده را بازی می کنند .گویی این نگاه خیره شکلک خود واقعیت است ،بر اساس لاکان سوژه انسانی از اساس شکسته و ممتنع است ،از انجا که این شکست چیزی نیست جز حضور دیگری .دیگری مانع تحقق میل من می شود و مرا به شکست می کشاند .میل در هر تکرارش با سد غیر قابل نفود دیگری مواجه می شود .دیگریی که منبع میل من هم هست .یعنی وجودش در حضور داشتنش ،از انجا که مانع تحقق میل من می شود ،برای میل من محرک است .به عبارتی گویی میل برای میل شدنش ،نیاز به این نگاه خیره خودازار دارد تا اصلا شکل بگیرد و منعقد شود .گویی این نگاه خیره، این زل زدن هیستریک ،برای سوژه شدن سوژه شرط است .سوژه با همین تکرار شکستهایش است که سوژه می شود.
چگونه عشق تبدیل به ایدئولوژی می شود؟
در داستان پادشاه لخت کریستین اندرسون ،مردم همه متوجه لخت بودن پادشاه بودند ،اما گویی توافق نانوشته ای بین همه بود که انرا اشکار نکنند . خیاطان شیاد،.به مردم باورانده بودند که هر کس لباس زربفت پادشاه را نبیند حرام زاده است ،این باور چنان در ذهن مردم جای گرفت که به حس بینایی خود نیز شک می کردند .یک تفسیر سطحی از داستان ،می تواند این باشد که مردم به خاطر حیثیت و ابرو و ترس متهم شدن به حرام زادگی ،لخت بودن پادشاه را پنهان می کردند.حتی خود پادشاه که طبیعتا از دو حس خود(لامسه و بینایی)می توانست برای کشف این فریب استفاده کند ،انرا بیان نکرد.تفسیر عمیق تر ان این است که یک باور ذهنی (ندیدن معادل حرام زادگی)چگونه می تواند مانع داوری صحیح مشاهدات تجربی فرد شود.اتفاقا این جا پادشاه از همه بیشتر گمراه تر و فریب خورده تر است چونکه اگر مردم فقط نمی بینند او نه تنها نمی بیند بلکه لمس هم نمی کند.اما تفسیر دیگری هم می توان داشت و ان اینکه چطور یک باور ذهنی غلط می تواند شبکه ای از فریب اجتماعی ایجاد کند که پایداری و دوام جامعه وابسته به این فریب باشد.با اینکه همه می دانند که این فریب است و با اینکه همه می دانند که بقیه هم می دانند باز این فریب اجتماعی دوام می اورد.انچه مدنظر من از واژه ایدئولوژی است (و مراد مارکس ، از ایدئولوژی به معنای اگاهی کاذب هم همین بود)این نوع فریب است .فریبی که همه از ان اگاهند و نیز اگاهی هم دارند که بقیه از ان اگاهند،اما همچنان این فریب دوام می اورد.اینکه در داستان کودکی ،این فریب بزرگ را نمایان می کند و از ان پرده دری می کند تاییدی است بر دیدگاه روانکاوی که کودک هنوز درگیر شبکه نمادین اجتماعی نشده است.کودک نه به خاطر اگاهی والایش و نه به خاطر شجاعتش بلکه به سبب کودک بودنش ،این فریب را اشکار می کند.رابطه های عاشقانه هم گاهی دچار این فریب ایدئولوژیک می شوند،به طوری که مثلا عاشق از عشق خود اطلاع دارد و نیز از عشق معشوق هم اگاه است و نیز هریک از طرفین اگاهند که دیگری می داند ،اما انرا اشکار نمی کنند ،خود را وارد شبکه ای از فریب نمادین می کنند ،مثلا مجنون در داستان معروف،شکسته شدن کوزه توسط لیلی را نشانه ای از ان می داند .طرفین اگاهند که دوام این عشق به ایدئولوژیک بودنش است ،به محض اینکه یکی از انها از ان پرده برداری کند ،دود می شود و به هوا می رود .نمونه دیگر این نوع فریب ایدئولوژیک ،رابطه مادر و پسر است،مادری که مثلا اگاه است که پسرش نماز نمی خواند اما در هر برخوردی می پرسد نمازت را خوانده ای ؟به اصطلاح خود را فریب می دهد تا ان رابطه عاشقانه با پسر بهم نخورد.همین که یک بار پسر علنی کند که این کار را نمی کند در واقع پایان رابطه را اشکار کرده است .این به قول کافکا همچون چیزی است که وقتی سرت را برگردانی تبدیل به کوه نمک می شوی ،همچون نگاه اورفه .با اورفه شرط شده بود ،برای سیر و سلوک در عالم مرگ ،نباید سرش را برگرداند و گرنه معشوقش را برای همیشه از دست می دهد .اما در لحظه اخر اورفه نتوانست طاقت بیاورد و سربرگرداند و ایریدیس را برای همیشه از دست داد.نگاه اورفه نماد پرده دری از فریب ساحت نمادین است دنیای زبان و علم و سیاست،اما شعر و ادبیات و هنر در حکم نگاه اورفه است.شعر ناب باید از جامعه ایدئولوژی زدایی کند ،باید کودکانه فریب لخت بودن پادشاه را افشا کند ،اگر قرار است موضوع ادبیات عشق باشد
.